خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۲۱ - رسیدن نوفل به مجنون

نظامی
لیلی پس پرده عماری در پرده دری ز پرده داری
از پرده نام و ننگ رفته در پرده نای و چنگ رفته
نقل دهن غزل سرایان ریحانی مغز عطر سایان
در پرده عاشقان خنیده زخم دف مطربان چشیده
افتاده چو زلف خویش درتاب بی مونس و بیقرار و بیخواب
مجنون رمیده نیز در دشت سرگشته چو بخت خویش می گشت
بی عذر همی دوید عذرا در موکب وحشیان صحرا
بوری به هزار زور می راند بیتی به هزار درد می خواند
بر نجد شدی ز تیر وجدی شیخانه ولی نه شیخ نجدی
بر زخمه عشق کوفتی پای وز صدمه آه روفتی جای
هر عاشق کاه وی شنیدی هر جامه که داشتی دریدی
از نرم دلان ملک آن بوم بود آهنی آب داده چون موم
نوفل نامی که از شجاعت بود آنطرفش به زیر طاعت
لشگر شکنی به زخم شمشیر در مهر غزال و در غضب شیر
هم حشمت گیر و هم حشم دار هم دولتمند و هم درم دار
روزی ز سر قوی سلاحی آمد به شکار آن نواحی
در رخنه غارهای دلگیر می گشت به جستجوی نخجیر
دید آبله پای دردمندی بر هر موئی ز مویه بندی
محنت زده غریب و رنجور دشمن کامی ز دوستان دور
وحشی شده از میان مردم وحشی دو سه اوفتاده دردم
پرسید ز خوی و از خصالش گفتند چنانکه بود حالش
کز مهر زنی بدین حزینی دیوانه شد این چنین که بینی
گردد شب و روز بیت گویان آن غالیه را زیاد جویان
هر باد که بوی او رساند صد بیت و غزل بدو بخواند
هر ابر کزان دیار پوید شعری چو شکر بدو بگوید
آیند مسافران زهر بوم بینند در این غریب مظلوم
آرند شراب یا طعامی باشد که بدو دهند جامی
گیرد به هزار جهد یک جام وان نیز به یاد آن دلارام
در کار همه شمارش اینست اینست شمار کارش اینست
نوفل چو شنید حال مجنون گفتا که ز مردمی است اکنون
کاین دل شده را چنانکه دانم کوشم که به کام دل رسانم
از پشت سمند خیزران دست ران بازگشاد و بر زمین جست
آنگاه ورا به پیش خود خواند با خویشتنش به سفره بنشاند
می گفت فسانهای گرمش چندانکه چو موم کرد نرمش
گوینده چو دیدگان جوانمرد بی دوست نواله ای نمی خورد
هرچه آن نه حدیث دوست بودی گر خود همه مغز پوست بودی
از هر نمطی که قصه می خواند جز در لیلی سخن نمی راند
وان شیفته زره رمیده زآنها که شنیده آرمیده
خوشدل شد و آرمیده با او هم خورد و هم آشمید با او
با او به بدیهه خوش درآمد چون دید حریف خوش برآمد
می زد جگرش چو مغز برجوش می خواند قصیدهای چون نوش
بر هر سخنی به خنده خوش می گفت بدیهه ای چو آتش
وان چرب سخن به خوش جوابی می کرد عمارت خرابی
کز دوری آن چراغ پرنور هان تا نشوی چو شمع رنجور
کورا به زر و به زور بازو گردانم با تو هم ترازو
گر مرغ شود هوا بگیرد هم چنگ منش قفا بگیرد
گر باشد چو شراره در سنگ از آهنش آورم فرا چنگ
تا همسر تو نگردد آن ماه از وی نکنم کمند کوتاه
مجنون ز سر امیدواری می کرد به سجده حق گزاری
کاین قصه که عطر سای مغزست گر رنگ و فریب نیست نغزست
او را به چو من رمیده خوئی مادر ندهد به هیچ روئی
گل را نتوان به باد دادن مه زاده به دیو زاد دادن
او را سوی ما کجا طوافست دیوانه و ماه نو گزافست
شستند بسی به چاره سازی پیراهن ما نشد نمازی
کردند بسی سپید سیمی از ما نشد این سیه گلیمی
گر دست ترا کرامتی هست آن دسترسی بود نه زین دست
اندیشه کنم که وقت یاری در نیمه رهم فروگذاری
ناآمده این شکار در شست داری زمن وز کار من دست
آن باد که این دهل زبانی باشد تهی از تهی میانی
گر عهد کنی بدانچه گفتی مزدت باشد که راه رفتی
ور چشمه این سخن سرابست بگذار مرا ترا ثوابست
تا پیشه خویش پیش گیرم خیزم پی کار خویش گیرم
نوفل ز نفیر زاری او شد تیز عنان به یاری او
بخشود بر آن غریب همسال هم سال تهی نه بلکه هم حال
میثاق نمود و خورد سوگند اول به خدائی خداوند
وانگه به رسالت رسولش کایمان ده عقل شد قبولش
کز راه وفا به گنج و شمشیر کوشم نه چو گرگ بلکه چون شیر
نه صبر بود نه خورد و خوابم تا آنچه طلب کنم بیابم
لیکن به توام توقعی هست کز شیفتگی رها کنی دست
بنشینی و ساکنی پذیری روزی دو سه دل به دست گیری
از تو دل آتشین نهادن وز من در آهنین گشادن
چون شیفته شربتی چنان دید در خوردن آن نجات جان دید
آسود و رمیدگی رها کرد با وعده آن سخن وفا کرد
می بود به صبر پای بسته آبی زده آتشی نشسته
با او به قرار گاه او تاخت در سایه او قرارگه ساخت
گرمابه زد و لباس پوشید آرام گرفت و باده نوشید
بر رسم عرب عمامه در بست با او به شراب و رود بنشست
چندین غزل لطیف پیوند گفت از جهت جمال دلبند
نوفل به سرش ز مهربانی می کرد چو ابر درفشانی
چون راحت پوشش و خورش یافت آراسته شد که پرورش یافت
شد چهره زردش ارغوانی بالای خمیده خیزرانی
وآن غالیه گون خط سیاهش پرگار کشید کرد ماهش
زان گل که لطافت نفس داد باد آنچه ربود باز پس داد
شد صبح منیر باز خندان خورشید نمود باز دندان
زنجیری دشت شد خردمند از بندی خانه دور شد بند
در باغ گرفت سبزه آرام دادند بدست سرخ گل جام
مجنون به سکونت و گرانی شد عاقل مجلس معانی
وان مهتر میهمان نوازش می داشت به صد هزار نازش
بی طلعت او طرب نمی کرد می جز به جمال او نمی خورد
ماهی دو سه در نشاط کاری کردند به هم شراب خواری
روزی دو بدو نشسته بودند شادی و نشاط می فزودند
مجنون ز شکایت زمانه بیتی دو سه گفت عاشقانه
کای فارغ از آه دودناکم بر باد فریب داده خاکم
صد وعده مهر داده بیشی با نیم وفا نکرده خویشی
پذرفته که پیشت آورم نوش پذرفته خویش کرده فرموش
آورده مرا به دلفریبی وا داده بدست ناشکیبی
دادیم زبان به مهر و پیوند و امروز همی کنی زبان بند
صد زخم زبان شنیدم از تو یک مرهم دل ندیدم از تو
صبرم شد و عقل رخت بربست دریاب و گرنه رفتم از دست
دلداری بی دلی نمودن وانگه به خلاف قول بودن
دور اوفتد از بزرگواری یاران به از این کنند یاری
قولی که در او وفا نه بینم از چون تو کسی روا نه بینم
بی یار منم ضعیف و رنجور چون تشنه ز آب زندگی دور
شرطست به تشنه آب دادن گنجی به ده خراب دادن
گر سلسله مرا کنی ساز ورنه شده گیر شیفته ای باز
گر لیلی را به من رسانی ورنه نه من و نه زندگانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

لیلی پس پرده عماری در پرده دری ز پرده داری

لیلی با وجود اینکه در پسِ پرده‌های عماری (کجاوه) پنهان است، اما با همین پنهان ماندن، پرده‌های حیا و رازپوشی‌اش دریده شده و شهرتش عالم‌گیر گشته است.

نکته ادبی: آرایه تضاد و ایهام در واژه پرده (حجاب ظاهری در برابر شهرت عمومی).

از پرده نام و ننگ رفته در پرده نای و چنگ رفته

او از قید و بندهای نام و ننگِ اجتماعی رها شده و اکنون تمام هستی‌اش در نغمه‌های غم‌انگیز و سوزناکِ موسیقی جلوه‌گر است.

نکته ادبی: کنایه از بی‌اعتنایی به قضاوت مردم و غرق شدن در حزنِ عاشقانه.

نقل دهن غزل سرایان ریحانی مغز عطر سایان

آن نغمه‌ها و اشعار، مانند خوراکی گوارا برای دهانِ سخن‌سرایان و عطری خوش برای مغزِ هوشمندان است.

نکته ادبی: تشبیه شعر به طعام و عطر که نشان‌دهنده تاثیر عمیق سخن عاشقانه است.

در پرده عاشقان خنیده زخم دف مطربان چشیده

این ماجرا در دلِ عاشقان پیچیده و هر کس زخمِ دف و ناله‌ی مطربان را می‌شنود، یادِ این عشق می‌افتد.

نکته ادبی: خنیده به معنای مشهور و پرآوازه است.

افتاده چو زلف خویش درتاب بی مونس و بیقرار و بیخواب

مجنون مانند زلفِ پریشانِ خودش در تلاطم است و هیچ مونس و خواب و قراری ندارد.

نکته ادبی: تشبیه حالِ عاشق به زلفِ آشفته؛ بیانگر بی‌قراری و آشفتگی.

مجنون رمیده نیز در دشت سرگشته چو بخت خویش می گشت

مجنونِ سرگشته نیز در دشت، هم‌چون بختِ شوم و واژگونِ خویش، بی‌هدف و پریشان می‌گشت.

نکته ادبی: تشبیه مجنون به بختِ خویش؛ بازتاب درونیات در جهان بیرون.

بی عذر همی دوید عذرا در موکب وحشیان صحرا

عذرا (لیلی) نیز بی‌هیچ عذری، همگام با وحشیانِ صحرا در تکاپو بود.

نکته ادبی: استفاده از اسامی اساطیری به عنوان نمادِ معشوق.

بوری به هزار زور می راند بیتی به هزار درد می خواند

مجنون با هزاران سختیِ جانکاه به پیش می‌رفت و با هر دردی، بیتی از سوزِ دل می‌سرود.

نکته ادبی: بوری به معنای سرگردانی و دوندگیِ بی‌حاصل.

بر نجد شدی ز تیر وجدی شیخانه ولی نه شیخ نجدی

او به دلیلِ تیرِ عشق (وجد) به نجد می‌رفت، اگرچه پیرِ نجد نبود، اما شیخانه‌وار در سلوکِ عشق بود.

نکته ادبی: ایهام در واژه شیخ (بزرگ) و منطقه نجد.

بر زخمه عشق کوفتی پای وز صدمه آه روفتی جای

او بر زخمه‌ی عشق، پای می‌کوبید و با آهِ جگرسوز، جایگاهِ خود را جارو می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره از رقص و سماعِ عاشقانه در میانِ رنج.

هر عاشق کاه وی شنیدی هر جامه که داشتی دریدی

هر عاشقی که داستانِ او را می‌شنید، از شدتِ غم، جامه بر تن می‌درید.

نکته ادبی: جامه دریدن کنایه از اوجِ اندوه و جنون است.

از نرم دلان ملک آن بوم بود آهنی آب داده چون موم

حتی دل‌های سخت و آهنینِ مردمِ آن دیار، در برابرِ رنجِ او چون موم نرم می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه دلِ سخت به آهن و نرم شدن آن به موم (مبالغه در تاثیر غم).

نوفل نامی که از شجاعت بود آنطرفش به زیر طاعت

مردی به نام نوفل که از شجاعت بهره‌مند بود و آن منطقه تحت فرمان او بود.

نکته ادبی: معرفی نوفل به عنوان یک شخصیت مقتدر و حاکم محلی.

لشگر شکنی به زخم شمشیر در مهر غزال و در غضب شیر

او در میدان جنگ چون شیر می‌جنگید و در ابراز محبت، چون غزالی لطیف و مهربان بود.

نکته ادبی: تضاد شیر و غزال برای نشان دادنِ ابعاد شخصیتیِ نوفل.

هم حشمت گیر و هم حشم دار هم دولتمند و هم درم دار

او هم حشمت و جلال داشت، هم لشکری مطیع و هم ثروت و داراییِ فراوان.

نکته ادبی: برشمردن ویژگی‌های یک فرمانروای کامل.

روزی ز سر قوی سلاحی آمد به شکار آن نواحی

روزی نوفل با تجهیزات کاملِ جنگی برای شکار به آن حوالی آمد.

نکته ادبی: توصیف آمادگیِ نظامی برای شکار.

در رخنه غارهای دلگیر می گشت به جستجوی نخجیر

او در شکافِ غارهای ترسناک، به دنبال شکارِ حیوانات می‌گشت.

نکته ادبی: نخجیر به معنی شکار است.

دید آبله پای دردمندی بر هر موئی ز مویه بندی

ناگهان دردمندی را دید که پاهایش تاول زده و از مویه و زاری، تمام وجودش در آتشِ درد می‌سوخت.

نکته ادبی: توصیفِ عریان و واقع‌گرایانه از رنجِ مجنون.

محنت زده غریب و رنجور دشمن کامی ز دوستان دور

مجنون که غریب، رنجور، رانده شده از دشمن و دور افتاده از دوستان بود.

نکته ادبی: توصیف شرایطِ سختِ عزلت‌نشینی.

وحشی شده از میان مردم وحشی دو سه اوفتاده دردم

او از میان مردم گریزان بود و با حیواناتِ وحشی مانوس شده بود.

نکته ادبی: وحشی شدن مجنون نشان از بریدن از جامعه و همنشینی با طبیعت.

پرسید ز خوی و از خصالش گفتند چنانکه بود حالش

نوفل درباره خوی و عادت‌های او پرسید و اطرافیان همان‌گونه که بود، حالش را بازگفتند.

نکته ادبی: آماده‌سازی برای رویارویی.

کز مهر زنی بدین حزینی دیوانه شد این چنین که بینی

گفتند که از شدتِ عشقِ زنی، به این حال و روز افتاده و دیوانه شده است.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به علتِ جنون مجنون.

گردد شب و روز بیت گویان آن غالیه را زیاد جویان

شب و روز بیت می‌خواند و همواره در جستجویِ آن معشوقِ خوشبو (غالیه) است.

نکته ادبی: غالیه نوعی عطر است که استعاره از معشوق می‌باشد.

هر باد که بوی او رساند صد بیت و غزل بدو بخواند

هر بادی که بویِ او را می‌آورد، مجنون صدها بیت و غزل در وصفش می‌خواند.

نکته ادبی: تشخیص: باد به عنوان حاملِ پیام و بو عمل می‌کند.

هر ابر کزان دیار پوید شعری چو شکر بدو بگوید

هر ابری که از دیارِ لیلی می‌گذشت، مجنون شعری شیرین چون شکر در وصفش می‌سرود.

نکته ادبی: تشبیه شعر به شکر.

آیند مسافران زهر بوم بینند در این غریب مظلوم

مسافرانی که از هر جا می‌آمدند، این غریبِ مظلوم را می‌دیدند.

نکته ادبی: توصیفِ مجنون به عنوان یک پدیده اجتماعی.

آرند شراب یا طعامی باشد که بدو دهند جامی

آن‌ها برایش شراب یا طعام می‌آوردند، شاید که بتوانند لقمه‌ای به او بدهند.

نکته ادبی: همدلی مردم با مجنون.

گیرد به هزار جهد یک جام وان نیز به یاد آن دلارام

او با زحمت فراوان یک جام می‌گرفت و آن را نیز به یادِ همان دلارام می‌نوشید.

نکته ادبی: اصرار بر عشق حتی در لحظاتِ تغذیه.

در کار همه شمارش اینست اینست شمار کارش اینست

تمامِ کار و زندگی‌اش همین است؛ پیوسته به یادِ لیلی است.

نکته ادبی: تاکید بر یکپارچگیِ وجودِ مجنون در عشق.

نوفل چو شنید حال مجنون گفتا که ز مردمی است اکنون

نوفل چون حالِ مجنون را شنید، گفت که کمک به او کاری جوانمردانه است.

نکته ادبی: آغاز نقشِ ناجیِ نوفل.

کاین دل شده را چنانکه دانم کوشم که به کام دل رسانم

تصمیم گرفت که این دل‌سوخته را به هر طریقی که می‌داند، به کامِ دل برساند.

نکته ادبی: عزمِ جدیِ نوفل.

از پشت سمند خیزران دست ران بازگشاد و بر زمین جست

نوفل از روی اسب پیاده شد و با شتاب به سوی او رفت.

نکته ادبی: سمند خیزران دست، استعاره از اسبی تندرو.

آنگاه ورا به پیش خود خواند با خویشتنش به سفره بنشاند

سپس او را پیش خود خواند و با مهربانی بر سر سفره خود نشاند.

نکته ادبی: تلاش برای برقراری ارتباط انسانی.

می گفت فسانهای گرمش چندانکه چو موم کرد نرمش

نوفل با چنان گرمی و محبتی سخن گفت که دلِ مجنونِ سخت‌شده را مانند موم نرم کرد.

نکته ادبی: تشبیه قلب مجنون به موم.

گوینده چو دیدگان جوانمرد بی دوست نواله ای نمی خورد

نوفل که چشمانِ مجنون را می‌دید، فهمید که بدون یادِ دوست، هیچ لقمه‌ای از گلویش پایین نمی‌رود.

نکته ادبی: نواله به معنی لقمه غذا است.

هرچه آن نه حدیث دوست بودی گر خود همه مغز پوست بودی

هر سخنی که درباره دوست (لیلی) نبود، حتی اگر بسیار ارزشمند بود، برای مجنون بی‌ارزش می‌نمود.

نکته ادبی: مغز و پوست؛ کنایه از اصل و فرع.

از هر نمطی که قصه می خواند جز در لیلی سخن نمی راند

از هر موضوعی که حرف می‌زدند، سخنِ مجنون باز به لیلی ختم می‌شد.

نکته ادبی: تک‌بعدی شدنِ تمامِ افکار مجنون.

وان شیفته زره رمیده زآنها که شنیده آرمیده

آن عاشقِ سرگشته که از مردم رمیده بود، از شنیدنِ حرف‌های نوفل آرام گرفت.

نکته ادبی: آرمیدن نشان از اعتماد به نوفل.

خوشدل شد و آرمیده با او هم خورد و هم آشمید با او

خوشحال شد و با او انس گرفت و هم‌سفره‌ی او شد.

نکته ادبی: شروع پیوند بین عاشق و حامی.

با او به بدیهه خوش درآمد چون دید حریف خوش برآمد

مجنون با او به خوبیِ کلام پاسخ داد و نوفل دید که او حریفی هوشمند و خوش‌سخن است.

نکته ادبی: بدیهه گفتن نشانه هوشِ مجنون است.

می زد جگرش چو مغز برجوش می خواند قصیدهای چون نوش

جگرِ مجنون از عشق می‌جوشید و قصیده‌هایی شیرین و دلنشین می‌خواند.

نکته ادبی: جگر به عنوان کانونِ احساسات و عشق.

بر هر سخنی به خنده خوش می گفت بدیهه ای چو آتش

در پاسخ به هر حرف، با خنده‌ای از سرِ وجد، جوابی آتشین و پرشور می‌داد.

نکته ادبی: توصیفِ کلامِ مجنون به آتش؛ تاثیرگذار و سوزنده.

وان چرب سخن به خوش جوابی می کرد عمارت خرابی

نوفل که سخن‌دان بود، با پاسخ‌های دلنوازش، ویرانه‌های دلِ مجنون را آباد می‌کرد.

نکته ادبی: عمارت خرابی، استعاره از آرامش‌بخشی و امید دادن.

کز دوری آن چراغ پرنور هان تا نشوی چو شمع رنجور

نوفل گفت: از دوریِ آن چراغِ روشن (لیلی)، مبادا خودت را مثل شمع آب کنی و رنجور شوی.

نکته ادبی: تشبیه لیلی به چراغ و مجنون به شمع؛ کنایه از فنا شدن در عشق.

کورا به زر و به زور بازو گردانم با تو هم ترازو

من با ثروت و زورِ بازو، تو و لیلی را به وصال می‌رسانم.

نکته ادبی: اعلامِ حمایتِ قاطع.

گر مرغ شود هوا بگیرد هم چنگ منش قفا بگیرد

اگر لیلی مثل مرغ پرواز کند و به آسمان برود، باز هم او را با چنگِ قدرت خود می‌گیرم.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ اراده‌ی نوفل.

گر باشد چو شراره در سنگ از آهنش آورم فرا چنگ

اگر لیلی در سختی‌ها مثلِ آتش در درونِ سنگ پنهان باشد، او را بیرون می‌کشم.

نکته ادبی: تشبیه به شراره و سنگ برای نشان دادنِ دستیابی به غیرممکن.

تا همسر تو نگردد آن ماه از وی نکنم کمند کوتاه

تا وقتی که آن ماه‌رو به همسریِ تو درنیاید، دست از تلاش برنمی‌دارم.

نکته ادبی: تعهدِ نوفل به مجنون.

مجنون ز سر امیدواری می کرد به سجده حق گزاری

مجنون از سرِ امیدواری، خدای را شکر کرد و سجده به جا آورد.

نکته ادبی: امیدواری پس از ناامیدیِ مطلق.

کاین قصه که عطر سای مغزست گر رنگ و فریب نیست نغزست

او با خود گفت: اگر این قصه فریب و رنگِ نیرنگ نباشد، داستانِ بسیار نغز و زیبایی است.

نکته ادبی: تردید در تحققِ وعده پس از سال‌ها بی‌وفاییِ دنیا.

او را به چو من رمیده خوئی مادر ندهد به هیچ روئی

مجنون می‌گوید: مادرِ روزگار، هرگز کسی مانندِ منِ وحشی و آواره‌خو را به هیچ‌کس (حتی با بهترین شرایط) نمی‌بخشد و راضی نمی‌کند.

نکته ادبی: رمیده خوی: استعاره از کسی که از اجتماع گریزان است و خوی وحشی دارد.

گل را نتوان به باد دادن مه زاده به دیو زاد دادن

نمی‌توان گل لطیف (لیلی) را به دست باد (طبیعت پریشان مجنون) سپرد، همان‌طور که نمی‌توان دختری از تبار ماه را به پسری از تبار دیوان داد.

نکته ادبی: گل و ماه، استعاره از معشوق؛ باد و دیوزاد، کنایه از تضاد طبقاتی و رفتاری میان مجنون و لیلی.

او را سوی ما کجا طوافست دیوانه و ماه نو گزافست

او (لیلی) کجا و طواف کردن به گردِ ما کجا؟ این کارِ دیوانه‌ای است که خیال خامِ رسیدن به ماه نو را در سر دارد.

نکته ادبی: گزاف: کار بیهوده و خیال‌پردازی دور از واقعیت.

شستند بسی به چاره سازی پیراهن ما نشد نمازی

بسیاری تلاش کردند با ترفندهای مختلف من را اصلاح کنند، اما این پیراهن (وجود من) هرگز به کارِ نماز (آداب اجتماعی و شرعی) نیامد.

نکته ادبی: استعاره از بی‌فایده بودنِ تلاش برای تغییرِ ذاتِ عاشق.

کردند بسی سپید سیمی از ما نشد این سیه گلیمی

بسیار سعی کردند این گلیمِ سیاه (سیاه‌بختی و سرنوشت تیره‌ی من) را سفید کنند، اما موفق نشدند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه سرنوشتِ عاشق دگرگون‌شدنی نیست.

گر دست ترا کرامتی هست آن دسترسی بود نه زین دست

اگر تو دارای قدرت معجزه‌گری هستی، آن را برای جای دیگری خرج کن، نه برای من که دیگر کار از کار گذشته است.

نکته ادبی: کرامت: نیروی خارق‌العاده؛ در اینجا به معنای توانِ تغییرِ تقدیر.

اندیشه کنم که وقت یاری در نیمه رهم فروگذاری

من نگرانم که در میانه راهِ یاری‌رسانی، مرا به حال خود رها کنی.

نکته ادبی: فروگذاری: رها کردن یا تنها گذاشتن.

ناآمده این شکار در شست داری زمن وز کار من دست

هنوز شکارِ مورد نظر به دام نیفتاده است؛ چرا از هم‌اکنون دست از تلاش برای من برمی‌داری؟

نکته ادبی: شست: قلاب ماهیگیری یا دام صیاد.

آن باد که این دهل زبانی باشد تهی از تهی میانی

آن وعده‌های پرهیاهویی که مانند دهل (طبل) فقط صدا دارند، تهی‌مایه و پوچ هستند.

نکته ادبی: تمثیل دهل: نمادِ سخنِ پرطمطراقِ بی‌محتوا.

گر عهد کنی بدانچه گفتی مزدت باشد که راه رفتی

اگر به آنچه گفتی وفا کنی، مزد تو این است که به مقصود رسیده‌ای و راه را پیموده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به پاداش معنویِ وفای به عهد.

ور چشمه این سخن سرابست بگذار مرا ترا ثوابست

و اگر این حرف‌ها فقط سرابی بیش نیست، رهایم کن؛ که دست‌کم بابتِ همین نیت خیر، ثوابی نصیبت خواهد شد.

نکته ادبی: سراب: استعاره از وعده پوچ و فریبنده.

تا پیشه خویش پیش گیرم خیزم پی کار خویش گیرم

بگذار تا به پیشه و سبک زندگیِ خودم بازگردم و دنبال کار و سرنوشتِ خویش بروم.

نکته ادبی: پیشه: در اینجا به معنای راه و رسمِ دیوانگی و بیابان‌گردی است.

نوفل ز نفیر زاری او شد تیز عنان به یاری او

نوفل که فریادِ زاری و شکوهِ مجنون را شنید، مصمم شد که به او کمک کند.

نکته ادبی: تیز عنان شدن: کنایه از تصمیمِ قاطع و شتاب برای انجام کار.

بخشود بر آن غریب همسال هم سال تهی نه بلکه هم حال

نوفل به آن غریب (مجنون) دل سوزاند، نه فقط به این دلیل که هم‌سال بودند، بلکه چون دردمندیِ مشابهی داشتند.

نکته ادبی: هم‌حال: اشاره به وحدتِ روحی و درک متقابل.

میثاق نمود و خورد سوگند اول به خدائی خداوند

نوفل پیمان بست و سوگند خورد، ابتدا به خداوندِ بی‌همتا.

نکته ادبی: میثاق: عهد و پیمانِ محکم.

وانگه به رسالت رسولش کایمان ده عقل شد قبولش

و سپس به پیامبرِ خدا سوگند یاد کرد، همان که عقلِ سلیمِ انسان، نبوتش را پذیرفته است.

نکته ادبی: رسول: پیامبر اسلام.

کز راه وفا به گنج و شمشیر کوشم نه چو گرگ بلکه چون شیر

که از راهِ وفاداری، برای رسیدن به این گنج (لیلی)، نه مانند گرگ (حیله‌گر)، بلکه همچون شیر (شجاعانه) مبارزه خواهم کرد.

نکته ادبی: تشبیه به شیر: نشانه شهامت و قدرت در نبرد.

نه صبر بود نه خورد و خوابم تا آنچه طلب کنم بیابم

نه صبر خواهم داشت و نه آرامشِ خورد و خواب، تا زمانی که آنچه می‌طلبم را به دست آورم.

نکته ادبی: اغراق در بیانِ تعهد و کوشش.

لیکن به توام توقعی هست کز شیفتگی رها کنی دست

اما از تو یک توقع دارم که این شیفتگی و دیوانگیِ مفرط را کنار بگذاری.

نکته ادبی: شیفتگی: سرگشتگی و بی‌قراریِ ناشی از عشق.

بنشینی و ساکنی پذیری روزی دو سه دل به دست گیری

بنشین و آرام باش و برای دو سه روز هم که شده، دلت را کنترل کن.

نکته ادبی: دل به دست گرفتن: کنایه از صبر و خویشتنداری.

از تو دل آتشین نهادن وز من در آهنین گشادن

از تو می‌خواهم که آن آتشِ درونت را مهار کنی، تا من بتوانم گره‌های سختِ این ماجرا را باز کنم.

نکته ادبی: آتشین نهادن: کنایه از ناآرامی و شوریدگی.

چون شیفته شربتی چنان دید در خوردن آن نجات جان دید

وقتی مجنون این سخنِ خوش (وعده نجات) را شنید، در پذیرشِ آن، راهِ نجاتِ جانش را دید.

نکته ادبی: شربت: استعاره از سخنِ امیدبخش که مانند دارو عمل کرد.

آسود و رمیدگی رها کرد با وعده آن سخن وفا کرد

مجنون آرام گرفت و بی‌قراری را کنار گذاشت و به آن وعده وفادار ماند.

نکته ادبی: رمیدگی: دوری گزیدن و وحشت از اجتماع.

می بود به صبر پای بسته آبی زده آتشی نشسته

صبر پیشه کرد؛ انگار که بر روی آتشِ درونش، آبِ امید ریخته باشند.

نکته ادبی: آبی زده آتشی نشسته: تناسب و تضاد زیبای میان آب و آتش.

با او به قرار گاه او تاخت در سایه او قرارگه ساخت

به همراهِ نوفل به قرارگاهِ او رفت و در پناهِ او اقامت گزید.

نکته ادبی: سایه: کنایه از حمایت و پناهندگی.

گرمابه زد و لباس پوشید آرام گرفت و باده نوشید

به گرمابه رفت، لباسِ نو پوشید، آرام شد و باده (نمادِ شادی و عیش) نوشید.

نکته ادبی: آرامشِ صوریِ مجنون پیش از بازگشت به بی‌قراری.

بر رسم عرب عمامه در بست با او به شراب و رود بنشست

بر طبقِ رسمِ عرب، عمامه بر سر بست و در کنار او به باده‌نوشی و شنیدنِ موسیقی نشست.

نکته ادبی: رود: نوعی سازِ زهی (چنگ).

چندین غزل لطیف پیوند گفت از جهت جمال دلبند

نوفل چندین غزل لطیف و دلنشین درباره زیباییِ لیلی سرود.

نکته ادبی: غزل لطیف پیوند: شعری که پیوندِ عاطفی میانِ عاشق و معشوق را بازگو می‌کند.

نوفل به سرش ز مهربانی می کرد چو ابر درفشانی

نوفل از سرِ مهرورزی، همانند ابری که باران می‌بارد، بر سرِ مجنون لطف و بخشش می‌بارید.

نکته ادبی: ابر درفشانی: کنایه از کرم و بذلِ توجه.

چون راحت پوشش و خورش یافت آراسته شد که پرورش یافت

وقتی مجنون پوشاک و خوراکِ مناسب یافت، دوباره آراسته شد و به زندگی بازگشت.

نکته ادبی: پرورش یافتن: به معنای بازیابیِ سلامت و شادابی است.

شد چهره زردش ارغوانی بالای خمیده خیزرانی

چهره‌ی زردش دوباره گلگون شد و قامتِ خمیده‌اش مانند شاخه‌ی خیزران، راست و استوار گشت.

نکته ادبی: خیزران: نمادِ قامتِ بلند و متناسب.

وآن غالیه گون خط سیاهش پرگار کشید کرد ماهش

و آن موهای سیاه و خوش‌بوی او، دایره‌وار همچون پرگار بر گردِ چهره‌ی ماه گونه‌اش قرار گرفت.

نکته ادبی: غالیه گون: خوش‌بو و سیاه؛ پرگار کشیدن: کنایه از احاطه کردن صورت توسط موها.

زان گل که لطافت نفس داد باد آنچه ربود باز پس داد

آن لطافتی که از گل به چهره‌اش بازگشت، گویی نسیمِ لطفی بود که آنچه بادِ غم برده بود، دوباره بازگرداند.

نکته ادبی: لطافت نفس: کنایه از بازگشتِ شادابی.

شد صبح منیر باز خندان خورشید نمود باز دندان

صبحِ درخشانِ زندگیِ او دوباره خندان شد و خورشیدِ امیدش دوباره نمایان گشت.

نکته ادبی: خورشید نمود باز دندان: کنایه از لبخند زدن و گشاده‌رویی.

زنجیری دشت شد خردمند از بندی خانه دور شد بند

آن مجنونِ زنجیری، دوباره به جمعِ خردمندان پیوست و بندِ دیوانگی از پایش باز شد.

نکته ادبی: زنجیری دشت: استعاره از دیوانگی.

در باغ گرفت سبزه آرام دادند بدست سرخ گل جام

در باغِ وجودش سبزه و طراوت آرام گرفت و در دستش گلِ سرخِ نشاط نهادند.

نکته ادبی: استعاره از بازگشت به زندگیِ عادی و شادمانی.

مجنون به سکونت و گرانی شد عاقل مجلس معانی

مجنون با وقار و آرامش، تبدیل به یکی از حاضرانِ مجلسِ عقل و معنا شد.

نکته ادبی: گرانی: وقار و متانت.

وان مهتر میهمان نوازش می داشت به صد هزار نازش

و آن بزرگ‌مردِ مهمان‌نواز (نوفل)، او را با احترام و نازِ بسیار گرامی می‌داشت.

نکته ادبی: مهتر: بزرگ، رئیس.

بی طلعت او طرب نمی کرد می جز به جمال او نمی خورد

بدونِ حضورِ مجنون، شادی نمی‌کرد و بی‌او باده نمی‌نوشید.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی دوستیِ عمیقِ میانِ آن دو.

ماهی دو سه در نشاط کاری کردند به هم شراب خواری

یکی دو ماه در اوجِ شادی و نشاط، با هم باده‌نوشی و هم‌نشینی کردند.

نکته ادبی: اشاره به گذشت زمان در امنیت و آرامش.

روزی دو بدو نشسته بودند شادی و نشاط می فزودند

دو روزی به شادی و خوش‌گذرانی کنار هم نشستند و بر شور و نشاطشان افزوده می‌شد.

نکته ادبی: تکرارِ فضای صلح و صفا.

مجنون ز شکایت زمانه بیتی دو سه گفت عاشقانه

مجنون از شکایتِ زمانه، چند بیتِ عاشقانه بر زبان آورد.

نکته ادبی: شکایتِ زمانه: آغازِ بازگشت به بی‌قراری.

کای فارغ از آه دودناکم بر باد فریب داده خاکم

ای کسی که از آه و سوزِ منِ دردمند بی‌خبری، مرا با فریبِ وعده‌هایت به بادِ فنا دادی.

نکته ادبی: دودناک: کنایه از آهِ آتشین.

صد وعده مهر داده بیشی با نیم وفا نکرده خویشی

صد وعده‌ی مهربانی دادی، اما حتی نیم‌ذره‌ای هم وفا نکردی.

نکته ادبی: خویشی: در اینجا به معنای وفاداری و پیوندِ عمیق است.

پذرفته که پیشت آورم نوش پذرفته خویش کرده فرموش

پذیرفتی که مرا به وصال (نوش) برسانی، اما خودت را به فراموشی زدی.

نکته ادبی: نوش: در اینجا استعاره از کامروایی و وصالِ معشوق.

آورده مرا به دلفریبی وا داده بدست ناشکیبی

با دلفریبی مرا به اینجا کشاندی و به دستِ بی‌صبری سپردی.

نکته ادبی: دلفریبی: وعده‌های دروغینِ امیدبخش.

دادیم زبان به مهر و پیوند و امروز همی کنی زبان بند

ما قول و قرارِ وفاداری بستیم، اما امروز تو زبان بسته و عهدشکنی می‌کنی.

نکته ادبی: زبان‌بندی: کنایه از سکوت و عدمِ پاسخگویی به وعده‌ها.

صد زخم زبان شنیدم از تو یک مرهم دل ندیدم از تو

صد زخمِ زبان از تو شنیدم، اما یک مرهم برای دلم ندیدم.

نکته ادبی: تضاد میان زخم زبان و مرهم.

صبرم شد و عقل رخت بربست دریاب و گرنه رفتم از دست

صبرم تمام شد و عقلم زائل گشت؛ مرا دریاب وگرنه کارم به نابودی می‌کشد.

نکته ادبی: از دست رفتن: کنایه از مرگ یا دیوانگیِ مطلق.

دلداری بی دلی نمودن وانگه به خلاف قول بودن

این کارِ تو که ادعایِ یاری کنی (دلداری دهی) و بعد بر خلافِ قولت عمل کنی، دور از جوانمردی است.

نکته ادبی: به خلاف قول بودن: کنایه از عهدشکنی.

دور اوفتد از بزرگواری یاران به از این کنند یاری

بی‌وفایی و یاری نکردن، از شأن و منزلت انسان‌های بزرگ به دور است؛ دوستان واقعی باید بسیار بهتر از این یاری کنند.

نکته ادبی: «دور اوفتد» در اینجا به معنای دور بودن از طریقت جوانمردی و بزرگواری است.

قولی که در او وفا نه بینم از چون تو کسی روا نه بینم

قول و قراری که بوی وفاداری از آن به مشام نمی‌رسد را از کسی مانند تو بعید و ناپسند می‌دانم.

نکته ادبی: «روا نه بینم» به معنای جایز ندانستن یا شایسته ندانستن است.

بی یار منم ضعیف و رنجور چون تشنه ز آب زندگی دور

من در نبودِ معشوق چنان ضعیف و رنجور شده‌ام که گویی تشنه‌ای هستم که از آب حیات دور مانده است.

نکته ادبی: «آب زندگی» استعاره از معشوق یا عامل بقای روح است.

شرطست به تشنه آب دادن گنجی به ده خراب دادن

سیراب کردن تشنه و بخشیدن گنج به دهِ ویران، از وظایف انسانی و شرط مروت است.

نکته ادبی: «ده خراب» کنایه از دل ویران و رنج‌دیده عاشق است.

گر سلسله مرا کنی ساز ورنه شده گیر شیفته ای باز

اگر برای رسیدن من به مقصود، گامی برداری و وسیله وصال را فراهم کنی که هیچ، وگرنه بدان که دوباره در دام دیوانگی و شیفتگی گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: «سلسله» در اینجا نماد بند و زنجیرِ دیوانگی یا وسیله‌ای برای رسیدن به محبوب است.

گر لیلی را به من رسانی ورنه نه من و نه زندگانی

اگر مرا به لیلی برسانی که به مقصود رسیده‌ام، وگرنه زندگی برایم بی‌معناست و بهتر است که نباشم.

نکته ادبی: «لیلی» نامی خاص و نماد کمالِ زیبایی و هدف نهایی عاشق است.