خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۲۵ - رهانیدن مجنون آهوان را

نظامی
سازنده ارغنون این ساز از پرده چنین برآرد آواز
کان مرغ به کام نارسیده از نوفلیان چو شد بریده
طیاره تند را شتابان می راند چو باد در بیابان
می خواند سرود بی وفائی بر نوفل و آن خلاف رائی
با هر دمنی از آن ولایت می کرد ز بخت بد شکایت
می رفت سرشک ریز و رنجور انداخته دید دامی از دور
در دام فتاده آهوئی چند محکم شده دست و پای در بند
صیاد بدین طمع که خیزد خون از تن آهوان بریزد
مجنون به شفاعت اسب را راند صیاد سوار دید و درماند
گفتا که به رسم دامیاری مهمان توام بدانچه داری
دام از سر آهوان جدا کن این یک دو رمیده را رها کن
بیجان چه کنی رمیده ای را جانیست هر آفریده ای را
چشمی و سرینی اینچنین خوب بر هر دو نبشته غیر مغضوب
دل چون دهدت که بر ستیزی خون دو سه بیگنه بریزی
آن کس که نه آدمیست گرگست آهو کشی آهوئی بزرگست
چشمش نه به چشم یار ماند؟ رویش نه به نوبهار ماند؟
بگذار به حق چشم یارش بنواز به باد نوبهارش
گردن مزنش که بی وفا نیست در گردن او رسن روا نیست
آن گردن طوق بند آزاد افسوس بود به تیغ پولاد
وان چشم سیاه سرمه سوده در خاک خطا بود غنوده
وان سینه که رشک سیم نابست نه در خور آتش و کبابست
وان ساده سرین نازپرورد دانی که به زخم نیست در خورد
وان نافه که مشک ناب دارد خون ریختنش چه آب دارد
وان پای لطیف خیزرانی درخورد شکنجه نیست دانی
وان پشت که بار کس نسنجد بر پشت زمین زنی برنجد
صیاد بدان نشید کو خواند انگشت گرفته در دهن ماند
گفتا سخن تو کردمی گوش گر فقر نبودمی هم آغوش
نخجیر دو ماهه قیدم اینست یک خانه عیال و صیدم اینست
صیاد بدین نیازمندی آزادی صید چون پسندی
گر بر سر صید سایه داری جان بازخرش که مایه داری
مجنون به جواب آن تهی دست از مرکب خود سبک فروجست
آهو تک خویش را بدو داد تا گردن آهوان شد آزاد
او ماند و یکی دو آهوی خرد صیاد برفت و بارگی برد
می داد ز دوستی نه زافسوس بر چشم سیاه آهوان بوس
کاین چشم اگرنه چشم یار است زان چشم سیاه یادگار است
بسیار بر آهوان دعا کد وانگاه ز دامشان رها کرد
رفت از پس آهوان شتابان فریاد کنان در آن بیابان
بی کینه وری سلاح بسته چون گل به سلاح خویش خسته
در مرحله های ریگ جوشان گشته ز تبش چو دیگ جوشان
از دل به هوا بخار داده خارا و قصب به خار داده
شب چون قصب سیاه پوشید خورشید قصب ز ماه پوشید
آن شیفته مه حصاری چون تار قصب شد از نزاری
زانسان که به هیچ جستجوئی فرقش نکند کسی ز موئی
شب چون سر زلف یار تاریک ره چون تن دوستار باریک
شد نوحه کنان درون غاری چون مار گزیده سوسماری
از بحر دو دیده گوهر افشاند بنشست ز پای و موج بنشاند
پیچید چنانکه بر زمین مار یا بر سر آتش افکنی خار
تا روز نخفت از آه کردن وز نامه چو شب سیاه کردن
چون صبح به فال نیکروزی برزد علم جهان فروزی
ابروی حبش به چین درآمد کایینه چین ز چین برآمد
آن آینه خیال در چنگ چون آینه بود لیک در زنگ
برخاست چنانکه دود از آتش چون دود عبیر بوی او خوش
ره پیش گرفت بیت خوانان برداشته بانک مهربانان
ناگاه رسید در مقامی انداخته دید باز دامی
در دام گوزنی اوفتاده گردن ز رسن به تیغ داده
صیاد بران گوزن گلرنگ آورده چو شیر شرزه آهنگ
تا بی گهنیش خون بریزد خونی که چنین از او چه خیزد
مجنون چو رسید پیش صیاد بگشاد زبان چو نیش فصاد
کای چون سگ ظالمان زبون گیر دام از سر عاجزان برون گیر
بگذار که این اسیر بندی روزی دو کند نشاط مندی
زین جفته خون کرانه گیرد با جفت خود آشیانه گیرد
آن جفت که امشبش نجوید از گم شدنش ترا چه گوید؟
کای آنکه ترا ز من جدا کرد مأخوذ مباد جز بدین درد
صیاد تو روز خوش مبیناد یعنی که به روز من نشیناد
گر ترسی از آه دردمندان برکن ز چنین شکار دندان
رای تو چه کردی ار به تقدیر نخجیر گر او شدی تو نخجیر
شکرانه این چه می پذیری کو صید شد و تو صیدگیری
صیاد بدین سخن گزاری شد دور ز خون آن شکاری
گفتا نکنم هلاک جانش اما ندهم به رایگانش
وجه خورش من این شکار است گر بازخریش وقت کار است
مجنون همه ساز و آلت خویش برکند و سبک نهاد در پیش
صیاد سلیح و ساز برداشت صیدی سره دید و صید بگذاشت
مجنون سوی آن شکار دلبند آمد چو پدر به سوی فرزند
مالید بر او چو دوستان دست هرجا که شکسته دیدمی بست
سر تا پایش به کف بخارید زو گرد وز دیده اشک بارید
گفت ای ز رفیق خویشتن دور تو نیز چو من ز دوست مهجور
ای پیشرو سپاه صحرا خرگاه نشین کوه خضرا
بوی تو ز دوست یادگارم چشم تو نظیر چشم یارم
در سایه جفت باد جایت وز دام گشاده باد پایت
دندان تو از دهانه زر هم در صدف لب تو بهتر
چرم تو که سازمند زه شد هم بر زه جامه تو به شد
اشک تو اگر چه هست تریاک ناریخته به چو زهر برخاک
ای سینه گشای گردن افراز در سوخته سینه ای بپرداز
دانم که در این حصار سربست زان ماه حصاریت خبر هست
وقتی که چرا کنی در آن بوم حال دل من کنیش معلوم
کی مانده به کام دشمنانم چونان که بخواهی آنچنانم
تو دور و من از تو نیز هم دور رنجور من و تو نیز رنجور
پیری نه که در میانه افتد تیری نه که بر نشانه افتد
بادی که ندارد از تو بوئی نامش نبرم به هیچ روئی
یادی که ز تو اثر ندارد بر خاطر من گذر ندارد
زینگونه یکی نه بلکه صد بیش می گفت به حسب حالت خویش
از پای گوزن بند بگشاد چشمش بوسید و کردش آزاد
چون رفت گوزن دام دیده زان بقعه روان شد آرمیده
سیاره شب چو بر سر چاه یوسف روئی خرید چون ماه
از انجمن رصد فروشان شد مصر فلک چو نیک جوشان
آن میل کشیده میل بر میل می رفت چو نیل جامه در نیل
چندان که زبان به در کند مار یا مرغ زند به آب منقار
ناسوده چو مار بر دریده نغنوده چو مرغ پر بریده
مغزش ز حرارت دماغش سوزنده چو روغن چراغش
گر خود به مثل چو شمع مردی پهلو به سوی زمین نبردی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، بیانگر اوج همدلی و پیوند عمیق مجنون با جهان پیرامون است؛ آنگاه که در جست‌وجوی معشوق، حتی رنجِ جانورانِ در بند را برنمی‌تابد و با فدا کردن تنها دارایی خویش، مراتبِ عشقِ بی‌چشم‌داشتِ خود را به اثبات می‌رساند.

سراینده در این ابیات، با پیوند زدنِ زیبایی‌های طبیعیِ آهوان به سیمای معشوق، صحنه‌ای از تلاقیِ شفقت انسانی و شیفتگیِ عاشقانه می‌آفریند که در آن، هر موجودی که یادآورِ زیباییِ یار است، شایسته‌یِ رهایی و ستایش است. در نهایت، با توصیفِ فروپاشیِ جسمانی و روحی مجنون در بیابان، عمقِ مصائب و غربتِ این عاشقِ شوریده به تصویر کشیده می‌شود.

معنای روان

سازنده ارغنون این ساز از پرده چنین برآرد آواز

شاعر (سراینده این داستان)، حکایت را آغاز می‌کند و از سوز و گدازِ سخنِ خود پرده برمی‌دارد.

نکته ادبی: ارغنون نمادی از ساز و موسیقی و استعاره‌ای برای دستگاهِ کلام و شعر است.

کان مرغ به کام نارسیده از نوفلیان چو شد بریده

آنگاه که مجنون، پس از آنکه به وصالِ معشوق نرسید و از همراهی با نوفل دست شست، تنها شد.

نکته ادبی: نوفلیان اشاره به سپاهیان و پیروان نوفل دارد.

طیاره تند را شتابان می راند چو باد در بیابان

مجنونِ سرگشته، مرکبِ تندرو خود را همچون باد در میان بیابان به شتاب می‌راند.

نکته ادبی: طیاره در اینجا به معنای مرکب تندرو است.

می خواند سرود بی وفائی بر نوفل و آن خلاف رائی

او در حینِ رفتن، اشعاری در گلایه از بی‌وفاییِ دنیا و همچنین انتقاد از تصمیماتِ نادرستِ نوفل بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: خلافِ رأی، کنایه از ندانم‌کاری و تصمیم نادرست است.

با هر دمنی از آن ولایت می کرد ز بخت بد شکایت

مجنون در هر دشتی که می‌رسید، از بختِ بد و سرنوشتِ شومِ خود شکایت می‌کرد.

نکته ادبی: دمن به معنای دشت و صحرا است.

می رفت سرشک ریز و رنجور انداخته دید دامی از دور

در حالی که اشک می‌ریخت و دردمند بود، از دور صیادی را دید که دامی برای شکار گسترده است.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک چشم است.

در دام فتاده آهوئی چند محکم شده دست و پای در بند

چند آهو در دام افتاده بودند و دست و پایشان محکم در بند بود.

نکته ادبی: توصیفِ اضطرابِ صید در دام.

صیاد بدین طمع که خیزد خون از تن آهوان بریزد

صیاد به طمعِ کشتنِ آهوان و ریختنِ خونشان آنجا بود.

نکته ادبی: خون ریختن کنایه از ذبح و کشتن است.

مجنون به شفاعت اسب را راند صیاد سوار دید و درماند

مجنون که از دیدن این صحنه برآشفته بود، با شفاعت و اصرار، اسب را به سمت صیاد راند.

نکته ادبی: شفاعت در اینجا به معنی واسطه‌گری و میانجی‌گری برای رهایی است.

گفتا که به رسم دامیاری مهمان توام بدانچه داری

مجنون به صیاد گفت که من به عنوانِ مهمان به سراغ تو آمده‌ام و به آنچه داری، از تو درخواستی دارم.

نکته ادبی: دامیاری، حرفه‌ی صیادی و صید کردن است.

دام از سر آهوان جدا کن این یک دو رمیده را رها کن

این آهوانِ رمیده و وحشی را از بند رها کن و دست از سرشان بردار.

نکته ادبی: رمیده به معنی حیوان وحشی و گریزپاست.

بیجان چه کنی رمیده ای را جانیست هر آفریده ای را

حیوانِ بی‌زبان چه گناهی دارد؟ هر آفریده‌ای جان و حقی برای زندگی دارد.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر حق حیات موجودات.

چشمی و سرینی اینچنین خوب بر هر دو نبشته غیر مغضوب

این آهوان چنان چشم‌ها و اندامِ زیبایی دارند که گویی هیچ عیبی در آن‌ها نیست.

نکته ادبی: غیر مغضوب، استعاره‌ای برای بی‌عیب و نقص بودن است.

دل چون دهدت که بر ستیزی خون دو سه بیگنه بریزی

چگونه دلت می‌آید که بر این موجوداتِ بیگناه ستم کنی و خونشان را بریزی؟

نکته ادبی: ستیز کردن در اینجا به معنای دشمنی و کشتن است.

آن کس که نه آدمیست گرگست آهو کشی آهوئی بزرگست

کسی که به جانورانِ بی‌گناه ستم کند، انسان نیست و خوی گرگ دارد؛ کشتنِ آهو، خود گناهی بزرگ است.

نکته ادبی: در اینجا از واژه آهو، ایهام به کار رفته (یکی به معنی حیوان و دیگری به معنی خطا و گناه).

چشمش نه به چشم یار ماند؟ رویش نه به نوبهار ماند؟

آیا چشم‌های این آهو، شبیه چشم‌های یارِ من نیست؟ آیا صورتش مانند زیباییِ بهار دل‌انگیز نیست؟

نکته ادبی: تلمیح به همانندسازیِ زیبایی‌های طبیعت با معشوق.

بگذار به حق چشم یارش بنواز به باد نوبهارش

به خاطرِ چشم‌های معشوقم، از خونِ این آهوان بگذر و با آن‌ها مهربان باش.

نکته ادبی: باد نوبهار، نماد طراوت و بخشندگی است.

گردن مزنش که بی وفا نیست در گردن او رسن روا نیست

گردن این آهو را نزن که گناهکار نیست؛ شایسته نیست که گردنش در بندِ طنابِ مرگ باشد.

نکته ادبی: رسن به معنای طناب و ریسمان است.

آن گردن طوق بند آزاد افسوس بود به تیغ پولاد

حیف است که چنین گردنِ زیبایی که می‌تواند با طوقِ آزادی آراسته شود، زیر تیغِ پولادین برود.

نکته ادبی: طوق‌بند، نشانه‌ی آزادگی و زیبایی است.

وان چشم سیاه سرمه سوده در خاک خطا بود غنوده

آن چشم‌های سیاه و سرمه‌کشیده، حیف است که در خاکِ آلوده به خطا (خون) بیفتد.

نکته ادبی: سرمه‌سوده، صفتِ چشم‌های بسیار سیاه و زیباست.

وان سینه که رشک سیم نابست نه در خور آتش و کبابست

آن سینه‌ای که از سپیدی به نقره‌یِ ناب می‌ماند، شایسته‌یِ آتش و کباب شدن نیست.

نکته ادبی: سیم ناب، استعاره از سفیدی و درخشندگی پوست.

وان ساده سرین نازپرورد دانی که به زخم نیست در خورد

و آن اندامِ ظریف و نازپرورده، شایسته‌یِ زخمِ نیزه و شمشیر نیست.

نکته ادبی: سرین در متون کلاسیک به بخش پشت و اندام حیوان اشاره دارد.

وان نافه که مشک ناب دارد خون ریختنش چه آب دارد

و آن آهو که نافه‌اش بوی مشک می‌دهد، ریختنِ خونش چه سودی برای تو دارد؟

نکته ادبی: نافه، غده‌یِ خوش‌بویِ آهو است.

وان پای لطیف خیزرانی درخورد شکنجه نیست دانی

آن پاهای ظریف و موزون، شایسته‌یِ بند و شکنجه نیست.

نکته ادبی: خیزران استعاره از اندام راست و ظریف است.

وان پشت که بار کس نسنجد بر پشت زمین زنی برنجد

آن پشتی که حتی طاقتِ بارِ اندکی را ندارد، اگر بر زمین بیفتد، دردناک خواهد بود.

نکته ادبی: کنایه از لطافت و ظرافتِ بیش از حد حیوان.

صیاد بدان نشید کو خواند انگشت گرفته در دهن ماند

صیاد از این سخنانِ دلنشینِ مجنون، چنان در شگفت ماند که انگشت به دندان گزید.

نکته ادبی: انگشت به دندان گزیدن، نشانه تعجب و حیرت شدید است.

گفتا سخن تو کردمی گوش گر فقر نبودمی هم آغوش

صیاد گفت: اگر فقر و نداری دست و پایم را نبسته بود، قطعاً به سخنان تو گوش می‌دادم.

نکته ادبی: هم‌آغوشی با فقر، کنایه از تنگدستی شدید است.

نخجیر دو ماهه قیدم اینست یک خانه عیال و صیدم اینست

این تنها ثروت و روزیِ خانواده من است که در این دو ماه به دام انداخته‌ام.

نکته ادبی: نخجیر به معنای حیوانِ صید شده است.

صیاد بدین نیازمندی آزادی صید چون پسندی

صیاد در نهایت درماندگی گفت: با این همه نیاز و فقر، چطور می‌توانم از این صیدِ گرانبها بگذرم؟

نکته ادبی: آزادی صید، کنایه از رها کردن منبعِ درآمد است.

گر بر سر صید سایه داری جان بازخرش که مایه داری

اگر می‌خواهی صیدِ من آزاد شود، خودت بهای آن را بپرداز که توانِ آن را داری.

نکته ادبی: مایه داشتن، کنایه از توانمندی و دارایی داشتن است.

مجنون به جواب آن تهی دست از مرکب خود سبک فروجست

مجنون در پاسخ به آن مردِ تهی‌دست، بی‌درنگ از اسب خود پیاده شد.

نکته ادبی: سبک فروجستن، نشان از اشتیاقِ او برای آزادیِ آهوان است.

آهو تک خویش را بدو داد تا گردن آهوان شد آزاد

مجنون اسبِ خود را به صیاد بخشید تا در عوض، بند از پای آهوان برداشته شود.

نکته ادبی: آهو تک، نام مرکبِ مجنون است.

او ماند و یکی دو آهوی خرد صیاد برفت و بارگی برد

صیاد با اسب رفت و مجنون در دشت تنها ماند و تنها چند آهوی کوچک در کنارش بودند.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

می داد ز دوستی نه زافسوس بر چشم سیاه آهوان بوس

مجنون از سرِ دوستی و مهربانی، نه از روی ترحمِ صرف، بر چشم‌های سیاه آهوان بوسه می‌زد.

نکته ادبی: تأکید بر نگاهِ عاشقانه مجنون به یادگارِ یار در چشمان آهو.

کاین چشم اگرنه چشم یار است زان چشم سیاه یادگار است

مجنون می‌گفت اگر این چشم‌ها، چشمِ معشوق من نیست، لااقل یادگاری از آن چشم‌های سیاه است.

نکته ادبی: تداعیِ زیباییِ یار در هر موجودی که صفتی مشابه داشته باشد.

بسیار بر آهوان دعا کد وانگاه ز دامشان رها کرد

بسیار برای آهوان دعا کرد و سرانجام آن‌ها را از دام رها ساخت.

نکته ادبی: دعا کردن در اینجا به معنی طلبِ خیر و سلامت است.

رفت از پس آهوان شتابان فریاد کنان در آن بیابان

مجنون در پیِ آهوان، دوان‌دوان و فریادکنان در بیابان به راه افتاد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌قراریِ دیوانه‌وارِ مجنون.

بی کینه وری سلاح بسته چون گل به سلاح خویش خسته

او که از کینه و دشمنی خالی بود و سلاحِ عشق بر تن داشت، از زخم‌هایِ درونی خود رنج می‌برد.

نکته ادبی: گل به سلاحِ خویش خسته، پارادوکس زیبایی است که به آسیب‌پذیریِ عاشق اشاره دارد.

در مرحله های ریگ جوشان گشته ز تبش چو دیگ جوشان

در آن بیابان که شن‌هایش از شدت گرما همچون آتش بود، مجنون از تبِ عشق همچون دیگی در جوش بود.

نکته ادبی: مرحله، به معنای منزلگاه و بخش‌های دشوارِ راه است.

از دل به هوا بخار داده خارا و قصب به خار داده

از شدتِ آه و فغان، بخارِ دلش به آسمان می‌رفت و بدنش از سختی و درد، همچون خار می‌شد.

نکته ادبی: خارا و قصب، نمادهایی برای سختی و لاغری مفرط هستند.

شب چون قصب سیاه پوشید خورشید قصب ز ماه پوشید

شب همچون لباسی سیاه بر جهان پوشانده شد و ماه از میانِ شب نمایان گشت.

نکته ادبی: قصب نوعی پارچه لطیف و سفید است که به شب تشبیه شده.

آن شیفته مه حصاری چون تار قصب شد از نزاری

مجنونِ شیفته که خود را در حصارِ عشق اسیر می‌دید، از شدت لاغری و رنج، همچون نخی نازک شده بود.

نکته ادبی: مه حصاری، استعاره‌ای برای چهره‌ی زیبای مجنون است که در بندِ عشق اسیر شده.

زانسان که به هیچ جستجوئی فرقش نکند کسی ز موئی

او چنان از خود بی‌خود شده بود که در هیچ جست‌وجویی، کسی نمی‌توانست او را از مویی تشخیص دهد (آنقدر که محو شده بود).

نکته ادبی: اشاره به شدت لاغری و ناپیداییِ وجودِ عاشق.

شب چون سر زلف یار تاریک ره چون تن دوستار باریک

شب همچون گیسویِ یار تاریک بود و راهِ بیابان، همچون اندامِ باریکِ مجنون، تنگ و دشوار.

نکته ادبی: تشبیه شب به زلف یار و راه به تن عاشق.

شد نوحه کنان درون غاری چون مار گزیده سوسماری

او در حالی که نوحه سر می‌داد، به درون غاری رفت، همچون حیوانی که از نیشِ مار به خود می‌پیچد.

نکته ادبی: سوسمار و مار در اینجا تمثیلی از بی‌تابی و پیچیدنِ عاشق از درد است.

از بحر دو دیده گوهر افشاند بنشست ز پای و موج بنشاند

از چشمانش گوهرِ اشک می‌بارید و سرانجام از پای افتاد و هیاهویِ درونی‌اش آرام گرفت.

نکته ادبی: موج بنشاند کنایه از خاموشیِ طوفانِ درون است.

پیچید چنانکه بر زمین مار یا بر سر آتش افکنی خار

از شدتِ درد، بر زمین می‌پیچید، همانندِ ماری که بر زمین می‌غلتد یا بوته‌خاری که بر روی آتش افتاده باشد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ بسیار دقیق و ملموس از اضطرابِ جسمانیِ مجنون.

تا روز نخفت از آه کردن وز نامه چو شب سیاه کردن

تا صبح بیدار ماند و از آه کشیدن، دفترِ روزگارش را همچون شب سیاه کرد.

نکته ادبی: نامه به معنی سرنوشت و روزگار است.

چون صبح به فال نیکروزی برزد علم جهان فروزی

هنگامی که خورشیدِ صبحگاهی با نویدِ روشنی طلوع کرد و جهان را روشن ساخت.

نکته ادبی: علمِ جهان‌فروزی، استعاره از نورِ خورشید است.

ابروی حبش به چین درآمد کایینه چین ز چین برآمد

آسمانِ حبشی (سیاه) با دمیدنِ صبح، به رنگِ روشنایی درآمد و گویی آینه‌یِ چین، از درونِ سیاهی نمایان شد.

نکته ادبی: اشاره به تغییر رنگ آسمان از سیاهیِ شب به روشنیِ صبح.

آن آینه خیال در چنگ چون آینه بود لیک در زنگ

آینه خیال او که باید شفاف می‌بود، همچون آینه‌ای شده بود که زنگار گرفته و تیره و تار است؛ کنایه از اینکه ذهن و ضمیر او تحت تأثیر غم و اندوه است.

نکته ادبی: آینه خیال: استعاره از ذهن و باطن شاعر. زنگ: کنایه از کدورت و غبار غم.

برخاست چنانکه دود از آتش چون دود عبیر بوی او خوش

او از جای برخاست، همان‌گونه که دود از آتش برمی‌خیزد؛ و رایحه خوشِ وجودش مانند بویِ عطرِ عبیر، دل‌انگیز بود.

نکته ادبی: عبیر: ترکیبی معطر از مشک و عنبر که در متون کهن نماد خوش‌بویی است.

ره پیش گرفت بیت خوانان برداشته بانک مهربانان

مجنون در حالی که اشعارِ سوزناک می‌خواند و ناله‌هایی سرشار از مهربانی و دلسوزی بر لب داشت، راه پیش رو را در پیش گرفت.

نکته ادبی: بانگ مهربانان: استعاره از ناله و فریاد عاشقانه و دلسوزانه.

ناگاه رسید در مقامی انداخته دید باز دامی

ناگهان به مکانی رسید و دید که در آنجا دامی پهن شده است.

نکته ادبی: مقام: به معنای محل و جایگاه.

در دام گوزنی اوفتاده گردن ز رسن به تیغ داده

گوزنی در آن دام گرفتار شده بود و گردنش به خاطر طناب، آماده بود که با تیغِ صیاد بریده شود.

نکته ادبی: رسن: طناب. تیغ: وسیله ذبح.

صیاد بران گوزن گلرنگ آورده چو شیر شرزه آهنگ

صیاد بر آن گوزنِ زیبا و سرخ‌فام، همچون شیری خشمگین و درنده هجوم آورده بود.

نکته ادبی: گلرنگ: کنایه از رنگ زیبای گوزن. شیر شرزه: کنایه از خشم و قدرتِ صیاد.

تا بی گهنیش خون بریزد خونی که چنین از او چه خیزد

تا خونِ آن حیوانِ بی‌گناه را بریزد؛ خونی که ریختنِ آن هیچ سودی ندارد و چه خیری از این کار عاید می‌شود؟

نکته ادبی: بی‌گهنی: بی‌گناهی. استفهام انکاری در مصراع دوم نشان‌دهنده قبح عمل صیاد است.

مجنون چو رسید پیش صیاد بگشاد زبان چو نیش فصاد

مجنون وقتی نزد صیاد رسید، زبان به سخن گشود؛ سخنانی که همچون نیشِ جراح (برای درمان) تیز و نافذ بود.

نکته ادبی: نیش فصاد: ابزاری برای فصد یا خون‌گیری؛ تشبیه سخن مجنون به آن برای بیان تأثیرگذاری و تلخیِ حقیقت‌گویی.

کای چون سگ ظالمان زبون گیر دام از سر عاجزان برون گیر

گفت: ای کسی که همچون سگِ ظالمان، ضعیفان را به چنگ می‌آوری، این دام را از سرِ این موجودِ ناتوان بردار.

نکته ادبی: زبون‌گیر: کسی که موجودات ضعیف را شکار می‌کند.

بگذار که این اسیر بندی روزی دو کند نشاط مندی

اجازه بده تا این موجودِ دربند، دو روزی دیگر از زندگی لذت ببرد و شاد باشد.

نکته ادبی: نشاط‌مندی: خوشی و شادی.

زین جفته خون کرانه گیرد با جفت خود آشیانه گیرد

بگذار تا این حیوان از این مهلکه خونین فاصله بگیرد و به نزد جفتِ خود برگردد و آشیانه بسازد.

نکته ادبی: جفته خون: کنایه از فضای آلوده به خون و قتل‌گاه.

آن جفت که امشبش نجوید از گم شدنش ترا چه گوید؟

آن جفتی که امشب در جستجوی اوست، اگر او را نبیند، چه چیزی می‌تواند در مورد گم شدنِ او بگوید؟ (دلش از دوری او خواهد سوخت).

نکته ادبی: اشاره به پیوند عاطفی میان جفت‌های حیوانات.

کای آنکه ترا ز من جدا کرد مأخوذ مباد جز بدین درد

ای کسی که این حیوان را از جفتش جدا کردی، امیدوارم به دردی جز همین دردِ دوری مبتلا نشوی.

نکته ادبی: مأخوذ: گرفتار و دچار.

صیاد تو روز خوش مبیناد یعنی که به روز من نشیناد

صیادِ این حیوان، روز خوش به خود نبیند؛ یعنی امیدوارم به سرنوشتِ تلخ و روزگارِ سیاه من دچار شوی.

نکته ادبی: روزِ من: کنایه از روزگار تلخ و پر از هجران مجنون.

گر ترسی از آه دردمندان برکن ز چنین شکار دندان

اگر از آهِ دردمندان می‌ترسی، دست از این شکار بردار.

نکته ادبی: برکن دندان: کنایه از صرف‌نظر کردن از کاری یا طمعی.

رای تو چه کردی ار به تقدیر نخجیر گر او شدی تو نخجیر

نظر تو چیست؟ اگر بر اساس تقدیر، جایِ شما دو نفر عوض می‌شد و تو شکارِ او می‌شدی، چه کار می‌کردی؟

نکته ادبی: نخجیر: شکار.

شکرانه این چه می پذیری کو صید شد و تو صیدگیری

در شکرانه اینکه او شکار شد و تو شکارچی، چه پاداشی می‌خواهی بگیری؟ (یعنی از کشتنِ او بگذر).

نکته ادبی: شکرانه: پاداش یا هدیه‌ای برای سپاسگزاری.

صیاد بدین سخن گزاری شد دور ز خون آن شکاری

صیاد با شنیدن این سخنانِ تأثیرگذار، از کشتنِ آن حیوان منصرف شد.

نکته ادبی: سخن‌گزاری: بیان سخنانِ مؤثر و با منطق.

گفتا نکنم هلاک جانش اما ندهم به رایگانش

صیاد گفت: جانِ این حیوان را نمی‌گیرم، اما آن را مفت و رایگان هم رها نمی‌کنم.

نکته ادبی: رایگان: بدون عوض و مفت.

وجه خورش من این شکار است گر بازخریش وقت کار است

این شکار، خوراک و درآمدِ من است؛ اگر می‌خواهی آن را بخری و آزاد کنی، همین الان وقتِ معامله است.

نکته ادبی: وجهِ خورش: منبع تامین غذای من.

مجنون همه ساز و آلت خویش برکند و سبک نهاد در پیش

مجنون تمام ساز و برگ و داراییِ خود را درآورد و با سبکی و بی اعتنایی پیشِ پای صیاد نهاد.

نکته ادبی: ساز و آلت: وسایل و تجهیزاتِ همراه.

صیاد سلیح و ساز برداشت صیدی سره دید و صید بگذاشت

صیاد وسایل را برداشت؛ وقتی دید که صیدِ بسیار ارزشمندی (در برابرِ سازها) به دست آورده، از خیرِ کشتنِ آن گوزن گذشت.

نکته ادبی: صیدی سره: شکارِ خوب و باارزش.

مجنون سوی آن شکار دلبند آمد چو پدر به سوی فرزند

مجنون به سوی آن شکارِ محبوب رفت، همانند پدری که با مهربانی به سوی فرزندش می‌رود.

نکته ادبی: شکارِ دلبند: شکاری که حالا برای مجنون عزیز و دوست‌داشتنی شده است.

مالید بر او چو دوستان دست هرجا که شکسته دیدمی بست

همانند دوستان، دست نوازش بر سر و روی او کشید و هر جایی از بدنش که آسیب دیده بود، مداوا کرد.

نکته ادبی: شکسته: کنایه از زخم و جراحت.

سر تا پایش به کف بخارید زو گرد وز دیده اشک بارید

از سر تا پایِ حیوان را با دست نوازش کرد، در حین این کار، غبار از تنش زدود و از چشمانش اشک ریخت.

نکته ادبی: بخارید: نوازش کردن.

گفت ای ز رفیق خویشتن دور تو نیز چو من ز دوست مهجور

مجنون گفت: ای که از جفتِ خود دوری، تو هم مثل من از دوستِ خود جدا افتاده‌ای.

نکته ادبی: مهجور: دورافتاده و جداشده.

ای پیشرو سپاه صحرا خرگاه نشین کوه خضرا

ای پیشروِ سپاهِ صحرا و ای کسی که در کوهستان‌های سرسبز جای داری.

نکته ادبی: خرگاه‌نشین: ساکنِ چادر یا جایگاه. کوه خضرا: کوه سرسبز.

بوی تو ز دوست یادگارم چشم تو نظیر چشم یارم

بوی تو مرا به یادِ معشوقم می‌اندازد و چشمانِ تو، مرا به یادِ چشمانِ محبوبم می‌آورد.

نکته ادبی: نظیر: شبیه و مانند.

در سایه جفت باد جایت وز دام گشاده باد پایت

امیدوارم در پناهِ جفتِ خود باشی و پاهایت از بندِ دام رها گردد.

نکته ادبی: سایه جفت: استعاره از حمایت و همراهیِ معشوق.

دندان تو از دهانه زر هم در صدف لب تو بهتر

دندان‌های تو که چون مروارید است، در صدفِ لب‌های تو زیباتر جلوه می‌کند.

نکته ادبی: دهانه زر: کنایه از زیبایی دندان‌ها. صدف لب: تشبیه لب به صدف و دندان به مروارید.

چرم تو که سازمند زه شد هم بر زه جامه تو به شد

پوستِ تو که (اگر کشته می‌شدی) وسیله‌ای برای زه و کمان می‌شد، بهتر است که بر تنِ خودت باقی بماند.

نکته ادبی: سازمند زه: تبدیل پوست به زه کمان که در قدیم رایج بود.

اشک تو اگر چه هست تریاک ناریخته به چو زهر برخاک

اشکِ تو اگرچه همانند تریاک (داروی شفابخش) است، اما حیف است که بر زمین بریزد و بیهوده تلف شود.

نکته ادبی: تریاک: در ادبیات کهن به عنوان پادزهر و داروی شفابخش شناخته می‌شد.

ای سینه گشای گردن افراز در سوخته سینه ای بپرداز

ای سینه گشاده و گردن‌فراز، اکنون که رهایی، پیامی از طرفِ من به سینه‌های سوخته (عاشقان) برسان.

نکته ادبی: گردن‌افراز: باشکوه و بلندمرتبه.

دانم که در این حصار سربست زان ماه حصاریت خبر هست

می‌دانم که در این دشت و صحرا، از آن ماهِ زیبا (لیلی) خبر داری.

نکته ادبی: ماه حصاری: استعاره از لیلی که در خانه یا محدوده‌ای محصور است.

وقتی که چرا کنی در آن بوم حال دل من کنیش معلوم

وقتی که در آن سرزمین چرا می‌کنی، حالِ دلِ مرا به او خبر بده.

نکته ادبی: بوم: سرزمین و مکان.

کی مانده به کام دشمنانم چونان که بخواهی آنچنانم

بگو که مرا به دستِ دشمنان مسپار و هرطور که می‌خواهی با من رفتار کن (اما رهایم نکن).

نکته ادبی: به کام دشمنان ماندن: کنایه از خوار و خفیف شدن نزد دشمن.

تو دور و من از تو نیز هم دور رنجور من و تو نیز رنجور

تو دوری و من نیز از تو دورم؛ من رنجورم و تو نیز (به خاطرِ رنجِ دوری) رنجوری.

نکته ادبی: تأکید بر هم‌ذات‌انگاری عاشق و معشوق.

پیری نه که در میانه افتد تیری نه که بر نشانه افتد

نه پیرم که میانه کار بیفتم و نه تیری هستم که به نشانه بخورم (من بی‌هدف و سرگردانم).

نکته ادبی: اشاره به سرگردانی و بی‌سرانجامی در وادی عشق.

بادی که ندارد از تو بوئی نامش نبرم به هیچ روئی

بادی که بویِ تو را نداشته باشد، به هیچ وجه نامش را به زبان نمی‌آورم.

نکته ادبی: تأکید بر تعلق تمام حواس به یاد لیلی.

یادی که ز تو اثر ندارد بر خاطر من گذر ندارد

یادی که در آن اثر و نشانی از تو نباشد، هیچ‌گاه بر خاطرِ من نمی‌گذرد.

نکته ادبی: خاطر: ذهن و ضمیر.

زینگونه یکی نه بلکه صد بیش می گفت به حسب حالت خویش

مجنون صدها جمله مانند این‌ها را بر اساس حال و هوایِ دلش به آهو می‌گفت.

نکته ادبی: حالت خویش: احوالات درونی و شخصی.

از پای گوزن بند بگشاد چشمش بوسید و کردش آزاد

سپس بندِ پایِ گوزن را باز کرد، چشمانش را بوسید و او را آزاد کرد.

نکته ادبی: بوسیدن چشم: نشان‌دهنده نهایت شفقت و مهربانی.

چون رفت گوزن دام دیده زان بقعه روان شد آرمیده

وقتی گوزنِ آزاد شده رفت، مجنون نیز از آن مکان با آرامشی نسبی به راه افتاد.

نکته ادبی: آرمیده: اینجا به معنایِ فراغتِ لحظه‌ای پس از انجام کاری خیر.

سیاره شب چو بر سر چاه یوسف روئی خرید چون ماه

شب همانند یوسفِ زیبا و درخشان، در میانِ چاهِ تاریکی فرو رفت (شب فرا رسید).

نکته ادبی: یوسف روی: اشاره به زیبایی یوسف و تشبیه ماه به او در چاه.

از انجمن رصد فروشان شد مصر فلک چو نیک جوشان

از دیدنِ ستارگان در آسمان، مصرِ فلک در جوش و خروش افتاد.

نکته ادبی: رصدفروشان: ستارگان و سیارات.

آن میل کشیده میل بر میل می رفت چو نیل جامه در نیل

او که رنج و اندوهِ پی‌درپی می‌کشید، در سیاهیِ شب همچون کسی که جامه نیلگون (عزا) بر تن دارد، راه می‌سپرد.

نکته ادبی: میل کشیده میل بر میل: کنایه از تکرار رنج.

چندان که زبان به در کند مار یا مرغ زند به آب منقار

همان‌قدر که مار زبانش را بیرون می‌آورد یا پرنده‌ای منقارش را به آب می‌زند (کنایه از بی‌آرامی و اضطراب).

نکته ادبی: تشبیه برای بیان ناآرامی و پریشانی.

ناسوده چو مار بر دریده نغنوده چو مرغ پر بریده

مانند ماری که از لانه بیرون افتاده ناآرام بود و مانند پرنده‌ای پرشکسته، لحظه‌ای آرام نداشت.

نکته ادبی: استعاره از بی‌قراری مفرط.

مغزش ز حرارت دماغش سوزنده چو روغن چراغش

مغزش از شدتِ داغیِ حرارتِ عشق، مانند روغنِ درونِ چراغ که در حال سوختن است، می‌سوخت.

نکته ادبی: سوزنده: تمثیلی برای التهاب درونی.

گر خود به مثل چو شمع مردی پهلو به سوی زمین نبردی

حتی اگر همچون شمعی در حالِ مرگ (تمام شدن) بود، باز هم پهلویش را بر زمین نمی‌گذاشت تا استراحت کند.

نکته ادبی: پهلو به زمین بردن: کنایه از خوابیدن و استراحت کردن.