خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۲۴ - مصاف کردن نوفل بار دوم

نظامی
گنجینه گشای این خزینه سرباز کند ز گنج سینه
کانروز که نوفل آن سپه راند بیننده بدو شگفت درماند
از زلزله مصاف خیزان شد قله بوقبیس ریزان
خصمان چو خروش او شنیدند در حرب شدند وصف کشیدند
سالار قبیله با سپاهی بر شد به سر نظاره گاهی
صحرا همه نیزه دید و خنجر وافاق گرفته موج لشگر
از نعره کوس و ناله نای دل در تن مرده می شد از جای
رایی نه که جنگ را بسیچد رویی نه که روی از آن بپیچد
زانگونه که بود پای بفشرد سیل آمد و رخت بخت را برد
قلب دو سپه بهم بر افتاد هر تیغ که رفت بر سر افتاد
از خون روان که ریگ می شست از ریگ روان عقیق می رست
دل مانده شد از جگر دریدن شمشیر خجل ز سر بریدن
شمشیر کشید نوفل گرد می کرد به حمله کوه را خرد
می ساخت چو اژدها نبردی زخمی و دمی دمی و مردی
برهر که زدی کدینه گرز بشکستی اگرچه بودی البرز
بر هر ورقی که تیغ راندی در دفتر او ورق نماندی
کردند نبردی آنچنان سخت کز اره تیغ تخته شد تخت
یاران چو کنند همعنانی از سنگ برآورند خانی
پر کندگی از نفاق خیزد پیروزی از اتفاق خیزد
بر نوفلیان خجسته شد روز گشتند به فال سعد فیروز
بر خصم زدند و برشکستند کشتند و بریختند و خستند
جز خسته نبود هر که جان برد وان نیز که خسته بود می مرد
پیران قبیله خاک بر سر رفتند به خاکبوس آن در
کردند بی خروش و فریاد کی داور داد ده بده داد
ای پیش تو دشمن تو مرده ما را همه کشته گیر و برده
با ما دو سه خسته نیزه و تیر بر دست مگیر و دست ما گیر
یک ره بنه این قیامت از دست کاخر به جز این قیامتی هست
تا دشمن تو سلیح پوشد شمشیر تو به که باز کوشد
ما کز پی تو سپر فکندیم گر عفو کنی نیازمندیم
پیغام به تیر و نیزه تا چند با بی سپران ستیزه تا چند
یابنده فتح کان جزع دید بخشود و گناه رفته بخشید
گفتا که عروس بایدم زود تا گردم از این قبیله خوشنود
آمد پدر عروس غمناک چون خاک نهاده روی بر خاک
کای در عرب از بزرگواری در خورد سری و تاجداری
مجروحم و پیر و دل شکسته دور از تو به روز بد نشسته
در سرزنش عرب فتاده خود را عجمی لقب نهاده
این خون که ز شرح بیش بینم در کردن بخت خویش بینم
خواهم که در این گناهکاری سیماب شوم ز شرمساری
گر دخت مرا بیاوری پیش بخشی به کمینه بنده خویش
راضی شوم و سپاس دارم وز حکم تو سر برون نیارم
ور آتش تیز بر فروزی و او را به مثل چو عود سوزی
ور زآنکه درافکنی به چاهش یا تیغ کشی کنی تباهش
از بندگی تو سر نتابم روی از سخن تو بر نتابم
اما ندهم به دیو فرزند دیوانه به بند به که در بند
سرسامی و نور چون بود خوش! خاشاک و نعوذ بالله آتش!
این شیفته رای ناجوانمرد بی عاقبت است و رایگان گرد
خو کرده به کوه و دشت گشتن جولان زدن و جهان نبشتن
با نام شکستگان نشستن نام من و نام خود شکستن
در اهل هنر شکسته کامی به زانکه بود شکسته نامی
در خاک عرب نماند بادی کز دختر من نکرد یادی
نایافته در زبانش افکند در سرزنش جهانش افکند
گر در کف او نهی زمامم با ننگ بود همیشه نامم
آنکس که دم نهنگ دارد به زانکه بماند و ننگ دارد
گر هیچ رسی مرا به فریاد آزاد کنی که بادی آزاد
ورنه به خدا که باز گردم وز ناز تو بی نیاز گردم
برم سر آن عروس چون ماه در پیش سگ افکنم در این راه
تا باز رهم زنام و ننگش آزاد شوم ز صلح و جنگش
فرزند مرا در این تحکم سگ به که خورد که دیو مردم
آنرا که گزد سگ خطرناک چون مرهم هست نیستش باک
وآنرا که دهان آدمی خست نتوان به هزار مرهمش بست
چون او ورقی چنین فروخواند نوفل به جواب او فرو ماند
زان چیره زبان رحمت انگیز بخشایش کرد و گفت برخیز
من گرچه سرآمد سپاهم دختر به دل خوش از تو خواهم
چون می ندهی دل تو داند از تو بستم که می ستاند
هر زن که به دست زور خواهند نان خشک و عصیده شور خواهند
من کامدم از پی دعاها مستغنیم از چنین جفاها
آنان که ندیم خاص بودند با پیر در آن خلاص بودند
کان شیفته خاطر هوسناک دارد منشی عظیم ناپاک
شوریده دلی چنین هوائی تن در ندهدت به کدخدائی
بر هر چه دهیش اگر نجاتست ثابت نبود که بی ثباتست
ما دی ز برای او بناورد او روی به فتح دشمن آورد
ما از پی او نشانه تیر او در رخ ما کشیده تکبیر
این نیست نشان هوشمندان او خواه به گریه خواه خندان
این وصلت اگر فراهم افتد هم قرعه فال برغم افتد
نیکو نبود ز روی حالت او با خلل و تو با خجالت
آن به که چو نام و ننگ داریم زین کار نمونه چنگ داریم
خواهشگر از این حدیث بگذشت با لشگر خویش باز پس گشت
مجنون شکسته دل در آن کار دلخسته شد از گزند آن خار
آمد بر نوفل آب در چشم جوشنده چو کوه آتش از خشم
کی پای به دوستی فشرده پذرفته خود به سر نبرده
در صبحدمی بدان سپیدی دادیم به روز نا امیدی
از دست تو صید من چرا رفت وان دست گرفتنت کجا رفت
تشنه ام به لب فرات بردی ناخورده به دوزخم سپردی
شکر ز قمطر برگشادی شربت کردی ولی ندادی
برخوان طبرزدم نشاندی بازم چو مگس ز پیش راندی
چون آخر رشته این گره بود این رشته نرشته پنبه به بود
این گفت و عنان از او بگرداند یک اسبه شد و دو اسپه می راند
گم کرد پی از میان ایشان می رفت چو ابر دل پریشان
می ریخت زدیده آب بر خاک بر زهر کشنده ریخت تریاک
نوفل چو به ملک خویش پیوست با هم نفسان خویش بنشست
مجنون ستم رسیده را خواند تا دل دهدش کز او دلش ماند
جستند بسی در آن مقامش افتاده بد از جریده نامش
گم گشتن او که ناروا بود آگاه شدند کز کجا بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، تصویری سهمگین و پرهیاهو از میدان نبرد را ترسیم می‌کند که در آن نوفل، به یاریِ عاشق (مجنون)، با قبیله‌ی لیلی می‌ستیزد. شاعر با بهره‌گیری از توصیفات حماسی و اغراق‌آمیز، فضایی دهشتناک از کشتار و قدرت نظامی خلق می‌کند تا شدتِ اراده‌ی نوفل را برای تحققِ خواسته‌ی مجنون به تصویر بکشد.

در نیمه‌ی دوم، شاعر تقابلِ میان «زورِ شمشیر» و «اصولِ عرفی و اجتماعی» را به نمایش می‌گذارد. اگرچه سپاه نوفل از نظر نظامی پیروز می‌شود، اما پدر لیلی با سرسختی و استدلال‌های اخلاقی و اجتماعی، تن به خواسته‌ی آنان نمی‌دهد. او نشان می‌دهد که پیوندهای قبیله‌ای و ترس از لکه‌دار شدنِ نام و اعتبارِ خانوادگی، بسیار فراتر و ریشه‌دارتر از شکست‌های نظامی است و حتی در برابرِ تیغِ برهنه نیز تسلیم نمی‌شود.

معنای روان

گنجینه گشای این خزینه سرباز کند ز گنج سینه

اکنون زمان آن رسیده است که صندوقچه‌ی اسرار داستان را بگشاییم و آنچه در اعماق سینه پنهان مانده است، آشکار سازیم.

نکته ادبی: گنجینه گشای: ترکیب فاعلی که به راوی اشاره دارد. خزینه: کنایه از صندوقچه‌ی داستان و اسرار.

کانروز که نوفل آن سپه راند بیننده بدو شگفت درماند

روزی که نوفل آن سپاه بزرگ را به سوی میدان جنگ حرکت داد، هر بیننده‌ای از دیدنِ شکوه و هیبتِ آن لشکر حیرت‌زده ماند.

نکته ادبی: نوفل: نام شخصیت حماسی این داستان است که در مقام حامی مجنون ظاهر می‌شود.

از زلزله مصاف خیزان شد قله بوقبیس ریزان

از شدتِ لرزش زمین در اثرِ حرکتِ سپاهیان، قله‌ی کوه «بوقبیس» شروع به فرو ریختن کرد.

نکته ادبی: بوقبیس: نام کوهی مشهور در مکه؛ اینجا برای اغراق در عظمت سپاه استفاده شده است.

خصمان چو خروش او شنیدند در حرب شدند وصف کشیدند

وقتی دشمنان صدای خروش و فریادِ لشکر نوفل را شنیدند، آماده‌ی نبرد شدند و برای جنگ صف‌آرایی کردند.

نکته ادبی: خصمان: جمع مکسر خصم به معنای دشمنان. حرب: نبرد.

سالار قبیله با سپاهی بر شد به سر نظاره گاهی

رئیس قبیله‌ی مقابل، همراه با سپاهش به بالای تپه‌ای مرتفع رفت تا اوضاع را زیر نظر بگیرد.

نکته ادبی: نظاره گاه: جای بلند برای دیده‌بانی.

صحرا همه نیزه دید و خنجر وافاق گرفته موج لشگر

تمام صحرا را نیزه و خنجر فرا گرفته بود و موجِ سربازان تا دوردست‌های افق پیش رفته بود.

نکته ادبی: آفاق: جمع افق، کنایه از گستردگی بیش از حد سپاه.

از نعره کوس و ناله نای دل در تن مرده می شد از جای

صدای طبل‌های جنگ و ناله‌ی شیپورها چنان مهیب بود که حتی دلِ مرده نیز از ترس می‌لرزید.

نکته ادبی: کوس و نای: از ادوات موسیقی جنگی در قدیم.

رایی نه که جنگ را بسیچد رویی نه که روی از آن بپیچد

در میانِ سپاهیانِ دشمن، نه تدبیری برای جنگیدن باقی مانده بود و نه جراتی که بتوانند از میدان بگریزند.

نکته ادبی: بسیچد: از مصدر بسیچیدن به معنای آماده کردن و فراهم دیدن.

زانگونه که بود پای بفشرد سیل آمد و رخت بخت را برد

آن گروه که در جای خود مقاومت کردند، به ناگاه سیلِ حمله‌ی نوفل همچون بلایی بر سرشان فرود آمد و بخت و اقبالشان را بر باد داد.

نکته ادبی: رخت بخت: استعاره از سرمایه و خوشبختی.

قلب دو سپه بهم بر افتاد هر تیغ که رفت بر سر افتاد

قلبِ دو لشکر به هم برخورد کرد و هر شمشیر که فرود می‌آمد، بر سرِ کسی اصابت می‌کرد و کار را تمام می‌ساخت.

نکته ادبی: قلب سپه: مرکز و اصلی‌ترین بخش آرایش نظامی لشکر.

از خون روان که ریگ می شست از ریگ روان عقیق می رست

خونِ جاری بر زمین چنان بود که شن‌ها را می‌شست و از میان آن‌همه خون، گویی سنگ‌های گران‌بهای عقیق بیرون می‌جهید.

نکته ادبی: استعاره‌ی خون به عقیق به دلیل رنگ سرخ آن‌هاست.

دل مانده شد از جگر دریدن شمشیر خجل ز سر بریدن

جنگ چنان شدید بود که دل‌ها از دیدن این‌همه خون‌ریزی و کشتار خسته شدند و حتی شمشیرها از بریدن سرها شرمگین گشتند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به شمشیر که از شدت جنایت شرم دارد.

شمشیر کشید نوفل گرد می کرد به حمله کوه را خرد

نوفلِ دلاور شمشیر کشید و با هر ضربه، گویی کوهی را در هم می‌شکست.

نکته ادبی: نوفل گرد: «گرد» به معنای پهلوان و قهرمان است.

می ساخت چو اژدها نبردی زخمی و دمی دمی و مردی

او همچون اژدهایی در میدان می‌جنگید؛ با هر نفس و هر حرکت، مردان را از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: اژدها: نماد قدرت ویرانگر و ترسناک.

برهر که زدی کدینه گرز بشکستی اگرچه بودی البرز

هر کس که ضربه‌ی گرزِ سنگینِ او را می‌خورد، حتی اگر همچون کوه البرز استوار بود، در هم می‌شکست.

نکته ادبی: البرز: نماد استواری و بلندی.

بر هر ورقی که تیغ راندی در دفتر او ورق نماندی

بر هر کسی که تیغش را فرود می‌آورد، گویی پرونده‌ی زندگی‌اش را می‌بست و دفتری از عمرش باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: ورق: کنایه از صفحه زندگی.

کردند نبردی آنچنان سخت کز اره تیغ تخته شد تخت

چنان نبردِ سختی درگرفت که گویی تیغ‌های تیز همچون اره، تخته‌سنگ‌ها را می‌بریدند.

نکته ادبی: تخته شد تخت: بازی کلامی با جناس.

یاران چو کنند همعنانی از سنگ برآورند خانی

وقتی یاران با هم متحد و همراه شوند، می‌توانند حتی از دلِ سنگ هم گنج بیرون بیاورند (کارهای نشدنی را ممکن کنند).

نکته ادبی: همعنانی: کنایه از اتحاد و همدلی.

پر کندگی از نفاق خیزد پیروزی از اتفاق خیزد

پراکندگی و شکست از نفاق و دورویی سرچشمه می‌گیرد و پیروزی محصولِ وحدت و همدلی است.

نکته ادبی: اشاره به یک اصل اخلاقی و استراتژیک در جنگ.

بر نوفلیان خجسته شد روز گشتند به فال سعد فیروز

روزگار برای یاران نوفل خوش و فرخنده شد و آن‌ها با خوش‌اقبالی به پیروزی دست یافتند.

نکته ادبی: سعد: مبارک و نیک‌اختر.

بر خصم زدند و برشکستند کشتند و بریختند و خستند

به دشمن یورش بردند و آن‌ها را شکست دادند؛ کشتند و مجروح کردند و صفوفشان را از هم پاشیدند.

نکته ادبی: خستند: از مصدر خستن به معنای مجروح کردن.

جز خسته نبود هر که جان برد وان نیز که خسته بود می مرد

هر کس از دشمن جان سالم به در برد، مجروح بود و حتی همان مجروحان نیز به دلیل شدت جراحات در حال مرگ بودند.

نکته ادبی: تاکید بر شدت فاجعه و نابودی کامل دشمن.

پیران قبیله خاک بر سر رفتند به خاکبوس آن در

بزرگانِ قبیله‌ی شکست‌خورده، با خفت و خواری نزد نوفل رفتند تا با خاکساری طلب بخشش کنند.

نکته ادبی: خاک بر سر: کنایه از شرمساری و تسلیم.

کردند بی خروش و فریاد کی داور داد ده بده داد

آن‌ها بدون هیچ هیاهویی، با فروتنی گفتند: ای داوری که عدالت می‌بخشی، حق را به حق‌دار برسان.

نکته ادبی: داور: صفت خداوند یا حاکم دادگر.

ای پیش تو دشمن تو مرده ما را همه کشته گیر و برده

ای کسی که دشمنانت در برابر تو همچون مردگان هستند، ما را اسیر و کشته شده در نظر بگیر.

نکته ادبی: ادامه استغاثه برای دریافت امان.

با ما دو سه خسته نیزه و تیر بر دست مگیر و دست ما گیر

ما که عده‌ای زخمی و بی‌سلاح هستیم، دست از جنگ بردار و ما را ببخش و حمایت کن.

نکته ادبی: دست ما گیر: کنایه از یاری خواستن و رحم کردن.

یک ره بنه این قیامت از دست کاخر به جز این قیامتی هست

این قیامت و آشوبی که به پا کردی را متوقف کن، چرا که در نهایت قیامتی (در جهان دیگر) وجود دارد که باید در آن پاسخگو بود.

نکته ادبی: قیامت: استعاره از نبرد و کشتار عظیم.

تا دشمن تو سلیح پوشد شمشیر تو به که باز کوشد

تا وقتی دشمنت سلاح به تن دارد، شمشیر کشیدنِ تو شایسته است؛ اما اکنون که بی‌سلاح شده‌ایم، تو نیز شمشیر را غلاف کن.

نکته ادبی: سلیح: سلاح و ساز و برگ جنگی.

ما کز پی تو سپر فکندیم گر عفو کنی نیازمندیم

ما که به خاطر تو سلاح‌هایمان را به زمین افکندیم و تسلیم شدیم، اگر عفو کنی، نیازمند لطف تو هستیم.

نکته ادبی: سپر افکندن: کنایه از تسلیم شدن.

پیغام به تیر و نیزه تا چند با بی سپران ستیزه تا چند

این همه تیر و نیزه و پیغامِ جنگ تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؟ با کسانی که دیگر سلاحی ندارند، ستیز کردن چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: بی سپران: کسانی که سلاح خود را زمین گذاشته‌اند و بی‌دفاع هستند.

یابنده فتح کان جزع دید بخشود و گناه رفته بخشید

نوفل که طعم پیروزی را چشیده بود، وقتی آن ناله و زاری را دید، دلش نرم شد و گناهان گذشته‌شان را بخشید.

نکته ادبی: جزع: بی‌تابی و ناله و زاری.

گفتا که عروس بایدم زود تا گردم از این قبیله خوشنود

نوفل گفت: من عروس (لیلی) را می‌خواهم و تا او را به دست نیاورم و به مجنون ندهم، از این قبیله راضی نخواهم شد.

نکته ادبی: عروس: کنایه از لیلی.

آمد پدر عروس غمناک چون خاک نهاده روی بر خاک

پدرِ دختر (لیلی) اندوهگین آمد، در حالی که از شدت شرمساری و شکست، صورت بر خاک می‌سود.

نکته ادبی: روی بر خاک نهادن: کنایه از نهایتِ خواری و درخواست.

کای در عرب از بزرگواری در خورد سری و تاجداری

گفت: ای کسی که در عرب به بزرگواری مشهوری و شایستگی پادشاهی و فرمانروایی داری.

نکته ادبی: تاجداری: کنایه از بزرگی و سروری.

مجروحم و پیر و دل شکسته دور از تو به روز بد نشسته

من مجروح، پیر و دل‌شکسته‌ام و به خاطرِ بختِ بدم، از تو دور افتاده‌ام.

نکته ادبی: روز بد: کنایه از بدشانسی.

در سرزنش عرب فتاده خود را عجمی لقب نهاده

به خاطر این سرزنش‌های اعراب، خود را همچون بیگانه‌ای (عجمی) حس می‌کنم که از هویت اصلی‌اش جدا شده است.

نکته ادبی: عجمی: در ادبیات کلاسیک به معنای غیرعرب یا بیگانه است.

این خون که ز شرح بیش بینم در کردن بخت خویش بینم

این خون‌ریزی و فتنه را که می‌بینم، نتیجه‌ی بدشانسی و تقدیرِ شومِ خودم می‌دانم.

نکته ادبی: شرح: در اینجا به معنای جریان یا رویداد است.

خواهم که در این گناهکاری سیماب شوم ز شرمساری

خواهم که در برابر این گناهی که ناخواسته مرتکب شده‌ام، از شرمساری آب شوم.

نکته ادبی: سیماب: جیوه؛ کنایه از آب شدن و ذوب شدن از خجالت.

گر دخت مرا بیاوری پیش بخشی به کمینه بنده خویش

اگر دخترم را از من بگیری و به بنده و نوکرِ خودت ببخشی (اشاره به مجنون).

نکته ادبی: کمینه بنده: اشاره‌ی تحقیرآمیز پدر لیلی به مجنون.

راضی شوم و سپاس دارم وز حکم تو سر برون نیارم

من راضی خواهم شد و شکرگزار خواهم بود و هرگز از دستورِ تو سرپیچی نخواهم کرد.

نکته ادبی: سر برون نیارم: اطاعت محض.

ور آتش تیز بر فروزی و او را به مثل چو عود سوزی

و اگر آتش تیزِ خشم را شعله‌ور کنی و بخواهی او را همچون چوبِ عود بسوزانی (نابود کنی).

نکته ادبی: عود: چوب خوشبو که در آتش می‌سوزانند؛ استعاره از سوختن و نابودی دختر.

ور زآنکه درافکنی به چاهش یا تیغ کشی کنی تباهش

یا اگر او را در چاه بیندازی و یا با شمشیر نابودش کنی.

نکته ادبی: تباه: نابود.

از بندگی تو سر نتابم روی از سخن تو بر نتابم

من از بندگی و اطاعتِ تو سرپیچی نمی‌کنم و روی از سخن تو بر نمی‌گردانم.

نکته ادبی: سر تافتن: سرپیچی کردن.

اما ندهم به دیو فرزند دیوانه به بند به که در بند

اما دخترم را به این دیوانه (مجنون) نمی‌دهم؛ چرا که دیوانه بودنِ او، زندانی بودنش بهتر از ازدواج با اوست.

نکته ادبی: دیو: در اینجا کنایه از فردِ دیوانه یا کسی که رفتاری غیرعادی دارد.

سرسامی و نور چون بود خوش! خاشاک و نعوذ بالله آتش!

سرسامی (دیوانگی) و نور (اصالت و زیبایی) چگونه با هم جور می‌شوند؟ خاشاک و آتش هرگز با هم سازگار نیستند.

نکته ادبی: تمثیل خاشاک و آتش برای نشان دادن عدم تناسب مجنون و لیلی از دیدگاه پدر.

این شیفته رای ناجوانمرد بی عاقبت است و رایگان گرد

این فردِ شیفته (مجنون) بی‌عقل و ناجوانمرد است؛ کسی است که عاقبت‌‌اندیش نیست و بیهوده در جهان می‌گردد.

نکته ادبی: رایگان گرد: کسی که بی‌هدف و بی‌فایده می‌گردد.

خو کرده به کوه و دشت گشتن جولان زدن و جهان نبشتن

او خو گرفته است به کوه و دشت گشتن، بی‌هدف جولان دادن و جهان را زیر پا نهادن.

نکته ادبی: جهان نبشتن: کنایه از سفر کردن و جای جای جهان را دیدن.

با نام شکستگان نشستن نام من و نام خود شکستن

او همیشه با افراد شکست‌خورده و بدنام می‌نشیند و با این کار، نامِ من و نامِ خودش را بدنام می‌کند.

نکته ادبی: شکستگان: کنایه از دیوانگان و مطرودان اجتماع.

در اهل هنر شکسته کامی به زانکه بود شکسته نامی

اگر در میانِ هنرمندان و خردمندان، کسی ناکام بماند، بسیار بهتر از آن است که نامی بد و ننگین داشته باشد.

نکته ادبی: شکسته کامی: ناکامی؛ در برابرِ شکسته نامی (بدنامی).

در خاک عرب نماند بادی کز دختر من نکرد یادی

در تمام سرزمینِ عرب، دیگر کسی باقی نمانده است که از وضعیت بدِ دختر من (و خواستگاریِ آن دیوانه) سخن نگفته باشد.

نکته ادبی: باد: کنایه از شایعه و خبرِ پراکنده در میان مردم.

نایافته در زبانش افکند در سرزنش جهانش افکند

او با سخن گفتن از این ماجرا و فاش کردنِ راز، خود را در چاهِ سرزنش و بدنامی گرفتار کرد.

نکته ادبی: افکندن در اینجا به معنایِ گرفتار کردن و انداختن در ورطه است.

گر در کف او نهی زمامم با ننگ بود همیشه نامم

اگر زمام امورِ زندگی‌ام را به دست او بسپاری، نام و آوازه‌ام همیشه با ننگ و عار همراه خواهد بود.

نکته ادبی: زمام به معنای دهانه‌گیرِ اسب و استعاره از اختیارِ امور است.

آنکس که دم نهنگ دارد به زانکه بماند و ننگ دارد

کسی که خوی درندگی دارد (مانند نهنگ)، بهتر است که تنها بماند تا اینکه با وجودِ او، ننگ و بدنامی دامانِ کسی را بگیرد.

نکته ادبی: دم نهنگ استعاره از خویِ تند و درنده است.

گر هیچ رسی مرا به فریاد آزاد کنی که بادی آزاد

اگر به دادِ من برسی و فریادرسم باشی، مرا آزاد کن تا مانند باد رها و فارغ‌بال شوم.

نکته ادبی: آزاد کردن به معنای رهایی از قید و بندهای عرفی و ازدواج است.

ورنه به خدا که باز گردم وز ناز تو بی نیاز گردم

وگرنه به خدا سوگند که از این راه بازمی‌گردم و دیگر نیازی به لطف و نوازش تو ندارم.

نکته ادبی: نازِ تو استعاره از منتِ یاریِ توست.

برم سر آن عروس چون ماه در پیش سگ افکنم در این راه

من حاضر نیستم آن عروسی را که همچون ماه زیباست، به دست آورم؛ بلکه ترجیح می‌دهم او را در این راه، پیشِ سگ‌ها بیندازم.

نکته ادبی: عروس چون ماه تشبیهی برای زیبایی است که مجنون به آن بی‌اعتناست.

تا باز رهم زنام و ننگش آزاد شوم ز صلح و جنگش

تا بدین‌سان از ننگ و نامِ او رها شوم و از کشمکش‌ها و صلح و جنگِ پیرامونش آزاد گردم.

نکته ادبی: صلح و جنگ کنایه از هیاهویِ ناشی از تصاحب اوست.

فرزند مرا در این تحکم سگ به که خورد که دیو مردم

اگر قرار است فرزندِ من چنین سرنوشتی داشته باشد، بهتر است که خوراکِ سگ شود تا اینکه اسیرِ دستِ انسان‌های دیوسیرت گردد.

نکته ادبی: دیو مردم به معنای انسان‌هایی است که خویِ دیوی دارند.

آنرا که گزد سگ خطرناک چون مرهم هست نیستش باک

کسی که توسطِ سگِ خطرناک گاز گرفته شود، چون راهِ درمان و مرهم دارد، جایِ نگرانی ندارد.

نکته ادبی: باک به معنای ترس و نگرانی است.

وآنرا که دهان آدمی خست نتوان به هزار مرهمش بست

اما کسی که توسطِ دهانِ انسان (خیانت یا بدزبانی او) زخمی شود، هیچ مرهمی نمی‌تواند دردش را دوا کند.

نکته ادبی: دهان آدمی کنایه از آسیبِ ناشی از خیانت یا سخنِ انسان است.

چون او ورقی چنین فروخواند نوفل به جواب او فرو ماند

وقتی او (مجنون) این سخنانِ منطقی و کوبنده را خواند، نوفل در پاسخ دادن به او عاجز ماند.

نکته ادبی: ورق خواندن کنایه از بیانِ سخنانِ حق است.

زان چیره زبان رحمت انگیز بخشایش کرد و گفت برخیز

آن مردِ چیره‌دست و سخنور، دلش به رحم آمد و با دلسوزی گفت: برخیز و برو.

نکته ادبی: چیره زبان به معنای کسی است که در سخنوری تواناست.

من گرچه سرآمد سپاهم دختر به دل خوش از تو خواهم

من با وجود اینکه بزرگِ سپاه هستم، اما دختر را تنها زمانی می‌خواهم که تو از صمیمِ قلب راضی باشی.

نکته ادبی: سرآمدِ سپاه کنایه از مقام و قدرتِ بالای نوفل است.

چون می ندهی دل تو داند از تو بستم که می ستاند

چون تو دلت را به این ازدواج نمی‌دهی، پس خود دانی؛ من از کسی که نمی‌خواهد به اجبار او را نمی‌ستانم.

نکته ادبی: میت ستاند کنایه از تصاحبِ فرد به زور است.

هر زن که به دست زور خواهند نان خشک و عصیده شور خواهند

هر زنی را که با زور بخواهند به دست آورند، حاصلش جز خواری و فقر (نان خشک و غذایِ شور) نخواهد بود.

نکته ادبی: عصیده نوعی غذای ساده و ارزان بوده که کنایه از تلخیِ زندگیِ اجباری است.

من کامدم از پی دعاها مستغنیم از چنین جفاها

من که به یاریِ تو آمدم، به خاطر دعا و خیرخواهی بود؛ اکنون از چنین جفاها و زحمت‌هایی بی‌نیازم.

نکته ادبی: مستغنی به معنای بی‌نیاز و بی‌رغبت است.

آنان که ندیم خاص بودند با پیر در آن خلاص بودند

همراهانِ نزدیکِ نوفل، با او در این تصمیمِ نهایی (رهایی مجنون) هم‌نظر بودند.

نکته ادبی: خلاص در اینجا به معنای تصمیمِ نهایی و رهایی از بندِ این ماجراست.

کان شیفته خاطر هوسناک دارد منشی عظیم ناپاک

چرا که این عاشقِ دل‌خسته و هوس‌ناک (مجنون)، رفتاری بسیار ناپسند و غیرمنطقی دارد.

نکته ادبی: شیفته خاطر به معنای کسی است که عقل از سرش پریده است.

شوریده دلی چنین هوائی تن در ندهدت به کدخدائی

کسی که چنین آشفته‌حال و بی‌قرار است، تن به ازدواج و خانه‌داری نمی‌دهد.

نکته ادبی: کدخدایی کنایه از تشکیلِ خانواده و زندگیِ عادی است.

بر هر چه دهیش اگر نجاتست ثابت نبود که بی ثباتست

اگر به او هر چه هم بدهی، چون بی‌ثبات است، هیچ‌چیز در دستانش پایدار نمی‌ماند.

نکته ادبی: ثابت نبودن نشانه تزلزل روحی است.

ما دی ز برای او بناورد او روی به فتح دشمن آورد

ما دیروز برای یاریِ او لشکر کشیدیم، اما او به جای سپاس، روی به جنگ با ما آورد.

نکته ادبی: فتحِ دشمن کنایه از دشمنی کردنِ مجنون با حامیانِ خود است.

ما از پی او نشانه تیر او در رخ ما کشیده تکبیر

ما به دنبالِ نشان‌کردنِ هدفِ او بودیم، اما او بر ضدِ ما تکبیرِ جنگ سر داد.

نکته ادبی: تکبیر کشیدن در اینجا کنایه از اعلانِ جنگ و ایستادگی است.

این نیست نشان هوشمندان او خواه به گریه خواه خندان

این رفتارِ او نشان‌دهنده هوشمندی نیست؛ چه با گریه باشد چه با خنده، این‌گونه رفتار، غیرعاقلانه است.

نکته ادبی: هوشمندان کنایه از افرادِ دارای تعقل و تدبیر است.

این وصلت اگر فراهم افتد هم قرعه فال برغم افتد

اگر این وصلت سر بگیرد، قرعه‌یِ فالِ بد به نامِ ما می‌افتد و عاقبتِ خوشی ندارد.

نکته ادبی: به‌غم افتادن کنایه از دچار شدن به اندوه و پشیمانی است.

نیکو نبود ز روی حالت او با خلل و تو با خجالت

شایسته نیست که او با این وضعیتِ پریشان‌حال، با تو درگیرِ خجالت و شرمساری شود.

نکته ادبی: خلل کنایه از نقصِ روحی و رفتاری است.

آن به که چو نام و ننگ داریم زین کار نمونه چنگ داریم

بهتر آن است که چون حفظِ آبرو و نام برایمان مهم است، از این کار دست بکشیم.

نکته ادبی: نمونه چنگ داشتن کنایه از دست برداشتن و فاصله گرفتن است.

خواهشگر از این حدیث بگذشت با لشگر خویش باز پس گشت

نوفل از این سخنانِ اطرافیان گذشت و همراه با سپاهِ خود بازگشت.

نکته ادبی: خواهشگر در اینجا به نوفل اشاره دارد که به دنبالِ جلبِ رضایتِ لیلی بود.

مجنون شکسته دل در آن کار دلخسته شد از گزند آن خار

مجنونِ دل‌شکسته از این اتفاق، از گزند و آسیبِ آن ماجرا بسیار رنجور شد.

نکته ادبی: خار کنایه از سختی و آزارِ ناشی از تصمیمِ نوفل است.

آمد بر نوفل آب در چشم جوشنده چو کوه آتش از خشم

مجنون با چشمانِ اشک‌بار و دلی مملو از خشم و غضب، نزدِ نوفل آمد.

نکته ادبی: کوهِ آتش استعاره از شدتِ خشمِ مجنون است.

کی پای به دوستی فشرده پذرفته خود به سر نبرده

ای کسی که با ادعایِ دوستی، قدم پیش نهادی، چرا کاری را که پذیرفتی تا پایان انجام ندادی؟

نکته ادبی: به سر نبردن کنایه از نیمه‌کاره رها کردنِ کار است.

در صبحدمی بدان سپیدی دادیم به روز نا امیدی

در صبحگاهی به آن روشنی، ما را به روزِ ناامیدی کشاندی.

نکته ادبی: سپیدی کنایه از امید و روشناییِ آغازینِ وعده‌ی نوفل است.

از دست تو صید من چرا رفت وان دست گرفتنت کجا رفت

چرا صیدِ دلِ من از دستت رفت و آن وعده‌ی یاری‌رسانی‌ات چه شد؟

نکته ادبی: دست گرفتن کنایه از کمک کردن و حمایتِ عملی است.

تشنه ام به لب فرات بردی ناخورده به دوزخم سپردی

مرا تشنه تا لبِ رود فرات بردی، اما آب نداده، مرا به دوزخِ دوری سپردی.

نکته ادبی: تشنه بر لبِ فرات بردن کنایه از ایجادِ امیدِ کاذب است.

شکر ز قمطر برگشادی شربت کردی ولی ندادی

درِ شکر (شیرینیِ وعده) را باز کردی، شربت را آماده کردی اما به من ندادی.

نکته ادبی: قمطر ظرفی برای نگهداریِ وسایلِ ارزشمند است.

برخوان طبرزدم نشاندی بازم چو مگس ز پیش راندی

مرا بر سرِ سفره‌یِ نعمت نشاندی، اما بلافاصله مانند مگسی مرا از پیشِ خود راندی.

نکته ادبی: طبرزد نوعی شیرینیِ قندی است که کنایه از وعده‌هایِ شیرین است.

چون آخر رشته این گره بود این رشته نرشته پنبه به بود

چون پایانِ این کار به گره خورد، بهتر بود که اصلاً این رشته را نمی‌بافتیم.

نکته ادبی: نرشته کنایه از انجام ندادنِ کار است.

این گفت و عنان از او بگرداند یک اسبه شد و دو اسپه می راند

این را گفت و از او روی برگرداند، به سرعت اسب را تاخت و از آنجا دور شد.

نکته ادبی: یک‌اسبه و دو‌اسبه کنایه از سرعتِ زیاد در حرکت است.

گم کرد پی از میان ایشان می رفت چو ابر دل پریشان

او در میانِ سپاهِ ایشان گم شد و همچون ابری پریشان در حرکت بود.

نکته ادبی: ابرِ دل‌پریشان تشبیهی است برای حیرت و سرگشتگی.

می ریخت زدیده آب بر خاک بر زهر کشنده ریخت تریاک

از چشمانش اشک بر خاک می‌ریخت و با این کار، بر زهرِ کشنده‌یِ غمش، مرهمِ تریاک می‌مالید.

نکته ادبی: تریاک در طبِ قدیم پادزهرِ سموم بوده و استعاره از تسکینِ درد است.

نوفل چو به ملک خویش پیوست با هم نفسان خویش بنشست

نوفل وقتی به قلمروِ خویش رسید، با یاران و هم‌نشینانش نشست.

نکته ادبی: هم‌نفسان استعاره از دوستانِ صمیمی و نزدیک است.

مجنون ستم رسیده را خواند تا دل دهدش کز او دلش ماند

مجنونِ ستم‌دیده را فراخواند تا با سخنی، دلِ داغدارش را تسلی دهد.

نکته ادبی: دل دادن کنایه از دلداری دادن است.

جستند بسی در آن مقامش افتاده بد از جریده نامش

بسیار در آن منطقه جستجو کردند، اما نامِ او از دفترِ زندگان و میانِ مردم پاک شده بود.

نکته ادبی: از جریده نام افتادن کنایه از گم شدن و دور از دسترس بودن است.

گم گشتن او که ناروا بود آگاه شدند کز کجا بود

گم شدنِ او که غیرقابلِ انتظار بود، باعث شد همه بفهمند که او کجا رفته است (به وادیِ بیابان و بیخودی).

نکته ادبی: ناروا به معنایِ غیرمعمول و عجیب است.