خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۸ - در شکایت حسودان و منکران

نظامی
بر جوش دلا که وقت جوش است گویای جهان چرا خموش است
میدان سخن مراست امروز به زین سخنی کجاست امروز
اجری خور دسترنج خویشم گر محتشمم ز گنج خویشم
زین سحر سحرگهی که رانم مجموعه هفت سبع خوانم
سحری که چنین حلال باشد منکر شدنش وبال باشد
در سحر سخن چنان تمامم کایینه غیب گشت نامم
شمشیر زبانم از فصیحی دارد سر معجز مسیحی
نطقم اثر آنچنان نماید کز جذر اصم زبان گشاید
حرفم ز تبش چنان فروزد کانگشت بر او نهی بسوزد
شعر آب ز جویبار من یافت آوازه به روزگار من یافت
این بی نمکان که نان خورانند در سایه من جهان خورانند
افکندن صید کار شیر است روبه ز شکار شیر سیر است
از خوردن من به کام و حلقی آن به که ز من خورند خلقی
حاسد ز قبول این روائی دور از من و تو به ژاژ خائی
چون سایه شده به پیش من پست تعریض مرا گرفته در دست
گر پیشه کنم غزل سرائی او پیش نهد دغل درآئی
گر ساز کنم قصایدی چست او باز کند قلایدی سست
بازم چو به نظم قصه راند قصه چه کنم که قصه خواند
من سکه زنم به قالبی خوب او نیز زند ولیک مقلوب
کپی همه آن کند که مردم پیداست در آب تیره انجم
بر هر جسدی که تابد آن نور از سایه خویش هست رنجور
سایه که نقیصه ساز مردست در طنز گری گران نورداست
طنزی کند و ندارد آزرم چون چشمش نیست کی بود شرم
پیغمبر کو نداشت سایه آزاد نبود از این طلایه
دریای محیط را که پاکست از چرک دهان سگ چه باکست
هرچند ز چشم زرد گوشان سرخست رخم ز خون جوشان
چون بحر کنم کناره شوئی اما نه ز روی تلخ روئی
زخمی چو چراغ می خورم چست وز خنده چو شمع می شوم سست
چون آینه گر نه آهنینم با سنگ دلان چرا نشینم
کان کندن من مبین که مردم جان کندن خصم بین ز دردم
در منکر صنعتم بهی نیست کالا شب چارشنبهی نیست
دزد در من به جای مزدست بد گویدم ارچه بانگ دزدست
دزدان چو به کوی دزد جویند در کوی دوند و دزد گویند
در دزدی من حلال بادش بد گفتن من وبال باشد
بیند هنر و هنر نداند بد می کند اینقدر نداند
گر با بصر است بی بصر باد وز کور شد است کورتر باد
او دزدد و من گدازم از شرم دزد افشاریست این نه آزرم
نی نی چو به کدیه دل نهاد است گو خیزد و بیا که در گشاد است
آن کاوست نیازمند سودی گر من بدمی چه چاره بودی
گنج دو جهان در آستینم در دزدی مفلسی چه بینم
واجب صدقه ام به زیر دستان گو خواه بدزد و خواه بستان
دریای در است و کان گنجم از نقب زنان چگونه رنجم
گنجینه به بند می توان داشت خوبی به سپند می توان داشت
مادر که سپندیار دادم با درع سپندیار زادم
در خط نظامی ار نهی گام بینی عدد هزار و یک نام
والیاس کالف بری ز لامش هم با نود و نه است نامش
زینگونه هزار و یک حصارم با صد کم یک سلیح دارم
هم فارغم از کشیدن رنج هم ایمنم از بریدن گنج
گنجی که چنین حصار دارد نقاب در او چکار دارد؟
اینست که گنج نیست بی مار هرجا که رطب بود خار
هر ناموری که او جهانداشت بدنام کنی ز همرهان داشت
یوسف که ز ماه عقد می بست از حقد برادران نمی رست
عیسی که دمش نداشت دودی می برد جفای هر جهودی
احمد که سرآمد عرب بود هم خسته خار بولهب بود
دیر است که تا جهان چنین است پی نیش مگس کم انگبین است
تا من منم از طریق زوری نازرد زمن جناح موری
دری به خوشاب نشستم شوریدن کار کس نجستم
زآنجا که نه من حریف خویم در حق سگی بدی نگویم
بر فسق سگی که شیریم داد (لاعیب له) دلیریم داد
دانم که غضب نهفته بهتر وین گفته که شد نگفته بهتر
لیکن به حساب کاردانی بی غیرتی است بی زبانی
آن کس که ز شهر آشنائیست داند که متاع ما کجائیست
وانکو به کژی من کشد دست خصمش نه منم که جز منی هست
خاموش دلا ز هرزه گوئی می خور جگری به تازه روئی
چون گل به رحیل کوس می زن بر دست کشنده بوس می زن
نان خورد ز خون خویش می دار سر نیست کلاه پیش می دار
آزار کشی کن و میازار کازرده تو به که خلق بازار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، فریادِ بلندِ اعتمادبه‌نفس و فخرِ هنریِ شاعری است که در اوجِ کمالِ زبانی، خود را بی‌نیاز از هر تقلیدی می‌بیند. شاعر در این قطعه، با تکیه بر توانمندیِ ذاتی و قریحه سرشار خویش، به میدانِ سخن گام می‌گذارد و با نگاهی از بالا به حسودان و مقلدانِ ضعیف، جایگاهِ رفیعِ خویش را تثبیت می‌کند.

درونمایه اصلیِ اثر، تقابلِ میانِ خالقِ هنرمند و سارقِ سبک است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های جسورانه، خود را صاحبِ گنجینه‌ای پایان‌ناپذیر می‌داند که دزدانِ حقیر حتی با سرقتِ آثارش، سودی نمی‌برند، چرا که اصالت و جوهره‌ی هنر تنها در اختیارِ صاحبِ اصلی است و دیگران تنها سایه‌ای بی‌آزار در برابرِ خورشیدِ وجودِ او هستند.

معنای روان

بر جوش دلا که وقت جوش است گویای جهان چرا خموش است

ای دل، از جای برخیز و هیجان نشان بده، چرا که اکنون زمانِ جوششِ احساس و سخنوری است؛ وقتی جهان سراسر نیازمندِ شنیدنِ سخنِ حق است، چرا باید ساکت و خاموش ماند؟

نکته ادبی: استعاره از طلوعِ خلاقیت و دعوت به بیانیِ حقیقت.

میدان سخن مراست امروز به زین سخنی کجاست امروز

امروز میدانِ اصلیِ سخنوری در اختیارِ من است، پس کجاست کسی که بتواند سخنی بهتر از سخنِ من ارائه دهد؟

نکته ادبی: تحدی و مبارزه‌طلبیِ شاعرانه برای اثبات برتری.

اجری خور دسترنج خویشم گر محتشمم ز گنج خویشم

من از دسترنجِ خود بهره می‌برم و اگر جایگاه و شکوهی دارم، حاصلِ گنجینه‌ی فکری و هنریِ خودم است.

نکته ادبی: تأکید بر استغنای طبع و خودساختگی.

زین سحر سحرگهی که رانم مجموعه هفت سبع خوانم

از این سحری (جادوی کلامی) که من بامدادان بیان می‌کنم، گویی مجموعه‌ای از هفت کتابِ عظیم (سبع) را می‌خوانم.

نکته ادبی: اشاره به مهارتِ خارق‌العاده در بیان که گویی حاصلِ جادوست.

سحری که چنین حلال باشد منکر شدنش وبال باشد

چنین سخنِ جادویی که این‌قدر پاک و حلال است، انکار کردنش گناهی بزرگ و وبال گردن است.

نکته ادبی: دفاع از مشروعیتِ هنری.

در سحر سخن چنان تمامم کایینه غیب گشت نامم

در سحرِ سخن چنان به کمال رسیده‌ام که نامِ مرا «آینه غیب» گذاشته‌اند، چرا که حقایقِ پنهان در کلامم آشکار است.

نکته ادبی: تشبیه کلام به آینه‌ی حق‌نما.

شمشیر زبانم از فصیحی دارد سر معجز مسیحی

شمشیرِ زبانِ من به دلیلِ فصاحتِ بی‌نظیرش، معجزه‌ای همچون معجزه مسیح دارد که می‌تواند مُرده را زنده کند.

نکته ادبی: تلمیح به اعجازِ حضرت عیسی و استعاره از احیاگریِ زبان.

نطقم اثر آنچنان نماید کز جذر اصم زبان گشاید

نطقِ من چنان تأثیری بر شنونده می‌گذارد که حتی فردی که لال است و تواناییِ سخن گفتن ندارد، به زبان می‌آید.

نکته ادبی: اغراق در تأثیرگذاریِ کلام.

حرفم ز تبش چنان فروزد کانگشت بر او نهی بسوزد

سخنم از شدتِ شور و هیجان چنان فروزان است که اگر انگشت بر آن بگذاری، می‌سوزد.

نکته ادبی: استعاره از کلامِ گرم و آتشین.

شعر آب ز جویبار من یافت آوازه به روزگار من یافت

شعر و شاعری، لطافت و شادابی‌اش را از جویبارِ کلامِ من وام گرفته و در روزگارِ من آوازه پیدا کرده است.

نکته ادبی: ادعای پیشوایی در سبکِ شاعری.

این بی نمکان که نان خورانند در سایه من جهان خورانند

این افرادِ بی‌مایه و کم‌هنر که نان‌خورِ سفره‌ی سخنِ من هستند، در سایه‌ی شهرتِ من زندگی می‌کنند و بهره می‌برند.

نکته ادبی: تحقیرِ مقلدان و انگل‌های هنری.

افکندن صید کار شیر است روبه ز شکار شیر سیر است

شکار کردن و صیدِ مضامین، کارِ شیرِ بیشه‌ی هنر است؛ روباه تنها به پسمانده‌های شکارِ شیر راضی است.

نکته ادبی: تمثیلِ شیر و روباه برای بیانِ تفاوتِ شاعرِ توانا و مقلد.

از خوردن من به کام و حلقی آن به که ز من خورند خلقی

بهتر است که مردم از سرچشمه‌ی کلامِ من بهره‌مند شوند تا اینکه من از آنان چیزی طلب کنم.

نکته ادبی: تأکید بر بخشندگی و بزرگواریِ شاعر.

حاسد ز قبول این روائی دور از من و تو به ژاژ خائی

فردِ حسود که با این سطح از روایی و شهرتِ من مخالف است، از من و تو دور باد و مشغولِ همان هرزه‌گویی‌های خودش باشد.

نکته ادبی: توهینِ محترمانه به حسودان (ژاژخایی به معنای هرزه‌گویی).

چون سایه شده به پیش من پست تعریض مرا گرفته در دست

او مانند سایه‌ای همیشه در پسِ من حرکت می‌کند و با پستی، به دنبالِ عیب‌جویی از من است.

نکته ادبی: تشبیه حسود به سایه.

گر پیشه کنم غزل سرائی او پیش نهد دغل درآئی

اگر من به غزل‌سرایی روی آورم، او با دغل‌کاری تلاش می‌کند راهی به آن باز کند.

نکته ادبی: اشاره به سرقتِ ادبی و تقلیدِ ناشیانه.

گر ساز کنم قصایدی چست او باز کند قلایدی سست

اگر من قصیده‌ای محکم و استوار بسازم، او با تقلیدی سست و بی‌مایه سعی در پاسخ‌گویی دارد.

نکته ادبی: تضاد میانِ استحکامِ کلامِ شاعر و سستیِ کارِ مقلد.

بازم چو به نظم قصه راند قصه چه کنم که قصه خواند

وقتی من داستانی منظوم می‌سرایم، او که چیزی برای گفتن ندارد، فقط آن را بازخوانی می‌کند (نه آنکه خود خالق باشد).

نکته ادبی: تمایزِ میانِ آفرینشگری و روایتگری.

من سکه زنم به قالبی خوب او نیز زند ولیک مقلوب

من سکه‌ی سخن را با قالبی زیبا ضرب می‌کنم (اثرِ اصیل می‌آفرینم)، او نیز تلاش می‌کند همان کند، اما سکه‌اش قلب (تقلبی) است.

نکته ادبی: تمثیلِ سکه‌زنی برای کلامِ موزون.

کپی همه آن کند که مردم پیداست در آب تیره انجم

میمون تمام حرکات انسان را تقلید می‌کند؛ ستاره‌ها در آبِ گل‌آلود (ذهنِ مقلد) فقط منعکس می‌شوند و حقیقت ندارند.

نکته ادبی: تمثیلِ میمون برای مقلدان.

بر هر جسدی که تابد آن نور از سایه خویش هست رنجور

هر بدنی که نور (حقیقت) بر آن بتابد، از سایه‌ی خودش که همراه اوست رنج می‌کشد (حسود از درخششِ من رنج می‌برد).

نکته ادبی: کنایه از اینکه شهرتِ شاعر، دشمن‌تراش است.

سایه که نقیصه ساز مردست در طنز گری گران نورداست

سایه‌ای که نشان‌دهنده‌ی نقصِ انسان است، در مقامِ طنز و انتقاد، فردی بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تحقیرِ منتقدانِ حسود.

طنزی کند و ندارد آزرم چون چشمش نیست کی بود شرم

او طنز و هجو می‌گوید و هیچ شرمی ندارد، چرا که چون چشمِ بینش ندارد، شرم هم برایش معنا ندارد.

نکته ادبی: اشاره به کوریِ بصیرت.

پیغمبر کو نداشت سایه آزاد نبود از این طلایه

حتی پیامبر که می‌گویند سایه نداشت، از گزندِ چنین بدگویانی در امان نبود، پس من که جای خود دارم.

نکته ادبی: تلمیحِ مذهبی برای تسکینِ خود.

دریای محیط را که پاکست از چرک دهان سگ چه باکست

دریای بزرگ و بیکران که پاک و زلال است، از دهانِ سگی که آن را آلوده کند، هیچ آسیبی نمی‌بیند.

نکته ادبی: تمثیلِ دریا برای بزرگیِ روحِ شاعر.

هرچند ز چشم زرد گوشان سرخست رخم ز خون جوشان

اگرچه کوته‌نظران و حسودان با نگاهِ آلوده به من می‌نگرند، چهره‌ی من از خونِ غیرت و هنر سرخ و درخشان است.

نکته ادبی: کنایه از زردیِ چشمِ حسود و سرخیِ چهره‌ی هنرمند.

چون بحر کنم کناره شوئی اما نه ز روی تلخ روئی

من از این دریا (دنیا و حسودان) کناره می‌گیرم، اما نه به خاطرِ تلخی و بدخلقی، بلکه برای پاکیِ خودم.

نکته ادبی: توضیحِ کناره‌گیریِ زاهدانه.

زخمی چو چراغ می خورم چست وز خنده چو شمع می شوم سست

زخمِ زبان‌ها را همچون چراغی روشن می‌پذیرم و با لبخند، چون شمع از درون آب می‌شوم (می‌سوزم).

نکته ادبی: تناقض‌نمایی (پارادوکس) در تحملِ رنج.

چون آینه گر نه آهنینم با سنگ دلان چرا نشینم

اگر من مانندِ آینه صیقلی و آهنین نیستم، پس چرا با این افرادِ سنگ‌دل نشست و برخاست کنم؟

نکته ادبی: استعاره از شفافیتِ روحِ شاعر.

کان کندن من مبین که مردم جان کندن خصم بین ز دردم

به تلاش و سختیِ من در سرودن نگاه نکن، به رنجی نگاه کن که دشمنِ من از حسادت می‌کشد.

نکته ادبی: تغییرِ کانونِ توجه از رنجِ خود به رنجِ خصم.

در منکر صنعتم بهی نیست کالا شب چارشنبهی نیست

در کسی که منکرِ هنرِ من است، هیچ خیری نیست؛ کالای او مانندِ اجناسِ بی‌ارزشِ بازارِ چهارشنبه‌سوری است.

نکته ادبی: تحقیرِ کیفیتِ کارِ منتقدان.

دزد در من به جای مزدست بد گویدم ارچه بانگ دزدست

دزدِ کلامِ من در اینجا به جایِ مزدِ هنر، خودش را صاحبِ مال می‌پندارد و حتی علیه من فریادِ دزد می‌زند.

نکته ادبی: کنایه از فرارِ رو به جلو.

دزدان چو به کوی دزد جویند در کوی دوند و دزد گویند

دزدان وقتی در پیِ هم‌دستانِ خود هستند، در خیابان می‌دوند و فریادِ دزد می‌زنند (تا دیگران را گمراه کنند).

نکته ادبی: توصیفِ هوشمندانه‌ی شگردهای رقیبان.

در دزدی من حلال بادش بد گفتن من وبال باشد

اگر او کلامِ مرا بدزدد، نوشِ جانش، اما بدگویی کردنِ او از من، گناه و وبالِ خودش است.

نکته ادبی: اعلامِ بی‌تفاوتیِ بزرگ‌منشانه.

بیند هنر و هنر نداند بد می کند اینقدر نداند

او هنر را می‌بیند اما نمی‌فهمد، بدی می‌کند و آن‌قدر ناآگاه است که نمی‌داند چه می‌کند.

نکته ادبی: نقدِ جهلِ مرکبِ حسود.

گر با بصر است بی بصر باد وز کور شد است کورتر باد

اگر چشم دارد و حقیقت را نمی‌بیند، بهتر که کور باشد؛ و اگر کور است، خدا او را کورتر کند.

نکته ادبی: نفرینِ ادبی.

او دزدد و من گدازم از شرم دزد افشاریست این نه آزرم

او دزدی می‌کند و من از شرمِ کارِ زشتِ او آب می‌شوم؛ این کارِ او دزدیِ افشاری است و ربطی به شرم و حیا ندارد.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحِ خاصِ «دزدیِ افشاری».

نی نی چو به کدیه دل نهاد است گو خیزد و بیا که در گشاد است

نه، نه! اگر او به گداییِ هنرِ من دل بسته، به او بگو بیاید، درِ خانه باز است.

نکته ادبی: دعوتِ بزرگ‌منشانه به سرچشمه‌ی هنر.

آن کاوست نیازمند سودی گر من بدمی چه چاره بودی

آن کسی که نیازمندِ سود است، اگر من به او چیزی نبخشم، چه چاره‌ی دیگری جز دزدی دارد؟

نکته ادبی: نگاهِ ترحم‌آمیز به مقلدان.

گنج دو جهان در آستینم در دزدی مفلسی چه بینم

من که گنجینه‌ی دو جهان را در آستین دارم، در دزدیِ آدم‌های مفلس چه چیزی می‌بینم که برنجد؟

نکته ادبی: تأکید بر غنایِ درونی.

واجب صدقه ام به زیر دستان گو خواه بدزد و خواه بستان

بخشش به زیردستان بر من واجب است؛ حال می‌خواهد بدزدد و یا از من بگیرد.

نکته ادبی: استعلا بر رقیبان.

دریای در است و کان گنجم از نقب زنان چگونه رنجم

من دریای مروارید و معدنِ گنج هستم؛ از نقب زدن و دست‌درازیِ عده‌ای کوته‌فکر چگونه برنجم؟

نکته ادبی: استعاره از گستردگیِ دانش.

گنجینه به بند می توان داشت خوبی به سپند می توان داشت

گنجینه را می‌توان با قفل حفظ کرد و خوبی و زیبایی را با سپند (دفعِ چشم‌زخم).

نکته ادبی: استفاده از باورهای عامیانه برای استعاره.

مادر که سپندیار دادم با درع سپندیار زادم

مادر که سپندِ دفعِ بلا به من داد، من با جوشن و زرهِ اسفندیار زاده شدم (رویین‌تن هستم).

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ اسفندیار و رویین‌تنی.

در خط نظامی ار نهی گام بینی عدد هزار و یک نام

اگر در راهِ نظامی قدم بگذاری، هزار و یک نام و نشان از عظمتِ این راه خواهی دید.

نکته ادبی: اشاره‌ی مستقیم به تخلصِ خود (نظامی).

والیاس کالف بری ز لامش هم با نود و نه است نامش

این کلامی است که با حروفِ ابجد و نام‌ها بازی می‌کند؛ حتی اگر از نامش حرفی را حذف کنی، باز هم با نود و نه نامِ دیگر عجین است.

نکته ادبی: اشاره به مهارت‌های فنی و عددی در شعر.

زینگونه هزار و یک حصارم با صد کم یک سلیح دارم

با این اوصاف، من هزار و یک حصار و نود و نه سلاح برای دفاع دارم.

نکته ادبی: اغراق در کمالِ هنر.

هم فارغم از کشیدن رنج هم ایمنم از بریدن گنج

من هم از رنجِ سخن گفتن آزادم و هم از اینکه کسی بتواند گنجِ هنرِ مرا بدزدد، در امانم.

نکته ادبی: خاطرجمعی از قدرت.

گنجی که چنین حصار دارد نقاب در او چکار دارد؟

گنجی که چنین دژ و حصاری دارد، دیگر چه نیازی به پوشاندن و پنهان‌کاری دارد؟

نکته ادبی: تأکید بر آشکار بودنِ عظمت.

اینست که گنج نیست بی مار هرجا که رطب بود خار

حقیقت همین است که گنج هرگز بدونِ مار نیست، همان‌طور که هرجا گلِ رُز باشد، خار هم هست (هنرِ بزرگ، بدخواه هم دارد).

نکته ادبی: تمثیلِ کلاسیکِ گنج و مار برای سختی‌های مسیرِ بزرگی.

هر ناموری که او جهانداشت بدنام کنی ز همرهان داشت

هر شخص نامدار و بزرگی که در این جهان صاحب‌نام بوده است، همواره در میان همراهان و اطرافیان خود افرادی بدخواه داشته که او را بدنام کرده‌اند.

نکته ادبی: واژه «نامور» صفت است به معنای مشهور و صاحب‌نام؛ «جهان‌داشت» کنایه از حکمرانی یا تأثیرگذاری در جهان است.

یوسف که ز ماه عقد می بست از حقد برادران نمی رست

حضرت یوسف (ع) که به زیبایی و کمال (مانند ماه) شهره بود، از کینه و حسادت برادرانش در امان نماند و رنج کشید.

نکته ادبی: «ماه عقد می‌بست» استعاره از زیبایی بی‌نظیر و کمال است که با «حقد» (کینه) تضاد دارد.

عیسی که دمش نداشت دودی می برد جفای هر جهودی

حضرت عیسی (ع) که نفسِ حیات‌بخش و پاکش هیچ‌گاه آلوده به پلیدی (دودی) نبود، همواره جفای یهودیانِ زمان خود را تحمل می‌کرد.

نکته ادبی: «دمش نداشت دودی» کنایه از پاکیِ مطلق و عصمت اوست که در تقابل با تیرگیِ روحِ بدخواهان است.

احمد که سرآمد عرب بود هم خسته خار بولهب بود

حضرت محمد (ص) که برترینِ اعراب بود، همواره توسط ابولهب و اطرافیان او با آزار و خارهای مسیر رسالت مواجه بود.

نکته ادبی: «سرآمد» به معنای برترین است و «خار» استعاره از آزارها و سختی‌هایی است که ابولهب بر پیامبر روا می‌داشت.

دیر است که تا جهان چنین است پی نیش مگس کم انگبین است

از دیرباز وضع جهان چنین بوده است که نمی‌توان به شیرینیِ کامیابی (انگبین) دست یافت، مگر آنکه نیشِ زنبور (آزار) را نیز تحمل کرد.

نکته ادبی: تشبیه «شیرینی» به «انگبین» و «آزار» به «نیش مگس» از تمثیل‌های رایج در ادبیات تعلیمی برای بیانِ سختیِ رسیدن به مقصود است.

تا من منم از طریق زوری نازرد زمن جناح موری

تا زمانی که من خود هستم (و پایبند به اصول خود)، با چنان مدارا و پرهیزی رفتار کرده‌ام که حتی یک مورچه نیز از دست من آزرده نشده است.

نکته ادبی: تکرار «من منم» برای تأکید بر هویت ثابت و تغییرناپذیرِ اخلاقی شاعر است.

دری به خوشاب نشستم شوریدن کار کس نجستم

من در گوشه‌ای دنج و آرام، همچون کسی که به دنبال مروارید است (دور از هیاهو)، زندگی کرده‌ام و هرگز در پیِ ایجادِ فتنه و شورش برای کسی نبوده‌ام.

نکته ادبی: «خوشاب» به معنای مرواریدِ آب‌دار و ارزشمند است که کنایه از عزلت‌نشینی و دوری از هیاهوی دنیوی است.

زآنجا که نه من حریف خویم در حق سگی بدی نگویم

از آنجا که من به دنبال ستیزه‌جویی نیستم، حتی در برابرِ پست‌ترین افراد نیز لب به بدگویی نمی‌گشایم.

نکته ادبی: «حریف خو» به معنای هم‌خوی و هم‌سخن است؛ شاعر تأکید دارد که شأن خود را با بدگویی پایین نمی‌آورد.

بر فسق سگی که شیریم داد (لاعیب له) دلیریم داد

حتی در برابرِ کسی که پست و بی‌ارزش است (مانند سگ)، اگر نیکی کند، من با بزرگواری و دلیری رفتار می‌کنم.

نکته ادبی: «لاعیب له» (بدون عیب) تأکیدی است بر اینکه حتی اگر در آن شخص نقصی نباشد یا حتی باشد، کرامتِ نفسِ شاعر مانع از پاسخِ بد به بد می‌شود.

دانم که غضب نهفته بهتر وین گفته که شد نگفته بهتر

می‌دانم که فروخوردن خشم بهتر است و بسیاری از حرف‌هایی که به زبان می‌آیند، اگر نگفته بمانند شایسته‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ سکوت و ضرورتِ کنترلِ خشم.

لیکن به حساب کاردانی بی غیرتی است بی زبانی

اما از نگاه کاردانی و خردمندی، همیشه سکوت کردن صحیح نیست؛ زیرا سکوتِ بی‌جا در برابر ظلم، نشانه بی‌غیرتی است.

نکته ادبی: تضاد میانِ «خاموشی» (در بیت قبل) و «زبان داشتن» (در این بیت) برای نشان دادنِ حدِ مرزِ مدارا و ایستادگی.

آن کس که ز شهر آشنائیست داند که متاع ما کجائیست

کسی که از سرشتِ من و شهرِ آشناییِ من (مقامِ روحانی و اخلاقی‌ام) آگاه است، ارزش و جایگاهِ کلام مرا می‌داند.

نکته ادبی: «شهرِ آشنایی» کنایه از مقامِ معرفت و عرفان است.

وانکو به کژی من کشد دست خصمش نه منم که جز منی هست

و کسی که بخواهد با من به کژی و بدی برخورد کند، دشمنِ اصلی‌اش من نیستم، بلکه نیرویی برتر (خدا یا تقدیر) است که با او ستیز خواهد کرد.

نکته ادبی: این بیت نگاهی توحیدی دارد که در آن شاعر خود را دستِ حق می‌داند.

خاموش دلا ز هرزه گوئی می خور جگری به تازه روئی

ای دل، از پرگویی و هرزه‌گویی دست بردار و سعی کن با گشاده‌رویی، از زندگی لذت ببری.

نکته ادبی: «جگر خوردن» کنایه از بهره‌مندی از زندگی و تحملِ سختی‌های آن با رویی گشاده است.

چون گل به رحیل کوس می زن بر دست کشنده بوس می زن

مانند گل باش که هنگامِ پایانِ عمر و پژمردن، با طراوت و شادمانی می‌رود؛ حتی اگر کسی تو را آزار می‌دهد، با مهربانی و بخشش با او برخورد کن.

نکته ادبی: «رحیل کوس زدن» استعاره از نواختنِ طبلِ مرگ و پایانِ زندگی است؛ گل نمادِ زیبایی و گذرا بودن است.

نان خورد ز خون خویش می دار سر نیست کلاه پیش می دار

اگر با رنجِ معاش و سختی زندگی مواجهی، آن را با عزتِ نفس تحمل کن و حتی اگر هیچ نداری، سرافراز و با آبرو باش.

نکته ادبی: «نان خورد ز خونِ خویش» کنایه از کسبِ روزیِ حلال و مستقل بودن است؛ کلاه پیش داشتن کنایه از آبرو و عزت است.

آزار کشی کن و میازار کازرده تو به که خلق بازار

آزار و ستم را با جان و دل بپذیر، اما خود به هیچ‌کس ستم نکن؛ زیرا اینکه تو آزار ببینی بسیار بهتر از آن است که ستمگر باشی و به مردم ستم کنی.

نکته ادبی: پایانی اخلاقی بر این بحث که اولویت با حفظِ طهارتِ روح در برابرِ آسیب‌های جسمی و روانی است.