خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۱۱۹ - اندرز و ختم کتاب

نظامی
نظامی هان و هان تا زنده باشی چنان خواهم چنان کافکنده باشی
نه بینی در که دریاپرور آمد از افتادن چگونه بر سر آمد
چو دانه گر بیفتی بر سر آیی چو خوشه سر مکش کز پا درایی
مدارا کن که خوی چرخ تند است به همت رو که پای عمر کند است
هوا مسموم شد با گرد می ساز دوا معدوم شد با درد می ساز
طبیب روزگار افسون فروش است چو زراقان ازان ده رنگ پوش است
گهی نیشی زند کاین نوش اعضاست گه آرد ترشیی کاین دفع صفراست
علاج الرأس او انجیدن گوش دم الاخوین او خون سیاوش
بدین مرهم جراحت بست نتوان بدین دارو ز علت رست نتوان
چو طفل انگشت خود میمز در این مهد ز خون خویش کن هم شیر و هم شهد
بگیر آیین خرسندی ز انجیر که هم طفلست و هم پستان و هم شیر
بر این رقعه که شطرنج زیانست کمینه بازیش بین الرخانست
دریغ آن شد که در نقش خطرناک مقابل می شود رخ با رخ خاک
درین خیمه چه گردی بند بر پای گلو را زین طنابی چند بگشای
برون کش پای ازین پاچیله تنگ که کفش تنگ دارد پای را لنگ
قدم درنه که چون رفتی رسیدی همان پندار کاین ده را ندیدی
اگر عیشی است صد تیمار با اوست و گر برگ گلی صد خار با اوست
به تلخی و به ترشی شد جوانی به صفرا و به سودا زندگانی
به وقت زندگی رنجور حالیم که با گرگان وحشی در جوالیم
به وقت مرگ با صد داغ حرمان ز گرگان رفت باید سوی کرمان
ز گرگان تا به کرمان راه کم نیست ز ما تا مرگ موئی نیز هم نیست
سری داریم و آن سرهم شکسته به حسرت بر سر زانو نشسته
سری کو هیبت جلاد بیند صواب آن شد که بر زانو نشیند
ولایت بین که ما را کوچگاهست ولایت نیست این زندان و چاهست
ز گرمائی چو آتش تاب گیریم جگر درتری بر فاب گیریم
چو موئی برف ریزد پر بریزیم همه در موی دام و دد گریزیم
بدین پا تا کجا شاید رسیدن بدین پر تا کجا شاید پریدن
ستم کاری کنیم آنگه بهر کار زهی مشتی ضعیفان ستمکار
کسی کو بر پر موری ستم کرد هم از ماری قفای آن ستم خورد
به چشم خویش دیدم در گذرگاه که زد بر جان موری مرغکی راه
هنوز از صید منقارش نپرداخت که مرغی دیگر آمد کار او ساخت
چو بد کردی مباش ایمن ز آفات که واجب شد طبیعت را مکافات
سپهر آیینه عدلست و شاید که هرچ آن از تو بیند وا نماید
منادی شد جهان را هر که بد کرد نه با جان کسی با جان خود کرد
مگر نشنیدی از فراش این راه که هر کو چاه کند افتاد در چاه
سرای آفرینش سرسری نیست زمین و آسمان بی داوری نیست
هران سنگی که دریائی و کانیست در او دری و یاقوتی نهانیست
چو عیسی هر که درد توتیائی ز هر بیخی کند دارو گیائی
چو ما را چشم عبرت بین تباهست کجا دانیم کاین گل یا گیاهست
گرفتم خود که عطار وجودی تو نیز آخر بسوزی گر چه عودی
و گر خود علم جالینوس دانی چو مرگ آمد به جالینوس مانی
چو عاجز وار باید عاقبت مرد چه افلاطون یونانی چه آن کرد
همان به کاین نصیحت یاد گیریم که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم
ز محنت رست هر کو چشم دربست بدین تدبیر طوطی از قفس رست
اگر با این کهن گرگ خشن پوست به صد سوگند چون یوسف شوی دوست
لبادت را چنان بر گاو بندد که چشمی گرید و چشمیت خندد
چه پنداری کز اینسان هفتخوانی بود موقوف خونی و استخوانی
بدین قاروره تا چند آبریزی بدین غربال تا کی خاک بیزی
نخواهد ماند آخر جاودانه در این نه مطبخ این یک چارخانه
چو وقت آید که وقت آید به آخر نهانیها کنند از پرده ظاهر
نه بینی گرد ازین دوران که بینی جز آن قالب که در قلبش نشینی
ازین جا توشه بر کانجا علف نیست در اینجا جو که آنجا جز صدف نیست
درین مشکین صدفهای نهانی بسا درها که بینی ارمغانی
نو آیین پرده ای بینی دلاویز نوای او نوازشهای نو خیز
کهن کاران سخن پاکیزه گفتند سخن بگذار مروارید سفتند
سخنهای کهن زالی مطراست و گر زال زر است انگار عنقاست
درنگ روزگار و گونه گرد کند رخسار مروارید را زرد
نگویم زر پیشین نو نیرزد چو دقیانوس گفتی جو نیرزد
گذشت از پانصد و هفتاد شش سال نزد بر خط خوبان کس چنین خال
چو دانستم که دارد هر دیاری ز مهر من عروسی در کناری
طلسم خویش را از هم گسستم بهر بیتی نشانی باز بستم
بدان تا هر که دارد دیدنم دوست ببیند مغز جانم را در این پوست
اگر من جان محجوبم تن اینست و گر یوسف شدم پیراهن اینست
عروسی را که فروش گل نپوشد اگر پوشد ز چشم از دل نپوشد
همه پوشیده ای با ماست ظاهر چو گفتی خضر خضر آنجاست حاضر
نظامی نیز کاین منظومه خوانی حضورش در سخن یابی عیانی
نهان کی باشد از تو جلوه سازی که در هر بیت گوید با تو رازی
پس از صد سال اگر گوئی کجا او زهر بیتی ندا خیزد که ها او
چو کرم قز شدم از کرده خویش به ریشم بخشم ار برگی کنم ریش
حرامم باد اگر آبی خورم خام حلالی بر نیارم پخته از کام
نخسبم شب که گنجی بر نسنجم دری بی قفل دارد کان کنجم
زمین اصلیم در بردن رنج که از یک جو پدید آرم بسی گنج
ز دانه گر خورم مشتی به آغاز دهم وقت درودن خرمنی باز
بران خاکی هزاران آفرین بیش که مشتی جو خورد گنجی کند پیش
کسی کو بر نظامی می برد رشک نفس بی آه بیند دیده بی اشک
بیا گو شب ببین کان کندنم را نه کان کندن ببین جان کندنم را
بهر در کز دهن خواهم برآورد زنم پهلو به پهلو چند ناورد
به صد گرمی بسوزانم دماغی به دست آرم به شب ها شب چراغی
فرستم تا ترازو دار شاهان جوی چندم فرستد عذرخواهان
خدایا حرف گیران در کمینند حصاری ده که حرفم را نه بینند
سخن بی حرف نیک و بد نباشد همه کس نیک خواهد خود نباشد
ولی آن کز معانی با نصیبست بداند کاین سخن طرزی غریبست
اگر شیری غریبان را میفکن غریبان را سگان باشند دشمن
بسا منکر که آمد تیغ در مشت مرا زد تیغ و شمع خویش را کشت
بسا گویا که با من گشت خاموش درازیش از زبان آمد سوی گوش
چو عیسی بر دو زانو پیش بنشست خری با چارپا آمد فرادست
چه باک از طعنه خاکی و آبی چو دارم درع زرین آفتابی
گر از من کوکبی شمعی برافروخت کس از من آفتابی در نیاموخت
که گر در راه خود یک ذره دیدم به صد دستش علم بالا کشیدم
و گر سنگی دهن در کاس من زد دری شد چون که در الماس من زد
تحمل بین که بینم هندوی خویش چو ترکانش جنیبت می کشم پیش
گه آن بی پرده را موزون کنم ساز گه این گنجشک راگویم زهی باز
ز هر زاغی بجز چشمی نجویم به هر زیفی جز احسنتی نگویم
به گوشی جام تلخیها کنم نوش به دیگر گوش دارم حلقه در گوش
نگهدارم به چندین اوستادی چراغی را درین طوفان بادی
ز هر کشور که برخیزد چراغی دهندش روغنی از هر ایاغی
ور اینجا عنبرین شمعی دهد نور ز باد سردش افشانند کافور
بشکر زهر می باید چشیدن پس هر نکته دشنامی شنیدن
من ازدامن چو دریا ریخته در گریبانم ز سنگ طعنه ها پر
کلوخ انداخته چون خشت در آب کلوخ اندازیی ناکرده دریاب
دهان خلق شیرین از زبانم چو زهر قاتل از تلخی دهانم
چو گاوی در خراس افکنده پویان همه ره دانه ریز و دانه جویان
چو برقی کو نماید خنده خوش غریق آب و می سوزد در آتش
نه گنجی ای دل از ماران چه نالی که از ماران نباشد گنج خالی
چو طاوس بهشت آید پدیدار بجای حلقه دربانی کند مار
بدین طاوس ماران مهره باشند که طاوسان و ماران خواجه تاشند
نگاری اکدشست این نقش دمساز پدر هندو و مادر ترک طناز
مسی پوشیده زیر کیمیائی غلط گفتم که گنجی و اژدهائی
دری در ژرف دریائی نهاده چراغی بر چلیپائی نهاده
تو در بردار و دریا را رها کن چراغ از قبله ترسا جدا کن
مبین کاتشگهی را رهنمونست عبارت بین که طلق اندود خونست
عروسی بکر بین با تخت و با تاج سرو بن بسته در توحید و معراج

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

نظامی هان و هان تا زنده باشی چنان خواهم چنان کافکنده باشی

ای نظامی، بسیار مراقب و هوشیار باش که در تمام طول زندگی، چنان زیست کنی که گویی افتاده‌ای (متواضع و خاکسار هستی)، چرا که حقیقتِ زندگی در افتادگی است.

نکته ادبی: تکرار 'هان' برای تأکید و هشدار است و 'کافکنده باشی' اشاره به مقام تواضع و فروتنی دارد.

نه بینی در که دریاپرور آمد از افتادن چگونه بر سر آمد

آیا ندیده‌ای که مروارید وقتی در دریا پنهان و در اعماق است، قدر می‌بیند اما وقتی از دریا به بیرون می‌افتد و عیان می‌شود، چگونه به سرنوشتِ ناگواری دچار می‌شود؟

نکته ادبی: 'دریاپرور' کنایه از غنا و عزتِ درونی و پنهان است.

چو دانه گر بیفتی بر سر آیی چو خوشه سر مکش کز پا درایی

مانند دانه باش که وقتی در خاک فرو می‌رود، رشد می‌کند و به بار می‌نشیند، اما مانند خوشه گندم نباش که وقتی به کمال می‌رسد، سرکشی و تکبر می‌کند و در نهایت از پا در می‌آید و چیده می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان 'دانه' (تواضع) و 'خوشه' (تکبر) برای نشان دادن دو مسیرِ عاقبت‌به‌خیری و سقوط است.

مدارا کن که خوی چرخ تند است به همت رو که پای عمر کند است

در برابرِ مشکلات با ملایمت رفتار کن که خوی روزگار خشن است و با همت پیش برو که عمر کوتاه است و فرصت اندک.

نکته ادبی: 'چرخ تند' کنایه از بی‌وفایی و سرعتِ گذر ایام است.

هوا مسموم شد با گرد می ساز دوا معدوم شد با درد می ساز

روزگار تباه و مسموم شده است، پس با ناملایمات بساز؛ درمان‌ها بی‌اثر شده‌اند، پس با دردهایت مدارا کن.

نکته ادبی: 'دوا معدوم شد' استعاره از بی‌فایده بودنِ چاره‌جویی‌های سطحی در برابر سرنوشت است.

طبیب روزگار افسون فروش است چو زراقان ازان ده رنگ پوش است

پزشکِ زمانه، خود فریبکار و ظاهر‌ساز است و مانند دغل‌بازان، رنگ‌های مختلف به خود می‌گیرد تا مردم را بفریبد.

نکته ادبی: 'زراقان' به معنای فریبکاران و حیلت‌سازان است.

گهی نیشی زند کاین نوش اعضاست گه آرد ترشیی کاین دفع صفراست

گاهی چنان نیش می‌زند که گویی درمانِ توست و گاهی چنان تلخی (ترشی) ایجاد می‌کند که ادعای برطرف کردنِ صفرا و بیماری دارد.

نکته ادبی: اشاره به تناقض‌گویی‌های زمانه که هر بلایی را با توجیهِ منفعت به انسان تحمیل می‌کند.

علاج الرأس او انجیدن گوش دم الاخوین او خون سیاوش

درمانِ سردردِ او، گوش بریدن است و داروی خونش، خون سیاوش (که افسانه‌ای است)، یعنی درمان‌های او بی‌ربط و غیرواقعی است.

نکته ادبی: 'دم الاخوین' و 'خون سیاوش' نام‌های دارویی قدیمی هستند که اینجا برای طنز و نقدِ حماقت پزشکانِ زمانه به کار رفته است.

بدین مرهم جراحت بست نتوان بدین دارو ز علت رست نتوان

با این مرهم‌های دروغین، نمی‌توان زخمِ عمیقِ روح را بست و با این داروها، نمی‌توان از رنج‌های زندگی رهایی یافت.

نکته ادبی: 'علت' در اینجا به معنای بیماری و رنجِ روحی است.

چو طفل انگشت خود میمز در این مهد ز خون خویش کن هم شیر و هم شهد

در این گهواره دنیا، مانند کودکی که انگشت خود را می‌مکد، به خودت تکیه کن و از داشته‌های وجودیِ خویش، هم شیرِ گوارا و هم شهدِ شیرین بساز.

نکته ادبی: توصیه به عزتِ نفس و بی‌نیازی از خلق.

بگیر آیین خرسندی ز انجیر که هم طفلست و هم پستان و هم شیر

مانند انجیر، آیینِ خرسندی و بی‌نیازی را بیاموز که خود به تنهایی هم طفل است (درونش) و هم پستان و هم شیر (رویش).

نکته ادبی: استعاره از خودکفایی و قناعت.

بر این رقعه که شطرنج زیانست کمینه بازیش بین الرخانست

در این صفحه شطرنج که همه‌اش زیان است، کمترین حرکتِ آن، برخوردِ رخ‌ها با یکدیگر است.

نکته ادبی: 'رخ' در اینجا هم مهره شطرنج است و هم کنایه از چهره‌های انسانی که درگیرِ بازیِ روزگارند.

دریغ آن شد که در نقش خطرناک مقابل می شود رخ با رخ خاک

دریغ که در این بازی خطرناک، سرانجام چهره‌های انسان‌ها با خاکِ گور روبرو می‌شود.

نکته ادبی: تداعیِ مرگ و فنای انسان در بازیِ سرنوشت.

درین خیمه چه گردی بند بر پای گلو را زین طنابی چند بگشای

در این دنیای موقت (خیمه)، چرا به دنیا دلبسته و پای‌بند شده‌ای؟ گلویت را از این طنابِ دلبستگی‌ها رها کن.

نکته ادبی: 'بند بر پای' کنایه از تعلقات دنیوی است.

برون کش پای ازین پاچیله تنگ که کفش تنگ دارد پای را لنگ

پایت را از این کفشِ تنگِ دنیا بیرون بکش، زیرا کفشِ تنگ باعث لنگ شدنِ پا می‌شود.

نکته ادبی: 'پاچیله' نوعی کفش است و استعاره از محدودیت‌های مادی زندگی.

قدم درنه که چون رفتی رسیدی همان پندار کاین ده را ندیدی

قدم پیش بگذار و سفر را آغاز کن که وقتی راهی شدی، به مقصد می‌رسی؛ همان‌طور که انگار اصلا این دنیا را ندیده بودی.

نکته ادبی: دعوت به عبور از تعلقات و نادیده گرفتنِ دنیای فانی.

اگر عیشی است صد تیمار با اوست و گر برگ گلی صد خار با اوست

اگر لذتی در دنیا هست، صدها غم همراه آن است و اگر برگِ گلی (زیبایی) وجود دارد، صدها خار در کنارش نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ آمیختگیِ شادی و رنج در جهان مادی.

به تلخی و به ترشی شد جوانی به صفرا و به سودا زندگانی

جوانی ما با سختی و تندیِ طبع گذشت و تمامِ زندگی‌مان به بیماری‌های روحی و جسمی سپری شد.

نکته ادبی: 'صفرا' و 'سودا' اشاره به اخلاط چهارگانه طب قدیم دارد که نمادِ بیماری‌های مزاجی و روحی است.

به وقت زندگی رنجور حالیم که با گرگان وحشی در جوالیم

در زمانه حیات، حالی رنجور داریم زیرا درست مانند این است که در کیسه‌ای با گرگانِ وحشی هم‌نشین باشیم.

نکته ادبی: تشبیه جامعه و اطرافیانِ بدخواه به گرگ.

به وقت مرگ با صد داغ حرمان ز گرگان رفت باید سوی کرمان

هنگام مرگ که با صدها حسرت و داغِ محرومیت همراه است، باید از میان این گرگ‌ها به سوی کرمان (کنایه از سرای دیگر یا مقصد نهایی) برویم.

نکته ادبی: 'گرگان' به معنای دنیای پرخطر و 'کرمان' مقصدی نمادین است.

ز گرگان تا به کرمان راه کم نیست ز ما تا مرگ موئی نیز هم نیست

فاصله از گرگان تا کرمان زیاد است، اما فاصله ما تا مرگ حتی به اندازه یک مو هم نیست.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادنِ نزدیکیِ مرگ.

سری داریم و آن سرهم شکسته به حسرت بر سر زانو نشسته

سرهایی داریم که آن هم شکسته و افسرده است و با حسرت بر سرِ زانو نشسته‌ایم.

نکته ادبی: 'سر بر زانو نهادن' نشانه نهایتِ غم و اندوه است.

سری کو هیبت جلاد بیند صواب آن شد که بر زانو نشیند

سری که با هیبتِ جلاد (مرگ) روبرو می‌شود، بهترین کار این است که از ترس، بر زانو بنشیند.

نکته ادبی: پذیرشِ ناگزیریِ مرگ.

ولایت بین که ما را کوچگاهست ولایت نیست این زندان و چاهست

این دنیا را ببین که تنها جایگاهی برای کوچ کردن است؛ اینجا وطن نیست، بلکه زندان و چاهی است که در آن افتاده‌ایم.

نکته ادبی: توصیفِ ناپایداری دنیا.

ز گرمائی چو آتش تاب گیریم جگر درتری بر فاب گیریم

در گرمایِ سوزانِ مشکلات، گرم می‌شویم و جگرمان از شدتِ درد می‌سوزد.

نکته ادبی: 'فاب' به معنای جگر و کنایه از شدتِ التهاب و رنج است.

چو موئی برف ریزد پر بریزیم همه در موی دام و دد گریزیم

وقتی موهایمان سفید شد (برف ریزد)، از زندگی دست می‌کشیم و مانند شکار، از چنگالِ دد و دام (خطرات) فرار می‌کنیم.

نکته ادبی: 'برف ریزد' کنایه از پیری و سپیدیِ مو است.

بدین پا تا کجا شاید رسیدن بدین پر تا کجا شاید پریدن

با این پایِ ناتوان تا کجا می‌توان رفت و با این پرهایِ ضعیف تا کجا می‌توان پرواز کرد؟

نکته ادبی: نقدِ ناتوانیِ بشر در برابر عظمتِ تقدیر.

ستم کاری کنیم آنگه بهر کار زهی مشتی ضعیفان ستمکار

ما که خود گروهی ضعیف و ناتوانیم، مرتکبِ ستم می‌شویم؛ شگفتا از این همه بی‌خردی!

نکته ادبی: تضاد میانِ 'ضعیف' بودن و 'ستمکار' بودن.

کسی کو بر پر موری ستم کرد هم از ماری قفای آن ستم خورد

کسی که بر بالِ موری ستم روا داشت، سرانجام از دستِ ماری (دشمن) همان ستم را تحمل کرد.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ کارما و بازگشتِ عمل.

به چشم خویش دیدم در گذرگاه که زد بر جان موری مرغکی راه

به چشمِ خود در گذرگاه دیدم که پرنده‌ای، مورچه‌ای را شکار کرد.

نکته ادبی: شروعِ یک روایتِ تمثیلی برای اثباتِ بازتابِ عمل.

هنوز از صید منقارش نپرداخت که مرغی دیگر آمد کار او ساخت

آن پرنده هنوز از شکارِ مورچه فارغ نشده بود که پرنده دیگری آمد و کارِ او را ساخت.

نکته ادبی: تکرارِ چرخه ستم در طبیعت.

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات که واجب شد طبیعت را مکافات

وقتی بدی کردی، از مصیبت‌ها در امان نباش که طبیعتِ عالم، مکافات را واجب کرده است.

نکته ادبی: تأکید بر جبری بودنِ بازتابِ اعمال.

سپهر آیینه عدلست و شاید که هرچ آن از تو بیند وا نماید

آسمان مانند آیینه‌ای برای عدل است و شایسته است که هرچه از تو ببیند، همان را به سوی تو بازتاب دهد.

نکته ادبی: استعاره از بازتابِ رفتارِ انسان در کائنات.

منادی شد جهان را هر که بد کرد نه با جان کسی با جان خود کرد

در جهان ندایی بلند شد که هرکس ستم کرد، در واقع نه به دیگری، بلکه به جانِ خودش ضربه زده است.

نکته ادبی: بیانِ یک حقیقتِ اخلاقی درباره ماهیتِ ستم.

مگر نشنیدی از فراش این راه که هر کو چاه کند افتاد در چاه

مگر از پیشینیان نشنیدی که هرکس برای دیگری چاهی بکند، خودش در آن سقوط می‌کند؟

نکته ادبی: ضرب‌المثلی کهن در قالبِ شعر.

سرای آفرینش سرسری نیست زمین و آسمان بی داوری نیست

دنیا بی‌حکمت و سرسری آفریده نشده است و این زمین و آسمان خالی از داوری و عدالت نیست.

نکته ادبی: تأکید بر وجودِ نظم و عدل در هستی.

هران سنگی که دریائی و کانیست در او دری و یاقوتی نهانیست

هر سنگی که در دریا یا معدن است، در درونِ خود مرواریدی یا یاقوتی پنهان دارد.

نکته ادبی: استعاره از وجودِ استعدادهای درونی در هر انسانی.

چو عیسی هر که درد توتیائی ز هر بیخی کند دارو گیائی

هرکس که مانند حضرت عیسی، داروی بینایی (توتیا) داشته باشد، از هر گیاهی درمانی می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بصیرت و عرفان.

چو ما را چشم عبرت بین تباهست کجا دانیم کاین گل یا گیاهست

اما چون چشمِ عبرت‌بینِ ما خراب است، تشخیص نمی‌دهیم که این حقیقتِ اصیل است یا تنها علفی بی‌ارزش.

نکته ادبی: نقدِ ناآگاهیِ انسان.

گرفتم خود که عطار وجودی تو نیز آخر بسوزی گر چه عودی

فرض کن که تو وجودی ارزشمند مانند عطری، سرانجام تو نیز مانند عود در آتشِ روزگار خواهی سوخت.

نکته ادبی: اشاره به فنایِ همه موجودات.

و گر خود علم جالینوس دانی چو مرگ آمد به جالینوس مانی

حتی اگر به اندازه جالینوس (پزشک بزرگ) علم داشته باشی، وقتی مرگ فرا برسد، مانند او ناتوان و مغلوب می‌شوی.

نکته ادبی: بیانِ قدرتِ مطلقِ مرگ بر دانشِ بشری.

چو عاجز وار باید عاقبت مرد چه افلاطون یونانی چه آن کرد

چون سرانجام باید عاجزانه مرگ را پذیرفت، دیگر فرقی نمی‌کند افلاطون باشی یا انسانی عادی؛ همه به یک سرنوشت دچارند.

نکته ادبی: برابریِ همه در برابر مرگ.

همان به کاین نصیحت یاد گیریم که پیش از مرگ یک نوبت بمیریم

بهترین کار این است که این نصیحت را یاد بگیریم که پیش از مرگِ حقیقی، یک بار نفسِ خود را بکشیم (بمیریم).

نکته ادبی: اشاره به 'موتوا قبل ان تموتوا'.

ز محنت رست هر کو چشم دربست بدین تدبیر طوطی از قفس رست

هرکس چشم از دنیا بست، از رنج نجات یافت؛ همان‌طور که طوطی با خود را به مردن زدن، از قفس آزاد شد.

نکته ادبی: اشاره به حکایتِ طوطی و بازرگان برای رهایی از تعلقات.

اگر با این کهن گرگ خشن پوست به صد سوگند چون یوسف شوی دوست

اگر با این دنیایِ پیرِ سنگدل (که مانند گرگی است) حتی با سوگندهایِ فراوان هم دوست شوی، باز هم از تو دست برنمی‌دارد.

نکته ادبی: 'کهن گرگ' استعاره از دنیا است.

لبادت را چنان بر گاو بندد که چشمی گرید و چشمیت خندد

دنیا تو را چنان در بند می‌کشد که با یک چشم گریان شوی و با چشم دیگر خندان، یعنی تو را بازی می‌دهد.

نکته ادبی: نقدِ مکر و حیله‌گریِ دنیا.

چه پنداری کز اینسان هفتخوانی بود موقوف خونی و استخوانی

فکر می‌کنی این آزمون‌های دشوارِ زندگی، فقط به خاطرِ مشتی خون و استخوان است؟

نکته ادبی: پرسشی برای توجه به حقیقتِ معنوی زندگی.

بدین قاروره تا چند آبریزی بدین غربال تا کی خاک بیزی

با این ظرفِ شکسته‌ (بدن) تا کی می‌خواهی آب حمل کنی و با این غربال تا کی می‌خواهی خاک بیزی؟

نکته ادبی: نقدِ بیهودگیِ تلاش برای لذت‌های مادی.

نخواهد ماند آخر جاودانه در این نه مطبخ این یک چارخانه

در این دنیا که مانند آشپزخانه‌ای موقت است، هیچ‌کس جاودانه نمی‌ماند.

نکته ادبی: 'چارخانه' کنایه از عالمِ عناصر چهارگانه و ناپایداریِ دنیا.

چو وقت آید که وقت آید به آخر نهانیها کنند از پرده ظاهر

وقتی زمانِ پایانِ کار فرا برسد، تمامِ حقیقت‌های پنهان، آشکار و عیان خواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر حق‌الناس و عاقبت‌نگری.

نه بینی گرد ازین دوران که بینی جز آن قالب که در قلبش نشینی

در این دوران به دنبال چیزهای بی‌ارزش و سطحی مباش؛ بلکه در پیِ یافتنِ حقیقتی باش که در عمق و قلبِ این سخنان نهفته است.

نکته ادبی: تشبیه ضمنیِ دوران به معدن و کلام به جواهر.

ازین جا توشه بر کانجا علف نیست در اینجا جو که آنجا جز صدف نیست

در این دنیا برای آخرت یا کمالِ خویش توشه جمع کن، چرا که در آن سرا، فرصتِ تلاش نیست؛ اینجا کارِ نیک بکار که در آنجا جز نتیجه‌ی اعمال چیزی نیست.

نکته ادبی: تضاد میان دنیا (محلِ کاشت) و آخرت (محلِ برداشت).

درین مشکین صدفهای نهانی بسا درها که بینی ارمغانی

در این صدف‌های پنهان (واژگانِ عمیق)، درهای گران‌بهایی از حکمت و ذوق نهفته است که به عنوان ارمغان تقدیم تو می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از کلمات به صدف و معانیِ بلند به مروارید.

نو آیین پرده ای بینی دلاویز نوای او نوازشهای نو خیز

پرده‌ای جدید و سبکِ نوینی از سخن می‌بینی که بسیار دل‌انگیز است و آهنگِ آن نوازش‌گرِ جان‌های تازه و مشتاق است.

نکته ادبی: اشاره به نوآوریِ نظامی در سبکِ منظومه‌سرایی.

کهن کاران سخن پاکیزه گفتند سخن بگذار مروارید سفتند

سخن‌سرایانِ بزرگِ گذشته، حرف‌های پاکیزه‌ای زدند؛ اما تو از سخنِ صرف بگذر و به دنبالِ مرواریدِ (محتوای ارزشمند) آن باش که آنان سفته‌اند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه سخنِ بدونِ معنا، ارزشِ ماندگار ندارد.

سخنهای کهن زالی مطراست و گر زال زر است انگار عنقاست

سخنانِ کهن، اگر ارزشمند باشند، مانند پیرزنی آراسته و زیبا هستند؛ و اگر در اصالت و نایابی مانندِ طلا باشند، گویی سیمرغِ افسانه‌ای‌اند.

نکته ادبی: ایهام در واژه «زال» که هم به معنی پیرزن است و هم به معنی سخنِ کهن.

درنگ روزگار و گونه گرد کند رخسار مروارید را زرد

گذرِ زمان و تغییرِ روزگار، می‌تواند حتی درخششِ مروارید را نیز کم کند و آن را زرد و فرسوده نماید.

نکته ادبی: کنایه از تأثیرِ فرساینده‌ی گذرِ عمر بر زیبایی‌های ظاهری و مادی.

نگویم زر پیشین نو نیرزد چو دقیانوس گفتی جو نیرزد

نمی‌گویم هر سخنِ قدیمی بی‌ارزش است، اما اگر سخنی مانندِ داستانِ اصحابِ کهف (دقیانوس) قدیمی و فرسوده شده باشد، دیگر پشیزی نمی‌ارزد.

نکته ادبی: اشاره‌ی تلمیحی به داستان دقیانوس برای نشان دادن قدمتِ بیش از حد و بی‌ارزش شدن.

گذشت از پانصد و هفتاد شش سال نزد بر خط خوبان کس چنین خال

از آن زمان (دورانِ کهن) پانصد و هفتاد و شش سال گذشته است و تا به حال هیچ‌کس نتوانسته است این‌گونه زیباترین مفاهیم را بر پیشانیِ شعر بنشاند.

نکته ادبی: افتخار به سبکِ نوآورانه در زمانِ خود.

چو دانستم که دارد هر دیاری ز مهر من عروسی در کناری

وقتی دانستم که در هر سرزمینی، برایِ شعرهای من مخاطبان و مشتاقانِ فراوانی وجود دارند.

نکته ادبی: تشبیه مخاطبان به عروس که در هر گوشه منتظرِ دیدارِ شاعر هستند.

طلسم خویش را از هم گسستم بهر بیتی نشانی باز بستم

طلسمِ سکوت و خلوتِ خود را شکستم و برای هر بیت، نشان و نشانه‌ای از جانِ خود قرار دادم.

نکته ادبی: استعاره از خلقِ اثر به شکستنِ طلسم.

بدان تا هر که دارد دیدنم دوست ببیند مغز جانم را در این پوست

این کار را کردم تا هر کسی که دوست دارد مرا بشناسد، بتواند حقیقتِ وجود و مغزِ جانِ مرا در پوسته‌ی این کلمات ببیند.

نکته ادبی: تضاد میان پوست (ظاهرِ کلام) و مغز (معنای باطنی).

اگر من جان محجوبم تن اینست و گر یوسف شدم پیراهن اینست

اگر من جانی هستم که در پرده‌ی تن پنهانم، این کلمات همان تن هستند؛ و اگر مانندِ یوسفِ زیبا هستم، این شعر همان پیراهنی است که مرا نمایان می‌کند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و پیراهنِ او برای توصیفِ تجلیِ جان در شعر.

عروسی را که فروش گل نپوشد اگر پوشد ز چشم از دل نپوشد

اگر آن عروسِ حقیقت، لباسِ گل‌گونِ استعاره و زیبایی را نپوشد، حتی اگر لباسِ دیگری داشته باشد، از چشمِ دل پنهان می‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر ضرورتِ آرایه‌های ادبی در انتقالِ معنا.

همه پوشیده ای با ماست ظاهر چو گفتی خضر خضر آنجاست حاضر

همه چیز در اشعارِ ما پوشیده و باطنی است؛ همان‌طور که وقتی نامِ خضر را می‌آوری، گویی خودِ خضر در آنجا حاضر است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ کلام در احضارِ مفاهیم.

نظامی نیز کاین منظومه خوانی حضورش در سخن یابی عیانی

ای خواننده! وقتی این منظومه را می‌خوانی، حضورِ نظامی را به وضوح در تک‌تکِ سخنانش درک می‌کنی.

نکته ادبی: تأکید بر پیوندِ ناگسستنیِ مؤلف و اثر.

نهان کی باشد از تو جلوه سازی که در هر بیت گوید با تو رازی

چگونه ممکن است جلوه‌گریِ من از تو پنهان بماند، در حالی که در هر بیت، رازی از جانم را با تو در میان می‌گذارم؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای اثباتِ حضورِ همیشگیِ شاعر.

پس از صد سال اگر گوئی کجا او زهر بیتی ندا خیزد که ها او

اگر حتی صد سال بعد بپرسی نظامی کجاست؟ از درونِ هر بیتِ این شعر، صدایی برمی‌خیزد که پاسخ می‌دهد: او همین‌جاست (زنده است).

نکته ادبی: جاودانگیِ هنرمند در سایه‌ی اثرِ هنری.

چو کرم قز شدم از کرده خویش به ریشم بخشم ار برگی کنم ریش

مانندِ کرمِ ابریشم از کرده‌ی خود (تلاشِ بسیار) به تنگ آمدم، و اگر ریشِ خود را به خاطرِ این کار بکنم (از شدتِ رنج)، حق دارم.

نکته ادبی: استعاره از سخت‌کوشیِ شاعر به کرمِ ابریشم که از درونِ خود تَن می‌تند.

حرامم باد اگر آبی خورم خام حلالی بر نیارم پخته از کام

بر من حرام باد که کلامِ خام و ناسنجیده بگویم؛ هرگز کلامی را از دهان بیرون نمی‌آورم مگر اینکه پخته و سنجیده باشد.

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ دقت در انتخابِ کلمات.

نخسبم شب که گنجی بر نسنجم دری بی قفل دارد کان کنجم

شب‌ها نمی‌خوابم تا گنجِ سخنی را نسنجم؛ گنجینه‌ی من دری دارد که بی‌قفل است (راهش برای همگان باز است).

نکته ادبی: اشاره به تلاشِ شبانه‌روزی برای اعتلایِ سخن.

زمین اصلیم در بردن رنج که از یک جو پدید آرم بسی گنج

زمینِ وجودِ من، برای رنج کشیدن است؛ زیرا از اندک‌مایه‌ای (یک جو)، گنجینه‌ای عظیم از کلمات می‌آفرینم.

نکته ادبی: کنایه از ارزش‌آفرینیِ هنری.

ز دانه گر خورم مشتی به آغاز دهم وقت درودن خرمنی باز

اگر در آغازِ کار، مشتی دانه (مفهوم اولیه) بکارم، در وقتِ درو (هنگامِ نهایی کردنِ شعر)، خرمنی از معانیِ عالی برداشت می‌کنم.

نکته ادبی: تمثیلِ کشاورزی برایِ فرایندِ خلقِ اثر.

بران خاکی هزاران آفرین بیش که مشتی جو خورد گنجی کند پیش

هزاران آفرین بر آن خاکی (ذهنی) که اگر اندک بذری بگیرد، گنجینه‌ای بزرگ از سخن پیشکش می‌کند.

نکته ادبی: ستایشِ قدرتِ ذهنِ خلاق.

کسی کو بر نظامی می برد رشک نفس بی آه بیند دیده بی اشک

کسی که به جایگاهِ نظامی رشک می‌برد، نه می‌تواند نفسِ بی‌آه (آرامش) داشته باشد و نه دیده‌ای که از اشکِ حسرت خالی بماند.

نکته ادبی: تأثیرِ حسادت بر آرامشِ روانیِ حسود.

بیا گو شب ببین کان کندنم را نه کان کندن ببین جان کندنم را

بیا و شب‌ها جان‌کندنِ مرا ببین که چگونه سخن را می‌کاوم؛ نه فقط نتیجه‌ی کار (کان‌کندن)، بلکه رنجِ درونیِ مرا نظاره کن.

نکته ادبی: تفاوت میانِ جلوه‌ی بیرونی و رنجِ درونیِ هنرمند.

بهر در کز دهن خواهم برآورد زنم پهلو به پهلو چند ناورد

برای بیرون آوردنِ هر بیت از دهانم، باید با سختی‌های فراوانی دست‌ و پنجه نرم کنم و با کلمات نبردی دشوار داشته باشم.

نکته ادبی: استعاره از دشواریِ سرودنِ شعر به نبرد.

به صد گرمی بسوزانم دماغی به دست آرم به شب ها شب چراغی

با صد رنج و گرمایِ ذهنی، چراغی می‌افروزم تا شب‌های تاریکم را روشن کنم.

نکته ادبی: استعاره از شعر به چراغ برایِ روشنگری.

فرستم تا ترازو دار شاهان جوی چندم فرستد عذرخواهان

اشعارم را نزدِ بزرگان می‌فرستم تا ببینم آنان چه عذرخواهانه‌ای در برابرِ بزرگیِ آن می‌آورند و پاداشِ آن چیست.

نکته ادبی: اشاره به اعتمادِ به نفسِ شاعر در برابرِ مخاطبانِ خاص.

خدایا حرف گیران در کمینند حصاری ده که حرفم را نه بینند

خدایا! عیب‌جویان در کمین‌اند؛ برای من حصاری بساز تا آن‌ها سخنانم را نبینند و بر آن خرده نگیرند.

نکته ادبی: دعاگونه برای در امان ماندن از نقدِ حسودان.

سخن بی حرف نیک و بد نباشد همه کس نیک خواهد خود نباشد

سخن همواره با خوبی و بدی همراه است و کسی نیست که همه او را دوست داشته باشند، حتی اگر بهترین باشد.

نکته ادبی: پذیرشِ واقع‌گرایانه‌ی وجودِ مخالفان.

ولی آن کز معانی با نصیبست بداند کاین سخن طرزی غریبست

اما آن‌کس که از معانیِ عمیق بهره‌مند است، می‌داند که این شیوه‌ی سخن‌سرایی، سبکی جدید و غریب است.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ خوانندگانِ عام و خاص.

اگر شیری غریبان را میفکن غریبان را سگان باشند دشمن

اگر مانندِ شیر با غریبه‌ها (بدگویان) درنیفتی، آنان مانندِ سگان به تو حمله می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه بدگویان به سگ و خود به شیر.

بسا منکر که آمد تیغ در مشت مرا زد تیغ و شمع خویش را کشت

بسیارند منکرانی که با تیغِ نقد آمدند تا مرا بزنند، اما با این کار، شمعِ وجودِ خود را کشتند و رسوا شدند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه نقدِ غیرمنصفانه باعثِ رسواییِ منتقد می‌شود.

بسا گویا که با من گشت خاموش درازیش از زبان آمد سوی گوش

بسیارند کسانی که ادعایِ سخنوری داشتند اما در برابرِ من خاموش شدند؛ زیرا درازیِ زبانشان از فهمِ عمقِ گوشِ جانِ من کوتاه بود.

نکته ادبی: کنایه از کوتاه آمدنِ رقیبان در برابرِ قدرتِ کلام.

چو عیسی بر دو زانو پیش بنشست خری با چارپا آمد فرادست

همان‌طور که خر با عیسی همراه شد اما خر ماند؛ برخی هم با اینکه در محضرِ سخن هستند، حقیقت را درک نمی‌کنند.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ عامیانه‌ی خری که با عیسی به حج رفت اما خر بازگشت.

چه باک از طعنه خاکی و آبی چو دارم درع زرین آفتابی

از طعنه‌ی مردمِ خاکی و دنیوی چه باکی دارم؟ وقتی زرهی از نورِ خورشید (سخنِ والا) بر تن دارم.

نکته ادبی: استعاره از شعر به زرهِ زرین.

گر از من کوکبی شمعی برافروخت کس از من آفتابی در نیاموخت

اگر از وجودِ من ستاره‌ای و نوری برآمد، کسی نتوانست خورشیدِ سخنم را بیاموزد (تقلید کند).

نکته ادبی: ادعایِ منحصر به فرد بودنِ سبک.

که گر در راه خود یک ذره دیدم به صد دستش علم بالا کشیدم

اگر در مسیرِ خود ذره‌ای استعداد دیدم، آن را با صد دست و همت، مانندِ پرچمی بالا بردم و پرورش دادم.

نکته ادبی: تأکید بر پرورشِ استعداد.

و گر سنگی دهن در کاس من زد دری شد چون که در الماس من زد

و اگر کسی سنگی بر دهانِ من زد (سخنی توهین‌آمیز گفت)، آن سخن در کاسه‌ی من تبدیل به دری گران‌بها شد (من از نقدها درس گرفتم).

نکته ادبی: کنایه از تبدیلِ تهدید به فرصت.

تحمل بین که بینم هندوی خویش چو ترکانش جنیبت می کشم پیش

بردباری‌ام را ببین که چگونه حتی دشمنِ خویش را (هندوی خویش) مانندِ کسی که اسبِ شاه را می‌کشد، پیش می‌اندازم و هدایت می‌کنم.

نکته ادبی: کنایه از اوجِ متانت و مدارا.

گه آن بی پرده را موزون کنم ساز گه این گنجشک راگویم زهی باز

گاهی آن حقیقتِ بی‌پرده را موزون می‌کنم و گاهی این گنجشکِ کوچک (سخنِ ناچیز) را بازِ شکاری می‌نامم (با کلامم به آن بها می‌دهم).

نکته ادبی: تواناییِ شاعر در بیانِ مطالبِ کوچک و بزرگ.

ز هر زاغی بجز چشمی نجویم به هر زیفی جز احسنتی نگویم

از هر کلاغی توقعِ چشمِ بینا ندارم؛ و برای هر سخنِ سست، تنها یک «احسنت» می‌گویم تا رد شوم.

نکته ادبی: کنایه از دوری از بحث با نادانان.

به گوشی جام تلخیها کنم نوش به دیگر گوش دارم حلقه در گوش

با یک گوشم تلخی‌ها را می‌شنوم و می‌نوشم، و با گوشِ دیگرم حلقه‌ی بندگی و سکوت (عبرت) را آویخته‌ام.

نکته ادبی: تمثیلِ صبر و سکوت در برابرِ ناملایمات.

نگهدارم به چندین اوستادی چراغی را درین طوفان بادی

با استادی تمام، چراغِ دانشِ خود را در طوفانِ حوادث و حسادت‌ها محافظت می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از ذوقِ شعری به چراغی در طوفان.

ز هر کشور که برخیزد چراغی دهندش روغنی از هر ایاغی

هرجا که چراغی روشن شود، از هر طرف برایش روغنی (حمایت) می‌فرستند تا روشن بماند.

نکته ادبی: تمثیل برای حمایت از سخنِ والا.

ور اینجا عنبرین شمعی دهد نور ز باد سردش افشانند کافور

اما اگر اینجا چراغی پرنور روشن شود، بادِ سردِ حسادت آن را با کافور (سردی و سکون) خاموش می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از حسادتِ حسودان به بادِ سرد.

بشکر زهر می باید چشیدن پس هر نکته دشنامی شنیدن

در ازای هر نکته‌ی شیرینی که می‌گویم، باید زهری بنوشم و پس از هر سخنِ نغز، دشنامی بشنوم.

نکته ادبی: تأکید بر رنج‌هایِ همراهِ هنرمندی.

من ازدامن چو دریا ریخته در گریبانم ز سنگ طعنه ها پر

من که از دامنِ فکرم مروارید ریخته‌ام، اکنون گریبانم از سنگ‌پرانیِ منتقدان پر است.

نکته ادبی: استعاره از کلمات به مروارید و طعنه‌ها به سنگ.

کلوخ انداخته چون خشت در آب کلوخ اندازیی ناکرده دریاب

سنگ‌اندازان مانند کسی هستند که کلوخ را به جای خشت در آب می‌اندازد؛ بدان که این کار (سنگ‌اندازی به هنرمند) بی‌حاصل است.

نکته ادبی: کنایه از بیهوده بودنِ نقدِ جاهلانه.

دهان خلق شیرین از زبانم چو زهر قاتل از تلخی دهانم

سخنان من برای مردم دلنشین و شیرین است، اما در باطن، وجود خودِ من از تلخیِ زهرآگینِ رنج‌های این جهان می‌سوزد.

نکته ادبی: تضاد میان شیرینیِ زبان و تلخیِ کام، بیانگر تضادِ وضعیتِ ظاهری و درونی است.

چو گاوی در خراس افکنده پویان همه ره دانه ریز و دانه جویان

انسان همچون گاوی که در چرخِ آسیاب یا روغن‌گیری گرفتار شده، پیوسته در تلاش است اما به جایی نمی‌رسد؛ مدام به دنبال دانه (امور دنیوی) می‌گردد و عمرش در این دایره‌ی بسته تلف می‌شود.

نکته ادبی: خراس (آسیاب) نماد تکرار و دایره‌وار بودنِ عمرِ انسان در طلبِ معیشت است.

چو برقی کو نماید خنده خوش غریق آب و می سوزد در آتش

مانند نوری که در عینِ درخشش و شادی، حاملِ خطر است؛ این وضعیتِ متناقض نشان‌دهنده‌ی کسی است که در آب غرق شده اما در آتش می‌سوزد، که اشاره به آشفتگیِ جان دارد.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در ترکیبِ غریقِ آب و سوزش در آتش مشهود است.

نه گنجی ای دل از ماران چه نالی که از ماران نباشد گنج خالی

ای دل، اگر به دنبال گنج هستی، از وجودِ مارها گلایه مکن؛ چرا که هیچ گنجی در این جهان بدون نگهبان و بلا یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌ی کهن که گنج‌ها را در اختیارِ ماران می‌دانستند، به عنوان استعاره‌ای از سختی‌هایِ راهِ کمال.

چو طاوس بهشت آید پدیدار بجای حلقه دربانی کند مار

هر زمان که حقیقتِ زیبا و بهشتی پدیدار می‌شود، بلافاصله در کنارش سختی‌ها و موانع (مانند مار) به عنوان نگهبانِ آن جلوه می‌کنند.

نکته ادبی: طاوسِ بهشت استعاره از جلوه‌های نابِ حقیقت یا جمالِ مطلق است.

بدین طاوس ماران مهره باشند که طاوسان و ماران خواجه تاشند

در این ساحت، مارها و زیبایی‌ها با هم پیوند دارند؛ انگار مارها مهره‌ها و تزئیناتِ این طاوسِ زیبا هستند و هر دو در یک خدمتِ واحد (آزمونِ سالک) شریک‌اند.

نکته ادبی: خواجه‌تاش بودن اشاره به همراهی و ملازمتِ دو عنصرِ ظاهراً متفاوت دارد.

نگاری اکدشست این نقش دمساز پدر هندو و مادر ترک طناز

این نقشِ زیبایی که با هم سازگار است، حقیقتی آمیخته (دوگانه) است؛ مانند فرزندی که پدری هندی و مادری ترک دارد و از هر دو ویژگی بهره‌مند است.

نکته ادبی: اکدش واژه‌ای کهن به معنای دورگه یا مخلوط است که نشان‌دهنده تضادِ نهفته در این نقش است.

مسی پوشیده زیر کیمیائی غلط گفتم که گنجی و اژدهائی

ابتدا فکر کردم مسِ حقیری است که با کیمیا پوشیده شده، اما اشتباه می‌کردم؛ این در واقع گنجی است که اژدهایی سخت از آن پاسداری می‌کند.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا نمادِ تغییرِ ماهیت و ارزش‌گذاریِ دروغین است.

دری در ژرف دریائی نهاده چراغی بر چلیپائی نهاده

حقیقتی گرانبها در عمقِ دریایی تاریک نهفته است و چراغِ هدایت بر روی صلیب (نمادِ غیرِ اسلامی یا شرک) قرار گرفته است.

نکته ادبی: چلیپا استعاره از اعتقاداتِ غیرِ توحیدی یا مسیرهایِ انحرافی است.

تو در بردار و دریا را رها کن چراغ از قبله ترسا جدا کن

تو آن گوهرِ حقیقت را بردار و دریا (مادیات یا محیطِ متلاطم) را رها کن؛ و چراغِ هدایت را از قبله‌گاهِ گمراهان جدا کن و خالصِ آن را برگزین.

نکته ادبی: تأکید بر جداسازیِ حقیقت از بسترهایِ آلوده به شرک یا غیر.

مبین کاتشگهی را رهنمونست عبارت بین که طلق اندود خونست

فریبِ ظاهر را مخور که این مسیر، راهنمایی برای آتشکده دارد؛ حقیقتِ این سخن را ببین که مانند طلقی (ماده‌ای شفاف) است که با رنگِ خون پوشیده شده تا حقیقت را پنهان کند.

نکته ادبی: طلق اندود خون استعاره از پوششی فریبنده بر رویِ حقیقتی عریان است.

عروسی بکر بین با تخت و با تاج سرو بن بسته در توحید و معراج

آن عروسِ حقیقت را ببین که با شکوهِ تمام در اوج است و سروقامت در راهِ رسیدن به توحید و معراجِ الهی ایستاده است.

نکته ادبی: عروسِ بکر نمادِ حقیقتِ خالص و دست‌نخورده‌ی الهی است.