خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۱۱۱ - صفت شیرویه و انجام کار خسرو

نظامی
چو خسرو تخته حکمت در آموخت به آزادی جهان را تخته بر دوخت
ز مریم بود یک فرزند خامش چو شیران ابخر و شیرویه نامش
شنیدم من که آن فرزند قتال در آن طفلی که بودش قرب نه سال
چو شیرین را عروسی بود می گفت که شیرین کاشگی بودی مرا جفت
ز مهرش باز گویم یا ز کینش ز دانش یا ز دولت یا ز دینش
سرای شاه ازو پر دود می بود بدو پیوسته ناخشنود می بود
بزرگ امید را گفت ای خردمند دلم بگرفت از این وارونه فرزند
از این نافرخ اختر می هراسم فساد طالعش را می شناسم
ز بد فعلی که دارد در سر خویش چو گرگ ایمن نشد بر مادر خویش
ازین ناخوش نیاید خصلتی خوش که خاکستر بود فرزند آتش
نگوید آنچه کس را دلکش آید همه آن گوید او کو را خوش آید
نه با فرش همی بینم نه با سنگ ز فر و سنگ بگریزد به فرسنگ
چو دود از آتش من گشت خیزان ز من زاده ولی از من گریزان
سرم تاج از سرافرازان ربودست خلف بس ناخلف دارم چه سوداست
نه بر شیرین نه بر من مهربانست نه با همشیرگان شیرین زبانست
به چشمی بیند این دیو آن پری را که خر در پیشه ها پالانگری را
ز من بگذر که من خود گرزه مارم بلی مارم که چون او مهره دارم
نه هر زن زن بود هر زاده فرزند نه هر گل میوه آرد هر نیی قند
بسا زاده که کشت آن را کزو زاد بس آهن کو کند بر سنگ بیداد
بسا بیگانه کز صاحب وفائی ز خویشان بیش دارد آشنائی
بزرگ امید گفت ای پیش بین شاه دل پاکت ز هر نیک و بد آگاه
گرفتم کاین پسر درد سر تست نه آخر پاره ای از گوهر تست
نشاید خصمی فرزند کردن دل از پیوند بی پیوند کردن
کسی بر ناربن نارد لگد را کا تاج سر کند فرزند خود را
درخت تود از آن آمد لگدخوار که دارد بچه خود را نگونسار
تو نیکی بد نباشد نیز فرزند بود تره به تخم خویش مانند
قبای زر چو در پیرایش افتد ازو هم زر بود کارایش افتد
اگر توسن شد این فرزند جماش زمانه خود کند رامش تو خوش باش
جوانی دارد زینسان پر از جوش به پیری توسنی گردد فراموش
چنان افتد از آن پس رای خسرو که آتش خانه باشد جای خسرو
نسازد با همالان هم نشستی کند چون موبدان آتش پرستی
چو خسرو را به آتش خانه شد رخت چو شیر مست شد شیرویه بر تخت
به نوشانوش می در کاس می داشت ز دورا دور شه را پاس می داشت
بدان نگذاشت آخر بند کردش به کنجی از جهان خرسند کردش
در آن تلخی چنان برداشت با او که جز شیرین کسی نگذاشت با و
دل خسرو به شیرین آن چنان شاد که با صد بند گفتا هستم آزاد
نشاندی ماه را گفتی میندیش که روزی هست هر کس را چنین پیش
ز بادی کو کلاه از سر کند دور گیاه آسوده باشد سرو رنجور
هر آنچ او فحل تر باشد ز نخجیر شکارافکن بدو خوشتر زند تیر
چو کوه از زلزله گردد به دونیم ز افتادن بلندان را بود بیم
هر آن پخته که دندانش بزرگست به دنبالش بسی دندان گرگست
به هر جا کاتشی گردد زر اندود بسوی نیکوان خوشتر رود دود
تو در دستی اگر دولت شد از دست چو تو هستی همه دولت مرا هست
شکر لب نیز از او فارغ نبودی دلش دادی و خدمت می نمودی
که در دولت چنین بسیار باشد گهی شادی گهی تیمار باشد
شکنج کار چون در هم نشیند بمیرد هر که در ماتم نشیند
گشاده روی باید بود یک چند که پای و سر نباید هر دو دربند
نشاید کرد بر آزار خود زور که بس بیمار وا گشت از لب گور
نه هر کش صحت او را تب نگیرد نه هر کس را که تب گیرد بمیرد
بسا قفلا که بندش ناپدید است چو وابینی نه قفل است آن کلید است
به دانائی ز دل پرداز غم را که غم غم را کشد چون ریگ نم را
اگر جای تو را بگرفت بدخواه مقنع نیز داند ساختن ماه
ولی چون چاه نخشب آب گیرد جهان از آهنی کی تاب گیرد
در این کشور که هست از تیره رائی شبه کافور و اعمی روشنائی
بباید ساخت با هر ناپسندی که ارزد ریش گاوی ریشخندی
ستیز روزگار از شرم دور است ازو دوری طلب کازرم دور است
دو کس را روزگار آزرم داد است یکی کو مرد و دیگر کو نزاد است
نماند کس درین دیر سپنجی تو نیز ار هم نمانی تا نرنجی
اگر بودی جهان را پایداری بهر کس چون رسیدی شهریاری
فلک گر مملکت پاینده دادی ز کیخسرو به خسرو کی فتادی
کسی کو دل بر این گلزار بندد چو گل زان بیشتر گرید که خندد
اگر دنیا نماند با تو مخروش چنان پندار کافتد بارت از دوش
ز تو یا مال ماند یا تو مانی پس آن به کو نماند تا تو مانی
چو بربط هر که او شادی پذیر است ز درد گوشمالش ناگزیر است
بزن چون آفتاب آتش درین دیر که بی عیسی نیابی در خران خیر
چه مارست اینکه چون ضحاک خونخوار هم از پشت تو انگیزد ترا مار
به شهوت ریزه ای کز پشت راندی عقوبت بین که چون بی پشت ماندی
درین پسته منه بر پشت باری شکم واری طلب نه پشت واری
بعنین و سترون بین که رستند که بر پشت و شکم چیزی نبستند
گرت عقلی است بی پیوند میباش بدانچت هست از او خرسند میباش
نه ایمن تر ز خرسندی جهانیست نه به ز آسودگی نزهت سنا نیست
چو نانی هست و آبی پای درکش که هست آزاد طبعی کشوری خوش
به خرسندی برآور سر که رستی بلائی محکم آمد سرپرستی
همان زاهد که شد در دامن غار به خرسندی مسلم گشت از اغیار
همان کهبد که ناپیداست در کوه به پرواز قناعت رست از انبوه
جهان چون مار افعی پیچ پیچ است ترا آن به کزو در دست هیچ است
چو از دست تو ناید هیچ کاری به دست دیگران میگیر ماری
چو دربندی بدان میباش خرسند که تو گنجی بود گنجینه دربند
و گر در چاه یابی پایه خویش سعادت نامه یوسف بنه پیش
چو زیر از قدر تو جای تو باشد علم دان هر که بالای تو باشد
تو پنداری که تو کم قدر داری توئی تو کز دو عالم صدر داری
دل عالم توئی در خود مبین خرد بدین همت توان گوی از جهان برد
چنان دان کایزد از خلقت گزید است جهان خاص از پی تو آفرید است
بدین اندیشه چون دلشاد گردی ز بند تاج و تخت آزاد گردی
و گر باشی به تخت و تاج محتاج زمین را تخت کن خورشید را تاج
بدین تسکین ز خسرو سوز می برد بدین افسانه خوش خوش روز می برد
شب آمد همچنان آن سرو آزاد سخن می گفت و شه را دل همی داد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، روایتی است از تضادِ بنیادینِ میانِ خردِ پادشاهانه وِ طغیانِ سرکشِ جوانی. خسرو پرویز که در کمالِ حکمت و تدبیر، به درکِ حقایقِ هستی رسیده، در سال‌های پایانیِ عمر با چالشِ تلخِ خیانتِ فرزندش، شیرویه، روبه‌رو می‌شود. این گفت‌وگوها که با راهنمایی‌های حکیمانه بزرگ‌امید همراه است، بازتاب‌دهنده‌ی اندوهِ پدری است که نه تنها تخت و قدرت، بلکه آرامشِ خانواده‌اش را نیز در برابرِ خویِ حیوانیِ فرزندش در خطر می‌بیند.

شاعر در این ابیات، بر مفاهیمی چون تکرارِ تاریخ، بی‌وفاییِ روزگار، و تأثیرِ فطرت در شکل‌گیری شخصیت تمرکز دارد. در نهایت، خسرو با پذیرشِ تقدیر و تکیه بر عشقِ شیرین، به درجه‌ای از رهایی می‌رسد که در آن، زندانِ جسمانی به بسترِ آرامشِ روحی تبدیل می‌شود و این نشان‌دهنده ی گذار از قدرتِ سیاسی به خردِ عرفانی است.

معنای روان

چو خسرو تخته حکمت در آموخت به آزادی جهان را تخته بر دوخت

وقتی خسرو، دانش و خرد را فرا گرفت، با رهایی از بندِ نادانی، درهای آگاهی را بر روی جهانیان گشود.

نکته ادبی: تخته حکمت استعاره از کتابِ دانش و آگاهی است.

ز مریم بود یک فرزند خامش چو شیران ابخر و شیرویه نامش

از مریم، فرزندی زاده شد که ظاهری ساکت داشت، اما در باطن، همچون شیرانِ درنده، تندخو و جنگجو بود و نامش شیرویه بود.

نکته ادبی: شیرویه نام فرزند خسرو است؛ ابخر در اینجا به معنای کسی است که خویِ وحشیانه و درنده دارد.

شنیدم من که آن فرزند قتال در آن طفلی که بودش قرب نه سال

شنیدم که این فرزندِ خون‌ریز، از همان کودکی، در حدود نه سالگی، نشانه‌هایی از پلیدی داشت.

نکته ادبی: قتال صفت فاعلی به معنای بسیار کشنده و خون‌ریز است.

چو شیرین را عروسی بود می گفت که شیرین کاشگی بودی مرا جفت

او که در ایامِ جوانی بود، در خلوت آرزو می‌کرد که کاش شیرین همسرِ او می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به گستاخی و طمعِ شیرویه به جایگاهِ پدر.

ز مهرش باز گویم یا ز کینش ز دانش یا ز دولت یا ز دینش

نمی‌دانم از عشقش بگویم یا از دشمنی‌اش، از دانش او صحبت کنم یا از ثروت و دینداری‌اش که هیچ‌کدام در او جایگاهی نداشت.

نکته ادبی: تضاد در صفات برای نشان دادن سرگشتگی پدر.

سرای شاه ازو پر دود می بود بدو پیوسته ناخشنود می بود

کاخِ شاه به خاطر وجودِ او همواره پر از غم و ناآرامی بود و پادشاه هرگز از او راضی نمی‌شد.

نکته ادبی: دود نمادِ غم و تاریکی است.

بزرگ امید را گفت ای خردمند دلم بگرفت از این وارونه فرزند

خسرو به بزرگ‌امید گفت: ای خردمند، جانم از دستِ این فرزند که با من ناسازگار است، به لب رسیده است.

نکته ادبی: وارونه فرزند یعنی فرزندی که بر خلاف میل و نیکیِ پدر عمل می‌کند.

از این نافرخ اختر می هراسم فساد طالعش را می شناسم

از این فرزندِ بدیمن و بدعاقبت می‌ترسم، زیرا سرنوشتِ شوم و فاسدِ او را به خوبی می‌شناسم.

نکته ادبی: نافرخ اختر کنایه از کسی است که در طالعش شومی دیده می‌شود.

ز بد فعلی که دارد در سر خویش چو گرگ ایمن نشد بر مادر خویش

او به دلیلِ پلیدیِ ذاتی‌اش، همان‌طور که گرگ به مادرش هم رحم نمی‌کند، به من نیز وفادار نخواهد بود.

نکته ادبی: گرگ در اینجا نمادِ درندگیِ بی‌منطق است.

ازین ناخوش نیاید خصلتی خوش که خاکستر بود فرزند آتش

از این انسانِ بدسرشت، هیچ کار نیکی برنمی‌آید؛ چرا که فرزندِ آتش، چیزی جز خاکستر نخواهد بود.

نکته ادبی: تمثیل آتش و خاکستر برای نشان دادن ذاتِ ویرانگرِ شیرویه.

نگوید آنچه کس را دلکش آید همه آن گوید او کو را خوش آید

او هرگز حرفِ حق و دلپسند نمی‌زند، بلکه فقط سخنانی را می‌گوید که مطابقِ میلِ خودش باشد.

نکته ادبی: اشاره به خودخواهیِ مطلق فرزند.

نه با فرش همی بینم نه با سنگ ز فر و سنگ بگریزد به فرسنگ

من نه با تفاهم و نه با هیچ منطقی نمی‌توانم با او کنار بیایم؛ او از هر چه نشانه ی اصالت و شکوه دارد، فرسنگ‌ها گریزان است.

نکته ادبی: فر و سنگ در اینجا به معنای شکوه و وقار است.

چو دود از آتش من گشت خیزان ز من زاده ولی از من گریزان

او مانند دودی است که از آتشِ من برخاسته؛ از من متولد شده اما از من گریزان است.

نکته ادبی: تشبیه فرزند به دود که از آتش (پدر) جدا می‌شود.

سرم تاج از سرافرازان ربودست خلف بس ناخلف دارم چه سوداست

سلطنتِ من شکوهِ بزرگان را از بین برد، اما افسوس که فرزندی ناخلف دارم و این پادشاهی چه سودی دارد؟

نکته ادبی: خلف و ناخلف جناسِ اشتقاق دارند.

نه بر شیرین نه بر من مهربانست نه با همشیرگان شیرین زبانست

او نه با شیرین مهربان است و نه با من، و با خواهران و برادرانش نیز زبانِ خوشی ندارد.

نکته ادبی: همشیرگان به معنای خواهران و برادران است.

به چشمی بیند این دیو آن پری را که خر در پیشه ها پالانگری را

او به شیرین که همچون پری زیباست، با نگاهی تحقیرآمیز و بیگانه‌وار می‌نگرد، همان‌طور که خر به پالان‌دوز بی‌اعتناست.

نکته ادبی: تمثیلِ تحقیرِ نادان نسبت به اهلِ هنر و زیبایی.

ز من بگذر که من خود گرزه مارم بلی مارم که چون او مهره دارم

از من بگذر که خودم هم گرزه‌مار هستم؛ بلی، ماری هستم که چنین مهره‌ای (فرزندی) دارم.

نکته ادبی: اشاره به مار و مهره مار؛ ماری که مهره‌ای دارد، یعنی خبیث است.

نه هر زن زن بود هر زاده فرزند نه هر گل میوه آرد هر نیی قند

هر زنی لزوماً مادرِ شایسته نیست و هر فرزندی مایه‌ی افتخار نیست؛ همان‌طور که هر گلی میوه نمی‌دهد و هر نی‌ای نیشکر نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ ذاتیِ اشیاء و انسان‌ها.

بسا زاده که کشت آن را کزو زاد بس آهن کو کند بر سنگ بیداد

بسیارند فرزندانی که پدر و مادرِ خود را از بین می‌برند؛ مانند آهنی که به سنگ ضربه می‌زند و آن را می‌شکند.

نکته ادبی: استعاره از بی‌رحمیِ فرزند نسبت به والد.

بسا بیگانه کز صاحب وفائی ز خویشان بیش دارد آشنائی

بسیار اتفاق می‌افتد که یک غریبه به دلیلِ داشتنِ وفا، از نزدیکان و خویشاوندان به انسان نزدیک‌تر است.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ وفا بر پیوندِ خونی.

بزرگ امید گفت ای پیش بین شاه دل پاکت ز هر نیک و بد آگاه

بزرگ‌امید گفت: ای پادشاهِ آینده‌نگر که دلِ پاکت از همه چیز آگاه است.

نکته ادبی: پیش‌بین صفتِ شاه به معنای عاقبت‌اندیش.

گرفتم کاین پسر درد سر تست نه آخر پاره ای از گوهر تست

گیرم که این پسر برای تو دردسر است، اما نباید فراموش کنی که او پاره‌ای از وجودِ توست.

نکته ادبی: تأکید بر پیوندِ خونی و گوهریِ فرزند و پدر.

نشاید خصمی فرزند کردن دل از پیوند بی پیوند کردن

شایسته نیست با فرزند دشمنی کنی و پیوندِ عاطفیِ قلبی را از هم بگسلی.

نکته ادبی: خصمی به معنای دشمنی و کینه‌ورزی است.

کسی بر ناربن نارد لگد را کا تاج سر کند فرزند خود را

هیچ‌کس به درختِ انار لگد نمی‌زند، زیرا دوست دارد فرزندش را چون تاجِ سر عزیز بدارد.

نکته ادبی: ناربن درختِ انار است.

درخت تود از آن آمد لگدخوار که دارد بچه خود را نگونسار

درختِ توت به این دلیل لگد می‌خورد که میوه‌هایش را به سمتِ زمین می‌اندازد (اشاره به بی‌توجهیِ فرزند به پدر).

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ رفتارِ فرزند.

تو نیکی بد نباشد نیز فرزند بود تره به تخم خویش مانند

تو نیکی کن؛ فرزند اگر بد باشد، باز هم به اصل و ریشه‌ی تو برمی‌گردد؛ همان‌طور که گیاه، شبیه به بذرِ خود می‌روید.

نکته ادبی: تکرارِ ضرورتِ نیکی به امیدِ بازگشتِ فرزند به اصل.

قبای زر چو در پیرایش افتد ازو هم زر بود کارایش افتد

وقتی لباسِ زرین در کارگاهِ خیاطی اصلاح می‌شود، چیزی جز زر از آن باقی نمی‌ماند؛ اصلِ او همین است.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ اصالتِ ذات.

اگر توسن شد این فرزند جماش زمانه خود کند رامش تو خوش باش

اگر این فرزند اکنون سرکش و توسن است، روزگار خود او را رام می‌کند، نگران نباش و آسوده باش.

نکته ادبی: توسن به معنای اسبِ سرکش.

جوانی دارد زینسان پر از جوش به پیری توسنی گردد فراموش

جوانی پر از جوش و خروش است؛ این سرکشی با رسیدن به پیری فراموش می‌شود.

نکته ادبی: امیدواری به پختگیِ فرزند در آینده.

چنان افتد از آن پس رای خسرو که آتش خانه باشد جای خسرو

سرانجامِ کارِ خسرو چنان شد که جایگاهِ پادشاهی‌اش به آتش‌خانه (زندان یا زوال) تبدیل گشت.

نکته ادبی: آتش‌خانه می‌تواند هم کنایه از معبدِ زرتشتی و هم جایگاهِ تنهایی و رنج باشد.

نسازد با همالان هم نشستی کند چون موبدان آتش پرستی

او دیگر با همسالان و دوستانش نمی‌نشیند و مانند موبدان به پرستشِ آتش مشغول شده است.

نکته ادبی: اشاره به انزوا و تغییرِ رویه‌ی زندگیِ خسرو.

چو خسرو را به آتش خانه شد رخت چو شیر مست شد شیرویه بر تخت

وقتی خسرو راهیِ آتش‌خانه (زندان/انزوا) شد، شیرویه همچون شیرِ مست بر تختِ پادشاهی نشست.

نکته ادبی: شیرِ مست کنایه از حاکمِ ظالم و بی‌خرد.

به نوشانوش می در کاس می داشت ز دورا دور شه را پاس می داشت

شیرویه در حالی که جامِ شراب در دست داشت، از دور مراقبِ شاهِ زندانی بود.

نکته ادبی: نوشانوش تکرارِ نوشیدن شراب.

بدان نگذاشت آخر بند کردش به کنجی از جهان خرسند کردش

سرانجام او را به بند کشید و در گوشه‌ای از دنیا حبس کرد تا دلش به همان‌جا خوش باشد.

نکته ادبی: بند کردن کنایه از زندانی کردن.

در آن تلخی چنان برداشت با او که جز شیرین کسی نگذاشت با و

در آن روزهای تلخ، شیرویه چنان بر او سخت گرفت که اجازه نداد کسی جز شیرین با او باشد.

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ مطلقِ خسرو در بند.

دل خسرو به شیرین آن چنان شاد که با صد بند گفتا هستم آزاد

دلِ خسرو چنان به شیرین خوش بود که با وجودِ بند و زندان، احساسِ آزادی می‌کرد.

نکته ادبی: پارادوکسِ آزادی در بند بودن به واسطه‌ی عشق.

نشاندی ماه را گفتی میندیش که روزی هست هر کس را چنین پیش

شیرین را نزدِ خود می‌نشاند و می‌گفت: نگران نباش، چرا که هر کسی روزگاری چنین را پیشِ رو دارد.

نکته ادبی: دعوت به صبر و پذیرشِ تقدیر.

ز بادی کو کلاه از سر کند دور گیاه آسوده باشد سرو رنجور

در برابرِ بادِ تندی که کلاه را می‌برد، گیاه (فردِ ضعیف/بی‌ادعا) در امان است و سرو (فردِ بلندمرتبه) رنجور می‌شود.

نکته ادبی: نمادِ مصونیتِ تواضع در برابرِ نخوت.

هر آنچ او فحل تر باشد ز نخجیر شکارافکن بدو خوشتر زند تیر

هر حیوانی که شکارچی‌تر (قوی‌تر) باشد، صیاد تیرِ خود را با اشتیاق بیشتری به سمتِ او نشانه می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بلاها بزرگان را نشانه می‌گیرند.

چو کوه از زلزله گردد به دونیم ز افتادن بلندان را بود بیم

وقتی کوه بر اثر زلزله دو نیم می‌شود، بزرگان و بلندپایگان بیش از همه نگرانِ سقوط هستند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌پناهیِ صاحبانِ قدرت در هنگامِ بحران.

هر آن پخته که دندانش بزرگست به دنبالش بسی دندان گرگست

هر موجودِ پخته و بزرگی که دندانش (قدرتش) بزرگ است، گرگ‌های بسیاری در کمینِ او هستند.

نکته ادبی: اشاره به دشمنانِ بسیارِ پادشاه.

به هر جا کاتشی گردد زر اندود بسوی نیکوان خوشتر رود دود

هر جا آتشی برای طلاکاری روشن شود، دودِ آن به سمتِ انسان‌های نیکوکار می‌رود (ناپاکان به پاکان آسیب می‌زنند).

نکته ادبی: تمثیلِ هجومِ پلیدی‌ها به سمتِ نیکان.

تو در دستی اگر دولت شد از دست چو تو هستی همه دولت مرا هست

ای شیرین، اگر پادشاهی از دست رفت، نگران نباش؛ تا وقتی تو هستی، تمامِ دولت و ثروتِ من در تو خلاصه شده است.

نکته ادبی: عاشقانه‌ترین اعترافِ خسرو در زمانِ شکست.

شکر لب نیز از او فارغ نبودی دلش دادی و خدمت می نمودی

شیرین نیز لحظه‌ای از او غافل نبود و با جان و دل به او خدمت می‌کرد.

نکته ادبی: وفاداریِ شیرین در ایامِ غربت.

که در دولت چنین بسیار باشد گهی شادی گهی تیمار باشد

در حکومت، همه‌چیز متغیر است؛ گاه شادی و گاه رنج و غم نصیبِ آدمی می‌شود.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم و اندوه است.

شکنج کار چون در هم نشیند بمیرد هر که در ماتم نشیند

وقتی گره‌های کارِ زمانه محکم می‌شود، کسی که در سوگ و ماتم بنشیند، نابود خواهد شد.

نکته ادبی: شکنج به معنای پیچ و تاب و گرفتاری است.

گشاده روی باید بود یک چند که پای و سر نباید هر دو دربند

باید مدتی گشاده‌رو و صبور بود، چرا که نباید هم دست و پای خود را در بندِ غم گرفتار کرد.

نکته ادبی: دعوت به حفظِ امید و روحیه.

نشاید کرد بر آزار خود زور که بس بیمار وا گشت از لب گور

نباید با اندوهِ زیاد به خود فشار آورد، چرا که بسیاری از بیماران، حتی از لبِ گور هم بازگشته‌اند.

نکته ادبی: امیدبخشیِ خسرو به شیرین.

نه هر کش صحت او را تب نگیرد نه هر کس را که تب گیرد بمیرد

نه هر کس که تندرست است، از بیماری در امان است و نه هر کس که بیمار شد، لزوماً مرگش فرا می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به غیرقابل‌پیش‌بینی بودنِ مرگ و زندگی.

بسا قفلا که بندش ناپدید است چو وابینی نه قفل است آن کلید است

بسیاری از قفل‌ها هستند که بندِ آن‌ها دیده نمی‌شود، وقتی خوب نگاه کنی، می‌بینی آن قفل نیست، بلکه کلیدِ گشایش است.

نکته ادبی: عرفانِ خسرو در پایانِ عمر؛ تبدیلِ بلا به رحمت.

به دانائی ز دل پرداز غم را که غم غم را کشد چون ریگ نم را

با استفاده از خرد، غم را از دل پاک کن؛ زیرا غم همچون آبی است که بر ریگ می‌ریزد و ساختار وجودت را به‌تدریج متلاشی و سست می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه غم به آب و دل به ریگ برای نشان دادن فرسایش تدریجی روان.

اگر جای تو را بگرفت بدخواه مقنع نیز داند ساختن ماه

اگر رقیب جایگاه تو را گرفت و بر تخت نشست، نگران نباش؛ چرا که هر مدعیِ فریبکاری (مانند مقنع) می‌تواند با حیله، ماه مصنوعی بسازد و مردم را بفریبد.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌ی مقنع و ماه نخشب که نماد فریبکاری و جادوی دنیاست.

ولی چون چاه نخشب آب گیرد جهان از آهنی کی تاب گیرد

اما وقتی چاه نخشب پر از آب شود (و حیله‌ها برملا گردد)، دنیایِ ناپایدار چگونه می‌تواند در برابر ناملایمات مقاومت کند؟

نکته ادبی: تداوم اشاره به داستان نخشب برای تأکید بر بی‌بنیاد بودنِ امور ظاهری.

در این کشور که هست از تیره رائی شبه کافور و اعمی روشنائی

در این دنیا که پر از کج‌فهمی و تاریک‌اندیشی است، درستی و حقیقت، مانند کافور سفید و کمیاب است و روشنیِ واقعی دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تیره رایی به معنای بداندیشی و جهل است.

بباید ساخت با هر ناپسندی که ارزد ریش گاوی ریشخندی

باید با هر پدیده‌ی ناخوشایندی در دنیا کنار آمد؛ زیرا ارزشِ تحملِ سختی‌های بزرگ، به اندازه‌ی یک ریشخندِ ناچیز است.

نکته ادبی: تأکید بر پذیرشِ تلخی‌های زندگی با رویکردی رواقی.

ستیز روزگار از شرم دور است ازو دوری طلب کازرم دور است

ستم و ستیزه‌جویی روزگار، از خصلت‌های پسندیده (آزرم) به دور است؛ پس از دنیا دوری کن، چرا که دنیا از شرم و حیا عاری است.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و حیا و خصلت انسانی است.

دو کس را روزگار آزرم داد است یکی کو مرد و دیگر کو نزاد است

روزگار تنها به دو کس فرصت داده که از گزندش در امان باشند: کسی که مرده است و کسی که هنوز به دنیا نیامده است.

نکته ادبی: پارادوکس برای نشان دادنِ اجتناب‌ناپذیریِ رنجِ زیستن در دنیا.

نماند کس درین دیر سپنجی تو نیز ار هم نمانی تا نرنجی

هیچ‌کس در این دنیایِ زودگذر (دیر سپنج) باقی نمی‌ماند؛ تو نیز اگر به دنبال رنج‌کشیدن نیستی، به ماندن در دنیا دل نبند.

نکته ادبی: دیر سپنج کنایه از دنیای موقتی است.

اگر بودی جهان را پایداری بهر کس چون رسیدی شهریاری

اگر دنیا بقا و پایداری داشت، پادشاهی‌اش هرگز به تو نمی‌رسید و در دست دیگران نمی‌ماند.

نکته ادبی: استدلال منطقی بر اساس اصلِ چرخشِ ثروت و قدرت.

فلک گر مملکت پاینده دادی ز کیخسرو به خسرو کی فتادی

اگر آسمان (فلک) پادشاهی را پایدار می‌کرد، حکومت هرگز از کیخسرو به خسروهای دیگر منتقل نمی‌شد.

نکته ادبی: اشاره به کیخسرو به عنوان نماد پادشاهی آرمانی که او نیز در نهایت رفت.

کسی کو دل بر این گلزار بندد چو گل زان بیشتر گرید که خندد

کسی که دل به زیبایی‌های ظاهری دنیا ببندد، مانند گل، بیشتر از آنکه بخندد، گریه خواهد کرد (چون گل عمری کوتاه دارد).

نکته ادبی: استعاره از گل برای ناپایداری لذت‌های دنیوی.

اگر دنیا نماند با تو مخروش چنان پندار کافتد بارت از دوش

اگر مال و منالت از دست رفت، فریاد نزن؛ تصور کن که باری سنگین از روی دوشت برداشته شده است.

نکته ادبی: توصیه به نگاهِ مثبت به فقدانِ ثروت.

ز تو یا مال ماند یا تو مانی پس آن به کو نماند تا تو مانی

در نهایت یا ثروت برای تو می‌ماند یا تو می‌مانی؛ پس بهتر آن است که ثروت نماند تا تو فرصتِ رستگاری داشته باشی.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه تعلقات دنیوی مانعِ رشد معنوی است.

چو بربط هر که او شادی پذیر است ز درد گوشمالش ناگزیر است

هرکس که بیش از حد طالبِ شادی و خوشگذرانی است، مانند سازِ بربط، ناچار است دردِ «گوشمالی» (تنبیه و سختی) را تحمل کند تا به تعادل برسد.

نکته ادبی: گوشمالی در موسیقی به معنای پیچاندن گوشیِ ساز برای کوک کردن است.

بزن چون آفتاب آتش درین دیر که بی عیسی نیابی در خران خیر

مانند خورشید، آتشِ اشتیاق در این دنیا برافروز؛ چرا که بدونِ طینتِ عیسی‌گونه (پاک‌نهادی)، در این دنیایِ تاریک (خرابات) خیر و برکتی نخواهی یافت.

نکته ادبی: اشاره به عیسی به عنوان نمادِ پاکی و احیاگری.

چه مارست اینکه چون ضحاک خونخوار هم از پشت تو انگیزد ترا مار

این چه نفسِ سرکشی است که مانند ضحاک خونخوار، از درونِ خودت، مارهایی (رنج‌ها و گناهان) می‌رویاند که وجودت را می‌بلعند؟

نکته ادبی: اشاره به ضحاک و مارهای کتف او به عنوان استعاره‌ای از نفس اماره.

به شهوت ریزه ای کز پشت راندی عقوبت بین که چون بی پشت ماندی

ببین چه عقوبتی گریبانگیرت شد که برای لذتِ ناچیزِ شهوانی، پشتیبان و اعتبار خود را از دست دادی.

نکته ادبی: تأکید بر عواقبِ انحطاطِ اخلاقی.

درین پسته منه بر پشت باری شکم واری طلب نه پشت واری

در این دنیا بارِ سنگینِ گناه و تعلقات را بر دوش مگذار؛ به دنبالِ آرامشِ شکم و نیازهای اولیه باش، نه بارهای اضافی که کمرت را بشکند.

نکته ادبی: استعاره از شکم‌واری برای قناعت به حداقل‌ها.

بعنین و سترون بین که رستند که بر پشت و شکم چیزی نبستند

به عنین‌ها (کسانی که توانایی جنسی ندارند) بنگر که چگونه رستگارند؛ زیرا بارِ سنگینِ تمایلاتِ نفسانی و فرزندان را بر دوش ندارند.

نکته ادبی: اشاره به رهایی از وابستگی‌هایِ بیولوژیک و اجتماعی.

گرت عقلی است بی پیوند میباش بدانچت هست از او خرسند میباش

اگر خردمند هستی، بدون وابستگی زندگی کن و به آنچه داری قانع باش.

نکته ادبی: تأکید بر خرسندی به عنوان نشانه خردمندی.

نه ایمن تر ز خرسندی جهانیست نه به ز آسودگی نزهت سنا نیست

هیچ ایمنی بالاتر از خرسندی نیست و هیچ لذتی بالاتر از آسودگیِ خیال وجود ندارد.

نکته ادبی: ستایشِ مقامِ قناعت و آسایشِ ذهنی.

چو نانی هست و آبی پای درکش که هست آزاد طبعی کشوری خوش

وقتی نان و آبی برای خوردن داری، گوشه‌ای بنشین و آرام بگیر؛ چرا که این آزادگی، خود کشوری باشکوه است.

نکته ادبی: استعاره از آزادگی به پادشاهی.

به خرسندی برآور سر که رستی بلائی محکم آمد سرپرستی

با قناعت سربلند باش که به رستگاری رسیده‌ای؛ چرا که بزرگترین بلا، نیازمندی و وابستگی است.

نکته ادبی: بلای محکم به معنای مصیبت بزرگِ وابستگی است.

همان زاهد که شد در دامن غار به خرسندی مسلم گشت از اغیار

همان زاهدی که در غار گوشه‌نشین شد، با قناعت از شرِ وسوسه‌های اغیار در امان ماند.

نکته ادبی: غار نماد انزوا برای رسیدن به معرفت است.

همان کهبد که ناپیداست در کوه به پرواز قناعت رست از انبوه

آن عارفی که در کوه پنهان است، با بال‌های قناعت از هیاهویِ انبوهِ مردم رهایی یافته است.

نکته ادبی: پرواز قناعت استعاره از تعالی روح است.

جهان چون مار افعی پیچ پیچ است ترا آن به کزو در دست هیچ است

جهان همچون مار افعی پیچیده و خطرناک است؛ برای تو بهتر آن است که هیچ دلبستگی‌ای به آن نداشته باشی.

نکته ادبی: تشبیه جهان به مار برای نمایشِ فریبندگی و خطرِ آن.

چو از دست تو ناید هیچ کاری به دست دیگران میگیر ماری

اگر توانِ کاری نداری، دست به کارِ خطرناک (مار گرفتن) نزن و با دنیا درنیفت.

نکته ادبی: اشاره به تسلیمِ خردمندانه در برابرِ جریان‌های غیرقابلِ کنترل.

چو دربندی بدان میباش خرسند که تو گنجی بود گنجینه دربند

اگر درهای دنیا به رویت بسته است، خرسند باش؛ زیرا تو خود گنجینه‌ای هستی که باید در بند (محفوظ) بمانی.

نکته ادبی: ایهام در واژه بند (مانع شدن و گنجینه را بستن).

و گر در چاه یابی پایه خویش سعادت نامه یوسف بنه پیش

و اگر در چاهِ افتادگی و سختی هستی، داستان یوسف را به یاد آور که چاه مقدمه‌ی پادشاهی بود.

نکته ادبی: اشاره به قصه یوسف به عنوان الگوی صبر و عاقبت‌به‌خیری.

چو زیر از قدر تو جای تو باشد علم دان هر که بالای تو باشد

اگر کسی از تو جایگاه بالاتری دارد، آن را نشانه‌ی دانش و برتریِ او بدان و حسادت نکن.

نکته ادبی: تفسیرِ خردمندانه از تفاوت‌های طبقاتی.

تو پنداری که تو کم قدر داری توئی تو کز دو عالم صدر داری

تو گمان می‌کنی ارزشِ کمی داری، در حالی که تو جوهر و اصلِ هستی هستی که برتر از دو عالم است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ خلیفة‌اللهیِ انسان.

دل عالم توئی در خود مبین خرد بدین همت توان گوی از جهان برد

تو قلبِ جهان هستی، خودت را کوچک نشمار؛ با این همتِ والا می‌توانی گویِ سبقت را از جهان بربایی.

نکته ادبی: تأکید بر عزت‌نفس و کرامت انسانی.

چنان دان کایزد از خلقت گزید است جهان خاص از پی تو آفرید است

بدان که خداوند تو را از میانِ همه آفریدگان برگزید و جهان را خاص برای تو آفرید.

نکته ادبی: تأکید بر انسان به عنوان غایتِ خلقت.

بدین اندیشه چون دلشاد گردی ز بند تاج و تخت آزاد گردی

وقتی به این جایگاهِ والایِ خود بیندیشی، شادمان می‌شوی و از بندِ قدرت و مقام آزاد می‌گردی.

نکته ادبی: رهایی از بند تاج و تخت با تکیه بر خودشناسی.

و گر باشی به تخت و تاج محتاج زمین را تخت کن خورشید را تاج

اگر هم به تخت و تاج نیاز داری، زمین را تخت خود و خورشید را تاجِ سرت قرار بده (به پادشاهیِ معنوی قناعت کن).

نکته ادبی: توصیه به پادشاهیِ معنوی به جای پادشاهیِ مادی.

بدین تسکین ز خسرو سوز می برد بدین افسانه خوش خوش روز می برد

با این آرامش، رنج‌های پادشاه (خسرو) تسکین یافت و با این قصه‌ها، روزگار را به خوشی سپری کرد.

نکته ادبی: تأثیرِ کلامِ حکیمانه بر شنونده.

شب آمد همچنان آن سرو آزاد سخن می گفت و شه را دل همی داد

شب فرا رسید و آن پیرِ دانا (سرو آزاد) همچنان سخن می‌گفت و به پادشاه آرامش و دلداری می‌داد.

نکته ادبی: سرو آزاد کنایه از انسانِ آزاده و رهاست.