خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۳ - برهان قاطع در حدوث آفرینش

نظامی
در نوبت بار عام دادن باید همه شهر جام دادن
فیاضه ابر جود گشتن ریحان همه وجود گشتن
باریدن بی دریغ چون مل خندیدن بی نقاب چون گل
هرجای چو آفتاب راندن در راه ببدره زر فشاندن
دادن همه را به بخشش عام وامی و حلال کردن آن وام
پرسیدن هر که در جهان هست کز فاقه روزگار چون رست
گفتن سخنی که کار بندد زان قطره چو غنچه باز خندد
من کین شکرم در آستین است ریزم که حریف نازنین است
بر جمله جهان فشانم این نوش فرزند عزیز خود کند گوش
من بر همه تن شوم غذاساز خود قسم جگر بدو رسد باز
ای ناظر نقش آفرینش بر دار خلل ز راه بینش
در راه تو هر کرا وجودیست مشغول پرستش و سجودیست
بر طبل تهی مزن جرس را بیکار مدان نوای کس را
هر ذره که هست اگر غباریست در پرده مملکت بکاریست
این هفت حصار برکشیده بر هزل نباشد آفریده
وین هفت رواق زیر پرده آخر به گزاف نیست کرده
کار من و تو بدین درازی کوتاه کنم که نیست بازی
دیباچه ما که در نورد است نز بهر هوی و خواب و خورد است
از خواب و خورش به اربتابی کین در همه گاو و خر بیابی
زان مایه که طبعها سرشتند ما را ورقی دگر نوشتند
تا در نگریم و راز جوئیم سررشته کار باز جوئیم
بینیم زمین و آسمان را جوئیم یکایک این و آن را
کاین کار و کیائی از پی چیست او کیست کیای کار او کیست
هر خط که برین ورق کشید است شک نیست در آنکه آفرید است
بر هر چه نشانه طرازیست ترتیب گواه کار سازیست
سوگند دهم بدان خدایت کین نکته به دوست رهنمایت
کان آینه در جهان که دید است کاول نه به صیقلی رسید است
بی صیقلی آینه محال است هردم که جز این زنی وبال است
در هر چه نظر کنی به تحقیق آراسته کن نظر به توفیق
منگر که چگونه آفریده است کان دیده وری ورای دیده است
بنگر که ز خود چگونه برخاست وآن وضع به خود چگونه شد راست
تا بر تو به قطع لازم آید کان از دگری ملازم آید
چون رسم حواله شد برسام رستی تو ز جهل و من ز دشنام
هر نقش بدیع کایدت پیش جز مبدع او در او میندیش
زین هفت پرند پرنیان رنگ گر پای برون نهی خوری سنگ
پنداشتی این پرند پوشی معلوم تو گردد ار بکوشی
سررشته راز آفرینش دیدن نتوان به چشم بینش
این رشته قضا نه آنچنان تافت کورا سررشته وا توان یافت
سررشته قدرت خدائی بر کس نکند گره گشائی
عاجز همه عاقلان و شیدا کین رقعه چگونه کرد پیدا
گرداند کس که چون جهان کرد ممکن که تواند آنچنان کرد
چون وضع جهان ز ما محالست چونیش برون تر از خیالست
در پرده راز آسمانی سریست ز چشم ما نهانی
چندانکه جنیبه رانم آنجا پی برد نمی توانم آنجا
در تخته هیکل رقومی خواندم همه نسخه نجومی
بر هر چه از آن برون کشیدم آرام گهی درون ندیدم
دانم که هر آنچه ساز کردند بر تعبیه ایش باز کردند
هرچ آن نظری در او توان بست پوشیده خزینه ای در آن هست
آن کن که کلید آن خزینه پولاد بود نه آبگینه
تا چون به خزینه در شتابی شربت طلبی نه زهر یابی
پیرامن هر چه ناپدیدست جدول کش خود خطی کشیدست
وآن خط که ز اوج بر گذشته عطفیست به میل بازگشته
کاندیشه چو سر به خط رساند جز باز پس آمدن نداند
پرگار چو طوف ساز گردد در گام نخست باز گردد
این حلقه که گرد خانه بستند از بهر چنین بهانه بستند
تا هر که ز حلقه بر کند سر سرگشته شود چو حلقه بر در
در سلسله فلک مزن دست کین سلسله را هم آخری هست
گر حکم طبایع است بگذار کو نیز رسد به آخر کار
بیرون تر ازین حواله گاهیست کانجا به طریق عجز راهیست
زان پرده نسیم ده نفس را کو پرده کژ نداد کس را
این هفت فلک به پرده سازی هست از جهت خیال بازی
زین پرده ترانه ساخت نتوان واین پرده به خود شناخت نتوان
گر پرده شناس ازین قیاسی هم پرده خود نمی شناسی
گر باربدی به لحن و آواز بی پرده مزن دمی بر این ساز
با پرده دریدگان خودبین در خلوت هیچ پرده منشین
آن پرده طلب که چون نظامی معروف شوی به نیکنامی
تا چند زمین نهاد بودن سیلی خود خاک و باد بودن
چون باد دویدن از پی خاک مشغول شدن به خار و خاشاک
بادی که وکیل خرج خاکست فراش گریوه مغاکست
بستاند ازین بدان سپارد گه مایه برد گهی بیارد
چندان که زمیست مرز بر مرز خاکیست نهاده درز بر درز
گه زلزله گاه سیل خیزد زین ساید خاک و زان بریزد
چون زلزله ریزد آب ساید درزی زخریطه واگشاید
وان درز به صدمه های ایام وادی کده ای شود سرانجام
جوئی که درین گل خرابست خاریده باد و چاک آبست
از کوی زمین چو بگذری باز ابر و فلک است در تک و تاز
هر یک به میانه دگر شرط افتاده به شکل گوی در خرط
این شکل کری نه در زمین است هر خط که به گرد او چنین است
هر دود کزین مغاک خیزد تا یک دو سه نیزه بر ستیزد
وآنگه به طریق میل ناکی گردد به طواف دیر خاکی
ابری که برآید از بیابان تا مصعد خود شود شتابان
بر اوج صعود خود بکوشد از حد صعود بر نجوشد
او نیز طواف دیر گیرد از دایره میل می پذیرد
بینیش چو خیمه ایستاده سر بر افق زمین نهاده
تا در نگری به کوچ و خیلش دانی که به دایره است میلش
هر جوهر فردکو بسیط است میلش به ولایت محیط است
گردون که محیط هفت موج است چندان که همی رود در اوج است
گر در افق است و گر در اعلاست هرجا که رود به سوی بالاست
زآنجا که جهان خرامی اوست بالائی او تمامی اوست
بالا طلبان که اوج جویند بالای فلک جز این نگویند
نز علم فلک گره گشائیست خود در همه علم روشنائیست
گرمایه جویست ور پشیزی از چار گهر در اوست چیزی
اما نتوان نهفت آن جست کین دانه در آب و خاک چون رست
گرمایه زمین بدو رساند بخشیدن صورتش چه داند
وآنجا که زمین به زیر پی بود در دانه جمال خوشه کی بود
گیرم که ز دانه خوشه خیزد در قالب صورتش که ریزد
در پرده این خیال گردان آخر سببی است حال گردان
نزدیک تو آن سبب چه چیز است بنمای که این سخن عزیز است
داننده هر آن سبب که بیند داند که مسبب آفریند
زنهار نظامیا در این سیر پابست مشو به دام این دیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه با زبانی حکیمانه و اخلاقی، در ابتدا انسان را به خصلت والای بخشش و گشاده‌دستی دعوت می‌کند و آن را وظیفه‌ای انسانی و اجتماعی می‌داند که باید بی‌منّت و همگانی باشد. شاعر تأکید می‌کند که زندگی تنها در خورد و خواب خلاصه نمی‌شود و انسانِ آگاه باید در پی کشفِ معنا و حقیقتِ هستی باشد.

در بخش دوم، کلام از ساحتِ اخلاقِ فردی به ساحتِ هستی‌شناسیِ کلان تغییر مسیر می‌دهد. شاعر با نگاهی متفکرانه، عالمِ هستی را مجموعه‌ای هدفمند می‌داند که هر ذره در آن جایگاهی دارد و خلقتِ جهان را نه برای سرگرمی و بازی، بلکه برای مقصودی غایی می‌بیند. در نهایت، او به محدودیت‌های عقلِ بشری در درکِ کاملِ اسرارِ خلقت اشاره می‌کند و انسان را به تواضع در برابرِ عظمتِ آفرینش فرامی‌خواند.

معنای روان

در نوبت بار عام دادن باید همه شهر جام دادن

هنگامی که زمانِ بخششِ همگانی فرا می‌رسد، باید به تمامِ اهالی شهر بدون تبعیض یاری رساند.

نکته ادبی: بار عام: مجلسی عمومی برای دیدار با مردم و رسیدگی به امور آنان.

فیاضه ابر جود گشتن ریحان همه وجود گشتن

مانند ابری پربار باش که رحمتش همه را در بر می‌گیرد و سببِ سرسبزی و حیاتِ موجودات می‌شود.

نکته ادبی: فیاضه: از صفات ابر که بسیار می‌بارد و بخشنده است.

باریدن بی دریغ چون مل خندیدن بی نقاب چون گل

بخشندگی‌ات باید مانند بارانی فراوان و بدون چشم‌داشت باشد و شادمانی‌ات مانند گلی که بی‌پوشش و نقاب، شکوفا می‌شود.

نکته ادبی: مل: کنایه از شرابِ ناب و مست‌کننده، در اینجا استعاره از شور و حال است.

هرجای چو آفتاب راندن در راه ببدره زر فشاندن

در هر جا که هستی، مانند خورشید که بی‌دریغ می‌تابد، به مردم نیکی کن و ثروتت را در مسیر کمک به دیگران خرج کن.

نکته ادبی: بدره: کیسه‌ای حاوی پول و زر، کنایه از مال و مکنت.

دادن همه را به بخشش عام وامی و حلال کردن آن وام

به همگان کمک کن و حتی اگر کسی به تو بدهکار است، وامش را ببخش و حلالش کن.

نکته ادبی: بخششم عام: بخششی که اختصاص به گروه خاصی ندارد.

پرسیدن هر که در جهان هست کز فاقه روزگار چون رست

از احوالِ همه مردم جویا شو و بپرس که چگونه از مشکلاتِ روزگار رهایی یافته‌اند و به آنها یاری برسان.

نکته ادبی: فاقه: فقر، تنگدستی و نیاز شدید.

گفتن سخنی که کار بندد زان قطره چو غنچه باز خندد

سخنی بگو که گره از کارِ کسی بگشاید؛ چنان که با شنیدن آن، غنچه‌ی لبِ او مانند گلی بشکفد و خندان شود.

نکته ادبی: کار بندد: به معنای گره‌گشایی و حل مشکلات است.

من کین شکرم در آستین است ریزم که حریف نازنین است

این شیرینیِ کلام و مهربانی در وجودِ من نهفته است و آن را برای کسی که شایسته‌ی این لطف است، خرج می‌کنم.

نکته ادبی: شکر: استعاره از کلامِ شیرین و سخنِ نیکو.

بر جمله جهان فشانم این نوش فرزند عزیز خود کند گوش

این کلامِ محبت‌آمیز را برای جهانیان می‌گویم تا حتی فرزندِ عزیزم نیز آن را بشنود و بیاموزد.

نکته ادبی: نوش: به معنای نوش‌دارو و عسل، استعاره از سخنِ شفابخش.

من بر همه تن شوم غذاساز خود قسم جگر بدو رسد باز

من برای همگان، همچون غذایِ جان عمل می‌کنم، اما خود از آن بهره‌ای جز جگرسوزی (رنجِ راه) نمی‌برم.

نکته ادبی: غذا ساز: فراهم‌کننده‌ی قوت و نیرو.

ای ناظر نقش آفرینش بر دار خلل ز راه بینش

ای کسی که ناظرِ این جهانِ زیبا هستی، نگاهت را پاک کن و ناپاکی‌ها را از دیدگانت دور نما.

نکته ادبی: خلل: نقص، فساد و کجی در نگاه.

در راه تو هر کرا وجودیست مشغول پرستش و سجودیست

در پیشگاهِ خداوند، هر موجودی که وجود دارد، به نوعی مشغولِ ستایش و سجده به درگاهِ اوست.

نکته ادبی: پرستش و سجودیست: تأکید بر وحدانیت و تسبیحِ تمامِ هستی.

بر طبل تهی مزن جرس را بیکار مدان نوای کس را

صدایِ کسی را بیهوده و پوچ مپندار و بی‌دلیل بر طبلِ توخالی نکوب (بیهوده ادعا مکن).

نکته ادبی: طبل تهی: کنایه از ادعای پوچ و صدایِ بی‌محتوا.

هر ذره که هست اگر غباریست در پرده مملکت بکاریست

هر ذره‌ای در این عالم، حتی اگر به اندازه‌ی غباری باشد، در دستگاهِ آفرینش نقش و کاربردِ مشخصی دارد.

نکته ادبی: مملکت: در اینجا به معنی پادشاهی و قلمروِ الهی است.

این هفت حصار برکشیده بر هزل نباشد آفریده

این هفت آسمان که برافراشته شده‌اند، بیهوده و برای بازی خلق نشده‌اند.

نکته ادبی: هزل: بازی، شوخی و بی‌هدفی.

وین هفت رواق زیر پرده آخر به گزاف نیست کرده

این سقف‌های هفت‌گانه آسمان نیز، بی‌حکمت و بدونِ دلیلِ منطقی ساخته نشده‌اند.

نکته ادبی: رواق: سقف و ایوان، کنایه از طبقاتِ آسمان.

کار من و تو بدین درازی کوتاه کنم که نیست بازی

حکایتِ آفرینش و زندگیِ ما بسیار طولانی است، اما خلاصه می‌کنم که این‌ها همگی جدی و دارای معناست.

نکته ادبی: بازی: در مقابلِ حقیقت و جدّ قرار دارد.

دیباچه ما که در نورد است نز بهر هوی و خواب و خورد است

هدفِ از خلقتِ ما، تنها خوردن و خوابیدن و لذت‌های حیوانی نیست.

نکته ادبی: دیباچه: سرآغاز، در اینجا به معنایِ وجود و زندگیِ انسان است.

از خواب و خورش به اربتابی کین در همه گاو و خر بیابی

اگر تنها دغدغه‌ات خوردن و خوابیدن باشد، تفاوتی با چهارپایان نداری.

نکته ادبی: گاو و خر: استعاره از کسانی که در مرتبه‌ی حیوانی باقی مانده‌اند.

زان مایه که طبعها سرشتند ما را ورقی دگر نوشتند

آنچه که ذاتِ ما را شکل داده، از جنسِ دیگری است (والاتر از حیوانات) و سرنوشتِ متفاوتی برای ما رقم خورده است.

نکته ادبی: ورقی دگر: اشاره به تفاوتِ ذاتیِ انسان و حیوان.

تا در نگریم و راز جوئیم سررشته کار باز جوئیم

باید در این جهان تأمل کنیم تا رازِ آفرینش و حقیقتِ امور را دریابیم.

نکته ادبی: سررشته: اساس و بنیادِ کارها.

بینیم زمین و آسمان را جوئیم یکایک این و آن را

زمین و آسمان را با دقت بنگریم و یکایکِ نشانه‌های آن را جستجو کنیم.

نکته ادبی: این و آن: تمامِ اجزاءِ هستی.

کاین کار و کیائی از پی چیست او کیست کیای کار او کیست

بپرسیم که هدف از این همه نظم و ترتیب چیست و پدیدآورنده‌ی آن کیست.

نکته ادبی: کار و کیائی: عظمت و شکوهِ آفرینش.

هر خط که برین ورق کشید است شک نیست در آنکه آفرید است

هر خط و نقشی که بر این صفحه‌ی گیتی کشیده شده، بی‌شک نشان‌دهنده‌ی آفریننده‌ای داناست.

نکته ادبی: ورق: استعاره از صفحه‌ی روزگار و عالمِ هستی.

بر هر چه نشانه طرازیست ترتیب گواه کار سازیست

هر جا که نظمی می‌بینی، آن ترتیبِ دقیق گواهی بر وجودِ یک مدبرِ تواناست.

نکته ادبی: طرازیست: نقش و نگار و آرایشی که بر چیزی ترسیم شده.

سوگند دهم بدان خدایت کین نکته به دوست رهنمایت

تو را به آن خدایی که می‌پرستی سوگند می‌دهم که این نکته را به عنوانِ راهنمایِ خود بپذیری.

نکته ادبی: سوگند: تأکید بر اهمیتِ کلام.

کان آینه در جهان که دید است کاول نه به صیقلی رسید است

کدام آینه در جهان دیده‌ای که بدونِ صیقل خوردن، تصویر را نشان دهد؟ (هیچ‌کس بدون تزکیه حقیقت را نمی‌بیند).

نکته ادبی: صیقل: ابزارِ پاک‌سازی و جلا دادنِ آینه (نمادِ دلِ انسان).

بی صیقلی آینه محال است هردم که جز این زنی وبال است

بدونِ تزکیه و خودسازی، درکِ حقیقت محال است و هر ادعایی غیر از این، بیهوده است.

نکته ادبی: وبال: گناه، بارِ سنگین و زیان.

در هر چه نظر کنی به تحقیق آراسته کن نظر به توفیق

به هر چیزی که می‌نگری، با دقت و توفیقِ الهی به آن نگاه کن.

نکته ادبی: توفیق: یاریِ الهی برای رسیدن به بینشِ درست.

منگر که چگونه آفریده است کان دیده وری ورای دیده است

فقط به ظاهرِ آفرینش نگاه نکن، زیرا آنکه جهان را آفریده، فراتر از دیدگانِ ظاهری است.

نکته ادبی: دیده ور: کسی که صاحبِ بصیرت است.

بنگر که ز خود چگونه برخاست وآن وضع به خود چگونه شد راست

بنگر که چگونه جهان از عدم به وجود آمده و این نظامِ دقیق، خودبه‌خود چطور استوار شده است.

نکته ادبی: از خود برخاست: اشاره به پیدایشِ جهان از هیچ (عدم).

تا بر تو به قطع لازم آید کان از دگری ملازم آید

تا برایت یقین حاصل شود که این جهان، محتاجِ یک آفریدگارِ تواناست.

نکته ادبی: ملازم: وابسته و محتاج به چیزی دیگر.

چون رسم حواله شد برسام رستی تو ز جهل و من ز دشنام

وقتی دانستیم کارِ جهان به خدا حواله است، تو از جهل رها می‌شوی و من از دشنامِ جاهلان.

نکته ادبی: رسم حواله: واگذار کردنِ امور به پدیدآورنده.

هر نقش بدیع کایدت پیش جز مبدع او در او میندیش

هر پدیده‌ی زیبایی که می‌بینی، فقط به آفریدگارِ آن فکر کن، نه خودِ پدیده.

نکته ادبی: مبدع: ابداع‌کننده و خلاق.

زین هفت پرند پرنیان رنگ گر پای برون نهی خوری سنگ

از این هفت آسمانِ رنگارنگ اگر فراتر بروی، سرگشته و حیران می‌مانی.

نکته ادبی: سنگ خوردن: کنایه از آسیب دیدن و سرگشته شدن.

پنداشتی این پرند پوشی معلوم تو گردد ار بکوشی

اگر تلاش کنی، درک خواهی کرد که این عالم، چه پرده‌ای پوشیده است (حقیقتِ پوشیده).

نکته ادبی: پرند پوشی: پوشیده شدن در لباسی از جنسِ پارچه‌ی ابریشمی (آسمان).

سررشته راز آفرینش دیدن نتوان به چشم بینش

رازِ آفرینش را نمی‌توان با چشمِ ظاهری و معمولی دید.

نکته ادبی: چشم بینش: چشمِ دل و بصیرتِ باطنی.

این رشته قضا نه آنچنان تافت کورا سررشته وا توان یافت

این رشته‌ی تقدیر الهی چنان پیچیده است که سرِ آن را نمی‌توان پیدا کرد.

نکته ادبی: رشته قضا: تقدیر و مشیتِ الهی.

سررشته قدرت خدائی بر کس نکند گره گشائی

قدرتِ خدایی، حقیقتی است که هیچ‌کس نمی‌تواند گره‌های آن را بگشاید و به کنه آن برسد.

نکته ادبی: گره گشایی: کنایه از شناختنِ کاملِ اسرار.

عاجز همه عاقلان و شیدا کین رقعه چگونه کرد پیدا

تمامِ عاقلان حیرانند که خداوند چگونه این جهان را آفریده است.

نکته ادبی: رقعه: نامه، ورق، در اینجا به معنای عالمِ هستی.

گرداند کس که چون جهان کرد ممکن که تواند آنچنان کرد

کسی که می‌داند جهان چگونه خلق شده، ممکن است بتواند مانند آن را بسازد (اما کسی نمی‌داند).

نکته ادبی: ممکن: کسی که تواناییِ انجامِ کار را دارد.

چون وضع جهان ز ما محالست چونیش برون تر از خیالست

چون درکِ نظامِ جهان از توانِ ما خارج است، پس آن فراتر از خیالِ ماست.

نکته ادبی: محال: غیرممکن و خارج از حدِ تواناییِ بشری.

در پرده راز آسمانی سریست ز چشم ما نهانی

در ورایِ این آسمان، رازی نهفته است که از چشمِ ما پنهان است.

نکته ادبی: پرده راز: حجاب‌های غیبی.

چندانکه جنیبه رانم آنجا پی برد نمی توانم آنجا

هرچقدر تلاش می‌کنم تا به آنجا برسم، نمی‌توانم به آن راه یابم.

نکته ادبی: جنیبه راندن: به جلو رفتن و تلاش برای سیر کردن.

در تخته هیکل رقومی خواندم همه نسخه نجومی

در کتابِ آفرینش، تمامِ قواعدِ نجومی و علمِ ستاره‌ها را خواندم.

نکته ادبی: نسخه نجومی: علمِ افلاک و ستاره‌شناسی.

بر هر چه از آن برون کشیدم آرام گهی درون ندیدم

هر چه از آن مطالبِ علمی به دست آوردم، آرامشی در آن نیافتم (چون حقیقتِ اصلی نبود).

نکته ادبی: آرام گه: محلِ آسایش و یقین.

دانم که هر آنچه ساز کردند بر تعبیه ایش باز کردند

می‌دانم که هر چه ساخته شده، بر اساسِ حکمتِ الهی به جایِ خود بازگردانده شده است.

نکته ادبی: تعبیه: قرار دادن و جای‌گذاریِ دقیق.

هرچ آن نظری در او توان بست پوشیده خزینه ای در آن هست

هر چیزی که به آن نگاه می‌کنی، در درونِ خود گنجینه‌ای پنهان دارد.

نکته ادبی: خزینه: گنجینه و اسرارِ پنهانی.

آن کن که کلید آن خزینه پولاد بود نه آبگینه

کلیدِ این گنجینه باید از جنسِ فولادِ سخت باشد (یعنی همت و معرفت)، نه شیشه‌ی شکننده.

نکته ادبی: آبگینه: شیشه، نمادِ سستی و شکنندگی.

تا چون به خزینه در شتابی شربت طلبی نه زهر یابی

تا وقتی به آن گنجینه می‌رسی، بهره‌ای که می‌بری، شربتِ گوارا باشد، نه زهرِ کشنده.

نکته ادبی: شربت و زهر: استعاره از حقیقتِ سودمند و دانشِ بی‌حاصلِ زیان‌بار.

پیرامن هر چه ناپدیدست جدول کش خود خطی کشیدست

خداوند برای هر حقیقتی که درک آن برای انسان ناممکن است، مرزی ترسیم کرده تا اندیشه از آن فراتر نرود.

نکته ادبی: پیرامن به معنای اطراف و گرداگرد است.

وآن خط که ز اوج بر گذشته عطفیست به میل بازگشته

آن خطی که از بالاترین نقطه اوج باز می‌گردد، نشان‌دهنده میل و انحراف به سوی بازگشت است.

نکته ادبی: عطف در اینجا به معنای بازگشتن و میل کردن است.

کاندیشه چو سر به خط رساند جز باز پس آمدن نداند

اندیشه انسانی وقتی به این مرز و خطِ پایان می‌رسد، دیگر راهی جز بازگشتن ندارد.

نکته ادبی: باز پس آمدن کنایه از ناتوانی عقل در درک ماوراء است.

پرگار چو طوف ساز گردد در گام نخست باز گردد

همان‌گونه که پرگار هنگام ترسیم دایره، بلافاصله به نقطه آغازین خود بازمی‌گردد، گردش عالم نیز چنین است.

نکته ادبی: طوف به معنای گردش و طواف است.

این حلقه که گرد خانه بستند از بهر چنین بهانه بستند

این حلقه دایره‌مانندی که گرد این جهان (خانه) کشیده‌اند، به قصد همین محدودیت‌ها بوده است.

نکته ادبی: حلقه کنایه از حدود و ثغور عالم مادی است.

تا هر که ز حلقه بر کند سر سرگشته شود چو حلقه بر در

تا هرکس که بخواهد از این دایره محدودیت سر بیرون کند، همچون کوبه در، سرگشته و حیران بماند.

نکته ادبی: حلقه بر در اشاره به کوبه‌های قدیمی درهاست که نماد سرگردانی است.

در سلسله فلک مزن دست کین سلسله را هم آخری هست

به این زنجیره فلکی دل نبند و دست نزن، چرا که این رشته و سلسله نیز سرانجامی دارد و ابدی نیست.

نکته ادبی: سلسله فلک استعاره از گردش افلاک است.

گر حکم طبایع است بگذار کو نیز رسد به آخر کار

اگر گمان می‌کنی این‌ها حکم طبیعت است، آن را رها کن؛ زیرا طبیعت نیز خود محکوم به پایان است.

نکته ادبی: طبایع در اصطلاح قدما، عناصر چهارگانه یا نیروهای طبیعی است.

بیرون تر ازین حواله گاهیست کانجا به طریق عجز راهیست

فراتر از این جهان، جایگاه دیگری وجود دارد که تنها با عجز و فروتنی می‌توان به آن راه یافت.

نکته ادبی: حواله‌گاه به معنای جایگاه یا مقصد است.

زان پرده نسیم ده نفس را کو پرده کژ نداد کس را

از آن پرده هستی، نفحه‌ای به جانِ جانان بطلب که هرگز کسی را به بیراهه نبرده است.

نکته ادبی: نسیم ده به معنای جان‌بخشی است.

این هفت فلک به پرده سازی هست از جهت خیال بازی

این هفت آسمان و گردش آن‌ها، در واقع یک نمایش خیالی و بازیِ تصویری بیش نیست.

نکته ادبی: خیال‌بازی به معنای نمایش‌های سایه‌بازی یا صحنه‌سازی‌های خیالی است.

زین پرده ترانه ساخت نتوان واین پرده به خود شناخت نتوان

از این پرده (جهان) نمی‌توان آهنگ حقیقی ساخت و این پرده به تنهایی قابل شناخت نیست.

نکته ادبی: پرده در اینجا ایهام دارد: هم به معنای حجاب و هم پرده‌های موسیقی.

گر پرده شناس ازین قیاسی هم پرده خود نمی شناسی

اگر خود را پرده‌شناس می‌دانی، در واقع تو هنوز خودت را هم نشناخته‌ای.

نکته ادبی: قیاس در اینجا به معنای استدلال منطقی است.

گر باربدی به لحن و آواز بی پرده مزن دمی بر این ساز

اگر نوازنده‌ای ماهر هستی، بدون آگاهی از حقیقت (بی‌پرده) ساز نزن.

نکته ادبی: باربد نام نوازنده بزرگ عهد خسروپرویز است که اینجا به عنوان نماد موسیقی‌دان به کار رفته.

با پرده دریدگان خودبین در خلوت هیچ پرده منشین

با کسانی که پرده‌دری می‌کنند و خودبین هستند، در خلوت ننشین.

نکته ادبی: پرده‌دریدگان کنایه از بی‌اخلاقان و اسرار فاش‌کنندگان است.

آن پرده طلب که چون نظامی معروف شوی به نیکنامی

آن حقیقتی را بطلب که مانند نظامی، تو را به نیکنامی و شهرت نیک برساند.

نکته ادبی: نظامی تخلص شاعر است که در اینجا به خود ارجاع می‌دهد.

تا چند زمین نهاد بودن سیلی خود خاک و باد بودن

تا کی می‌خواهی اسیر خاک باشی و پیوسته میان خاک و باد در رفت و آمد باشی؟

نکته ادبی: زمین‌نهاد بودن کنایه از دلبستگی به مادیات است.

چون باد دویدن از پی خاک مشغول شدن به خار و خاشاک

چون باد، عمرت را در پی خاک (مادیات) هدر نده و خود را به چیزهای بی‌ارزش مشغول نکن.

نکته ادبی: خار و خاشاک استعاره از امور دنیوی کم‌ارزش است.

بادی که وکیل خرج خاکست فراش گریوه مغاکست

بادی که مسئول جابه‌جایی خاک است، در واقع پیشکارِ گذرگاه‌های گود و پستِ زمین است.

نکته ادبی: گریوه به معنای گردنه و راه سخت است.

بستاند ازین بدان سپارد گه مایه برد گهی بیارد

او از اینجا برمی‌دارد و به آنجا می‌دهد؛ گاهی سرمایه‌ای می‌برد و گاهی می‌آورد.

نکته ادبی: مایه به معنای سرمایه و متاع است.

چندان که زمیست مرز بر مرز خاکیست نهاده درز بر درز

هرچقدر که بر روی زمین مرزبندی وجود دارد، همه آن خاکی است که درز به درز روی هم چیده شده.

نکته ادبی: درز بر درز کنایه از انباشتگی و کثرت اجزا است.

گه زلزله گاه سیل خیزد زین ساید خاک و زان بریزد

گاه زلزله و گاه سیل می‌آید؛ از یک سو زمین را می‌ساید و از سوی دیگر آن را فرو می‌ریزد.

نکته ادبی: ریزیدن به معنای فرو ریختن و خراب شدن است.

چون زلزله ریزد آب ساید درزی زخریطه واگشاید

وقتی زلزله می‌آید و آب سایش ایجاد می‌کند، شکافی در کیسه هستی باز می‌شود.

نکته ادبی: خریطه به معنای کیسه و ظرف است.

وان درز به صدمه های ایام وادی کده ای شود سرانجام

و آن شکاف بر اثر گذشت زمان، سرانجام به وادی و دره‌ای عمیق تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: وادی‌کده تعبیری است که شاعر برای توصیف دره‌های عمیق ساخته است.

جوئی که درین گل خرابست خاریده باد و چاک آبست

جوی آبی که در این دنیای خراب وجود دارد، خود نشانی از فرسایش و شکستگی است.

نکته ادبی: گل خراب کنایه از دنیای فانی و ناپایدار است.

از کوی زمین چو بگذری باز ابر و فلک است در تک و تاز

وقتی از کوی زمین عبور کنی، تازه به مرحله‌ای می‌رسی که ابر و فلک در حال دویدن و تلاش‌اند.

نکته ادبی: تک و تاز کنایه از حرکت سریع و دائم است.

هر یک به میانه دگر شرط افتاده به شکل گوی در خرط

هر کدام از این‌ها (اجرام آسمانی) در میان دیگری، مانند توپی در دهانه یا گردنه‌ای افتاده‌اند.

نکته ادبی: خرط به معنای خرطوم یا دهانه تنگ است.

این شکل کری نه در زمین است هر خط که به گرد او چنین است

این شکل کروی (فلک) فقط در زمین نیست، بلکه هر خطی که به دور آن کشیده شود، همین حکم را دارد.

نکته ادبی: شکل کری اشاره به هیئت بطلمیوسی و افلاک کروی است.

هر دود کزین مغاک خیزد تا یک دو سه نیزه بر ستیزد

هر دودی که از این گودالِ زمین برمی‌خیزد، تا چند نیزه بالاتر می‌رود.

نکته ادبی: نیزه واحدی قدیمی برای اندازه‌گیری ارتفاع بوده است.

وآنگه به طریق میل ناکی گردد به طواف دیر خاکی

و سپس به خاطر تمایل طبیعی‌اش، گرد این خانه خاکی به طواف درمی‌آید.

نکته ادبی: دیر خاکی استعاره از جهان مادی است.

ابری که برآید از بیابان تا مصعد خود شود شتابان

ابری که از بیابان برمی‌خیزد، با شتاب به سمت جایگاه صعود خود می‌رود.

نکته ادبی: مصعد به معنای محل صعود و بالا رفتن است.

بر اوج صعود خود بکوشد از حد صعود بر نجوشد

او بر بالاتر رفتن خود اصرار می‌ورزد، اما از حد مشخصی بالاتر نمی‌رود.

نکته ادبی: نجوشد در اینجا به معنای پیش نرفتن و فراتر نرفتن است.

او نیز طواف دیر گیرد از دایره میل می پذیرد

او نیز همانند سایر اجرام، طواف آسمان را در پیش می‌گیرد و از دایره میلِ خود پیروی می‌کند.

نکته ادبی: میل در نجوم قدیم به زاویه انحراف از دایره‌البروج گفته می‌شد.

بینیش چو خیمه ایستاده سر بر افق زمین نهاده

آن را مانند خیمه‌ای ایستاده می‌بینی که سرش بر افق زمین قرار گرفته است.

نکته ادبی: خیمه استعاره از گنبد آسمان است.

تا در نگری به کوچ و خیلش دانی که به دایره است میلش

تا به لشکر و سپاهِ حرکتش نگاه کنی، می‌فهمی که گرایش او به حرکت دایره‌وار است.

نکته ادبی: خیل به معنای سپاه و گروه است.

هر جوهر فردکو بسیط است میلش به ولایت محیط است

هر ذره‌‌ای که بسیط و ساده است، گرایشش به سمتِ احاطه کردن جهان است.

نکته ادبی: جوهر فرد به معنای ذره تجزیه‌ناپذیر (اتم) در فلسفه است.

گردون که محیط هفت موج است چندان که همی رود در اوج است

آسمان که محیط بر هفت فلک است، هرچقدر هم که می‌رود در اوج است.

نکته ادبی: هفت موج اشاره به هفت آسمان است.

گر در افق است و گر در اعلاست هرجا که رود به سوی بالاست

چه در افق باشد و چه در بالاترین نقطه، هرجا که می‌رود، جهت حرکتش رو به بالاست.

نکته ادبی: افق و اعلا تضاد و تقابل مکانی دارند.

زآنجا که جهان خرامی اوست بالائی او تمامی اوست

از آنجا که ذات جهان در حرکت است، والایی و اوج گرفتن، تمامِ ماهیت اوست.

نکته ادبی: خرامی به معنای خرامیدن و حرکت با ناز و وقار است.

بالا طلبان که اوج جویند بالای فلک جز این نگویند

کسانی که به دنبال اوج هستند و بالا را می‌طلبند، برتر از این افلاک، چیز دیگری را نمی‌شناسند.

نکته ادبی: بالا‌طلبان کسانی‌اند که همت عالی دارند.

نز علم فلک گره گشائیست خود در همه علم روشنائیست

این شناخت‌ها، گره‌ای از کار فروبسته نمی‌گشاید، بلکه اصلِ حقیقت، در روشناییِ معرفت نهفته است.

نکته ادبی: گره‌گشایی کنایه از حل مشکلات معنوی است.

گرمایه جویست ور پشیزی از چار گهر در اوست چیزی

چه ثروتی داشته باشی و چه اندک، همه از عناصر چهارگانه ساخته شده‌اند.

نکته ادبی: چار گهر اشاره به عناصر چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) است.

اما نتوان نهفت آن جست کین دانه در آب و خاک چون رست

اما نمی‌توان این حقیقت را پنهان کرد که این دانه چگونه در آب و خاک رشد می‌کند.

نکته ادبی: دانه استعاره از نطفه یا اصل و ریشه است.

گرمایه زمین بدو رساند بخشیدن صورتش چه داند

اگر خاک به آن غذا برساند، آیا خودِ خاک می‌داند که چگونه صورتی به آن ببخشد؟

نکته ادبی: بخشیدن صورت به معنای شکل‌دهی است.

وآنجا که زمین به زیر پی بود در دانه جمال خوشه کی بود

و وقتی که خاک زیر پای ماست، چگونه می‌تواند جمالِ خوشه (حاصل نهایی) در دانه نهفته باشد؟

نکته ادبی: جمال خوشه کنایه از کمال و ثمر است.

گیرم که ز دانه خوشه خیزد در قالب صورتش که ریزد

فرض می‌کنم از دانه، خوشه رویید؛ اما چه کسی این صورت و قالب را به آن می‌دهد؟

نکته ادبی: قالب صورت کنایه از شکل و ساختار ظاهری است.

در پرده این خیال گردان آخر سببی است حال گردان

در پشت پرده این نمایشِ گردان، سرانجام سببی (خداوندی) وجود دارد که این تغییرات را پدید می‌آورد.

نکته ادبی: حال‌گردان استعاره از خداوند است که تغییردهنده احوال است.

نزدیک تو آن سبب چه چیز است بنمای که این سخن عزیز است

نزد تو آن سبب اصلی چیست؟ آن را آشکار کن که این سخن بسیار ارزشمند است.

نکته ادبی: عزیز در اینجا به معنای گران‌بها و کمیاب است.

داننده هر آن سبب که بیند داند که مسبب آفریند

هر کس که دانا باشد، وقتی سببی را می‌بیند، درک می‌کند که «مسبب‌الاسباب» (خداوند) آن را آفریده است.

نکته ادبی: مسبب به معنای ایجادکننده علت‌هاست.

زنهار نظامیا در این سیر پابست مشو به دام این دیر

ای نظامی، زنهار که در این سفرِ زندگی، پابندِ دامِ این دنیای فانی نشوی.

نکته ادبی: دیر به معنای خانه و در اینجا کنایه از دنیاست.