خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۳۰ - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند

نظامی
دهقان فصیح پارسی زاد از حال عرب چنین کند یاد
کان پیر پسر به باد داده یعقوب ز یوسف اوفتاده
چون مجنون را رمیده دل دید ز آرامش او امید ببرید
آهی به شکنجه درج می کرد عمری به امید خرج می کرد
ناسود ز چاره باز جستن زنگی ختنی نشد بشستن
بسیار دوید و مال پرداخت اقبال بر او نظر نینداخت
زان درد رسیده گشت نومید کامید بهی نداشت جاوید
در گوشه نشست و ساخت توشه تا کی رسدش چهار گوشه
پیری و ضعیفی و زبونی کردش به رحیل رهنمونی
تنگ آمد از این سراچه تنگ شد نای گلوش چون دم چنگ
ترسید کاجل به سر درآید بیگانه کسی ز در درآید
بگرفت عصا چو ناتوانان برداشت تنی دو از جوانان
شد باز به جستجوی فرزند بر هر چه کند خدای خرسند
برگشت به گرد کوه و صحرا در ریگ سیاه و دشت خضرا
می زد به امید دست و پائی از وی اثری ندید جائی
تا عاقبتش یکی نشان داد کانک به فلان عقوبت آباد
جائی و چه جای از این مغاکی ماننده گور هولناکی
چون ابر سیاه زشت و ناخوش چون نفت سپید کان آتش
ره پیش گرفت پیر مظلوم یک روزه دوید تا بدان بوم
دیدش نه چنانکه دیده می خواست کان دید دلش ز جای برخاست
بی شخص رونده دید جانی در پوست کشیده استخوانی
آواره ای از جهان هستی متواری راه بت پرستی
جونی به خیال باز بسته موئی ز دهان مرگ رسته
بر روی زمین ز سگ دوان تر وز زیر زمینیان نهان تر
دیگ جسدش زجوش رفته افتاده ز پای و هوش رفته
ماننده مارپیچ بر پیچ پیچیده سر از کلاه و سر پیچ
از چرم ددان به دست واری بر ناف کشیده چون ازاری
آهسته فراز رفت و بنشست مالید به رفق بر سرش دست
خون جگر از جگر برانگیخت هم بر جگر از جگر همی ریخت
مجنون چو گشاد دیده را باز شخصی بر خویش دید دمساز
در روی پدر نظاره می کرد نشناخت و ز او کناره می کرد
آن کو خود راکند فراموش یاد دگران کجا کند گوش
گفتا چه کسی ز من چه خواهی ای من رهی تو از چه راهی
گفتا پدر توام بدین روز جویان تو با دل جگرسوز
مجنون چو شناختش که او کیست در وی اوفتاد و بگریست
از هر دو سرشک دیده بگشاد این بوسه بدان و آن بدین داد
کردند ز روی بی قراری بر خود به هزار نوحه زاری
چون چشم پدر ز گریه پرداخت سر تا قدمش نظر برانداخت
دیدش چو برهنگان محشر هم پای برهنه مانده هم سر
از عیبه گشاد کوتی نغز پوشید در او ز پای تا مغز
در هیکل او کشید جامه از غایت کفش تا عمامه
از هر مثلی که یاد بودش پندی پدرانه می نمودش
کای جان پدر نه جای خوابست کایام دو اسبه در شتابست
زین ره که گیاش تیغ تیز است بگریز که مصلحت گریز است
در زخم چنین نشانه گاهی سالیت نشسته گیر و ماهی
تیری زده چرخ بی مدارا خون ریخته از تو آشکارا
روزی دو سه پی فشرده گیرت افتاده ز پای و مرده گیرت
در مرداری ز گرگ تا شیر کرده دد و دام را شکم سیر
بهتر سگ شهر خویش بودن تا ذل غریبی آزمودن
چندانکه دوید پی دویدی جائی نرسیدی و رسیدی
رنجیده شدن نه رای دارد با رنج کشی که پای دارد؟
آن رودکده که جای آبست از سیل نگر که چون خرابست
وان کوه که سیل ازان گریزد در زلزله بین که چون بریزد
زینسان که تو زخم رنج بینی فرسوده شوی گر آهنینی
از توسنی تو پر شد ایام روزی دو سه رام شو بیارام
سر رفت و هنوز بد لکامی دل سوخته شد هنوز خامی
ساکن شو از این جمازه راندن با یاوگیان فرس دواندن
گه مشرف دیو خانه بودن گه دیوچه زمانه بودن
صابر شو و پایدار و بشکیب خود را به دمی دروغ بفریب
خوش باش به عشوه گرچه بادست بس عاقل کو به عشوه شادست
گر عشوه بود دروغ و گر راست آخر نفسی تواند آراست
به گر نفسیت خوش برآید تا خود نفس دگر چه زاید
هر خوشدلیی که آن نه حالیست از تکیه اعتماد خالیست
بس گندم کان ذخیره کردند زان جو که زدند جو نخوردند
امروز که روز عمر برجاست می باید کرد کار خود راست
فردا که اجل عنان بگیرد عذر تو جهان کجا پذیرد
شربت نه ز خاص خویشت آرند هم پرده توبه پیشت آرند
آن پوشد زن که رشته باشد مرد آن درود که کشته باشد
امروز بخور جهد می سوز تا بوی خوشیت باشد آنروز
پیشینه عیار مرگ می سنج تا مرگ رسد نباشدت رنج
از پنجه مرگ جان کسی برد کو پیش ز مرگ خویشتن مرد
هر سر که به وقت خویش پیشست سیلی زده قفای خویشست
وآن لب که در آن سفر بخندد از پخته خویش توشه بندد
میدان تو بی کسست بنشین شوریده سری بس است بنشین
آرام دلی است هردمی را پایانی هست هر غمی را
سگ را وطن و تو را وطن نیست تو آدمیی در این سخن نیست
گر آدمیی چو آدمی باش ور دیو چو دیو در زمی باش
غولی که بسیچ در زمی کرد خود را به تکلیف آدمی کرد
تو آدمیی بدین شریفی با غول چرا کنی حریفی
روزی دو که با تو همعنانم خالی مشو از رکاب جانم
جنس تو منم حریف من باش تسکین دل ضعیف من باش
امشب چو عنان ز من بتابی فردا که طلب کنی نیابی
گر بر تو از این سخن گرانیست این هم ز قضای آسمانیست
نزدیک رسید کار می ساز با گردش روزگار می ساز
خوش زی تو که من ورق نوشتم می خور تو که من خراب گشتم
من می گذرم تو در امان باش غم کشت مرا تو شادمان باش
افتاد بر آفتاب گردم نزدیک شد آفتاب زردم
روزم به شب آمد ای سحرهان جانم به لب آمد ای پسرهان
ای جان پدر بیا و بشتاب تا جان پدر نرفته دریاب
زان پیش که من درآیم از پای در خانه خویش گرم کن جای
آواز رحیل دادم اینک در کوچگه اوفتادم اینک
ترسم که به کوچ رانده باشم آیی تو و من نمانده باشم
سر بر سر خاک من به مالی نالی ز فراق و سخت نالی
گر خود نفست چو دود باشد زان دود مرا چه سود باشد
ور تاب غمت جهان بسوزد کی چهره بخت من فروزد
چون پند پدر شنود فرزند می خواست که دل نهد بر آن پند
روزی دو به چابکی شکیبد پا در کشد و پدر فریبد
چون توبه عشق مس سگالید عشق آمد و گوش توبه مالید
گفت ای نفس تو جان فزایم اندیشه تو گره گشایم
مولای نصیحت تو هوشم در حلقه بندگیت گوشم
پند تو چراغ جان فروزیست نشنیدن من ز تنگ روزیست
فرمان تو کردنی است دانم کوشم که کنم نمی توانم
بر من ز خرد چه سکه بندی بر سکه کار من چه خندی
در خاطر من که عشق ورزد عالم همه حبه ای نیرزد
بختم نه چنان به باد داد است کز هیچ شنیده ایم یاد است
هر یاد که بود رفت بر باد جز فرمشیم نماند بر یاد
امروز مگو چه خورده ای دوش کان خود سخنی بود فراموش
گر زآنچه رود در این زمانم پرسی که چه می کنی ندانم
دانم پدری تو من غلامت واگاه نیم که چیست نامت
تنها نه پدر ز یاد من رفت خود یاد من از نهاد من رفت
در خودم غلطم که من چه نامم معشوقم و عاشقم کدامم
چون برق دلم ز گرمی افروخت دلگرمی من وجود من سوخت
چون من به کریچه و گیائی قانع شده ام ز هر ابائی
پندارم کاسیای دوران پرداخته گشت از آب و از نان
در وحشت خویش گشته ام گم وحشی نزید میان مردم
با وحش کسی که انس گیرد هم عادت وحشیان پذیرد
چون خربزه مگس گزیده به گر شوم از شکم بریده
ترسم که ز من برآید این گرد در جمله بوستان رسد درد
به کابله را ز طفل پوشند تا خون بجوش را نخوشند
مایل به خرابی است رایم آن به که خراب گشت جایم
کم گیر ز مزرعت گیاهی گو در عدم افت خاک راهی
یک حرف مگیر از آنچه خواندی پندار که نطفه ای نراندی
گوری بکن و بر او بنه دست پندار که مرد عاشقی مست
زانکس نتوان صلاح درخواست کز وی قلم صلاح برخاست
گفتی که ره رحیل پیشست وین گم شده در رحیل خویشست
تا رحلت تو خزان من بود آن تو ندانم آن من بود
بر مرگ تو زنده اشک ریزد من مرده ز مرده ای چه خیزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دهقان فصیح پارسی زاد از حال عرب چنین کند یاد

آن داستان‌سرایِ شیواگویِ ایرانی‌نژاد، از حال و روز عرب‌ها چنین حکایت می‌کند.

نکته ادبی: دهقان در متون کهن به معنای کشاورز یا صاحب زمین، و گاه به معنای اصیل ایرانی‌تبار به کار می‌رود.

کان پیر پسر به باد داده یعقوب ز یوسف اوفتاده

آن پدری که فرزندش را از دست داده و همچون حضرت یعقوب در فراق فرزندش یوسف است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و یعقوب که نمادی از هجران و غم است.

چون مجنون را رمیده دل دید ز آرامش او امید ببرید

وقتی دید که دلِ مجنون آرام و قرار ندارد، از بهبودی او ناامید شد.

نکته ادبی: رمیده دل کنایه از بی‌قراری و هراس است.

آهی به شکنجه درج می کرد عمری به امید خرج می کرد

پدر در دل خود آه می‌کشید و می‌کوشید تا با امیدواری، عمرش را سپری کند.

نکته ادبی: درج کردن به معنای پنهان کردن و در سینه نهفتن است.

ناسود ز چاره باز جستن زنگی ختنی نشد بشستن

از تلاش برای درمان او آرام نگرفت؛ اما ذاتِ تغییرناپذیر را نمی‌توان عوض کرد.

نکته ادبی: زنگی ختنی نشد بشستن؛ ضرب‌المثلی به معنای اینکه ذات و طینتِ کسی را نمی‌توان دگرگون کرد.

بسیار دوید و مال پرداخت اقبال بر او نظر نینداخت

بسیار تلاش کرد و مال بسیاری خرج نمود، اما بخت و اقبال به او روی خوش نشان نداد.

نکته ادبی: نظر نینداختن کنایه از بی‌توجهی بخت و سرنوشت است.

زان درد رسیده گشت نومید کامید بهی نداشت جاوید

آن پدر از آن درد و رنجِ فرزند، ناامید گشت و دیگر هیچ امید پایداری برای بهبودش نداشت.

نکته ادبی: بهی به معنای نیکی و بهبود یافتن است.

در گوشه نشست و ساخت توشه تا کی رسدش چهار گوشه

در گوشه‌ای نشست و برای خود توشه‌ای فراهم کرد تا ببیند مرگ چه زمانی به سراغش می‌آید.

نکته ادبی: چهارگوشه کنایه از تابوت و مرگ است.

پیری و ضعیفی و زبونی کردش به رحیل رهنمونی

پیری، ناتوانی و ضعف، او را وادار کرد که برای آخرین سفر (مرگ) آماده شود.

نکته ادبی: رحیل به معنای کوچ کردن و در اینجا کنایه از مرگ است.

تنگ آمد از این سراچه تنگ شد نای گلوش چون دم چنگ

از این دنیا دلتنگ شد و گلویش از شدت بغض، مانند صدای ساز چنگ باریک و لرزان شد.

نکته ادبی: دم چنگ استعاره‌ای برای نازکی صدا در حال گریه است.

ترسید کاجل به سر درآید بیگانه کسی ز در درآید

ترسید که پیش از دیدن فرزند، مرگ فرا برسد و بیگانه یا فرد ناخوشایندی به سراغش آید.

نکته ادبی: اجل به معنای مرگ و پایان عمر است.

بگرفت عصا چو ناتوانان برداشت تنی دو از جوانان

همچون ناتوانان، عصا به دست گرفت و دو تن از جوانان را همراه خود کرد.

نکته ادبی: عصا نماد پیری و ناتوانی است.

شد باز به جستجوی فرزند بر هر چه کند خدای خرسند

دوباره برای جستجوی فرزند راهی شد و به هرچه خدا مقدر کند، راضی بود.

نکته ادبی: خرسند به معنای راضی بودن به قضای الهی است.

برگشت به گرد کوه و صحرا در ریگ سیاه و دشت خضرا

در کوه‌ها و صحراها به دنبال او گشت، هم در ریگ‌زارهای سیاه و هم در دشت‌های سرسبز.

نکته ادبی: خضرا به معنای سبز و خرم است.

می زد به امید دست و پائی از وی اثری ندید جائی

با امیدواری بسیار تلاش کرد، اما هیچ اثری از او در هیچ‌جا نیافت.

نکته ادبی: دست و پا زدن کنایه از تلاش بی‌وقفه است.

تا عاقبتش یکی نشان داد کانک به فلان عقوبت آباد

تا اینکه سرانجام کسی نشانی از او داد که در آن مکانِ عذاب‌آور و ناخوشایند است.

نکته ادبی: عقوبت‌آباد کنایه از جایگاه سخت و دردناک است.

جائی و چه جای از این مغاکی ماننده گور هولناکی

مکانی بود که از فرط تیرگی و هراس، به گوری وحشتناک شباهت داشت.

نکته ادبی: مغاکی به معنای گودال و جای عمیق است.

چون ابر سیاه زشت و ناخوش چون نفت سپید کان آتش

مانند ابری سیاه، زشت و ناخوشایند بود؛ مثل نفت سفیدی که خاصیت آتش‌گرفتن دارد.

نکته ادبی: تضاد میان سیاهی ابر و سفیدی نفت برای توصیف دهشتناکی مکان.

ره پیش گرفت پیر مظلوم یک روزه دوید تا بدان بوم

پیرمرد مظلوم راه پیش گرفت و یک روزه تا آن مکان دوید.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و جایگاه است.

دیدش نه چنانکه دیده می خواست کان دید دلش ز جای برخاست

وقتی فرزند را دید، آن‌طور نبود که چشمانش انتظار داشت و از شدت دیدنِ آن حال، دلش فرو ریخت.

نکته ادبی: برخاستن دل کنایه از اضطراب و شوک شدید است.

بی شخص رونده دید جانی در پوست کشیده استخوانی

انسانی را دید که گویی روح در کالبدش باقی نمانده و فقط استخوانی در پوست است.

نکته ادبی: پوست کشیده استخوان کنایه از لاغری مفرط است.

آواره ای از جهان هستی متواری راه بت پرستی

آواره‌ای از دنیای زندگان که گویی از هر دینی جز عشق، دست شسته است.

نکته ادبی: بت‌پرستی در عرفان گاه به معنای پرستش معشوق به جای خداست.

جونی به خیال باز بسته موئی ز دهان مرگ رسته

جانی که به خیالی وابسته بود و گویی مویی مانده بود تا از دهان مرگ رها شود.

نکته ادبی: موئی ز دهان مرگ رسته کنایه از نزدیکی به مرگ است.

بر روی زمین ز سگ دوان تر وز زیر زمینیان نهان تر

از حیوانات وحشی بیابان نیز گریزان‌تر و از موجودات زیرزمینی نیز پنهان‌تر بود.

نکته ادبی: اشاره به انزوا و وحشت‌زدگی مجنون.

دیگ جسدش زجوش رفته افتاده ز پای و هوش رفته

دیگ بدنش دیگر نمی‌جوشید (از نفس افتاده بود) و از هوش و توان رفته بود.

نکته ادبی: دیگ جسد استعاره از بدن انسان است.

ماننده مارپیچ بر پیچ پیچیده سر از کلاه و سر پیچ

مانند مار در هم پیچیده بود و سرش را از هرگونه کلاه و پوششی عریان کرده بود.

نکته ادبی: توصیف ظاهر آشفته مجنون.

از چرم ددان به دست واری بر ناف کشیده چون ازاری

از پوست حیوانات، تکه‌ای چرم به دست بسته بود و مانند لُنگی بر کمر داشت.

نکته ادبی: ازار به معنای لُنگ یا پوشش پایین‌تنه است.

آهسته فراز رفت و بنشست مالید به رفق بر سرش دست

پدر به‌آرامی پیش رفت و نشست و با مهربانی دست بر سر او کشید.

نکته ادبی: رفق به معنای نرمی و ملایمت است.

خون جگر از جگر برانگیخت هم بر جگر از جگر همی ریخت

پدر از شدت غم، خون‌جگرش برانگیخته شد و اشک‌هایش بر جگرِ او می‌ریخت.

نکته ادبی: تکرار واژه جگر، شدت تالم روحی را نشان می‌دهد.

مجنون چو گشاد دیده را باز شخصی بر خویش دید دمساز

مجنون وقتی چشمانش را باز کرد، کسی را دید که با او همدردی می‌کند.

نکته ادبی: دمساز به معنای هم‌دم و هم‌نفس است.

در روی پدر نظاره می کرد نشناخت و ز او کناره می کرد

به چهره پدر نگاه می‌کرد، اما او را نشناخت و از او دوری می‌کرد.

نکته ادبی: کناره‌گیری مجنون نشان‌دهنده ازخودبیگانگی کامل اوست.

آن کو خود راکند فراموش یاد دگران کجا کند گوش

کسی که خودش را فراموش کرده، چطور می‌تواند دیگران را به یاد آورد؟

نکته ادبی: اشاره به فنایِ در عشق که منجر به فراموشی خویشتن می‌شود.

گفتا چه کسی ز من چه خواهی ای من رهی تو از چه راهی

مجنون پرسید: تو کیستی و از من چه می‌خواهی؟ ای که من بنده‌ی توام، از چه راهی آمده‌ای؟

نکته ادبی: رهی به معنای بنده و چاکر است.

گفتا پدر توام بدین روز جویان تو با دل جگرسوز

پدر گفت: من پدر تو هستم که با دلی سوخته و جگرِ کباب‌شده، به دنبال تو آمده‌ام.

نکته ادبی: جگرسوز کنایه از نهایت اندوه و سوختن درون است.

مجنون چو شناختش که او کیست در وی اوفتاد و بگریست

مجنون وقتی پدر را شناخت، خود را بر او افکند و گریست.

نکته ادبی: دگرگونی حال مجنون پس از بازگشت هوشیاری نسبی.

از هر دو سرشک دیده بگشاد این بوسه بدان و آن بدین داد

از چشمان هر دو اشک سرازیر شد؛ پدر بوسه بر فرزند می‌زد و فرزند بر پدر.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک چشم است.

کردند ز روی بی قراری بر خود به هزار نوحه زاری

از شدت بی‌قراری، هر دو بر حال خود نوحه و زاری می‌کردند.

نکته ادبی: نوحه به معنای گریه و زاری با صدای بلند است.

چون چشم پدر ز گریه پرداخت سر تا قدمش نظر برانداخت

وقتی پدر از گریه فارغ شد، نگاهی به سر تا پای فرزندش انداخت.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای فراغت از کاری است.

دیدش چو برهنگان محشر هم پای برهنه مانده هم سر

او را دید که همچون برهنگانِ روز محشر، دست و پای و سرش عریان مانده است.

نکته ادبی: محشر کنایه از عریانی مطلق روز قیامت است.

از عیبه گشاد کوتی نغز پوشید در او ز پای تا مغز

از کیسه خود لباسی زیبا بیرون آورد و از سر تا پا بر تن او پوشاند.

نکته ادبی: عیبه به معنای کیسه یا توبره است.

در هیکل او کشید جامه از غایت کفش تا عمامه

او را کاملاً لباس پوشاند؛ از کفش گرفته تا عمامه بر سرش نهاد.

نکته ادبی: هیکل به معنای اندام و پیکر است.

از هر مثلی که یاد بودش پندی پدرانه می نمودش

پدر از هر حکایتی که می‌دانست استفاده کرد تا او را پند دهد.

نکته ادبی: مثل در اینجا به معنای حکایت و داستان است.

کای جان پدر نه جای خوابست کایام دو اسبه در شتابست

گفت: ای فرزندم، اینجا جای خوابیدن نیست؛ چرا که زمانه با سرعتِ تمام در گذر است.

نکته ادبی: دو اسبه در شتاب کنایه از سرعت بالای گذر زمان است.

زین ره که گیاش تیغ تیز است بگریز که مصلحت گریز است

از این راهی که گیاهانش مانند تیغ تیز هستند، فرار کن که مصلحت تو در گریختن است.

نکته ادبی: استعاره از سختی‌های بیابان.

در زخم چنین نشانه گاهی سالیت نشسته گیر و ماهی

در چنین جایگاه خطرناکی که تیرهای بلا به سویت پرتاب می‌شود، حتی یک لحظه ماندن هم زیاد است.

نکته ادبی: سالیت و ماهی، نشان‌دهنده زمان زیاد است.

تیری زده چرخ بی مدارا خون ریخته از تو آشکارا

چرخِ روزگارِ بی‌مروت، تیری به تو زده و خونت را آشکارا ریخته است.

نکته ادبی: چرخ کنایه از فلک و سرنوشت است.

روزی دو سه پی فشرده گیرت افتاده ز پای و مرده گیرت

اگر دو سه روز دیگر هم اینجا بمانی، از پا می‌افتی و مرده‌ای.

نکته ادبی: پی فشرده گیرت کنایه از ماندن و پافشاری بر سکون است.

در مرداری ز گرگ تا شیر کرده دد و دام را شکم سیر

در این بیابانِ پُر از مرگ، حیوانات درنده از گرگ تا شیر، همه سیر هستند (از گوشتِ لاشه‌ها).

نکته ادبی: مردار کنایه از فضای مرگ‌بار بیابان است.

بهتر سگ شهر خویش بودن تا ذل غریبی آزمودن

بهتر است سگِ شهر خود باشی تا اینکه خفت و ذلتِ غریبی و آوارگی را تجربه کنی.

نکته ادبی: حکمتی در باب برتری وطن و عزت نفس بر ذلتِ آوارگی.

چندانکه دوید پی دویدی جائی نرسیدی و رسیدی

هرچقدر دویدی، به جایی نرسیدی، و در عین حال به اینجا رسیدی (به معنایِ پوچیِ این جستجو).

نکته ادبی: ایهام و پارادوکس؛ تلاشِ بی‌حاصلِ مجنون.

رنجیده شدن نه رای دارد با رنج کشی که پای دارد؟

آزرده شدن از مشکلات روزگار، تدبیرِ عاقلانه‌ای نیست؛ مگر نه اینکه تو قدرت و استقامت لازم را برای تحمل این رنج‌ها داری؟

نکته ادبی: رای به معنای تدبیر و اندیشه است.

آن رودکده که جای آبست از سیل نگر که چون خرابست

این دنیا را که مانند بسترِ رودخانه است و جایگاهِ ثبات نیست، بنگر که چگونه بر اثر حوادثِ ویرانگر، در حال تخریب و نابودی است.

نکته ادبی: رودکده استعاره از عالمِ ناپایدار و بی‌قرار است.

وان کوه که سیل ازان گریزد در زلزله بین که چون بریزد

و آن کوهی را که سیل از ترسِ آن می‌گریزد، در هنگام زلزله ببین که چگونه در هم می‌شکند و فرو می‌ریزد.

نکته ادبی: اشاره به عظمت و قدرتِ بلایای طبیعی در برابر هرگونه استحکام ظاهری.

زینسان که تو زخم رنج بینی فرسوده شوی گر آهنینی

با این شدت از رنج و دردی که تو تجربه می‌کنی، اگر بدنی آهنین هم داشته باشی، سرانجام فرسوده و خسته خواهی شد.

نکته ادبی: آهنین بودن کنایه از مقاومت و سرسختی است.

از توسنی تو پر شد ایام روزی دو سه رام شو بیارام

روزگارت با سرکشی و تندخویی سپری شد؛ اکنون برای دو سه روزی هم که شده، آرام باش و رامِ تقدیر شو.

نکته ادبی: توسنی به معنای سرکشی و لجام‌گسیختگی است.

سر رفت و هنوز بد لکامی دل سوخته شد هنوز خامی

جوانی و فرصت‌ها رفت و تو هنوز بدرفتاری؛ دلت سوخته و داغدار شد اما هنوز در مسیر کمال، خام و بی‌تجربه‌ای.

نکته ادبی: لکامی به معنای بدرفتاری و سرکشی است.

ساکن شو از این جمازه راندن با یاوگیان فرس دواندن

از این شتاب‌زدگی و تاخت‌وتازِ بی‌حاصل دست بردار و از هم‌نشینی با افراد نادان و بیهوده‌گو فاصله بگیر.

نکته ادبی: جمازه راندن کنایه از شتاب و سرعتِ بیهوده در زندگی است.

گه مشرف دیو خانه بودن گه دیوچه زمانه بودن

گاهی خادمِ دیوِ نفس بودن و گاهی تابعِ دیوانگی‌های زمانه، شایسته تو نیست.

نکته ادبی: دیو خانه و دیوچه زمانه استعاره از وسوسه‌ها و آشوب‌های دنیوی است.

صابر شو و پایدار و بشکیب خود را به دمی دروغ بفریب

شکیبا و پایدار باش و دمی خود را به امیدهای کاذب تسلی بده تا اندکی آرام بگیری.

نکته ادبی: توصیه به نوعی تسلایِ ذهنی برای تحملِ سختی‌ها.

خوش باش به عشوه گرچه بادست بس عاقل کو به عشوه شادست

با وعده‌های دل‌خوش‌کنک اگرچه واهی است، شاد باش؛ چه بسیار عاقلانی که با همین وعده‌های ظاهری شادمان شده‌اند.

نکته ادبی: عشوه به معنای فریب و وعده خوشِ ظاهری است.

گر عشوه بود دروغ و گر راست آخر نفسی تواند آراست

اگر این وعده‌ها دروغ باشد یا راست، مهم نیست؛ همین که لحظه‌ای بتواند دمی از عمرت را به زیبایی بیاراید، غنیمت است.

نکته ادبی: تأکید بر ارزشِ لحظاتِ آرامش در زندگی.

به گر نفسیت خوش برآید تا خود نفس دگر چه زاید

اگر امروزت به خوبی سپری شود، غنیمت است؛ تا ببینیم فردا چه پیش می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به غنیمت شمردن دم و فرصتِ حال.

هر خوشدلیی که آن نه حالیست از تکیه اعتماد خالیست

هر خوش‌دلی و شادمانی که واقعی و پایدار نیست، از اعتماد و تکیه‌گاهِ محکمی برخوردار نمی‌باشد.

نکته ادبی: حالی بودن به معنی داشتنِ مبنا و حقیقت است.

بس گندم کان ذخیره کردند زان جو که زدند جو نخوردند

بسیارند کسانی که برای آینده گندم ذخیره کردند، اما عاقبت از محصولِ خود بهره‌ای نبردند.

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ حرص و طمع برای ذخیره‌اندوزی.

امروز که روز عمر برجاست می باید کرد کار خود راست

امروز که فرصتِ زندگی هنوز باقی است، باید کارِ خیر و اموراتِ خود را سامان دهی.

نکته ادبی: اشاره به فرصتِ محدودِ حیات.

فردا که اجل عنان بگیرد عذر تو جهان کجا پذیرد

فردا که مرگ گریبانِ تو را بگیرد، دیگر عذر و بهانه‌ات را کسی در این جهان نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: عنان گرفتن کنایه از تسلطِ مرگ بر حیاتِ انسان است.

شربت نه ز خاص خویشت آرند هم پرده توبه پیشت آرند

شربتِ شفای واقعی را خودت برای خود مهیا کن، که توبه کردن همان پرده‌ای است که پیشِ روی تو می‌آورند تا به سوی خدا بازگردی.

نکته ادبی: توبه به عنوان پوششی برای گناهان معرفی شده است.

آن پوشد زن که رشته باشد مرد آن درود که کشته باشد

زن آن چیزی را می‌پوشد که بافته باشد؛ مرد نیز در زندگی همان نتیجه‌ای را درو می‌کند که قبلاً کاشته است.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ کارما و بازتابِ اعمال.

امروز بخور جهد می سوز تا بوی خوشیت باشد آنروز

امروز تلاش کن و سختی بکش تا در آینده (روزِ حساب) بوی خوشِ اعمالت را استشمام کنی.

نکته ادبی: جهد و تلاش در دنیا به مثابهِ بذرِ خوشبختی در آخرت است.

پیشینه عیار مرگ می سنج تا مرگ رسد نباشدت رنج

اعمال خود را با ترازوی مرگ بسنج تا وقتی مرگ به سراغت آمد، دچار پشیمانی و رنج نشوی.

نکته ادبی: مرگ به عنوان ترازوی سنجشِ ارزشِ اعمالِ انسان.

از پنجه مرگ جان کسی برد کو پیش ز مرگ خویشتن مرد

کسی می‌تواند از چنگالِ مرگِ معنوی جان سالم به در ببرد که پیش از مرگِ طبیعی، نفسِ خود را کشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ عرفانیِ مرگِ اختیاری.

هر سر که به وقت خویش پیشست سیلی زده قفای خویشست

هر کسی که در زمانِ خودش پیش‌قدمِ کاری نمی‌شود و تأخیر می‌کند، عاقبتِ کارش سیلی خوردن از روزگار خواهد بود.

نکته ادبی: سیلی زده قفای خویش کنایه از پشیمانی و شکستِ ناشی از اهمال‌کاری است.

وآن لب که در آن سفر بخندد از پخته خویش توشه بندد

و آن لبخندی که در مسیرِ سفرِ زندگی بر لب می‌نشیند، نشان‌دهنده آن است که فرد برای خود توشه‌ای ارزشمند فراهم کرده است.

نکته ادبی: توشه بستن استعاره از آمادگی برای مرگ است.

میدان تو بی کسست بنشین شوریده سری بس است بنشین

این میدانِ زندگی برای تو تنهایی به ارمغان می‌آورد؛ پس آرام بگیر که همین شوریدگی و پریشانی‌ات برای تنهایی کافی است.

نکته ادبی: توصیه به تسلیم و آرامش در برابرِ تنهاییِ اجتناب‌ناپذیرِ هستی.

آرام دلی است هردمی را پایانی هست هر غمی را

هر لحظه‌ای آرامشی دارد و هر غمی، سرانجام پایانی خواهد داشت.

نکته ادبی: اشاره به گذرا بودنِ غم‌ها.

سگ را وطن و تو را وطن نیست تو آدمیی در این سخن نیست

سگ جایگاه و وطن دارد، اما تو در این دنیای فانی وطنِ حقیقی نداری؛ این حقیقت را بپذیر که تو انسانی و باید به جایگاهی بالاتر بروی.

نکته ادبی: اشاره به غربتِ انسان در عالمِ مادی.

گر آدمیی چو آدمی باش ور دیو چو دیو در زمی باش

اگر انسان هستی، مانند آدمیان رفتار کن و اگر خویِ دیوانگی داری، در همان جایگاهِ دیوان بمان.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ حفظِ کرامتِ انسانی.

غولی که بسیچ در زمی کرد خود را به تکلیف آدمی کرد

غولی که تلاش کرد در این زمین زندگی کند، خودش را با رنج و سختی به شکلِ آدمیان درآورد.

نکته ادبی: اشاره به دشواریِ رسیدن به مقامِ انسانیت.

تو آدمیی بدین شریفی با غول چرا کنی حریفی

تو که به مقامِ والای انسانیت رسیده‌ای، چرا با خویِ دیوانگی و پلیدی هم‌نشین می‌شوی؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای سرزنشِ غفلتِ انسان.

روزی دو که با تو همعنانم خالی مشو از رکاب جانم

این دو روزی که با تو هم‌قدم و هم‌مسیرم، از همراهیِ جانِ من غافل مشو.

نکته ادبی: استعاره از رکابِ جان برای همراهی و رفاقت.

جنس تو منم حریف من باش تسکین دل ضعیف من باش

چون تو از جنسِ منی و هم‌نوعِ منی، حریف و همدمِ من باش و موجبِ تسکینِ دلِ ضعیفِ من شو.

نکته ادبی: درخواستِ همدلی و تسکین.

امشب چو عنان ز من بتابی فردا که طلب کنی نیابی

امشب که از من رو برمی‌گردانی، فردا که به دنبالِ من بگردی، دیگر مرا نخواهی یافت.

نکته ادبی: هشدار نسبت به فرصتِ محدودِ دیدار.

گر بر تو از این سخن گرانیست این هم ز قضای آسمانیست

اگر این سخنان بر تو گران می‌آید و تحملش سخت است، بدان که این هم تقدیرِ آسمانی است.

نکته ادبی: تسلیم در برابرِ قضا و قدر.

نزدیک رسید کار می ساز با گردش روزگار می ساز

مرگ نزدیک شده است، پس توشه برگیر و با گردشِ روزگار و حوادثِ آن مدارا کن.

نکته ادبی: توصیه به مدارا در پایانِ عمر.

خوش زی تو که من ورق نوشتم می خور تو که من خراب گشتم

تو شادمان زندگی کن که من ورقِ عمرم را نوشته‌ام؛ تو بهره‌مند باش که من در این مسیر از دست رفته‌ام.

نکته ادبی: دعوت به شادی و زندگی برای فرزند، علی‌رغمِ رنجِ پدر.

من می گذرم تو در امان باش غم کشت مرا تو شادمان باش

من در حالِ رفتنم، تو در امان باش؛ غمِ من تو را کشت، تو شادمان زندگی کن.

نکته ادبی: توصیه به شادمانی برای کاهشِ بارِ غمِ پدر.

افتاد بر آفتاب گردم نزدیک شد آفتاب زردم

چرخشِ عمرم به خورشید نزدیک شده است (وقتِ غروب است) و آفتابِ وجودم رو به زردی و خاموشی می‌رود.

نکته ادبی: آفتابِ زرد استعاره از پایانِ عمر است.

روزم به شب آمد ای سحرهان جانم به لب آمد ای پسرهان

روزِ عمرم به پایان رسیده و شبِ مرگ فرا رسیده است؛ ای فرزند، جانم به لب رسیده، زودتر بیا.

نکته ادبی: استعاره از شب و جان به لب رسیدن برای نزدیکیِ مرگ.

ای جان پدر بیا و بشتاب تا جان پدر نرفته دریاب

ای فرزند، بشتاب و سریع بیا، تا پیش از آنکه جانِ پدر از دست برود، مرا دریاب.

نکته ادبی: التماس و تمنایِ دیدار در لحظاتِ آخر.

زان پیش که من درآیم از پای در خانه خویش گرم کن جای

پیش از آنکه از پا درآیم و زندگی‌ام تمام شود، در خانهٔ قلبِ من برای خودت جایی باز کن.

نکته ادبی: دعوت به نزدیکیِ روحی و عاطفی.

آواز رحیل دادم اینک در کوچگه اوفتادم اینک

من اکنون ندای کوچ و رفتن سر داده‌ام و در آستانهٔ سفرِ ابدی قرار گرفته‌ام.

نکته ادبی: آوازِ رحیل کنایه از ندایِ مرگ.

ترسم که به کوچ رانده باشم آیی تو و من نمانده باشم

می‌ترسم زمانی که تو به اینجا برسی، من کوچ کرده باشم و دیگر مرا نبینی.

نکته ادبی: نگرانی از از دست دادنِ فرصتِ دیدار.

سر بر سر خاک من به مالی نالی ز فراق و سخت نالی

سر بر خاکِ قبرِ من می‌سایی و از دوریِ من به سختی ناله و زاری می‌کنی.

نکته ادبی: تصویرسازی از سوگواریِ فرزند بر سر مزارِ پدر.

گر خود نفست چو دود باشد زان دود مرا چه سود باشد

اگر ناله و آهِ تو مانند دودِ آتش به آسمان برود، چه سودی برای من خواهد داشت؟

نکته ادبی: تأکید بر بی‌فایده بودنِ سوگواریِ پس از مرگ.

ور تاب غمت جهان بسوزد کی چهره بخت من فروزد

و اگر سوزِ غمِ تو جهان را بسوزاند، چگونه می‌تواند چهرهٔ بختِ مرا که در تاریکیِ گور است، روشن کند؟

نکته ادبی: بی‌تأثیر بودنِ اندوه در سرنوشتِ مردگان.

چون پند پدر شنود فرزند می خواست که دل نهد بر آن پند

وقتی فرزند این پندها را از پدر شنید، سعی کرد که دلش را به این نصیحت‌ها گره بزند و به آن عمل کند.

نکته ادبی: تلاش برای پذیرشِ پندهایِ پدر.

روزی دو به چابکی شکیبد پا در کشد و پدر فریبد

یکی دو روز با صبر و حوصله مقاومت کرد، اما در نهایت نتوانست و پایش لغزید و با بهانه‌هایی پدر را فریفت.

نکته ادبی: اشاره به غلبهٔ تمایلات بر صبرِ اولیه.

چون توبه عشق مس سگالید عشق آمد و گوش توبه مالید

زمانی که خواست از عشق توبه کند و آن را کنار بگذارد، خودِ عشق آمد و گوشِ او را پیچاند و تأدیبش کرد.

نکته ادبی: عشق به عنوان نیرویی قهرآمیز و مسلط.

گفت ای نفس تو جان فزایم اندیشه تو گره گشایم

عشق به او گفت: ای نفس، من جان‌افزایِ توام و گره‌گشایِ اندیشه‌های تو هستم.

نکته ادبی: عشق خود را به عنوانِ منجی و راهنما معرفی می‌کند.

مولای نصیحت تو هوشم در حلقه بندگیت گوشم

پندِ تو (ای عشق) برای من مانندِ امرِ مولا است، من گوش به فرمان و در حلقهٔ بندگیِ تو هستم.

نکته ادبی: تسلیمِ کاملِ فرزند در برابرِ قدرتِ عشق.

پند تو چراغ جان فروزیست نشنیدن من ز تنگ روزیست

پند و نصیحت تو مانند چراغی است که جان را روشن می‌کند، اما اگر من آن را نمی‌شنوم و درک نمی‌کنم، به دلیلِ تنگیِ روزگار و بختِ بدم است که مانعِ بهره‌مندی‌ام می‌شود.

نکته ادبی: چراغ جان‌فروزی: استعاره از آگاهی‌بخشی و هدایت. تنگ‌روزی: کنایه از بدبختی و محرومیت از فیض.

فرمان تو کردنی است دانم کوشم که کنم نمی توانم

می‌دانم که فرمانِ تو باید اجرا شود و لازم‌الاجراست، اما هرچه تلاش می‌کنم که آن را به جا آورم، توانی در خود نمی‌یابم.

نکته ادبی: کردنی است: به معنای سزاوار انجام دادن است. تضادِ میان «دانستن» و «نتوانستن» بیانگرِ عجزِ اراده است.

بر من ز خرد چه سکه بندی بر سکه کار من چه خندی

با خرد و دانشِ خود، چرا برای من تعیین تکلیف می‌کنی و بر کار و سرنوشتِ من که سکه‌ای بی‌ارزش است، می‌خندی؟

نکته ادبی: سکه بستن: کنایه از ارزش‌گذاری یا تعیینِ عیارِ چیزی. سکه کارِ من: استعاره از عمل و سرنوشتِ پوچِ شاعر.

در خاطر من که عشق ورزد عالم همه حبه ای نیرزد

در خاطرِ من، از وقتی عشق جای گرفته، تمامِ جهان در برابرِ آن، به اندازه دانه‌ای ناچیز هم ارزش ندارد.

نکته ادبی: حبه: دانه‌ای ناچیز. مبالغه در کوچک شمردنِ دنیا در برابرِ جایگاهِ عشق.

بختم نه چنان به باد داد است کز هیچ شنیده ایم یاد است

بخت و اقبالِ من چنان توسطِ بادِ حوادث به تاراج رفته است که حتی خاطره‌یِ آنچه را شنیده‌ام، دیگر در ذهن ندارم.

نکته ادبی: به باد دادن: کنایه از نابود کردن و از بین بردن.

هر یاد که بود رفت بر باد جز فرمشیم نماند بر یاد

هر یاد و خاطره‌ای که داشتم، بر باد رفت و در حافظه‌ام جز حسِ فراموشی، چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر «فراموشی» به عنوانِ تنها یادگارِ ذهنی شاعر.

امروز مگو چه خورده ای دوش کان خود سخنی بود فراموش

امروز از من مپرس که دیشب چه خورده‌ام، زیرا آن نیز سخنی است که به فراموشی سپرده شده است.

نکته ادبی: استفاده از مصادیقِ روزمره برای نشان دادنِ عمقِ بی‌تفاوتی و زوالِ حافظه.

گر زآنچه رود در این زمانم پرسی که چه می کنی ندانم

اگر از من بپرسی که در این لحظه چه می‌کنم، باید بگویم که اصلاً نمی‌دانم.

نکته ادبی: بیانِ حیرت و بی‌اختیاری در لحظه‌یِ حال.

دانم پدری تو من غلامت واگاه نیم که چیست نامت

می‌دانم که تو پدری (استاد/مرشدی) و من غلامِ تو هستم، اما حتی نامِ تو را هم دیگر به یاد ندارم.

نکته ادبی: پدر در اینجا می‌تواند استعاره از پیر، مرشد یا منشأ وجودی باشد.

تنها نه پدر ز یاد من رفت خود یاد من از نهاد من رفت

فقط یادِ تو از خاطرم نرفته است، بلکه به کلی خودشناسی و هویتِ درونی‌ام را نیز فراموش کرده‌ام.

نکته ادبی: نهاد: ذات و فطرت.

در خودم غلطم که من چه نامم معشوقم و عاشقم کدامم

در وجودِ خویش سردرگم و حیرانم که کیستم؛ نمی‌دانم معشوقم یا عاشق، کدام یک از این دو هستم.

نکته ادبی: تضاد و وحدتِ عاشق و معشوق در مرحله‌یِ فنایِ عارفانه.

چون برق دلم ز گرمی افروخت دلگرمی من وجود من سوخت

چون دلم از گرمیِ عشق مانندِ برق روشن شد و آتش گرفت، این دلگرمیِ سوزان، وجودم را به خاکستر تبدیل کرد.

نکته ادبی: تضادِ گرمی (عشق) که باعثِ نابودیِ وجود (سوختن) شده است.

چون من به کریچه و گیائی قانع شده ام ز هر ابائی

چون من به گیاهی خشک یا خوراکی ناچیز قانع شده‌ام، از هر نوع ابا و تکبری رها گشته‌ام.

نکته ادبی: کریچه: گیاه یا نانِ خشک. اشاره به زهدِ اجباری یا بی‌آلایشیِ محض.

پندارم کاسیای دوران پرداخته گشت از آب و از نان

گمان می‌کنم چرخِ روزگار از کار افتاده و دیگر نه آب و نه نانی برای من ندارد.

نکته ادبی: آسیایِ دوران: استعاره از گردشِ روزگار و سرنوشت.

در وحشت خویش گشته ام گم وحشی نزید میان مردم

در تنهایی و وحشتِ خود گم شده‌ام؛ چرا که خویِ وحشی نمی‌تواند در میانِ مردمان زندگی کند.

نکته ادبی: وحشی: به معنایِ خوگرفته به صحرا و تنهایی (در مقابلِ مردم‌زی).

با وحش کسی که انس گیرد هم عادت وحشیان پذیرد

هر کس با بیابان و وحش انس بگیرد، خویِ وحشیان را نیز به خود می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرپذیریِ نهادِ انسان از محیط.

چون خربزه مگس گزیده به گر شوم از شکم بریده

مانند خربزه‌ای که مگس آن را گزیده و از درون گندیده است، من نیز از درون فرو پاشیده‌ام و شکمم (وجودم) پاره‌پاره است.

نکته ادبی: تشبیهِ خود به خربزه‌یِ فاسد برای نشان دادنِ زوالِ درونی.

ترسم که ز من برآید این گرد در جمله بوستان رسد درد

می‌ترسم که گرد و غبارِ آلودگیِ من به همه جا سرایت کند و دردِ وجودم به تمامِ این بوستان برسد.

نکته ادبی: بوستان: استعاره از جهان یا جمعِ انسان‌ها.

به کابله را ز طفل پوشند تا خون بجوش را نخوشند

مانند کودکی که برایش حجاب و پوششی می‌سازند تا خونِ هیجانش به جوش نیاید و آرام بماند، من نیز نیاز به پوششی دارم.

نکته ادبی: کابله: در متون کهن به معنایِ قنداق یا چیزی که برای پوشاندن و آرام کردنِ طفل استفاده می‌شده است.

مایل به خرابی است رایم آن به که خراب گشت جایم

میل و اراده‌یِ من به سمتِ ویرانی است؛ پس بهتر است که جایگاهِ من نیز ویران شود.

نکته ادبی: رای: اراده و نظر. خراب گشتن: در اینجا به معنایِ رسیدن به نیستیِ عرفانی است.

کم گیر ز مزرعت گیاهی گو در عدم افت خاک راهی

از مزرعه‌یِ وجودِ من، حتی گیاهی هم برداشت نکن؛ بگذار در عدم و نیستی، خاکِ راه شود.

نکته ادبی: مزرعه: استعاره از هستی و توانایی‌هایِ فرد.

یک حرف مگیر از آنچه خواندی پندار که نطفه ای نراندی

هر چه خوانده‌ای فراموش کن و یک حرفش را هم به خاطر نسپار؛ فرض کن اصلاً به دنیا نیامده‌ای.

نکته ادبی: نطفه‌ای نراندی: کنایه از اینکه فرض کن هرگز به وجود نیامده‌ای.

گوری بکن و بر او بنه دست پندار که مرد عاشقی مست

گوری حفر کن و دست بر روی آن بگذار؛ تصور کن که عاشقی مست در آن خفته است.

نکته ادبی: توصیه‌یِ به مرگِ نمادین و کنار گذاشتنِ هویتِ فعلی.

زانکس نتوان صلاح درخواست کز وی قلم صلاح برخاست

از کسی که قلمِ تقدیر، صلاح و نیکی را از کارنامه‌اش پاک کرده است، نمی‌توان انتظارِ صلاح و درستی داشت.

نکته ادبی: قلمِ صلاح: کنایه از قلمِ سرنوشت که نیکی را برای او ننوشته است.

گفتی که ره رحیل پیشست وین گم شده در رحیل خویشست

گفتی که زمانِ رفتن (مرگ/کوچ) نزدیک است، اما منِ گمگشته، در همان لحظه‌یِ رفتنِ خویش سرگردانم.

نکته ادبی: رحیل: کوچ کردن و سفر کردن.

تا رحلت تو خزان من بود آن تو ندانم آن من بود

از وقتی تو رفتی، انگار خزانِ زندگیِ من آغاز شد؛ دیگر نمی‌دانم آنچه از آنِ توست، از آنِ من است یا نه.

نکته ادبی: ابهام در مالکیتِ هویت و زمان.

بر مرگ تو زنده اشک ریزد من مرده ز مرده ای چه خیزد

زندگان برای مرگِ تو اشک می‌ریزند، اما از من که مرده‌ام، دیگر چه انتظاری برای گریستن داری؟

نکته ادبی: مرده بودن: کنایه از بیگانگی با جهان و از دست دادنِ احساساتِ انسانی.