خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۱۲۰ - طلب کردن طغرل شاه حکیم نظامی را

نظامی
چو داد اندیشه جادو دماغم ز چشم افسای این لعبت فراغم
ز هر عقلی مبارک بادم آمد طریق العقل واحد یادم آمد
شکایت گونه ای می کردم از بخت که در بازو کمانی داشتم سخت
بسی تیر از کمان افکنده بودم نشد بر هیچ کاغذ کازمودم
شکایت چون برانگیزد خروشی نماند بی بها گوهر فروشی
چنین مهدی که ماهش در نقابست ز مه بگذر سخن در آفتابست
خریدندش به چندان دلپسندی رساندندش به چرخ از سربلندی
پذیرفتند چندان ملک و مالم که باور کردنش آمد محالم
بسی چینی نورد نابریده بجز مشک از هوا گردی ندیده
همان ختلی خرام خسروانی سر افسار زر و طوق کیانی
به شریفم حدیث از گنج می رفت غلام از ده کنیز از پنج می رفت
پذیرشها نگر در کار چون ماند ستورم چون سقط شد بار چون ماند
پذیرنده چگونه رخت برداشت زمین کشته را ندروده بگذاشت
بدین افسوس می خوردم دریغی ز دم بر خویشتن چون شمع تیغی
که ناگه پیکی آمد نامه در دست به تعجیلم درودی داد و بنشست
که سی روزه سفر کن کاینک از راه به سی فرسنگی آمد موکب شاه
ترا خواهد که بیند روزکی چند کلید خویش را مگذار در بند
مثالم داد کاین توقیع شاهست همه شحنه همه تعویذ را هست
مثال شاه را بر سر نهادم سه جا بوسیدم و سر بر گشادم
فرو خواندم مر آن فرمان به فرهنگ کلیدم ز آهن آمد آهن از سنگ
به عزم خدمت شه جستم از جای در آوردم به پشت بارگی پای
برون راندم سوی صحرا شتابان گرفته رقص در کوه و بیابان
ز گوران تک ربودم در دویدن گرو بردم ز مرغان در پریدن
ز رقص ره نمی شد طبع سیرم ز من رقاص تر مرکب بزیرم
همه ره سجده می بردم قلم وار به تارک راه می رفتم چو پرگار
به هر منزل کزان ره می بردم دعای دولت شه می شنیدم
بهر چشمه که آبی تازه خوردم بشکر شه دعائی تازه کردم
نسیم دولت از هر کوه ورودی ز لطف شاه می دادم درودی
ز مشگین بوی آن حضرت بهرگام زمین در زیر من چون عنبر خام
چو بر خود رنج ره کوتاه کردم زمین بوس بساط شاه کردم
درون شد قاصد و شه را خبر کرد که چشمه بر لب دریا گذر کرد
برون آمد ز درگه حاجب خاص ز دریا داد گوهرها به غواص
مرا در بزمگاه شاه بردند عطارد را به برج ماه بردند
نشسته شاه چون تابنده خورشید به تاج کیقباد و تخت جمشید
زمین بوسش فلک را تشنه کرده مه از سرهنگ پاسش دشنه خورده
شکوه تاجش از فر جهانگیر فکنده قیروان را جامه در قیر
طرف داران ز سقسین تا سمرقند به نوبتگاه درگاهش کمربند
درش بر حمل کشورها گشاده همه در حمل بر حمل ایستاده
به دریا ماند موج نیل رنگش که در دل بود هم در هم نهنگش
سر تاج قزلشاه از سر تخت نهاده تاج دولت بر سر بخت
بهشتی بزمش از بزم بهشتی ز حوضکهای می پر کرده کشتی
کف رادش به هر کس داده بهری گهی شهری و گاهی حمل شهری
ز تیغ تنگ چشمان حصاری قدر خان را در آن در تنگباری
خروش ارغنون و ناله چنگ رسانیده به چرخ زهره آهنگ
به ریشم زن نواها بر کشیده بریشم پوش پیراهن دریده
نواها مختلف در پرده سازی نوازش متفق در جان نوازی
غزلهای نظامی را غزالان زده بر زخمهای چنگ نالان
گرفته ساقیان می بر کف دست شهنشه خورده می بدخواه شه مست
چو دادندش خبر کامد نظامی فزودش شادیی بر شادکامی
شکوه زهد من بر من نگهداشت نه زان پشمی که زاهد در کله داشت
بفرمود از میان می بر گرفتن مدارای مرا پی بر گرفتن
به خدمت ساقیان را داشت در بند به سجده مطربان را کرد خرسند
اشارت کرد کاین یک روز تا شام نظامی را شویم از رود و از جام
نوای نظم او خوشتر ز رود است سراسر قولهای او سرود است
چو خضر آمد ز باده سر بتابیم که آب زندگی با خضر یابیم
پس آنکه حاجب خاص آمد و گفت درای ای طاق با هر دانشی جفت
درون رفتم تنی لرزنده چون بید چو ذره کو گراید سوی خورشید
سر خود همچنان بر گردن خویش سرافکنده فکنده هر دو در پیش
بدان تا بوسم او را چون زمین پای چو دیدم آسمان برخاست از جای
گرفتم در کنار از دل نوازی به موری چون سلیمان کرد بازی
من از تمکین او جوشی گرفتم دو عالم را در آغوشی گرفتم
چو بر پای ایستادم گفت بنشین به سوگندم نشاند این منزلت بین
قیام خدمتش را نقش بستم چو گفت اقبال او بنشین نشستم
سخن گفتم چو دولت وقت می دید سخنهائی که دولت می پسندید
از آن بذله که رضوانش پسندد زبانی گر به گوش آرد بخندد
نصیحتها که شاهان را بشاید وصیتها کز او درها گشاید
بسی پالودهای زعفرانی به شکر خندشان دادم نهانی
گهی چون ابرشان گریه گشادم گهی چو گل نشاط خنده دادم
چنان گفتم که شاه احسنت می گفت خرد بیدار می شد جهل می خفت
سماعم ساقیان را کرده مدهوش مغنی را شه دستان فراموش
در آمد راوی و بر خواند چون در ثنائی کان بساز از گنج شد پر
حدیثم را چو خسرو گوش می کرد ز شیرینی دهن پر نوش می کرد
حکایت چون به شیرینی در آمد حدیث خسرو و شیرین بر آمد
شهنشه دست بر دوشم نهاده ز تحسین حلقه در گوشم نهاده
شکر ریزان همی کرد از عنایت حدیث خسرو و شیرین حکایت
که گوهربند بنیادی نهادی در آن صنعت سخن را داد دادی
گزارشهای بی اندازه کردی بدان تاریخ ما را تازه کردی
نه گل دارد بدین تری هوائی نه بلبل زین نوآئین تر نوائی
گشاده خواندن او بیت بر بیت رگ مفاوج را چون روغن زیت
ز طلق اندودگی کامد حریرش هم آتش دایه شد هم ز مهریرش
چه حلوا کرده ای در جوش این جیش که هر کو می خورد می گوید العیش
در آن پالوده پالوده چون شیر ز شیرینی نکردی هیچ تقصیر
عروسی را بدان شیرین سواری که بودش برقع شیرین عماری
چو بر دندان ما کردی حلالش چه دندان مزد شد با زلف و خالش
ترا هم بر من و هم بر برادر معاشی فرض شد چون شیر مادر
برادر کو شهنشاه جهان بود جهان را هم ملک هم پهلوان بود
بدان نامه که بردی سالها رنج چه دادت دست مزد از گوهر و گنج
شنیدم قرعه ای زد بر خلاصت دو پاره ده نوشت از ملک خاصت
چه گوئی آن دهت دادند یا نه مثال ده فرستادند یانه
چو دانستم که خواهد فیض دریا که گردد کار بازرگان مهیا
همان خاک خراب آباد گردد به بند افتاده ای آزاد گردد
دعای تازه ای خواندم چو بختش به گوهر بر گرفتم پای تختش
چو بر خواندم دعای دولت شاه ز بازیهای چرخش کردم آگاه
که من یاقوت این تاج مکلل نه از بهر بها بر بستم اول
دری دیدم به کیوان بر کشیده به بی مثلی جهان مثلش ندیده
برو نقشی نوشتم تا بماند دهد بر من در ودی آنکه خواند
مرا مقصود ازین شیرین فسانه دعای خسروان آمد بهانه
چو شکر خسرو آمد بر زبانم فسون شکر و شیرین چه خوانم
بلی شاه سعید از خاص خویشم پذیرفت آنچه فرمودی ز پیشم
چو بحر عمر او کشتی روان کرد مرا نه جمله عالم را زیان کرد
ولی چون هست شاهی چون تو بر جای همان شهزادگان کشور آرای
از آن پذرفتهای رغبت انگیز دگرباره شود بازار من تیز
پذیرفت آن دعا و حمد را شاه به اخلاصی که بود از دل بدو راه
چو خو با حمد و با اخلاص من کرد ده حدونیان را خص من کرد
به مملوکی خطی دادم مسلسل به توقیع قزلشاهی مسجل
که شد بخشیده این ده بر تمامی ز ما برزاد برزاد نظامی
به ملک طلق دادم بی غرامت به طلقی ملک او شد تا قیامت
کسی کاین راستی را نیست باور منش خصم و خدایش باد داور
اگر طعنی زند بر وی خسیسی بجز وحشت مباد او را انیسی
به لعنت باد تا باشد زمانه تبارش تیر لعنت را نشانه
چو کار افتاده ای را کار شد راست در گنجینه بگشاد و براراست
درونم را به تأیید الهی برونم را به خلعت های شاهی
چو از تشریف خود منشوریم داد به طاعت گاه خود دستوریم داد
شدم نزدیک شه با بخت مسعود وزو باز آمدم با تخت محمود
چنان رفتم که سوی کعبه حجاج چنان باز آمدم کاحمد ز معراج
شنیدم حاسدی زانها که دانی که دزد کیسه بر باشد نهانی
به یوسف صورتی گرگی همی زاد به لوزینه درون الماس می داد
که ای گیتی نگشته حق شناست ز بهر چیست چندینی سپاست
عروسی کاسمان بوسید پایش دهی ویرانه باشد رو نمایش؟
دهی و آنگه چه ده چون کوره تنگ که باشد طول و عرضش نیم فرسنگ
ندارد دخل و خرجش کیسه پرداز سوادش نیم کار ملک ابخاز
چنین دادم جواب حاسد خویش که نعمت خواره را کفران میندیش
چرا می باید ای سالوک نقاب در آن ویرانه افتادن چو مهتاب
بحمد من نگر حمدونیان چیست که یک حمد اینچنین به کانچنان بیست
اگر بینی در آن ده کار و کشتی مرا در هر سخن بینی بهشتی
گر او دارد ز دانه خوشه پر من آرم خوشه خوشه دانه در
گر او را ز ابر فیض آب فراتست مرا در فیض لب آب حیاتست
گر او را بیشه ای با استواریست مرا صد بیشه از عود قماریست
سپاس من نه از وجه منالست بدان وجهست کاین وجهی حلالست
و گر دارد خرابی سوی او راه خراب آباد کن بس دولت شاه
ز خرواری صدف یک دانه در به زلال اندک از طوفان پر به
نه این ده شاه عالم رای آن داشت که ده بخشد چو خدمت جای آن داشت
ولی چون ملک خرسندیم را دید ولایت در خور خواهنده بخشید
چو من خرسندم و بخشنده خشنود تو نقد بوالفضولی خرج کن زود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو داد اندیشه جادو دماغم ز چشم افسای این لعبت فراغم

زمانی که قدرتِ سحرانگیزِ تخیل و اندیشه در ذهنم پدیدار شد، از بازیچه‌ها و دلبستگی‌های این دنیایِ فانی رها و فارغ شدم.

نکته ادبی: افسای به معنایِ افسون‌گر و سحرکننده است و در اینجا استعاره از جهانِ فریبنده است.

ز هر عقلی مبارک بادم آمد طریق العقل واحد یادم آمد

از هر خردِ درخشانی، فیضی نصیبم شد و به یاد آوردم که مسیرِ حقیقت و خرد، یگانه و واحد است.

نکته ادبی: مبارک بادم، اشاره به خوش‌یمنی و بهره‌مندی از حکمت دارد.

شکایت گونه ای می کردم از بخت که در بازو کمانی داشتم سخت

از دستِ روزگار شکایتی داشتم، چرا که با وجودِ داشتنِ توانایی و استعداد (کمان)، بهره‌ای از آن نمی‌بردم.

نکته ادبی: کمان داشتن، کنایه از داشتنِ قدرتِ سخنوری و ابزارِ شاعری است.

بسی تیر از کمان افکنده بودم نشد بر هیچ کاغذ کازمودم

تیرهای بسیاری از کمانِ سخنم رها کردم (شعرها سرودم)، اما هیچ‌کدام بر هدف ننشست و نتیجه‌ای نداد.

نکته ادبی: کاذمودم به معنایِ آزمودن و امتحان کردن است.

شکایت چون برانگیزد خروشی نماند بی بها گوهر فروشی

وقتی شکایت و گلایه از سرِ ناچاری بلند شود، باعث می‌شود تا ارزشِ واقعیِ گوهرِ سخن و هنر، نادیده گرفته شود.

نکته ادبی: گوهر فروشی استعاره از عرضه کردنِ هنر و دانش است.

چنین مهدی که ماهش در نقابست ز مه بگذر سخن در آفتابست

پادشاهی که ماهِ رُخش در نقابِ پنهان است، وصفش فراتر از ماه است و باید از آفتاب برای توصیفِ درخشش او سخن گفت.

نکته ادبی: مه و آفتاب در ادبیات فارسی نمادِ زیبایی و شکوهِ مطلق هستند.

خریدندش به چندان دلپسندی رساندندش به چرخ از سربلندی

او را با اشتیاقِ فراوان پذیرفتند و به خاطرِ بزرگ‌منشی‌اش به اوجِ افتخار رساندند.

نکته ادبی: به چرخ رساندن، کنایه از عزت و مقامِ بسیار بالا دادن است.

پذیرفتند چندان ملک و مالم که باور کردنش آمد محالم

چنان ثروت و مکنتی به من بخشیدند که باور کردنِ آن نیز برایم دشوار و غیرممکن بود.

نکته ادبی: محال به معنایِ غیرممکن و خارج از عرفِ معمول است.

بسی چینی نورد نابریده بجز مشک از هوا گردی ندیده

پارچه‌های نفیسِ چینی که هنوز دوخته نشده‌اند، جز عطرِ مشک چیزی از محیطِ آنجا ندیده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به فراوانیِ نعمت و کالاهایِ گران‌بها در دربار.

همان ختلی خرام خسروانی سر افسار زر و طوق کیانی

همان اسب‌های ختایی که با خرامیدنِ شاهانه می‌روند، با دهانه‌هایی از طلا و زین‌هایِ ارزشمندِ پادشاهی آراسته بودند.

نکته ادبی: ختلی اشاره به اسب‌های نژادِ اصیلِ ختایی است.

به شریفم حدیث از گنج می رفت غلام از ده کنیز از پنج می رفت

در نزدِ بزرگان از ثروتِ بیکرانِ آنجا سخن بود؛ غلامان و کنیزانِ بسیاری در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: شریف به معنایِ بزرگ‌زاده و اشراف است.

پذیرشها نگر در کار چون ماند ستورم چون سقط شد بار چون ماند

نگاه کن که چگونه پذیرایی‌ها در آنجا ماندگار شد، تا جایی که مرکبِ من خسته شد و بار بر زمین ماند.

نکته ادبی: سقط شدن در اینجا به معنایِ از کار افتادن یا خسته شدنِ شدیدِ مرکب است.

پذیرنده چگونه رخت برداشت زمین کشته را ندروده بگذاشت

آنکه از من پذیرایی می‌کرد، چنان سرگرم بود که فرصت نکرد محصولِ زمینِ کشت‌شده‌اش را درو کند و رها کرد.

نکته ادبی: کنایه از فراوانیِ نعمت که باعثِ فراموشیِ کارهایِ معمول می‌شد.

بدین افسوس می خوردم دریغی ز دم بر خویشتن چون شمع تیغی

به خاطر این محرومیت و ناکامی، چنان اندوهگین بودم که مثلِ شمع، هستی‌ام را با تیغِ آه می‌سوزاندم.

نکته ادبی: تشبیه شاعر به شمعی که از درون آب می‌شود (اشک می‌ریزد).

که ناگه پیکی آمد نامه در دست به تعجیلم درودی داد و بنشست

در همان حال، ناگهان پیکِ نامه‌رسانی با نامه‌ای در دست رسید و با عجله به من سلامی کرد و نشست.

نکته ادبی: ورودِ پیک، نقطه عطفِ داستان و پایانِ ناامیدی است.

که سی روزه سفر کن کاینک از راه به سی فرسنگی آمد موکب شاه

گفت که باید سی روز سفر کنی، زیرا سپاهِ شاه در فاصله سی فرسنگیِ تو است.

نکته ادبی: موکبِ شاه، شکوهِ حرکتِ کاروانِ پادشاهی است.

ترا خواهد که بیند روزکی چند کلید خویش را مگذار در بند

پادشاه می‌خواهد تو را ببیند؛ پس دلیلی برای تعلل و بستنِ در بر رویِ خود نداری.

نکته ادبی: کلید در بند بودن کنایه از انزوا و خودداری از ورود به اجتماع است.

مثالم داد کاین توقیع شاهست همه شحنه همه تعویذ را هست

آن نامه، دستورِ رسمیِ پادشاه بود که همه مسئولان و نگهبانان به آن احترام می‌گذاشتند.

نکته ادبی: توقیع به معنایِ امضا و مهرِ رسمیِ شاه بر نامه است.

مثال شاه را بر سر نهادم سه جا بوسیدم و سر بر گشادم

فرمانِ شاه را بر سر گذاشتم، سه بار بوسیدم و با اشتیاق آن را گشودم.

نکته ادبی: سجده و بوسیدنِ نامه، نشانِ نهایتِ ادبِ دربار است.

فرو خواندم مر آن فرمان به فرهنگ کلیدم ز آهن آمد آهن از سنگ

وقتی فرمان را با دقت و درکِ عمیق خواندم، قدرتِ اراده‌ام چنان شد که آهن در برابرِ آن نرم گردید.

نکته ادبی: تضاد میان آهن و سنگ برای نشان دادنِ قوتِ اراده.

به عزم خدمت شه جستم از جای در آوردم به پشت بارگی پای

برایِ خدمت به شاه فوراً از جای برخاستم و سوار بر اسب شدم.

نکته ادبی: بارگی به معنایِ اسبِ تیزرو است.

برون راندم سوی صحرا شتابان گرفته رقص در کوه و بیابان

با شتاب به سوی صحرا حرکت کردم و در کوه و بیابان، گویی به رقص و پایکوبی مشغول بودم.

نکته ادبی: رقص در اینجا به معنایِ حرکتِ سریع و مشتاقانه است.

ز گوران تک ربودم در دویدن گرو بردم ز مرغان در پریدن

در دویدن از گورخر پیشی گرفتم و در پریدن بر پرندگان غلبه کردم.

نکته ادبی: اغراق در سرعتِ حرکتِ شاعر.

ز رقص ره نمی شد طبع سیرم ز من رقاص تر مرکب بزیرم

طبعِ مشتاقِ من با این حرکت آرام نمی‌گرفت و اسبِ زیر پایم از من نیز سریع‌تر بود.

نکته ادبی: تأکید بر بیقراری و شوقِ دیدار.

همه ره سجده می بردم قلم وار به تارک راه می رفتم چو پرگار

در تمامِ مسیر مانند قلم، سر به سجده و فروتن بودم و به دورِ کعبه‌گاهِ شاه می‌گشتم.

نکته ادبی: پرگار استعاره از طواف و چرخیدن به گردِ مقصود است.

به هر منزل کزان ره می بردم دعای دولت شه می شنیدم

در هر منزلی که توقف می‌کردم، دعا برایِ سلامت و دولتِ شاه را می‌شنیدم.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنایِ بخت و اقبالِ نیک است.

بهر چشمه که آبی تازه خوردم بشکر شه دعائی تازه کردم

از هر چشمه‌ای که آبِ گوارا می‌نوشیدم، به شکرانه‌ی وجودِ شاه، دعای خیری می‌کردم.

نکته ادبی: سپاسگزاری و پیوند دادنِ هر پدیده‌ی طبیعی به وجودِ شاه.

نسیم دولت از هر کوه ورودی ز لطف شاه می دادم درودی

نسیمِ خوشبختی از هر کوهی که می‌گذشتم، به لطفِ شاه، درودی برایم به همراه داشت.

نکته ادبی: انسان‌انگاریِ طبیعت که گویا با شاعر همراه شده‌اند.

ز مشگین بوی آن حضرت بهرگام زمین در زیر من چون عنبر خام

از عطرِ خوشِ آن درگاه، گویی زمین زیر پایم مانند عنبرِ خوشبو بود.

نکته ادبی: استعاره‌یِ بویِ مشگین برایِ شکوهِ دربار.

چو بر خود رنج ره کوتاه کردم زمین بوس بساط شاه کردم

وقتی سختیِ راه را بر خود هموار کردم، به درگاهِ شاه رسیدم تا زمین‌بوس کنم.

نکته ادبی: زمین‌بوسِ بساطِ شاه، تشریفاتِ معمولِ درگاه‌بوسی.

درون شد قاصد و شه را خبر کرد که چشمه بر لب دریا گذر کرد

قاصد به درون رفت و به شاه خبر داد که چشمه‌یِ فضل و هنر (شاعر) به ساحلِ دریایِ جودِ تو رسیده است.

نکته ادبی: استعاره‌ی دریا برایِ دربارِ شاه.

برون آمد ز درگه حاجب خاص ز دریا داد گوهرها به غواص

حاجبِ مخصوص از درگاه بیرون آمد و گوهرِ هنر را از من گرفت و به دریایِ سخاوتِ شاه برد.

نکته ادبی: غواص استعاره از پذیرنده و درک‌کننده هنرِ شاعر است.

مرا در بزمگاه شاه بردند عطارد را به برج ماه بردند

مرا به مجلسِ جشنِ شاه بردند، جایی که شاعرِ بزرگ، نزدِ خورشیدِ پادشاهی رسیده بود.

نکته ادبی: عطارد نمادِ دبیری و شاعری است که در جوارِ ماهِ پادشاهی قرار می‌گیرد.

نشسته شاه چون تابنده خورشید به تاج کیقباد و تخت جمشید

پادشاه مانند خورشیدِ درخشان، با تاجِ کیقباد و بر تختِ جمشید نشسته بود.

نکته ادبی: ارجاع به اسطوره‌هایِ کیانی و جمشید برای بزرگ‌نماییِ شکوهِ شاه.

زمین بوسش فلک را تشنه کرده مه از سرهنگ پاسش دشنه خورده

زمین‌بوسِ او چنان مقامی داشت که فلک را تشنه‌یِ دیدارش کرده بود و ماه از عظمتِ پاسبانانِ او زخمی بر تن داشت.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در عظمتِ شاه.

شکوه تاجش از فر جهانگیر فکنده قیروان را جامه در قیر

شکوهِ تاجِ او از فر و جلالِ جهان‌گیری‌اش چنان بود که قیروان را نیز در تیرگی فرو می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به عظمتِ سلطنت.

طرف داران ز سقسین تا سمرقند به نوبتگاه درگاهش کمربند

ساکنانِ تمامِ سرزمین‌ها از سقسین تا سمرقند، به نوبت منتظرِ اجازه ورود به درگاهش بودند.

نکته ادبی: نشان دادنِ گستره‌یِ نفوذِ شاه.

درش بر حمل کشورها گشاده همه در حمل بر حمل ایستاده

درِ خانه‌اش به رویِ کشورها گشوده است و همه مشتاقانه در انتظارِ نگاهِ او هستند.

نکته ادبی: استعاره‌ی حمل (برج حمل) برایِ نشان دادنِ تقارن و کثرت.

به دریا ماند موج نیل رنگش که در دل بود هم در هم نهنگش

قدرتِ او مانند دریایی مواج و نیل‌گون است که هم بخشنده است و هم در دلِ خود نهنگی خطرناک برای دشمن دارد.

نکته ادبی: تضاد میان لطف و قهر در شخصیتِ شاه.

سر تاج قزلشاه از سر تخت نهاده تاج دولت بر سر بخت

تاجِ قیزیل‌شاه بر سرِ تخت چنان می‌درخشید که گویی تاجِ دولتِ بختِ بلندِ اوست.

نکته ادبی: تشخیصِ تاج و نسبت دادنِ آن به بختِ شاه.

بهشتی بزمش از بزم بهشتی ز حوضکهای می پر کرده کشتی

مجلسِ او مانند بهشت بود؛ کشتی‌هایی از شراب در حوضچه‌هایِ بزم شناور بود.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تجملِ خیره‌کننده.

کف رادش به هر کس داده بهری گهی شهری و گاهی حمل شهری

کفِ بخشنده‌یِ او به هر کس سهمی می‌داد؛ گاهی شهری و گاهی ثروتی عظیم.

نکته ادبی: اشاره به سخاوتِ بی‌حدِ شاه.

ز تیغ تنگ چشمان حصاری قدر خان را در آن در تنگباری

از تیغِ تیزِ نگهبانان، دشمنانِ تنگ‌چشم در حصارِ تنگِ خویش گرفتار بودند.

نکته ادبی: تنگ‌چشم کنایه از حسود و دشمن.

خروش ارغنون و ناله چنگ رسانیده به چرخ زهره آهنگ

صدایِ موسیقیِ ارغنون و چنگ، چنان بلند بود که نوایش به آسمان و زهره رسیده بود.

نکته ادبی: زهره در اسطوره، نوازنده‌یِ فلک است.

به ریشم زن نواها بر کشیده بریشم پوش پیراهن دریده

نواها چنان دلکش بود که نوازندگان از شدتِ شور و حال، گریبان دریدند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ وجد و سماع در مجلس.

نواها مختلف در پرده سازی نوازش متفق در جان نوازی

نواهایِ موسیقی گوناگون بود، اما همه در لذت‌بخش بودن و نوازشِ جان هماهنگ بودند.

نکته ادبی: تأکید بر نظم و هماهنگیِ هنری.

غزلهای نظامی را غزالان زده بر زخمهای چنگ نالان

غزل‌هایِ نظامی را زیبارویان، با سازِ چنگ می‌خواندند و می‌نواختند.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به شهرتِ اشعارِ شاعر.

گرفته ساقیان می بر کف دست شهنشه خورده می بدخواه شه مست

ساقی‌ها شراب در دست داشتند و پادشاه، مست از قدرت و باده، دشمنان را مغلوب کرده بود.

نکته ادبی: تصویرِ پادشاه در اوجِ اقتدار و لذت.

چو دادندش خبر کامد نظامی فزودش شادیی بر شادکامی

وقتی به شاه خبر دادند که نظامی رسیده است، شادیِ او دوچندان شد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌یِ ارادتِ شاه به شاعر.

شکوه زهد من بر من نگهداشت نه زان پشمی که زاهد در کله داشت

شکوهِ زهدِ من نزدِ شاه محفوظ بود و او به آن پشمینه‌پوشیِ ظاهریِ زاهدانِ ریاکار توجهی نداشت.

نکته ادبی: تأکید بر ارزشِ زهدِ درونی در برابرِ ظاهرِ فریبنده.

بفرمود از میان می بر گرفتن مدارای مرا پی بر گرفتن

فرمان داد تا موانع را از پیش پایم بردارند و راه را برای نزدیک شدنِ من به او هموار سازند.

نکته ادبی: می در اینجا به معنای راه و مسیر است. ترکیبِ می بر گرفتن کنایه از هموار کردنِ راهِ ملاقات است.

به خدمت ساقیان را داشت در بند به سجده مطربان را کرد خرسند

ساقیان را برای خدمت آماده کرد و با نوازش و احترام، مطربان را خشنود ساخت.

نکته ادبی: در بند داشتن در اینجا به معنای آماده‌باش نگاه داشتن برای خدمت است.

اشارت کرد کاین یک روز تا شام نظامی را شویم از رود و از جام

اشاره کرد که امروز تا غروب، تمام توجه و وقتِ خود را صرفِ شنیدنِ شعر و همراهی با نظامی خواهم کرد.

نکته ادبی: رود و جام در اینجا نمادِ ابزارِ طرب و مجالسِ عیش است که کنایه از فرصتِ غنیمت شمردنِ حضور شاعر است.

نوای نظم او خوشتر ز رود است سراسر قولهای او سرود است

نوایِ شعرِ او از صدای سازِ موسیقی دلنشین‌تر است و تمامِ سخنانش همچون سرودهای آهنگین و زیباست.

نکته ادبی: قول در اینجا به معنای سخنِ موزون و شعر است.

چو خضر آمد ز باده سر بتابیم که آب زندگی با خضر یابیم

چون خضر (راهنمایِ راه) به نزدِ ما آمد، بیایید از باده‌نوشی دست بکشیم، چرا که با بودنِ او، آبِ زندگانی را یافته‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به خضر نبی و آب حیات دارد که کنایه از خردمندی و حضورِ فیض‌بخشِ شاعر است.

پس آنکه حاجب خاص آمد و گفت درای ای طاق با هر دانشی جفت

سپس حاجبِ مخصوصِ شاه نزدِ من آمد و گفت: ای کسی که وجودت با دانش و هنر آراسته است، وارد شو.

نکته ادبی: درای به معنای وارد شو (امر) است. طاق در اینجا کنایه از فردی ممتاز و بی‌همتاست.

درون رفتم تنی لرزنده چون بید چو ذره کو گراید سوی خورشید

در حالی که از هیبتِ شکوهِ پادشاه چون بید می‌لرزیدم، به سوی او رفتم؛ درست مانند ذره‌ای که به سمتِ خورشید جذب می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه لرزش به بید و حرکتِ عاشقانه به ذره و خورشید، نشان‌دهنده تضاد میانِ جایگاهِ شاه و شاعر است.

سر خود همچنان بر گردن خویش سرافکنده فکنده هر دو در پیش

سرم را به نشانه احترام و تواضع بر گردنِ خویش نگه داشته بودم و هر دو چشمم را به زمین دوخته بودم.

نکته ادبی: سرافکنده کنایه از ادب و خضوع کامل در برابرِ قدرت است.

بدان تا بوسم او را چون زمین پای چو دیدم آسمان برخاست از جای

قصد داشتم بر پایِ او بوسه زنم، اما وقتی چشمم به چهره‌ی آسمانیِ او افتاد، او با بزرگواری از جای برخاست.

نکته ادبی: آسمان در اینجا استعاره از مقامِ شامخِ پادشاه است که برخاستنِ او نشانه تکریمِ شاعر است.

گرفتم در کنار از دل نوازی به موری چون سلیمان کرد بازی

مرا در آغوش گرفت و با مهربانی دلجویی کرد؛ همان‌گونه که سلیمان با موری (مورچه) با لطف و مرحمت رفتار کرد، او نیز با من چنین کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان و مور است که نشان‌دهنده تواضعِ حاکم در برابرِ فرودستان است.

من از تمکین او جوشی گرفتم دو عالم را در آغوشی گرفتم

من از وقار و شکوهِ او چنان شور و حالی یافتم که گویی تمامِ جهان را در آغوش گرفته‌ام.

نکته ادبی: تمکین به معنای وقار و جایگاهِ استوار است.

چو بر پای ایستادم گفت بنشین به سوگندم نشاند این منزلت بین

وقتی ایستادم، به من گفت بنشین؛ او با سوگندِ خود مرا نشاند و این میزان از تکریم، نشان‌دهنده جایگاهِ بلندِ من نزدِ اوست.

نکته ادبی: منزلت در اینجا به معنای مقام و رتبه است.

قیام خدمتش را نقش بستم چو گفت اقبال او بنشین نشستم

در ابتدا برای خدمتِ او ایستاده بودم، اما چون به خواستِ او امر به نشستن شد، فرمان بردم و نشستم.

نکته ادبی: نقش بستن کنایه از اراده کردن و آماده شدن است.

سخن گفتم چو دولت وقت می دید سخنهائی که دولت می پسندید

سخن گفتم؛ چون زمانه را مساعد دیدم، مطالبی را بر زبان آوردم که موردِ پسندِ حکومت باشد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای اقبال، بخت و حاکمیت است.

از آن بذله که رضوانش پسندد زبانی گر به گوش آرد بخندد

از آن سخنانِ لطیف و شیرینی که رضوان (نگهبان بهشت) می‌پسندد، چنان گفتم که اگر کسی بشنود، بی‌اختیار می‌خندد.

نکته ادبی: بذله به معنای سخنِ لطیف و نکته‌سنجانه است.

نصیحتها که شاهان را بشاید وصیتها کز او درها گشاید

پند و اندرزهایی که شایسته‌ی پادشاهان است و توصیه‌هایی که چون کلیدی درهای بسته را می‌گشاید.

نکته ادبی: درها گشاید کنایه از حلِ مشکلات و گشایشِ کارهاست.

بسی پالودهای زعفرانی به شکر خندشان دادم نهانی

بسیاری از معانیِ ناب و ارزشمند را در قالبِ سخنِ شیرین، پنهانی به او تقدیم کردم.

نکته ادبی: پالوده زعفرانی استعاره از سخنِ پرمغز و خالص است.

گهی چون ابرشان گریه گشادم گهی چو گل نشاط خنده دادم

گاه با بیانِ غم‌ها آن‌ها را به گریه واداشتم و گاه با سخنِ شادی‌بخش، همچون شکوفاییِ گل، آن‌ها را خنداندم.

نکته ادبی: تضادِ گریه و خنده برای نشان دادنِ تسلطِ شاعر بر فنونِ بیان است.

چنان گفتم که شاه احسنت می گفت خرد بیدار می شد جهل می خفت

چنان سخنوری کردم که شاه مدام مرا تحسین می‌کرد؛ خرد و دانایی در مجلس بیدار و نادانی و جهل خاموش شد.

نکته ادبی: جهل خفتن کنایه از رفعِ نادانی و حاکمیتِ عقل است.

سماعم ساقیان را کرده مدهوش مغنی را شه دستان فراموش

سخنانِ من ساقیان را حیرت‌زده کرد و شاه چنان محوِ گفتارِ من بود که موسیقیِ نوازندگان را فراموش کرد.

نکته ادبی: مغنی در اینجا به معنای موسیقی‌دان و نوازنده است.

در آمد راوی و بر خواند چون در ثنائی کان بساز از گنج شد پر

راویِ داستان وارد شد و چنان ثناگویی کرد که گویی گنجینه‌ای از جواهراتِ گرانبها را گشوده است.

نکته ادبی: چون در خواندن کنایه از بیانِ سخنانِ ارزشمند و درخشان است.

حدیثم را چو خسرو گوش می کرد ز شیرینی دهن پر نوش می کرد

هنگامی که پادشاه سخنانِ مرا می‌شنید، از شیرینیِ آن گویی کامش پر از نوش و عسل می‌شد.

نکته ادبی: شیرینیِ کلام استعاره از بلاغت و زیباییِ شعر است.

حکایت چون به شیرینی در آمد حدیث خسرو و شیرین بر آمد

وقتی حکایت به بخش‌های شیرین رسید، داستانِ عشقِ خسرو و شیرین آغاز شد.

نکته ادبی: اشاره به نامِ منظومه خسرو و شیرین است.

شهنشه دست بر دوشم نهاده ز تحسین حلقه در گوشم نهاده

پادشاه دستِ محبت بر دوشم نهاد و با تشویق و تحسین، مرا مفتخر کرد.

نکته ادبی: حلقه در گوش نهادن کنایه از وفاداری و تسلیمِ هنری است.

شکر ریزان همی کرد از عنایت حدیث خسرو و شیرین حکایت

او با مهربانی، حکایتِ خسرو و شیرین را با زبانی شیرین بازگو می‌کرد.

نکته ادبی: شکر ریزان کنایه از بیانِ لطیف و دلنشین است.

که گوهربند بنیادی نهادی در آن صنعت سخن را داد دادی

او گفت که تو بنیانی استوار و گرانبها ساختی و در این صنعتِ سخنوری، حقِ مطلب را ادا کردی.

نکته ادبی: گوهربند کنایه از ساختارِ مستحکم و ارزشمندِ شعر است.

گزارشهای بی اندازه کردی بدان تاریخ ما را تازه کردی

داستان‌ها را به شکلی بی‌نظیر بازگو کردی و با این تاریخ‌نگاری، یادِ ما را تازه کردی.

نکته ادبی: تازگی یاد کنایه از جاودانگی نام است.

نه گل دارد بدین تری هوائی نه بلبل زین نوآئین تر نوائی

نه گل چنین طراوتی دارد و نه بلبل چنین نوایِ نویی که تو در شعر آورده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به سرآمد بودنِ شعرِ شاعر نسبت به زیبایی‌های طبیعت است.

گشاده خواندن او بیت بر بیت رگ مفاوج را چون روغن زیت

خواندنِ بیت به بیتِ اشعارت، همچون مرهمی نرم، رگ‌هایِ جان را نوازش می‌دهد.

نکته ادبی: روغن زیت استعاره از نرمی و لطافتِ کلام است.

ز طلق اندودگی کامد حریرش هم آتش دایه شد هم ز مهریرش

آن‌قدر شعرِ تو لطیف است که هم چون آتش گرم است و هم چون دایه مهربان، جان را می‌پرورد.

نکته ادبی: حریر استعاره از نرمیِ سخن است.

چه حلوا کرده ای در جوش این جیش که هر کو می خورد می گوید العیش

چه حلوا و معجونِ شیرینی در این اشعار پخته‌ای که هر کس می‌چشد، از لذت فریادِ زندگی سر می‌دهد.

نکته ادبی: العیش کنایه از لذتِ بردن از زندگی است.

در آن پالوده پالوده چون شیر ز شیرینی نکردی هیچ تقصیر

در این اثر، چنان ظرافتی به کار برده‌ای که از هیچ کوششی برای شیرین کردنِ آن دریغ نکردی.

نکته ادبی: تقصیر نکردن به معنایِ کامل و بی‌نقص انجام دادن است.

عروسی را بدان شیرین سواری که بودش برقع شیرین عماری

تو چون عروسی زیبا، این داستان را با شیرینیِ تمام به تصویر کشیدی.

نکته ادبی: برقع شیرین عماری کنایه از پوششِ زیبایی است که بر چهره‌ی کلام کشیده شده است.

چو بر دندان ما کردی حلالش چه دندان مزد شد با زلف و خالش

وقتی آن را برای ما بر زبان آوردی، مزدِ این کار را با توصیفِ زیبایی‌هایِ معشوق (زلف و خال) گرفتی.

نکته ادبی: دندان مزد کنایه از بهره‌مندی از ثمره سخن است.

ترا هم بر من و هم بر برادر معاشی فرض شد چون شیر مادر

بر من و برادرِ من، واجب است که تأمینِ معاشِ تو را همچون شیرِ مادر، حلال و لازم بدانیم.

نکته ادبی: شیر مادر کنایه از حقِ مسلم و واجبِ مالی است.

برادر کو شهنشاه جهان بود جهان را هم ملک هم پهلوان بود

آن برادر که پادشاهِ جهان بود، هم ملک‌دار بود و هم پهلوان و جنگاورِ بی‌همتا.

نکته ادبی: مراعاتِ نظیر میانِ ملک و پهلوان.

بدان نامه که بردی سالها رنج چه دادت دست مزد از گوهر و گنج

برای آن نامه‌ای که سال‌ها رنجِ نوشتنش را کشیدی، چه دستمزدی از طلا و جواهر به تو دادند؟

نکته ادبی: رنج بردن کنایه از سختیِ کارِ هنری است.

شنیدم قرعه ای زد بر خلاصت دو پاره ده نوشت از ملک خاصت

شنیده‌ام که قرعه‌یِ بخشش به نامِ تو افتاد و دو بخش از روستاهایِ خاصِ حکومتی را به تو واگذار کرد.

نکته ادبی: ده نوشتن کنایه از واگذاریِ زمین و حقوقِ مالی است.

چه گوئی آن دهت دادند یا نه مثال ده فرستادند یانه

بگو ببینم آن روستا را به تو دادند یا خیر؟ فرمانِ مالکیتِ آن به دستت رسید یا نه؟

نکته ادبی: مثال در اینجا به معنای فرمان و حکم است.

چو دانستم که خواهد فیض دریا که گردد کار بازرگان مهیا

چون دانستم که پادشاه می‌خواهد مانندِ دریایی بخشنده عمل کند تا کارِ این بازرگانِ هنر (شاعر) سامان یابد.

نکته ادبی: فیضِ دریا استعاره از بخشندگیِ بیکرانِ پادشاه است.

همان خاک خراب آباد گردد به بند افتاده ای آزاد گردد

همان سرزمینِ خراب و ویران، آباد خواهد شد و آن کسی که در بندِ فقر و مشکل است، آزاد می‌شود.

نکته ادبی: خاک خراب آباد کنایه از روستایِ واگذار شده است.

دعای تازه ای خواندم چو بختش به گوهر بر گرفتم پای تختش

دعایِ خیری برایِ اقبالِ بلندِ او خواندم و با ایمانی راسخ، در پایِ تختش کرنش کردم.

نکته ادبی: به گوهر بر گرفتن پایِ تخت، کنایه از ارادتِ خالصانه است.

چو بر خواندم دعای دولت شاه ز بازیهای چرخش کردم آگاه

وقتی دعایِ دوامِ پادشاهیِ او را خواندم، از بازی‌ها و تغییراتِ روزگار نیز او را آگاه کردم.

نکته ادبی: بازی‌های چرخ استعاره از ناپایداریِ دنیاست.

که من یاقوت این تاج مکلل نه از بهر بها بر بستم اول

به او گفتم که من این یاقوتِ ارزشمندِ شعر را، نه برای کسبِ ثروت و بها، بلکه از سرِ اخلاص سرودم.

نکته ادبی: تاجِ مکلل استعاره از اثرِ هنریِ فاخر است.

دری دیدم به کیوان بر کشیده به بی مثلی جهان مثلش ندیده

گوهری دیدم که به آسمان رسیده بود و جهان در بی‌مانندی، نظیرِ آن را به خود ندیده بود.

نکته ادبی: کیوان نمادِ اوج و بلندی است.

برو نقشی نوشتم تا بماند دهد بر من در ودی آنکه خواند

بر آن نقشِ کلام زدم تا باقی بماند و هر کس آن را بخواند، برای من دعا کند.

نکته ادبی: در و دی به معنای دعا و پاداشِ معنوی است.

مرا مقصود ازین شیرین فسانه دعای خسروان آمد بهانه

هدفِ من از این داستانِ شیرین، فقط بهانه‌ای بود تا برایِ پادشاهان دعا کنم.

نکته ادبی: بهانه در اینجا به معنای دست‌آویزِ نیکو برای بیانِ هدفِ اصلی است.

چو شکر خسرو آمد بر زبانم فسون شکر و شیرین چه خوانم

وقتی نامِ پادشاهِ بزرگ (خسرو) بر زبانم جاری می‌شود، دیگر چه نیازی به افسون و سحرِ کلام دارم؟

نکته ادبی: شکر استعاره از نامِ شیرینِ پادشاه است.

بلی شاه سعید از خاص خویشم پذیرفت آنچه فرمودی ز پیشم

بله، پادشاهِ بزرگ از نزدیکانِ خویش مرا برگزید و آنچه را پیشتر فرموده بود، پذیرفت.

نکته ادبی: خاص در اینجا به معنای نزدیکان و مقربانِ درگاه است.

چو بحر عمر او کشتی روان کرد مرا نه جمله عالم را زیان کرد

وقتی کشتیِ عمرِ او به دریای ابدیت پیوست، نه تنها من، بلکه تمامِ جهان در فقدانش زیان دید.

نکته ادبی: بحر عمر استعاره از زندگی است که با مرگ، کشتیِ حیات به پایان می‌رسد.

ولی چون هست شاهی چون تو بر جای همان شهزادگان کشور آرای

اما چون پادشاهی همچون تو بر تخت نشسته است و آن شاهزادگانِ کشورگشا نیز حضور دارند،

نکته ادبی: شاهزادگان کشورآرای، کنایه از درباریان و بزرگانِ صاحب‌نامی است که در محضر شاه حضور دارند.

از آن پذرفتهای رغبت انگیز دگرباره شود بازار من تیز

از آن رو که پذیرشِ تو با رغبت و میل همراه بود، رونق و اعتبارِ من دوباره اوج خواهد گرفت.

نکته ادبی: بازارِ کسی تیز شدن، کنایه از رواج یافتن کار و بالا رفتنِ اعتبار و منزلت اجتماعی است.

پذیرفت آن دعا و حمد را شاه به اخلاصی که بود از دل بدو راه

شاه، آن دعا و ستایش را با اخلاصی که از دل برآمده بود و به دل راه یافت، پذیرفت.

نکته ادبی: اشاره به ارتباط قلبی و صدقِ نیت در ستایشِ ممدوح.

چو خو با حمد و با اخلاص من کرد ده حدونیان را خص من کرد

از وقتی که با ستایشِ من و اخلاصِ همراه آن خو گرفت، آن جماعتِ 'حمدونیان' را دشمنِ من کرد.

نکته ادبی: حمدونیان به گروهی خاص یا قبیله‌ای اشاره دارد که احتمالا رقیب شاعر بوده‌اند.

به مملوکی خطی دادم مسلسل به توقیع قزلشاهی مسجل

سندی رسمی و محکم برای مالکیتِ آن ملک، با مهرِ خاصِ قزل‌شاه به من عطا کرد.

نکته ادبی: توقیع، به معنای نشان و امضای پادشاه بر احکام است؛ قزل‌شاه نام یا لقب پادشاه است.

که شد بخشیده این ده بر تمامی ز ما برزاد برزاد نظامی

که این ده به تمامی بخشیده شد، از جانبِ ما برزادِ نظامی (نام شاعر).

نکته ادبی: این بیت گواهی‌نامه رسمیِ بخششِ ملک است.

به ملک طلق دادم بی غرامت به طلقی ملک او شد تا قیامت

آن را به عنوان ملکِ مطلق و بی‌قید و شرط و بدون پرداخت مالیات (غرامت) بخشیدم تا تا ابد ملک او باشد.

نکته ادبی: ملکِ طلق، اصطلاح فقهی و حقوقی به معنای مالِ خالص و آزاد از هرگونه حقِ غیر است.

کسی کاین راستی را نیست باور منش خصم و خدایش باد داور

کسی که این حقیقتِ آشکار را باور نکند، خدا و من هر دو دشمنِ او خواهیم بود.

نکته ادبی: تحدی و مبارزه‌طلبیِ شاعر در برابر شکاکان.

اگر طعنی زند بر وی خسیسی بجز وحشت مباد او را انیسی

اگر فردِ فرومایه‌ای بخواهد طعنه‌ای بزند، جز تنهایی و وحشت، همدمی نداشته باشد.

نکته ادبی: دعای بد برای بدخواهان، نشانه شدتِ خشم شاعر از حسادتِ آنان.

به لعنت باد تا باشد زمانه تبارش تیر لعنت را نشانه

تا دنیا باقی است، ننگ و لعنت بر او باد و نسلش هدفِ تیرِ بدگویی و نفرین باشد.

نکته ادبی: نفرینِ مبالغه‌آمیز برای طرد کردنِ بدگویان.

چو کار افتاده ای را کار شد راست در گنجینه بگشاد و براراست

وقتی کارِ حاجت‌مندی سامان یافت، گنجینه‌ی فضل گشوده شد و آراستگی پدید آمد.

نکته ادبی: اشاره به گشایش امور پس از دریافتِ صله و لطفِ شاه.

درونم را به تأیید الهی برونم را به خلعت های شاهی

درونم را با تاییدِ خداوند و ظاهرم را با خلعت‌ها و هدایای شاهانه آراستم.

نکته ادبی: توازنِ میانِ عنایتِ الهی و بخششِ شاه.

چو از تشریف خود منشوریم داد به طاعت گاه خود دستوریم داد

چون با فرمانِ شاه به من حکمِ مالکیت داد، به جایگاهِ عبادت و قربِ خود راه داد.

نکته ادبی: منشور، فرمانِ کتبیِ شاه است.

شدم نزدیک شه با بخت مسعود وزو باز آمدم با تخت محمود

با بختِ بلند به نزد شاه رفتم و با شکوهِ شاهانه (تخت محمود) بازگشتم.

نکته ادبی: اشاره به افزایشِ مرتبه و ثروت پس از دیدار.

چنان رفتم که سوی کعبه حجاج چنان باز آمدم کاحمد ز معراج

چنان به سوی او رفتم که حاجیان به کعبه می‌روند و چنان بازگشتم که گویی پیامبر از معراج بازگشت.

نکته ادبی: تشبیه ارادت به زیارتِ خانه خدا و بازگشتِ پرفیض و سرشار از کرامت.

شنیدم حاسدی زانها که دانی که دزد کیسه بر باشد نهانی

از همان حاسدانی که می‌شناسی، شنیدم که مانند دزدِ کیسه‌بر به صورت پنهانی کار می‌کند.

نکته ادبی: حاسد به کسی گفته می‌شود که دزدِ پنهانیِ اعتبارِ دیگران است.

به یوسف صورتی گرگی همی زاد به لوزینه درون الماس می داد

او که چهره‌ای چون یوسفِ زیبا دارد اما درونش گرگی درنده است و در شیرینی، زهرِ الماس می‌ریزد.

نکته ادبی: استعاره از ظاهرِ فریبنده و باطنِ مخرب (ظاهرِ یوسفی و باطنِ گرگی).

که ای گیتی نگشته حق شناست ز بهر چیست چندینی سپاست

آن حسود می‌گفت: ای کسی که حقایقِ دنیا را نشناخته‌ای، این همه ستایشِ تو برای چیست؟

نکته ادبی: آغازِ نقدِ حسودانه بر کارِ شاعر.

عروسی کاسمان بوسید پایش دهی ویرانه باشد رو نمایش؟

عروسی که آسمان بر پایش بوسه می‌زند (به کنایه از جایگاهی عالی)، چرا باید نصیبش روستایی ویران باشد؟

نکته ادبی: تحقیرِ هدیه (روستا) در نظرِ فردِ مادی‌گرا.

دهی و آنگه چه ده چون کوره تنگ که باشد طول و عرضش نیم فرسنگ

دهی که آن‌قدر تنگ و کوچک است که همچون کوره است و طول و عرضش نیم فرسنگ هم نیست.

نکته ادبی: بزرگ‌نماییِ حقارتِ ملک توسطِ حسود.

ندارد دخل و خرجش کیسه پرداز سوادش نیم کار ملک ابخاز

نه درآمدی دارد و نه خرجی و مساحتش حتی نیمی از کارِ ولایتِ آبخاز نیست.

نکته ادبی: ملکِ آبخاز کنایه از سرزمینی پهناور و آباد است.

چنین دادم جواب حاسد خویش که نعمت خواره را کفران میندیش

به آن حاسدِ خویش چنین پاسخ دادم که به نعمت‌خواره‌ای چون تو، کفرانِ نعمت روا نیست.

نکته ادبی: پاسخِ شاعر به رویکردِ مادیِ حسود.

چرا می باید ای سالوک نقاب در آن ویرانه افتادن چو مهتاب

ای کسی که در نقابِ سالوسی پنهانی، چرا باید مانند مهتاب به آن ویرانه بیفتی؟

نکته ادبی: خطاب به فردِ ریاکار که ادعای زهد دارد اما به مالِ دنیا حریص است.

بحمد من نگر حمدونیان چیست که یک حمد اینچنین به کانچنان بیست

به ستایشِ من بنگر و ببین حمدونیان چیست که یک ستایشِ من، از صد تای آنان بهتر است.

نکته ادبی: تفاخرِ شاعر به قدرتِ کلام و شاعری‌اش.

اگر بینی در آن ده کار و کشتی مرا در هر سخن بینی بهشتی

اگر در آن ده، کار و کشاورزی می‌بینی، در هر سخنِ من بهشتی جاودان می‌بینی.

نکته ادبی: ترجیحِ عالمِ شعر و هنر بر عالمِ مادی.

گر او دارد ز دانه خوشه پر من آرم خوشه خوشه دانه در

اگر او از دانه‌ها، خوشه گندم می‌گیرد، من از هر کلمه‌ام دانه‌های جواهر می‌چینم.

نکته ادبی: کنایه از ارزشِ ابدیِ کلامِ شاعر در برابرِ محصولاتِ زودگذرِ کشاورزی.

گر او را ز ابر فیض آب فراتست مرا در فیض لب آب حیاتست

اگر او از ابر فیض، آب فرات دارد، من از لبِ سخن، آبِ حیات دارم.

نکته ادبی: مقایسه آبِ زمینی با آبِ حیات (کلام).

گر او را بیشه ای با استواریست مرا صد بیشه از عود قماریست

اگر او بیشه‌ای استوار دارد، من صد بیشه از عودِ قماری (نادر و گرانبها) دارم.

نکته ادبی: عودِ قماری استعاره از سخنِ ناب و ارزشمند است.

سپاس من نه از وجه منالست بدان وجهست کاین وجهی حلالست

سپاسِ من از روی مال نیست، بلکه از آن جهت است که این مال، حلال است.

نکته ادبی: تاکید بر مشروعیت و حلال بودنِ صله‌ی شاه.

و گر دارد خرابی سوی او راه خراب آباد کن بس دولت شاه

اگر راهی به سوی خرابی دارد، باز هم به واسطه دولتِ شاه، آبادان خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ پادشاه در آبادانی.

ز خرواری صدف یک دانه در به زلال اندک از طوفان پر به

یک دانه مروارید از خرواری صدف بهتر است و اندکی آبِ زلال از طوفانی سهمگین ارزشمندتر است.

نکته ادبی: ارزشِ کیفیت بر کمیت.

نه این ده شاه عالم رای آن داشت که ده بخشد چو خدمت جای آن داشت

این ده را شاهِ عالم به این خاطر نبخشید که ده بدهد، بلکه به خاطرِ خدمتی که شایسته بود، اهدا کرد.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه هدیه، دستمزدِ کارِ شایسته است.

ولی چون ملک خرسندیم را دید ولایت در خور خواهنده بخشید

اما چون قناعتِ مرا دید، ولایتی بخشید که در خورِ من باشد.

نکته ادبی: پاداشِ اخلاقیِ شاعر.

چو من خرسندم و بخشنده خشنود تو نقد بوالفضولی خرج کن زود

حال که من خرسندم و شاهِ بخشنده راضی است، تو ای آدمِ فضول، فکرِ خود را خرجِ این بیهودگی‌ها نکن.

نکته ادبی: پایانِ کلام و طردِ بدگویان با لحنی قاطع.