خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۱۶ - بردن پدر مجنون را به خانه کعبه

نظامی
چون رایت عشق آن جهانگیر شد چون مه لیلی آسمان گیر
هرروز خمیده نام تر گشت در شیفتگی تمامتر گشت
هر شیفتگی کز آن نورداست زنجیر بر صداع مرد است
برداشته دل ز کار او بخت درمانده پدر به کار او سخت
می کرد نیایش از سر سوز تازان شب تیره بردمد روز
حاجت گاهی نرفته نگذاشت الا که برفت و دست برداشت
خویشان همه در نیاز با او هر یک شده چاره ساز با او
بیچارگی ورا چو دیدند در چاره گری زبان کشیدند
گفتند به اتفاق یک سر کز کعبه گشاده گردد این در
حاجت گه جمله جهان اوست محراب زمین و آسمان اوست
پذرفت که موسم حج آید ترتیب کند چنانکه باید
چون موسم حج رسید برخاست اشتر طلبید و محمل آراست
فرزند عزیز را به صد جهد بنشاند چو ماه در یکی مهد
آمد سوی کعبه سینه پرجوش چون کعبه نهاد حلقه بر گوش
گوهر به میان زر برآمیخت چون ریگ بر اهل ریگ می ریخت
شد در رهش از بسی خزانه آن خانه گنج گنج خانه
آندم که جمال کعبه دریافت دریافتن مراد بشتافت
بگرفت به رفق دست فرزند در سایه کعبه داشت یکچند
گفت ای پسر این نه جای بازیست بشتاب که جای چاره سازیست
در حلقه کعبه کن دست کز حلقه غم بدو توان رست
گو یارب از این گزاف کاری توفیق دهم به رستگاری
رحمت کن و در پناهم آور زین شیفتگی به راهم آور
دریاب که مبتلای عشقم و آزاد کن از بلای عشقم
مجنون چو حدیث عشق بشنید اول بگریست پس بخندید
از جای چو مار حلقه برجست در حلقه زلف کعبه زد دست
می گفت گرفته حلقه در بر کامروز منم چو حلقه بر در
در حلقه عشق جان فروشم بی حلقه او مباد گوشم
گویند ز عشق کن جدائی کاینست طریق آشنائی
من قوت ز عشق می پذیرم گر میرد عشق من بمیرم
پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود ز عشق خالی سیلاب غمش براد حالی
یارب به خدائی خدائیت وانگه به کمال پادشائیت
کز عشق به غایتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم
از چشمه عشق ده مرا نور واین سرمه مکن ز چشم من دور
گرچه ز شراب عشق مستم عاشق تر ازین کنم که هستم
گویند که خو ز عشق واکن لیلی طلبی ز دل رها کن
یارب تو مرا به روی لیلی هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای
گرچه شده ام چو مویش از غم یک موی نخواهم از سرش کم
از حلقه او به گوشمالی گوش ادبم مباد خالی
بی باده او مباد جامم بی سکه او مباد نامم
جانم فدی جمال بادش گر خون خوردم حلال بادش
گرچه ز غمش چو شمع سوزم هم بی غم او مباد روزم
عشقی که چنین به جای خود باد چندانکه بود یکی به صد باد
می داشت پدر به سوی او گوش کاین قصه شنید گشت خاموش
دانست که دل اسیر دارد دردی نه دوا پذیر دارد
چون رفت به خانه سوی خویشان گفت آنچه شنید پیش ایشان
کاین سلسله ای که بند بشکست چون حلقه کعبه دید در دست
زو زمزمه ای شنید گوشم کاورد چو زمزمی به جوشم
گفتم مگر آن صحیفه خواند کز محنت لیلیش رهاند
او خود همه کام ورای او گفت نفرین خود و دعای او گفت
چون گشت به عالم این سخن فاش افتاد ورق به دست اوباش
کز غایت عشق دلستانی شد شیفته نازنین جوانی
هر نیک و بدی کزو شنیدند در نیک و بدی زبان کشیدند
لیلی ز گزاف یاوه گویان در خانه غم نشست مویان
شخصی دو زخیل آن جمیله گفتند به شاه آن قبیله
کاشفته جوانی از فلان دشت بدنام کن دیار ما گشت
آید همه روز سرگشاده جوقی چو سگ از پی اوفتاده
در حله ما ز راه افسوس گه رقص کند گهی زمین بوس
هردم غزلی دگر کند ساز هم خوش غزلست و هم خوش آواز
او گوید و خلق یاد گیرند ما را و ترا به باد گیرند
در هر غزلی که می سراید صد پرده دری همی نماید
لیلی ز نفیر او به داغست کاین باد هلاک آن چراغست
بنمای به قهر گوشمالش تا باز رهد مه از وبالش
چون آگه گشت شحنه زین حال دزد آبله پای ز شحنه قتال
شمشیر کشید و داد تابش گفتا که بدین دهم جوابش
از عامریان یکی خبر داشت این قصه بحی خویش برداشت
با سید عامری در آن باب گفت آفت نارسیده دریاب
کان شحنه جانستان خونریز آبی تند است و آتشی تیز
ترسم مجنون خبر ندارد آنگه دارد که سر ندارد
زآن چاه گشاده سر که پیش است دریافتنش به جای خویش است
سرگشته پدر ز مهربانی برجست بشفقتی که دانی
فرمود به دوستان همزاد تا بر پی او روند چون باد
آن سوخته را به دلنوازی آرند ز راه چاره سازی
هرسو بطلب شتافتندش جستند ولی نیافتندش
گفتند مگر کاجل رسیدش یا چنگ درنده ای دریدش
هر دوستی از قبیله گاهی می خورد دریغ و می زد آهی
گریان همه اهل خانه او از گم شدن نشانه او
وآن گوشه نشین گوش سفته چون گنج به گوشه ای نهفته
از مشغله های جوش بر جوش هم گوشه گرفته بود و هم گوش
در طرف چنان شکارگاهی خرسند شده به گرد راهی
گرگی که به زور شیر باشد روبه به ازو چو سیر باشد
بازی که نشد به خورد محتاج رغبت نکند به هیچ دراج
خشگار گرسنه را کلیچ است باسیری نان میده هیچ است
چون طبع به اشتها شود گرم گاورس درشت را کند نرم
حلوا که طعام نوش بهر است در هیضه خوری به جای زهر است
مجنون که ز نوش بود بی بهر می خورد نوالهای چون زهر
می داد ز راه بینوائی کالای کساد را روائی
نه نه غم او نه آنچنان بود کز غایت او غمی توان بود
کان غم که بدو برات می داد از بند خودش نجات می داد
در جستن گنج رنج می برد بی آنکه رهی به گنج می برد
شخصی ز قبیله بنی سعد بگذشت بر او چو طالع سعد
دیدش به کناره سرابی افتاده خراب در خرابی
چون لنگر بیت خویشتن لنگ معنیش فراخ و قافیت تنگ
یعنی که کسی ندارم از پس بی فافیت است مرد بی کس
چون طالع خویشتن کمان گیر در سجده کمان و در وفا تیر
یعنی که وبالش آن نشانداشت کامیزش تیر در کمان داشت
جز ناله کسی نداشت همدم جز سایه کسی نیافت محرم
مرد گذرنده چون در او دید شکلی و شمایلی نکو دید
پرسید سخن زهر شماری جز خامشیش ندید کاری
چون از سخنش امید برداشت بگذشت و ورا به جای بگذاشت
زآنجا به دیار او گذر کرد زو اهل قبیله را خبر کرد
کاینک به فلان خرابی تنگ می پیچد همچو مار بر سنگ
دیوانه و دردمند و رنجور چون دیو ز چشم آدمی دور
از خوردن زخم سفته جانش پیدا شده مغزن استخوانش
بیچاره پدر چو زو خبر یافت روی از وطن و قبیله برتافت
می گشت چو دیو گرد هر غار دیوانه خویش در طلب کار
دیدش به رفاق گوشه ای تنگ افتاده و سر نهاده بر سنگ
با خود غزلی همی سگالید گه نوجه نمود و گاه نالید
خوناب جگر ز دیده ریزان چون بخت خود اوفتان و خیزان
از باده بیخودی چنان مست کاگه نه که در جهان کسی هست
چون دید پدر سلام دادش پس دلخوشیی تمام دادش
مجنون چو صلابت پدر دید در پای پدر چو سایه غلتید
کی تاج سرو سریر جانم عذرم بپذیر ناتوانم
می بین و مپرس حالتم را میکن به قضا حوالتم را
چون خواهم چون که در چنین روز چشم تو ببیندم بدین روز
از آمدن تو روسیاهم عذرت به کدام روی خواهم
دانی که حساب کار چونست سررشته ز دست ما برونست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چون رایت عشق آن جهانگیر شد چون مه لیلی آسمان گیر

زمانی که پرچم عشقِ جهان‌گیرِ لیلی، مانند ماه در آسمانِ وجود مجنون درخشید و همه‌گیر شد.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و نشانه است؛ در اینجا استعاره از شهرت و قدرت عشق است.

هرروز خمیده نام تر گشت در شیفتگی تمامتر گشت

روزبه‌روز خمیدگیِ قامت و رنجِ مجنون بیشتر شد و در شیفتگی و دیوانگی، به کمال رسید.

نکته ادبی: خمیده شدن کنایه از ناتوانی و ضعف ناشی از غم عشق است.

هر شیفتگی کز آن نورداست زنجیر بر صداع مرد است

هرگونه شیفتگی که از حد بگذرد و به افراط برسد، مانند زنجیری گران بر سر و اندیشه انسان سنگینی می‌کند.

نکته ادبی: صداع در لغت عربی به معنای سردرد است و در اینجا نماد رنج و ملال حاصل از افراط در عاشقی است.

برداشته دل ز کار او بخت درمانده پدر به کار او سخت

بخت و اقبال از همراهی با مجنون دست کشید و پدر او در مواجهه با وضعیت بحرانی پسرش درمانده شد.

نکته ادبی: برداشتن دل از کار کسی کنایه از ناامیدی و قطع امید است.

می کرد نیایش از سر سوز تازان شب تیره بردمد روز

پدر با دلی سوخته و پر از اندوه دعا می‌کرد تا شب تیره غم به پایان برسد و روز گشایش آشکار شود.

نکته ادبی: شب تیره استعاره از دوران بی‌خبری یا ناامیدی است.

حاجت گاهی نرفته نگذاشت الا که برفت و دست برداشت

هیچ مکان مقدسی باقی نماند که پدر برای درمان پسرش به آنجا نرود و دست به دعا برندارد.

نکته ادبی: حاجت‌گاه کنایه از زیارتگاه‌ها و مکان‌های مقدس است.

خویشان همه در نیاز با او هر یک شده چاره ساز با او

همه خویشاوندان نیز در این نیاز و دعا با پدر هم‌صدا شدند و هر یک در پی چاره‌جویی برآمدند.

نکته ادبی: نیاز در اینجا به معنای دعا و تضرع است.

بیچارگی ورا چو دیدند در چاره گری زبان کشیدند

وقتی بیچارگی و درماندگی مجنون را مشاهده کردند، شروع به رایزنی و ارائه راهکار کردند.

نکته ادبی: زبان کشیدن در چاره‌گری کنایه از مشورت کردن و سخن گفتن است.

گفتند به اتفاق یک سر کز کعبه گشاده گردد این در

همگی توافق کردند که تنها راه گشایش این مشکل، سفر به خانه خدا (کعبه) است.

نکته ادبی: اشاره به اعتقاد دیرینه به گره‌گشایی در اماکن مقدس.

حاجت گه جمله جهان اوست محراب زمین و آسمان اوست

زیرا کعبه خانه امید تمام جهانیان است و محراب و قبله‌گاهِ اهل زمین و آسمان محسوب می‌شود.

نکته ادبی: محراب در اینجا نماد عبادتگاه و کانون توجه است.

پذرفت که موسم حج آید ترتیب کند چنانکه باید

پدر پیشنهاد را پذیرفت و تصمیم گرفت که مقدمات سفر حج را آن‌گونه که شایسته است، فراهم کند.

نکته ادبی: موسم حج به معنای زمان مناسب برای انجام فریضه حج است.

چون موسم حج رسید برخاست اشتر طلبید و محمل آراست

هنگامی که زمان حج فرا رسید، پدر برخاست، شتری آماده کرد و کجاوه (محمل) را برای سفر آراست.

نکته ادبی: محمل مرکبی است که برای حمل مسافر در سفر تعبیه می‌شده است.

فرزند عزیز را به صد جهد بنشاند چو ماه در یکی مهد

پدر فرزند عزیزش را با رنج و تلاش فراوان همچون ماه در میان کجاوه نشاند.

نکته ادبی: مهد به معنای گهواره یا جایگاه است، در اینجا منظور همان کجاوه است.

آمد سوی کعبه سینه پرجوش چون کعبه نهاد حلقه بر گوش

به سوی کعبه آمد در حالی که سینه‌اش از شور و اشتیاق می‌جوشید؛ و مانند کعبه، گوش به حلقه در سپرد (عاشق شد).

نکته ادبی: حلقه بر گوش نهادن کنایه از تسلیم شدن و بندگی است.

گوهر به میان زر برآمیخت چون ریگ بر اهل ریگ می ریخت

پدر در راه خدا مال و ثروت بسیاری بخشید، همان‌طور که شن‌ها را در کویر می‌پاشند.

نکته ادبی: تشبیه بخشش ثروت به ریختن شن بر روی شن‌زار، دلالت بر فراوانی و بی‌ارزش بودن مال در برابر هدف او دارد.

شد در رهش از بسی خزانه آن خانه گنج گنج خانه

خزانه‌های پر از گنج پدر در راه این سفر تهی شد و تمام دارایی‌اش به خانه کعبه رسید.

نکته ادبی: گنج خانه به معنای محل نگهداری گنج است.

آندم که جمال کعبه دریافت دریافتن مراد بشتافت

همین که چشم مجنون به زیبایی و جمال کعبه افتاد، برای رسیدن به مراد خود عجله کرد.

نکته ادبی: مراد در اینجا همان حاجت و آرزوی قلبی اوست.

بگرفت به رفق دست فرزند در سایه کعبه داشت یکچند

پدر با نرمی و مهربانی دست فرزندش را گرفت و لحظاتی او را در سایه و پناه کعبه نگاه داشت.

نکته ادبی: رفق به معنای مدارا و نرمی در رفتار است.

گفت ای پسر این نه جای بازیست بشتاب که جای چاره سازیست

پدر گفت: ای پسر، اینجا جای بازی و غفلت نیست؛ بشتاب که اینجا محل حل مشکلات و حاجت‌روایی است.

نکته ادبی: جای چاره‌سازی کنایه از مکان استجابت دعا است.

در حلقه کعبه کن دست کز حلقه غم بدو توان رست

دست به حلقه در کعبه بزن که از این حلقهِ گرفتاریِ غم، تنها با پناه بردن به این در می‌توان رهایی یافت.

نکته ادبی: استفاده از واژه حلقه هم برای در کعبه و هم برای غم به کار رفته که ایهام زیبایی دارد.

گو یارب از این گزاف کاری توفیق دهم به رستگاری

بگو خدایا، از این کار بیهوده (عشق) مرا نجات ده و توفیق رستگاری و راه درست را به من عطا کن.

نکته ادبی: گزاف‌کاری به معنای کار بیهوده و زیاده‌روی است.

رحمت کن و در پناهم آور زین شیفتگی به راهم آور

خدایا رحم کن و مرا در پناه خود بگیر و از این سرگشتگی و شیفتگی به راه مستقیم هدایت کن.

نکته ادبی: به راه آمدن کنایه از هدایت و رهایی از گمراهی است.

دریاب که مبتلای عشقم و آزاد کن از بلای عشقم

خدایا دریاب که من گرفتار عشقم و مرا از بلا و مصیبتِ عشق نجات بده.

نکته ادبی: مبتلای عشق بودن استعاره از اسارت در بندِ محبت است.

مجنون چو حدیث عشق بشنید اول بگریست پس بخندید

مجنون وقتی حرف‌های پدر را درباره ترک عشق شنید، ابتدا گریست و سپس خندید.

نکته ادبی: خنده و گریه همزمان، نشان‌دهنده تضاد درونی و شاید تمسخر ناآگاهی پدر است.

از جای چو مار حلقه برجست در حلقه زلف کعبه زد دست

مجنون مانند ماری که چنبره زده باشد، از جا جست و به حلقه در کعبه چنگ زد.

نکته ادبی: مانند مار از جای جستن، نشان از چالاکی و عزم راسخ است.

می گفت گرفته حلقه در بر کامروز منم چو حلقه بر در

در حالی که حلقه در را در آغوش گرفته بود می‌گفت: امروز من نیز مانند این حلقه بر درِ کعبه آویزان هستم.

نکته ادبی: تشبیه خود به حلقه در، نماد ثابت‌قدمی و وابستگی است.

در حلقه عشق جان فروشم بی حلقه او مباد گوشم

جانم را در حلقه عشق فدا می‌کنم و امیدوارم هیچ‌گاه گوشم از حلقه عشق تو (خدا یا لیلی) خالی نباشد.

نکته ادبی: ایهام در واژه حلقه که هم به حلقه کعبه اشاره دارد و هم به گوشواره عشق.

گویند ز عشق کن جدائی کاینست طریق آشنائی

به من می‌گویند که از عشق دست بشویم و آن را رها کنم، چرا که این را راه رسیدن به حقیقت می‌دانند.

نکته ادبی: طریق آشنایی کنایه از راه رسیدن به وصال محبوب حقیقی است.

من قوت ز عشق می پذیرم گر میرد عشق من بمیرم

من حیات و توانم را از عشق می‌گیرم؛ اگر عشق بمیرد، من نیز خواهم مرد.

نکته ادبی: عشق در اینجا به عنوان نیروی حیاتی تصویر شده است.

پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم

سرشت و نهاد من با عشق پرورش یافته است؛ پس جز عشق تقدیر دیگری برایم رقم نخورد.

نکته ادبی: سرشت به معنای طبیعت و ذات است.

آن دل که بود ز عشق خالی سیلاب غمش براد حالی

دلی که از عشق تهی باشد، مانند ویرانه‌ای است که سیلاب غم آن را به راحتی از بین می‌برد.

نکته ادبی: سیلاب غم استعاره از نابودی و بی‌هویتی است.

یارب به خدائی خدائیت وانگه به کمال پادشائیت

خدایا تو را به خدایی‌ات و به کمال پادشاهی‌ات سوگند می‌دهم.

نکته ادبی: تکرار واژه برای تأکید بر عظمت پروردگار است.

کز عشق به غایتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم

که مرا در عشق به چنان مقامی برسانی که حتی اگر من نابود شوم، آن عشق پایدار بماند.

نکته ادبی: غایت به معنای نهایت و کمال است.

از چشمه عشق ده مرا نور واین سرمه مکن ز چشم من دور

از چشمه عشق به من نور و بینایی ببخش و این سرمه عشق را هرگز از چشمانم دور مکن.

نکته ادبی: سرمه استعاره از چیزی است که بینایی و بصیرت می‌بخشد.

گرچه ز شراب عشق مستم عاشق تر ازین کنم که هستم

اگرچه هم‌اکنون از شراب عشق مست هستم، اما می‌خواهم عاشق‌تر از این شوم که هستم.

نکته ادبی: شراب عشق نماد مستی و بی‌خودی عرفانی است.

گویند که خو ز عشق واکن لیلی طلبی ز دل رها کن

می‌گویند که عادت عشق را ترک کن و اگر لیلی را می‌خواهی، از دل بیرونش کن.

نکته ادبی: خو کردن کنایه از عادت و خو گرفتن به چیزی است.

یارب تو مرا به روی لیلی هر لحظه بده زیاده میلی

خدایا تو را قسم می‌دهم که هر لحظه اشتیاق و میل مرا به دیدن روی لیلی بیشتر کنی.

نکته ادبی: روی لیلی نماد جلوه محبوب است.

از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای

از عمر باقی‌مانده من بکاه و بر عمر لیلی بیفزا.

نکته ادبی: این بیت نماد ایثار کامل در عشق است.

گرچه شده ام چو مویش از غم یک موی نخواهم از سرش کم

اگرچه از غم فراق مانند موی باریک شده‌ام، اما نمی‌خواهم حتی یک مو از سر لیلی کم شود.

نکته ادبی: مانند مو شدن کنایه از لاغری و ضعف شدید است.

از حلقه او به گوشمالی گوش ادبم مباد خالی

امیدوارم گوش جان من، همواره پذیرای سخن و ادب او باشد و از نغمه‌های او خالی نماند.

نکته ادبی: گوشمالی در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای تنبیه و هم به معنای آمادگی برای شنیدن سخن عشق.

بی باده او مباد جامم بی سکه او مباد نامم

جام زندگی‌ام بی باده عشق او نباشد و نامم بدون مهر او اعتبار و ارزشی نداشته باشد.

نکته ادبی: سکه نام کنایه از اعتبار و شهرت است.

جانم فدی جمال بادش گر خون خوردم حلال بادش

جانم فدای زیبایی او باد؛ اگر خون مرا بریزد و جانم را بگیرد، بر من حلال و گوارا است.

نکته ادبی: خون خوردن کنایه از تحمل سختی و جان دادن در راه محبوب است.

گرچه ز غمش چو شمع سوزم هم بی غم او مباد روزم

گرچه از غم او همچون شمع می‌سوزم، اما حتی یک روز را هم بدون این غم سپری نکنم.

نکته ادبی: سوختن شمع نماد فنا شدن در راه معشوق است.

عشقی که چنین به جای خود باد چندانکه بود یکی به صد باد

عشقی که چنین جایگاه بلندی دارد، امیدوارم صد برابر بیشتر شود.

نکته ادبی: دعای خیر برای تداوم و شدت عشق.

می داشت پدر به سوی او گوش کاین قصه شنید گشت خاموش

پدر به سخنان پسر گوش می‌داد و وقتی این قصه پرشور را شنید، ساکت ماند.

نکته ادبی: خاموش شدن پدر نشانه بهت و ناامیدی از درمان فرزند است.

دانست که دل اسیر دارد دردی نه دوا پذیر دارد

پدر دانست که دل پسر اسیر عشق است و دردی دارد که هیچ دارویی آن را درمان نمی‌کند.

نکته ادبی: دوا نپذیرفتن استعاره از عشقِ لاعلاج است.

چون رفت به خانه سوی خویشان گفت آنچه شنید پیش ایشان

وقتی به خانه بازگشت، آنچه را شنیده بود برای خویشان بازگو کرد.

نکته ادبی: بازگشت به خانه پایان بخش سفر و شروع پذیرش واقعیت است.

کاین سلسله ای که بند بشکست چون حلقه کعبه دید در دست

گفت: این زنجیرِ عشقی که بندهای مرا (امیدهای پدر را) شکست، همان زنجیری است که او به حلقه کعبه گره زد.

نکته ادبی: زنجیر استعاره از اسارت در بند عشق است.

زو زمزمه ای شنید گوشم کاورد چو زمزمی به جوشم

از او سخنانی شنیدم که مانند زمزم در جان من جوشید و مرا تحت تأثیر قرار داد.

نکته ادبی: زمزم استعاره از جوششِ حقیقت و پاکی سخنان مجنون است.

گفتم مگر آن صحیفه خواند کز محنت لیلیش رهاند

گمان می‌کردم او صحیفه دعا را می‌خواند تا از رنج لیلی رهایی یابد، اما او چیز دیگری طلب کرد.

نکته ادبی: صحیفه در اینجا به معنای کتاب دعا و مناجات است.

او خود همه کام ورای او گفت نفرین خود و دعای او گفت

مجنون بی‌پروا هرچه در دل داشت و هر آرزویی که در سر می‌پروراند بر زبان آورد و همه نفرین‌ها و دعاهایش را آشکار کرد.

نکته ادبی: «کام» به معنای آرزو و مراد است.

چون گشت به عالم این سخن فاش افتاد ورق به دست اوباش

وقتی این سخنان در شهر پیچید و ماجرا فاش شد، داستانِ عشق او به دست مردمِ کوته‌فکر و اوباش افتاد و دستاویزِ سخن‌چینی آنان شد.

نکته ادبی: «افتاد ورق به دست اوباش» کنایه از شایع شدن و افتادنِ راز در دهانِ عوام است.

کز غایت عشق دلستانی شد شیفته نازنین جوانی

دلیلِ این شایعات، عشقِ شدیدِ مجنون به جوانی زیبا و دلربا بود که او را شیدا و سرگشته کرده بود.

نکته ادبی: «دلستانی» صفتِ فاعلی به معنای کسی که دل را می‌رباید.

هر نیک و بدی کزو شنیدند در نیک و بدی زبان کشیدند

مردم هرچه درباره او شنیدند، چه خوب و چه بد، به تحلیل و بدگویی پرداختند و او را قضاوت کردند.

نکته ادبی: «زبان کشیدن» کنایه از سخن‌چینی و غیبت کردن است.

لیلی ز گزاف یاوه گویان در خانه غم نشست مویان

لیلی به خاطرِ حرف‌های بی‌اساسِ سخن‌چینان، در خانه اندوهگین نشست و گریه و زاری کرد.

نکته ادبی: «گزاف» به معنای یاوه و بی‌اساس است.

شخصی دو زخیل آن جمیله گفتند به شاه آن قبیله

گروهی از نزدیکانِ آن بانوی زیبارو، نزدِ حاکم و رئیسِ قبیله رفتند.

نکته ادبی: «جمیله» به معنای زن زیبا و «شحنه» به معنای حاکم یا رئیسِ پلیسِ آن زمان است.

کاشفته جوانی از فلان دشت بدنام کن دیار ما گشت

گفتند جوانی آشفته‌حال از فلان منطقه آمده و با رفتارِ خود باعثِ بدنامی و سرافکندگی دیار ما شده است.

نکته ادبی: «بدنام‌کن» در اینجا صفت برای جوانِ عاشق است.

آید همه روز سرگشاده جوقی چو سگ از پی اوفتاده

او هر روز با سر و وضعی پریشان می‌آید و گروهی از ولگردان و کودکان همچون سگ به دنبالش راه می‌افتند.

نکته ادبی: «سرگشته» یا «سرگشاده» در متون کهن گاه به معنای پریشانی و گاهی به معنای بی‌محابا بودن است.

در حله ما ز راه افسوس گه رقص کند گهی زمین بوس

او در محلّه ما از سرِ افسوس و حیرت، گاهی می‌رقصد و گاهی به زمین سجده می‌کند.

نکته ادبی: «زمین‌بوس» استعاره از کرنش و خضوعِ عاشقانه است.

هردم غزلی دگر کند ساز هم خوش غزلست و هم خوش آواز

او هر لحظه شعر و غزلی تازه می‌سازد؛ هم اشعارش دلنشین است و هم صدایش خوش‌آهنگ است.

نکته ادبی: اشاره به ویژگیِ هنری و بیانِ شیوای مجنون.

او گوید و خلق یاد گیرند ما را و ترا به باد گیرند

او اشعارش را می‌خواند و مردم یاد می‌گیرند و با همین اشعار، آبروی ما و تو را به باد می‌دهند.

نکته ادبی: «به باد گرفتن» کنایه از بی‌اعتبار کردن و رسوا ساختن است.

در هر غزلی که می سراید صد پرده دری همی نماید

در هر غزلی که می‌سراید، صد راز و پرده از حیا و پوشیدگیِ ما می‌درد و آبروی ما را می‌برد.

نکته ادبی: «پرده‌دری» کنایه از افشاگری و از بین بردنِ حرمت‌هاست.

لیلی ز نفیر او به داغست کاین باد هلاک آن چراغست

لیلی از فریادهای او دلش داغ‌دار است و می‌گوید این بادِ سوزان، دشمنِ این چراغِ امید است.

نکته ادبی: «باد هلاک» استعاره از عشقِ دیوانه‌وار مجنون است که هستیِ لیلی را تهدید می‌کند.

بنمای به قهر گوشمالش تا باز رهد مه از وبالش

با قهر و سخت‌گیری او را گوشمالی بده تا این جوانِ نادان از شرِّ اعمالش دست بردارد.

نکته ادبی: «گوشمال» به معنای تنبیه و تأدیب است.

چون آگه گشت شحنه زین حال دزد آبله پای ز شحنه قتال

وقتی حاکم از این ماجرا آگاه شد، آن دزدِ خسته و پابرهنه (مجنون) را دشمنِ خود دانست.

نکته ادبی: «دزد آبله پای» استعاره از مجنون است که در مسیرِ عشق پاهایش زخمی شده.

شمشیر کشید و داد تابش گفتا که بدین دهم جوابش

حاکم شمشیر را کشید و با خشم گفت که با این سلاح پاسخِ این عاشقِ شیدا را خواهم داد.

نکته ادبی: «داد تابش» کنایه از مهیا شدن برای نبرد یا تهدید است.

از عامریان یکی خبر داشت این قصه بحی خویش برداشت

یکی از افراد قبیله عامری که از ماجرا خبر داشت، این قصه را نزد پدرِ مجنون برد.

نکته ادبی: «حی» در اینجا به معنای قبیله یا محلِ سکونت است.

با سید عامری در آن باب گفت آفت نارسیده دریاب

به پدرِ مجنون گفت که قبل از اینکه فاجعه‌ای رخ دهد، چاره‌ای بیندیش.

نکته ادبی: «آفت نارسیده دریاب» کنایه از پیشگیری از وقوع حادثه قبل از بحران است.

کان شحنه جانستان خونریز آبی تند است و آتشی تیز

آن حاکمِ جان‌ستان و خون‌ریز، همچون رودی خروشان و آتشی سوزان است.

نکته ادبی: تضادِ «آب» و «آتش» برای نشان دادنِ شدتِ خشمِ حاکم.

ترسم مجنون خبر ندارد آنگه دارد که سر ندارد

می‌ترسم مجنون از این ماجرا بی‌خبر باشد و زمانی متوجه شود که دیگر فرصت از دست رفته باشد.

نکته ادبی: «سر ندارد» کنایه از کشته شدن یا از دست رفتنِ جان است.

زآن چاه گشاده سر که پیش است دریافتنش به جای خویش است

اوضاعِ بسیار خطرناک و بحرانی است، باید در جای خودش برایش فکری کرد.

نکته ادبی: «چاه گشاده سر» استعاره از خطرِ عمیق و مرگبار است.

سرگشته پدر ز مهربانی برجست بشفقتی که دانی

پدرِ سرگشته از روی مهربانی و دلسوزیِ پدری، بی‌قرار شد و برای یافتن پسرش حرکت کرد.

نکته ادبی: اشاره به شفقتِ پدرانه که در تضاد با نگاهِ خشنِ جامعه است.

فرمود به دوستان همزاد تا بر پی او روند چون باد

به همراهان و دوستانِ نزدیک دستور داد که همچون باد به دنبال او بگردند.

نکته ادبی: «همزاد» در اینجا به معنای دوستان صمیمی و نزدیک است.

آن سوخته را به دلنوازی آرند ز راه چاره سازی

آن عاشقِ سوخته‌دل را با نرمی و دل‌جویی به خانه بازگردانند.

نکته ادبی: «سوخته» نمادِ کسی است که در آتش عشق می‌سوزد.

هرسو بطلب شتافتندش جستند ولی نیافتندش

به هر سو شتافتند و جستجو کردند، اما نشانی از او نیافتند.

نکته ادبی: تکرارِ «جستند» و «نیافتند» حکایت از غیبتِ عاشق در ساحتِ مادی دارد.

گفتند مگر کاجل رسیدش یا چنگ درنده ای دریدش

با خود گفتند شاید اجلش رسیده یا حیوانی درنده او را دریده است.

نکته ادبی: بیانِ احتمالاتِ تلخ از سرِ نگرانی.

هر دوستی از قبیله گاهی می خورد دریغ و می زد آهی

هر دوستی از قبیله، از سرِ دریغ و افسوس آهی می‌کشید.

نکته ادبی: «دریغ خوردن» به معنای حسرت کشیدن است.

گریان همه اهل خانه او از گم شدن نشانه او

تمام اهلِ خانه به خاطرِ گم شدنِ نشانه‌ای از او، گریان بودند.

نکته ادبی: «نشانه» به معنای خبر یا اثر از شخصِ گمشده است.

وآن گوشه نشین گوش سفته چون گنج به گوشه ای نهفته

و آن گوشه‌نشین (مجنون) که گویی گوشی شنوا برای حقیقت یافته بود، همچون گنجی در گوشه‌ای پنهان بود.

نکته ادبی: «گوش سفته» کنایه از کسی است که سخنِ حق را شنیده یا به ریاضت رسیده است.

از مشغله های جوش بر جوش هم گوشه گرفته بود و هم گوش

او از هیاهوی بی‌امانِ دنیا، هم کنجِ عزلت گرفته بود و هم گوشِ جان خود را بر دنیا بسته بود.

نکته ادبی: بازی با کلمه «گوشه» و «گوش» برای نشان دادنِ انزوا و بی‌توجهی به غیر.

در طرف چنان شکارگاهی خرسند شده به گرد راهی

در آن صحرا، به همان حداقل‌ها که در مسیر می‌یافت، خرسند بود.

نکته ادبی: «شکارگاه» در اینجا نمادِ بیابانِ وسیع و خلوتِ مجنون است.

گرگی که به زور شیر باشد روبه به ازو چو سیر باشد

گرگی که قدرتِ شیر را دارد، اگر سیر باشد از روباه بهتر است؛ یعنی سیری بر درندگی مقدم است.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه‌ی استغنا و بی‌نیازیِ مجنون از مظاهرِ دنیا.

بازی که نشد به خورد محتاج رغبت نکند به هیچ دراج

بازی که نیازی به شکار ندارد، به پرنده‌ای مثل دراج رغبت نمی‌کند.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ بی‌میلیِ عاشقِ حقیقی به لذت‌های دنیوی.

خشگار گرسنه را کلیچ است باسیری نان میده هیچ است

برای گرسنه، نانِ خشک مثل شیرینی است؛ اما برای کسی که سیر است، نانِ خوب هم هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه نیازِ روحی، طعمِ زندگی را تغییر می‌دهد.

چون طبع به اشتها شود گرم گاورس درشت را کند نرم

وقتی طبیعتِ آدم تشنه و گرسنه باشد، حتی غذای ساده‌ای مثل ارزنِ درشت هم لذیذ می‌شود.

نکته ادبی: «گاورس» نوعی غله‌ی ارزان و ساده است.

حلوا که طعام نوش بهر است در هیضه خوری به جای زهر است

حلوایی که غذایی لذیذ است، اگر فرد دچارِ بیماری گوارشی باشد، مثل زهر برایش مضر است.

نکته ادبی: «هیضه» به معنای سوءهاضمه است.

مجنون که ز نوش بود بی بهر می خورد نوالهای چون زهر

مجنون که از لذت‌های دنیوی (نوش) بی‌بهره بود، لقمه‌های زهرآگینِ غم را به جای غذا می‌خورد.

نکته ادبی: تفسیرِ استعاریِ درد و رنج به عنوانِ قوتِ قلبِ عاشق.

می داد ز راه بینوائی کالای کساد را روائی

او از روی نداری و بینوایی، به کالای بی‌ارزشِ خود ارزش و اعتبار می‌بخشید.

نکته ادبی: اشاره به اینکه در نگاهِ عاشق، رنجِ او ارزشمند است.

نه نه غم او نه آنچنان بود کز غایت او غمی توان بود

نه، اصلاً غمِ او از جنسِ غم‌های معمولی نبود که بتوان آن را به راحتی توصیف کرد.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ماهویِ غمِ عشق با اندوه‌های دنیوی.

کان غم که بدو برات می داد از بند خودش نجات می داد

آن غمی که به او داده بودند، در حقیقت او را از بندِ خودخواهی و دنیای فانی نجات می‌داد.

نکته ادبی: «برات» به معنای نامه یا حواله است؛ کنایه از اینکه غم، حواله‌ای برای آزادی او بود.

در جستن گنج رنج می برد بی آنکه رهی به گنج می برد

او برای پیدا کردنِ گنجِ حقیقت رنج می‌برد، بدون اینکه بداند چگونه به آن گنج برسد.

نکته ادبی: پارادوکسِ رنج و گنجِ عرفانی.

شخصی ز قبیله بنی سعد بگذشت بر او چو طالع سعد

شخصی از قبیله بنی‌سعد از آنجا گذشت، درست مثل اقبالی که به سراغ کسی می‌آید.

نکته ادبی: «طالع سعد» ایهام دارد؛ هم به معنای اقبالِ نیک و هم اشاره به قبیله‌اش.

دیدش به کناره سرابی افتاده خراب در خرابی

او را در کنارِ سرابی دید که در خرابی‌ها، خودش هم خراب و ویران افتاده است.

نکته ادبی: «خراب» استعاره از حالِ پریشان و مستیِ عاشقانه است.

چون لنگر بیت خویشتن لنگ معنیش فراخ و قافیت تنگ

او مثلِ لنگرِ یک کشتی سرگردان بود؛ معنایِ درونش وسیع و پربار، اما قافیه زندگی‌اش تنگ و دشوار بود.

نکته ادبی: تضادِ وسعتِ معنا و تنگیِ بضاعتِ دنیوی.

یعنی که کسی ندارم از پس بی فافیت است مرد بی کس

یعنی کسی را ندارم که از من حمایت کند؛ کسی که بی‌کس است، قافیه زندگی‌اش تنگ است.

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ مطلقِ عاشق.

چون طالع خویشتن کمان گیر در سجده کمان و در وفا تیر

چون بختِ خودش را مثل کمان دید که در سجده است؛ در این حالت، او در وفا مثلِ تیر عمل می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه به کمان و تیر برای نشان دادنِ استقامت در راهِ عشق.

یعنی که وبالش آن نشانداشت کامیزش تیر در کمان داشت

یعنی وبال و سختی‌اش همان نشانه‌ای بود که تیرِ عشق را در کمانِ تقدیر قرار داده بود.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌ی تیر و کمان.

جز ناله کسی نداشت همدم جز سایه کسی نیافت محرم

جز ناله، کسی همدمش نبود و جز سایه‌اش، کسی را به عنوان رازدار نمی‌یافت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده انزوای کاملِ عاشق.

مرد گذرنده چون در او دید شکلی و شمایلی نکو دید

مرد رهگذر وقتی به او نگاه کرد، شمایل و ظاهری زیبا و باوقار دید.

نکته ادبی: «نکو» به معنای زیبا و دارای اصالت.

پرسید سخن زهر شماری جز خامشیش ندید کاری

از او پرسید و حرف زد، اما از مجنون پاسخی جز سکوت نشنید.

نکته ادبی: «خامشی» نمادِ فنای عاشق و بیگانگی با دنیای سخن.

چون از سخنش امید برداشت بگذشت و ورا به جای بگذاشت

پیک پس از آنکه دید هیچ امیدی به بهبود حال مجنون یا بازگشت او به زندگی عادی نیست، از سخن گفتن با او دست کشید و او را در همان حال رها کرد و رفت.

نکته ادبی: امید برداشتن کنایه از ناامید شدن و قطع امید کردن است.

زآنجا به دیار او گذر کرد زو اهل قبیله را خبر کرد

پیک از آن مکان به سوی سرزمین و قبیله‌ی مجنون رفت و پدر و بستگانِ او را از وضعیت و محل حضور او باخبر کرد.

نکته ادبی: دیار در اینجا به معنای اقامتگاه و قلمرو قبیله به کار رفته است.

کاینک به فلان خرابی تنگ می پیچد همچو مار بر سنگ

به آن‌ها گفت که مجنون در فلان خرابه‌ی دورافتاده است و در آنجا از شدت درد، به خود می‌پیچد؛ درست مانند ماری که روی سنگِ داغ افتاده باشد.

نکته ادبی: تنگ به معنای تنگنا و جای دورافتاده و محدود است. تشبیه به مار، نماد بیقراری و درد شدید است.

دیوانه و دردمند و رنجور چون دیو ز چشم آدمی دور

او اکنون دیوانه، دردمند و رنجور شده است و همچون دیوی از چشم آدمیان پنهان مانده و از اجتماع گریزان است.

نکته ادبی: تشبیه به دیو نشان‌دهنده‌ی وحشت و دوری مجنون از هنجارهای انسانی و ظاهری است.

از خوردن زخم سفته جانش پیدا شده مغزن استخوانش

از بس که زخم‌های روزگار را چشیده و سختی کشیده است، بدنش چنان لاغر و نحیف شده که گویی مغزِ استخوان‌هایش پیدا است.

نکته ادبی: سفته در اینجا به معنای سوراخ‌شده یا مجروح است و نشان‌دهنده‌ی تحلیل رفتن بدن است.

بیچاره پدر چو زو خبر یافت روی از وطن و قبیله برتافت

پدرِ بیچاره وقتی از وضعیت فرزندش باخبر شد، بدون درنگ از وطن و میان قبیله حرکت کرد تا او را بیابد.

نکته ادبی: روی برتافتن کنایه از روی گرداندن و ترک کردن است.

می گشت چو دیو گرد هر غار دیوانه خویش در طلب کار

پدر همچون دیوانگان و کسانی که گم‌شده‌ای دارند، دورتادور غارها و پناهگاه‌ها را برای یافتن پسرش جستجو می‌کرد.

نکته ادبی: دیو در اینجا نه به معنای موجود اساطیری، بلکه استعاره از سرگشتگی و آشفتگی است.

دیدش به رفاق گوشه ای تنگ افتاده و سر نهاده بر سنگ

بالاخره او را در گوشه‌ای تنگ و تاریک یافت که بی‌رمق بر روی سنگی افتاده بود و سر بر آن نهاده بود.

نکته ادبی: رفاق به معنای شکاف و کنج است.

با خود غزلی همی سگالید گه نوجه نمود و گاه نالید

مجنون در همان حال، با خودش شعری می‌سرود و با سوز و گداز، گاهی ناله می‌کرد و گاهی اشک می‌ریخت.

نکته ادبی: سگالیدن در فارسی کهن به معنای اندیشیدن و در اینجا به معنای پدید آوردن شعر و نغمه است.

خوناب جگر ز دیده ریزان چون بخت خود اوفتان و خیزان

اشک‌های خونین از چشمانش جاری بود و همانند بختِ تیره‌اش، مدام در حال افتادن و برخاستن بود.

نکته ادبی: اوفتان و خیزان قید حالت است که نشان‌دهنده ناپایداری و اضطراب شدید است.

از باده بیخودی چنان مست کاگه نه که در جهان کسی هست

مجنون چنان با باده‌ی بی‌خودی و عشق مست شده بود که اصلاً درک نمی‌کرد کس دیگری در این جهان وجود دارد.

نکته ادبی: باده بیخودی استعاره از عشقِ مطلق و نفیِ خودِ آگاهانه است.

چون دید پدر سلام دادش پس دلخوشیی تمام دادش

وقتی پدر او را دید، با مهربانی به او سلام کرد و سعی نمود با سخنانِ دلنشین، او را تسلی دهد.

نکته ادبی: دلخوشی دادن به معنای دلداری دادن و آرام کردن است.

مجنون چو صلابت پدر دید در پای پدر چو سایه غلتید

مجنون وقتی هیبت و وقار پدر را دید، چنان شرمنده و منقلب شد که همچون سایه‌ای در پای پدر به خاک افتاد.

نکته ادبی: صلابت به معنای استحکام، شکوه و هیبت است.

کی تاج سرو سریر جانم عذرم بپذیر ناتوانم

مجنون گفت: ای پدر که تاجِ سر و پادشاهِ جانِ منی، عذرِ مرا بپذیر که دیگر توانی در وجودم نمانده است.

نکته ادبی: تاج سر و سریر جان استعاره‌های تشبیهی برای جایگاه والای پدر است.

می بین و مپرس حالتم را میکن به قضا حوالتم را

حال و روزِ مرا ببین و درباره‌اش از من نپرس؛ مرا به دستِ سرنوشت و قضا و قدر بسپار که کار از کار گذشته است.

نکته ادبی: حوالت کردن به معنای واگذار کردن به دیگری است.

چون خواهم چون که در چنین روز چشم تو ببیندم بدین روز

چگونه می‌توانم آرزو کنم که تو مرا در چنین روزِ سیاه و وضعیتِ اسفناکی ببینی؟

نکته ادبی: در چنین روز بودن کنایه از وضعیت فلاکت‌بار است.

از آمدن تو روسیاهم عذرت به کدام روی خواهم

از اینکه تو را به این حال و روز کشانده‌ام شرمگینم و نمی‌دانم با چه رویی از تو عذرخواهی کنم.

نکته ادبی: روسیاه بودن کنایه از شرمساری و سرافکندگی است.

دانی که حساب کار چونست سررشته ز دست ما برونست

تو خود می‌دانی که ماجرا از چه قرار است و چگونه عشق، اختیار را از دستِ ما خارج کرده است.

نکته ادبی: سررشته از دست برون بودن کنایه از سلب اختیار و تسلیم بودن در برابر جبر عشق است.