خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۲۷ - بردن پیرزن مجنون را در خرگاه لیلی

نظامی
چون نور چراغ آسمان گرد از پرده صبح سر به در کرد
در هر نظری شگفت باغی شد هر بصری چو شب چراغی
مجنون چو پرنده زاغ پویان پروانه صفت چراغ جویان
از راه رحیل خار برداشت هنجار دیار یار برداشت
چون بوی دمن شنید بنشست یک لحظه نهاد بر جگر دست
باز از نفسش برآمد آواز چون مرده که جان به دو رسد باز
شد پیر زنی ز دور پیدا با او شخصی به شکل شیدا
سر تا قدمش کشیده در بند وان شخص به بند گشته خرسند
زن می شد در شتاب کردن می برد ورا رسن به گردن
مجنون چو اسیر دید در بند زن را به خدای داد سوگند
کین مرد به بند کیست با تو در بند ز بهر چیست با تو
زن گفت سخن چو راست خواهی مردیست نه بندی و نه چاهی
من بیوه ام این رفیق درویش در هر دو ضرورتی ز حد بیش
از درویشی بدان رسیدم کین بند و رسن در او کشیدم
تا گردانم اسیروارش توزیع کنم به هر دیارش
گرد آورم از چنین بهانه مشتی علف از برای خانه
بینیم کزان میان چه برخاست دو نیمه کنیم راستا راست
نیمی من و نیمی او ستاند گردی به میانه در نماند
مجنون ز سر شکسته بالی در پای زن اوفتاد حالی
کاین سلسله و طناب و زنجیر بر من نه از این رفیق برگیر
کاشفته و مستمند مائیم او نیست سزای بند مائیم
می گردانم به روسیاهی اینجا و به هر کجا که خواهی
هر چه آن بهم آید از چنین کار بی شرکت من تراست بردار
چون دید زن اینچنین شکاری شد شاد به این چنین شماری
زان یار بداشت در زمان دست آن بند و رسن همه در این بست
بنواخت به بند کردن او را می برد رسن به گردن او را
او داده رضا به زخم خوردن زنجیر به پای و غل به گردن
چون بر در خیمه ای رسیدی مستانه سرود برکشیدی
لیلی گفتی و سنگ خوردی در خوردن سنگ رقص کردی
چون چند جفاش برسرآورد گرد در لیلیش برآورد
چون بادی از آن چمن بر او جست بر خاک چمن چو سبزه بنشست
بگریست بر آن چمن به زاری چون دیده ابر نوبهاری
سر می زد بر زمین و می گفت کی من ز تو طاق و با غمت جفت
مجرم تر از آن شدم درین راه کازاد شوم ز بند و از چاه
اینک سروپای هر دو در بند گشتم به عقوبت تو خرسند
گر زانکه نموده ام گناهی معذور نیم به هیچ راهی
من حکم کش وتر حکم رانی تأدیب کنم چنان که دانی
منگر به مصاف تیغ و تیرم در پیش تو بین که چون اسیرم
گر تاختنی به لطمه کردم از لطمه خویش زخم خوردم
گر دی گنهی نمود پایم امروز رسن به گردن آیم
گر دست شکسته شد کمانگیر اینک به شکنجه زیر زنجیر
زان جرم که پیش ازین نمودم بسیار جنایت آزمودم
مپسند مرا چنین به خواری گر می کشیم بکش چه داری
گر جز به تو محکم است بیخم برکش چو صلیب چارمیخم
ای کز تو وفاست بی وفائی پیش تو خطاست بی خطائی
من با تو چو نیستم خطاکار خود را به خطا کنم گرفتار
باشد که وفائی آید از تو یا تیر خطائی آید از تو
در زندگیم درود تاری دستی به سرم فرود ناری
در کشتگیم امید آن هست کاری به بهانه بر سرم دست
گر تیغ روان کنی بدین سر قربان خودم کنی بدین در
اسماعیلی ز خود بسنجم اسماعیلیم اگر برنجم
چون شمع دلم فرو غناکست گر باز بری سرم چه باکست
شمع از سر درد سرکشیدن به گردد وقت سر بریدن
در پای تو به که مرده باشم تا زنده و بی تو جان خراشم
چون نیست مرا بر تو راهی زین پس من و گوشه ای و آهی
سر داده و آه بر نیارم تا پیش تو درد سر نیارم
گوئی ز تو دردسر جدا باد درد آن منست سر تو را باد
این گفت وز جای جست چون تیر دیوانه شد و برید زنجیر
از کوهه غم شکوه بگرفت چون کوهه گرفته کوه بگرفت
بر نجد شد و نفیر می زد بر خود ز طپانچه تیر می زد
خویشان چو ازو خبر شنیدند رفتند و ندیدنی بدیدند
هم مادر و هم پدر در آن کار نومید شدند ازو به یکبار
با کس چو نمی شد آرمیده گفتند به ترک آن رمیده
و او را شده در خراب و آباد جز نام و نشان لیلی از یاد
هر کس که بدو جز این سخن گفت یا تن زد، یا گریخت، یا خفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این قطعه از منظومه، مجنون در اوجِ سرگشتگی و فنایِ خویش، به مرزِ جنونِ مطلق می‌رسد. او که در بیابان سرگردان است، برای رهایی از فشارِ روحی و به بهانه‌ی بندگیِ لیلی، تن به زنجیر می‌دهد. حضور پیرزنی که از او به عنوان وسیله‌ای برای گدایی استفاده می‌کند، برای مجنون نه یک تحقیر، بلکه فرصتی است تا خواریِ ظاهری را به عنوانِ نمادِ عشق‌ورزی بپذیرد. مجنون از اینکه در بند است و دیگران او را به ریشخند می‌گیرند، نه تنها ناراحت نیست، بلکه آن را راهی برای رسیدن به کوی معشوق می‌داند.

در ابیات پایانی، وقتی مجنون به نزدیکِ خیمه‌گاهِ لیلی می‌رسد، لحنِ کلام به مناجاتی سوزناک بدل می‌شود. او خود را مجرمی می‌داند که عشق تنها جرمِ اوست و از معشوق می‌خواهد اگر شایسته‌ی تنبیه است، او را به بدترین شکل مجازات کند. این بخش تبیین‌گرِ این حقیقت است که برای عاشق، دردِ دوری از معشوق و تحملِ رنج، بسیار شیرین‌تر از آسودگیِ در فراق است.

معنای روان

چون نور چراغ آسمان گرد از پرده صبح سر به در کرد

هنگامی که خورشید (چراغِ آسمان) طلوع کرد و صبح از پسِ پرده‌ی شب پدیدار گشت.

نکته ادبی: چراغ آسمان استعاره از خورشید است.

در هر نظری شگفت باغی شد هر بصری چو شب چراغی

در هر نگاهی، باغی زیبا نمایان می‌شد و هر چشمی در آن تاریکیِ شب، همچون چراغی می‌درخشید.

نکته ادبی: بصری در اینجا به معنای چشم است.

مجنون چو پرنده زاغ پویان پروانه صفت چراغ جویان

مجنون مانند پرنده‌ای زاغ که در تکاپوست، به دنبالِ چراغ (نورِ عشق) می‌گشت و همانند پروانه گردِ آن می‌چرخید.

نکته ادبی: پروانه صفت کنایه از بی‌قراری عاشق و جذب شدن به نور است.

از راه رحیل خار برداشت هنجار دیار یار برداشت

او از مسیرِ طولانیِ سفر، خستگی و رنجِ راه را به جان خرید و راهِ دیارِ معشوق را در پیش گرفت.

نکته ادبی: رحیل به معنای کوچ و سفر است.

چون بوی دمن شنید بنشست یک لحظه نهاد بر جگر دست

وقتی بویِ آشنایِ دیارِ لیلی را حس کرد، ایستاد و لحظه‌ای دست بر جگرِ سوخته‌اش گذاشت.

نکته ادبی: دست بر جگر نهادن کنایه از سوزِ دل و دردِ شدید است.

باز از نفسش برآمد آواز چون مرده که جان به دو رسد باز

باز از نهادش ناله‌ای برآمد، چنان که گویی مرده‌ای دوباره جان گرفته است.

نکته ادبی: تشبیه به مرده که جان به دو رسد باز، برای نشان دادن احیای امید است.

شد پیر زنی ز دور پیدا با او شخصی به شکل شیدا

از دور پیرزنی پیدا شد که با او شخصی بود که رفتارش به دیوانگان می‌مانست.

نکته ادبی: شیدا به معنای عاشق و دیوانه است.

سر تا قدمش کشیده در بند وان شخص به بند گشته خرسند

آن شخص از سر تا پا در بند بود و عجیب اینکه از این اسارت خشنود به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: بند کشیده شدن کنایه از اسارت کامل است.

زن می شد در شتاب کردن می برد ورا رسن به گردن

زن با شتاب می‌رفت و طنابی به گردنِ آن شخص بسته بود و او را با خود می‌کشید.

نکته ادبی: رسن به معنای طناب و ریسمان است.

مجنون چو اسیر دید در بند زن را به خدای داد سوگند

مجنون چون آن شخصِ دربند را دید، پیرزن را به خدا سوگند داد.

نکته ادبی: سوگند دادن برای جلب توجه و پرسشگری است.

کین مرد به بند کیست با تو در بند ز بهر چیست با تو

پرسید: این مردِ اسیرِ کیست که همراهِ توست؟ و چرا او را در بند کرده‌ای؟

نکته ادبی: ابهامِ در بند بودنِ عاشق.

زن گفت سخن چو راست خواهی مردیست نه بندی و نه چاهی

زن گفت: اگر حقیقت را می‌خواهی بدانی، او نه زندانی است و نه گناهکاری که در چاه افکنده شود.

نکته ادبی: تضاد میان اسارت ظاهری و بی گناهی باطنی.

من بیوه ام این رفیق درویش در هر دو ضرورتی ز حد بیش

من زنی بیوه‌ام و این رفیقِ من درویش است؛ هر دوی ما در تنگنایِ شدیدِ معیشت هستیم.

نکته ادبی: درویشی در اینجا به معنای فقر و تنگدستی است.

از درویشی بدان رسیدم کین بند و رسن در او کشیدم

از شدتِ فقر و گرسنگی به این نتیجه رسیدم که او را با این طناب ببندم.

نکته ادبی: توجیهِ عملِ زن برای بقا.

تا گردانم اسیروارش توزیع کنم به هر دیارش

تا او را به شکلِ اسیر در شهرها بگردانم و با این ترفند از مردم کمک جمع کنم.

نکته ادبی: اسیروار یعنی به گونه‌ای که انگار اسیر است.

گرد آورم از چنین بهانه مشتی علف از برای خانه

تا با این بهانه و نمایش، مقدار اندکی آذوقه و علف برای خانه‌ام جمع‌آوری کنم.

نکته ادبی: نمادِ فقر و استیصال در عصرِ شاعر.

بینیم کزان میان چه برخاست دو نیمه کنیم راستا راست

سپس ببینیم چه چیزی نصیبمان می‌شود و آن را به طور مساوی بین خود تقسیم کنیم.

نکته ادبی: راستا راست به معنای عادلانه و نصف به نصف است.

نیمی من و نیمی او ستاند گردی به میانه در نماند

نیمی سهمِ من و نیمی سهمِ او باشد تا چیزی در میانه باقی نماند.

نکته ادبی: تأکید بر تقسیمِ عادلانه میان دو نیازمند.

مجنون ز سر شکسته بالی در پای زن اوفتاد حالی

مجنون که از شکستگیِ قلب و ضعفِ شدید رنج می‌برد، بلافاصله به پایِ زن افتاد.

نکته ادبی: شکسته بالی کنایه از درماندگی و ناکامی است.

کاین سلسله و طناب و زنجیر بر من نه از این رفیق برگیر

گفت: این زنجیر و طناب را از گردنِ این مرد باز کن و به گردنِ من بینداز.

نکته ادبی: اشتیاقِ عاشق به تحملِ رنجِ دیگران.

کاشفته و مستمند مائیم او نیست سزای بند مائیم

ما آشفته‌حال و نیازمندیم؛ او شایسته‌ی این اسارت نیست، اما من سزاوارِ آنم.

نکته ادبی: مستمند به معنای فقیر و نیازمند است.

می گردانم به روسیاهی اینجا و به هر کجا که خواهی

من حاضرم تو مرا با ذلت در هر کجا که بخواهی بگردانی.

نکته ادبی: روسیاهی کنایه از خواری و حقارتِ در نگاهِ عموم است.

هر چه آن بهم آید از چنین کار بی شرکت من تراست بردار

هر درآمدی که از این راه کسب کردی، بدونِ اینکه سهمی به من بدهی، همه مالِ خودت باشد.

نکته ادبی: انکارِ منافعِ دنیوی توسطِ عاشق.

چون دید زن اینچنین شکاری شد شاد به این چنین شماری

وقتی زن این پیشنهادِ سودآور را دید، از این معامله بسیار شاد شد.

نکته ادبی: شکاری و شماری ایهامِ طنزآمیز به معامله‌گریِ زن.

زان یار بداشت در زمان دست آن بند و رسن همه در این بست

بلافاصله دست از آن مرد کشید و طناب را به گردنِ مجنون بست.

نکته ادبی: تغییرِ وضعیتِ مجنون از آزاد به بنده.

بنواخت به بند کردن او را می برد رسن به گردن او را

با خشونت او را بست و با همان طناب، او را کشان‌کشان با خود برد.

نکته ادبی: بنواخت در اینجا به معنای زدن یا بستن است.

او داده رضا به زخم خوردن زنجیر به پای و غل به گردن

مجنون هم با رضایتِ کامل، زخمِ طناب و سنگینیِ غل و زنجیر را پذیرفت.

نکته ادبی: رضایتِ قلبی در مقابلِ رنجِ جسمی.

چون بر در خیمه ای رسیدی مستانه سرود برکشیدی

وقتی به نزدیکیِ خیمه‌ی لیلی رسیدند، با حالتی مستانه و عاشقانه آواز سر داد.

نکته ادبی: خیمه نمادِ حریمِ معشوق است.

لیلی گفتی و سنگ خوردی در خوردن سنگ رقص کردی

نامِ لیلی را فریاد می‌زد و سنگ می‌خورد، اما در لحظه‌ی سنگ خوردن، از شدتِ شوق می‌رقصید.

نکته ادبی: پارادوکس (تناقض)ِ رقصیدن هنگامِ درد کشیدن.

چون چند جفاش برسرآورد گرد در لیلیش برآورد

وقتی از آن همه جفا و سختی که بر سرش آمد عبور کرد، گردِ خیمه‌ی لیلی گشت.

نکته ادبی: طوافِ خیمه استعاره از تقدسِ حریمِ معشوق.

چون بادی از آن چمن بر او جست بر خاک چمن چو سبزه بنشست

هنگامی که بادی از آن چمن‌زار به او وزید، از شدتِ ضعف بر زمین افتاد.

نکته ادبی: تشبیه به سبزه که در باد تکان می‌خورد.

بگریست بر آن چمن به زاری چون دیده ابر نوبهاری

با چشمانی گریان همچون ابرِ بهاری، بر آن چمن‌زار زاری کرد.

نکته ادبی: تشبیه گریه به ابرِ نوبهار.

سر می زد بر زمین و می گفت کی من ز تو طاق و با غمت جفت

سر به زمین می‌کوبید و می‌گفت: چرا من از تو جدا (طاق) افتادم و با غمِ تو همراه (جفت) شدم؟

نکته ادبی: طاق و جفت تضادِ زیبایی برای بیانِ جدایی و پیوند است.

مجرم تر از آن شدم درین راه کازاد شوم ز بند و از چاه

در این مسیر آن‌قدر گناهکار (عاشق) شده‌ام که دیگر امیدی به رهایی از این بند و زندان ندارم.

نکته ادبی: مجرم دانستن خود به دلیلِ شدتِ عشق.

اینک سروپای هر دو در بند گشتم به عقوبت تو خرسند

اکنون که دست و پایم در زنجیر است، به این مجازاتِ تو خشنودم.

نکته ادبی: خرسندی از رنج، مرتبه‌ی والایِ عاشقی.

گر زانکه نموده ام گناهی معذور نیم به هیچ راهی

اگر گناهی مرتکب شده‌ام، هیچ توجیه و راهِ فراری برای آن ندارم.

نکته ادبی: اعترافِ عاشق به تقصیر در پیشگاهِ معشوق.

من حکم کش وتر حکم رانی تأدیب کنم چنان که دانی

من کشته‌ی تو هستم و تو حاکمِ منی؛ مرا هر طور که می‌دانی ادب کن.

نکته ادبی: تأدیب به معنای تنبیه و تربیت کردن است.

منگر به مصاف تیغ و تیرم در پیش تو بین که چون اسیرم

به شمشیر و تیری که در میدانِ جنگ است نگاه نکن، بلکه ببین که چگونه در برابرِ تو اسیرم.

نکته ادبی: مقایسه‌ی اسارتِ جنگی با اسارتِ عشقی.

گر تاختنی به لطمه کردم از لطمه خویش زخم خوردم

اگر با ضربه‌ی دستم به خود لطمه‌ای زدم، در واقع خودم را مجروح کردم.

نکته ادبی: خودآزاریِ عاشق در اثرِ فشارِ روانی.

گر دی گنهی نمود پایم امروز رسن به گردن آیم

اگر دیروز گناهی از پایم سر زد، امروز طناب بر گردن دارم و تسلیمم.

نکته ادبی: تطبیقِ زمان (دیروز و امروز) برای اثباتِ توبه.

گر دست شکسته شد کمانگیر اینک به شکنجه زیر زنجیر

اگر دستِ شکسته‌ام نتوانست کمانگیر باشد، اکنون در زیرِ زنجیر، شکنجه‌اش را می‌کشم.

نکته ادبی: کمانگیر کنایه از توانمندی و قدرت است.

زان جرم که پیش ازین نمودم بسیار جنایت آزمودم

به خاطر تمامِ خطاهایی که پیش از این مرتکب شدم، جنایت‌های زیادی را آزمودم.

نکته ادبی: عشق به عنوانِ بزرگترین جنایت و خطا.

مپسند مرا چنین به خواری گر می کشیم بکش چه داری

مپسند که با خواری بمیرم؛ اگر می‌خواهی مرا بکشی، بکش؛ چه چیزی تو را باز می‌دارد؟

نکته ادبی: التماسِ عاشق برای مرگ به دستِ معشوق.

گر جز به تو محکم است بیخم برکش چو صلیب چارمیخم

اگر ریشه‌ی وجودِ من جز به تو به چیزِ دیگری بند است، مرا همچون مسیح بر دار بکش.

نکته ادبی: تلمیح به مصلوب شدن و نمادِ شهادتِ عاشقانه.

ای کز تو وفاست بی وفائی پیش تو خطاست بی خطائی

ای کسی که وفاداریِ تو به معنایِ بی‌وفایی است، در پیشگاهِ تو حتی بی‌گناهی نیز خطاست.

نکته ادبی: پارادوکسِ رفتارِ معشوق؛ هر چه کند، عاشق آن را به نفعِ او تعبیر می‌کند.

من با تو چو نیستم خطاکار خود را به خطا کنم گرفتار

وقتی من در برابرِ تو خطاکار نیستم، خودم با عشقِ بی‌پایانم، خودم را گرفتار می‌کنم.

نکته ادبی: عشق به عنوانِ دامِ خودساخته.

باشد که وفائی آید از تو یا تیر خطائی آید از تو

امیدوارم که یا از تو وفایی ببینم یا با تیرِ جفایِ تو کشته شوم.

نکته ادبی: تیرِ خطا استعاره از بی‌توجهی یا خشمِ معشوق است.

در زندگیم درود تاری دستی به سرم فرود ناری

در زندگیم که جز تاریکی چیزی نیست، دستی بر سرِ من نمی‌کشی و مرا نوازش نمی‌کنی.

نکته ادبی: درود تاری کنایه از زندگیِ تلخ و سیاه است.

در کشتگیم امید آن هست کاری به بهانه بر سرم دست

در حالِ مرگ هم امیدوارم که به بهانه‌ای هم که شده، دستت را بر سرم بگذاری.

نکته ادبی: امیدِ عاشق به نوازشِ حتی در لحظه‌ی مرگ.

گر تیغ روان کنی بدین سر قربان خودم کنی بدین در

اگر شمشیرت را بر این سرِ من روان کنی، با جان و دل قربانیِ این درگاه می‌شوم.

نکته ادبی: قربانی شدن در درگاهِ معشوق، نهایتِ آرزویِ عاشق است.

اسماعیلی ز خود بسنجم اسماعیلیم اگر برنجم

من خود را با معیارِ قربانی شدن (مانند اسماعیل) می‌سنجم. اگر از این رنج‌های عاشقانه آزرده شوم، آنگاه است که می‌توانم ادعای عاشقی کنم و این خود نشانه‌ی صدق من است.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت اسماعیل و مفهوم قربانی شدن در راه حق.

چون شمع دلم فرو غناکست گر باز بری سرم چه باکست

جانِ من مانند شمعی است که در آتش عشق می‌سوزد. اگر تو بخواهی مرا بکشی و سرم را از تن جدا کنی، از این مرگ هیچ باک و ترسی ندارم و مشتاق آنم.

نکته ادبی: فروغناکست به معنای پرفروغ است، اما در اینجا استعاره از سوختن و فنا شدن است.

شمع از سر درد سرکشیدن به گردد وقت سر بریدن

شمع زمانی به اوجِ درخشش و زیبایی می‌رسد که سرش (فیتیله‌اش) را می‌چینند. من نیز درست در لحظه‌ی جان دادن و فنا، به کمالِ وجودی خویش می‌رسم.

نکته ادبی: تلمیح به خاصیت شمع که با چیدن سرش، شعله‌اش فروزان‌تر می‌شود.

در پای تو به که مرده باشم تا زنده و بی تو جان خراشم

بهتر است در آستانه‌ی درگاه تو بمیرم تا اینکه بدون تو زنده باشم و هر لحظه با یادِ تو جانم خراشیده و مجروح شود.

نکته ادبی: جان خراشیدن کنایه از رنج و اندوهِ مداوم است.

چون نیست مرا بر تو راهی زین پس من و گوشه ای و آهی

حال که راهی برای وصال تو ندارم و نمی‌توانم به تو برسم، پس تنها چاره‌ی من گوشه‌نشینی و آه کشیدن در خلوت است.

نکته ادبی: آه کشیدن نماد ابرازِ دردمندیِ بی‌کلام است.

سر داده و آه بر نیارم تا پیش تو درد سر نیارم

من از این پس سکوت می‌کنم و فریاد نمی‌زنم تا درد و ناله‌ی من، باعث سردرد و آزار تو نشود.

نکته ادبی: درد سر در اینجا به معنای رنج و زحمت است.

گوئی ز تو دردسر جدا باد درد آن منست سر تو را باد

دعا می‌کنم که رنج و گرفتاری از تو دور باشد و تمام آن دردها و رنج‌ها نصیب من شود.

نکته ادبی: دعا در قالب نفیِ درد برای معشوق و اثبات آن برای خود.

این گفت وز جای جست چون تیر دیوانه شد و برید زنجیر

او این سخنان را گفت و همچون تیر از جای جست؛ با رهایی از قید و بندهایِ عقل و زنجیرهایِ رسمِ زمانه، دیوانه شد و راه بیابان را در پیش گرفت.

نکته ادبی: جستنِ چون تیر، تمثیلِ سرعت و بی‌اختیاری در راهِ عشق است.

از کوهه غم شکوه بگرفت چون کوهه گرفته کوه بگرفت

او که در بندِ کوهسارِ غم گرفتار بود، با رفتن به سوی کوه، گویی پناهگاهی متناسب با اندوه خویش یافت و با آن یکی شد.

نکته ادبی: تکرار واژه کوه تأکیدی بر سختی و سنگینیِ غم است.

بر نجد شد و نفیر می زد بر خود ز طپانچه تیر می زد

او به بلندی‌های سرزمین نجد رفت و فریاد می‌کشید و از شدت غم و ماتم، با دستان خود بر صورتش سیلی می‌زد.

نکته ادبی: نفیر به معنای فریاد و طپانچه به معنای سیلی است.

خویشان چو ازو خبر شنیدند رفتند و ندیدنی بدیدند

وقتی بستگانش از حال و روز او باخبر شدند، به سراغش رفتند و منظره‌ای دلخراش و غیرقابل‌تحمل را از وضعیتِ او مشاهده کردند.

نکته ادبی: ندیدنی بدیدند استعاره از مشاهده‌ی نهایتِ فروپاشیِ یک انسان است.

هم مادر و هم پدر در آن کار نومید شدند ازو به یکبار

هم پدر و هم مادرش وقتی شدتِ جنون و پریشانیِ او را دیدند، یک‌باره از بهبود و بازگشتِ او ناامید شدند.

نکته ادبی: تأکید بر ناامیدیِ قطعیِ والدین.

با کس چو نمی شد آرمیده گفتند به ترک آن رمیده

چون می‌دیدند او با هیچ‌کس آرام نمی‌گیرد و به زندگی عادی باز نمی‌گردد، ناچار گفتند که باید این دیوانه را به حال خود رها کرد.

نکته ادبی: رمیده به معنای کسی است که از جمع گریخته و وحشی‌خو شده است.

و او را شده در خراب و آباد جز نام و نشان لیلی از یاد

او در تمامِ حالات، چه در ویرانی و چه در آبادانی، به قدری غرق در یادِ لیلی بود که هیچ‌چیز جز نام و نشانِ او را به یاد نمی‌آورد.

نکته ادبی: خراب و آباد کنایه از همه‌جا و همه‌وقت است.

هر کس که بدو جز این سخن گفت یا تن زد، یا گریخت، یا خفت

هر کس می‌خواست با او سخنی بگوید یا نصیحتی کند، مجنون یا سکوت می‌کرد، یا از او می‌گریخت و یا خود را به خواب می‌زد تا با کسی معاشرت نکند.

نکته ادبی: تن زدن کنایه از سکوت و امتناع از گفتگو است.