خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۲۹ - آگاهی مجنون از شوهر کردن لیلی

نظامی
فرزانه سخن سرای بغداد از سر سخن چنین خبر داد
کان شیفته رسن بریده دیوانه ماه نو ندیده
مجنون جگر کباب گشته دهقان ده خراب گشته
می گشت به هر بسیچ گاهی مونس نه به جز دریغ و آهی
بوئی که ز سوی یارش آمد خوشبوی تر از بهارش آمد
زان بوی خوش دماغ پرور اعضاش گرفته رنگ عنبر
آن عنبرتر ز بهر سودا می کرد مفرحی مهیا
بر خاک فتاده چون ذلیلان در زیر درختی از مغیلان
زانروی که روی کار نشناخت خار از گل و گل ز خار نشناخت
ناگه سیهی شتر سواری بگذشت بر او چو گرزه ماری
چون دید در آن اسیر بی رخت بگرفت زمام ناقه را سخت
غرید به شکل نره دیوی برداشت چو غافلان غریوی
کی بی خبر از حساب هستی مشغول به کار بت پرستی
به گرز بتان عنان بتابی کز هیچ بتی وفا نیابی
این کار که هست نیست با نور وان یار که نیست هست ازین دور
بیکار کسی تو با چنین کار بی یار بهی تو از چنین یار
آن دوست که دل بدو سپردی بر دشمنیش گمان نبردی
شد دشمن تو ز بی وفائی خود باز برید از آشنائی
چون خرمن خود به باد دادت بد عهد شد و نکرد یادت
دادند به شوهری جوانش کردند عروس در زمانش
و او خدمت شوی را بسیچید پیچید در اوی و سر نه پیچید
باشد همه روزه گوش در گوش با شوهر خویشتن هم آغوش
کارش همه بوسه و کنار است تو در غم کارش این چه کار است
چون او ز تو دور شد به فرسنگ تو نیز بزن قرابه بر سنگ
چون ناوردت به سالها یاد زو یاد مکن چه کارت افتاد
زن گر نه یکی هزار باشد در عهد کم استوار باشد
چون نقش وفا و عهد بستند بر نام زنان قلم شکستند
زن دوست بود ولی زمانی تا جز تو نیافت مهربانی
چون در بر دیگری نشیند خواهد که دگر ترا نه بیند
زن میل ز مرد بیش دارد لیکن سوی کام خویش دارد
زن راست نبازد آنچه بازد جز زرق نسازد آنچه سازد
بسیار جفای زن کشیدند وز هیچ زنی وفا ندیدند
مردی که کند زن آزمائی زن بهتر از او به بی وفائی
زن چیست نشانه گاه نیرنگ در ظاهر صلح و در نهان جنگ
در دشمنی آفت جهانست چون دوست شود هلاک جانست
گوئی که بکن نمی نیوشد گوئی که مکن دو مرده کوشد
چون غم خوری او نشاط گیرد چون شاد شوی ز غم بمیرد
این کار زنان راست باز است افسون زنان بد دراز است
مجنون ز گزاف آن سیه کوش برزد ز دل آتشی جگر جوش
از درد دلش که در برافتاد از پای چو مرغ در سر افتاد
چندان سر خود بکوفت بر سنگ کز خون همه کوه گشت گلرنگ
افتاد میان سنگ خاره جان پاره و جامه پاره پاره
آن دیو که آن فسون بر او خواند از گفته خویشتن خجل ماند
چندان نگذشت از آن بلندی کان دل شده یافت هوشمندی
آمد به هزار عذر در پیش کای من خجل از حکایت خویش
گفتم سخنی دروغ و بد رفت عفوم کن کانچه رفت خود رفت
گر با تو یکی مزاح کردم بر عذر تو جان مباح کردم
آن پرده نشین روی بسته هست از قبل تو دلشکسته
شویش که ورا حریف و جفتست سر با سر او شبی نخفت ست
گرچه دگری نکاح بستش ار عهد تو دور نیست دستش
جز نام تو بر زبان نیارد غیر تو کس از جهان ندارد
یکدم نبود که آن پریزاد صد بار نیاورد ترا یاد
سالیست که شد عروس و بیشست با مهر تو و به مهر خویشست
گر بی تو هزار سال باشد بر خوردن از او محال باشد
مجنون که در آن دروغگوئی دید آینه ای بدان دوروئی
اندک تر از آنچه بود غم خورد کم مایه از آنچه کرد کم کرد
می بود چو مراغ پر شکسته زان ضربه که خورد سرشکسته
از جزع پر آب لعل می سفت بر عهد شکسته بیت می گفت
سامان و سری نداشت کارش کز وی خبری نداشت یارش
مشاطه این عروس نو عهد در جلوه چنان کشیدش از مهد
کان مهدنشین عروس جماش رشگ قلم هزار نقاش
چون گشت به شوی پای بسته بود از پی دوست دل شکسته
غمخواره او غمی دگر یافت کز کردن شوی او خبر یافت
گشته خرد فرشته فامش مجنون تر از آنکه بود نامش
افتاده چو مرغ پر فشانده بیش از نفسی در او نمانده
در جستن آب زندگانی برجست به حالتی که دانی
شد سوی دیار آن پریروی باریک شده ز مویه چون موی
با او به زبان باد می گفت کی جفت نشاط گشته با جفت
کو آن دو به دو بهم نشستن عهدی به هزار عهده بستن
کو آن به وصال امید دادن سر بر خط خاضعی نهادن
دعوی کردن به دوستاری دادن به وفا امیدواری
و امروز به ترک عهد گفتن رخ بی گنهی ز من نهفتن
گیرم دلت از سر وفا شد آن دعوی دوستی کجا شد
من با تو به کار جان فروشی کار تو همه زبان فروشی
من مهر ترا به جان خریده تو مهر کسی دگر گزیده
کس عهد کسی چنین گذارد؟ کو را نفسی به یاد نارد؟
با یار نو آنچنان شدی شاد کز یار قدیم ناوری یاد
گر با دگری شدی هم آغوش ما را به زبان مکن فراموش
شد در سر باغ تو جوانیم آوخ همه رنج باغبانیم
این فاخته رنج برد در باغ چون میوه رسید می خورد زاغ
خرمای تو گرچه سازگار است با هر که به جز منست خار است
با آه چو من سموم داغی کس بر نخورد ز چون تو باغی
چون سرو روانی ای سمنبر از سرو نخورده هیچکس بر
برداشتی اولم به یاری بگذاشتی آخرم به خواری
آن روز که دل به تو سپردم هرگز به تو این گمان نبردم
بفریفتیم به عهد و سوگند کان تو شوم به مهر و پیوند
سوگند نگر چه راست خوردی! پیوند نگر چه راست کردی!
کردی دل خود به دیگری گرم وز دیده من نیامدت شرم
تنها نه من و توئیم در دور کازرم یکی کنیم با جور
دیگر متعرفان بکارند کایشان بد و نیکها شمارند
بینند که تا غم تو خوردم با من تو و با تو من چه کردم
گیرم که مرا دو دیده بستند آخر دگران نظاره هستند
چون عهده عهد باز جویند جز عهد شکن ترا چه گویند
فرخ نبود شکستن عهد اندیشه کن از شکستن مهد
گل تا نشکست عهد گلزار نشکست زمانه در دلش خار
می تا نشکست روی اوباش در نام شکستگی نشد فاش
شب تا نشکست ماه را جام با روی سیه نشد سرانجام
در تو به چه دل امید بندم وز تو به چه روی باز خندم
کان وعده که پی در او فشردی عمرم شد و هم به سر نبردی
تو آن نکنی که من شوم شاد وانکس نه منم که نارمت یاد
با اینهمه رنج کز تو سنجم رنجیده شوم گر از تو رنجم
غم در دل من چنان نشاندی کازرم در آن میان نماندی
آن روی نه کاشنات خوانم وان دل نه که بی وفات دانم
عاجز شده ام ز خوی خامت تا خود چه توان نهاد نامت
با اینهمه جورها که رانی هم قوت جسم و قوت جانی
بیداد تو گر چه عمر کاهست زیبائی چهره عذر خواهست
آنرا که چنان جمال باشد خون همه کس حلال باشد
روزی تو و من چراغ دل ریش به زان نبود که می رمت پیش
مه گر شکرین بود تو ماهی شه گر به دو رخ بود تو شاهی
گل در قصبی و لاله در خز شیرین ورزین چو شیره رز
گر آتش بیندت بدان نور آبش به دهان درآید از دور
باغ ارچه گل و گلاله دارست از عکس رخت نواله خوارست
اطلس که قبای لعل شاهیست با قرمزی رخ تو کاهیست
ز ابروی تو هر خمی خیالیست هر یک شب عید را هلالیست
گر عود نه صندل سپید است با سرخ گل تو سرخ بید است
سلطان رخت به چتر مشگین هم ملک حبش گرفت و هم چین
از خوبی چهره چنین یار دشوار توان برید دشوار
تدبیر دگر جز این ندانم کین جان به سر تو برفشانم
آزرم وفای تو گزینم در جور و جفای تو نبینم
هم با تو شکیب را دهم ساز تا عمر کجا عنان کشد باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

فرزانه سخن سرای بغداد از سر سخن چنین خبر داد

آن سخن‌سرای دانا و فرزانه که در بغداد می‌زیست، داستان را این‌گونه آغاز کرد و شرح داد.

نکته ادبی: واژه 'سرای' در اینجا به معنی گوینده و بیان‌کننده است.

کان شیفته رسن بریده دیوانه ماه نو ندیده

آن عاشقِ شیفته‌حالی که بند از پا گسسته و همچون دیوانه‌ای است که ماه نو را ندیده (بی‌قرار و سرگردان است).

نکته ادبی: 'رسن بریده' کنایه از آزادی از قیود دنیوی و یا دیوانگی است.

مجنون جگر کباب گشته دهقان ده خراب گشته

مجنون که از دوری یار، جگرش همچون کباب سوخته بود و همچون دهقانی بود که دهکده‌اش ویران شده است.

نکته ادبی: تشبیه 'دهقان ده خراب گشته' نشان‌دهنده بی‌پناهی و بی‌آیندگی است.

می گشت به هر بسیچ گاهی مونس نه به جز دریغ و آهی

به هر سو و به هر قصدی می‌رفت، اما جز دریغ و آه، هیچ هم‌نشینی نداشت.

نکته ادبی: 'بسیچ' به معنی قصد، عزم و آمادگی است.

بوئی که ز سوی یارش آمد خوشبوی تر از بهارش آمد

بوی خوشی که از سمت یارش به مشامش رسید، از عطر بهاری نیز دل‌انگیزتر بود.

نکته ادبی: اشاره به تخیل و استشمام رایحه معشوق در اوج جنون.

زان بوی خوش دماغ پرور اعضاش گرفته رنگ عنبر

از آن بوی خوشی که جان‌بخش بود، اعضای بدنش رنگ و بوی عنبر به خود گرفت.

نکته ادبی: عنبر نماد خوشبویی و گران‌بهایی است.

آن عنبرتر ز بهر سودا می کرد مفرحی مهیا

آن عطرِ عنبرگونه را برای سودای عشقش، مایه شادی و مفرحی مهیا کرد.

نکته ادبی: 'سودا' در اینجا به معنای عشقِ تند و جنون‌آمیز است.

بر خاک فتاده چون ذلیلان در زیر درختی از مغیلان

همچون ذلیلان و درماندگان، در زیر درخت مغیلان (درخت خاردار) بر خاک افتاده بود.

نکته ادبی: 'مغیلان' نماد سختی و بیابان‌های بی‌آب و علف است.

زانروی که روی کار نشناخت خار از گل و گل ز خار نشناخت

از آن جهت که عقلش را از دست داده بود، نمی‌توانست میان گل و خار تفاوتی قائل شود.

نکته ادبی: کنایه از زوال عقل در اثر عشق افراطی.

ناگه سیهی شتر سواری بگذشت بر او چو گرزه ماری

ناگهان شترسواری سیاه‌چرده همچون ماری سمی و گزنده از کنارش گذشت.

نکته ادبی: 'گرزه مار' استعاره از خطرناکی و زهرآگین بودن رفتار فرد است.

چون دید در آن اسیر بی رخت بگرفت زمام ناقه را سخت

وقتی آن عاشقِ بی‌سروسامان را دید، مهار شترش را محکم گرفت و ایستاد.

نکته ادبی: 'اسیر بی رخت' یعنی کسی که از دارایی و سامان تهی است.

غرید به شکل نره دیوی برداشت چو غافلان غریوی

همچون دیوی بزرگ و نیرومند فریاد کشید و بانگی بلند سر داد که مایه غفلت دیگران شد.

نکته ادبی: 'نره دیو' استعاره از هیبت و خشمِ فرد مزاحم است.

کی بی خبر از حساب هستی مشغول به کار بت پرستی

ای کسی که از حقیقت هستی بی‌خبری و به پرستش بت (لیلی) مشغول گشته‌ای!

نکته ادبی: 'بت پرستی' کنایه از عشق مجازی و پرستش معشوق زمینی است.

به گرز بتان عنان بتابی کز هیچ بتی وفا نیابی

به خاطرِ عشقِ آن بت، زندگی‌ات را تباه می‌کنی، در حالی که از هیچ بتی وفا نخواهی دید.

نکته ادبی: 'عنان تافتن' کنایه از بازگشت یا تغییر مسیر است.

این کار که هست نیست با نور وان یار که نیست هست ازین دور

این کاری که می‌کنی (عاشقی) سرابی بیش نیست و آن یاری که ادعایش را داری، از تو دور است.

نکته ادبی: تضاد 'هست' و 'نیست' برای نشان دادن بی‌اعتباری عشق مجازی.

بیکار کسی تو با چنین کار بی یار بهی تو از چنین یار

تو که در این کارِ بیهوده (عاشقی) سرگردانی، اگر بی‌یار باشی بهتر است از اینکه چنین یاری داشته باشی.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای ترغیب مجنون به ترک عشق.

آن دوست که دل بدو سپردی بر دشمنیش گمان نبردی

آن دوستی که دلت را به او سپردی، هیچ‌گاه تصور نمی‌کردی که روزی با تو دشمنی کند.

نکته ادبی: تضاد بین اعتماد و خیانت.

شد دشمن تو ز بی وفائی خود باز برید از آشنائی

او به خاطر بی‌وفایی، با تو دشمن شد و خود رشته آشنایی را گسست.

نکته ادبی: 'باز بریدن' به معنای قطع کردن رابطه است.

چون خرمن خود به باد دادت بد عهد شد و نکرد یادت

زمانی که دسترنج و هستی‌ات را به باد فنا داد، پیمان‌شکنی کرد و یادی از تو نکرد.

نکته ادبی: 'خرمن به باد دادن' کنایه از بر باد رفتن حاصل عمر است.

دادند به شوهری جوانش کردند عروس در زمانش

او را به همسری جوانی درآوردند و در همان زمان، عروسِ دیگری شد.

نکته ادبی: این ابیات نشان‌دهنده داستان‌سازی دروغین فرد بیگانه است.

و او خدمت شوی را بسیچید پیچید در اوی و سر نه پیچید

او نیز خدمت شوهرش را پذیرفت و با میل و رغبت با او همراه شد.

نکته ادبی: 'سر نه پیچید' کنایه از اطاعت کردن است.

باشد همه روزه گوش در گوش با شوهر خویشتن هم آغوش

همواره در کنار شوهرش است و با او هم‌بستر می‌شود.

نکته ادبی: توصیفات برای تحریک و آزار روحی مجنون است.

کارش همه بوسه و کنار است تو در غم کارش این چه کار است

کارِ او فقط بوسه و کنار (نزدیکی) است؛ تو در غمِ او چه می‌کنی؟

نکته ادبی: سوالی انکاری برای تحقیر تلاش‌های مجنون.

چون او ز تو دور شد به فرسنگ تو نیز بزن قرابه بر سنگ

حالا که او فرسنگ‌ها از تو دور شده است، تو نیز باید این عشق را با کوبیدن ظرف بر سنگ، نابود کنی.

نکته ادبی: 'قرابه بر سنگ زدن' کنایه از شکستن عهد و ناامیدی کامل است.

چون ناوردت به سالها یاد زو یاد مکن چه کارت افتاد

وقتی او سال‌هاست تو را به یاد نمی‌آورد، تو چرا به یاد او هستی؟ کارِ بیهوده‌ای می‌کنی.

نکته ادبی: تاکید بر بیهودگیِ وفاداری یک‌طرفه.

زن گر نه یکی هزار باشد در عهد کم استوار باشد

اگر زن‌ها هزاران نفر هم باشند، در عهد و پیمان استوار نیستند.

نکته ادبی: بازتاب تفکرات و تعصبات عصر گوینده درباره جنسیت.

چون نقش وفا و عهد بستند بر نام زنان قلم شکستند

هنگامی که قاعده وفا و عهد بستن را نوشتند، برای زنان هیچ ارزشی قائل نشدند.

نکته ادبی: کنایه از بدنامی زنان در عهد و پیمان در ادبیات کلاسیک.

زن دوست بود ولی زمانی تا جز تو نیافت مهربانی

زن تا زمانی که جایگزینی نیابد و مهربانیِ دیگری را نبیند، دوست‌دار توست.

نکته ادبی: دیدگاه بدبینانه سنتی نسبت به وفاداری زنان.

چون در بر دیگری نشیند خواهد که دگر ترا نه بیند

وقتی در کنار دیگری قرار گیرد، آرزو می‌کند که تو را هرگز نبیند.

نکته ادبی: ادامه خط فکری فرد بیگانه برای ناامید کردن مجنون.

زن میل ز مرد بیش دارد لیکن سوی کام خویش دارد

زن نسبت به مرد میل و رغبت بیشتری دارد، اما تنها به دنبال تامین خواسته‌های خویش است.

نکته ادبی: تحلیل شخصیت زن از منظر فرد مزاحم.

زن راست نبازد آنچه بازد جز زرق نسازد آنچه سازد

زن در بازی عشق صادق نیست و آنچه می‌سازد، جز فریب و نیرنگ نیست.

نکته ادبی: 'زرق' به معنای فریب و دورویی است.

بسیار جفای زن کشیدند وز هیچ زنی وفا ندیدند

بسیاری در عشقِ زن رنج کشیدند اما از هیچ زنی وفا ندیدند.

نکته ادبی: تعمیم تجربیات فرد مزاحم به کل زنان.

مردی که کند زن آزمائی زن بهتر از او به بی وفائی

مردی که بخواهد زن را امتحان کند، بی‌تردید در بی‌وفایی، خودِ زن از او بهتر عمل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به مکر زنانه در متون کلاسیک.

زن چیست نشانه گاه نیرنگ در ظاهر صلح و در نهان جنگ

زن چیست؟ نشانه‌ای از فریب؛ در ظاهر صلح‌جو و در باطن در حال جنگ است.

نکته ادبی: استفاده از آرایه تضاد (صلح و جنگ).

در دشمنی آفت جهانست چون دوست شود هلاک جانست

او در دشمنی آفتِ عالم است و حتی وقتی دوست می‌شود، مایه نابودیِ جان است.

نکته ادبی: اغراق در توصیف شرارت زن از نگاه گوینده.

گوئی که بکن نمی نیوشد گوئی که مکن دو مرده کوشد

اگر بگویی 'انجام بده'، سرپیچی می‌کند و اگر بگویی 'انجام نده'، برای انجامش حرص می‌زند.

نکته ادبی: توصیف لجاجت زنان.

چون غم خوری او نشاط گیرد چون شاد شوی ز غم بمیرد

وقتی تو غمگینی او شاد می‌شود و وقتی تو شاد می‌شوی، از غمِ تو می‌میرد.

نکته ادبی: تضاد درونی در رفتار زن برای آزار مرد.

این کار زنان راست باز است افسون زنان بد دراز است

این ذاتِ مکارِ زنان است و افسونِ زنانِ بد، بسیار طولانی و دامنه‌دار است.

نکته ادبی: 'افسون' به معنای جادو و نیرنگ است.

مجنون ز گزاف آن سیه کوش برزد ز دل آتشی جگر جوش

مجنون به خاطرِ این دروغ‌های گزافِ آن فردِ سیه‌دل، آتشی از دلش برخاست که جگرش را سوزاند.

نکته ادبی: 'گزاف' به معنای حرف بیهوده و دروغ است.

از درد دلش که در برافتاد از پای چو مرغ در سر افتاد

از شدت درد و رنجی که در قلبش نشست، همچون پرنده‌ای که بال و پرش شکسته باشد، بر زمین افتاد.

نکته ادبی: 'از پای افتادن' کنایه از فروپاشی روانی و جسمی است.

چندان سر خود بکوفت بر سنگ کز خون همه کوه گشت گلرنگ

آن‌قدر سرش را بر سنگ کوبید که کوه از خونِ او گلگون و سرخ شد.

نکته ادبی: تصویرسازی اغراق‌آمیز از شدت شکنجه روحی مجنون.

افتاد میان سنگ خاره جان پاره و جامه پاره پاره

در میان سنگ‌های سخت کوهستان افتاد، در حالی که جانش متلاشی و لباسش پاره‌پاره شده بود.

نکته ادبی: 'سنگ خاره' به معنای سنگ بسیار سخت است.

آن دیو که آن فسون بر او خواند از گفته خویشتن خجل ماند

آن مردِ بدطینتی که این نیرنگ را به او گفته بود، از کرده خود شرمگین شد.

نکته ادبی: شروع ندامتِ فرد بیگانه.

چندان نگذشت از آن بلندی کان دل شده یافت هوشمندی

زمان زیادی از آن وضعیت نگذشت که مجنونِ از دست رفته، دوباره هوش و حواسش را بازیافت.

نکته ادبی: 'دل شده' به معنای دیوانه و عاشق است.

آمد به هزار عذر در پیش کای من خجل از حکایت خویش

آن فرد بیگانه با هزاران پوزش نزد او آمد و گفت: از سخنِ خود خجالت‌زده‌ام.

نکته ادبی: اعتراف به اشتباه و دروغ‌گویی.

گفتم سخنی دروغ و بد رفت عفوم کن کانچه رفت خود رفت

سخنی دروغ و بد گفتم؛ مرا ببخش که آنچه گذشت، دیگر تمام شد.

نکته ادبی: 'عفو' به معنی بخشش و گذشت است.

گر با تو یکی مزاح کردم بر عذر تو جان مباح کردم

اگر با تو شوخی کردم، جانم را به خاطرِ عذرخواهی از تو حلال می‌کنم.

نکته ادبی: بیان نهایتِ پشیمانی با سوگند به جان.

آن پرده نشین روی بسته هست از قبل تو دلشکسته

آن یارِ پرده‌نشین (لیلی) که از چشم‌ها پنهان است، از جانبِ تو دل‌شکسته است.

نکته ادبی: 'پرده‌نشین' کنایه از زنِ عفیف و پوشیده است.

شویش که ورا حریف و جفتست سر با سر او شبی نخفت ست

شوهرش که حریف و جفتِ اوست، حتی یک شب هم با او هم‌بستر نشده است.

نکته ادبی: ردِ ادعای دروغینِ قبلی درباره ازدواج لیلی.

گرچه دگری نکاح بستش ار عهد تو دور نیست دستش

اگرچه دیگری به نامِ او نکاح بسته، اما دستِ هیچ‌کس به او نرسیده و عهدِ تو را نشکسته است.

نکته ادبی: توضیح وضعیت لیلی برای تسلی دادن به مجنون.

جز نام تو بر زبان نیارد غیر تو کس از جهان ندارد

جز نام تو بر زبان نمی‌آورد و غیر از تو، کسی را در جهان نمی‌شناسد.

نکته ادبی: مبالغه در انحصارِ ذکرِ معشوق در ذهن و زبان عاشق.

یکدم نبود که آن پریزاد صد بار نیاورد ترا یاد

لحظه‌ای نبود که آن پریزاد، صدبار به یاد تو نیفتد.

نکته ادبی: پریزاد استعاره از معشوقی است که زیبایی‌اش فراتر از حد انسانی است.

سالیست که شد عروس و بیشست با مهر تو و به مهر خویشست

یک سال و اندی است که عروس شده و همواره به مهر تو و عشق خود پایبند بوده است.

نکته ادبی: عروس در اینجا کنایه از معشوقی است که به عقد دیگری درآمده.

گر بی تو هزار سال باشد بر خوردن از او محال باشد

اگر هزار سال هم بی تو بماند، بهره‌مندی و لذت بردن برای او غیرممکن است.

نکته ادبی: تأکید بر محال بودن خوشبختی بدون حضورِ یار.

مجنون که در آن دروغگوئی دید آینه ای بدان دوروئی

مجنون در آن دروغ‌گویی (اشاره به معشوق که عهد شکست)، آینه‌ای از دورویی و نفاق دید.

نکته ادبی: واژه دروغ‌گویی به معنای عهدشکنی و خلف وعده به کار رفته است.

اندک تر از آنچه بود غم خورد کم مایه از آنچه کرد کم کرد

کمتر از آنچه باید غم خورد و از کاری که کرد، کمتر از آنچه شایسته بود، کاست.

نکته ادبی: اشاره به اندوهِ نارسای معشوق در برابر عظمتِ فاجعه.

می بود چو مراغ پر شکسته زان ضربه که خورد سرشکسته

مانند مرغی پرشکسته بود که از ضربه‌ای که خورده، سر شکسته و ناتوان شده است.

نکته ادبی: تشبیه حالِ عاشقِ رنج‌دیده به پرنده‌ای زخمی.

از جزع پر آب لعل می سفت بر عهد شکسته بیت می گفت

از چشمِ اشک‌بار، مروارید اشک می‌سفت و بر عهد شکسته، شعر می‌سرود.

نکته ادبی: جزع (سنگ عقیق) استعاره از چشم و لعل استعاره از اشک سرخ‌فام.

سامان و سری نداشت کارش کز وی خبری نداشت یارش

کارش هیچ سامان و نظم و قاعده‌ای نداشت، چون یارش خبری از حال او نداشت.

نکته ادبی: سامان نداشتن کنایه از آشفتگی و نابسامانیِ احوال است.

مشاطه این عروس نو عهد در جلوه چنان کشیدش از مهد

مشاطه (آرایشگر) این عروسِ تازه‌پیمان، او را چنان از مهد (گهواره/خانه) به جلوه درآورد.

نکته ادبی: مشاطه نمادِ عواملِ بیرونیِ پیوندِ معشوق با رقیب است.

کان مهدنشین عروس جماش رشگ قلم هزار نقاش

که آن عروسِ مهدنشین، چنان زیبا و فریبنده بود که قلمِ هزار نقاش در برابرش حسادت می‌کرد.

نکته ادبی: جماش به معنای زیبا، پرناز و کرشمه است.

چون گشت به شوی پای بسته بود از پی دوست دل شکسته

وقتی به همسریِ آن مرد درآمد و پایش بسته شد، دلش از پی دوست (عاشق اول) شکسته بود.

نکته ادبی: پای بسته کنایه از در قید ازدواج قرار گرفتن است.

غمخواره او غمی دگر یافت کز کردن شوی او خبر یافت

غمخوارِ او، وقتی از ازدواج کردنش باخبر شد، غمِ تازه‌ای یافت.

نکته ادبی: اشاره به عمقِ فاجعه و تکرارِ رنجِ مضاعف.

گشته خرد فرشته فامش مجنون تر از آنکه بود نامش

عقلش فرشته‌وار و پاک گشته بود، اما مجنون‌تر از آن بود که نامش نشان می‌داد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ ظاهرِ عاقل و باطنِ مجنون‌شده.

افتاده چو مرغ پر فشانده بیش از نفسی در او نمانده

مانند مرغی که پرهایش ریخته افتاده است و بیش از یک نفس در او باقی نمانده است.

نکته ادبی: تصویری از نهایتِ استیصال و نزدیک بودنِ مرگ.

در جستن آب زندگانی برجست به حالتی که دانی

در جستجوی آب زندگانی، با همان حالتی که می‌دانی (وضعیت اسفبار) به پا خاست.

نکته ادبی: آب زندگانی استعاره از وصال است که دست‌نیافتنی می‌نماید.

شد سوی دیار آن پریروی باریک شده ز مویه چون موی

به سوی دیار آن پری‌روی رفت، در حالی که از گریه و ناله، همچون مو باریک شده بود.

نکته ادبی: مبالغه در لاغری و ناتوانیِ عاشق از شدتِ غم.

با او به زبان باد می گفت کی جفت نشاط گشته با جفت

با زبانِ باد با او سخن می‌گفت که ای کسی که با شادی جفت شدی!

نکته ادبی: استعاره از سخن گفتن در اوجِ تنهایی و بی‌کسی.

کو آن دو به دو بهم نشستن عهدی به هزار عهده بستن

کجاست آن با هم نشستن‌ها و آن عهدهایی که با هزار سوگند بستیم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای یادآوریِ خاطراتِ گذشته.

کو آن به وصال امید دادن سر بر خط خاضعی نهادن

کجاست آن امید دادن به وصال و آن سر بر خطِ اطاعت و فروتنی نهادن؟

نکته ادبی: خطِ خاضعی نهادن کنایه از تسلیمِ محضِ معشوق بودن در گذشته است.

دعوی کردن به دوستاری دادن به وفا امیدواری

ادعای دوست داشتن کردن و به وفا امیدواری دادن.

نکته ادبی: یادآوریِ فریب‌کاری‌های کلامیِ معشوق.

و امروز به ترک عهد گفتن رخ بی گنهی ز من نهفتن

و امروز پیمان‌شکنی می‌کنی و چهره‌ات را از منِ بی‌گناه پنهان می‌کنی؟

نکته ادبی: اشاره به فرارِ معشوق از مواجهه با عاشق.

گیرم دلت از سر وفا شد آن دعوی دوستی کجا شد

گیرم که دلت از سرِ وفا رفت، آن دعوی دوستی‌ات چه شد؟

نکته ادبی: پرسشِ چالش‌برانگیز در موردِ صداقتِ معشوق.

من با تو به کار جان فروشی کار تو همه زبان فروشی

من با تو به قصد جان‌فشانی بودم، اما کارِ تو فقط زبان‌بازی و فریب بود.

نکته ادبی: تضادِ میانِ جان‌فشانی (عمل) و زبان‌فروشی (فریب).

من مهر ترا به جان خریده تو مهر کسی دگر گزیده

من مهرِ تو را با جان خریدم، اما تو عشقِ کس دیگری را برگزیدی.

نکته ادبی: نقدِ معشوق بر اساسِ بی‌وفایی و انتخابِ رقیب.

کس عهد کسی چنین گذارد؟ کو را نفسی به یاد نارد؟

آیا کسی چنین عهدی را رها می‌کند که حتی یک لحظه هم به یادش نیفتد؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای ملامتِ فراموشیِ معشوق.

با یار نو آنچنان شدی شاد کز یار قدیم ناوری یاد

با یارِ جدید چنان شاد شدی که یادی از یارِ قدیم نمی‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ عواطفِ معشوق.

گر با دگری شدی هم آغوش ما را به زبان مکن فراموش

اگر با دیگری هم‌بستر شدی، دست‌کم ما را با زبانت فراموش مکن.

نکته ادبی: تمنّایِ حداقلیِ عاشق برای حفظِ یاد.

شد در سر باغ تو جوانیم آوخ همه رنج باغبانیم

جوانی‌ام در باغِ عشقِ تو هدر رفت، افسوس بر این‌همه رنجِ باغبان.

نکته ادبی: باغ نمادِ عمر و رنج، باغبان نمادِ عاشق است.

این فاخته رنج برد در باغ چون میوه رسید می خورد زاغ

این فاخته (عاشق) در باغ رنج کشید، اما وقتی میوه رسید، زاغ آن را خورد.

نکته ادبی: تمثیلِ کلاسیکِ بهره‌مندیِ رقیب از زحماتِ عاشق.

خرمای تو گرچه سازگار است با هر که به جز منست خار است

خرمای تو اگرچه شیرین است، اما برای هر کس جز من، مانند خار است.

نکته ادبی: اشاره به این‌که هیچ‌کس به اندازه من قدرِ تو را نمی‌داند.

با آه چو من سموم داغی کس بر نخورد ز چون تو باغی

با آتشی که در دلم از داغ توست، هیچ‌کس از باغِ وجود تو بهره‌ای نبرد.

نکته ادبی: سموم داغی استعاره از سوزِ عشق است.

چون سرو روانی ای سمنبر از سرو نخورده هیچکس بر

ای که همچون سروِ روان زیبایی، هیچ‌کس از این سرو میوه‌ای نچید.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ دستیابیِ واقعیِ رقیب به کمالِ معشوق.

برداشتی اولم به یاری بگذاشتی آخرم به خواری

ابتدا مرا به یاری گرفتی و در آخر مرا به خواری رها کردی.

نکته ادبی: اشاره به چرخه یاری تا خواری در عشق.

آن روز که دل به تو سپردم هرگز به تو این گمان نبردم

آن روز که دل به تو دادم، هرگز چنین گمانی نمی‌بردم.

نکته ادبی: بیانِ حسرت از اعتمادِ نابجا در گذشته.

بفریفتیم به عهد و سوگند کان تو شوم به مهر و پیوند

با وعده و سوگند فریفتیم که با مهر و پیوند، مالِ من شوی.

نکته ادبی: تأکید بر فریب‌کاریِ معشوق در ابتدای رابطه.

سوگند نگر چه راست خوردی! پیوند نگر چه راست کردی!

بنگر چه سوگندِ راستی خوردی و چه پیوندِ راستی بستی!

نکته ادبی: استفاده از طنزِ تلخ (کنایه) برای بیانِ کذبِ سوگندها.

کردی دل خود به دیگری گرم وز دیده من نیامدت شرم

دل خود را با دیگری گرم کردی و از دیدنِ من شرم نکردی.

نکته ادبی: شرم نکردن نشانه بی‌مهر شدن و بی‌وفاییِ کامل.

تنها نه من و توئیم در دور کازرم یکی کنیم با جور

نه فقط من و تو در این جهان هستیم که بتوانیم با ظلم و جور رفتار کنیم.

نکته ادبی: اشاره به قضاوتِ عمومی و آگاهیِ عالم از ستمِ معشوق.

دیگر متعرفان بکارند کایشان بد و نیکها شمارند

آگاهان و ناظرانِ دیگری هم هستند که بدی و نیکیِ کارها را محاسبه می‌کنند.

نکته ادبی: متعرفان به معنایِ ناظران یا عقلایِ قوم است.

بینند که تا غم تو خوردم با من تو و با تو من چه کردم

می‌بینند که تا وقتی غمِ تو را می‌خوردم، من با تو چه کردم و تو با من چه کردی.

نکته ادبی: تقابلِ رفتاریِ عاشق و معشوق در محضرِ قضاوتِ عمومی.

گیرم که مرا دو دیده بستند آخر دگران نظاره هستند

گیرم که چشمان مرا بستند، اما دیگران شاهد و ناظر هستند.

نکته ادبی: تأکید بر آشکار بودنِ بی‌وفاییِ معشوق برای همگان.

چون عهده عهد باز جویند جز عهد شکن ترا چه گویند

وقتی عهد و پیمان را بررسی کنند، جز عهدشکن چه نامی بر تو می‌گذارند؟

نکته ادبی: واژه عهده به معنایِ تعهد و ضمانت است.

فرخ نبود شکستن عهد اندیشه کن از شکستن مهد

شکستنِ عهد، کارِ خجسته‌ای نیست؛ از عواقبِ شکستنِ مهد (بنیادِ عشق) بترس.

نکته ادبی: مهد در اینجا به معنایِ گهواره‌ی عشق یا بنیادِ پیمان است.

گل تا نشکست عهد گلزار نشکست زمانه در دلش خار

تا گل عهدِ گلزار را نشکند، زمانه در دلش خار نمی‌کارد.

نکته ادبی: تمثیلِ پیوندِ شکستنِ عهد با وقوعِ بلا.

می تا نشکست روی اوباش در نام شکستگی نشد فاش

تا وقتی می (شراب) رویِ اوباش را نشکند، نامِ شکستگی بر آن فاش نمی‌شود.

نکته ادبی: بازی با واژه شکستن در معنایِ مستی و خراب‌حالی.

شب تا نشکست ماه را جام با روی سیه نشد سرانجام

شب تا جامِ ماه را نشکند، با روی سیاه به پایان نمی‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به افولِ ماه در پایانِ شب.

در تو به چه دل امید بندم وز تو به چه روی باز خندم

به چه امیدی دل به تو ببندم و با چه رویی دوباره به تو بخندم؟

نکته ادبی: سلبِ اعتمادِ کامل و از بین رفتنِ مجالِ معاشرت.

کان وعده که پی در او فشردی عمرم شد و هم به سر نبردی

آن وعده‌ای که پی در پی بر آن تأکید کردی، عمرم تمام شد و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: تأکید بر گذشتِ عمر و تباهیِ وقت در انتظارِ وعده‌های توخالی.

تو آن نکنی که من شوم شاد وانکس نه منم که نارمت یاد

تو آن کارِ شایسته‌ای را نمی‌کنی که مرا شاد کنی و من هم آن کسی نیستم که تو را فراموش کنم.

نکته ادبی: بیانِ پارادوکسیکالِ ماندگاریِ عشق در عینِ تنفر از بی‌وفایی.

با اینهمه رنج کز تو سنجم رنجیده شوم گر از تو رنجم

با وجود تمام سختی‌هایی که از جانب تو به من می‌رسد، دلم نمی‌آید که از تو شکایتی کنم؛ چرا که گلایه از تو برایم دشوارتر از تحملِ رنجی است که از تو می‌کشم.

نکته ادبی: ترکیب 'رنجیدن از رنج' نشان‌دهنده پارادوکس احساسی است که عاشق در آن گرفتار شده است.

غم در دل من چنان نشاندی کازرم در آن میان نماندی

چنان غم عمیقی در قلب من جای داده‌ای که دیگر جایی برای شرم و حیا در وجودم باقی نمانده است.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و حیاست. شاعر از سیطره‌ی کاملِ غم بر وجودش سخن می‌گوید.

آن روی نه کاشنات خوانم وان دل نه که بی وفات دانم

تو آن‌قدر از من دور و نامهربان هستی که دیگر نمی‌توانم تو را یار و آشنا بنامم و از سوی دیگر، آن‌چنان بی‌وفا هستی که نمی‌توانم دلی با‌وفا برایت تصور کنم.

نکته ادبی: شاعر در پیِ انکارِ صفاتِ مثبتی است که پیش‌تر به معشوق نسبت داده بود، چرا که رفتارِ فعلیِ او با آن صفات همخوانی ندارد.

عاجز شده ام ز خوی خامت تا خود چه توان نهاد نامت

از خلق‌وخوی تند و بی‌رحمانه‌ات درمانده‌ام و نمی‌دانم چه صفتی را شایسته‌ی تو بدانم.

نکته ادبی: خوی خام کنایه از خامی، بی‌تجربگی و عدمِ درکِ احساساتِ عاشقانه توسط معشوق است.

با اینهمه جورها که رانی هم قوت جسم و قوت جانی

با وجود تمام ستم‌هایی که بر من روا می‌داری، همچنان جان‌بخش و نیروی زندگی من هستی.

نکته ادبی: تناقض میان جفا و قوتِ جان، نشان‌دهنده‌ی وابستگیِ حیاتیِ عاشق به معشوق است.

بیداد تو گر چه عمر کاهست زیبائی چهره عذر خواهست

اگرچه بی‌رحمی تو عمر مرا کوتاه می‌کند، اما زیبایی خیره‌کننده‌ات بهانه‌ای است که تمام آن بدی‌ها را می‌پوشاند.

نکته ادبی: عذرخواه بودنِ زیبایی، استعاره‌ای است از قدرتِ زیبایی برای توجیهِ گناهانِ معشوق.

آنرا که چنان جمال باشد خون همه کس حلال باشد

کسی که از چنین زیبایی بی‌نظیری برخوردار است، ریختن خونِ هرکس برای او روا و حلال است.

نکته ادبی: مبالغه‌ای شاعرانه در ستایش زیبایی که در ادبیاتِ غناییِ کهن، متداول است.

روزی تو و من چراغ دل ریش به زان نبود که می رمت پیش

چرا من و تو که روشنایی‌بخشِ این دلِ زخمی هستی، نباید در کنار هم باشیم؟

نکته ادبی: دلِ ریش به معنای دلِ مجروح و آسیب‌دیده است که در اینجا با نورِ جمالِ معشوق مداوا می‌شود.

مه گر شکرین بود تو ماهی شه گر به دو رخ بود تو شاهی

اگر ماه در آسمان زیبا و درخشان است، تو ماهِ حقیقی هستی؛ و اگر پادشاهان با چهره و ابهت شناخته می‌شوند، تو پادشاهِ زیبایی‌ها هستی.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه بلیغ برای مقایسه معشوق با ماه و پادشاه.

گل در قصبی و لاله در خز شیرین ورزین چو شیره رز

زیبایی تو به لطافتِ گل در لباسِ فاخر و لاله در پوستِ گران‌بهاست؛ تو همچون عصاره‌ی انگور ناب و شیرین هستی.

نکته ادبی: قصب نوعی پارچه‌ی نازک و ظریف است و خز پوستی گران‌بها؛ این تشبیهات برای نشان دادنِ ارزشِ بالای معشوق است.

گر آتش بیندت بدان نور آبش به دهان درآید از دور

زیبایی تو چنان است که اگر آتشِ سوزان نیز سیمای تو را ببیند، از دور دهانش آب می‌افتد و شیفته‌ی تو می‌شود.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به آتش و نسبت دادنِ میل و اشتیاق انسانی به آن.

باغ ارچه گل و گلاله دارست از عکس رخت نواله خوارست

اگرچه باغ گل‌ها و لاله‌های فراوان دارد، اما در برابر درخشش چهره‌ی تو، چیزی برای عرضه ندارد و گویی از نورِ رخسار تو تغذیه می‌کند.

نکته ادبی: نواله خوار به معنای کسی است که از دستِ دیگری لقمه می‌گیرد؛ استعاره‌ای از وام گرفتنِ زیباییِ باغ از چهره‌ی یار.

اطلس که قبای لعل شاهیست با قرمزی رخ تو کاهیست

حتی پارچه‌ی گران‌بهای اطلس که سرخی شاهانه‌ای دارد، در برابر سرخی چهره‌ی تو رنگ می‌بازد و همچون ساقه‌ی زرد و بی‌مقدار کاه به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: مقایسه‌ی رنگِ سرخِ پارچه با سرخیِ گونه‌ها، جهتِ مبالغه در وصفِ زیبایی.

ز ابروی تو هر خمی خیالیست هر یک شب عید را هلالیست

هر خمیدگی ابروی تو همچون خیال‌انگیزترین نقش‌هاست و هر کدام از آن‌ها همچون هلال ماهِ عید، نویدبخشِ زیبایی و شادی است.

نکته ادبی: تشبیه ابرو به هلال ماه عید، استعاره‌ای برای زیبایی و طراوت.

گر عود نه صندل سپید است با سرخ گل تو سرخ بید است

اگر چوب عود، صندلِ سفید نباشد، در برابر سرخیِ گلِ روی تو، همچون بیدِ سرخ، بی‌مقدار است.

نکته ادبی: شاعر تلاش می‌کند با مقایسه‌های متعدد، برتریِ زیبایی معشوق را بر اشیاء گرانبها ثابت کند.

سلطان رخت به چتر مشگین هم ملک حبش گرفت و هم چین

پادشاهِ چهره‌ات با زلفانِ سیاه‌رنگ و مشکین، تمامِ سرزمین‌های حبشه و چین را که نمادِ سیاهی و زیبایی هستند، به تسخیر خود درآورده است.

نکته ادبی: حبشه و چین در ادبیات کلاسیک نمادِ سیاهیِ مو و سفیدیِ پوست هستند؛ شاعر معشوق را حاکم بر این دو ویژگی می‌داند.

از خوبی چهره چنین یار دشوار توان برید دشوار

با چنین زیباییِ خیره‌کننده‌ای که در تو می‌بینم، دل کندن از تو بسیار دشوار و تقریباً ناممکن است.

نکته ادبی: تکرار کلمه‌ی دشوار برای تأکید بر شدتِ وابستگی عاطفی.

تدبیر دگر جز این ندانم کین جان به سر تو برفشانم

راه چاره‌ی دیگری جز این نمی‌بینم که جانِ خود را نثارِ سر و وجودِ تو کنم.

نکته ادبی: فدا کردنِ جان در برابر محبوب، اوجِ ابرازِ ارادت در سنتِ غنایی فارسی است.

آزرم وفای تو گزینم در جور و جفای تو نبینم

من تنها وفاداری و حجب و حیای تو را می‌بینم و با دیده‌پوشی از جفا و ستمت، تنها مهرِ تو را در دل نگه می‌دارم.

نکته ادبی: استفاده از 'آزرم' به معنای حیا و وفاداری که عاشق آگاهانه انتخاب می‌کند آن را ببیند.

هم با تو شکیب را دهم ساز تا عمر کجا عنان کشد باز

من همچنان با تو صبر و شکیبایی پیشه می‌کنم تا ببینم سرنوشت و عمرم تا کجا مرا با خود می‌کشاند و به کدام سرانجام می‌رساند.

نکته ادبی: عنان کشیدن کنایه از هدایت کردن و به پیش بردن توسط سرنوشت است.