خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش

نظامی
ساقی به کجا که می پرستم تا ساغر می دهد به دستم
آن می که چو اشک من زلالست در مذهب عاشقان حلالست
در می به امید آن زنم چنگ تا باز گشاید این دل تنگ
شیریست نشسته بر گذرگاه خواهم که ز شیر گم کنم راه
زین پیش نشاطی آزمودم امروز نه آنکسم که بودم
این نیز چو بگذرد ز دستم عاجزتر از این شوم که هستم
ساقی به من آور آن می لعل کافکند سخن در آتشم نعل
آن می که گره گشای کارست با روح چو روح سازگارست
گر شد پدرم به سنت جد یوسف پسر زکی موید
با دور به داوری چه کوشم دورست نه جور چون خروشم
چون در پدران رفته دیدم عرق پدری ز دل بریدم
تا هرچه رسر ز نیش آن نوش دارم به فریضه تن فراموش
ساقی منشین به من ده آن می کز خون فسرده برکشد خوی
آن می که چو گنگ از آن بنوشد نطقش به مزاج در بجوشد
گر مادر من رئیسه کرد مادر صفتانه پیش من مرد
از لابه گری کرا کنم یاد تا پیش من آردش به فریاد
غم بیشتر از قیاس خورداست گردابه فزون ز قد مرد است
زان بیشتر است کاس این درد کانرا به هزار دم توان خورد
با این غم و درد بی کناره داروی فرامشیست چاره
ساقی پی بار گیم ریش است می ده که ره رحیل پیش است
آن می که چو شور در سرآرد از پای هزار سر برآرد
گر خواجه عمر که خال من بود خالی شدنش وبال من بود
از تلخ گواری نواله ام درنای گلو شکست ناله ام
می ترسم از این کبود زنجیر کافغان کنم او شود گلوگیر
ساقی ز خم شراب خانه پیش آرمیی چو نار دانه
آن می که محیط بخش کشتست همشیره شیره بهشتست
تا کی دم اهل اهل دم کو همراه کجا و هم قدم کو
نحلی که به شهد خرمی کرد آن شهد ز روی همدمی کرد
پیله که بریشمین کلاهست از یاری همدمان راهست
از شادی همدمان کشد مور آنرا که ازو فزون بود زور
با هر که درین رهی هم آواز در پرده او نوا همی ساز
در پرده این ترانه تنگ خارج بود ار ندانی آهنگ
در چین نه همه حریر بافند گه حله گهی حصیر بافند
در هر چه از اعتدال یاریست انجامش آن به سازگاریست
هر رود که با غنا نسازد برد چو غنا گرش نوازد
ساقی می مشکبوی بردار بنداز من چاره جوی بردار
آن می که عصاره حیاتست باکوره کوزه نباتست
زین خانه خاک پوش تا کی زان خوردن زهر و نوش تا کی
آن خانه عنکوبت باشد کو بندد زخم و گه خراشد
گه بر مگسی کند شبیخون گه دست کسی رهاند از خون
چون پیله ببند خانه را در تا در شبخواب خوش نهی سر
این خانه که خانه وبال است پیداست که وقف چند سال است
ساقی ز می و نشاط منشین می تلخ ده و نشاط شیرین
آن می که چنان که جال مرداست ظاهر کند آنچه در نورداست
چون مار مکن به سرکشی میل کاینجا ز قفا همی رسد سیل
گر هفت سرت چو اژدها هست هر هفت سرت نهند بر دست
به گر خطری چنان نسنجی کز وی چو بیوفتی و به رنجی
در وقت فرو فتادن از بام صد گز نبود چنانکه یک کام
خاکی شو و از خطر میندیش خاک از سه گهر به ساکنی پیش
هر گوهری ارچه تابناکست منظورترین جمله خاکست
او هست پدید در سه هم کار وان هر سه در اوست ناپدیدار
ساقی می لاله رنگ برگیر نصفی به نوای چنگ برگیر
آن می که منادی صبوحست آباد کن سرای روحست
تا کی غم نارسیده خوردن دانستن و ناشنیده کردن
به گر سخنم به یاد داری وز عمر گذشته یاد ناری
آن عمر شده که پیش خوردست پندار هنوز در نوردست
هم بر ورق گذشته گیرش واکرده و در نبشه گیرش
انگار که هفت سبع خواندی یا هفت هزار سال ماندی
آخر نه چو مدت اسپری گشت آن هفت هزار سال بگذشت؟
چون قامت ما برای غرقست کوتاه و دراز را چه فرقست
ساقی به صبوح بامدادم می ده که نخورده نوش بادم
آن می که چو آفتاب گیرد زو چشمه خشک آب گیرد
تا چند چو یخ فسرده بودن در آب چو موش مرده بودن
چون گل بگذار نرم خوئی بگذر چو بنفشه از دوروئی
جائی باشد که خار باید دیوانگیی به کار باید
کردی خرکی به کعبه گم کرد در کعبه دوید واشتلم کرد
کاین بادیه را رهی درازست گم گشتن خر زمن چه رازست
این گفت و چو گفت باز پس دید خر دید و چو دید خر بخندید
گفتا خرم از میانه گم بود وایافتنش به اشتلم بود
گر اشتلمی نمی زد آن کرد خر می شد و بار نیز می برد
این ده که حصار بیهشانست اقطاع ده زبون کشانست
بی شیر دلی بسر نیاید وز گاو دلان هنر نیاید
ساقی می ناب در قدح ریز آبی بزن آتشی برانگیز
آن می که چو روی سنگ شوید یاقوت ز روی سنگ روید
پائین طلب خسان چه باشی دست خوش ناکسان چه باشی
گردن چه نهی به هر قفائی راضی چه شوی به هر جفائی
چون کوه بلند پشتیی کن با نرم جهان درشتیی کن
چون سوسن اگر حریر بافی دردی خوری از زمین صافی
خواری خلل درونی آرد بیدادکشی زبونی آرد
می باش چو خار حربه بر دوش تا خرمن گل کشی در آغوش
نیرو شکن است حیف و بیداد از حیف بمیرد آدمیزاد
ساقی منشین که روز دیرست می ده که سرم ز شغل سیرست
آن می که چراغ رهروان شد هر پیر که خورد از او جوان شد
با یک دو سه رند لاابالی راهی طلب از غرور خالی
با ذره نشین چو نور خورشید تو کی و نشاطگاه جمشید
بگذار معاش پادشاهی کاوارگی آورد سپاهی
از صحبت پادشه به پرهیز چون پنبه خشک از آتش تیز
زان آتش اگرچه پر ز نورست ایمن بود آن کسی که دورست
پروانه که نور شمعش افروخت چون بزم نشین شمع شد سوخت
ساقی نفسم ز غم فروبست می که ده که به می زغم توان رست
آن می که صفای سیم دارد در دل اثری عظیم دارد
دل نه به نصیب خاصه خویش خائیدن رزق کس میندیش
بر گردد بخت از آن سبک رای کافزون ز گلیم خود کشد پای
مرغی که نه اوج خویش گیرد هنجار هلاک پیش گیرد
ماری که نه راه خود بسیچد از پیچش کار خود بپیچد
زاهد که کند سلاج پوشی سیلی خورد از زیاده کوشی
روبه که زند تپانچه با شیر دانی که به دست کیست شمشیر
ساقی می مغز جوش درده جامی به صلای نوش درده
آن می که کلید گنج شادیست جان داروی گنج کیقبادیست
خرسندی را به طبع در بند می باش بدانچه هست خرسند
جز آدمیان هرآنچه هستند بر شقه قانعی نشستند
در جستن رزق خود شتابند سازند بدان قدر که یابند
چون وجه کفایتی ندارند یارای شکایتی ندارند
آن آدمی است کز دلیری کفر آرد وقت نیم سیری
گر فوت شود یکی نواله ش بر چرخ رسد نفیر و ناله ش
گرتر شودش به قطره ای بام در ابر زبان کشد به دشنام
ور یک جو سنگ تاب گیرد خرسنگ در آفتاب گیرد
شرط روش آن بود که چون نور زالایش نیک و بد شوی دور
چون آب ز روی جان نوازی با جمله رنگها بسازی
ساقی زره بهانه برخیز پیش آرمی مغانه برخیز
آن می که به بزم ناز بخشد در رزم سلاح و ساز بخشد
افسرده مباش اگر نه سنگی رهوارتر آی اگرنه لنگی
گرد از سر این نمد فرو روب پائی به سر نمد فروکوب
در رقص رونده چون فلک باش گو جمله راه پر خسک باش
مرکب بده و پیادگی کن سیلی خور و روگشادگی کن
بار همه میکش ار توانی بهتر چه ز بار کش رهانی
تا چون تو بیفتی از سر کار سفت همه کس ترا کشد بار
ساقی می ارغوانیم ده یاری ده زندگانیم ده
آن می که چو با مزاج سازد جان تازه کند جگر نوازد
زین دامگه اعتکاف بگشای بر عجز خود اعتراف بنمای
در راه تلی بدین بلندی گستاخ مشو به زرومندی
با یک سپر دریده چون گل تا چند شغب کنی چو بلبل
ره پر شکن است پر بیفکن تیغ است قوی سپر بیفکن
تا بارگی تو پیش تازد سربار تو چرخ بیش سازد
یکباره بیفت ازین سواری تا یابی راه رستگاری
بینی که چو مه شکسته گردد از عقده رخم رسته گردد
ساقی به نفس رسید جانم تر کن به زلال می دهانم
آن می که نخورده جای جانست چون خورده شود دوای جانست
فارغ منشین که وقت کوچ است در خود منگر که چشم لوچ است
تو آبله پای و راه دشوار ای پاره کار چون بود کار
یا رخت خود از میانه بربند یا در به رخ زمانه در بند
صحبت چو غله نمی دهد باز جان در غله دان خلوت انداز
بی نقش صحیفه چند خوانی بی آب سفینه چند رانی
آن به که نظامیا در این راه بر چشمه زنی چو خضر خرگاه
سیراب شوی چو در مکنون از آب زلال عشق مجنون

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ساقی به کجا که می پرستم تا ساغر می دهد به دستم

ساقی کجا هستی؟ بیا و این شراب را به دست من بده تا بتوانم از این دلتنگی و اسارت رها شوم.

نکته ادبی: ساقی در این بافتار استعاره از پیر طریقت یا واسطه فیض است.

آن می که چو اشک من زلالست در مذهب عاشقان حلالست

شرابی که همچون اشک‌های من پاک و شفاف است، در دین و آیین عاشقان، نوشیدن آن روا و حلال است.

نکته ادبی: زلال بودن اشک به معنای صداقت و خلوص نیت در رنج کشیدن است.

در می به امید آن زنم چنگ تا باز گشاید این دل تنگ

به امید آنکه دلِ تنگ و گرفته‌ام گشایشی یابد، به نوشیدن شراب روی می‌آورم.

نکته ادبی: چنگ زدن در اینجا کنایه از توسل جستن و پناه بردن است.

شیریست نشسته بر گذرگاه خواهم که ز شیر گم کنم راه

مشکلات و مصائب زندگی چون شیری در کمینگاه نشسته‌اند؛ می‌خواهم با این شراب از بند این مشکلات رهایی یابم.

نکته ادبی: شیر استعاره از خطر یا حادثه ناگوار است.

زین پیش نشاطی آزمودم امروز نه آنکسم که بودم

پیش از این، طعم شادی و نشاط را چشیده‌ام، اما امروز دیگر آن آدمِ شادِ گذشته نیستم.

نکته ادبی: تغییر احوال نشان‌دهنده گذر عمر و افزایش رنج‌هاست.

این نیز چو بگذرد ز دستم عاجزتر از این شوم که هستم

اگر این فرصت (شراب و نشاط) نیز از دستم برود، از آنچه اکنون هستم، درمانده‌تر خواهم شد.

نکته ادبی: اشاره به هراس از دست دادن تنها مایه آرامش در پیری یا ناامیدی.

ساقی به من آور آن می لعل کافکند سخن در آتشم نعل

ساقی، آن شراب سرخ و گرانبها را برایم بیاور که باعث می‌شود سخنم آتشین و تاثیرگذار شود.

نکته ادبی: آتشین شدن سخن کنایه از اوج گرفتن قریحه شاعری تحت تأثیر شراب است.

آن می که گره گشای کارست با روح چو روح سازگارست

شرابی که گره‌گشای سختی‌هاست و با روح آدمی سازگاری کامل دارد.

نکته ادبی: سازگاری روح با شراب به معنای هماهنگی با حقیقت معنوی است.

گر شد پدرم به سنت جد یوسف پسر زکی موید

اگر به سنت پدرانم، یوسف پسر زکی موید، ادامه دهم، راه درستی نرفته‌ام.

نکته ادبی: اشاره شاعر به هویت خود و نقد سنت‌های خانوادگی که مانع رهایی اوست.

با دور به داوری چه کوشم دورست نه جور چون خروشم

چرا باید با چرخش روزگار ستیز کنم؟ آنچه می‌بینم جور و جفا نیست، بلکه اقتضای زمانه است.

نکته ادبی: دور (روزگار) از دیدگاه شاعر، بی‌طرف و جبری است.

چون در پدران رفته دیدم عرق پدری ز دل بریدم

وقتی دیدم که پیشینیان و پدرانم نیز در این مسیر اسیر بودند، وابستگی عاطفی و تعصب پدری را از دلم بیرون کردم.

نکته ادبی: عرق پدری استعاره از تعلقات خانوادگی و سنت‌گرایی کورکورانه است.

تا هرچه رسر ز نیش آن نوش دارم به فریضه تن فراموش

تا هر کجا که از زهرِ دنیا نوشی به دست می‌آید، آن را به عنوان وظیفه‌ای می‌پذیرم و بدنم را به دست فراموشی می‌سپارم.

نکته ادبی: نیش و نوش تضاد زیبایی برای بیان تلخی و شیرینی دنیاست.

ساقی منشین به من ده آن می کز خون فسرده برکشد خوی

ساقی بنشین و به من شرابی بده که خوی و خصلت خون‌های یخ‌زده و افسرده را زنده کند.

نکته ادبی: خون فسرده استعاره از افسردگی و انجماد عاطفی است.

آن می که چو گنگ از آن بنوشد نطقش به مزاج در بجوشد

شرابی که اگر آدم لال و گنگ هم آن را بنوشد، زبانش باز می‌شود و سخنش به جوش و خروش می‌افتد.

نکته ادبی: تاثیر شراب در بلاغت و سخنوری شاعر.

گر مادر من رئیسه کرد مادر صفتانه پیش من مرد

اگر مادرم (رئیسه) هم با رفتارش مرا در تنگنا قرار داد، او نیز مانند دیگران در برابر مرگ تسلیم شد.

نکته ادبی: یادآوری فناپذیری نزدیکان برای تسلیِ خاطر شاعر.

از لابه گری کرا کنم یاد تا پیش من آردش به فریاد

از چه کسی التماس کنم تا او را با داد و فریاد به سوی من بازگرداند؟

نکته ادبی: لا به گری به معنای تضرع و زاری است.

غم بیشتر از قیاس خورداست گردابه فزون ز قد مرد است

غم و اندوه من بسیار بزرگ‌تر از حد تصور است؛ گویی گرداب حوادث از توان یک انسان فراتر رفته است.

نکته ادبی: مبالغه در وصف عمق غم.

زان بیشتر است کاس این درد کانرا به هزار دم توان خورد

این غم چنان بزرگ است که حتی با هزاران بار تلاش و نفس کشیدن هم نمی‌توان آن را فرو نشاند.

نکته ادبی: اشاره به سنگینی بار اندوه بر دوش شاعر.

با این غم و درد بی کناره داروی فرامشیست چاره

با این غم بی‌انتها، تنها راه نجات و چاره من، فراموشی است.

نکته ادبی: داروی فراموشی به مثابه بی‌هوشی یا دوری از واقعیت است.

ساقی پی بار گیم ریش است می ده که ره رحیل پیش است

ساقی، در این لحظاتِ نزدیک به مرگ، به من شراب بده که وقت رفتن و کوچ کردن فرا رسیده است.

نکته ادبی: رحیل استعاره از مرگ و کوچ ابدی است.

آن می که چو شور در سرآرد از پای هزار سر برآرد

آن شرابی که وقتی شور و هیجان در سر ایجاد می‌کند، هزاران فکر را از سر بیرون می‌اندازد.

نکته ادبی: شور در سر آوردن کنایه از مستی و بی‌خودی است.

گر خواجه عمر که خال من بود خالی شدنش وبال من بود

اگر خواجه عمر که دایی من بود، رفت و نبودش مایه وبال و رنج من شد، چاره‌ای نیست.

نکته ادبی: خال به معنای دایی است که تخلص یا نامی در متن است.

از تلخ گواری نواله ام درنای گلو شکست ناله ام

از شدت تلخیِ روزگار و ناکامی‌ها، گلوی من از ناله خشک شده و صدایم در نی گلویم شکست.

نکته ادبی: درنای گلو استعاره از مجرای تنفس یا آوا است.

می ترسم از این کبود زنجیر کافغان کنم او شود گلوگیر

از این زنجیرِ کبود (آسمان یا تقدیر) می‌ترسم، مبادا اگر فریاد برآورم، گلویم را بیشتر بفشارد.

نکته ادبی: کبود زنجیر استعاره از فلک یا تقدیر شوم است.

ساقی ز خم شراب خانه پیش آرمیی چو نار دانه

ساقی، از خم شراب خانه‌ات شرابی به من بده که همچون دانه‌های انار سرخ و درخشان باشد.

نکته ادبی: تشبیه شراب به نار دانه (دانه انار).

آن می که محیط بخش کشتست همشیره شیره بهشتست

آن شرابی که مایه آبادانی و حیات است و همچون شیره بهشتی گوارا می‌باشد.

نکته ادبی: محیط بخش کشت به معنای زندگی‌بخش است.

تا کی دم اهل اهل دم کو همراه کجا و هم قدم کو

تا کی باید با اهلِ این دنیا دم‌ساز بود؟ کسی که هم‌دل و همراه حقیقی باشد، کجاست؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن تنهایی و غربت شاعر.

نحلی که به شهد خرمی کرد آن شهد ز روی همدمی کرد

آن زنبوری که عسل می‌سازد، آن شهد را از روی همدمی و یاری با دیگران فراهم می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل زنبور برای بیان اهمیت همراهی و هم‌افزایی.

پیله که بریشمین کلاهست از یاری همدمان راهست

آن پیله‌ای که به شکل کلاه ابریشمین است، نتیجه یاری و همراهی همدمان است.

نکته ادبی: پیله کنایه از حاصل کار جمعی است.

از شادی همدمان کشد مور آنرا که ازو فزون بود زور

مورچه‌ای که قوی‌تر از دیگران است، با شادیِ همدمان، بار خود را می‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به نقش اجتماعی و همدلی در موفقیت.

با هر که درین رهی هم آواز در پرده او نوا همی ساز

با هر کسی که در این راه هم‌نوا و هم‌صدا شدی، سعی کن در پرده موسیقی او، نغمات هماهنگ بسازی.

نکته ادبی: اصطلاح موسیقیایی برای بیان ضرورت تفاهم.

در پرده این ترانه تنگ خارج بود ار ندانی آهنگ

اگر آهنگ و سازِ این جهان را ندانی، خارج می‌خوانی و ترانه‌ات گوش‌خراش است.

نکته ادبی: استعاره از ناهماهنگی با نظام هستی.

در چین نه همه حریر بافند گه حله گهی حصیر بافند

در دنیا همه‌چیز یکسان نیست؛ گاه حریرِ لطیف می‌بافند و گاه حصیرِ خشن.

نکته ادبی: تضاد حریر و حصیر برای نشان دادن فراز و فرودهای زندگی.

در هر چه از اعتدال یاریست انجامش آن به سازگاریست

در هر چیزی که تعادل و میانه روی باشد، سرانجامش سازگاری و خوشی است.

نکته ادبی: اشاره به حکمت میانه‌روی و اعتدال.

هر رود که با غنا نسازد برد چو غنا گرش نوازد

هر رودی (نغمه‌ای) که با آوازِ خوش و اعتدال همراه نباشد، حتی اگر نوازنده آن را بنوازد، دلنشین نیست.

نکته ادبی: غنا در اینجا به معنای آواز خوش و کمال موسیقیایی است.

ساقی می مشکبوی بردار بنداز من چاره جوی بردار

ساقی، آن شراب معطر و مشک‌بوی را برایم بیاور تا غمی که به آن دچارم از بین برود.

نکته ادبی: مشک‌بوی برای توصیف کیفیت عالی شراب.

آن می که عصاره حیاتست باکوره کوزه نباتست

آن شرابی که عصاره زندگی است و در کوزه‌ای که از نبات ساخته شده، به کمال رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به کیفیت شیرین و حیاتی شراب.

زین خانه خاک پوش تا کی زان خوردن زهر و نوش تا کی

تا کی باید در این دنیای خاکی ماند و مدام زهر و نوش آن را چشید؟

نکته ادبی: خانه خاک‌پوش استعاره از دنیا و تن فانی است.

آن خانه عنکوبت باشد کو بندد زخم و گه خراشد

این دنیا مانند خانه عنکبوت سست است که گاه زخم را می‌بندد و گاه آن را خراش می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از فریبندگی و سستی دنیا.

گه بر مگسی کند شبیخون گه دست کسی رهاند از خون

گاهی به یک مگس حمله می‌کند و گاهی برای نجات کسی از خونریزی تلاش می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازی از بی‌ثباتی و تضادهای دنیا.

چون پیله ببند خانه را در تا در شبخواب خوش نهی سر

مانند پیله کرم ابریشم، درِ این خانه را ببند تا در خواب و آرامش شبانه، سرت را بر بالین بگذاری.

نکته ادبی: استعاره از گوشه‌گیری و انزوا برای یافتن آرامش.

این خانه که خانه وبال است پیداست که وقف چند سال است

این دنیایی که خانه وبال و رنج است، معلوم است که تنها برای چند سال کوتاه وقف ما شده است.

نکته ادبی: اشاره به کوتاهی عمر و موقتی بودن دنیا.

ساقی ز می و نشاط منشین می تلخ ده و نشاط شیرین

ساقی، دیگر از شراب و نشاط حرف نزن؛ شراب تلخِ حقیقت را به من بده که نشاطِ شیرینِ واقعی در آن است.

نکته ادبی: پارادوکس شراب تلخ و نشاط شیرین.

آن می که چنان که جال مرداست ظاهر کند آنچه در نورداست

آن شرابی که اگر مردانِ واقعی بنوشند، آنچه در پنهان دارند، آشکار می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به خاصیت حقیقت‌گویِ شراب (مستی و راستی).

چون مار مکن به سرکشی میل کاینجا ز قفا همی رسد سیل

چون مار به سرکشی و غرور میل نکن؛ چرا که عاقبتِ این کار، سیلِ بلاست که از پشت سر می‌آید.

نکته ادبی: مار کنایه از مکر و سرکشی است.

گر هفت سرت چو اژدها هست هر هفت سرت نهند بر دست

اگر هفت سر هم داشته باشی (توانمندی‌های بسیار)، روزگار همه آن‌ها را از تو می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به ناچیز بودن قدرت انسانی در برابر مرگ.

به گر خطری چنان نسنجی کز وی چو بیوفتی و به رنجی

مراقب باش که خطر را نسنجیده واردش نشوی، چرا که اگر بیفتی، رنج بسیاری خواهی کشید.

نکته ادبی: پند و اندرز برای دوراندیشی.

در وقت فرو فتادن از بام صد گز نبود چنانکه یک کام

سقوط از بام، با صد گز فاصله ممکن نیست، بلکه تنها یک لحظه کافی است که جانت را بگیرد.

نکته ادبی: استعاره از سرعت وقوع مرگ یا فاجعه.

خاکی شو و از خطر میندیش خاک از سه گهر به ساکنی پیش

خاکی و فروتن باش و از خطرات نترس؛ چرا که خاک از سه جهت بهتر از ساکنانِ مغرور است.

نکته ادبی: ستایش خاک‌ساری در ادبیات عرفانی.

هر گوهری ارچه تابناکست منظورترین جمله خاکست

هر گوهری حتی اگر تابناک باشد، در برابرِ تواضع و فروتنیِ خاک، ناچیز است.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تاکید بر ارزشِ خاک‌ساری.

او هست پدید در سه هم کار وان هر سه در اوست ناپدیدار

با وجودِ نمودِ او در کثرتِ مخلوقات، ذاتِ یگانه‌اش برتر از آن است که در آن مظاهر محدود گردد.

نکته ادبی: ناپدیدار به معنای پنهان و مستتر است.

ساقی می لاله رنگ برگیر نصفی به نوای چنگ برگیر

این استعاره‌ای است برای رسیدن به حالِ خوشِ معنوی که با نشاطِ موسیقی همراه است.

نکته ادبی: نوای چنگ نمادِ سماع و وجدِ عرفانی است.

آن می که منادی صبوحست آباد کن سرای روحست

شرابِ معرفت باعثِ آبادانی و سرزندگیِ روح انسان می‌شود.

نکته ادبی: سرای روح استعاره از قلب یا جانِ آدمی است.

تا کی غم نارسیده خوردن دانستن و ناشنیده کردن

انسان باید از غفلتِ خود آگاه شود و به آنچه می‌داند، عمل کند.

نکته ادبی: ناشنیده گرفتن کنایه از بی‌توجهی به پند و حقیقت است.

به گر سخنم به یاد داری وز عمر گذشته یاد ناری

به جایِ حسرتِ گذشته، بر حالِ کنونی تمرکز کن.

نکته ادبی: این بیت تقابل میانِ حافظه و رهایی از بندِ گذشته را نشان می‌دهد.

آن عمر شده که پیش خوردست پندار هنوز در نوردست

آرزوهایِ تحقق‌یافته یا از دست‌رفته را دیگر دنبال نکن.

نکته ادبی: در نوردست کنایه از در حالِ جریان یا دمِ دست بودن است.

هم بر ورق گذشته گیرش واکرده و در نبشه گیرش

گذشته تمام شده است و باید آن را مختومه تلقی کرد.

نکته ادبی: واکرده کنایه از گشوده و تمام شده است.

انگار که هفت سبع خواندی یا هفت هزار سال ماندی

چه بسیار بدانی و چه بسیار عمر کنی، سرانجام مرگ فرا می‌رسد.

نکته ادبی: هفت هزار سال نمادِ عمرِ بسیار طولانی است.

آخر نه چو مدت اسپری گشت آن هفت هزار سال بگذشت؟

هر چه طولانی باشد، بالاخره تمام می‌شود.

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تأکید بر ناپایداریِ دنیاست.

چون قامت ما برای غرقست کوتاه و دراز را چه فرقست

اصلِ مرگ برای همه یکسان است و طولِ عمر اهمیتِ چندانی ندارد.

نکته ادبی: کوتاه و دراز در اینجا نمادِ طولِ عمر است.

ساقی به صبوح بامدادم می ده که نخورده نوش بادم

درخواستِ فیض و معرفت از پیر و مرشد.

نکته ادبی: صبوح بامدادم اشاره به آغازِ سلوک است.

آن می که چو آفتاب گیرد زو چشمه خشک آب گیرد

معرفتِ حقیقی جانِ پژمرده را زنده می‌کند.

نکته ادبی: چشمه خشک کنایه از قلبِ قسی یا جانِ غافل است.

تا چند چو یخ فسرده بودن در آب چو موش مرده بودن

مانندِ موشِ مرده در آبِ غفلتِ دنیا نباش و تکاپو کن.

نکته ادبی: تشبیه به موشِ مرده برای نشان دادنِ بی‌ثمری است.

چون گل بگذار نرم خوئی بگذر چو بنفشه از دوروئی

در عینِ نرمی، با وقار و صادق باش.

نکته ادبی: تضاد میانِ گل و بنفشه برای بیانِ حدِ تعادل است.

جائی باشد که خار باید دیوانگیی به کار باید

در برابر سختی‌ها باید سرسخت بود.

نکته ادبی: خار استعاره از سختی و دشمنی است.

کردی خرکی به کعبه گم کرد در کعبه دوید واشتلم کرد

داستانِ کسی که دنبالِ مالِ دنیوی (خر) در جایگاهِ معنوی (کعبه) می‌گردد.

نکته ادبی: تمثیلِ خرِ گم‌کرده، نقدِ کسانی است که اهدافِ پست را در مکان‌های رفیع می‌جویند.

کاین بادیه را رهی درازست گم گشتن خر زمن چه رازست

نقدِ بی‌خردیِ کسی که در جای درست، به دنبالِ چیزهای دنیایی می‌گردد.

نکته ادبی: خر کنایه از تعلقاتِ مادی است.

این گفت و چو گفت باز پس دید خر دید و چو دید خر بخندید

او متوجه شد که مقصرِ اصلی خودِ او بوده است.

نکته ادبی: روایتِ تمثیلی برای نشان دادنِ خطایِ دیدِ انسان.

گفتا خرم از میانه گم بود وایافتنش به اشتلم بود

فهمید که مشکل از خودش بوده است.

نکته ادبی: خودشناسی مقدمه حلِ مشکلات است.

گر اشتلمی نمی زد آن کرد خر می شد و بار نیز می برد

آرامش باعثِ حلِ مشکلات است.

نکته ادبی: اشاره به نتیجه‌گیریِ اخلاقی از داستان.

این ده که حصار بیهشانست اقطاع ده زبون کشانست

دنیا جایگاهِ ضعیفان است و انسانِ آزاده باید از آن فراتر رود.

نکته ادبی: حصارِ بیهشان استعاره از بندهای دنیوی است.

بی شیر دلی بسر نیاید وز گاو دلان هنر نیاید

شجاعت لازمه موفقیت است.

نکته ادبی: تقابلِ شیر و گاو نمادِ شجاعت و ترس است.

ساقی می ناب در قدح ریز آبی بزن آتشی برانگیز

درخواستِ شور و حیاتِ دوباره.

نکته ادبی: آب و آتش پارادوکس زیبایی است.

آن می که چو روی سنگ شوید یاقوت ز روی سنگ روید

شرابِ معرفت، سنگدلی را به ارزش تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: روی سنگ روید اشاره به معجزه یا تحولِ روحی است.

پائین طلب خسان چه باشی دست خوش ناکسان چه باشی

عزتِ نفسِ خود را حفظ کن و زیر بارِ ناکسان مرو.

نکته ادبی: پائین طلب کنایه از حقارت‌طلبی است.

گردن چه نهی به هر قفائی راضی چه شوی به هر جفائی

نباید در برابرِ هر زورگویی تسلیم شد.

نکته ادبی: قفائی کنایه از سیلی یا توهین است.

چون کوه بلند پشتیی کن با نرم جهان درشتیی کن

در برابرِ سختی‌های دنیا باید ایستادگی کرد.

نکته ادبی: کوهِ بلند نمادِ ایستادگی و صلابت است.

چون سوسن اگر حریر بافی دردی خوری از زمین صافی

ظرافتِ بی‌جا در این دنیا رنج‌آور است.

نکته ادبی: زمینِ صافی کنایه از سرشتِ ناسازگارِ دنیاست.

خواری خلل درونی آرد بیدادکشی زبونی آرد

ذلت‌پذیری روح را فاسد می‌کند.

نکته ادبی: زبونی پیامدِ ظلم‌پذیری است.

می باش چو خار حربه بر دوش تا خرمن گل کشی در آغوش

برای رسیدن به خوبی‌ها باید قدرتِ دفاعی داشت.

نکته ادبی: خرمنِ گل استعاره از کامیابی است.

نیرو شکن است حیف و بیداد از حیف بمیرد آدمیزاد

ظلم پایه‌های حیات را سست می‌کند.

نکته ادبی: نیرو شکن صفتِ ظلم است.

ساقی منشین که روز دیرست می ده که سرم ز شغل سیرست

درخواستِ رهایی از دغدغه‌های دنیا.

نکته ادبی: سیر بودن کنایه از بیزاری است.

آن می که چراغ رهروان شد هر پیر که خورد از او جوان شد

معرفتِ الهی روح را تازه می‌کند.

نکته ادبی: چراغِ رهروان استعاره از هدایت است.

با یک دو سه رند لاابالی راهی طلب از غرور خالی

هم‌نشینی با آزادگان، راهِ رسیدن به حقیقت است.

نکته ادبی: غرور اشاره به خودبینیِ زاهدانه دارد.

با ذره نشین چو نور خورشید تو کی و نشاطگاه جمشید

به جایِ جاه‌طلبی، فروتنیِ خورشیدوار پیشه کن.

نکته ادبی: ذره و خورشید تقابلِ کوچکی و بزرگی است.

بگذار معاش پادشاهی کاوارگی آورد سپاهی

جاه‌طلبیِ سیاسی آرامش را سلب می‌کند.

نکته ادبی: آوارگی عاقبتِ درگیری‌های قدرت است.

از صحبت پادشه به پرهیز چون پنبه خشک از آتش تیز

نزدیکی به قدرت خطرناک است.

نکته ادبی: تشبیه پنبه و آتش برای نشان دادنِ سوختنِ سریع است.

زان آتش اگرچه پر ز نورست ایمن بود آن کسی که دورست

قدرتِ ظاهری فریبنده است.

نکته ادبی: ایمن بودن پاداشِ دوری از قدرت است.

پروانه که نور شمعش افروخت چون بزم نشین شمع شد سوخت

عاشقِ قدرت یا دنیا، سرانجام نابود می‌شود.

نکته ادبی: سوزشِ پروانه کنایه از فنایِ مادی است.

ساقی نفسم ز غم فروبست می که ده که به می زغم توان رست

شرابِ معرفت، غم‌زدایِ جان است.

نکته ادبی: می در اینجا اکسیرِ آرامش است.

آن می که صفای سیم دارد در دل اثری عظیم دارد

نوشیدنیِ ناب، اثرِ عمیقِ معنوی دارد.

نکته ادبی: اثرِ عظیم تأثیرِ دگرگون‌کننده‌ی معرفت است.

دل نه به نصیب خاصه خویش خائیدن رزق کس میندیش

به رزقِ خود قانع باش و به دیگران طمع مکن.

نکته ادبی: نصیبِ خاصه کنایه از سهمِ مقدرِ الهی است.

بر گردد بخت از آن سبک رای کافزون ز گلیم خود کشد پای

توقعِ بیش از حد، عاقبتِ بدی دارد.

نکته ادبی: سبک رای کنایه از بی‌خردی است.

مرغی که نه اوج خویش گیرد هنجار هلاک پیش گیرد

هر کس باید حدودِ تواناییِ خود را بشناسد.

نکته ادبی: اوجِ خویش نمادِ حد و اندازه است.

ماری که نه راه خود بسیچد از پیچش کار خود بپیچد

تک‌رویِ نابجا یا دخالت در کارهای دیگران پیامدِ منفی دارد.

نکته ادبی: مار نمادِ مکر یا کج‌روی است.

زاهد که کند سلاج پوشی سیلی خورد از زیاده کوشی

ریاکاری و افراط در زهد، رسوایی به بار می‌آورد.

نکته ادبی: سیلی خوردن کنایه از رسوایی است.

روبه که زند تپانچه با شیر دانی که به دست کیست شمشیر

در برابرِ قدرتمندان نباید گردن‌کشی کرد.

نکته ادبی: شمشیر نمادِ قدرتِ برتر است.

ساقی می مغز جوش درده جامی به صلای نوش درده

درخواستِ شرابِ معرفتِ خالص.

نکته ادبی: صلای نوش کنایه از دعوت به نوشیدن است.

آن می که کلید گنج شادیست جان داروی گنج کیقبادیست

معرفتِ الهی، تنها راهِ دسترسی به آرامش است.

نکته ادبی: جان‌دارو کنایه از شفابخش بودنِ معرفت است.

خرسندی را به طبع در بند می باش بدانچه هست خرسند

رضایت، کلیدِ آرامش است.

نکته ادبی: خرسندی تأکید بر پذیرشِ تقدیر دارد.

جز آدمیان هرآنچه هستند بر شقه قانعی نشستند

همه موجودات غیر از انسان، به آنچه در حد توان و سهمشان است، قانع‌اند و بر آن تکیه دارند.

نکته ادبی: «شقه» در اینجا به معنای پهلو و جانب است که کنایه از سهم و نصیب می‌باشد.

در جستن رزق خود شتابند سازند بدان قدر که یابند

آن‌ها برای یافتن روزی خود تلاش می‌کنند، اما تنها به اندازه‌ای که نیازشان برطرف شود، جمع‌آوری می‌کنند.

نکته ادبی: «سازند» در اینجا به معنای تهیه کردن و ساختنِ توشه است.

چون وجه کفایتی ندارند یارای شکایتی ندارند

چون آن‌ها بیش از حد نیاز انتظار ندارند و به حداقل‌ها بسنده می‌کنند، هیچ‌گاه گله و شکایتی بر لب نمی‌آورند.

نکته ادبی: «وجه کفایت» به معنایِ مایحتاجِ ضروری و کافی است.

آن آدمی است کز دلیری کفر آرد وقت نیم سیری

تنها انسان است که از روی خودخواهی و ناسپاسی، حتی وقتی نیمی از نیازِ شکمش برطرف شده، باز هم گله می‌کند و زبان به اعتراض می‌گشاید.

نکته ادبی: «کفر آوردن» در اینجا کنایه از ناسپاسی و نفیِ نعمت است.

گر فوت شود یکی نواله ش بر چرخ رسد نفیر و ناله ش

اگر یک لقمه از روزی‌اش کم شود، صدای داد و فریادش به آسمان می‌رسد.

نکته ادبی: «نواله» به معنای لقمه است. اغراق در مصراع دوم برای نشان دادن شدت شکایت است.

گرتر شودش به قطره ای بام در ابر زبان کشد به دشنام

اگر قطره‌ای باران بر بام خانه‌اش بریزد، به آسمان دشنام می‌دهد.

نکته ادبی: «ابر زبان کشیدن» کنایه از اعتراض و شکایتِ تند کردن است.

ور یک جو سنگ تاب گیرد خرسنگ در آفتاب گیرد

و اگر کمترین سختی به او برسد، آن را همچون صخره‌ای بزرگ در برابر خود می‌بیند.

نکته ادبی: «خرسنگ» به معنای سنگِ بسیار بزرگ است؛ تضاد بین «جو» و «خرسنگ» برای نشان‌دادنِ بزرگ‌نماییِ مشکلات توسط انسانِ ناشکیباست.

شرط روش آن بود که چون نور زالایش نیک و بد شوی دور

شرط سلوک این است که همچون نور، از آلودگی‌های خیر و شر (دلبستگی‌ها) پاک باشی.

نکته ادبی: تشبیه به نور، نمادِ بی‌طرفی و تجرد از قیودِ مادی است.

چون آب ز روی جان نوازی با جمله رنگها بسازی

همچون آب باش که هر رنگی به خود می‌گیرد و با همه چیز سازگار است، چرا که جانِ پاک، آزاد از تعصب است.

نکته ادبی: تلقینِ صفتِ تواضع و سازگاری به وسیله‌ی استعاره‌ی آب.

ساقی زره بهانه برخیز پیش آرمی مغانه برخیز

ای ساقی، از جای برخیز و با میِ عرفانی و معرفت‌بخش پیش بیا.

نکته ادبی: «مغانه» منسوب به مغان (پیرانِ میخانه‌دار و راهبرانِ معنوی) و استعاره از شرابِ نابِ معنوی است.

آن می که به بزم ناز بخشد در رزم سلاح و ساز بخشد

آن شرابی که در هنگام آسایش، به جان نشاط می‌بخشد و در هنگام سختیِ نبرد با نفس، سلاح و سازِ دفاعی می‌دهد.

نکته ادبی: تضادِ «بزم» و «رزم» برای نشان‌دادن جامعیتِ تأثیرِ شرابِ عرفانی.

افسرده مباش اگر نه سنگی رهوارتر آی اگرنه لنگی

اگر استوار و سنگین نیستی، اندوهگین مباش؛ تنها در راهِ کمال، چابک‌تر و سریع‌تر قدم بردار.

نکته ادبی: «رهوار» به معنای تندرو و سریع است.

گرد از سر این نمد فرو روب پائی به سر نمد فروکوب

غبارِ کهنگی و خودبینی را از سرت پاک کن و با اراده بر این منیتِ کهنه قدم بگذار.

نکته ادبی: «نمد» کنایه از تن‌پوشِ کهنه و نمادِ خودبینی و تعلقاتِ ناچیزِ دنیوی است.

در رقص رونده چون فلک باش گو جمله راه پر خسک باش

در رقصِ عارفانه، مانند آسمان متحرک و پویا باش، حتی اگر تمام مسیر پر از خار و خطر باشد.

نکته ادبی: «خسک» به معنای خار و خاشاک است؛ نمادِ سختی‌های طریق.

مرکب بده و پیادگی کن سیلی خور و روگشادگی کن

مرکبِ غرور را رها کن و پیاده‌روی کن؛ سیلیِ روزگار را با گشاده‌رویی بپذیر.

نکته ادبی: «روگشادگی» به معنایِ صداقت، صراحت و سربلندی در برابرِ حوادث است.

بار همه میکش ار توانی بهتر چه ز بار کش رهانی

اگر می‌توانی بارِ دیگران را به دوش بکش، چرا که هیچ چیز بهتر از این نیست که بارِ هستی را از دوشِ دیگران برداری.

نکته ادبی: اشاره به جوانمردی و ایثار در سلوک.

تا چون تو بیفتی از سر کار سفت همه کس ترا کشد بار

تا وقتی که خودت در راه افتادی و به ناتوانی رسیدی، دیگران نیز بارِ تو را بر دوش بگیرند.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ کنش و واکنشِ اخلاقی.

ساقی می ارغوانیم ده یاری ده زندگانیم ده

ای ساقی، شرابی از عشقِ حقیقی به من بده که به جانم حیاتِ جاودان ببخشد.

نکته ادبی: «ارغوانی» نمادِ سرخیِ عشق و خونِ دلِ عاشق است.

آن می که چو با مزاج سازد جان تازه کند جگر نوازد

همان شرابی که وقتی با مزاجِ جان سازگار می‌شود، روح را تازه کرده و جگرِ سوخته از عشق را شفا می‌دهد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ شفابخشِ شرابِ عرفانی.

زین دامگه اعتکاف بگشای بر عجز خود اعتراف بنمای

از این دامی که در آن به گوشه‌نشینیِ ظاهری نشسته‌ای رهایی یاب و به عجز و ناتوانیِ خود در برابر حق اعتراف کن.

نکته ادبی: «دامگه» استعاره از دنیای فریبنده است.

در راه تلی بدین بلندی گستاخ مشو به زرومندی

در راهِ پر پیچ‌ و خم و بلندیِ کمال، به قدرت و تواناییِ خود مغرور مشو.

نکته ادبی: «تل» به معنای تپه و در اینجا استعاره از سختی‌های مسیر است.

با یک سپر دریده چون گل تا چند شغب کنی چو بلبل

با وجودِ ایمانی که همچون سپری سوراخ‌سوراخ آسیب‌دیده است، تا کی می‌خواهی همچون بلبل (بی‌ثمر) فریاد و ادعا کنی؟

نکته ادبی: «شغب» به معنای غوغا و هیاهو است.

ره پر شکن است پر بیفکن تیغ است قوی سپر بیفکن

راه پر از خطر است، غرور را کنار بگذار؛ زیرا سلاحِ تو ضعیف است و نمی‌تواند از تو محافظت کند.

نکته ادبی: «تیغ است» اشاره به تندی و خطراتِ مسیرِ سلوک دارد.

تا بارگی تو پیش تازد سربار تو چرخ بیش سازد

تا زمانی که بر مرکبِ غرور سواری، روزگار برای تو بارهای سنگین‌تری بر دوشت می‌گذارد.

نکته ادبی: «بارگی» به معنای اسب و مرکب است.

یکباره بیفت ازین سواری تا یابی راه رستگاری

یک‌باره از این اسبِ تکبر به زیر بیفت تا راه نجات را پیدا کنی.

نکته ادبی: «سواری» استعاره از مقام و غرورِ نفسانی است.

بینی که چو مه شکسته گردد از عقده رخم رسته گردد

می‌بینی که ماه وقتی شکسته (هلال) می‌شود، از گره‌هایِ پیچیده‌ی خود رها می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه کمال در شکستنِ نفس است، همان‌طور که ماه با هلال شدنِ تدریجی از بندِ تاریکی رها می‌شود.

ساقی به نفس رسید جانم تر کن به زلال می دهانم

ساقی، جانم از نفس‌پرستی به تنگ آمده، دهانم را با زلالِ عشق تر کن.

نکته ادبی: «زلال» نمادِ پاکی و حقیقتِ شرابِ عرفانی است.

آن می که نخورده جای جانست چون خورده شود دوای جانست

آن شرابی که پیش از رسیدن به جان، خودِ جان است و پس از نوشیدن، دوایِ دردهایِ جان می‌شود.

نکته ادبی: توضیحِ ماهیتِ شرابِ معنوی که هم گوهرِ وجود است و هم شفابخشِ آن.

فارغ منشین که وقت کوچ است در خود منگر که چشم لوچ است

فارغ‌بال منشین که زمانِ رفتن است؛ به خودت نگاه نکن که با عینکِ خودبینی نمی‌توانی حقیقت را ببینی.

نکته ادبی: «چشمِ لوچ» کنایه از دیدِ کج و ناصوابِ ناشی از خودخواهی است.

تو آبله پای و راه دشوار ای پاره کار چون بود کار

تو که پاهایت زخمی است و راه نیز دشوار، ای که در کارت درمانده‌ای، چگونه می‌خواهی به مقصد برسی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ ضعفِ انسانِ مغرور.

یا رخت خود از میانه بربند یا در به رخ زمانه در بند

یا بساطِ تعلقات دنیوی را جمع کن و رها شو، یا برای همیشه درِ ارتباط با این زمانه‌ی فریبنده را ببند.

نکته ادبی: تضادِ رها کردن و بستنِ در؛ انتخابِ میانِ سلوک یا انزوا.

صحبت چو غله نمی دهد باز جان در غله دان خلوت انداز

دوستیِ دنیا حاصلی ندارد، پس جانت را در انبارِ خلوتِ با حق پنهان کن.

نکته ادبی: «غله» و «غله‌دان» استعاره از جمع‌آوریِ توشه‌ی معنوی در خلوت است.

بی نقش صحیفه چند خوانی بی آب سفینه چند رانی

چگونه می‌خواهی کتابِ زندگی را بدون نقش و معنا بخوانی و کشتیِ عمر را بدونِ آبِ عشق برانی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری؛ تأکید بر لزومِ معرفت و عشق در زندگی.

آن به که نظامیا در این راه بر چشمه زنی چو خضر خرگاه

ای نظامی، بهتر آن است که در این راه، همچون خضر به چشمه‌ی حیات بزنی.

نکته ادبی: «خضر» نمادِ پیر و راهبرِ معنوی است که به چشمه‌ی حیات دست یافته است.

سیراب شوی چو در مکنون از آب زلال عشق مجنون

تا همچون مرواریدی پنهان در صدف، با آبِ زلالِ عشقِ مجنون (عشقِ راستین) سیراب شوی.

نکته ادبی: «در مکنون» استعاره از روحِ پاکِ انسانی است.