خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۲ - نعت پیغمبر اکرم (ص)

نظامی
ای شاه سوار ملک هستی سلطان خرد به چیره دستی
ای ختم پیمبران مرسل حلوای پسین و ملح اول
نوباوه باغ اولین صلب لشکرکش عهد آخرین تلب
ای حاکم کشور کفایت فرمانده فتوی ولایت
هرک آرد با تو خودپرستی شمشیر ادب خورد دو دستی
ای بر سر سدره گشته راهت وی منظر عرش پایگاهت
ای خاک تو توتیای بینش روشن بتو چشم آفرینش
شمعی که نه از تو نور گیرد از باد بروت خود بمیرد
ای قائل افصح القبایل یک زخمی اوضح الدلایل
دارنده حجت الهی داننده راز صبحگاهی
ای سید بارگاه کونین نسابه شهر قاب قوسین
رفته ز ولای عرش والا هفتاد هزار پرده بالا
ای صدر نشین عقل و جان هم محراب زمین و آسمان هم
گشته زمی آسمان ز دینت نی نی شده آسمان زمینت
ای شش جهه از تو خیره مانده بر هفت فلک جنیبه رانده
شش هفت هزار سال بوده کین دبدبه را جهان شنوده
ای عقل نواله پیچ خوانت جان بنده نویس آستانت
هر عقل که بی تو عقل برده هر جان که نه مرده تو مرده
ای کینت و نام تو موید بوالقاسم وانگهی محمد
عقل ارچه خلیفه شگرف است بر لوح سخن تمام حرف است
هم مهر مویدی ندارد تا مهر محمدی ندارد
ای شاه مقربان درگاه بزم تو ورای هفت خرگاه
صاحب طرف ولایت جود مقصود جهان جهان مقصود
سر جوش خلاصه معانی سرچشمه آب زندگانی
خاک تو ادیم روی آدم روی تو چراغ چشم عالم
دوران که فرس نهاده تست با هفت فرس پیاده تست
طوف حرم تو سازد انجم در گشتن چرخ پی کندگم
آن کیست که بر بساط هستی با تو نکند چو خاک پستی
اکسیر تو داد خاک را لون وز بهر تو آفریده شد کون
سر خیل توئی و جمله خیلند مقصود توئی همه طفیلند
سلطان سریر کایناتی شاهنشه کشور حیاتی
لشگر گه تو سپهر خضرا گیسوی تو چتر و غمزه طغرا
وین پنج نماز کاصل توبه است در نوبتی تو پنج نوبه است
در خانه دین به پنج بنیاد بستی در صد هزار بیداد
وین خانه هفت سقف کرده بر چار خلیفه وقف کرده
صدیق به صدق پیشوا بود فاروق ز فرق هم جدا بود
وان پیر حیائی خدا ترس با شیر خدای بود همدرس
هر چار ز یک نورد بودند ریحان یک آبخورد بودند
زین چار خلیفه ملک شدراست خانه به چهار حد مهیاست
ز آمیزش این چهارگانه شد خوش نمک این چهارخانه
دین را که چهار ساق دادی زینگونه چهار طاق دادی
چون ابروی خوب تو در آفاق هم جفت شد این چهار وهم طاق
از حلقه دست بند این فرش یک رقص تو تا کجاست تا عرش
ای نقش تو معرج معانی معراج تو نقل آسمانی
از هفت خزینه در گشاده بر چهار گهر قدم نهادن
از حوصله زمانه تنگ بر فرق فلک زده شباهنگ
چون شب علم سیاه برداشت شبرنگ تو رقص راه برداشت
خلوتگه عرش گشت جایت پرواز پری گرفت پایت
سر برزده از سرای فانی بر اوج سرای ام هانی
جبریل رسید طوق در دست کز بهر تو آسمان کمر بست
بر هفت فلک دو حلقه بستند نظاره تست هر چه هستند
برخیز هلا نه وقت خوابست مه منتظر تو آفتابست
در نسخ عطارد از حروفت منسوخ شد آیت وقوفت
زهره طبق نثار بر فرق تا نور تو کی برآید از شرق
خورشید به صورت هلالی زحمت ز ره تو کرده خالی
مریخ ملازم یتاقت موکب رو کمترین وشاقت
دراجه مشتری بدان نور از راه تو گفته چشم بد دور
کیوان علم سیاه بر دوش در بندگی تو حلقه در گوش
در کوکبه چنین غلامان شرط است برون شدن خرامان
امشب شب قدرتست بشتاب قدر شب قدر خویش دریاب
ای دولتی آن شبی که چون روز گشت از قدم تو عالم افروز
پرگار به خاک در کشیدی جدول به سپهر بر کشیدی
برقی که براق بود نامش رفق روش تو کرد رامش
بر سفت چنان نسفته تختی طیاره شدی چو نیک بختی
زآنجا که چنان یک اسبه راندی دوران دواسبه را بماندی
ربع فلک از چهارگوشه داده ز درت هزار خوشه
از سرخ و سپید دخل آن باغ بخش نظر تو مهر ما زاغ
بر طره هفت بام عالم نه طاس گذاشتی نه پرچم
هم پرچم چرخ را گسستی هم طاسک ماه را شکستی
طاوس پران چرخ اخضر هم بال فکنده با تو هم پر
جبریل ز همرهیت مانده (الله معک) ز دور خوانده
میکائیلت نشانده بر سر واورده به خواجه تاش دیگر
اسرافیل فتاده در پای هم نیم رهت بمانده برجای
رفرف که شده رفیق راهت برده به سریر سدره گاهت
چون از سر سدره بر گذشتی اوراق حدوث در نوشتی
رفتی ز بساط هفت فرشی تا طارم تنگبار عرشی
سبوح زنان عرش پایه از نور تو کرده عرش سایه
از حجله عرش بر پریدی هفتاد حجاب را دریدی
تنها شدی از گرانی رخت هم تاج گذاشتی و هم تخت
بازار جهت بهم شکستی از زحمت تحت وفوق رستی
خرگاه برون زدی ز کونین در خیمه خاص قاب قوسین
هم حضرت ذوالجلال دیدی هم سر کلام حق شنیدی
از غایت وهم و غور ادراک هم دیدن وهم شنودنت پاک
درخواستی آنچه بود کامت درخواسته خاص شد به نامت
از قربت حضرت الهی باز آمدی آنچنانکه خواهی
گلزار شکفته از جبینت توقیع کرم در آستینت
آورده برات رستگاران از بهر چو ما گناهکاران
ما را چه محل که چون تو شاهی در سایه خود کند پناهی
زآنجا که تو روشن آفتابی بر ما نه شگفت اگر نتابی
دریای مروتست رایت خضرای نبوتست جایت
شد بی تو به خلق بر مروت بر بسته تر از در نبوت
هر که از قدم تو سرکشیده دولت قلمیش در کشیده
وان کو کمر وفات بسته بر منظره ابد نشسته
باغ ارم از امید و بیمت جزیت ده نافه نسیمت
ای مصعد آسمان نوشته چون گنج به خاک بازگشته
از سرعت آسمان خرامی سری بگشای بر نظامی
موقوف نقاب چند باشی در برقع خواب چند باشی
برخیز و نقاب رخ برانداز شاهی دو سه را به رخ درانداز
این سفره ز پشت بار برگیر وین پرده ز روی کار برگیر
رنگ از دو سیه سفید بزدای ضدی ز چهار طبع بگشای
یک عهد کن این دو بی وفا را یک دست کن این چهار پا را
چون تربیت حیات کردی حل همه مشکلات کردی
زان نافه به باد بخش طیبی باشد که به ما رسد نصیبی
زان لوح که خواندی از بدایت در خاطر ما فکن یک آیت
زان صرف که یافتیش بی صرف در دفتر ما نویس یک حرف
بنمای به ما که ما چه نامیم وز بت گر و بت شکن کدامیم
ای کار مرا تمامی از تو نیروی دل نظامی از تو
زین دل به دعا قناعتی کن وز بهر خدا شفاعتی کن
تا پرده ما فرو گذارند وین پرده که هست بر ندارند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

ای شاه سوار ملک هستی سلطان خرد به چیره دستی

ای پادشاهِ بلندمرتبه و چابک‌سوارِ عالمِ هستی؛ تویی که با تدبیر و چیره دستی، سلطان و فرمانروایِ مُلکِ خرد و اندیشه‌ای.

نکته ادبی: ملک هستی به معنای عالم وجود است. ترکیب سوارِ ملک هستی کنایه از تسلط کامل بر جهان آفرینش است.

ای ختم پیمبران مرسل حلوای پسین و ملح اول

ای کسی که در پایانِ سلسله نبوت آمدی اما از نظرِ فضیلت، نخستین و برترینِ پیامبرانی؛ تو همچون حلوایِ نابی هستی که در پایانِ سفره (آخرین) اما از همه لذیذتر و گواراتر است.

نکته ادبی: حلوای پسین و ملح اول استعاره از پایان‌بخش بودن در زمان و پیشتاز بودن در رتبه و مقام است.

نوباوه باغ اولین صلب لشکرکش عهد آخرین تلب

تو شکوفه‌ی باغِ وجودِ نخستین هستی و در عین حال، فرمانده و پیش‌برنده‌ی سپاهِ دین در آخرین دوره‌ی تاریخیِ بشری.

نکته ادبی: نوباوه به معنای میوه نوبر است. در اینجا کنایه از جلوه اول خداوند است که در پایان ظاهر شد.

ای حاکم کشور کفایت فرمانده فتوی ولایت

ای حاکمِ مقتدرِ سرزمینِ کمال و کفایت؛ تویی که فرماندهی و مرجعیتِ صدورِ فتوا و احکامِ الهی را بر عهده داری.

نکته ادبی: ولایت در اینجا به دو معنایِ حکومت و نیز سرپرستیِ معنوی است.

هرک آرد با تو خودپرستی شمشیر ادب خورد دو دستی

هر کس که در برابرِ تو ادعای خودپرستی و تکبر کند، ناچار باید با ضربه‌ی شمشیرِ ادب و گوشمالیِ تو تنبیه شود.

نکته ادبی: شمشیر ادب استعاره از توبیخ و تربیتِ سخت است.

ای بر سر سدره گشته راهت وی منظر عرش پایگاهت

ای کسی که در معراج، راهت به سوی سدرةالمنتهی باز شد و جایگاهِ تو، منظره‌ی عرشِ خداوند است.

نکته ادبی: سدره اشاره به سدرةالمنتهی در معراج پیامبر است. عرش پایگاه به معنای جایگاه بلند و آسمانی است.

ای خاک تو توتیای بینش روشن بتو چشم آفرینش

ای پیامبر! خاکِ پایِ تو سرمه‌ای است که به چشمِ جان، بینش و بصیرت می‌بخشد؛ جهان هستی به واسطه‌ی وجودِ تو روشن شده است.

نکته ادبی: توتیای بینش کنایه از بصیرت‌افزایی و شفابخشیِ معنوی است.

شمعی که نه از تو نور گیرد از باد بروت خود بمیرد

هر شمعی که از نورِ تو بهره‌مند نشود، با اندک بادی از غرور و خودپسندیِ خویش، خاموش و بی‌اثر خواهد شد.

نکته ادبی: بروت به معنای سبیل است و در اینجا کنایه از غرور و تکبرِ بی‌مورد می‌باشد.

ای قائل افصح القبایل یک زخمی اوضح الدلایل

ای سخنوری که در فصاحت و بلاغت، سرآمدِ تمامِ قبایل و جوامع هستی و وجودت روشن‌ترین دلیل بر حقانیتِ الهی است.

نکته ادبی: افصح القبایل یعنی فصیح‌ترینِ مردمان. اوضح الدلایل یعنی آشکارترینِ نشانه‌ها.

دارنده حجت الهی داننده راز صبحگاهی

تو دارنده و حاملِ حجت و برهانِ الهی هستی و تنها کسی هستی که اسرارِ نهانِ صبحگاهِ آفرینش را می‌داند.

نکته ادبی: راز صبحگاهی کنایه از اسرار ازلی و آغازِ خلقت است.

ای سید بارگاه کونین نسابه شهر قاب قوسین

ای پیشوایِ بارگاهِ دو عالم (دنیا و آخرت) و ای کسی که از مقام و جایگاهِ «قاب قوسین» (نزدیکی به خدا) آگاهی کامل داری.

نکته ادبی: قاب قوسین اشاره به آیه ۹ سوره نجم است، نمادِ قربِ الی‌الله.

رفته ز ولای عرش والا هفتاد هزار پرده بالا

تو از جایگاهِ رفیعِ عرشِ الهی نیز فراتر رفتی و از هفتاد هزار پرده‌ی نور عبور کردی تا به مقامِ قرب برسی.

نکته ادبی: هفتاد هزار پرده استعاره از مراتب و حجاب‌هایِ نوری میانِ خلق و خالق است.

ای صدر نشین عقل و جان هم محراب زمین و آسمان هم

ای کسی که در جایگاهِ والایِ عقل و جانِ عالم نشسته‌ای و تو خود، محرابِ عبادتِ تمامِ زمینیان و آسمانیان هستی.

نکته ادبی: محراب کنایه از کانونِ توجه و محلِ عبادت است.

گشته زمی آسمان ز دینت نی نی شده آسمان زمینت

آسمان به خاطرِ دینِ تو، پر از ستاره و شکوه شد؛ بلکه بگو آسمان نیز در برابرِ عظمتِ تو، همچون زمینی ناچیز است.

نکته ادبی: نی‌نی در اینجا به معنای «نه، بلکه» برای تصحیح و تأکیدِ بیشتر است.

ای شش جهه از تو خیره مانده بر هفت فلک جنیبه رانده

ای کسی که تمامِ شش جهتِ عالم در برابرِ عظمتت حیران مانده‌اند و تو بر هفت آسمانِ برین مسلط و حاکمی.

نکته ادبی: جنیبه راندن کنایه از اسب‌سواری و تسلط بر میدان است.

شش هفت هزار سال بوده کین دبدبه را جهان شنوده

هزاران سال است که جهان نام و آوازه‌ی شکوهِ تو را می‌شنود و این دبدبه و جلالِ تو در تاریخ ماندگار شده است.

نکته ادبی: شش هفت هزار سال اشاره به قدمتِ یادِ پیامبر در عالمِ معنا دارد.

ای عقل نواله پیچ خوانت جان بنده نویس آستانت

ای پیامبر! عقل، ریزه‌خوارِ خوانِ نعمتِ توست و جانِ انسان، بنده و نویسنده‌ی فرمان‌هایِ تو در آستانه‌ی درگاهت است.

نکته ادبی: نواله پیچ یعنی کسی که نان و غذا فراهم می‌کند؛ اینجا کنایه از این است که عقل از سفره‌ معرفتِ او تغذیه می‌کند.

هر عقل که بی تو عقل برده هر جان که نه مرده تو مرده

هر عقلی که از تو دور باشد، در واقع عقلِ خود را باخته است و هر جانی که از عشقِ تو نمیرد (فنا نشود)، در حقیقت مرده است.

نکته ادبی: تضاد میانِ عقلِ برده (از دست رفته) و عقلِ سالم، و معنایِ عرفانیِ مرگ در راهِ معشوق.

ای کینت و نام تو موید بوالقاسم وانگهی محمد

ای کسی که کینه‌ات (در دلِ دشمنان) و نامت هر دو تأییدکننده‌ی حقانیتِ توست؛ ای ابوالقاسم، ای محمد مصطفی.

نکته ادبی: موید به معنای موردِ تأییدِ الهی است. کینت به معنای کنیه است.

عقل ارچه خلیفه شگرف است بر لوح سخن تمام حرف است

اگرچه عقل در جایگاهِ خود خلیفه‌ای بزرگ است، اما در برابرِ قدرتِ سخنِ تو، تنها حرفی ناچیز بر لوحِ وجود است.

نکته ادبی: لوح سخن اشاره به کلامِ وحی است.

هم مهر مویدی ندارد تا مهر محمدی ندارد

هیچ مهر و تأییدی بر هیچ امری نمی‌نشیند و اعتباری ندارد، مگر آنکه با نام و مهرِ محمدی متبرک شده باشد.

نکته ادبی: مهر محمدی استعاره از پذیرشِ الهی است.

ای شاه مقربان درگاه بزم تو ورای هفت خرگاه

ای پادشاهِ مقربانِ درگاهِ الهی؛ بزمِ و حضورِ تو فراتر از هفت آسمان و خرگاه‌هایِ فلکی است.

نکته ادبی: هفت خرگاه کنایه از هفت آسمان است.

صاحب طرف ولایت جود مقصود جهان جهان مقصود

تو صاحبِ ولایت و بخشش هستی؛ تویی که مقصودِ اصلیِ خلقتِ جهانی و جهان خود مقصودِ توست.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ی مقصود برای تأکید بر مرکزیتِ پیامبر در هستی است.

سر جوش خلاصه معانی سرچشمه آب زندگانی

تو سرچشمه‌ی جوشانِ عصاره‌ی تمامِ معانیِ هستی و منبعِ آبِ زندگانیِ جان‌ها هستی.

نکته ادبی: آب زندگانی استعاره از هدایت و معرفت است.

خاک تو ادیم روی آدم روی تو چراغ چشم عالم

خاکِ پایِ تو مایه‌ی شرافت و آبرویِ آدم است و وجودِ نازنینِ تو چراغِ روشن‌کننده‌ی چشمِ عالمیان است.

نکته ادبی: ادیم روی آدم به معنای پوستِ چهره یا آبرویِ انسان است.

دوران که فرس نهاده تست با هفت فرس پیاده تست

گردشِ روزگار که به منزله‌ی اسب‌سوار است، در برابرِ تو پیاده‌نظام است و تو بر آن تسلط داری.

نکته ادبی: فرس و پیاده، استعاره از برتریِ پیامبر بر جریانِ زمان است.

طوف حرم تو سازد انجم در گشتن چرخ پی کندگم

ستارگان برایِ طوافِ حریمِ تو می‌چرخند و چرخِ فلک در مسیرِ گردشِ به دورِ تو، سرگشته و گمراه است.

نکته ادبی: گم‌شدن در چرخ اشاره به حیرتِ کائنات در برابرِ عظمتِ پیامبر است.

آن کیست که بر بساط هستی با تو نکند چو خاک پستی

کیست که در گستره‌ی هستی، در برابرِ تو فروتنی نکند و مانندِ خاک در پیشگاهِ تو تواضع پیشه نسازد؟

نکته ادبی: خاک پستی کردن کنایه از نهایتِ تواضع و فروتنی است.

اکسیر تو داد خاک را لون وز بهر تو آفریده شد کون

اکسیرِ وجودِ تو خاک را طلا کرد (به آن ارزش داد) و تمامِ جهان (کون) به خاطرِ تو آفریده شد.

نکته ادبی: اکسیر استعاره از تحول‌بخشی و کیمیایِ نظرِ پیامبر است.

سر خیل توئی و جمله خیلند مقصود توئی همه طفیلند

تو پیشوایِ کاروانِ خلقت هستی و دیگران همه پیروانِ تواند؛ تو مقصودِ اصلی هستی و دیگران طفیلی و فرعی‌اند.

نکته ادبی: سر خیل یعنی سرکرده و پیشرو.

سلطان سریر کایناتی شاهنشه کشور حیاتی

تو پادشاهِ تختِ پادشاهیِ تمامِ کائنات و شاهنشاهِ سرزمینِ حیات و زندگی هستی.

نکته ادبی: سریر کاینات به معنای تختِ پادشاهی هستی است.

لشگر گه تو سپهر خضرا گیسوی تو چتر و غمزه طغرا

سپهرِ سبزِ آسمان، میدانِ لشکریانِ توست و گیسوانِ تو همچون چترِ سلطنتی و غمزه و نگاهِ تو همچون مُهر و فرمانِ پادشاهی است.

نکته ادبی: طغرا کنایه از فرمان و نامِ پادشاه است.

وین پنج نماز کاصل توبه است در نوبتی تو پنج نوبه است

این پنج نوبت نماز که اساسِ توبه‌ی بندگان است، در نوبتِ تو (در شریعت تو) پنج نوبتِ واجب است.

نکته ادبی: پنج نوبه اشاره به اوقاتِ نماز است.

در خانه دین به پنج بنیاد بستی در صد هزار بیداد

تو با نهادنِ پنج پایه‌ی نماز در خانه‌ی دین، راهِ صدها هزار ستم و بیداد را بر بندگان بستی.

نکته ادبی: پنج بنیاد استعاره از ارکانِ دین است.

وین خانه هفت سقف کرده بر چار خلیفه وقف کرده

تو این خانه‌ی هفت‌سقف (هفت آسمان/هفت عالم) را بر پایه‌ی چهار خلیفه استوار کردی.

نکته ادبی: هفت سقف استعاره از هفت طبقه آسمان است.

صدیق به صدق پیشوا بود فاروق ز فرق هم جدا بود

ابوبکرِ صدیق، پیشوایِ صدق بود و عمرِ فاروق، جداکننده‌ی حق از باطل بود.

نکته ادبی: القابِ صدیِق و فاروق، القابِ مشهورِ دو خلیفه اول است.

وان پیر حیائی خدا ترس با شیر خدای بود همدرس

و آن پیرِ باحیایِ خدا ترس (عثمان) با شیرِ خدا (علی) هم‌درس و همراه بودند.

نکته ادبی: شیرِ خدا لقبِ حضرت علی (ع) است.

هر چار ز یک نورد بودند ریحان یک آبخورد بودند

هر چهار خلیفه از یک رشته و بند بودند و از یک منبعِ الهی سیراب می‌شدند.

نکته ادبی: آبخورد به معنای سرچشمه و محلِ نوشیدن است.

زین چار خلیفه ملک شدراست خانه به چهار حد مهیاست

به واسطه‌ی وجودِ این چهار خلیفه، ملکِ دین استوار گشت و این خانه (دین) بر چهار پایه مهیا شد.

نکته ادبی: چهار حد کنایه از چهار رکن است.

ز آمیزش این چهارگانه شد خوش نمک این چهارخانه

از ترکیب و همراهیِ این چهار نفر، این خانه‌ی دین، با نمک و شیرین و جذاب گشت.

نکته ادبی: خوش نمک استعاره از زیبایی و دلنشینی است.

دین را که چهار ساق دادی زینگونه چهار طاق دادی

دینی را که چهار پایه داشتی، با این ساختارِ چهارطاقی (چهار خلیفه) محکم کردی.

نکته ادبی: چهارطاق اشاره به معماریِ استوار است.

چون ابروی خوب تو در آفاق هم جفت شد این چهار وهم طاق

همچون ابرویِ زیبایِ تو در آفاق، این عددِ چهار با عددِ یک (تو) جفت و یگانه شد.

نکته ادبی: طاق به معنای فرد و تنها است، اشاره به وحدانیتِ پیامبر در کنارِ چهار خلیفه.

از حلقه دست بند این فرش یک رقص تو تا کجاست تا عرش

از حلقه‌ی دستبندِ این جهان، یک رقصِ (حرکتِ) تو تا کجاست؟ تا به عرشِ الهی می‌رسد.

نکته ادبی: دست‌بندِ فرش کنایه از حدودِ دنیایِ مادی است.

ای نقش تو معرج معانی معراج تو نقل آسمانی

ای که نقش و سیمایِ تو معراجِ معانیِ بلند است و معراجِ جسمانیِ تو، سفرِ آسمانیِ تو بود.

نکته ادبی: معرج به معنای محلِ عروج است.

از هفت خزینه در گشاده بر چهار گهر قدم نهادن

از هفت گنجینه‌ی الهی در را گشودی و بر چهار گوهرِ (خلیفه) قدم نهادی.

نکته ادبی: هفت خزینه کنایه از هفت آسمان است.

از حوصله زمانه تنگ بر فرق فلک زده شباهنگ

از ظرفیتِ تنگِ زمانه فراتر رفتی و بر اوجِ فلک، ستاره‌ی شباهنگ را نشانیدی.

نکته ادبی: شباهنگ نامِ ستاره‌ای درخشان است، استعاره از حضورِ پیامبر در اوج.

چون شب علم سیاه برداشت شبرنگ تو رقص راه برداشت

هنگامی که شب پرچمِ سیاه خود را برافراشت، مرکبِ شب‌رنگِ تو آماده‌ی حرکت و پرواز شد.

نکته ادبی: شبرنگ نامِ مرکبِ معراج (براق) است.

خلوتگه عرش گشت جایت پرواز پری گرفت پایت

خلوتگاهِ عرشِ الهی جایگاهِ تو شد و گام‌هایِ تو پروازِ پریان را به خود گرفت.

نکته ادبی: پرواز پری کنایه از سرعت و سبکی در عروج است.

سر برزده از سرای فانی بر اوج سرای ام هانی

تو از سرایِ فانیِ دنیا سر برآوردی و به اوجِ سرایِ ام‌هانی (محلِ آغازِ معراج) رسیدی.

نکته ادبی: ام‌هانی اشاره به خانه‌ای است که پیامبر از آنجا به معراج رفت.

جبریل رسید طوق در دست کز بهر تو آسمان کمر بست

جبرئیل با طوقی در دست رسید تا به خاطرِ تو، آسمان کمرِ خدمت ببندد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده‌باش و خدمتگزاری است.

بر هفت فلک دو حلقه بستند نظاره تست هر چه هستند

برای استقبال از تو، درِ هفت آسمان را چون حلقه‌ای بر درگاه آویختند تا هر چه در جهان وجود دارد، به تماشای شکوه تو بایستد.

نکته ادبی: «دو حلقه بستن» کنایه از آمادگی برای پذیرش و استقبال است.

برخیز هلا نه وقت خوابست مه منتظر تو آفتابست

از خواب برخیز که هنگام استراحت نیست؛ ماه و خورشید، هر دو در انتظارِ جلوه‌گریِ تو هستند.

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به ماه و خورشید.

در نسخ عطارد از حروفت منسوخ شد آیت وقوفت

در کتابتِ سرنوشت، عطارد (دبیر فلک) به محض دیدنِ حروفِ نامِ تو، خط بر روی نوشته‌های خود کشید و آن‌ها را نسخ (باطل) کرد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه کمالِ پیامبر، دانشِ ستاره‌شناسان و دبیرانِ فلک را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

زهره طبق نثار بر فرق تا نور تو کی برآید از شرق

سیاره زهره، طبقی از نثار و شادی بر سرِ راه تو پاشید تا ببیند چه زمانی نورِ وجودِ تو از مشرقِ حقیقت طلوع می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از اشتیاق زهره برای ظهور جمال پیامبر.

خورشید به صورت هلالی زحمت ز ره تو کرده خالی

خورشید در برابرِ تابشِ تو، چهره‌ای هلالی و ضعیف پیدا کرد و راه را برای عبورِ تو از زحمتِ پرتوهای خود خالی کرد.

نکته ادبی: تلمیح به اینکه نورِ پیامبر از نورِ خورشید درخشان‌تر است.

مریخ ملازم یتاقت موکب رو کمترین وشاقت

مریخ (بهرام) که چون جنگجویی جسور است، همراه و ملازمِ تو شد و در رکابِ تو، نقشِ کم‌اهمیت‌ترینِ خادمان را بازی کرد.

نکته ادبی: «وشاق» به معنای غلام و خدمتکار است.

دراجه مشتری بدان نور از راه تو گفته چشم بد دور

مشتری (سیاره خوش‌یمن) با آن نورِ درخشانش، از ترسِ چشم‌زخمِ زمانه، دعای دفع بلا برای راهِ تو خواند.

نکته ادبی: «دراجه» به معنای سیاره و ستاره است.

کیوان علم سیاه بر دوش در بندگی تو حلقه در گوش

زحل (کیوان) که نمادِ پیری و وقار است، پرچمِ سیاه بر دوش گرفت و در بندگیِ تو، چون غلامی حلقه به گوش ایستاد.

نکته ادبی: «حلقه در گوش» کنایه از نهایتِ بندگی و تسلیم است.

در کوکبه چنین غلامان شرط است برون شدن خرامان

وقتی غلامانی با این مقام و شکوه در رکابِ تو هستند، شایسته است که با وقار و خرامان از این جایگاه بیرون روی.

نکته ادبی: «کوکبه» به معنای همراهان و تشکیلاتِ سلطنتی است.

امشب شب قدرتست بشتاب قدر شب قدر خویش دریاب

امشب برای تو شبِ قدر است، پس عجله کن و ارزشِ این شبِ سرنوشت‌سازِ خویش را دریاب.

نکته ادبی: تلمیح به شبِ قدر و ارزشِ معنویِ آن.

ای دولتی آن شبی که چون روز گشت از قدم تو عالم افروز

ای صاحبِ دولت و سعادت، چه شبِ خجسته‌ای بود شبی که از گام نهادنِ تو، همچون روز روشن شد و جهان نورانی گشت.

نکته ادبی: تشبیه شبِ معراج به روزِ روشن.

پرگار به خاک در کشیدی جدول به سپهر بر کشیدی

تو با اراده خود، برای این راهِ آسمانی، پرگاری بر خاک کشیدی و مسیر و جدولِ حرکتِ ستارگان را در آسمان ترسیم کردی.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ پیامبر در تصرف در امورِ کیهانی.

برقی که براق بود نامش رفق روش تو کرد رامش

آن برقِ آسمانی که نامش براق است، در برابرِ ملایمتِ رفتار و روشِ تو رام شد.

نکته ادبی: اشاره به مرکبِ معراج (براق).

بر سفت چنان نسفته تختی طیاره شدی چو نیک بختی

تختی بی‌پیشینه و سوراخ‌نشده (کنایه از عرش یا جایگاه بلند) برایت آماده شد؛ تو در این سفر، همچون فردی سعادتمند به پرواز درآمدی.

نکته ادبی: «نسفته» به معنای سوراخ‌نشده (استعاره از بکر و بی‌بدیل بودن).

زآنجا که چنان یک اسبه راندی دوران دواسبه را بماندی

از آنجا که در این راهِ آسمانی، چنان سریع و تک‌اسبه تاختی که زمان و گردشِ روزگار را پشتِ سر گذاشتی.

نکته ادبی: «یک‌اسبه راندن» کنایه از سرعتِ بسیار است.

ربع فلک از چهارگوشه داده ز درت هزار خوشه

ربعِ مسکونِ زمین، از چهار جهتِ خود، هزاران خوشه و نعمت به درگاهِ تو تقدیم کرد.

نکته ادبی: استعاره از خضوعِ زمین در برابرِ مقام پیامبر.

از سرخ و سپید دخل آن باغ بخش نظر تو مهر ما زاغ

از گل‌های سرخ و سفیدِ باغِ هستی، نگاهِ تو چنان بهره‌ای برد که خارهای بیهوده را از بین برد.

نکته ادبی: «زاغ» کنایه از خار و خاشاکِ بی‌ارزش است.

بر طره هفت بام عالم نه طاس گذاشتی نه پرچم

بر بامِ هفت آسمان، چنان تسلطی یافتی که هیچ پرچم و نشانی از غیرِ خود باقی نگذاشتی.

نکته ادبی: استعاره از وحدانیت و قدرتِ بی‌همتای پیامبر در آسمان‌ها.

هم پرچم چرخ را گسستی هم طاسک ماه را شکستی

تو هم پرچمِ فلک را در هم شکستی و هم طاس (جام) ماه را که نمادِ قدرتِ آسمانی بود، در هم فروریختی.

نکته ادبی: کنایه از فروریختنِ هیبتِ آسمانی در برابرِ حضورِ پیامبر.

طاوس پران چرخ اخضر هم بال فکنده با تو هم پر

طاووسِ خوش‌رنگ و زیبایِ آسمانِ سبز، در برابرِ شکوهِ تو، بال و پرش را جمع کرد و در خود فرو رفت.

نکته ادبی: «چرخ اخضر» کنایه از آسمانِ فیروزه‌ای است.

جبریل ز همرهیت مانده (الله معک) ز دور خوانده

جبرئیل از همراهی با تو بازماند و از دور، آیه «خداوند با توست» را زمزمه می‌کرد.

نکته ادبی: تلمیح به آیه «الله معک» در مقامِ قربِ الهی.

میکائیلت نشانده بر سر واورده به خواجه تاش دیگر

میکائیل که دیگر هم‌تراز و خواجه‌تاشِ تو بود، حتی او هم در برابرِ عظمتِ تو سر فرود آورد.

نکته ادبی: «خواجه‌تاش» به معنای هم‌مقام یا هم‌رتبه است.

اسرافیل فتاده در پای هم نیم رهت بمانده برجای

اسرافیل نیز که در میانه راه بود، در برابرِ شکوهِ تو در پای افتاد و نتوانست ادامه دهد.

نکته ادبی: اشاره به توقف فرشتگان در معراج.

رفرف که شده رفیق راهت برده به سریر سدره گاهت

رفرف (مرکبِ آسمانی) که رفیقِ راهت شد، تو را به بلندترین جایگاهِ آسمان یعنی سدرةالمنتهی برد.

نکته ادبی: «سدره» اشاره به سدرةالمنتهی است.

چون از سر سدره بر گذشتی اوراق حدوث در نوشتی

وقتی از بالاترین نقطه (سدره) گذشتی، تمامیِ صفحات و نوشته‌های عالمِ مادی و حادث را در نوردیدی و پشت سر گذاشتی.

نکته ادبی: «حدوث» در مقابلِ قِدَم (ازلی بودن) است.

رفتی ز بساط هفت فرشی تا طارم تنگبار عرشی

از بساطِ این هفت طبقه زمین و آسمانِ مادی گذشتی تا به سقفِ برافراشته‌ی عرشِ الهی رسیدی.

نکته ادبی: «تنگبار» استعاره از سقفِ عرش.

سبوح زنان عرش پایه از نور تو کرده عرش سایه

ساکنانِ عرش، در حالِ ستایشِ حق بودند و از نورِ تو، عرش نیز سایه‌ای یافت.

نکته ادبی: «سبوح» به معنای منزه دانستنِ خداست.

از حجله عرش بر پریدی هفتاد حجاب را دریدی

از حجله‌گاهِ عرش گذشتی و هفتاد پرده و حجابِ میانِ بنده و خدا را دریدی.

نکته ادبی: اشاره به هفتاد هزار حجابِ میانِ خلق و خالق.

تنها شدی از گرانی رخت هم تاج گذاشتی و هم تخت

در آن مقام، از بارِ تعلقات و وابستگی‌های تن، تنها شدی و تاج و تختِ پادشاهیِ دنیوی را کنار نهادی.

نکته ادبی: کنایه از رهایی از خودخواهی و تعیناتِ دنیوی.

بازار جهت بهم شکستی از زحمت تحت وفوق رستی

بازارِ جهات (شش جهتِ فضایی) را در هم شکستی و از گرفتاری‌های بالا و پایین، رهایی یافتی.

نکته ادبی: اشاره به تعالی از مکان و جهت.

خرگاه برون زدی ز کونین در خیمه خاص قاب قوسین

خیمه خود را در بیرون از عالمِ دنیا و آخرت برپا کردی و به جایگاهِ ویژه و بسیار نزدیکِ «قاب قوسین» قدم نهادی.

نکته ادبی: تلمیح به آیه «قاب قوسین او ادنی».

هم حضرت ذوالجلال دیدی هم سر کلام حق شنیدی

هم به دیدارِ حضرتِ خداوندِ صاحب‌جلال نائل شدی و هم کلامِ حق را بی واسطه شنیدی.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ لقاءالله در معراج.

از غایت وهم و غور ادراک هم دیدن وهم شنودنت پاک

به دلیلِ اوجِ ادراک و فهمِ آن جایگاه، دیدن و شنیدنِ تو از هرگونه آلودگی و وهمِ بشری پاک گشت.

نکته ادبی: استعاره از شهودِ حقیقی.

درخواستی آنچه بود کامت درخواسته خاص شد به نامت

هرچه را که خواسته و آرزوی قلبی‌ات بود، درخواست کردی و آن خواسته به نامِ تو به عنوانِ مقامی خاص ثبت شد.

نکته ادبی: اشاره به اجابتِ دعا در مقامِ قرب.

از قربت حضرت الهی باز آمدی آنچنانکه خواهی

از نزدیکیِ حضرتِ الهی، چنانکه خود می‌خواستی و به شکلی که شایسته بود، بازگشتی.

نکته ادبی: اشاره به بازگشت از معراج با دستاوردهای معنوی.

گلزار شکفته از جبینت توقیع کرم در آستینت

چهره‌ات از آن دیدار چنان شکوفا شد که گویی گلزاری از نور در پیشانی‌ات روییده و فرمانِ کرم و بخشش در آستین داری.

نکته ادبی: «توقیع» فرمان یا مهرِ رسمی است.

آورده برات رستگاران از بهر چو ما گناهکاران

برای ما گناهکاران، حکمِ آزادی و براتِ رستگاری از آن عالم با خود آوردی.

نکته ادبی: «برات» سندِ آزادی و بخشش.

ما را چه محل که چون تو شاهی در سایه خود کند پناهی

ما چه جایگاهی داریم که شاهی چون تو، ما را در سایه حمایت و پناهِ خود بگیری.

نکته ادبی: تواضعِ شاعرانه.

زآنجا که تو روشن آفتابی بر ما نه شگفت اگر نتابی

از آنجا که تو خورشیدِ درخشانی هستی، تعجبی ندارد اگر نورِ تو بر ما نتابد (چرا که ما خود به واسطه تو روشنیم).

نکته ادبی: تشبیه پیامبر به خورشید.

دریای مروتست رایت خضرای نبوتست جایت

دریایِ مروت و بخشش، در پرچمِ توست و جایگاهِ تو، مقامِ نبوتِ بلندمرتبه است.

نکته ادبی: «خضرا» در اینجا به معنای سبز و بلند و آسمانی است.

شد بی تو به خلق بر مروت بر بسته تر از در نبوت

بدونِ وجودِ تو، درِ مروت بر روی خلق بسته بود و همچون درِ نبوت، راهی به سوی حق وجود نداشت.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاهِ واسطه‌گریِ پیامبر.

هر که از قدم تو سرکشیده دولت قلمیش در کشیده

هر کس که از راهِ تو سرپیچی کرد، سرنوشت و دولتِ خود را نابود ساخت و قلمِ بطلان بر زندگی‌اش کشیده شد.

نکته ادبی: کنایه از فنا و نابودیِ مخالفانِ طریقِ حق.

وان کو کمر وفات بسته بر منظره ابد نشسته

و کسی که کمرِ همت به وفاداریِ تو بسته، بر جایگاهِ ابدی و جاودان تکیه زده است.

نکته ادبی: «منظره ابد» جایگاهِ سعادتِ جاویدان.

باغ ارم از امید و بیمت جزیت ده نافه نسیمت

باغِ بهشت از امید و ترسِ تو شکل می‌گیرد و بویِ خوشِ آن، تنها ذره‌ای از عطرِ نسیمِ حضورِ توست.

نکته ادبی: «نافه» نمادِ عطرِ خوشبویِ معنوی.

ای مصعد آسمان نوشته چون گنج به خاک بازگشته

ای که به آسمان صعود کردی و اکنون همچون گنجی پنهان، دوباره به میانِ خاکیان بازگشته‌ای.

نکته ادبی: تشبیه پیامبر به گنجی که در خاک پنهان است.

از سرعت آسمان خرامی سری بگشای بر نظامی

از آنجا که سرعتِ آسمان‌نوردیِ تو بسیار است، بر نظامی (شاعر) نظری بیفکن و گره از کارش بگشای.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر (نظامی).

موقوف نقاب چند باشی در برقع خواب چند باشی

تا کی می‌خواهی در نقابِ خفا باشی و در پوششِ خواب و غفلت بمانی؟

نکته ادبی: دعوت به بیداریِ معنوی.

برخیز و نقاب رخ برانداز شاهی دو سه را به رخ درانداز

برخیز و نقاب از چهره بردار و جلوه‌ای از پادشاهیِ حقیقی را بر این جهان نشان بده.

نکته ادبی: درخواستِ فیض و کرامت.

این سفره ز پشت بار برگیر وین پرده ز روی کار برگیر

این سفره‌ی سنگینِ وابستگی‌ها را از دوش بردار و این پرده‌های تیره را از روی حقیقت کنار بزن.

نکته ادبی: کنایه از ترکِ تعلقاتِ مادی.

رنگ از دو سیه سفید بزدای ضدی ز چهار طبع بگشای

رنگِ سیاهی را از دو عالم (سفید و سیاه/روزگار) پاک کن و گره از تضادهای چهارگانه طبعِ انسانی بگشای.

نکته ادبی: اشاره به عناصرِ چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) که نمادِ مادیات هستند.

یک عهد کن این دو بی وفا را یک دست کن این چهار پا را

از این دوگانگیِ عذاب‌آور و ناپایدارِ وجودم، یگانگی بساز و چهار عنصرِ پراکنده‌یِ پیکرم را به هم پیوند بزن و یکپارچه کن.

نکته ادبی: دو بی وفا کنایه از عقل و عشق یا روح و جسم است که شاعر آن‌ها را ناپایدار می‌داند. چهار پا اشاره به چهار عنصر اصلی (آب، باد، خاک، آتش) در باور قدما دارد.

چون تربیت حیات کردی حل همه مشکلات کردی

هنگامی که تو به هستی، جان می‌بخشی و آن را می‌پروری، تمامِ گره‌ها و مشکلاتِ پیچیده‌یِ عالم برایت آسان و حل‌شدنی می‌شود.

نکته ادبی: تربیت در اینجا به معنای پرورش دادن و آفریدن است که نشان از ربوبیت الهی دارد.

زان نافه به باد بخش طیبی باشد که به ما رسد نصیبی

از آن عطرِ خوشِ رحمت و حضورِ الهی که در عالم است، ذره‌ای را به باد بسپار تا به مشامِ جانِ ما هم برسد و نصیبی از آن فیض ببریم.

نکته ادبی: نافه استعاره از عطرِ خوشِ معنوی و فیضِ الهی است که به مشامِ جان می‌رسد.

زان لوح که خواندی از بدایت در خاطر ما فکن یک آیت

از آن کتابِ تقدیر و حقیقتِ هستی که در ازل برایِ آفرینشِ جهان خواندی، نشانه‌ای بر دلِ من بنشان و حقیقتی را آشکار کن.

نکته ادبی: لوح کنایه از لوحِ محفوظ و علمِ غیبِ خداوند است که سرنوشتِ عالم بر آن نگاشته شده است.

زان صرف که یافتیش بی صرف در دفتر ما نویس یک حرف

از آن فضل و بخششِ بی‌کرانی که بی‌هیچ زحمت و به رایگان به هستی ارزانی داشتی، معرفتی نیز در دفترِ وجودِ من ثبت کن.

نکته ادبی: صرف به معنای هزینه کردن و زحمت است که اینجا در تقابل با بخششِ بی‌منتِ الهی آمده است.

بنمای به ما که ما چه نامیم وز بت گر و بت شکن کدامیم

حقیقتِ مرا بر من آشکار کن و نشان بده که در چه جایگاهی هستم؛ آیا من سازنده‌یِ بت‌های نفسانی‌ام یا شکست‌دهنده‌یِ آن‌ها؟

نکته ادبی: بت‌گر و بت‌شکن استعاره از دلبستگی‌های مادی و اراده برای رهایی از آن‌هاست.

ای کار مرا تمامی از تو نیروی دل نظامی از تو

تمامِ کارهای من و قدرتِ بیان و تواناییِ قلمم همگی از توست و هستیِ «نظامی» به لطفِ تو وابسته است.

نکته ادبی: نظامی تخلصِ شاعر است که در اینجا به عنوان هویتِ خود برای اعتراف به ناتوانی در برابر خداوند به کار برده است.

زین دل به دعا قناعتی کن وز بهر خدا شفاعتی کن

به همین دعایِ ساده و مختصرِ من اکتفا کن و با کرامتِ خود، برایِ آمرزشِ من شفاعت کن و میانجی باش.

نکته ادبی: قناعتی کن دعوت به پذیرشِ این درخواستِ کوچکِ شاعرانه است.

تا پرده ما فرو گذارند وین پرده که هست بر ندارند

تا زمانی که بر گناهان و خطاهای ما پرده می‌پوشی، کاری کن که این پوشش برداشته نشود و رسوا نشویم.

نکته ادبی: پرده در اینجا کنایه از آبروداری و لطفِ الهی است که گناهانِ بنده را می‌پوشاند.