خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۱۴ - رفتن پدر مجنون به خواستاری لیلی

نظامی
چون راه دیار دوست بستند بر جوی بریده پل شکستند
مجنون ز مشقت جدائی کردی همه شب غزل سرائی
هردم ز دیار خویش پویان بر نجد شدی سرود گویان
یاری دو سه از پس اوفتاده چون او همه عور و سرگشاده
سودا زده زمانه گشته در رسوائی فسانه گشته
خویشان همه در شکایت او غمگین پدر از حکایت او
پندش دادند و پند نشیند گفتند فسانه چند نشیند
پند ار چه هزار سودمند است چون عشق آمد چه جای پند است
مسکین پدرش بمانده در بند رنجور دل از برای فرزند
در پرده آن خیال بازی بیچاره شده ز چاره سازی
پرسید ز محرمان خانه گفتند یکایک این فسانه
کو دل به فلان عروس دادست کز پرده چنین به در فتادست
چون قصه شنید قصد آن کرد کز چهره گل فشاند آن گرد
آن در که جهان بدو فروزد بر تاج مراد خود بدوزد
وآن زینت قوم را به صد زین خواهد ز برای قره العین
پیران قبیله نیز یک سر بستند برآن مراد محضر
کان در نسفته را درآن سفت با گوهر طاق خود کند جفت
یکرویه شد آن گروه را رای کاهنگ سفر کنند از آنجای
از راه نکاح اگر توانند آن شیفته را به مه رسانند
چون سید عامری چنان دید از گریه گذشت و باز خندید
با انجمنی بزرگ برخاست کرد از همه روی برگ ره راست
آراسته با چنان گروهی می رفت به بهترین شکوهی
چون اهل قبیله دل آرام آگاه شدند خاص تا عام
رفتند برون به میزبانی ار راه وفا و مهربانی
در منزل مهر پی فشردند وآن نزل که بود پیش بردند
با سید عامری به یک بار گفتند چه حاجت است پیش آر
مقصود بگو که پاس داریم در دادن آن سپاس داریم
گفتا که مرادم آشنائیست آنهم ز پی دو روشنائیست
وانگه پدر عروس را گفت کاراسته باد جفت با جفت
خواهم به طریق مهر و پیوند فرزند ترا ز بهر فرزند
کاین تشنه جگر که ریگ زاده است بر چشمه تو نظر نهاده است
هر چشمه که آب لطف دارد چون تشنه خورد به جان گوارد
زینسان که من این مراد جویم خجلت نبرم برآنچه گویم
معروف ترین این زمانه دانی که منم درین میانه
هم حشمت و هم خزینه دارم هم آلت مهر و کینه دارم
من در خرم و تو در فروشی بفروش متاع اگر به هوشی
چندان که بها کنی پدیدار هستم به زیادتی خریدار
هر نقد که آن بود بهائی بفروش چو آمدش روائی
چون گفته شد این حدیث فرخ دادش پدر عروس پاسخ
کاین گفته نه برقرار خویش است میگو تو فلک به کار خویش است
گرچه سخن آبدار بینم با آتش تیزکی نشینم
گردوستپی درین شمار است دشمن کامیش صدهزار است
فرزند تو گر چه هست بدرام فرخ نبود چو هست خودکام
دیوانگیی همی نماید دیوانه حریف ما نشاید
اول به دعا عنایتی کن وانگه ز وفا حکایتی کن
تا او نشود درست گوهر این قصه نگفتنی است دیگر
گوهر به خلل خرید نتوان در رشته خلل کشید نتوان
دانی که عرب چه عیب جویند این کار کنم مرا چه گویند
با من بکن این سخن فراموش ختم است برین و گشت خاموش
چون عامریان سخن شنیدند جز باز شدن دری ندیدند
نومید شده ز پیش رفتند آزرده به جای خویش رفتند
هر یک چو غریب غم رسیده از راه زبان ستم رسیده
مشغول بدانکه گنج بازند وان شیفته را علاج سازند
وانگه به نصیحتش نشاندند بر آتش خار می فشاندند
کاینجا به از آن عروس دلبر هستند بتان روح پرور
یاقوت لبان در بناگوش هم غالیه پاش و هم قصب پوش
هر یک به قیاس چون نگاری آراسته تر ز نو بهاری
در پیش صد آشنا که هستی بیگانه چرا همی پرستی
بگذار کزین خجسته نامان خواهیم ترا بتی خرامان
یاری که دل ترا نوازد چون شکر و شیر با تو سازد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش از داستان، کشمکشِ درونیِ مجنون و پیامدهای اجتماعیِ جنونِ او بر خانواده‌اش روایت می‌شود. شاعر به زیبایی تصویر می‌کند که چگونه عشق، هنجارهای معمولِ زندگیِ قبیله‌ای را برهم می‌زند و موجبِ رسوایی و پریشانیِ عاشق و اطرافیانش می‌شود. این داستان بیانگرِ تقابلِ عقلِ مصلحت‌اندیشِ خانواده با شورِ دیوانه‌وارِ عاشق است.

در ادامه، تلاشِ پدرِ مجنون برای درمانِ این درد از طریقِ پیوندِ زناشویی به تصویر کشیده می‌شود. او با تکیه بر جایگاهِ اجتماعی و ثروتِ خود به خواستگاری می‌رود، اما در برابرِ ارزش‌های سنتی و محافظه‌کاریِ قبیله‌ی دختر ناکام می‌ماند. این شکست نشان می‌دهد که عشقِ واقعی، فراتر از معاملاتِ مادی و ملاحظاتِ اجتماعی است و با عقلِ سردِ جامعه‌پسند، قابلِ مهار یا خریدن نیست.

معنای روان

چون راه دیار دوست بستند بر جوی بریده پل شکستند

هنگامی که راه رسیدن به دیار معشوق را بر مجنون بستند، گویی بر سر راهِ جویی که خشک شده بود، پلی را نیز ویران کردند تا هیچ امیدی برای گذشتن باقی نماند.

نکته ادبی: استعاره از مسدود شدنِ تمام راه‌های وصال و قطعِ امید.

مجنون ز مشقت جدائی کردی همه شب غزل سرائی

مجنون به خاطرِ سختیِ دوری از یار، هر شب به سرودن غزل و شعر روی می‌آورد.

نکته ادبی: مجنون در اینجا به عنوان اسم خاصِ عاشق است، اما ریشه در واژه جنون دارد.

هردم ز دیار خویش پویان بر نجد شدی سرود گویان

او هر لحظه از سرزمین خودش به سوی بیابان نجد در حرکت بود و در حین راه، با صدای بلند آواز سر می‌داد.

نکته ادبی: نجد: سرزمینی بیابانی و مشهور در اشعار عرب که معمولاً محلِ سکونتِ لیلی بوده است.

یاری دو سه از پس اوفتاده چون او همه عور و سرگشاده

دو سه یار و همراهِ او به دنبالش راه افتادند، در حالی که آن‌ها هم مثل خودِ مجنون، بی‌قرار، سرگشته و آشفته‌حال بودند.

نکته ادبی: عور: در اینجا به معنای برهنه نیست، بلکه به معنیِ درمانده و بی‌سروسامان است.

سودا زده زمانه گشته در رسوائی فسانه گشته

مجنون به خاطرِ این عشق، بازیچه روزگار شده و به خاطرِ رسوایی‌اش در همه جا زبانزد و شهره‌ی شهر گشته بود.

نکته ادبی: سودا زده: کنایه از دیوانگی و آشفتگیِ روانی بر اثرِ غلبه سودا (طبعِ گرم و خشک).

خویشان همه در شکایت او غمگین پدر از حکایت او

خویشاوندان همگی از رفتار او شکایت داشتند و پدرش نیز به خاطرِ داستان‌های تلخی که از او می‌شنید، غمگین بود.

نکته ادبی: شکایت: در اینجا به معنیِ گلایه از وضعیتِ اسفبارِ فرزند است.

پندش دادند و پند نشیند گفتند فسانه چند نشیند

همه او را نصیحت می‌کردند، اما پندِ آن‌ها در او اثر نمی‌کرد؛ می‌گفتند تا کی می‌خواهی این افسانه و دیوانگی را ادامه دهی؟

نکته ادبی: نشیند: در بیت نخست به معنیِ اثر کردن و در بیت دوم به معنیِ قرار گرفتن و آرام گرفتن است.

پند ار چه هزار سودمند است چون عشق آمد چه جای پند است

اگرچه پند و اندرز بسیار سودمند است، اما وقتی پای عشقِ حقیقی در میان باشد، دیگر جای پند و نصیحت نیست.

نکته ادبی: عشق و پند همواره در متون عرفانی در تقابل با یکدیگر هستند.

مسکین پدرش بمانده در بند رنجور دل از برای فرزند

پدرِ بیچاره‌اش در اندوه گرفتار مانده بود و به خاطرِ حال و روزِ فرزندش، قلبی رنجور و دردمند داشت.

نکته ادبی: مسکین: صفتِ پدر که نشان‌دهنده استیصال و بی‌چارگیِ اوست.

در پرده آن خیال بازی بیچاره شده ز چاره سازی

او در پشتِ پرده‌یِ این ماجرا و عشقی که فرزندش را بازی داده بود، سرگردان شده و دیگر راهِ چاره‌ای نمی‌دانست.

نکته ادبی: خیال‌بازی: استعاره از درگیریِ ذهنی و عشقِ مجازی.

پرسید ز محرمان خانه گفتند یکایک این فسانه

پدر از محرمان و نزدیکانِ خانه پرسید که ماجرا چیست؛ آن‌ها هم یک‌به‌یک این داستانِ عاشقی را برایش تعریف کردند.

نکته ادبی: فسانه: به معنی افسانه و داستانِ ساختگی؛ در اینجا اشاره به قصه عاشقی مجنون دارد.

کو دل به فلان عروس دادست کز پرده چنین به در فتادست

گفتند که او دل به فلان دختر سپرده است و به همین خاطر از پرده‌یِ شرم و عرف خارج شده و به این روز افتاده است.

نکته ادبی: از پرده به در افتادن: کنایه از رسوایی و علنی شدنِ عشق.

چون قصه شنید قصد آن کرد کز چهره گل فشاند آن گرد

وقتی پدر قصه را شنید، تصمیم گرفت کاری کند که با آن، گرد و غبارِ رسوایی را از چهره‌ی پسرش پاک کند.

نکته ادبی: گل فشاندن: کنایه از پاک کردن و نیکی کردن.

آن در که جهان بدو فروزد بر تاج مراد خود بدوزد

او می‌خواست آن گوهرِ نایاب (لیلی) را که جهان به زیبایی‌اش روشن است، نصیبِ پسرش کند و به آرزوی خود برسد.

نکته ادبی: تاج مراد: کنایه از مقصودِ نهایی و آرزوی قلبی.

وآن زینت قوم را به صد زین خواهد ز برای قره العین

و می‌خواست آن دختری را که مایه زینتِ قوم و قبیله‌اش بود، برای پسرش (که نورِ چشم او بود) به دست آورد.

نکته ادبی: قره‌العین: نورِ چشم و عزیزترین شخص.

پیران قبیله نیز یک سر بستند برآن مراد محضر

بزرگانِ قبیله نیز همگی جمع شدند و بر این تصمیمِ پدرِ مجنون صحه گذاشتند و با آن موافقت کردند.

نکته ادبی: محضر: در اینجا به معنیِ صورت‌جلسه یا پیمان‌نامه برای تاییدِ یک امر است.

کان در نسفته را درآن سفت با گوهر طاق خود کند جفت

تصمیم گرفتند که آن دخترِ دست‌نخورده و نجیب را برای مجنون که گوهری بی‌نظیر بود، عقد کنند و به هم برسانند.

نکته ادبی: در نسفته: استعاره از دخترِ باکره و اصیل.

یکرویه شد آن گروه را رای کاهنگ سفر کنند از آنجای

رایِ همه‌یِ آن گروهِ بزرگان یکی شد که برای خواستگاری، باید از آن دیار سفر کنند.

نکته ادبی: یکرویه شدن: کنایه از اتحاد و اتفاق‌نظر.

از راه نکاح اگر توانند آن شیفته را به مه رسانند

امیدوار بودند که از راهِ ازدواجِ رسمی، بتوانند آن عاشقِ شیفته را به آرامش و وصالِ محبوب برسانند.

نکته ادبی: رساندن به مه: استعاره از رسیدن به معشوقِ زیبا‌رو.

چون سید عامری چنان دید از گریه گذشت و باز خندید

وقتی پدرِ مجنون (سید عامری) چنان عزمی را دید، از شدتِ شوق گریست و سپس خندید.

نکته ادبی: گریه و خنده در کنار هم: تضاد و تناقضِ حالاتِ روحی.

با انجمنی بزرگ برخاست کرد از همه روی برگ ره راست

او با جمعی بزرگ برخاست و برای سفرِ خواستگاری، مقدماتِ راه را فراهم کرد.

نکته ادبی: برگ ره راست کردن: کنایه از آماده شدن برای سفر.

آراسته با چنان گروهی می رفت به بهترین شکوهی

او با شکوه و جلالِ فراوان و همراهیِ گروهی بزرگ، به سمتِ قبیله لیلی حرکت کرد.

نکته ادبی: شکوه: به معنی جلال و عظمتِ ظاهری.

چون اهل قبیله دل آرام آگاه شدند خاص تا عام

وقتی اهلِ قبیله‌ی لیلی از آمدنِ آن‌ها آگاه شدند، از بزرگ تا کوچک باخبر شدند.

نکته ادبی: دل‌آرام: در اینجا به معنی لیلی یا قبیله‌ی او است.

رفتند برون به میزبانی ار راه وفا و مهربانی

آن‌ها از سرِ وفا و مهربانی برای استقبال و پذیرایی از مهمانان، از خانه بیرون آمدند.

نکته ادبی: میزبانی: آیینِ پذیرایی در فرهنگِ عرب.

در منزل مهر پی فشردند وآن نزل که بود پیش بردند

آن‌ها در راهِ دوستی قدم برداشتند و هرچه هدیه و پیشکشی داشتند، با خود آوردند.

نکته ادبی: نزل: هدایا و پذیرایی‌هایی که برای مهمان آماده می‌شود.

با سید عامری به یک بار گفتند چه حاجت است پیش آر

آن‌ها یک‌صدا از پدرِ مجنون پرسیدند که چه حاجتی داری؟ خواسته‌ات را بگو.

نکته ادبی: پیش آر: دعوت به بیانِ حاجت.

مقصود بگو که پاس داریم در دادن آن سپاس داریم

گفتند مقصودت را بگو تا آن را محترم بشماریم و برای انجامش از تو تشکر کنیم.

نکته ادبی: سپاس داشتن: به معنی قدردانی و انجامِ وظیفه.

گفتا که مرادم آشنائیست آنهم ز پی دو روشنائیست

پدرِ مجنون گفت که مقصودم ایجادِ دوستی و پیوندِ خویشاوندی است، آن هم برای اینکه دو کانونِ نور را به هم برسانیم.

نکته ادبی: دو روشنایی: استعاره از مجنون و لیلی.

وانگه پدر عروس را گفت کاراسته باد جفت با جفت

سپس به پدرِ عروس گفت: امیدوارم که این پیوند به خوبی برقرار شود و این دو کفو و همتا به هم برسند.

نکته ادبی: جفت با جفت: کنایه از تناسبِ ازدواج.

خواهم به طریق مهر و پیوند فرزند ترا ز بهر فرزند

می‌خواهم به رسمِ دوستی و پیوند، دخترِ تو را برای پسرم خواستگاری کنم.

نکته ادبی: فرزند ز بهر فرزند: اشاره به پیوندِ دو خانواده.

کاین تشنه جگر که ریگ زاده است بر چشمه تو نظر نهاده است

این پسرِ من که تشنه‌یِ محبت است، چشمانِ امیدش را به سوی تو (چشمه‌ی لطف) دوخته است.

نکته ادبی: ریگ‌زاده: کنایه از بیابان‌نشین و فقرِ عاطفی.

هر چشمه که آب لطف دارد چون تشنه خورد به جان گوارد

هر چشمه‌ای که آبِ زلالی دارد، وقتی تشنه‌ای از آن بنوشد، به جانش گوارا می‌افتد.

نکته ادبی: تمثیل: تشبیه لیلی به چشمه و مجنون به تشنه.

زینسان که من این مراد جویم خجلت نبرم برآنچه گویم

با چنین هدفی که من دارم، از بیانِ این درخواست خجالت نمی‌کشم.

نکته ادبی: خجلت نبرم: نشان‌دهنده اطمینانِ او به ارزشِ پیشنهادش.

معروف ترین این زمانه دانی که منم درین میانه

می‌دانی که من در این زمانه، فردی شناخته‌شده و معتبر هستم.

نکته ادبی: معروف: به معنیِ فردی سرشناس و دارای مقام.

هم حشمت و هم خزینه دارم هم آلت مهر و کینه دارم

من هم شکوه و ثروت دارم و هم ابزارِ دوستی و دشمنی؛ یعنی فردی مقتدر هستم.

نکته ادبی: آلتِ مهر و کینه: کنایه از توانمندی و قدرتِ عملی.

من در خرم و تو در فروشی بفروش متاع اگر به هوشی

من خریدارم و تو فروشنده؛ اگر عاقل هستی، این معامله (ازدواج) را بپذیر و کالایت را بفروش.

نکته ادبی: خرید و فروش: استعاره از خواستگاری و دادنِ دختر.

چندان که بها کنی پدیدار هستم به زیادتی خریدار

هر قیمتی که تعیین کنی، من حاضر هستم مبلغی بیش از آن بپردازم.

نکته ادبی: زیادتی: نشان‌دهنده‌یِ اشتیاقِ شدیدِ پدر.

هر نقد که آن بود بهائی بفروش چو آمدش روائی

هر بهایی که برای این ازدواج لازم است، اگر مناسب و پسندیده است، بگو تا بپردازم.

نکته ادبی: روائی: به معنیِ رایج بودن و پسندیده بودن.

چون گفته شد این حدیث فرخ دادش پدر عروس پاسخ

هنگامی که این سخنانِ فرخنده گفته شد، پدرِ عروس پاسخِ او را داد.

نکته ادبی: حدیث فرخ: سخنِ مبارک.

کاین گفته نه برقرار خویش است میگو تو فلک به کار خویش است

گفت این سخنانی که می‌گویی، با واقعیتِ حالِ فرزندت همخوانی ندارد؛ گویی تو از دنیا و کارِ روزگار بی‌خبری.

نکته ادبی: فلک به کار خویش است: کنایه از بی‌خبری یا جریان داشتنِ امور بر خلافِ میلِ انسان.

گرچه سخن آبدار بینم با آتش تیزکی نشینم

اگرچه سخنانت شیوا و دلنشین است، اما من با آتشِ تیز و خطرناکی روبرو هستم که باید در انتخابم محتاط باشم.

نکته ادبی: آتشِ تیز: کنایه از فتنه و رسواییِ احتمالیِ ناشی از دیوانگیِ مجنون.

گردوستپی درین شمار است دشمن کامیش صدهزار است

اگر دوستیِ شما را بپذیریم، دشمنانِ بسیاری هستند که از این وصلتِ ناپسند شاد می‌شوند و ما را سرزنش می‌کنند.

نکته ادبی: دشمن‌کامی: رسیدنِ دشمن به آرزو.

فرزند تو گر چه هست بدرام فرخ نبود چو هست خودکام

فرزندِ تو اگرچه زیبا و خوش‌سیماست، اما چون خودسر است، برای ما شایسته و مبارک نیست.

نکته ادبی: بدرام: به معنی خوش‌سیما و زیبا.

دیوانگیی همی نماید دیوانه حریف ما نشاید

او رفتارهای دیوانه‌وار از خود نشان می‌دهد و چنین کسی، همتای مناسبی برای دخترِ ما نیست.

نکته ادبی: حریف: همتا و هم‌شان.

اول به دعا عنایتی کن وانگه ز وفا حکایتی کن

اول برو به فکرِ درمانِ او باش، و اگر عاقل شد و به راهِ راست بازگشت، آن وقت دوباره بیایید و صحبت کنیم.

نکته ادبی: دعا و وفا: در اینجا به معنیِ تلاش برای اصلاحِ حال.

تا او نشود درست گوهر این قصه نگفتنی است دیگر

تا زمانی که او به اصالت و عقلِ درست نرسد، این موضوع (خواستگاری) دیگر گفتنی نیست و منتفی است.

نکته ادبی: درست‌گوهر: به معنیِ عاقل و اصیل.

گوهر به خلل خرید نتوان در رشته خلل کشید نتوان

گوهرِ گرانبها را نمی‌توان با نقص خرید و نمی‌توان دختری اصیل را به عقدِ کسی درآورد که دچارِ نقص (جنون) است.

نکته ادبی: گوهر به خلل خریدن: کنایه از پیوندِ نابرابر.

دانی که عرب چه عیب جویند این کار کنم مرا چه گویند

می‌دانی که عرب‌ها چقدر عیب‌جو هستند؛ اگر من این کار را بکنم، درباره‌ام چه خواهند گفت؟

نکته ادبی: عیب‌جوئی در فرهنگِ قبیله‌ایِ عرب.

با من بکن این سخن فراموش ختم است برین و گشت خاموش

این تقاضا را فراموش کن؛ پاسخِ من همین است و تمام شد.

نکته ادبی: ختم است: کنایه از قاطعیت در ردِ درخواست.

چون عامریان سخن شنیدند جز باز شدن دری ندیدند

وقتی قبیله‌یِ مجنون این سخنان را شنیدند، دریافتند که راهی جز بازگشتن ندارند.

نکته ادبی: باز شدن: کنایه از بازگشتِ ناامیدانه.

نومید شده ز پیش رفتند آزرده به جای خویش رفتند

آنان در حالی که ناامید شده بودند از اینکه بتوانند او را راضی کنند، بازگشتند و در حالی که از این ناکامی دل‌شکسته بودند، به جایگاه پیشین خود رفتند.

نکته ادبی: واژه «نومید» کوتاه شده‌ی ناامید است که در متون کلاسیک رایج بوده است.

هر یک چو غریب غم رسیده از راه زبان ستم رسیده

هر کدام از آنان مانند غریبی که دچار غم و اندوه شده باشد، از آنجایی که هدفِ زبانِ تند و کنایه‌آمیزِ سرزنش‌گر قرار گرفته بودند، بازگشتند.

نکته ادبی: «زبان ستم» اضافه استعاری است که به سخنان نیش‌دار و تلخ اشاره دارد.

مشغول بدانکه گنج بازند وان شیفته را علاج سازند

آن‌ها سخت مشغولِ این بودند که یا آن گنجِ گمشده (محبوب) را بیابند و یا راهی برای درمانِ دلِ شیفته و حیرانِ او پیدا کنند.

نکته ادبی: «گنج» استعاره از محبوب است که پنهان و ارزشمند تلقی می‌شود.

وانگه به نصیحتش نشاندند بر آتش خار می فشاندند

سپس نشستند تا او را نصیحت کنند، اما نصیحت کردنِ آنان به این عاشقِ شیدا، مانند ریختنِ خار بر روی آتش بود؛ کاری بیهوده که فقط باعث افزایشِ سوزش می‌شد.

نکته ادبی: «آتش خار» ترکیبی برای نشان دادنِ بیهودگی و تنش‌زاییِ نصیحت در برابر عشق است.

کاینجا به از آن عروس دلبر هستند بتان روح پرور

آن‌ها به او می‌گفتند: در اینجا زیبارویانی حضور دارند که روح و جان را می‌پرورند و بسیار از آن محبوبِ تو دلبرتر و زیباتر هستند.

نکته ادبی: «بتان» در شعر فارسی معمولاً استعاره از زیبارویان است، نه بت‌های سنگی.

یاقوت لبان در بناگوش هم غالیه پاش و هم قصب پوش

زیبارویانی که لبانی چون یاقوت دارند، موهایشان را به بوی خوش آراسته‌اند و جامه‌هایی از پارچه‌های نفیس و نازک بر تن دارند.

نکته ادبی: «غالیه» ترکیبی خوشبو از مشک و عنبر است؛ «قصب» نوعی پارچه کتان بسیار نازک و نفیس بوده است.

هر یک به قیاس چون نگاری آراسته تر ز نو بهاری

هر کدام از این زیبارویان در زیبایی و آراستگی، مانند یک تابلوی نقاشی هستند که از گل‌ها و شکوفه‌های نو بهاری نیز آراسته‌تر و زیباترند.

نکته ادبی: «نگار» به معنای تصویر یا نگاره است که به دلیل زیبایی به زیبارویان اطلاق می‌شود.

در پیش صد آشنا که هستی بیگانه چرا همی پرستی

خطاب به عاشق می‌گویند: چرا در حالی که صدها آشنا و زیباروی در پیرامون تو هستند، همچنان به پرستشِ فردی بیگانه و دوردست مشغول هستی؟

نکته ادبی: «بیگانه» در اینجا به معنای کسی است که در دسترس نیست و با عاشق الفت ندارد.

بگذار کزین خجسته نامان خواهیم ترا بتی خرامان

از این دلبستگی دست بردار تا ما از میان این زیبارویانِ خوش‌نام و فرخنده، کسی را که برازنده تو باشد برایت پیدا کنیم.

نکته ادبی: «خرامان» صفتی است برای زیباییِ راه رفتن که به محبوب نسبت داده می‌شود.

یاری که دل ترا نوازد چون شکر و شیر با تو سازد

یاری که دلت را نوازش کند و با تو چنان الفت و سازگاری داشته باشد که گویی شکر و شیر در هم آمیخته‌اند.

نکته ادبی: «شکر و شیر» نماد کهنِ سازگاری، شیرینی و هم‌جوشی کامل است.