خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۳۳ - انس مجنون با وحوش و سباع

نظامی
صاحب خبر فسانه پرداز زین قصه خبر چنین کند باز
کان دشت بساط کوه بالین ریحان سراچه سفالین
از سوک پدر چو باز پرداخت آواره به کوه و دشت می تاخت
روزی ز طریده گاه آن دشت بر خاک دیار یار بگذشت
دید از قلم وفا سرشته لیلی مجنون به هم نوشته
ناخن زد و آن ورق خراشید خود ماند و رفیق را تراشید
گفتند نظارگاه چه رایست کز هر دو رقم یکی بجایست
گفتا رقمی به ار پس افتد کز ما دو رقم یکی بس افتد
چون عاشق را کسی بکارد معشوقه از او برون تراود
گفتند چراست در میانه او کم شده و تو بر نشانه
گفتا که به پیش من نه نیکوست کاین دل شده مغز باشد او پوست
من به که نقاب دوست باشم یا بر سر مغز پوست باشم
این گفت و گذشت از آن گذرگاه چون رابعه رفت راه و بی راه
می خواند چو عاشقان نسیبی می جست علاج را طبیبی
وحشی شده و رسن گسسته وز طعنه و خوی خلق رسته
خو کرده چو وحشیان صحرا با بیخ نباتهای خضرا
نه خوی دد و نه حیطه دام با دام و ددش هماره آرام
آورده به حفظ دور باشی از شیر و گوزن خواجه تاشی
هر وحش که بود در بیابان در خدمت او شده شتابان
از شیر و گوزن و گرگ و روباه لشگرگاهی کشیده بر راه
ایشان همه گشته بنده فرمان او بر همه شاه چون سلیمان
از پر عقاب سایبانش در سایه کرکس استخوانش
شاهیش به غایتی رسیده کز خوی ددان ددی بریده
افتاده ز میش گرگ را زور برداشته شیر پنجه از گور
سگ با خرگوش صلح کرده آهو بره شیر شیر خورده
او می شد جان به کف گرفته وایشان پس و پیش صف گرفته
از خوابگهش گهی که خفتی روباه به دم زمین برفتی
آهو به مغمزی دویدی پایش به کنار در کشیدی
بر گردن گور تکیه دادی بر ران گوزن سر نهادی
زانو زده بر سرین او شیر چون جانداران کشیده شمشیر
گرگ از جهت یتاق داری رفته به یزک به جان سپاری
درنده پلنگ وحش زاده از خوی پلنگی اوفتاده
زین یاو گیان دشت پیمای گردش دو سه صف کشیده بر پای
او چون ملکان جناح بسته در قلبگه ددان نشسته
از بیم درندگان خونخوار با صحبت او نداشت کس کار
آنرا که رضای او ندیدند حالیش درندگان دریدند
وآنرا که بخواندی او به دیدن کس زهره نداشتی دریدن
او چه ز آشنا چه از خویش بی دستوری کس نشد پیش
در موکب آن جریده رانان می رفت چو با گله شبانان
با وحش چو وحش گشته هم دست کز وحش به وحش می توان رست
مردم به تعجب از حسابش وز رفتن وحش در رکابش
هرجا که هوس رسیده ای بود تا دیده بر او نزد نیاسود
هر روز مسافری ز راهی کردی بر او قرارگاهی
آوردی ازان خورش که شاید تا روزه نذر از او گشاید
وان حرم نشین چرم شیران بد دل کن جمله دلیران
یک ذره از آن نواله خوردی باقی به دادن حواله کردی
از بس که ربیعی و تموزی دادی به ددان برات روزی
هر دد که بدید سجده کردش روزی ده خویشتن شمردش
پیرامن او دویدن دد بود از پی کسب روزی خود
احسان همه خلق را نوازد آزادان را به بنده سازد
با سگ چو سخا کند مجوسی سگ گربه شود به چاپلوسی
در قصه شنیده ام که باری بود است به مرو تاجداری
در سلسله داشتی سگی چند دیوانه فش و چو دیو در بند
هر یک به صلابت گرازی برده سر اشتری به گازی
شه چون شدی از کسی بر آزار دادیش بدان سگان خونخوار
هرکس که ز شاه بی امان بود آوردن و خوردنش همان بود
بود از ندمای شه جوانی در هر هنری تمام دانی
ترسید که شاه آشنا سوز بیگانه شود بدو یکی روز
آهوی ورا به سگ نماید در نیش سگانش آزماید
از بیم سگان برفت پیشی با سگبانان گرفت خویشی
هر روز شدی و گوسفندی در مطرح آن سگان فکندی
چندان بنواختشان بدان سان کان دشواری بدو شد آسان
از منت دست زیر پایش گشتند سگان مطیع رایش
روزی به طریق خشمناکی شه دید در آن جوان خاکی
فرمود به سگ دلان درگاه تا پیش سگان برندش از راه
وان سگ منشان سگی نمودند چون سگ به تبر کش ربودند
بستند و بدان سگانش دادند خود دور شدند و ایستادند
وآن شیر سگان آهنین چنگ کردند نخست بر وی آهنگ
چون منعم خود شناختندش دم لابه کنان نواختندش
گردش همه دست بند بستند سر بر سر دستها نشستند
بودند بر او چو دایه دلسوز تا رفت بر این یکی شبانروز
چون روز سپید روی بنمود سیفور سیاه شد زراندود
شد شاه ز کار خود پشیمان غمگین شد و گفت با ندیمان
کان آهوی بی گناه را دوش دادم به سگ اینت خواب خرگوش
بینید که آن سگان چه کردند اندام ورا چگونه خوردند
سگبان چو از این سخن شد آگاه آمد بر شاه و گفت کایشاه
این شخص نه آدمی فرشته است کایزد ز کرامتش سرشته است
برخیز و بیا ببین در آن نور تا صنع خدای بینی از دور
او در دهن سگان نشسته دندان سگان به مهر بسته
زان گرگ سگان اژدها روی نازرده بر او یکی سر موی
شه کرد شتاب تا شتابند آن گم شده را مگر بیابند
بردند موکلان راهش از سلک سگان به صدر شاهش
شه ماند شگفت کان جوانمرد چون بود کزان سگان نیازرد
گریان گریان به پای برخاست صد عذر به آب چشم ازو خواست
گفتا که سبب چه بود بنمای کاین یک نفس تو ماند بر جای
گفتا سبب آنکه پیش ازین بند دادم به سگان نواله ای چند
ایشان به نواله ای که خوردند با من لب خود به مهر کردند
ده سال غلامی تو کردم این بود بری که از تو خوردم
دادی به سگانم از یک آزار و این بد که بند سگ آشنا خوار
سگ دوست شد و تو آشنانه سگ را حق حرمت و ترا نه
سگ صلح کند به استخوانی ناکس نکند وفا به جانی
چون دید شه آن شگفت کاری کز مردمی است رستگاری
هشیار شد از خمار مستی بگذاشت سگی و سگ پرستی
مقصودم از این حکایت آنست کاحسان و دهش حصار جانست
مجنون که بدان ددان خورش داد کرد از پی خود حصاری آباد
ایشان که سلاح کار بودند پیرامن او حصار بودند
گر خاست و گر نشست حالی آن موکب از او نبود خالی
تو نیز گر آن کنی که او کرد خوناب جهان نبایدت خورد
همخوان تو گر خلیفه نامست چون از تو خورد ترا غلامست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش از منظومه، مجنون که در پی هجران لیلی به بیابان پناه برده است، از دایره هنجارهای اجتماعی خارج شده و به مقام وحدت با طبیعت می‌رسد. در این مرحله، عشق او از یک تعلق شخصی به لیلی، به نیرویی کیهانی بدل می‌شود که درندگان و وحوش را مسخر کرده و نظم غریزی طبیعت را دگرگون می‌سازد.

شاعر با تصویرسازی از هم‌زیستی مسالمت‌آمیز میان درندگان و حیوانات اهلی در کنار مجنون، تمثیلی از قدرت عشق عرفانی را ترسیم می‌کند. مجنون در این فضا، همچون سلیمان نبی بر قلمرو جانوران حکم می‌راند و تضادهای وجودی میان گرگ و میش در پرتو آرامش معنوی او رنگ می‌بازد تا نشان دهد عاشق حقیقی، با تمام جهان آشتی است.

معنای روان

صاحب خبر فسانه پرداز زین قصه خبر چنین کند باز

شخصی که راویِ قصه‌های کهن است، داستان را این‌گونه بازگو می‌کند.

نکته ادبی: صاحب خبر در اینجا به معنای راوی و قصه‌گو است.

کان دشت بساط کوه بالین ریحان سراچه سفالین

در دشتی که کوه تکیه‌گاه آن بود و گل‌های خوشبو بستر آن را آراسته بودند.

نکته ادبی: سراچه به معنای خانه کوچک یا مکان است.

از سوک پدر چو باز پرداخت آواره به کوه و دشت می تاخت

وقتی مجنون از سوگواری برای پدرش فارغ شد، سرگردان در کوه و دشت می‌دوید.

نکته ادبی: باز پرداخت در اینجا به معنای فارغ شدن است.

روزی ز طریده گاه آن دشت بر خاک دیار یار بگذشت

روزی در آن دشت، گذرش به جایی افتاد که خاکِ دیار معشوق بود.

نکته ادبی: طریده‌گاه به معنای گذرگاه یا محل گذر است.

دید از قلم وفا سرشته لیلی مجنون به هم نوشته

در آنجا نوشته‌ای دید که با قلم وفا نگاشته شده بود و نام لیلی و مجنون کنار هم بود.

نکته ادبی: قلم وفا استعاره از عشق صادقانه است.

ناخن زد و آن ورق خراشید خود ماند و رفیق را تراشید

با ناخن آن نوشته را خراشید و نام خود را از آن پاک کرد تا تنها نام لیلی باقی بماند.

نکته ادبی: این رفتار نماد فنای عاشق در معشوق است.

گفتند نظارگاه چه رایست کز هر دو رقم یکی بجایست

مردم پرسیدند چرا این کار را کردی؟ وقتی هر دو نام نشانه‌ای از یک حقیقت بودند.

نکته ادبی: نظارگاه به معنای محل تماشا یا شاهد است.

گفتا رقمی به ار پس افتد کز ما دو رقم یکی بس افتد

گفت اگر نام من باشد، شایسته نیست؛ زیرا از ما دو نفر، حضور یکی کافی است.

نکته ادبی: رقم به معنای نام و نشان است.

چون عاشق را کسی بکارد معشوقه از او برون تراود

چون بذر عشقِ معشوق در دلِ عاشق کاشته شود، معشوق در رفتار و کردار او تجلی می‌یابد.

نکته ادبی: تراود از ریشه تراویدن به معنای جاری شدن است.

گفتند چراست در میانه او کم شده و تو بر نشانه

پرسیدند چرا او محو شده و تو خودنمایی می‌کنی؟

نکته ادبی: کم شدن به معنای ناپدید شدن است.

گفتا که به پیش من نه نیکوست کاین دل شده مغز باشد او پوست

گفت برای من شایسته نیست که باشم؛ زیرا من همچون پوست هستم و او مغز و حقیقت است.

نکته ادبی: مغز و پوست تمثیلی از ظاهر و باطن است.

من به که نقاب دوست باشم یا بر سر مغز پوست باشم

برای من بهتر است که نقاب دوست باشم یا همچون پوست بر روی مغز قرار بگیرم.

نکته ادبی: نقاب بودن به معنای واسطه ظهور بودن است.

این گفت و گذشت از آن گذرگاه چون رابعه رفت راه و بی راه

این را گفت و از آنجا گذشت، همچون رابعه که در مسیر عرفان، راه و بیراه را درنوردید.

نکته ادبی: اشاره به رابعه عدویه، عارفه مشهور.

می خواند چو عاشقان نسیبی می جست علاج را طبیبی

مانند عاشقانِ بی‌نصیب، زمزمه می‌کرد و به دنبال درمانی برای دردش نزد طبیب می‌گشت.

نکته ادبی: نصیب در اینجا به معنای بهره است.

وحشی شده و رسن گسسته وز طعنه و خوی خلق رسته

وحشی‌خو شده و از قید و بندها رها گشته و از ملامت مردم دور شده بود.

نکته ادبی: رسن گسسته کنایه از آزادی از قیود دنیوی است.

خو کرده چو وحشیان صحرا با بیخ نباتهای خضرا

مانند حیوانات صحرایی، با گیاهان سبزِ بیابان خو گرفته بود.

نکته ادبی: خضرا به معنای سبز است.

نه خوی دد و نه حیطه دام با دام و ددش هماره آرام

نه خوی درندگان را داشت و نه دامی برای آن‌ها پهن می‌کرد؛ با حیوانات در آرامش بود.

نکته ادبی: دد به معنای حیوان وحشی است.

آورده به حفظ دور باشی از شیر و گوزن خواجه تاشی

شیر و گوزن در خدمت او بودند و او با نگاهش آن‌ها را دور نگه می‌داشت.

نکته ادبی: دور باش به معنای دستور به فاصله گرفتن است.

هر وحش که بود در بیابان در خدمت او شده شتابان

هر حیوان وحشی که در بیابان بود، برای خدمت به او شتاب می‌کرد.

نکته ادبی: وحش به معنای حیوان وحشی است.

از شیر و گوزن و گرگ و روباه لشگرگاهی کشیده بر راه

از شیر و گرگ و روباه، لشکری پیرامون او صف کشیده بودند.

نکته ادبی: لشگرگاه به معنای صفِ همراهان است.

ایشان همه گشته بنده فرمان او بر همه شاه چون سلیمان

همه بنده دستورات او بودند و او همچون سلیمان بر آن‌ها پادشاهی می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان که حیوانات مسخر او بودند.

از پر عقاب سایبانش در سایه کرکس استخوانش

عقاب با پرهایش برای او سایبان می‌ساخت و کرکس از استخوان‌های او محافظت می‌کرد.

نکته ادبی: سایبان استعاره از حمایت است.

شاهیش به غایتی رسیده کز خوی ددان ددی بریده

پادشاهی او به جایی رسید که خوی درندگی حیوانات از بین رفته بود.

نکته ادبی: غایت به معنای نهایت است.

افتاده ز میش گرگ را زور برداشته شیر پنجه از گور

گرگِ زورمند در برابر میش رام شده بود و شیر چنگال خود را از شکار کشیده بود.

نکته ادبی: این ابیات بیانگر صلح عمومی در فضای عشق است.

سگ با خرگوش صلح کرده آهو بره شیر شیر خورده

سگ با خرگوش دوست شده بود و آهو از شیرِ شکارچی شیر می‌خورد.

نکته ادبی: آهو بره شیر شیر خورده؛ نوعی بازی با کلمات است.

او می شد جان به کف گرفته وایشان پس و پیش صف گرفته

او در حالی که جانش را بر کف دست گرفته بود حرکت می‌کرد و حیوانات در صف‌های منظم پشت سرش بودند.

نکته ادبی: جان به کف گرفتن کنایه از بی‌باکی و فناست.

از خوابگهش گهی که خفتی روباه به دم زمین برفتی

وقتی می‌خواست بخوابد، روباه با دم خود زمین را برایش پاک می‌کرد.

نکته ادبی: خفتی به معنای می‌خوابیدی است.

آهو به مغمزی دویدی پایش به کنار در کشیدی

آهو با چابکی می‌دوید و پایش را در کنار او می‌کشید تا استراحت کند.

نکته ادبی: مغمزی به معنای تندی و چابکی است.

بر گردن گور تکیه دادی بر ران گوزن سر نهادی

بر گردن گورخر تکیه می‌داد و سرش را بر ران گوزن می‌گذاشت.

نکته ادبی: گور مخفف گورخر است.

زانو زده بر سرین او شیر چون جانداران کشیده شمشیر

شیر همچون محافظانِ شمشیر به دست، کنار او زانو زده بود.

نکته ادبی: تشبیه درنده به محافظانِ مسلح.

گرگ از جهت یتاق داری رفته به یزک به جان سپاری

گرگ برای نگهبانی در یگان ویژه، آماده جان‌فشانی برای او بود.

نکته ادبی: یتاق و یزک اصطلاحات نظامی کهن هستند.

درنده پلنگ وحش زاده از خوی پلنگی اوفتاده

پلنگ درنده، خوی پلنگی خود را از دست داده بود.

نکته ادبی: اوفتاده در اینجا به معنای ترک کردن است.

زین یاو گیان دشت پیمای گردش دو سه صف کشیده بر پای

این حیوانات دشت‌پیما، صف‌هایی مرتب برای او تشکیل داده بودند.

نکته ادبی: یاوه به معنای سرگشته و بیهوده است.

او چون ملکان جناح بسته در قلبگه ددان نشسته

او همچون پادشاهان در جایگاه فرماندهی، در میان حیوانات نشسته بود.

نکته ادبی: جناح به معنای لشکریان و جناحین لشکر است.

از بیم درندگان خونخوار با صحبت او نداشت کس کار

به خاطر ترس از حیوانات درنده، هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن به او را نداشت.

نکته ادبی: کس کار نداشتن کنایه از مزاحمت نکردن است.

آنرا که رضای او ندیدند حالیش درندگان دریدند

هر کس که رضایت او را نداشت، حیوانات بلافاصله او را می‌دریدند.

نکته ادبی: حالیش به معنای همان لحظه و فوراً است.

وآنرا که بخواندی او به دیدن کس زهره نداشتی دریدن

اما آن کس که مجنون به او اجازه دیدار می‌داد، هیچ حیوانی جرئت آسیب زدن به او را نداشت.

نکته ادبی: زهره داشتن به معنای جرئت داشتن است.

او چه ز آشنا چه از خویش بی دستوری کس نشد پیش

او بدون اجازه کسی، نه به آشنا نزدیک می‌شد و نه به غریبه.

نکته ادبی: دستوری به معنای اجازه است.

در موکب آن جریده رانان می رفت چو با گله شبانان

در میان این کاروانِ حیوانات وحشی، همچون چوپانی که با گله‌اش حرکت می‌کند، پیش می‌رفت.

نکته ادبی: جریده رانان به معنای افراد چابک و سریع است.

با وحش چو وحش گشته هم دست کز وحش به وحش می توان رست

با حیوانات چنان شد که گویی خود نیز حیوانی است؛ چرا که تنها با این روش می‌توانست از آسیب آن‌ها در امان بماند.

نکته ادبی: این بیت فلسفه هم‌ذات‌پنداری با طبیعت را بیان می‌کند.

مردم به تعجب از حسابش وز رفتن وحش در رکابش

مردم از این وضعیت و همراهی حیوانات با او در شگفت بودند.

نکته ادبی: حساب در اینجا به معنای وضعیت و روال است.

هرجا که هوس رسیده ای بود تا دیده بر او نزد نیاسود

هر مسافری که مشتاق دیدار بود، تا او را نمی‌دید آرام نمی‌گرفت.

نکته ادبی: نیاسود به معنای آرام نگرفت.

هر روز مسافری ز راهی کردی بر او قرارگاهی

هر روز مسافری از راه می‌رسید و در کنار او توقف می‌کرد.

نکته ادبی: قرارگاه به معنای محل توقف است.

آوردی ازان خورش که شاید تا روزه نذر از او گشاید

آن مسافر غذایی می‌آورد تا مجنون روزه‌اش را با آن باز کند.

نکته ادبی: روزه نذر کنایه از ریاضت کشیدن است.

وان حرم نشین چرم شیران بد دل کن جمله دلیران

او که در حریمِ شیران می‌نشست، دلِ دلاوران را نیز می‌لرزاند.

نکته ادبی: حرم‌نشین کنایه از کسی است که در جایگاه خاصی قرار دارد.

یک ذره از آن نواله خوردی باقی به دادن حواله کردی

خودش مقدار کمی از آن غذا را می‌خورد و باقی را به حیوانات می‌بخشید.

نکته ادبی: نواله به معنای لقمه غذاست.

از بس که ربیعی و تموزی دادی به ددان برات روزی

در تمام فصل‌های سال، روزیِ حیوانات را از همان غذاها تأمین می‌کرد.

نکته ادبی: ربیعی و تموزی اشاره به فصل‌های بهار و تابستان دارد.

هر دد که بدید سجده کردش روزی ده خویشتن شمردش

هر حیوانی که او را می‌دید، سجده می‌کرد و او را تأمین‌کننده روزی خود می‌دانست.

نکته ادبی: روزی‌ده به معنای روزی‌رسان است.

پیرامن او دویدن دد بود از پی کسب روزی خود

دویدن حیوانات به دور او، برای کسب رزق و روزی خودشان بود.

نکته ادبی: پیرامن به معنای اطراف و گرد است.

احسان همه خلق را نوازد آزادان را به بنده سازد

احسان او همگان را نوازش می‌کرد و حتی آزادگان را به بندگی او در می‌آورد.

نکته ادبی: آزادان استعاره از کسانی است که به ظاهر بنده‌ای ندارند.

با سگ چو سخا کند مجوسی سگ گربه شود به چاپلوسی

اگر با سگی نیکی کنی، آن حیوانِ درنده با چاپلوسی همچون گربه‌ای خانگی و رام می‌شود.

نکته ادبی: سخا کردن به معنای بخشش و نیکی کردن است و در اینجا استعاره از فراهم کردن طعام است.

در قصه شنیده ام که باری بود است به مرو تاجداری

در داستان‌ها شنیده‌ام که روزگاری در شهر مرو پادشاهی حکمرانی می‌کرد.

نکته ادبی: تاجداری به معنای پادشاه است؛ مرو نیز یکی از شهرهای بزرگ خراسان قدیم است.

در سلسله داشتی سگی چند دیوانه فش و چو دیو در بند

او سگ‌هایی در زنجیر داشت که بسیار وحشی و درنده بودند و همچون دیوان در بند کشیده شده بودند.

نکته ادبی: دیوانه‌فش به معنای کسی یا چیزی است که رفتار دیوانه‌وار دارد.

هر یک به صلابت گرازی برده سر اشتری به گازی

هر یک از این سگ‌ها در سختی و قدرت مانند گراز بودند و می‌توانستند سر شتری را با یک گاز از تن جدا کنند.

نکته ادبی: صلابت به معنای سختی و استحکام است.

شه چون شدی از کسی بر آزار دادیش بدان سگان خونخوار

شاه هرگاه از کسی آزرده‌خاطر می‌شد، او را به دست آن سگ‌های خونخوار می‌سپرد.

نکته ادبی: خونخوار صفت برای سگ‌ها، کنایه از درندگی بی‌حد آن‌هاست.

هرکس که ز شاه بی امان بود آوردن و خوردنش همان بود

هرکسی که مورد خشم شاه قرار می‌گرفت و از امنیت محروم می‌شد، سرنوشتش خورده شدن توسط آن سگ‌ها بود.

نکته ادبی: آوردن و خوردن در اینجا به معنای کشاندن فرد به میدان و سپس دریده شدن است.

بود از ندمای شه جوانی در هر هنری تمام دانی

جوانی در میان ندیمان و هم‌نشینان شاه بود که در هر هنری تبحر کامل داشت.

نکته ادبی: ندیم به معنای هم‌نشین و هم‌بزم پادشاه است.

ترسید که شاه آشنا سوز بیگانه شود بدو یکی روز

او از خویِ تند و ناپایدار شاه بیمناک بود که مبادا روزی شاه او را بیگانه بداند و به او آسیب برساند.

نکته ادبی: آشناسوز کنایه از کسی است که حتی با نزدیکان و دوستان خود نیز با خشونت رفتار می‌کند.

آهوی ورا به سگ نماید در نیش سگانش آزماید

او فکر کرد که باید خود را به سگ‌های شاه نزدیک کند و در دهان آن‌ها خود را بیازماید.

نکته ادبی: آهو در اینجا استعاره از جوان است؛ نیش سگان استعاره از خطر مرگ است.

از بیم سگان برفت پیشی با سگبانان گرفت خویشی

از ترس آن سگ‌ها پیش‌دستی کرد و با مسئولانِ نگهداریِ سگ‌ها رفاقت کرد.

نکته ادبی: خویشی گرفتن به معنای پیوند دوستی و نزدیک شدن است.

هر روز شدی و گوسفندی در مطرح آن سگان فکندی

هر روز به آنجا می‌رفت و گوسفندی را در جایگاه سگ‌ها می‌انداخت تا آن‌ها را تغذیه کند.

نکته ادبی: مطرح به معنای محل افکندن و جایگاه است.

چندان بنواختشان بدان سان کان دشواری بدو شد آسان

آن‌قدر به آن سگ‌ها نیکی کرد و آن‌ها را نوازش داد که آن کار سخت و خطرناک برایش آسان شد.

نکته ادبی: نواختن در اینجا به معنای مهربانی و تیمار کردن است.

از منت دست زیر پایش گشتند سگان مطیع رایش

سگ‌ها به خاطر محبت و بخشش او، سرسپرده و مطیع خواسته‌های او شدند.

نکته ادبی: دست زیر پا بودن کنایه از خضوع و فرمان‌برداری است.

روزی به طریق خشمناکی شه دید در آن جوان خاکی

روزی شاه با حالتی خشمگین به آن جوان نگریست.

نکته ادبی: خاکی در اینجا می‌تواند کنایه از انسان خاکی و فانی باشد که در برابر خشم شاه آسیب‌پذیر است.

فرمود به سگ دلان درگاه تا پیش سگان برندش از راه

به سگ‌بانانِ دربار دستور داد که آن جوان را به نزد سگ‌ها ببرند و به دست آن‌ها بسپارند.

نکته ادبی: سگ‌دلان کنایه از کسانی است که قلبشان با سگ‌ها خو گرفته یا قسی‌القلب هستند.

وان سگ منشان سگی نمودند چون سگ به تبر کش ربودند

آن افرادی که خوی سگ داشتند، رفتاری مانند سگ نشان دادند و با خشونت او را به سمت سگ‌ها کشاندند.

نکته ادبی: تبرکش ابزاری برای کشیدن و بستن است.

بستند و بدان سگانش دادند خود دور شدند و ایستادند

جوان را بستند و به میان سگ‌ها انداختند و خودشان عقب ایستادند تا تماشا کنند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌پناه گذاشتنِ قربانی.

وآن شیر سگان آهنین چنگ کردند نخست بر وی آهنگ

آن سگ‌های وحشی و نیرومند که چنگال‌هایی چون آهن داشتند، در ابتدا به او حمله‌ور شدند.

نکته ادبی: شیر سگان استعاره از سگ‌های بسیار شجاع و درنده است.

چون منعم خود شناختندش دم لابه کنان نواختندش

اما وقتی او را به عنوان ولی‌نعمت و صاحب‌احسان خود شناختند، دُم تکان دادند و به او محبت کردند.

نکته ادبی: لابه کردن به معنای تضرع و اظهار دوستی است.

گردش همه دست بند بستند سر بر سر دستها نشستند

سگ‌ها گرد او حلقه زدند و سر خود را به نشانه دوستی بر روی دستان او گذاشتند.

نکته ادبی: دست‌بند در اینجا استعاره از حلقه محاصره دوستانه است.

بودند بر او چو دایه دلسوز تا رفت بر این یکی شبانروز

آن‌ها برای او مانند دایه‌ای دلسوز شدند و این وضعیت تا شبانه‌روز بعد ادامه یافت.

نکته ادبی: شبان‌روز ترکیب زمانی برای نشان دادن استمرار است.

چون روز سپید روی بنمود سیفور سیاه شد زراندود

وقتی صبح دمید و خورشید طلوع کرد، تاریکی شب کنار رفت و جهان روشن شد.

نکته ادبی: سیفور سیاه استعاره از شب تاریک است.

شد شاه ز کار خود پشیمان غمگین شد و گفت با ندیمان

شاه از کاری که کرده بود پشیمان شد و با اندوه با ندیمان خود صحبت کرد.

نکته ادبی: ندیمان همان اطرافیان و مشاوران شاه هستند.

کان آهوی بی گناه را دوش دادم به سگ اینت خواب خرگوش

شاه گفت آن جوان بی‌گناه را دیشب به سگ‌ها دادم؛ چه غفلت بزرگی کردم.

نکته ادبی: خواب خرگوش کنایه از غفلت و ناآگاهی است.

بینید که آن سگان چه کردند اندام ورا چگونه خوردند

بروید ببینید که آن سگ‌ها با او چه کردند و چگونه بدنش را تکه‌تکه خوردند.

نکته ادبی: اندام کنایه از پیکر است.

سگبان چو از این سخن شد آگاه آمد بر شاه و گفت کایشاه

سگ‌بان وقتی سخن شاه را شنید، نزد او آمد و با تعجب گفت ای پادشاه.

نکته ادبی: کایشاه مخفف که ای شاه است.

این شخص نه آدمی فرشته است کایزد ز کرامتش سرشته است

این جوان انسان نیست، بلکه فرشته‌ای است که خداوند او را با پاکی و کرامت آفریده است.

نکته ادبی: سرشتن به معنای خلقت و آفریدن است.

برخیز و بیا ببین در آن نور تا صنع خدای بینی از دور

برخیز و بیا و آن منظره شگفت‌انگیز را ببین تا قدرت خدا را مشاهده کنی.

نکته ادبی: صنع به معنای آفرینش و هنر خداوندی است.

او در دهن سگان نشسته دندان سگان به مهر بسته

او در میان دهان سگ‌ها نشسته است اما دندان سگ‌ها از محبت بسته شده و به او آسیبی نمی‌رسانند.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای دوستی و عشق است.

زان گرگ سگان اژدها روی نازرده بر او یکی سر موی

آن سگ‌های گرگ‌مانند و وحشتناک، حتی یک تار مو از سر او کم نکرده‌اند.

نکته ادبی: نازرده از آزردن به معنای آسیب نرساندن است.

شه کرد شتاب تا شتابند آن گم شده را مگر بیابند

شاه با شتاب دستور داد که سریع بروند تا شاید آن جوان گم‌شده را زنده بیابند.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به سوی جوان.

بردند موکلان راهش از سلک سگان به صدر شاهش

مأموران، جوان را از میان سگ‌ها به سلامت به دربار شاه آوردند.

نکته ادبی: صدر شاه کنایه از جایگاه ویژه شاه (تخت) است.

شه ماند شگفت کان جوانمرد چون بود کزان سگان نیازرد

شاه شگفت‌زده مانده بود که آن جوانمرد چگونه توانسته است از آن سگ‌ها آسیبی نبیند.

نکته ادبی: نیازردن به معنای آسیب ندیدن است.

گریان گریان به پای برخاست صد عذر به آب چشم ازو خواست

شاه با گریه و زاری به پای جوان افتاد و با اشک چشم از او طلب بخشش کرد.

نکته ادبی: عذر خواستن کنایه از طلب بخشش و پوزش است.

گفتا که سبب چه بود بنمای کاین یک نفس تو ماند بر جای

شاه پرسید دلیل این که سگ‌ها تو را نخوردند و جانت سالم ماند چه بود؟

نکته ادبی: یک نفس در اینجا کنایه از عمر و جان است.

گفتا سبب آنکه پیش ازین بند دادم به سگان نواله ای چند

جوان گفت دلیلش این بود که پیش از این حادثه، به سگ‌ها نواله‌ها و غذاهایی داده بودم.

نکته ادبی: نواله به معنای لقمه و تکه غذاست.

ایشان به نواله ای که خوردند با من لب خود به مهر کردند

آن‌ها به خاطر لقمه‌ای که از من خوردند، با من پیمان دوستی بستند و دهان خود را بر روی من بستند.

نکته ادبی: مهر کردن کنایه از متعهد شدن و دوستی است.

ده سال غلامی تو کردم این بود بری که از تو خوردم

ده سال برای تو غلامی کردم و پاداشش این بود که مرا به سگ‌ها دادی.

نکته ادبی: بَر به معنای میوه و پاداش عمل است.

دادی به سگانم از یک آزار و این بد که بند سگ آشنا خوار

تو مرا به خاطر یک خشم کوچک به سگ‌ها دادی، و این نتیجه کارِ کسی است که سگ را می‌پرستد و آشنای خود را خوار می‌شمارد.

نکته ادبی: آشناخوار کنایه از بی‌وفایی در حق دوستان است.

سگ دوست شد و تو آشنانه سگ را حق حرمت و ترا نه

سگ با من دوست شد اما تو که آشنای من بودی، نشدی؛ سگ حرمت احسان را می‌فهمد ولی تو نمی‌فهمی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه حیوان از انسان باوفاتر شده است.

سگ صلح کند به استخوانی ناکس نکند وفا به جانی

سگ با یک استخوان صلح می‌کند، اما انسانِ پست حتی با جانش هم وفا نمی‌کند.

نکته ادبی: ناکس کنایه از انسان فرومایه است.

چون دید شه آن شگفت کاری کز مردمی است رستگاری

وقتی شاه این کار شگفت‌انگیز را دید، دریافت که رستگاری فقط در انسانیت و جوانمردی است.

نکته ادبی: مردمی در اینجا به معنای انسانیت و آداب انسانی است.

هشیار شد از خمار مستی بگذاشت سگی و سگ پرستی

شاه از مستیِ قدرت و جهل خود هشیار شد و سگ‌بازی و قساوت را کنار گذاشت.

نکته ادبی: خمار مستی استعاره از غفلت و بدمستی ناشی از قدرت است.

مقصودم از این حکایت آنست کاحسان و دهش حصار جانست

مقصود من از این داستان این است که احسان و بخشش، دژی محکم برای حفاظت از جان است.

نکته ادبی: دهش به معنای بخشش است.

مجنون که بدان ددان خورش داد کرد از پی خود حصاری آباد

آن جوانمرد وقتی به آن درندگان غذا داد، برای خودش حصاری امن ساخت.

نکته ادبی: ددان به معنای حیوانات درنده است.

ایشان که سلاح کار بودند پیرامن او حصار بودند

همان‌هایی که ابزار کار (درندگی) بودند، برای او حکم حصار محافظ را پیدا کردند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دشمنِ سیر شده، دوست می‌شود.

گر خاست و گر نشست حالی آن موکب از او نبود خالی

چه حرکت می‌کرد و چه می‌نشست، آن سپاهِ سگان همیشه مراقب او بودند و تنهایش نمی‌گذاشتند.

نکته ادبی: موکب در اینجا به معنای همراهان و محافظان است.

تو نیز گر آن کنی که او کرد خوناب جهان نبایدت خورد

تو نیز اگر همان کاری را بکنی که او کرد (احسان به دیگران)، دیگر نیاز نیست سختی‌های دنیا را تحمل کنی.

نکته ادبی: خوناب خوردن کنایه از رنج کشیدن و غم خوردن است.

همخوان تو گر خلیفه نامست چون از تو خورد ترا غلامست

اگر هم‌نشین تو حتی خلیفه و پادشاه باشد، وقتی از تو نیکی ببیند، بنده و غلام تو خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه نیکی، حاکم و محکوم را برابر می‌کند.