خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۱۱۳ - جان دادن شیرین در دخمه خسرو

نظامی
چو صبح از خواب نوشین سر برآورد هلاک جان شیرین بر سر آورد
سیاهی از حبش کافور می برد شد اندر نیمه ره کافوردان خرد
ز قلعه زنگیی در ماه می دید چو مه در قلعه شد زنگی بخندید
بفرمودش به رسم شهریاری کیانی مهدی از عود قماری
گرفته مهد را در تخته زر بر آموده به مروارید و گوهر
به آئین ملوک پارسی عهد بخوابانید خسرو را در آن مهد
نهاد آن مهد را بر دوش شاهان به مشهد برد وقت صبح گاهان
جهانداران شده یکسر پیاده بگرداگرد آن مهد ایستاده
قلم ز انگشت رفته باربد را بریده چون قلم انگشت خود را
بزرگ امید خرد امید گشته بلرزانی چو برگ بید گشته
به آواز ضغیف افغان برآورد که ما را مرگ شاه از جان برآورد
پناه و پشت شاهان عجم کو سپهسالار و شمشیر و علم کو
کجا کان خسرو دنییش خوانند گهی پرویز و گه کسریش خوانند
چو در راه رحیل آمد روارو چه جمشید و چه کسری و چه خسرو
گشاده سر کنیزان و غلامان چو سروی در میان شیرین خرامان
نهاده گوهرآگین حلقه در گوش فکنده حلقه های زلف بر دوش
کشیده سرمه ها در نرگس مست عروسانه نگار افکنده بر دست
پرندی زرد چون خورشید بر سر حریری سرخ چون ناهید در بر
پس مهد ملک سرمست میشد کسی کان فتنه دید از دست میشد
گشاده پای در میدان عهدش گرفته رقص در پایان مهدش
گمان افتاد هر کس را که شیرین ز بهر مرگ خسرو نیست غمگین
همان شیرویه را نیز این گمان بود که شیرین را بر او دل مهربان بود
همه ره پای کوبان میشد آن ماه بدینسان تا به گنبد خانه شاه
پس او در غلامان و کنیزان ز نرگس بر سمن سیماب ریزان
چو مهد شاه در گنبد نهادند بزرگان روی در روی ایستادند
میان دربست شیرین پیش موبد به فراشی درون آمد به گنبد
در گنبد به روی خلق در بست سوی مهد ملک شد دشنه در دست
جگرگاه ملک را مهر برداشت ببوسید آن دهن کاو بر جگر داشت
بدان آیین که دید آن زخم را ریش همانجا دشنه ای زد بر تن خویش
به خون گرم شست آن خوابگه را جراحت تازه کرد اندام شه را
پس آورد آنگهی شه را در آغوش لبش بر لب نهاد و دوش بر دوش
به نیروی بلند آواز برداشت چنان کان قوم از آوازش خبر داشت
که جان با جان و تن و با تن به پیوست تن از دوری و جان از داوری رست
به بزم خسرو آن شمع جهانتاب مبارک باد شیرین را شکر خواب
به آمرزش رساد آن آشنائی که چون اینجا رسد گوید دعائی
کالهی تازه دار این خاکدان را بیامرز این دو یار مهربان را
زهی شیرین و شیرین مردن او زهی جان دادن و جان بردن او
چنین واجب کند در عشق مردن به جانان جان چنین باید سپردن
نه هر کو زن بود نامرد باشد زن آن مرد است کو بی درد باشد
بسا رعنا زنا کو شیر مرد است بسا دیبا که شیرش در نورد است
غباری بر دمید از راه بیداد شبیخون کرد بر نسرین و شمشاد
بر آمد ابری از دریای اندوه فرو بارید سیلی کوه تا کوه
ز روی دشت بادی تند برخاست هوا را کرد با خاک زمین راست
بزرگان چون شدند آگه ازین راز برآوردند حالی یکسر آواز
که احسنت ای زمان وای زمین زه عروسان را به دامادان چنین ده
چو باشد مطرب زنگی و روسی نشاید کرد ازین بهتر عروسی
دو صاحب تاج را هم تخت کردند در گنبد بر ایشان سخت کردند
وز آنجا باز پس گشتند غمناک نوشتند این مثل بر لوح آن خاک
که جز شیرین که در خاک درشتست کسی از بهر کس خود را نکشت است
منه دل بر جهان کین سرد ناکس وفا داری نخواهد کرد با کس
چه بخشد مرد را این سفله ایام که یک یک باز نستاند سرانجام
به صد نوبت دهد جانی به آغاز به یک نوبت ستاند عاقبت باز
چو بر پائی طلسمی پیچ پیچی چو افتادی شکستی هیچ هیچی
درین چنبر که محکم شهر بندیست نشان ده گردنی کو بی کمندیست
نه با چنبر توان پرواز کردن نه بتوان بند چنبر باز کردن
درین چنبر گشایش چون نمائیم چو نگشادست کس ما چون گشائیم
همان به کاندرین خاک خطرناک ز جور خاک بنشینیم بر خاک
بگرییم از برای خویش یکبار که بر ما کم کسی گرید چو ما زار
شنیدستم که افلاطون شب و روز به گریه داشتی چشم جهانسوز
بپرسیدند ازو کاین گریه از چیست بگفتا چشم کس بیهوده نگریست
از آن گریم که جسم و جان دمساز بهم خو کرده اند از دیرگه باز
جدا خواهند گشت از آشنائی همی گریم بدان روز جدائی
رهی خواهی شدن کان ره درازست به بی برگی مشو بی برگ و سازست
بپای جان توانی شد بر افلاک رها کن شهر بند خاک بر خاک
مگو بر بام گردون چون توان رفت توان رفت ارز خود بیرون توان رفت
بپرس از عقل دوراندیش گستاخ که چون شاید شدن بر بام این کاخ
چنان کز عقل فتوی میستانی علم برکش بر این کاخ کیانی
خرد شیخ الشیوخ رای تو بس ازو پرس آنچه می پرسی نه از کس
سخن کز قول آن پیر کهن نیست بر پیران وبال است آن سخن نیست
خرد پای و طبیعت بند پایست نفس یک یک چو سوهان بند سایست
بدین زرین حصار آن شد برومند که از خود برگرفت این آهنین بند
چو این خصمان که از یارت برارند بر آن کارند کز کارت برآرند
ازین خرمن مخور یک دانه گاورس برو میلرز و بر خود نیز میترس
چو عیسی خر برون برزین تنی چند بمان در پای گاوان خرمنی چند
ازین نه گاوپشت آدمیخوار بنه بر پشت گاوافکن زمین وار
اگر زهره شوی چون بازکاوی درین خر پشته هم بر پشت گاوی
بسا تشنه که بر پندار بهبود فریب شوره ای کردش نمک سود
بسا حاجی که خود را از اشتر انداخت که تلخک را ز ترشک باز نشناخت
حصار چرخ چون زندان سرائیست کمر در بسته گردش اژدهائیست
چگونه تلخ نبود عیش آن مرد که دم با اژدهائی بایدش کرد
چو بهمن زین شبستان رخت بر بند حریفی کردنت با اژدها چند
گرت خود نیست سودی زین جدائی نه آخر ز اژدها یابی رهائی
چه داری دوست آنکش وقت مردن به دشمن تر کسی باید سپردن
به حرمت شو کزین دیر مسیلی شود عیسی به حرمت خر به سیلی
سلامت بایدت کس را میازار که بد را در عوض تیز است بازار
از آن جنبش که در نشونبات است درختان را و مرغان را حیات است
درخت افکن بود کم زندگانی به درویشی کشد نخجیر بانی
علم بفکن که عالم تنگ نایست عنان درکش که مرکب لنگ پایست
نفس بردار ازین نای گلوتنگ گره بگشای ازین پای کهن لنگ
به ملکی در چه باید ساختن جای که غل بر گردنست و بند بر پای
ازین هستی که یابد نیستی زود بباید شد بهست و نیست خشنود
ز مال و ملک و فرزند و زن و زور همه هستند همراه تو تا گور
روند این همرهان غمناک با تو نیاید هیچ کس در خاک با تو
رفیقانت همه بدساز گردند ز تو هر یک به راهی باز گردند
به مرگ و زندگی در خواب و مستی توئی با خویشتن هر جا که هستی
ازین مشتی خیال کاروان زن عنان بستان علم بر آسمان زن
خلاف آن شد که در هر کارگاهی مخالف دید خواهی بارگاهی
نفس کو بر سپهر آهنگ دارد ز لب تا ناف میدان تنگ دارد
بده گر عاقلی پرواز خود را که کشتند از تو به صد بار صد را
زمین کز خون ما باکی ندارد به بادش ده که جز خاکی ندارد
دلا منشین که یاران برنشستند بنه بر بند کایشان رخت بستند
درین کشتی چو نتوان دیر ماندن بباید رخت بر دریا فشاندن
درین دریا سر از غم بر میاور فرو خور غوطه و دم بر میاور
بدین خوبی جمالی کادمی راست اگر بر آسمان باشد ز می راست
بفرساید زمین و بشکند سنگ نماند کس درین پیغوله تنگ
پی غولان درین پیغوله بگذار فرشته شو قدم زین فرش بردار
جوانمردان که در دل جنگ بستند به جان و دل ز جان آهنگ رستند
ز جان کندن کسی جان برد خواهد که پیش از دادن جان مرد خواهد
نمانی گر بماند خو بگیری بمیران خویشتن را تا نمیری
بسا پیکر که گفتی آهنین است به صد زاری کنون زیرزمین است
گر اندام زمین را باز جوئی همه خاک زمین بودند گوئی
کجا جمشید و افریدون و ضحاک همه در خاک رفتند ای خوشا خاک
جگرها بین که در خوناب خاک است ندانم کاین چه دریای هلاک است
که دیدی کامد اینجا کوس پیلش که برنامد ز پی بانگ رحیلش
اگر در خاک شد خاکی ستم نیست سرانجام وجود الا عدم نیست
جهان بین تا چه آسان می کند مست فلک بین تا چه خرم می زند دست
نظامی بس کن این گفتار خاموش چه گوئی با جهانی پنبه در گوش
شکایتهای عالم چند گوئی بپوش این گریه را در خنده روئی
چه پیش آرد زمان کان در نگردد چه افرازد زمین کان برنگردد
درختی را که بینی تازه بیخش کند روزی ز خشکی چار میخش
بهاری را کند گیتی فروزی به بادش بر دهد ناگاه روزی
دهد بستاند و عاری ندارد بجز داد و ستد کاری ندارد
جنایتهای این نه شیشه تنگ همه در شیشه کن بر شیشه زن سنگ
مگر در پای دور گرم کینه شکسته گردد این سبز آبگینه
بده دنیی مکن کز بهر هیچت دهد این چرخ پیچاپیچ پیچت
ز خود بگذر که با این چار پیوند نشاید رست ازین هفت آهنین بند
گل و سنگ است این ویرانه منزل درو ما را دو دست و پای در گل
درین سنگ و درین گل مرد فرهنگ نه گل بر گل نهد نه سنگ بر سنگ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو صبح از خواب نوشین سر برآورد هلاک جان شیرین بر سر آورد

هنگامی که خورشید صبحگاهی از خوابِ گوارا برخاست، این طلوعِ روز، سرآغازِ مرگ برای جانِ شیرین بود.

نکته ادبی: خواب نوشین کنایه از خوابِ عمیق و مرگِ آرام است.

سیاهی از حبش کافور می برد شد اندر نیمه ره کافوردان خرد

سیاهیِ عزاداری از سرزمین حبشه (استعاره از تیرگیِ مصیبت) پدیدار شد و آن‌قدر پیش آمد که ظرفِ کافور (تابوت) در نیمه‌راه شکست.

نکته ادبی: کافوردان استعاره از تابوت است.

ز قلعه زنگیی در ماه می دید چو مه در قلعه شد زنگی بخندید

از درونِ قلعه، نگهبانِ سیاه‌چرده‌ای در نورِ ماه دیده می‌شد و وقتی تابوتِ خسرو به درونِ قلعه رفت، آن نگهبانِ زنگی‌نژاد به طعنه و بی‌خبر از غمِ اصلی، لبخند زد.

نکته ادبی: تضاد میان زنگی (سیاه) و ماه (سفید) برای برجسته‌سازی فضا.

بفرمودش به رسم شهریاری کیانی مهدی از عود قماری

شیرین فرمان داد تا طبقِ رسمِ پادشاهی، تابوتی از چوبِ عودِ مرغوب برای خسرو بسازند.

نکته ادبی: عود قماری نوعی چوب خوشبو و گران‌بهاست.

گرفته مهد را در تخته زر بر آموده به مروارید و گوهر

آن تابوت را با تخته‌های زرین پوشاندند و با مروارید و جواهرات گران‌بها تزیین کردند.

نکته ادبی: برآمده به معنای آراسته و زینت‌یافته است.

به آئین ملوک پارسی عهد بخوابانید خسرو را در آن مهد

مطابق با آیینِ پادشاهانِ باستانی ایران، خسرو را با شکوه در آن تابوتِ جواهرنشان خواباندند.

نکته ادبی: پارسی‌عهد اشاره به رسوم کهن و اصیل ایرانی دارد.

نهاد آن مهد را بر دوش شاهان به مشهد برد وقت صبح گاهان

آن تابوت را بر دوشِ بزرگان و شاهان قرار دادند و در سپیده‌دم به سوی آرامگاه بردند.

نکته ادبی: مشهد در اینجا به معنای محلِ شهادت یا مدفن است.

جهانداران شده یکسر پیاده بگرداگرد آن مهد ایستاده

همه حاکمان و بزرگانِ حاضر، از اسب پیاده شدند و با احترام در اطرافِ تابوت ایستادند.

نکته ادبی: پیاده شدن نشانه احترام و تواضع در برابر بزرگان است.

قلم ز انگشت رفته باربد را بریده چون قلم انگشت خود را

باربد (موسیقی‌دانِ دربار) از شدتِ اندوه چنان حالش دگرگون شد که انگار قلم از دستش افتاده باشد؛ او در ماتم، گویی انگشتِ خود را بریده است (کنایه از نهایتِ غم).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ قلم از دست افتادن که نشانه نهایتِ اندوه و حیرت است.

بزرگ امید خرد امید گشته بلرزانی چو برگ بید گشته

بزرگمهرِ حکیم نیز که همیشه مایه امید بود، اکنون خود ناامید و لرزان شده و مانند برگِ بید می‌لرزد.

نکته ادبی: تضادِ امیدِ بزرگمهر با ناامیدیِ فعلی وی.

به آواز ضغیف افغان برآورد که ما را مرگ شاه از جان برآورد

بزرگمهر با صدایی ضعیف فریاد زد که مرگِ شاه، جانِ ما را نیز از بدنمان بیرون کشید.

نکته ادبی: افغان در اینجا به معنای ناله و فریاد از سرِ درد است.

پناه و پشت شاهان عجم کو سپهسالار و شمشیر و علم کو

او می‌پرسید که پناهگاهِ پادشاهانِ عجم کجا رفت؟ سپهسالار و آن شمشیر و علمِ پرافتخارِ او کجاست؟

نکته ادبی: عجم در متون کهن به معنای ایرانیان است.

کجا کان خسرو دنییش خوانند گهی پرویز و گه کسریش خوانند

کجاست آن پادشاهی که زمانی او را خسرو می‌خواندند و گاهی به نام‌های پرویز یا کسری خطابش می‌کردند؟

نکته ادبی: اشاره به القاب و نام‌های گوناگونِ خسرو پرویز.

چو در راه رحیل آمد روارو چه جمشید و چه کسری و چه خسرو

هنگامی که زمانِ سفرِ ابدی فرا می‌رسد، چه جمشید باشی و چه کسری و خسرو، همگی در برابر مرگ یکسانند.

نکته ادبی: رحیل به معنای کوچ کردن و مرگ است.

گشاده سر کنیزان و غلامان چو سروی در میان شیرین خرامان

کنیزان و غلامان با موهای رها شده، همچون سروی بلند قامت، در میانِ آنان که گردِ شیرین بودند، به آرامی حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: سرو نماد زیبایی و موزون بودنِ قد و قامت است.

نهاده گوهرآگین حلقه در گوش فکنده حلقه های زلف بر دوش

شیرین در گوش‌هایش حلقه‌های جواهرنشان انداخته و گیسوانِ پرچین و شکن خود را بر دوش رها کرده بود.

نکته ادبی: حلقه زلف کنایه از زیبایی و آراستگی است.

کشیده سرمه ها در نرگس مست عروسانه نگار افکنده بر دست

در چشمانِ مست و زیبای خود سرمه کشیده بود و دستانش را همچون عروسان با نگار و حنا آرایش کرده بود.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشمِ خمار و زیباست.

پرندی زرد چون خورشید بر سر حریری سرخ چون ناهید در بر

پارچه‌ای زردفام همچون خورشید بر سر و لباسی سرخ‌رنگ مانند ستاره ناهید بر تن داشت.

نکته ادبی: پرند و حریر اشاره به لباس‌های فاخرِ عروسی است.

پس مهد ملک سرمست میشد کسی کان فتنه دید از دست میشد

شیرین پس از آن‌که به دیدنِ تابوتِ خسرو رفت، در حالتی سرمست و بی‌قرار بود و هر که آن شور و حال (فتنه) را می‌دید، اختیار از کف می‌داد.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای زیباییِ خیره‌کننده و آشوب‌انگیز است.

گشاده پای در میدان عهدش گرفته رقص در پایان مهدش

او در میدانِ سرنوشت گام برمی‌داشت و در پایانِ تابوت، گویی در حالِ رقص و سماع بود.

نکته ادبی: اشاره به رقصِ نمادین که در ظاهر شادی و در باطن، بی‌قراری برای مرگ است.

گمان افتاد هر کس را که شیرین ز بهر مرگ خسرو نیست غمگین

به گمانِ مردم چنین می‌رسید که شیرین برای مرگِ خسرو غمگین نیست.

نکته ادبی: غفلتِ دیگران از نیتِ درونی شیرین.

همان شیرویه را نیز این گمان بود که شیرین را بر او دل مهربان بود

شیرویه (قاتلِ خسرو) نیز چنین گمان می‌کرد که شیرین دلی مهربان نسبت به او دارد (و از مرگِ پدرش خوشحال است).

نکته ادبی: شیرویه فریبِ ظاهرسازیِ شیرین را خورد.

همه ره پای کوبان میشد آن ماه بدینسان تا به گنبد خانه شاه

شیرین تا رسیدن به گنبدِ آرامگاهِ شاه، تمامِ مسیر را با پای‌کوبی و نشاط طی کرد.

نکته ادبی: پای‌کوبان برای فریبِ دشمنان انجام شد.

پس او در غلامان و کنیزان ز نرگس بر سمن سیماب ریزان

سپس او میانِ غلامان و کنیزان، از چشمانِ خمارش، اشک‌هایی مانند سیماب (جیوه) بر گل‌های سفید (سمن) می‌ریخت.

نکته ادبی: سیماب به دلیل درخشندگی و روانی استعاره از اشک است.

چو مهد شاه در گنبد نهادند بزرگان روی در روی ایستادند

وقتی تابوتِ شاه را در گنبد نهادند، بزرگانِ دربار رو به روی یکدیگر ایستادند.

نکته ادبی: آماده‌سازی برای مراسمِ تدفین.

میان دربست شیرین پیش موبد به فراشی درون آمد به گنبد

شیرین پس از بستنِ در، نزدِ موبد (روحانیِ دربار) رفت و با نهایتِ تواضع برای خدمت‌گزاری واردِ گنبد شد.

نکته ادبی: موبد به معنای پیشوای دینی و مسئولِ مراسم است.

در گنبد به روی خلق در بست سوی مهد ملک شد دشنه در دست

شیرین درِ گنبد را به روی مردم بست و با خنجری در دست، به سوی تابوتِ خسرو شتافت.

نکته ادبی: دشنه نمادِ تصمیمِ قطعی برای پایان دادن به زندگی است.

جگرگاه ملک را مهر برداشت ببوسید آن دهن کاو بر جگر داشت

مهرِ (محبتِ) شیرین بر جگرگاهِ خسرو نشست و دهانی را که زمانی بر جگر داشت، بوسید.

نکته ادبی: اشاره به وفاداری تا آخرین لحظه.

بدان آیین که دید آن زخم را ریش همانجا دشنه ای زد بر تن خویش

با همان آیینی که زخمِ تنِ خسرو را دیده بود، همان‌جا خنجری نیز بر تنِ خود وارد کرد.

نکته ادبی: ریش به معنای زخم است.

به خون گرم شست آن خوابگه را جراحت تازه کرد اندام شه را

با خونِ گرمِ خویش آن خوابگاه را شست و جراحتِ تنِ خسرو را با خونِ خود تازه کرد.

نکته ادبی: توصیفِ آمیختنِ خونِ دو عاشق.

پس آورد آنگهی شه را در آغوش لبش بر لب نهاد و دوش بر دوش

سپس خسرو را در آغوش کشید و لب بر لبِ او نهاد و شانه‌به‌شانه او جان داد.

نکته ادبی: تمثیلِ وصالِ ابدی در مرگ.

به نیروی بلند آواز برداشت چنان کان قوم از آوازش خبر داشت

او با تمامِ توان فریاد زد، چنان‌که همه حاضران متوجهِ آن شدند.

نکته ادبی: بلند آواز به معنای فریادِ نهایی برای اعلامِ حقیقت است.

که جان با جان و تن و با تن به پیوست تن از دوری و جان از داوری رست

که جان با جان و تن با تن پیوند خورد؛ روح از رنجِ دوری و جان از قضاوت‌های دنیا رهایی یافت.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای قضاوت‌های نادرستِ مردم و سختی‌های روزگار است.

به بزم خسرو آن شمع جهانتاب مبارک باد شیرین را شکر خواب

در مجلسِ سوگواریِ خسرو، آن شمعِ جهان‌تاب (شیرین)، گواراییِ این خوابِ ابدی بر او مبارک باد.

نکته ادبی: شکر خواب استعاره از خوابِ شیرینِ مرگ است.

به آمرزش رساد آن آشنائی که چون اینجا رسد گوید دعائی

خداوند آن آشنایی و عشقی را که این‌گونه به سرانجام رسید، بیامرزد و هر که به این آرامگاه می‌رسد، دعایی برایشان بخواند.

نکته ادبی: آشنایی در ادبیات کهن به معنای عشق و پیوندِ عمیق است.

کالهی تازه دار این خاکدان را بیامرز این دو یار مهربان را

خدایا این خاکدانِ دنیا را تازه و آباد دار و این دو یارِ مهربان را قرینِ رحمتِ خویش فرما.

نکته ادبی: خاکدان کنایه از دنیا است.

زهی شیرین و شیرین مردن او زهی جان دادن و جان بردن او

آفرین بر شیرین و بر این مرگِ شکوهمندِ او؛ آفرین بر این جان دادن و جانِ معشوق را با خود بردن.

نکته ادبی: زهی نشانه‌ی تحسین و شگفتی است.

چنین واجب کند در عشق مردن به جانان جان چنین باید سپردن

در راهِ عشق، مردن این‌گونه واجب و شایسته است؛ باید جان را این‌چنین به جانان سپرد.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ ایثار در عشق.

نه هر کو زن بود نامرد باشد زن آن مرد است کو بی درد باشد

هر زنی که زن نامیده می‌شود، نامرد نیست؛ بلکه زنی که در راهِ عشق بی‌درد و بی‌وفا باشد، از مردانِ نامرد نیز پست‌تر است.

نکته ادبی: واژگونیِ کلیشه‌های جنسیتی در ستایشِ شیرین.

بسا رعنا زنا کو شیر مرد است بسا دیبا که شیرش در نورد است

بسیارند زنانِ زیبایی که از هر مردی، مردترند و بسیارند مردانی که در برابرِ چنین زنی، مانندِ دیبایی بی‌ارزش‌اند.

نکته ادبی: دیبا کنایه از پارچه‌ای لطیف است که در برابرِ صلابتِ شیرین، سست است.

غباری بر دمید از راه بیداد شبیخون کرد بر نسرین و شمشاد

از راهِ بی‌عدالتی و ظلم، غباری برخاست و به گلستانِ نسرین و شمشادِ (نمادِ زیباییِ) آن دو عاشق شبیخون زد.

نکته ادبی: شبیخون استعاره از هجومِ مرگ است.

بر آمد ابری از دریای اندوه فرو بارید سیلی کوه تا کوه

ابری از دریای اندوه پدید آمد و سیلابی از اشک کوه به کوه جاری ساخت.

نکته ادبی: توصیفِ عظمتِ فاجعه با استعاره‌های طبیعی.

ز روی دشت بادی تند برخاست هوا را کرد با خاک زمین راست

بادی تند از روی دشت برخاست و هوا را با خاکِ زمین یکی کرد.

نکته ادبی: کنایه از آشوب و دگرگونیِ اوضاع.

بزرگان چون شدند آگه ازین راز برآوردند حالی یکسر آواز

بزرگان وقتی از این راز (ماجرای مرگِ شیرین) آگاه شدند، همگی یک‌صدا به فریاد و فغان برخاستند.

نکته ادبی: آگه شدنِ جامعه از عمقِ فاجعه.

که احسنت ای زمان وای زمین زه عروسان را به دامادان چنین ده

آن‌ها می‌گفتند: آفرین بر این زمان و زمین که چنین عروس و دامادی را به یکدیگر رساند.

نکته ادبی: احسنت گفتن با طعنه‌ای حاکی از غم و حسرت.

چو باشد مطرب زنگی و روسی نشاید کرد ازین بهتر عروسی

وقتی که مطربِ این عروسی، زنگی و روس (اهلِ رنج و سختی) باشند، دیگر نمی‌توان عروسی‌ای بهتر از این سراغ داشت.

نکته ادبی: کنایه از عروسیِ خونین.

دو صاحب تاج را هم تخت کردند در گنبد بر ایشان سخت کردند

آن دو صاحب‌تاج را در یک تخت و در گنبدِ آرامگاه برای همیشه حبس و یکی کردند.

نکته ادبی: سخت کردن کنایه از محکم بستن و ابدی کردن است.

وز آنجا باز پس گشتند غمناک نوشتند این مثل بر لوح آن خاک

سپس با دلی پر از اندوه بازگشتند و این سخن را بر لوحِ آن خاکِ مقدس نوشتند.

نکته ادبی: نوشتن بر لوح، کنایه از ثبتِ تاریخیِ واقعه است.

که جز شیرین که در خاک درشتست کسی از بهر کس خود را نکشت است

که به جز شیرین که در این خاکِ سخت و سرد آرمیده است، کسی به خاطرِ معشوقش خود را نکشته است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌همتاییِ عشقِ شیرین.

منه دل بر جهان کین سرد ناکس وفا داری نخواهد کرد با کس

دل به این دنیای سرد و ناکس مبند، چرا که این جهان با هیچ‌کس وفاداری نخواهد کرد.

نکته ادبی: توصیه اخلاقی به بی‌اعتباریِ دنیا.

چه بخشد مرد را این سفله ایام که یک یک باز نستاند سرانجام

این روزگارِ پست و فرومایه، چه چیزی به انسان می‌بخشد که در نهایت و در وقت مرگ، ذره‌ذره آن را از او بازپس نمی‌گیرد؟

نکته ادبی: سفله در اینجا به معنای پست، ناچیز و کم‌ارزش است.

به صد نوبت دهد جانی به آغاز به یک نوبت ستاند عاقبت باز

روزگار در آغازِ زندگی، جان را به عنوان هدیه‌ای به ما می‌دهد، اما در پایانِ کار، همان جان را از ما می‌ستاند.

نکته ادبی: تضاد میانِ دادن و ستاندن، چرخه‌ی ناپایداری حیات را نشان می‌دهد.

چو بر پائی طلسمی پیچ پیچی چو افتادی شکستی هیچ هیچی

دنیا همچون طلسمی پیچیده است؛ تا زمانی که در آن هستی درگیر بازی‌هایش می‌شوی، اما وقتی از پای درآیی، دیگر هیچ‌کاره و در حکم نیستی هستی.

نکته ادبی: هیچی در اینجا استعاره از پوچی و بی‌اثر بودنِ انسان پس از مرگ است.

درین چنبر که محکم شهر بندیست نشان ده گردنی کو بی کمندیست

در این چرخه‌ی سرنوشت که مانند زندانی مستحکم است، کسی را نشان بده که گردنش از بندِ گرفتاری‌های دنیا آزاد باشد.

نکته ادبی: چنبر در اینجا کنایه از سپهر و دایره‌ی روزگار است.

نه با چنبر توان پرواز کردن نه بتوان بند چنبر باز کردن

نه می‌توان در این چرخه‌ی سرنوشت پرواز کرد و نه می‌توان بندهایی را که بر دست و پای ما بسته است، به سادگی باز کرد.

نکته ادبی: تکرارِ چنبر برای تأکید بر محبوس بودن انسان در حصار دنیاست.

درین چنبر گشایش چون نمائیم چو نگشادست کس ما چون گشائیم

چگونه می‌توانیم در این زندان راهِ گشایشی پیدا کنیم، وقتی هیچ‌کس پیش از ما نتوانسته این در را بگشاید؟

نکته ادبی: نگشادست از افعالِ گذشته‌ی نقلی که ناامیدی از راه حل‌های مادی را می‌رساند.

همان به کاندرین خاک خطرناک ز جور خاک بنشینیم بر خاک

بهترین کار این است که در این خاکِ پرخطر، از شرّ همین خاک (دنیا) کناره بگیریم و به خاک‌نشینی و تواضع روی آوریم.

نکته ادبی: جناس میان خاک خطرناک و نشستن بر خاک، نشان از تواضع و عزلت‌نشینی دارد.

بگرییم از برای خویش یکبار که بر ما کم کسی گرید چو ما زار

بیایید یک بار برای سرنوشتِ خود گریه کنیم، چرا که کمتر کسی پیدا می‌شود که مانند ما برای حالِ زارِ ما دل بسوزاند و بگریید.

نکته ادبی: دعوت به تأمل در تنهاییِ انسان پیش از مرگ.

شنیدستم که افلاطون شب و روز به گریه داشتی چشم جهانسوز

شنیده‌ام که افلاطون شب و روز چشمانِ خود را که جهان را می‌دید، به گریه می‌داشت.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه افلاطون به عنوان نمادِ خرد و بینش فلسفی.

بپرسیدند ازو کاین گریه از چیست بگفتا چشم کس بیهوده نگریست

وقتی از او پرسیدند علت این گریه چیست، گفت: چشمِ آدمی هیچ‌گاه در این دنیا بیهوده و بی‌دلیل نگریسته است (همیشه دلیلی برای اندوه هست).

نکته ادبی: بیهوده نگریستن به معنای آن است که هرچه انسان می‌بیند، ناپایدار است و شایسته‌ی دریغ.

از آن گریم که جسم و جان دمساز بهم خو کرده اند از دیرگه باز

از آن رو می‌گریم که جسم و جان که از دیرباز با هم خو گرفته و یار بوده‌اند، حال باید از هم جدا شوند.

نکته ادبی: دمساز به معنای هم‌نفس و یار نزدیک است.

جدا خواهند گشت از آشنائی همی گریم بدان روز جدائی

این دو یارانِ قدیمی قرار است به زودی از سرِ اجبار از هم جدا شوند و من برای آن روزِ جدایی تلخ، گریه می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به جدایی روح از بدن در هنگام مرگ.

رهی خواهی شدن کان ره درازست به بی برگی مشو بی برگ و سازست

اگر قصد داری به سفری بروی که راهش بسیار طولانی است (سفر مرگ)، با دست خالی و بدون توشه حرکت مکن.

نکته ادبی: بی‌برگ و ساز به معنای بی‌توشه و بی‌سلاح برای سفر آخرت است.

بپای جان توانی شد بر افلاک رها کن شهر بند خاک بر خاک

تو تنها با نیروی جان می‌توانی به آسمان‌ها صعود کنی؛ پس دلبستگی‌های این زندان خاکی را رها کن.

نکته ادبی: شهر بند خاک استعاره از عالم مادی است.

مگو بر بام گردون چون توان رفت توان رفت ارز خود بیرون توان رفت

نگو که چگونه می‌توان به بامِ آسمان‌ها رسید؛ اگر از خود و تعلقاتت خارج شوی، رفتن به آنجا ممکن می‌شود.

نکته ادبی: بیرون رفتن از خود، کنایه از ترکِ نفس‌پرستی است.

بپرس از عقل دوراندیش گستاخ که چون شاید شدن بر بام این کاخ

از عقلِ دوراندیش و جسور بپرس که چگونه می‌توان به بلندای این قصرِ هستی راه یافت.

نکته ادبی: خرد در اینجا به عنوان راهنمای اصلی مسیرِ سیر و سلوک معرفی شده است.

چنان کز عقل فتوی میستانی علم برکش بر این کاخ کیانی

همان‌طور که از عقل حکم و فتوا می‌گیری، از آن بخواه که پرچمِ معرفت را بر این قصرِ باشکوهِ آفرینش برافرازد.

نکته ادبی: کاخ کیانی استعاره از جهانِ خلقت است.

خرد شیخ الشیوخ رای تو بس ازو پرس آنچه می پرسی نه از کس

عقل، پیشوایِ راستینِ اندیشه‌ی توست؛ پس هر چه می‌خواهی بپرسی، از او بپرس و سراغِ دیگران نرو.

نکته ادبی: شیخ الشیوخ لقبی برای پیران و استادان است که در اینجا به عقل نسبت داده شده.

سخن کز قول آن پیر کهن نیست بر پیران وبال است آن سخن نیست

سخنی که برآمده از قولِ آن پیرِ دانا و خردمند نباشد، باری بر دوشِ پیران است و اصلاً سخنِ معتبری نیست.

نکته ادبی: وبال به معنای گناه و بارِ سنگینِ بی‌نتیجه است.

خرد پای و طبیعت بند پایست نفس یک یک چو سوهان بند سایست

عقل همچون پایِ حرکت است و طبیعت (مادیات) بندِ این پا؛ و نفسِ اماره نیز همچون سوهانی است که دائم این بند را می‌ساید و نازک می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه دقیقِ موانعِ روحی.

بدین زرین حصار آن شد برومند که از خود برگرفت این آهنین بند

در این حصارِ زرینِ دنیا، کسی سعادتمند شد که این بندِ آهنین (دلبستگی‌های مادی) را از دست و پای خود باز کرد.

نکته ادبی: زرین حصار استعاره از ظاهرِ فریبنده‌ی دنیاست.

چو این خصمان که از یارت برارند بر آن کارند کز کارت برآرند

این دشمنان (نفس و دنیا) که تو را از یارت (خداوند/معنویت) دور می‌کنند، تنها در پی آنند که تو را از کارِ اصلی‌ات بازدارند.

نکته ادبی: یار در اینجا می‌تواند خداوند یا حقیقتِ وجودی انسان باشد.

ازین خرمن مخور یک دانه گاورس برو میلرز و بر خود نیز میترس

از این محصولِ ناچیزِ دنیا حتی یک دانه هم مخور؛ از آن دوری کن و بر خود بلرز و بترس.

نکته ادبی: گاورس نمادِ چیزهای کوچک و بی‌ارزش مادی است.

چو عیسی خر برون برزین تنی چند بمان در پای گاوان خرمنی چند

همچون عیسی (روح) که خر (نفس) را از زین و بارِ تن رها کرد، تو نیز در میانِ انبوهِ مردمِ دنیا، از بندها رها شو.

نکته ادبی: عیسی به عنوان نماد روحِ پاک که سوار بر نفس است.

ازین نه گاوپشت آدمیخوار بنه بر پشت گاوافکن زمین وار

از این نه آسمان (که همچون گاو در اسطوره‌ها حامی زمین است) که آدمی‌خوار است، خود را مانندِ یک پهلوانِ گاوافکن به زمین بزن و از آن رها شو.

نکته ادبی: گاوافکن اشاره به اسطوره‌های کهن است که نماد قدرت و چیرگی است.

اگر زهره شوی چون بازکاوی درین خر پشته هم بر پشت گاوی

اگر در این راه مانند بازِ شکاری تیزبین شوی، خواهی دید که همه در این دنیا همچنان بر پشتِ همان گاو (اسطوره‌ی زمین) سوارند و گرفتارند.

نکته ادبی: خرپشته کنایه از تپه‌ها و موانعِ کوچکِ دنیوی است.

بسا تشنه که بر پندار بهبود فریب شوره ای کردش نمک سود

چه بسیار تشنگانی که به خیالِ رسیدن به آب، فریبِ شوره-زار را خوردند و نمک‌سود شدند (تباه شدند).

نکته ادبی: نمک‌سود شدن کنایه‌ای از تباهی و نابودی در جستجوی امورِ فریبنده است.

بسا حاجی که خود را از اشتر انداخت که تلخک را ز ترشک باز نشناخت

چه بسیار حاجیانی که خود را از اشتر انداختند (مسیر را اشتباه رفتند)، چرا که تلخیِ حقیقت را از ترشیِ فریب تمیز ندادند.

نکته ادبی: تلخک و ترشک استعاره از دشواری‌های ظاهری و باطنی است.

حصار چرخ چون زندان سرائیست کمر در بسته گردش اژدهائیست

حصارِ چرخِ گردون مانند یک زندان است و گردشِ آن همچون کمربندِ یک اژدهای دهشتناک است.

نکته ادبی: اژدها نمادِ زمانِ بلعنده و مرگ است.

چگونه تلخ نبود عیش آن مرد که دم با اژدهائی بایدش کرد

چگونه زندگیِ کسی که مجبور است هر لحظه با اژدهای مرگ هم‌نفس باشد، تلخ نباشد؟

نکته ادبی: دم با اژدها کردن، کنایه از همراهی با مرگ در هر لحظه‌ی زندگی است.

چو بهمن زین شبستان رخت بر بند حریفی کردنت با اژدها چند

وقتی که از این شبستانِ دنیا بار سفر بستی، با اژدهای مرگ همنشین خواهی بود، پس اکنون که زنده‌ای خود را آماده کن.

نکته ادبی: شبستان استعاره از دنیاست که نوری در آن نیست.

گرت خود نیست سودی زین جدائی نه آخر ز اژدها یابی رهائی

حتی اگر از این جدایی سود نبردی، لااقل از شرّ آن اژدها (زمان/مرگ) نجات می‌یابی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه مرگ خود نوعی رهایی از درگیری‌های بی‌پایان دنیاست.

چه داری دوست آنکش وقت مردن به دشمن تر کسی باید سپردن

چرا چیزی را دوست داری که در وقتِ مرگ، باید آن را به دشمن‌ترینِ کسان (خاک یا مرگ) بسپاری؟

نکته ادبی: تضاد میان دوست داشتن و سپردن به دشمن.

به حرمت شو کزین دیر مسیلی شود عیسی به حرمت خر به سیلی

با احترام و حرمت رفتار کن که در این دیر (دنیا)، عیسی با احترامِ خر به سیلی می‌رسد (همه چیز نسبی است).

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های عرفانی که در آن ارزش‌ها واژگون می‌شود.

سلامت بایدت کس را میازار که بد را در عوض تیز است بازار

اگر سلامتِ خود را می‌خواهی، هیچ‌کس را میازار، زیرا بازارِ تلافی و پاداشِ بدی، بسیار تیز و سریع است.

نکته ادبی: تیز بودنِ بازار کنایه از رواجِ سریعِ نتیجه‌ی اعمال است.

از آن جنبش که در نشونبات است درختان را و مرغان را حیات است

آن جنبش و حرکتی که در نهادِ جهان است، مایه‌ی حیاتِ درختان و پرندگان است.

نکته ادبی: نشونبات به معنای رویش و حرکتِ نباتی است.

درخت افکن بود کم زندگانی به درویشی کشد نخجیر بانی

کسی که درخت (نفس) را می‌زند، عمرِ کوتاهی دارد و کارش به بدبختی و فقر می‌کشد.

نکته ادبی: درخت‌افکن کنایه از کسی است که با طبیعت یا جانِ هستی در ستیز است.

علم بفکن که عالم تنگ نایست عنان درکش که مرکب لنگ پایست

علم و دانش را رها کن که این عالم جای تنگ و تاریکی است؛ افسار بکش و توقف کن که مرکبِ تو لنگ است.

نکته ادبی: نقدِ علمِ بی‌عمل یا علمی که حجابِ حقیقت شده است.

نفس بردار ازین نای گلوتنگ گره بگشای ازین پای کهن لنگ

نفس را از این گلویِ تنگ رها کن و گره از پایِ لنگِ عمر بگشا.

نکته ادبی: نای گلوتنگ استعاره از قفسِ بدن است.

به ملکی در چه باید ساختن جای که غل بر گردنست و بند بر پای

در کشوری (دنیایی) که بند بر پای و غل بر گردنِ آدمی است، چه جای ماندن و خانه ساختن است؟

نکته ادبی: غل و بند استعاره از اسارت در دنیاست.

ازین هستی که یابد نیستی زود بباید شد بهست و نیست خشنود

از این هستی که به زودی نیستی می‌شود، باید به هست و نیستِ عالم خشنود بود و دل نبست.

نکته ادبی: پذیرشِ ناپایداری به عنوان راهی برای آرامش.

ز مال و ملک و فرزند و زن و زور همه هستند همراه تو تا گور

مال و ثروت و زن و فرزند، تنها تا دمِ گور همراهِ تو هستند.

نکته ادبی: تأکید بر تنها بودنِ انسان در لحظه‌ی مرگ.

روند این همرهان غمناک با تو نیاید هیچ کس در خاک با تو

این همراهان با غصه تو را تا کنارِ قبر همراهی می‌کنند، اما هیچ‌کدام با تو به درونِ خاک نمی‌آیند.

نکته ادبی: غمناک بودن همراهان نشان از بیهودگیِ تعلقات دارد.

رفیقانت همه بدساز گردند ز تو هر یک به راهی باز گردند

همه رفیقانت در نهایت با تو ناسازگار می‌شوند و هرکدام به راهی می‌روند.

نکته ادبی: بدساز به معنای ناسازگار و غیروفادار است.

به مرگ و زندگی در خواب و مستی توئی با خویشتن هر جا که هستی

در مرگ، زندگی، خواب و مستی، در هر جایی که باشی، تنها خودت هستی که با خودت مانده‌ای.

نکته ادبی: تنهاییِ ذاتیِ انسان فارغ از هر شرایطی.

ازین مشتی خیال کاروان زن عنان بستان علم بر آسمان زن

این خیالاتِ دنیوی را رها کن، افسارِ نفس را بگیر و پرچمِ خود را بر آسمان‌ها بکوب.

نکته ادبی: علم بر آسمان زدن کنایه از پیروزی معنوی است.

خلاف آن شد که در هر کارگاهی مخالف دید خواهی بارگاهی

اوضاع به گونه‌ای است که در هر کارگاهی، مخالف و رقیبی می‌بینی.

نکته ادبی: اشاره به رقابت‌ها و تضادهای دنیوی.

نفس کو بر سپهر آهنگ دارد ز لب تا ناف میدان تنگ دارد

نفسی که سودایِ پرواز به آسمان دارد، در محدوده‌ی بدنِ انسان (از لب تا ناف) محبوس است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ فیزیکی از زندانِ بدن برای روح.

بده گر عاقلی پرواز خود را که کشتند از تو به صد بار صد را

اگر عاقلی، پروازِ خود را به دست بگیر؛ چرا که صدها بار صدها نفر را در این دنیا کشتند و از میان بردند.

نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ تاریخِ مرگ.

زمین کز خون ما باکی ندارد به بادش ده که جز خاکی ندارد

زمینی که از ریختنِ خونِ ما باکی ندارد، آن را به باد بسپار، چون ارزشی جز خاک ندارد.

نکته ادبی: خاک کنایه از بی‌ارزش بودنِ مادیات است.

دلا منشین که یاران برنشستند بنه بر بند کایشان رخت بستند

ای دل، درنگ مکن و به این جایگاه دل نبند، زیرا همسفرانت بار سفر بسته‌اند و رفته‌اند؛ تو نیز آماده رفتن باش که آنان رخت سفر بسته‌اند.

نکته ادبی: «برنشستن» در اینجا کنایه از آماده شدن برای حرکت و کوچیدن است.

درین کشتی چو نتوان دیر ماندن بباید رخت بر دریا فشاندن

در این دنیا که همچون کشتی است، نمی‌توان ماندگار بود؛ پس شایسته است که بار دلبستگی‌ها را در دریای نیستی رها کنی.

نکته ادبی: «رخت بر دریا فشاندن» استعاره‌ای از رها کردن تعلقات دنیوی و سبک‌بار شدن است.

درین دریا سر از غم بر میاور فرو خور غوطه و دم بر میاور

در این دریای پرمخاطره (دنیا)، گلایه و شکایت مکن؛ بلکه در سکوت و تسلیم غرق شو و نفس خود را حبس کن (خاموش باش).

نکته ادبی: «غوطه خوردن» و «دم بر نیاوردن» کنایه از صبر پیشگی و تسلیم در برابر مشیت الهی است.

بدین خوبی جمالی کادمی راست اگر بر آسمان باشد ز می راست

این زیبایی و کمالی که در وجود انسان است، لایق جایگاه والای آسمانی است؛ اگر در آسمان باشد، به حقیقتِ خود رسیده است.

نکته ادبی: «می راست» در اینجا به معنای «حقیقت و راستی» است؛ اشاره به تبار آسمانی انسان دارد.

بفرساید زمین و بشکند سنگ نماند کس درین پیغوله تنگ

زمین فرسوده می‌شود و سنگ‌ها خرد می‌گردند؛ هیچ‌کس در این جایگاه تنگ و محدود (دنیا) باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: «پیغوله» به معنای گوشه‌ای متروک و دورافتاده است و استعاره از جهان مادی است.

پی غولان درین پیغوله بگذار فرشته شو قدم زین فرش بردار

راه دیوهای خبیث را در این دنیای متروک رها کن، مانند فرشتگان پاک باش و گام از فرش (زمین) فراتر نه.

نکته ادبی: بازی زبانی با واژگان «پی‌غولان» (راه دیوان) و «پیغوله» (مکان خلوت)، اوج مهارت شاعر را نشان می‌دهد.

جوانمردان که در دل جنگ بستند به جان و دل ز جان آهنگ رستند

جوانمردانی که در میدان نبرد با نفس پیروز شدند، با تمام وجود از بند تعلق به جان و تن رها شدند.

نکته ادبی: «جنگ بستن» کنایه از مبارزه با هوای نفس و «رستن از جان» به معنای گذشتن از خودخواهی است.

ز جان کندن کسی جان برد خواهد که پیش از دادن جان مرد خواهد

کسی می‌تواند در لحظه مرگ، جان سالم به در برد (به رستگاری برسد) که پیش از فرا رسیدن مرگ جسمانی، نفس خود را کشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به حدیث شریف «موتوا قبل أن تموتوا» (بمیرید پیش از آنکه بمیرید) دارد.

نمانی گر بماند خو بگیری بمیران خویشتن را تا نمیری

اگر به دنیا عادت کنی، ماندگار نخواهی بود؛ پس پیش از آنکه مرگ طبیعی تو را از بین ببرد، نفس خود را بمیران.

نکته ادبی: تضاد بین «نمانی» و «بمیران» برای تأکید بر ضرورت خودشناسی پیش از مرگ است.

بسا پیکر که گفتی آهنین است به صد زاری کنون زیرزمین است

چه بسیار پیکرهایی که به نظر آهنین و استوار می‌رسیدند، اما اکنون زیر خروارها خاک در ذلت و خاموشی خفته‌اند.

نکته ادبی: «آهنین» نماد قدرت و صلابت دنیوی است که در برابر خاک ناتوان می‌شود.

گر اندام زمین را باز جوئی همه خاک زمین بودند گوئی

اگر اندام خاک زمین را جست‌وجو کنی، درخواهی یافت که همه ذرات آن روزگاری انسانی بوده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به بازگشت همه موجودات به خاک و یکی شدن همه در نیستی.

کجا جمشید و افریدون و ضحاک همه در خاک رفتند ای خوشا خاک

جمشید، فریدون و ضحاک کجا هستند؟ همگی به خاک تبدیل شدند؛ خوشا به حال خاکی که همه به آن بازمی‌گردند.

نکته ادبی: یادکرد اسامی اساطیری برای یادآوری فنای قدرت‌های بزرگ.

جگرها بین که در خوناب خاک است ندانم کاین چه دریای هلاک است

به این خونابه‌هایی که در خاک آمیخته، بنگر؛ نمی‌دانم این چه دریای هلاکت و نیستی است که همه را می‌بلعد.

نکته ادبی: تصویرسازی «خوناب» در خاک اشاره به بقایای گذشتگان است.

که دیدی کامد اینجا کوس پیلش که برنامد ز پی بانگ رحیلش

چه کسی را دیدی که با طبل و شکوه به این دنیا آمده باشد و در نهایت، بانگ رحیل و کوچ او سر داده نشود؟

نکته ادبی: «کوس پیل» اشاره به طبل‌های بزرگ جنگی و سلطنتی است که نماد شکوه است.

اگر در خاک شد خاکی ستم نیست سرانجام وجود الا عدم نیست

اگر انسانی به خاک تبدیل شود، ستمی صورت نگرفته است، چرا که عاقبتِ هستی چیزی جز نیستی نیست.

نکته ادبی: اشاره به چرخه طبیعی فنای وجود در عدم.

جهان بین تا چه آسان می کند مست فلک بین تا چه خرم می زند دست

بنگر که جهان چگونه بی‌خردانه مستی می‌کند و فلک (روزگار) چه بازی‌های شاد و بی‌رحمانه‌ای از خود نشان می‌دهد.

نکته ادبی: «خرم زدن دست» کنایه از بازی و قمارِ چرخِ روزگار است که با سرنوشت انسان‌ها بازی می‌کند.

نظامی بس کن این گفتار خاموش چه گوئی با جهانی پنبه در گوش

ای نظامی، دیگر سخن گفتن را رها کن؛ با چه کسی سخن می‌گویی وقتی تمام جهانیان پنبه غفلت در گوش دارند؟

نکته ادبی: «پنبه در گوش داشتن» کنایه از ناشنوا بودن نسبت به حقایق و نصایح است.

شکایتهای عالم چند گوئی بپوش این گریه را در خنده روئی

چرا این‌همه از سختی‌های عالم شکایت می‌کنی؟ این گریه و ناله را پنهان کن و با چهره‌ای خندان با دنیا روبرو شو.

نکته ادبی: توصیه به مدارا و صبرِ ظاهری در برابر ناملایمات.

چه پیش آرد زمان کان در نگردد چه افرازد زمین کان برنگردد

زمانه چه پیشامدی می‌آورد که در نهایت تغییر نکند؟ و زمین چه چیزی را برمی‌افرازد که دوباره آن را به زیر نکشد؟

نکته ادبی: اشاره به دگرگونی دائمی و ناپایداری احوالات عالم.

درختی را که بینی تازه بیخش کند روزی ز خشکی چار میخش

درختی را که اکنون تازه و پرطراوت می‌بینی، روزگار سرانجام با خشکی، ریشه‌اش را خشک خواهد کرد.

نکته ادبی: «چهارمیخ کردن» در اینجا به معنایِ میخکوب کردن و از پا درآوردن است.

بهاری را کند گیتی فروزی به بادش بر دهد ناگاه روزی

جهان بهاری را می‌آراید و طراوت می‌بخشد، اما ناگهان روزی با بادِ فنا آن را نابود می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان بهار (نماد حیات) و باد (نماد زوال).

دهد بستاند و عاری ندارد بجز داد و ستد کاری ندارد

روزگار می‌بخشد و باز پس می‌گیرد و هیچ شرمی ندارد؛ کارش تنها خرید و فروش و داد و ستد است.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به روزگار که بی‌رحمانه می‌ستاند.

جنایتهای این نه شیشه تنگ همه در شیشه کن بر شیشه زن سنگ

جنایت‌ها و حوادثِ این ظرفِ شیشه‌ای (دنیا) بسیار است؛ آن را بشکن و بر سنگ بکوب (از آن رها شو).

نکته ادبی: «شیشه» نماد جهان مادی است که ظریف و شکننده و بی‌ارزش است.

مگر در پای دور گرم کینه شکسته گردد این سبز آبگینه

شاید در پایانِ این دورانِ پر از کینه، این آسمان سبزِ شیشه‌ای نیز در هم بشکند و فرو ریزد.

نکته ادبی: «سبز آبگینه» استعاره از آسمان است که شاعر آن را شیشه‌ای و فانی می‌داند.

بده دنیی مکن کز بهر هیچت دهد این چرخ پیچاپیچ پیچت

دنیا را رها کن و به آن وابسته مباش؛ زیرا این چرخِ پرپیچ و خم، تو را به خاطر هیچ‌وپوچ، در گرفتاری‌ها گرفتار خواهد کرد.

نکته ادبی: «چرخ پیچاپ پیچ» استعاره از روزگارِ پر از مکر و گرفتاری است.

ز خود بگذر که با این چار پیوند نشاید رست ازین هفت آهنین بند

از خودخواهی عبور کن؛ زیرا با این چهار عنصر (طبع) نمی‌توان از هفت بندِ آسمانی (تقدیر) رهایی یافت.

نکته ادبی: «چهار پیوند» به چهار طبع یا عنصر (آب، باد، خاک، آتش) و «هفت آهنین بند» به هفت آسمان یا هفت سیاره اشاره دارد.

گل و سنگ است این ویرانه منزل درو ما را دو دست و پای در گل

این منزلِ ویران، آمیخته‌ای از گل و سنگ است؛ ما در آن اسیر شده‌ایم و دست و پایمان در گلِ تعلقات فرو رفته است.

نکته ادبی: «پا در گل بودن» کنایه از ناتوانی در حرکت به سوی کمال به دلیل وابستگی‌های مادی.

درین سنگ و درین گل مرد فرهنگ نه گل بر گل نهد نه سنگ بر سنگ

در این سرای سنگی و گلی، انسانِ خردمند نه گل بر گل می‌افزاید و نه سنگ بر سنگ؛ یعنی دلبستگی خود را بیشتر نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به این که در جایگاه فانی، نباید به دنبال ساخت‌وساز و تعلق بیشتر بود.