خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۴ - سبب نظم کتاب

نظامی
روزی به مبارکی و شادی بودم به نشاط کیقبادی
ابروی هلالیم گشاده دیوان نظامیم نهاده
آیینه بخت پیش رویم اقبال به شانه کرده مویم
صبح از گل سرخ دسته بسته روزم به نفس شده خجسته
پروانه دل چراغ بر دست من بلبل باغ و باغ سرمست
بر اوج سخن علم کشیده در درج هنر قلم کشیده
منقار قلم به لعل سفتن دراج زبان به نکته گفتن
در خاطرم اینکه وقت کار است کاقبال رفیق و بخت یار است
تا کی نفس تهی گزینم وز شغل جهان تهی نشینم
دوران که نشاط فربهی کرد پهلو ز تهی روان تهی کرد
سگ را که تهی بود تهی گاه نانی نرسد تهی در این راه
برساز جهان نوا توان ساخت کانراست جهان که با جهان ساخت
گردن به هوا کسی فرازد کو با همه چون هوا بسازد
چون آینه هر کجا که باشد جنسی به دروغ بر تراشد
هر طبع که او خلاف جویست چون پرده کج خلاف گویست
هان دولت گر بزرگواری کردی ز من التماس کاری
من قرعه زنان به آنچنان فال واختر به گذشتن اندران حال
مقبل که برد چنان برد رنج دولت که دهد چنان دهد گنج
در حال رسید قاصد از راه آورد مثال حضرت شاه
بنوشته به خط خوب خویشم ده پانزده سطر نغز بیشم
هر حرفی از او شکفته باغی افروخته تر ز شب چراغی
کای محرم حلقه غلامی جادو سخن جهان نظامی
از چاشنی دم سحر خیز سحری دگر از سخن برانگیز
در لافگه شگفت کاری بنمای فصاحتی که داری
خواهم که به یاد عشق مجنون رانی سخنی چو در مکنون
چون لیلی بکر اگر توانی بکری دو سه در سخن نشانی
تا خوانم و گویم این شکربین جنبانم سر که تاج سر بین
بالای هزار عشق نامه آراسته کن به نوک خامه
شاه همه حرفهاست این حرف شاید که در او کنی سخن صرف
در زیور پارسی و تازی این تازه عروس را طرازی
دانی که من آن سخن شناسم کابیات نو از کهن شناسم
تا ده دهی غرایبت هست ده پنج زنی رها کن از دست
بنگر که ز حقه تفکر در مرسله که می کشی در
ترکی صفت وفای مانیست ترکانه سخن سزای ما نیست
آن کز نسب بلند زاید او را سخن بلند باید
چون حلقه شاه یافت گوشم از دل به دماغ رفت هوشم
نه زهره که سر ز خط بتابم نه دیده که ره به گنج یابم
سرگشته شدم دران خجالت از سستی عمر و ضعف حالت
کس محرم نه که راز گویم وین قصه به شرح باز گویم
فرزند محمد نظامی آن بر دل من چو جان گرامی
این نسخه چو دل نهاد بر دست در پهلوی من چو سایه بنشست
داد از سر مهر پای من بوس کی آنکه زدی بر آسمان کوس
خسروشیرین چو یاد کردی چندین دل خلق شاد کردی
لیلی و مجنون ببایدت گفت تا گوهر قیمتی شود جفت
این نامه نغز گفته بهتر طاووس جوانه جفته بهتر
خاصه ملکی چو شاه شروان شروان چه که شهریار ایران
نعمت ده و پایگاه سازست سرسبز کن و سخن نوازست
این نامه به نامه از تو در خواست بنشین و طراز نامه کن راست
گفتم سخن تو هست بر جای ای آینه روی آهنین رای
لیکن چه کنم هوا دو رنگست اندیشه فراخ و سینه تنگست
دهلیز فسانه چون بود تنگ گردد سخن از شد آمدن لنگ
میدان سخن فراخ باید تا طبع سواریی نماید
این آیت اگرچه هست مشهور تفسیر نشاط هست ازو دور
افزار سخن نشاط و ناز است زین هردو سخن بهانه ساز است
بر شیفتگی و بند و زنجیر باشد سخن برهنه دلگیر
در مرحله ای که ره ندانم پیداست که نکته چند رانم
نه باغ و نه بزم شهریاری نه رود و نه می نه کامکاری
بر خشکی ریگ و سختی کوه تا چند سخن رود در اندوه
باید سخن از نشاط سازی تا بیت کند به قصه بازی
این بود کز ابتدای حالت کس گرد نگشتش از ملالت
گوینده ز نظم او پر افشاند تا این غایت نگفت زان ماند
چون شاه جهان به من کند باز کاین نامه به نام من بپرداز
با اینهمه تنگی مسافت آنجاش رسانم از لطافت
کز خواندن او به حضرت شاه ریزد گهر نسفته بر راه
خواننده اش اگر فسرده باشد عاشق شود ار نمرده باشد
باز آن خلف خلیفه زاده کاین گنج به دوست در گشاده
یک دانه اولین فتوحم یک لاله آخرین صبوحم
گفت ای سخن تو همسر من یعنی لقبش برادر من
در گفتن قصه ای چنین چست اندیشه نظم را مکن سست
هرجا که بدست عشق خوانیست این قصه بر او نمک فشانیست
گرچه نمک تمام دارد بر سفره کباب خام دارد
چون سفته خارش تو گردد پخته به گزارش تو گردد
زیبا روئی بدین نکوئی وانگاه بدین برهنه روئی
کس در نه به قدر او فشانده است زین روی برهنه روی مانداست
جانست و چو کس به جان نکوشد پیراهن عاریت نپوشد
پیرایه جان ز جان توان ساخت کس جان عزیز را نینداخت
جان بخش جهانیان دم تست وین جان عزیز محرم تست
از تو عمل سخن گزاری از بنده دعا ز بخت یاری
چون دل دهی جگر شنیدم دل دوختم و جگر دریدم
در جستن گوهر ایستادم کان کندم و کیمیا گشادم
راهی طلبید طبع کوتاه کاندیشه بد از درازی راه
کوته تر از این نبود راهی چابکتر از این میانه گاهی
بحریست سبک ولی رونده ماهیش نه مرده بلکه زنده
بسیار سخن بدین حلاوت گویند و ندارد این طراوت
زین بحر ضمیر هیچ غواص بر نارد گوهری چنین خاص
هر بیتی از او چه رسته ای در از عیب تهی و از هنر پر
در جستن این متاع نغزم یک موی نبود پای لغزم
می گفتم و دل جواب می داد خاریدم و چشمه آب می داد
دخلی که ز عقل درج کردم در زیور او به خرج کردم
این چار هزار بیت اکثر شد گفته به چار ماه کمتر
گر شغل دگر حرام بودی در چاره شب تمام بودی
بر جلوه این عروس آزاد آبادتر آنکه گوید آباد
آراسته شد به بهترین حال در سلخ رجب به ثی و فی دال
تاریخ عیان که داشت با خود هشتاد و چهار بعد پانصد
پرداختمش به نغز کاری و انداختمش بدین عماری
تا کس نبرد به سوی او راه الا نظر مبارک شاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از سروده‌های نظامی گنجوی، تصویرگر احوال شاعر در آستانه آفرینش اثری حماسی و عاشقانه است. در آغاز، شاعر با ترسیم فضای روحی خود که سرشار از نشاط، اعتماد به نفس و آمادگیِ کامل برای سخنوری است، بستری برای یک آغازِ بزرگ فراهم می‌آورد. گویی تقدیر با او همراه شده و ابزارهای هنر یعنی قلم و بیان، در عالی‌ترین مرتبه از توانمندی قرار دارند.

در ادامه، با رسیدن فرمانِ پادشاهِ وقت (شاه شروان)، شاعر با چالشی سترگ روبرو می‌شود. درخواستِ سرودنِ داستانِ لیلی و مجنون، هم مایه افتخار و هم سبب اضطرابِ او به دلیل سنگینیِ بارِ امانت و خستگیِ ایامِ پیری است. در این میان، فرزندِ شاعر به عنوانِ عاملی برای تشویق و یادآوریِ اهمیتِ این رسالت، شاعر را به پذیرشِ این بارِ گران وامی‌دارد؛ اگرچه در پایان، شاعر میانِ شکوهِ آرزوها و توانِ جسمیِ خود، تضادی درونی را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

روزی به مبارکی و شادی بودم به نشاط کیقبادی

روزی خجسته و پُر از شادی بود و من در چنان حال و هوای با شکوه و پیروزمندانه‌ای قرار داشتم که گویی جلال و نشاط پادشاهی همچون کیقباد را دارم.

نکته ادبی: کیقبادی: منسوب به کیقباد، پادشاه اساطیری ایران، برای تداعی شکوه و بزرگی.

ابروی هلالیم گشاده دیوان نظامیم نهاده

فکر و ذهنم (ابروهای هلالیم) برای سرودن باز شده است و دیوان نظامی (اشعار گذشته‌ام) آماده و در دسترس است.

نکته ادبی: ابروی هلال: استعاره از درک و بینش روشن و گشاده.

آیینه بخت پیش رویم اقبال به شانه کرده مویم

آینه بخت و اقبال در برابرم قرار دارد و شانس و کامیابی چون کسی که موی را شانه می‌کند، به من روی آورده است.

نکته ادبی: شانه کردن مو: کنایه از مرتب کردن و همراهی بخت.

صبح از گل سرخ دسته بسته روزم به نفس شده خجسته

صبحگاهان از گل‌های سرخ دسته گلی چیده شده و روز من به دلیل این نشاط، مبارک و خجسته گشته است.

نکته ادبی: خجسته: مبارک و پرمیمنت.

پروانه دل چراغ بر دست من بلبل باغ و باغ سرمست

قلب من همچون پروانه‌ای است که چراغی در دست دارد (روشن‌ضمیر است) و من در این باغِ سخن، همچون بلبلی هستم که از این فضا سرمست شده‌ام.

نکته ادبی: پروانه دل: استعاره از شور و اشتیاق عاشقانه.

بر اوج سخن علم کشیده در درج هنر قلم کشیده

در اوجِ هنرِ سخنوری، پرچمِ موفقیت برافراشته‌ام و در جایگاهِ هنر، قلم را با مهارت به حرکت درآورده‌ام.

نکته ادبی: درج هنر: استعاره از صندوقچه و جایگاه هنر.

منقار قلم به لعل سفتن دراج زبان به نکته گفتن

نوکِ قلمم همچون سوراخ کردنِ لعلِ گرانبهاست (سخت و ارزشمند) و زبانم چون پرنده دُراج، نکته‌سنج و سخن‌پرداز است.

نکته ادبی: دراج: پرنده‌ای خوش‌خروش که استعاره از زبانِ شیواست.

در خاطرم اینکه وقت کار است کاقبال رفیق و بخت یار است

در ذهن دارم که اکنون وقتِ کار و هنرنمایی است، چرا که اقبال با من همراه و بخت یاری‌گر من است.

نکته ادبی: اقبال رفیق: تشخیص بخت به عنوان یک همراه.

تا کی نفس تهی گزینم وز شغل جهان تهی نشینم

تا کی باید عمر را بیهوده بگذرانم و از کار و فعالیت دنیوی خود را دور نگه دارم؟

نکته ادبی: نفس تهی گزیدن: کنایه از عمر را بیهوده تلف کردن.

دوران که نشاط فربهی کرد پهلو ز تهی روان تهی کرد

روزگار که توانگری و رفاه می‌آورد، پهلوی کسی را که از درون تهی باشد، خالی از اندیشه می‌گذارد.

نکته ادبی: تهی بودن: در اینجا به معنای فقرِ درونی و فکری است.

سگ را که تهی بود تهی گاه نانی نرسد تهی در این راه

سگی که در وجودش چیزی (پختگی) ندارد، در این مسیرِ سخت، بهره و نانی نصیبش نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای بیان ضرورتِ دانش و توانمندی برای رسیدن به کامیابی.

برساز جهان نوا توان ساخت کانراست جهان که با جهان ساخت

باید با جهان سازگاری کرد تا به کامیابی رسید، زیرا کسی در جهان موفق می‌شود که با قواعدِ آن همراهی کند.

نکته ادبی: نوا توان ساخت: کنایه از ساختنِ ساز و کارِ موفقیت.

گردن به هوا کسی فرازد کو با همه چون هوا بسازد

کسی می‌تواند گردن‌کشی کند و سربلند باشد که با همه مردم، مانند هوا (لطیف و همه‌گیر) سازگار باشد.

نکته ادبی: هوا: استعاره از لطافت و فراگیری.

چون آینه هر کجا که باشد جنسی به دروغ بر تراشد

چون آینه که هر چیزی را (درست یا نادرست) بازتاب می‌دهد، انسانِ بی‌ثبات هم هرچه ببیند، همان را به دروغ تکرار می‌کند.

نکته ادبی: تراشیدن: در اینجا به معنای تصویرسازی یا جعل کردن است.

هر طبع که او خلاف جویست چون پرده کج خلاف گویست

هر طبع و اخلاقی که اهل ستیزه و ناسازگاری باشد، مانند پرده‌ای کج، حرف‌های نادرست و خلاف می‌زند.

نکته ادبی: پرده کج: استعاره از کسی که دیدگاه یا اخلاقش منحرف است.

هان دولت گر بزرگواری کردی ز من التماس کاری

ناگهان بخت و اقبال به سراغم آمد و از من خواست که کاری (شعری) انجام دهم.

نکته ادبی: دولت: در اینجا به معنای بخت و اقبال است.

من قرعه زنان به آنچنان فال واختر به گذشتن اندران حال

من با آن فالِ خوب، قرعه انداختم و ستاره بخت در همان لحظه در حال گذر و تأثیرگذاری بود.

نکته ادبی: اختر: اشاره به تأثیر نجوم و ستارگان در سرنوشت.

مقبل که برد چنان برد رنج دولت که دهد چنان دهد گنج

انسانِ خوشبخت وقتی سختی می‌کشد، نتیجه‌اش را می‌گیرد و بختِ بلند وقتی می‌بخشد، گنجی ارزشمند عطا می‌کند.

نکته ادبی: مقبل: فردِ دارای اقبال و بخت خوش.

در حال رسید قاصد از راه آورد مثال حضرت شاه

در همان حال، پیک و قاصدی از راه رسید و پیام و دستورِ شاه بزرگ را با خود آورد.

نکته ادبی: مثال: در ادبیات کلاسیک به معنای فرمان و نامه رسمی شاه است.

بنوشته به خط خوب خویشم ده پانزده سطر نغز بیشم

شاه با خط زیبای خودش، پانزده سطرِ بسیار نغز و تأمل‌برانگیز برایم نوشته بود.

نکته ادبی: نغز: زیبا، بدیع و عمیق.

هر حرفی از او شکفته باغی افروخته تر ز شب چراغی

هر حرفِ آن نامه مانند باغی شکوفا بود و از شب‌چراغی هم درخشان‌تر و روشن‌تر به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: شب‌چراغ: سنگی قیمتی که در شب نور می‌افشاند.

کای محرم حلقه غلامی جادو سخن جهان نظامی

در آن نامه نوشته بود: ای محرمِ اسرارِ دربار و ای کسی که جادویِ سخنت جهانی را مسحور کرده است (ای نظامی).

نکته ادبی: جادو سخن: صفتی برای نظامی که سخنش تأثیر سحرآمیز دارد.

از چاشنی دم سحر خیز سحری دگر از سخن برانگیز

با ذوق و قریحه سحرخیزی‌ات، این بار سخنی تازه و بدیع خلق کن.

نکته ادبی: چاشنی دم سحرخیز: استعاره از الهام و ذوق شاعرانه که در سحرگاهان شکوفا می‌شود.

در لافگه شگفت کاری بنمای فصاحتی که داری

در میدانِ سخن‌سرایی، هنرنمایی کن و آن فصاحت و بلاغتی که داری را به نمایش بگذار.

نکته ادبی: لافگه: میدانِ دعوی و خودنمایی در هنر.

خواهم که به یاد عشق مجنون رانی سخنی چو در مکنون

می‌خواهم که به یادِ عشقِ مجنون، سخنی بگویی که همچون مرواریدی در صدف پنهان و گرانبها باشد.

نکته ادبی: در مکنون: مروارید پنهان در صدف؛ کنایه از سخنِ ناب و بدیع.

چون لیلی بکر اگر توانی بکری دو سه در سخن نشانی

اگر می‌توانی، بکر بودنِ داستانِ لیلی را در نظر بگیر و چند سخنِ نو و بدیع در شعر خود بیاور.

نکته ادبی: بکر: تازه، بی‌سابقه و دست‌نخورده.

تا خوانم و گویم این شکربین جنبانم سر که تاج سر بین

تا من آن را بخوانم و بگویم که این چه سخنِ شیرینی است و چنان لذت ببرم که سرم را از روی تحسین بجنبانم.

نکته ادبی: شکربین: استعاره از سخنِ شیرین و دلنشین.

بالای هزار عشق نامه آراسته کن به نوک خامه

بیش از هزار نامه عاشقانه و شعر، با نوکِ قلمت بیارای و آماده کن.

نکته ادبی: خامه: کنایه از قلم.

شاه همه حرفهاست این حرف شاید که در او کنی سخن صرف

این سخن (داستان لیلی و مجنون) شاهِ تمامِ حرف‌هاست، شایسته است که وقت و توانِ خود را صرف آن کنی.

نکته ادبی: سخن صرف کردن: هزینه کردنِ توان و فکر.

در زیور پارسی و تازی این تازه عروس را طرازی

این عروسِ تازه (داستان لیلی و مجنون) را با زیورهای زبان فارسی و عربی بیارای.

نکته ادبی: تازه عروس: استعاره از داستانِ نویی که شاعر قصد سرودنش را دارد.

دانی که من آن سخن شناسم کابیات نو از کهن شناسم

می‌دانی که من سخن‌شناس هستم و تفاوتِ شعرِ تازه و بدیع را از شعرهای کهنه و تکراری به خوبی می‌فهمم.

نکته ادبی: سخن‌شناس: کسی که اهلِ نقد ادبی است.

تا ده دهی غرایبت هست ده پنج زنی رها کن از دست

تا وقتی که عجایب و نوآوری‌هایت را داری، شعرهای معمولی و سطح پایین را کنار بگذار.

نکته ادبی: ده پنج زدن: کنایه از کارهای کم‌ارزش و معمولی.

بنگر که ز حقه تفکر در مرسله که می کشی در

بنگر که از صندوقچه تفکر، چه مرواریدهای گرانبهایی را به رشته نظم می‌کشی.

نکته ادبی: حقه تفکر: ظرفِ کوچکِ اندیشه؛ استعاره از ذهن شاعر.

ترکی صفت وفای مانیست ترکانه سخن سزای ما نیست

سخنِ سست و بی‌وفا در شأنِ ما نیست و گفتارِ خام و بی‌اصالت سزاوارِ ما نمی‌باشد.

نکته ادبی: ترکی صفت: در اینجا به معنای سخنِ خشن، بی‌مایه یا ناموزون.

آن کز نسب بلند زاید او را سخن بلند باید

کسی که اصالت و نسبِ بلندی دارد، باید سخن و گفتارش نیز بلندمرتبه و ارزشمند باشد.

نکته ادبی: نسب بلند: اشاره به جایگاه والای ادبی یا اجتماعی.

چون حلقه شاه یافت گوشم از دل به دماغ رفت هوشم

وقتی فرمانِ شاه به گوشم رسید، چنان تحت تأثیر قرار گرفتم که هوش از سرم پرید و از شدت هیجان به ذهنم رفت.

نکته ادبی: حلقه شاه: کنایه از فرمان و دستورِ سلطنتی.

نه زهره که سر ز خط بتابم نه دیده که ره به گنج یابم

نه جرأت دارم که از دستورِ او سرپیچی کنم و نه آن‌قدر توانایی در خود می‌بینم که به گنجینه (مقصودِ) این سخن دست یابم.

نکته ادبی: زهره: به معنای جرأت و شهامت.

سرگشته شدم دران خجالت از سستی عمر و ضعف حالت

از این شرمندگی و خجالت سرگشته شدم، چرا که عمرم رو به پایان است و ضعفِ پیری بر من غلبه کرده است.

نکته ادبی: سستی عمر: اشاره به ضعفِ پیری.

کس محرم نه که راز گویم وین قصه به شرح باز گویم

کسی را محرمِ راز ندارم که این داستان و ماجرای درونی را برایش بازگو کنم.

نکته ادبی: محرم: کسی که رازدار و مورد اعتماد است.

فرزند محمد نظامی آن بر دل من چو جان گرامی

فرزندم محمد نظامی که برایم عزیزتر از جان است، در کنارم بود.

نکته ادبی: محمد نظامی: نام فرزند شاعر.

این نسخه چو دل نهاد بر دست در پهلوی من چو سایه بنشست

این نسخه (فرزندم) وقتی دید من به فکر فرو رفته‌ام، مانند سایه در کنارم نشست.

نکته ادبی: نسخه: استعاره از فرزند که گویی رونوشت و ادامه وجود پدر است.

داد از سر مهر پای من بوس کی آنکه زدی بر آسمان کوس

او از روی مهر و محبت پای مرا بوسید، همان کسی که پیش‌تر کوسِ بزرگی را بر آسمان زده بود (اهلِ علم و هنر بود).

نکته ادبی: کوس زدن: کنایه از شهرت و آوازه بلند.

خسروشیرین چو یاد کردی چندین دل خلق شاد کردی

گفت: وقتی داستان خسرو و شیرین را سرودی، دلِ بسیاری از مردم را شاد کردی.

نکته ادبی: اشاره به اثرِ قبلی شاعر.

لیلی و مجنون ببایدت گفت تا گوهر قیمتی شود جفت

حالا باید داستان لیلی و مجنون را بگویی تا این گوهرِ قیمتی (داستان) نیز به کمال برسد.

نکته ادبی: جفت شدن: کنایه از کامل شدنِ آثارِ ادبی.

این نامه نغز گفته بهتر طاووس جوانه جفته بهتر

این نامه (کتاب) را اگر زیبا و نغز بگویی بهتر است، همچون طاووس جوانی که در کنار جفتِ خود باشد.

نکته ادبی: طاووس: استعاره از زیبایی و جلوه گریِ شعر.

خاصه ملکی چو شاه شروان شروان چه که شهریار ایران

مخصوصاً برای پادشاهی چون شاه شروان؛ نه فقط شروان، بلکه شهریاری که فرمانروای کل ایران است.

نکته ادبی: شاه شروان: ممدوحِ شاعر.

نعمت ده و پایگاه سازست سرسبز کن و سخن نوازست

او پادشاهی است که نعمت می‌بخشد، جایگاهِ هنر را می‌شناسد، نامِ هنرمندان را زنده می‌کند و سخن‌نواز است.

نکته ادبی: سخن‌نواز: کسی که قدرِ شاعران و سخن‌سرایان را می‌داند.

این نامه به نامه از تو در خواست بنشین و طراز نامه کن راست

این نامه (فرمان) که به دستت رسیده، از تو درخواستِ سخن دارد، پس بنشین و کارِ آن را به بهترین شکل به پایان برسان.

نکته ادبی: طراز نامه: آراستن و نظم‌دهی به نامه.

گفتم سخن تو هست بر جای ای آینه روی آهنین رای

به او گفتم: فرزندم، سخن تو کاملاً درست و بجاست، ای کسی که چون آینه، حقیقت را نشان می‌دهی و رأیی آهنین و استوار داری.

نکته ادبی: آهنین‌رای: کسی که اراده‌ای محکم و قاطع دارد.

لیکن چه کنم هوا دو رنگست اندیشه فراخ و سینه تنگست

اما چه کنم که روزگار دو رنگ و فریبنده است؛ اندیشه‌ام برای این کار وسیع است، اما سینه و توانِ جسمانی‌ام برای آن تنگ است (کم‌طاقت است).

نکته ادبی: هوا دو رنگ: کنایه از بی‌وفایی و دگرگونیِ دنیا.

دهلیز فسانه چون بود تنگ گردد سخن از شد آمدن لنگ

وقتی که چارچوبِ ابتدایی و ورودیِ یک داستان تنگ و محدود باشد، کلام و سخن به هنگامِ جاری شدن در آن، به سختی حرکت می‌کند و لنگ می‌زند.

نکته ادبی: دهلیز فسانه: استعاره از مقدمه و چارچوب اولیه داستان.

میدان سخن فراخ باید تا طبع سواریی نماید

برای آنکه طبعِ شاعر بتواند مانندِ سواری ماهر جولان دهد و خودنمایی کند، نیاز به میدانی وسیع و باز برای بیانِ سخن دارد.

این آیت اگرچه هست مشهور تفسیر نشاط هست ازو دور

اگرچه این سخن که «شادی شرطِ شعر است» میانِ اهلِ فن مشهور است، اما تفسیری که از نشاطِ حقیقیِ موردِ نظرِ شاعر می‌شود، از این شهرت‌هایِ ظاهری فراتر است.

افزار سخن نشاط و ناز است زین هردو سخن بهانه ساز است

سازوبرگ و ابزارِ اصلیِ سخن‌سرایی، نشاط و لطافتِ روح است و تمامِ کلماتِ دیگر، تنها بهانه‌ای برای ابرازِ همین حالِ درونی هستند.

بر شیفتگی و بند و زنجیر باشد سخن برهنه دلگیر

اگر شاعر در بندِ غم و اندوه باشد یا ذهنش اسیرِ آشفتگی‌ها (شیفتگی) باشد، سخنِ او عریان و تهی از شور است و شنونده را دلگیر می‌کند.

در مرحله ای که ره ندانم پیداست که نکته چند رانم

در مرحله‌ای که راهِ سخن گفتن را نمی‌دانم (به دلیلِ اندوه)، طبیعی است که سخنِ من نکته‌سنجی‌های اندکی داشته باشد.

نه باغ و نه بزم شهریاری نه رود و نه می نه کامکاری

در شرایطی که نه باغی هست و نه بزمِ شاهانه، نه موسیقی و نه باده، و نه کامرانی، چگونه می‌توان شعرِ نشاط‌آور گفت؟

بر خشکی ریگ و سختی کوه تا چند سخن رود در اندوه

وقتی شاعر بر خشکیِ ریگزارِ اندوه و سختیِ کوهستانِ مشکلات قرار دارد، تا کی می‌تواند به سخن گفتن از شادی ادامه دهد؟

باید سخن از نشاط سازی تا بیت کند به قصه بازی

باید فضایِ سخن با نشاط آمیخته باشد تا بیت‌ها بتوانند با قصه، بازی کنند و به وجد بیایند.

این بود کز ابتدای حالت کس گرد نگشتش از ملالت

دلیلِ اینکه کسی از آغازِ این داستان تا پایانش دچارِ ملالت و خستگی نشد، همین شور و حالی است که در آن دمیده شده است.

گوینده ز نظم او پر افشاند تا این غایت نگفت زان ماند

شاعر چنان در سرودنِ این منظومه پر و بال گشوده و اوج گرفته است که تا به امروز، کسی چنین سخنی نسروده بود.

چون شاه جهان به من کند باز کاین نامه به نام من بپرداز

زمانی که شاهِ جهان به من فرمان داد که این نامه و منظومه را به نامِ او به پایان برسانم.

با اینهمه تنگی مسافت آنجاش رسانم از لطافت

با وجودِ تمامِ تنگی‌ها و دشواری‌های مسیر، من با لطافتِ طبع، این اثر را به سرمنزلِ مقصود رساندم.

کز خواندن او به حضرت شاه ریزد گهر نسفته بر راه

به گونه‌ای که از خواندنِ آن در حضورِ شاه، گوهرهایِ نایاب و اشعارِ بکر (نسفته) بر سرِ راهِ او ریخته می‌شود.

خواننده اش اگر فسرده باشد عاشق شود ار نمرده باشد

اگر خواننده‌ی این داستان، افسرده و بی‌روح هم باشد، با خواندنِ این اشعار، چنان شور و حالی می‌یابد که گویی عاشق شده است (مگر آنکه کلاً مرده باشد).

باز آن خلف خلیفه زاده کاین گنج به دوست در گشاده

دوباره یاد می‌کنم از آن خلفِ خلیفه زاده (ممدوح) که گنجینه‌ی این سخن را به رویِ دوست گشود.

یک دانه اولین فتوحم یک لاله آخرین صبوحم

این اثر مانندِ اولین فتوح و پیروزیِ من در آغازِ کار و مانندِ آخرین باده‌یِ سحرگاهی (صبوح) برای من است.

گفت ای سخن تو همسر من یعنی لقبش برادر من

او (ممدوح) به من گفت که ای سخنِ تو همتایِ من است و منظورش این بود که او را چون برادرِ خود می‌داند.

در گفتن قصه ای چنین چست اندیشه نظم را مکن سست

در سرودنِ چنین قصه‌یِ استوار و محکمی، هرگز نباید در مسیرِ اندیشه‌یِ نظم‌پردازی سستی کنی.

هرجا که بدست عشق خوانیست این قصه بر او نمک فشانیست

هرجا که دلی عاشق و طالبِ این قصه باشد، این داستان همچون نمکی است که بر آن می‌پاشند تا طعمِ عشق را افزون کند.

گرچه نمک تمام دارد بر سفره کباب خام دارد

اگرچه این سخن نمکِ کافی دارد و جذاب است، اما در باطن، کبابِ خامی (مطلبی نیازمندِ پختگی) در سفره‌یِ خود دارد.

چون سفته خارش تو گردد پخته به گزارش تو گردد

زمانی که تو (خطاب به شاه یا مخاطبِ هوشمند) خارِ این سخن را (دشواری‌هایش را) سفته و صیقل دهی، آن کبابِ خام با گزارشِ تو پخته و کامل می‌شود.

زیبا روئی بدین نکوئی وانگاه بدین برهنه روئی

این زیبا رویی (داستان) با چنین شکوه و زیبایی، چرا باید این‌چنین عریان و بی‌پرده روایت شود؟

کس در نه به قدر او فشانده است زین روی برهنه روی مانداست

هیچ‌کس بیش از او (ممدوح) به این اثر بها نداده است، به همین دلیل است که این «برهنه روی» (زیبایِ بی‌پیرایه) همچنان در این حالت باقی مانده است.

جانست و چو کس به جان نکوشد پیراهن عاریت نپوشد

سخن، جانِ کلام است و چون کسی برای جانِ خود تلاش نکند، لباسِ عاریتی بر تنِ آن نمی‌پوشد (یعنی این سخن اصیل است و نیازی به تزئیناتِ ساختگی ندارد).

پیرایه جان ز جان توان ساخت کس جان عزیز را نینداخت

زیور و آرایشِ جان را باید از خودِ جان گرفت و کسی که دانا باشد، جانِ عزیزِ خود را به خاطرِ چیزهای بی‌ارزش هدر نمی‌دهد.

جان بخش جهانیان دم تست وین جان عزیز محرم تست

جان‌بخشِ جهانیان، دمِ (نفسِ) توست و این جانِ عزیزِ سخن، محرمِ اسرارِ توست.

از تو عمل سخن گزاری از بنده دعا ز بخت یاری

وظیفه‌یِ من سخن‌سرایی است و از سویِ تو، دعا و از بخت و اقبال، یاری می‌طلبم.

چون دل دهی جگر شنیدم دل دوختم و جگر دریدم

وقتی تو دلِ خود را به من سپردی، من از جان مایه گذاشتم، دلم را دوختم و جگرم را در این راه پاره کردم (کنایه از رنجِ بسیار کشیدن).

در جستن گوهر ایستادم کان کندم و کیمیا گشادم

در جستجویِ گوهرِ سخن ایستادم، سختیِ کار را تحمل کردم (کندنِ معدن) و کیمیایِ کلام را آشکار کردم.

راهی طلبید طبع کوتاه کاندیشه بد از درازی راه

طبعِ کوتاه و قانعِ من، راهی را طلبید که اندیشه‌اش از درازیِ مسیر نترسد.

کوته تر از این نبود راهی چابکتر از این میانه گاهی

کوتاه‌تر از این راه وجود نداشت و در این میانه، چابک‌تر از این روش نیز یافت نمی‌شد.

بحریست سبک ولی رونده ماهیش نه مرده بلکه زنده

این سخن همچون دریایی است سبک و روان، که ماهی‌هایِ درونش نه مرده، بلکه زنده و پویا هستند.

بسیار سخن بدین حلاوت گویند و ندارد این طراوت

بسیاری از شاعران سخنانی با این حلاوت می‌گویند، اما کلامِ هیچ‌کدام طراوتِ این اشعار را ندارد.

زین بحر ضمیر هیچ غواص بر نارد گوهری چنین خاص

از دریایِ ضمیرِ هیچ غواصی، گوهری چنین خاص و ارزشمند بیرون نمی‌آید.

هر بیتی از او چه رسته ای در از عیب تهی و از هنر پر

هر بیتِ این منظومه مانندِ درّی است که از عیب پاک و از هنر و ظرافت پر است.

در جستن این متاع نغزم یک موی نبود پای لغزم

در جستجویِ این متاعِ ارزشمند و نغز، کوچکترین لغزشی در کارِ من نبود.

می گفتم و دل جواب می داد خاریدم و چشمه آب می داد

من می‌سرودم و دلم پاسخ می‌داد؛ سخن را با رنج می‌تراشیدم (خاریدن) و چشمه‌یِ آبِ زلالِ شعر جاری می‌شد.

دخلی که ز عقل درج کردم در زیور او به خرج کردم

آنچه را که از عقل و اندیشه در صندوقچه‌یِ ذهنم ذخیره کرده بودم، تماماً صرفِ آرایش و زیورِ این شعر کردم.

این چار هزار بیت اکثر شد گفته به چار ماه کمتر

این چهار هزار بیت، بیشترش در کمتر از چهار ماه سروده شد.

گر شغل دگر حرام بودی در چاره شب تمام بودی

اگر اشتغالاتِ دیگرِ من نبود، این کار در چاره‌جوییِ شب‌هایِ کوتاه، تمام می‌شد.

بر جلوه این عروس آزاد آبادتر آنکه گوید آباد

به این عروسِ آزاد (شعرِ آراسته)، هر کسی که نگاه می‌کند، آرزو می‌کنم بگوید: «آباد باد این سخن».

آراسته شد به بهترین حال در سلخ رجب به ثی و فی دال

این اثر در بهترین حالتِ خود، در اواخرِ ماهِ رجب، در سالِ پانصد و هشتاد و چهار (با رمزِ ابجد) آراسته شد.

نکته ادبی: ثی و فی دال: اشاره به حروف ابجد که نشان‌دهنده عدد ۵۸۴ است (ث=۵۰۰، ف=۸۰، د=۴).

تاریخ عیان که داشت با خود هشتاد و چهار بعد پانصد

تاریخِ این اثر آشکار است و با خود دارد: هشتاد و چهار بعد از پانصد.

پرداختمش به نغز کاری و انداختمش بدین عماری

آن را با کاری دقیق و نغز به پایان رساندم و در این عمارتِ ادبی جای دادم.

تا کس نبرد به سوی او راه الا نظر مبارک شاه

تا هیچ‌کس نتواند به سویِ این اثر راه یابد و آن را بشناسد، مگر با نگاهِ مبارکِ شاه.