خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۹۰ - زفاف خسرو و شیرین

نظامی
سعادت چون گلی پرورد خواهد به بار آید پس آنگه مرد خواهد
نخست اقبال بردوزد کلاهی پس آنگاهی نهد بر فرق شاهی
ز دریا در برآورد مرد غواص به کم مدت شود بر تاجها خاص
چو شیرین گشت شیرین تر ز جلاب صلا در داد خسرو را که دریاب
بخور کاین جام شیرین نوش بادت بجز شیرین همه فرموش بادت
به خلوت بر زبان نیکنامی فرستادش به هشیاری پیامی
که جام باده در باقی کن امشب مرا هم باده هم ساقی کن امشب
مشو شیرین پرست ار می پرستی که نتوان کرد با یک دل دو مستی
چو مستی مرد را بر سر زند دود کبابش خواه تر خواهی نمکسود
دگر چون بر مرادش دست باشد بگوید مست بودم مست باشد
اگر بالای صد بکری برد مست به هشیاری هشیاران کشد دست
بسا مستا که قفل خویش بگشاد به هشیاری ز دزدان کرد فریاد
خوش آمد این سخن شاه عجم را بگفتا هست فرمان آن صنم را
ولیکن بود روز باده خوردن جگرخواری نمی شایست کردن
نوای باربد لحن نکیسا جبین زهره را کرده زمین سا
گهی گفتی به ساقی نغمه رود بده جامی که باد این عیش بدرود
گهی با باربد گفتی می از جام بزن کامسال نیکت باد فرجام
ملک بر یاد شیرین تلخ باده لبالب کرده و بر لب نهاده
به شادی هر زمان می خورد کاسی بدینسان تا ز شب بگذشت پاسی
چو آمد وقت آن کاسوده و شاد شود سوی عروس خویش داماد
چنان بدمست کش بیهوش بردند بجای غاشیش بر دوش بردند
چو شیرین در شبستان آگهی یافت که مستی شاه را از خود تهی یافت
به شیرینی جمال از شاه بنهفت نهادش جفته ای شیرین تر از جفت
ظریفی کرد و بیرون از ظریفی نشاید کرد با مستان حریفی
عجوزی بود مادر خوانده او را ز نسل مادران وا مانده او را
چگویم راست چون گرگی به تقدیر نه چون گرگ جوان چون روبه پیر
دو پستان چون دو خیک آب رفته ز زانو زور و از تن تاب رفته
تنی چون خرکمان از کوژپشتی برو پشتی چو کیمخت از درشتی
دو رخ چون جوز هندی ریشه ریشه چو حنظل هر یکی زهری به شیشه
دهان و لفجنش از شاخ شاخی به گوری تنگ می ماند از فراخی
شکنج ابرویش بر لب فتاده دهانش را شکنجه بر نهاده
نه بینی! خرگهی بر روی بسته نه دندان! یک دو زرنیخ شکسته
مژه ریزیده چشم آشفته مانده ز خوردن دست و دندان سفته مانده
به عمدا زیوری بر بستش آن ماه عروسانه فرستادش بر شاه
بدان تا مستیش را آزماید که مه را ز ابر فرقی می نماید؟
ز طرف پرده آمد پیر بیرون چو ماری کاید از نخجیر بیرون
گران جانی که گفتی جان نبودش به دندانی که یک دندان نبودش
شه از مستی در آن ساعت چنان بود که در چشم آسمانش ریسمان بود
ولیک آن مایه بودش هوشیاری که خوشتر زین رود کبک بهاری
کمان ابروان را زه برافکند بدان دل کاهوی فربه در افکند
چو صید افکنده شد کاهی نیرزید وزان صد گرگ روباهی نیرزید
کلاغی دید بر جای همائی شده در مهد ماهی اژدهائی
به دل گفت این چه اژدرها پرستیست خیال خواب یا سودای مستیست
نه بس شیرین شد این تلخ دو تا پشت چه شیرین کز ترش روئی مرا کشت
ولی چون غول مستی رهزنش بود گمان افتاد کان مادر زنش بود
در آورد از سر مستی به دو دست فتاد آن جام و شیشه هر دو بشکست
به صد جهد و بلا برداشت آواز که مردم جان مادر چاره ای ساز
چو شیرین بانگ مادر خوانده بشنید به فریادش رسیدن مصلحت دید
برون آمد ز طرف هفت پرده بنامیزد رخی هر هفت کرده
چه گویم چون شکر شکر کدامست طبرزد نه که او نیزش غلام است
چو سروی گر بود در دامنش نوش چو ماهی گر بود ماهی قصب پوش
مهی خورشید با خوبیش درویش گلی از صد بهارش مملکت بیش
بتی کامد پرستیدن حلالش بهشتی نقد بازار جمالش
بهشتی شربتی از جان سرشته ولی نام طمع بر یخ نوشته
جهان افروز دلبندی چه دلبند به خرمنها گل و خروارها قند
بهاری تازه چون گل بر درختان سزاوار کنار نیک بختان
خجل روئی ز رویش مشتری را چنان کز رفتنش کبک دری را
عقیق میم شکلش سنگ در مشت که تا بر حرف او کس ننهد انگشت
نسیمش در بها هم سنگ جان بود ترازو داری زلفش بدان بود
ز خالش چشم بد در خواب رفته چو دیده نقش او از تاب رفته
ز کرسی داری آن مشک جو سنگ ترازوگاه جو میزد گهی سنگ
لب و دندانی از عشق آفریده لبش دندان و دندان لب ندیده
رخ از باغ سبک روحی نسیمی دهان از نقطه موهوم میمی
کشیده گرد مه مشگین کمندی چراغی بسته بر دود سپندی
به نازی قلب ترکستان دریده به بوسی دخل خوزستان خریده
رخی چون تازه گلهای دلاویز گلاب از شرم آن گلها عرق ریز
سپید و نرم چون قاقم برو پشت کشیده چون دم قاقم ده انگشت
تنی چون شیر با شکر سرشته تباشیرش به جای شیر هشته
زتری خواست اندامش چکیدن ز بازی زلفش از دستش پریدن
گشاده طاق ابرو تا بناگوش کشیده طوق غبغب تا سر دوش
کرشمه کردنی بر دل عنان زن خمار آلوده چشمی کاروان زن
ز خاطرها چو باده گر دمی برد ز دلها چون مفرح درد می برد
گل و شکر کدامین گل چه شکر به او او ماند و بس الله اکبر
ملک چون جلوه دلخواه نو دید تو گفتی دیو دیده ماه نو دید
چو دیوانه ز مه نو برآشفت در آن مستی و آن آشفتگی خفت
سحرگه چون به عادت گشت بیدار فتادش چشم بر خرمای بیخار
عروسی دید زیبا جان درو بست تنوری گرم حالی نان درو بست
نبیذ تلخ گشته سازگارش شکسته بوسه شیرین خمارش
نهاده بر دهانش ساغر مل شکفته در کنارش خرمن گل
دو مشگین طوق در حلقش فتاده دو سیمین نار بر سیبش نهاده
بنفشه با شقایق در مناجات شکر می گفت فی التاخیر آفات
چو ابر از پیش روی ماه برخاست شکیب شاه نیز از راه برخاست
خرد با روی خوبان ناشکیب است شراب چینیان مانی فریب است
به خوزستان در آمد خواجه سرمست طبرزد می ربود و قند میخست
نه خوشتر زان صبوحی دیده دیده نه صبحی زان مبارک تر دمیده
سر اول به گل چیدن در آمد چون گل زان رخ به خندیدن در آمد
پس آنگه عشق را آوازه در داد صلای میوهای تازه در داد
که از سیب و سمن بد نقل سازیش گهی با نار و نرگس رفت بازیش
گهی باز سپید از دست شه جست تذرو باغ را بر سینه بنشست
گهی از بس نشاط انگیز پرواز کبوتر چیره شد بر سینه باز
گوزن ماده می کوشید با شیر برو هم شیر نر شد عاقبت چیر
شگرفی کرد و تا خازن خبر داشت به یاقوت از عقیقش مهر برداشت
برون برد از دل پر درد او درد برآورد از گل بی گرد او گرد
حصاری یافت سیمین قفل بر در چو آب زندگانی مهر بر سر
نه بانگ پای مظلومان شنیده نه دست ظالمان بر وی رسیده
خدنگ غنچه با پیکان شده جفت به پیکان لعل پیکانی همی سفت
مگر شه خضر بود و شب سیاهی که در آب حیات افکند ماهی
چو تخت پیل شه شد تخته عاج حساب عشق رست از تخت و از تاج
به ضرب دوستی بر دست می زد دبیرانه یکی در شصت می زد
نگویم بر نشانه تیر می شد رطب بی استخوان در شیر می شد
شده چنبر میانی بر میانی رسیده زان میان جانی به جانی
چکیده آب گل در سیمگون جام شکر بگداخته در مغز بادام
صدف بر شاخ مرجان مهد بسته به یکجا آب و آتش عهد بسته
ز رنگ آمیزی آن آتش و آب شبستان گشته پرشنگرف و سیماب
شبان روزی به ترک خواب گفتند به مرواریدها یاقوت سفتند
شبان روزی دگر خفتند مدهوش بنفشه در بر و نرگس در آغوش
به یکجا هر دو چون طاوس خفته که الحق خوش بود طاوس جفته
ز نوشین خواب چون سر برگرفتند خدا را آفرین از سر گرفتند
به آب اندام را تادیب کردند نیایش خانه را ترتیب کردند
ز دست خاصگان پرده شاه نشد رنگ عروسی تا به یک ماه
همیلا و سمن ترک و همایون ز حنا دستها را کرده گلگون
ملک روزی به خلوتگاه بنشست نشاند آن لعبتان را نیز بر دست
به رسم آرایشی در خوردشان کرد ز گوهر سرخ و از زر زردشان کرد
همایون را به شاپور گزین داد طبرزد خورد و پاداش انگبین داد
همیلا را نکیسا یار شد راست سمن ترک از برای باربد خواست
ختن خاتون ز روی حکمت و پند بزرگ امید را فرمود پیوند
پس آنگه داد با تشریف و منشور همه ملک مهین بانو به شاپور
چو آمد دولت شاپور در کار در آن دولت عمارت کرد بسیار
از آن پس کار خسرو خرمی بود ز دولت بر مرادش همدمی بود
جوانی و مراد و پادشاهی ازین به گر بهم باشد چه خواهی
نبودی روز و شب بی باده و رود جهان را خورد و باقی کرد بدرود
جهان خوردن گزین کاین خوشگوارست غم کار جهان خوردن چه کارست
به خوش طبعی جهان می داد و می خورد قضای عیش چندین ساله می کرد
پس از یک چند چون بیدار دل گشت از آن گستاخ روئیها خجل گشت
چو مویش دیده بان بر عارض افکند جوانی را ز دیده موی بر کند
ز هستی تا عدم موئی امید است مگر کان موی خود موی سپید است
چو در موی سیاه آمد سپیدی پدید آمد نشان ناامیدی
بنفشه زلف را چندان دهد تاب که باشد یاسمن را دیده در خواب
ز شب چندان توان دیدن سیاهی که برناید فروغ صبحگاهی
هوای باغ چندانی بود گرم که سبزی را سپیدی دارد آزرم
چو بر سبزه فشاند برف کافور با باد سرد باشد باغ معذور
سگ تازی که آهو گیر گردد بگیرد آهویش چون پیر گردد
کمان ترک چون دور افتد از تیر دفی باشد کهن با مطربی پیر
چو گندم را سپیدی داد رنگش شود تلخ ار بود سالی درنگش
چو گازر شوی گردد جامه خام خورد مقراضه مقراض ناکام
بخار دیگ چون کف بر سر آرد همه مطبخ به خاکستر برآرد
سیاه مطبخی راگو میندیش که داری آسیائی نیز در پیش
اگر در مطبخت نامست عنبر شوی در آسیا کافور پیکر
برآنکس کاسیا گردی نشاند نماند گرد چون خود را فشاند
کسی کافتد بر او زین آسیا گرد به صد دریا نشاید غسل او کرد
جوانی چیست سودائی است در سر وزان سودا تمنائی میسر
چو پیری بر ولایت گشت والی برون کرد از سر آن سودا بسالی
جوانی گفت پیری را چه تدبیر که یار از من گریزد چون شوم پیر
جوابش داد پیر نغز گفتار که در پیری تو خود بگریزی از یار
بر آن سر کاسمان سیماب ریزد چو سیماب از بت سیمین گریزد
سیه موئی جوان را غم زداید که در چشم سیاهان غم نیاید
غم از زنگی بگرداند علم را نداند هیچ زنگی نام غم را
سیاهی توتیای چشم از آنست که فراش ره هندوستانست
مخسب ای سر که پیری در سر آمد سپاه صبحگاه از در در آمد
ز پنبه شد بناگوشت کفن پوش هنوز این پنبه ناری از گوش
چو خسرو در بنفشه یاسمن یافت ز پیری در جوانی یاس من یافت
اگرچه نیک عهدی پیشه می کرد جهان بدعهد بود اندیشه می کرد
گهی بر تخت زرین نرد می باخت گهی شبدیز را چون بخت می تاخت
گهی می کرد شهد باربد نوش گهی می گشت با شیرین هم آغوش
چو تخت و باربد شیرین و شبدیز بشد هر چار نزهتگاه پرویز
ازان خواب گذشته یادش آمد خرابی در دل آبادش آمد
چو می دانست کز خاکی و آبی هر آنچ آباد شد گیرد خرابی
مه نو تا به بدری نور گیرد چو در بدری رسد نقصان پذیرد
درخت میوه تا خامست خیزد چو گردد پخته حالی بر بریزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

سعادت چون گلی پرورد خواهد به بار آید پس آنگه مرد خواهد

سعادت و خوشبختی مانند گلی است که باید برای روییدن مراقبت شود و پس از به بار نشستن، نصیب مردی می‌شود که شایستگی آن را دارد.

نکته ادبی: استعاره از رشد تدریجی خوشبختی.

نخست اقبال بردوزد کلاهی پس آنگاهی نهد بر فرق شاهی

بخت و اقبال ابتدا زمینه را فراهم می‌کند (کلاه را می‌دوزد) و سپس آن را بر سر پادشاه می‌گذارد (به او مقام و منزلت می‌دهد).

نکته ادبی: کنایه از مقدمه‌چینیِ سرنوشت برای رسیدن به جاه و مقام.

ز دریا در برآورد مرد غواص به کم مدت شود بر تاجها خاص

غواصِ ماهر، مروارید را از دل دریا بیرون می‌کشد و در مدت کوتاهی به زینتِ تاج‌های پادشاهی تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای ارزشمندیِ تلاش در رسیدن به موفقیت.

چو شیرین گشت شیرین تر ز جلاب صلا در داد خسرو را که دریاب

وقتی نامِ شیرین، شیرین‌تر از شربتِ گوارا شد، پادشاه (خسرو) را صدا زد که این لحظه را دریاب و از آن بهره ببر.

نکته ادبی: ایهام در واژه شیرین (نام معشوق و صفتِ مزه).

بخور کاین جام شیرین نوش بادت بجز شیرین همه فرموش بادت

بیاشام که این جامِ شیرین، گوارای وجودت باشد و جز یاد شیرین، همه چیز را فراموش کن.

نکته ادبی: دعوت به غرق شدن در لذتِ یاد معشوق.

به خلوت بر زبان نیکنامی فرستادش به هشیاری پیامی

در خلوت، پادشاه به واسطه‌ی کسی، پیامی را با هوشیاری برای شیرین فرستاد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده تلاش پادشاه برای برقراری ارتباط در اوج مستی.

که جام باده در باقی کن امشب مرا هم باده هم ساقی کن امشب

پیام داد که امشب شراب را در باده‌گردانی باقی بگذار و خودت هم باده باش و هم ساقی من باش.

نکته ادبی: استعاره از یکی شدنِ معشوق با لذتِ شراب.

مشو شیرین پرست ار می پرستی که نتوان کرد با یک دل دو مستی

اگر می‌پرستی می‌کنی، عاشق شیرین نباش؛ زیرا نمی‌توان با یک دل هم مستیِ شراب را چشید و هم عشقِ شیرین را داشت.

نکته ادبی: تضاد میان مستیِ شراب و هوشیاریِ عشق.

چو مستی مرد را بر سر زند دود کبابش خواه تر خواهی نمکسود

وقتی مستی به سرِ آدم می‌زند، نتیجه‌اش هر چه باشد (چه کباب شود و چه نمک‌سود)، سرنوشت محتومِ مست است.

نکته ادبی: کنایه از تباهیِ عقل در مستی.

دگر چون بر مرادش دست باشد بگوید مست بودم مست باشد

دیگر اینکه وقتی مست بر امور مسلط شود، می‌گوید مست بودم و این‌گونه عذر می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به سلب مسئولیتِ فرد در زمان مستی.

اگر بالای صد بکری برد مست به هشیاری هشیاران کشد دست

اگر فردِ مست، صد بکر (دختر) را هم به دست آورد، وقتی هشیار شود، دستانش از دستِ هشیاران (پرهیزکاران) کوتاه می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به پشیمانیِ پس از مستی.

بسا مستا که قفل خویش بگشاد به هشیاری ز دزدان کرد فریاد

بسیارند مستانی که درِ گنجینه خود را در مستی باز کردند و وقتی هشیار شدند، از دزدان فریاد و دادخواهی کردند.

نکته ادبی: تمثیل برای حماقتِ مستی.

خوش آمد این سخن شاه عجم را بگفتا هست فرمان آن صنم را

این سخن برای پادشاه ایران (خسرو) خوشایند بود و گفت که فرمانبردار آن معشوق (شیرین) هستم.

نکته ادبی: اشاره به سرسپردگی عاشقانه خسرو.

ولیکن بود روز باده خوردن جگرخواری نمی شایست کردن

اما چون روزِ شراب‌خواری بود، شایسته نبود که دلِ کسی را با تلخی و غم بیازارد.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان بزم و اندوه.

نوای باربد لحن نکیسا جبین زهره را کرده زمین سا

نوای موسیقیِ باربد و نکیسا چنان بود که حتی زهره (سیاره‌ی موسیقی) را به تعظیم واداشت.

نکته ادبی: اغراق در توصیف کیفیتِ موسیقی.

گهی گفتی به ساقی نغمه رود بده جامی که باد این عیش بدرود

گاهی به ساقی می‌گفت نغمه‌ای بنواز و جامی بده که این خوشی و عیش، به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ عیش.

گهی با باربد گفتی می از جام بزن کامسال نیکت باد فرجام

و گاهی به باربد می‌گفت شراب بنوش و موسیقی بنواز تا امسالِ تو سرانجامِ نیکی داشته باشد.

نکته ادبی: توجه پادشاه به خوش‌باشی.

ملک بر یاد شیرین تلخ باده لبالب کرده و بر لب نهاده

پادشاه به یاد شیرین، جام‌های شرابِ تلخ را پیاپی می‌نوشید.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ یادِ شیرین با تلخیِ شراب.

به شادی هر زمان می خورد کاسی بدینسان تا ز شب بگذشت پاسی

با شادی می‌نوشید تا اینکه پاسی از شب گذشت.

نکته ادبی: گذشت زمان در بزم.

چو آمد وقت آن کاسوده و شاد شود سوی عروس خویش داماد

چون وقت آن شد که داماد (خسرو) با آرامش و شادی به نزد عروس خود برود.

نکته ادبی: اشاره به آماده شدن برای وصال.

چنان بدمست کش بیهوش بردند بجای غاشیش بر دوش بردند

او چنان مست بود که بیهوشش کردند و به جای آنکه خودش برود، او را بر دوش بردند.

نکته ادبی: اغراق در میزانِ مستی پادشاه.

چو شیرین در شبستان آگهی یافت که مستی شاه را از خود تهی یافت

چون شیرین در خلوتگاهِ شب متوجه شد که شاه از شدت مستی هیچ‌چیز نمی‌فهمد.

نکته ادبی: آگاهیِ شیرین از وضعیت پادشاه.

به شیرینی جمال از شاه بنهفت نهادش جفته ای شیرین تر از جفت

شیرین زیباییِ خود را از چشم شاه پنهان کرد و کسی دیگر را که از خودش هم شیرین‌تر (با کنایه) بود، جایگزین کرد.

نکته ادبی: ایهام و طنز در واژه شیرین‌تر برای اشاره به پیرزن.

ظریفی کرد و بیرون از ظریفی نشاید کرد با مستان حریفی

شیرین شوخیِ ظریفی کرد و حقیقتاً با مست نباید جدی برخورد کرد.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ برخورد با مست.

عجوزی بود مادر خوانده او را ز نسل مادران وا مانده او را

زنی پیر و فرتوت که دایه‌ی او بود و از نسلِ زنان کهن‌سالِ باقی‌مانده بود، همراهش بود.

نکته ادبی: معرفیِ ضدِ قهرمانِ این صحنه (پیرزن).

چگویم راست چون گرگی به تقدیر نه چون گرگ جوان چون روبه پیر

چه بگویم؟ او حقیقتاً مانند گرگ نبود، بلکه از گرگِ جوان هم مکارتر و مانند روباهِ پیر بود.

نکته ادبی: توصیفِ مکر و پیریِ پیرزن.

دو پستان چون دو خیک آب رفته ز زانو زور و از تن تاب رفته

دو پستانش مانند دو مشکِ آبِ خالی و خشکیده بود و توان از زانو و رمق از تنش رفته بود.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیز زشتی و پیری.

تنی چون خرکمان از کوژپشتی برو پشتی چو کیمخت از درشتی

بدنی خمیده مانند کمانِ شکسته داشت و پشتش از درشتی و زبری مانند چرمِ دباغی‌نشده (کیمخت) بود.

نکته ادبی: استعاره برای زبری و زشتی پوست.

دو رخ چون جوز هندی ریشه ریشه چو حنظل هر یکی زهری به شیشه

دو گونه‌اش مانند گردوی هندی پر از چروک و هر کدام مانند حنظل (گیاه تلخ)، زهرآگین بود.

نکته ادبی: تشبیه برای توصیفِ چهره‌ی ناخوشایند.

دهان و لفجنش از شاخ شاخی به گوری تنگ می ماند از فراخی

دهان و لب‌هایش مانند شکافِ یک درخت خشک بود و از گشادیِ بیش از حد، به گوری تنگ شباهت داشت.

نکته ادبی: طنز و مبالغه در زشتیِ چهره.

شکنج ابرویش بر لب فتاده دهانش را شکنجه بر نهاده

چین و چروکِ ابرویش بر روی لب‌هایش افتاده بود و گویی دهانش را در بند و شکنجه قرار داده بود.

نکته ادبی: توصیفِ پیری و افتادگیِ صورت.

نه بینی! خرگهی بر روی بسته نه دندان! یک دو زرنیخ شکسته

بینی نداشت، انگار که خیمه‌ای روی صورتش بسته باشند و دندان هم نداشت، فقط یکی دو دندانِ خراب مانند زرنیخ باقی مانده بود.

نکته ادبی: طنزِ گزنده در توصیف چهره.

مژه ریزیده چشم آشفته مانده ز خوردن دست و دندان سفته مانده

مژه‌هایش ریخته و چشمانش آشفته بود و از پیری، دست و دندان‌هایش از کار افتاده بود.

نکته ادبی: تداوم توصیفِ فلاکتِ پیری.

به عمدا زیوری بر بستش آن ماه عروسانه فرستادش بر شاه

شیرین با قصد قبلی، آن زنِ پیر را آرایش کرد و به عنوانِ عروس نزد پادشاه فرستاد.

نکته ادبی: طرحِ نقشه برای امتحان کردنِ پادشاه.

بدان تا مستیش را آزماید که مه را ز ابر فرقی می نماید؟

تا مستیِ او را بیازماید که آیا هنوز تفاوتِ ماه (زیبایی) و ابر (تیرگی) را می‌فهمد یا نه.

نکته ادبی: استعاره از تواناییِ تشخیصِ حق از باطل.

ز طرف پرده آمد پیر بیرون چو ماری کاید از نخجیر بیرون

پیرزن از پرده بیرون آمد، مانند ماری که از لانه خارج می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه پیرزن به موجودی خطرناک و کریه.

گران جانی که گفتی جان نبودش به دندانی که یک دندان نبودش

آن موجودِ بی‌جان و سنگین، که گویی اصلاً جان نداشت و با دندان‌هایی که حتی یکی هم سالم نبود.

نکته ادبی: تاکید بر زشتی و فرتوتی.

شه از مستی در آن ساعت چنان بود که در چشم آسمانش ریسمان بود

شاه از شدت مستی چنان بود که آسمان را ریسمان می‌دید (تشخیصش مختل بود).

نکته ادبی: ضرب‌المثل برای عدم تشخیص واقعیت.

ولیک آن مایه بودش هوشیاری که خوشتر زین رود کبک بهاری

اما آن‌قدر هوشیاری داشت که بفهمد این موجود، زیباتر از کبکِ بهاری نیست (و در واقع بسیار زشت است).

نکته ادبی: طنز تلخ در مقایسه‌ی پیرزن با کبک.

کمان ابروان را زه برافکند بدان دل کاهوی فربه در افکند

کمانِ ابرویش را که شبیه کمان بود زِه کرد، همان دلی که آهوی فربه را شکار کرده بود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ پیشینِ شاه در انتخاب و شکارِ زیبایی.

چو صید افکنده شد کاهی نیرزید وزان صد گرگ روباهی نیرزید

وقتی شکارِ او (پیرزن) به زمین افتاد، دید که حتی به اندازه یک کاه هم نمی‌ارزد و آن شاهی که صد گرگ را می‌کشت، اکنون اسیرِ یک روباه (پیرزن) شده است.

نکته ادبی: تحقیرِ وضعیتِ فعلیِ پادشاه.

کلاغی دید بر جای همائی شده در مهد ماهی اژدهائی

به جای هما (پرنده خوش‌یمن و زیبا)، کلاغی دید و در جایگاهِ ماه، اژدهایی دید.

نکته ادبی: تضاد میان انتظار و واقعیت.

به دل گفت این چه اژدرها پرستیست خیال خواب یا سودای مستیست

در دل گفت این چه اژدهاپرستی و حماقتی است؟ آیا خواب می‌بینم یا از مستی است؟

نکته ادبی: تردیدِ پادشاه در صحتِ آنچه می‌بیند.

نه بس شیرین شد این تلخ دو تا پشت چه شیرین کز ترش روئی مرا کشت

این چه شیرینی‌ای است که با آن پشتِ خمیده (تلخ) مرا کشت؟ چه شیرینی‌ای که از ترش‌رویی‌اش هلاک شدم؟

نکته ادبی: ایهام در شیرینی (هم نام معشوق و هم صفت).

ولی چون غول مستی رهزنش بود گمان افتاد کان مادر زنش بود

اما چون دیوِ مستی رهزنِ عقلش بود، گمان کرد که شاید مادرِ زنش باشد.

نکته ادبی: اشاره به هذیانِ مستی.

در آورد از سر مستی به دو دست فتاد آن جام و شیشه هر دو بشکست

از سرِ مستی دستش را به سوی او برد، اما جام و شیشه هر دو شکست.

نکته ادبی: نشانه فیزیکیِ از دست رفتنِ تعادل.

به صد جهد و بلا برداشت آواز که مردم جان مادر چاره ای ساز

با صد رنج و بلا فریاد زد که ای جانِ مادر، چاره‌ای کن (از شدت ترس و انزجار).

نکته ادبی: درماندگیِ پادشاه در برابر آن موجود.

چو شیرین بانگ مادر خوانده بشنید به فریادش رسیدن مصلحت دید

شیرین وقتی صدای مادرخوانده‌اش (پیرزن) را شنید، مصلحت دید که به دادش برسد.

نکته ادبی: شروعِ پایانِ ماجرا و برملا شدنِ حقیقت.

برون آمد ز طرف هفت پرده بنامیزد رخی هر هفت کرده

شیرین از پشتِ هفت پرده بیرون آمد، با چهره‌ای که گویی هفت آسمان را در زیباییِ خود جمع کرده بود.

نکته ادبی: تمثیل برای شکوه و زیباییِ خیره‌کننده‌ی شیرین.

چه گویم چون شکر شکر کدامست طبرزد نه که او نیزش غلام است

چه بگویم؟ شکر کجا و آن پیرزن کجا؟ اصلاً طبرزد (قند) هم غلامِ شیرینیِ اوست.

نکته ادبی: اغراق در زیبایی و شیرینیِ ذاتیِ شیرین.

چو سروی گر بود در دامنش نوش چو ماهی گر بود ماهی قصب پوش

اگر او همچون سروی بلندقامت باشد یا همچون ماهی که در جامه‌ای از جنس قصب (نی یا پارچه‌ای لطیف) پوشیده شده، در هر حال او صاحب حلاوت و زیبایی است.

نکته ادبی: قصب‌پوش: کنایه از لباس بسیار لطیف و نازک که بر تن ماهیان یا موجودات ظریف استعاره شده است.

مهی خورشید با خوبیش درویش گلی از صد بهارش مملکت بیش

آنچنان زیباست که خورشید در برابر او فقیر و تهیدست به نظر می‌رسد و یک گل از صد بهار عمر او، از تمام قلمرو پادشاهی ارزشمندتر است.

نکته ادبی: درویش: استعاره از فقیر و بی‌مقدار در برابر شکوهِ معشوق.

بتی کامد پرستیدن حلالش بهشتی نقد بازار جمالش

او بتی است که پرستیدن و ستودن جمالش بر عاشق حلال است؛ بازاری که در آن زیبایی او، همچون بهشتی نقد و حاضر است.

نکته ادبی: بت: استعاره از محبوبِ زیبا که شایسته پرستش (ستایش شدید) است.

بهشتی شربتی از جان سرشته ولی نام طمع بر یخ نوشته

او شربتی بهشتی است که با جان آمیخته شده، اما افسوس که نامِ طمع و هوس بر یخی نوشته شده و زودگذر است.

نکته ادبی: نوشتن بر یخ: کنایه از بی‌بنیادی و زودگذر بودنِ آرزو یا وعده.

جهان افروز دلبندی چه دلبند به خرمنها گل و خروارها قند

چه دلبرِ جهان‌افروزی؛ او چنان زیباست که گویی خرمن‌هایی از گل و خروارها قند در وجودش جمع شده است.

نکته ادبی: جهان‌افروز: صفتی برای زیباییِ خیره‌کننده که گویی جهان را روشن می‌کند.

بهاری تازه چون گل بر درختان سزاوار کنار نیک بختان

او بهاری تازه است که بر درختان روییده و تنها سزاوار آن است که در کنار نیک‌بختان قرار گیرد.

نکته ادبی: کنار: به معنی آغوش و هم‌نشینی.

خجل روئی ز رویش مشتری را چنان کز رفتنش کبک دری را

چهره‌اش چنان زیباست که مشتری (سیاره زیبایی) را شرمنده می‌کند، همان‌گونه که خرامیدنش کبک دری را به خجالت وامی‌دارد.

نکته ادبی: مشتری: در نجوم قدیم، سیاره‌ای است که به زیبایی و سعد بودن معروف است.

عقیق میم شکلش سنگ در مشت که تا بر حرف او کس ننهد انگشت

دهان کوچک و ظریفش چنان است که گویی سنگی عقیق در مشت پنهان کرده باشد، تا کسی نتواند به راحتی به لب‌هایش دست یابد.

نکته ادبی: عقیق میم‌شکل: اشاره به دهانی که به اندازه حرف میم کوچک است.

نسیمش در بها هم سنگ جان بود ترازو داری زلفش بدان بود

عطر و نسیم او هم‌سنگ و هم‌ارزشِ جان است و زلف‌هایش مانند ترازو، این ارزش را می‌سنجند.

نکته ادبی: ترازو داری زلف: استعاره از تعادل و زیباییِ نظمِ گیسوان.

ز خالش چشم بد در خواب رفته چو دیده نقش او از تاب رفته

از شدت زیباییِ خالِ چهره‌اش، چشمِ بد به خواب رفته (خنثی شده) و نگاه‌ها از تماشای آن نقشِ زیبا خیره مانده است.

نکته ادبی: چشم‌ بد در خواب رفتن: کنایه از اینکه زیبایی چنان مطلق است که شر و حسادت را از بین می‌برد.

ز کرسی داری آن مشک جو سنگ ترازوگاه جو میزد گهی سنگ

وزن‌کشی آن عطرِ مشک‌فام به اندازه‌ای بود که ترازوها در سنجشِ ارزش آن به لرزه می‌افتادند.

نکته ادبی: مشک: نماد عطر و سیاهیِ مو که بسیار گران‌بهاست.

لب و دندانی از عشق آفریده لبش دندان و دندان لب ندیده

لب و دندانی دارد که گویی عشق آن‌ها را آفریده است؛ به قدری هماهنگ‌اند که لب‌ها دندان و دندان‌ها لب را یکدیگر می‌بینند.

نکته ادبی: اشاره به هماهنگیِ بی‌نقص اجزای صورت.

رخ از باغ سبک روحی نسیمی دهان از نقطه موهوم میمی

چهره‌اش نسیمی از باغِ روح‌نوازی است و دهانش به کوچکیِ نقطهِ حرف میم در خیال است.

نکته ادبی: نقطه موهوم: کوچک‌ترین واحدِ قابل تصور برای ظرافت دهان.

کشیده گرد مه مشگین کمندی چراغی بسته بر دود سپندی

گرد چهره‌اش کمندی مشکین (زلف) کشیده شده که گویی چراغی روشن را با دودی سیاه (اسپند) در میان گرفته است.

نکته ادبی: دود سپندی: کنایه از زلف سیاه برای چشم‌زخم‌زدایی از رخِ چون چراغ.

به نازی قلب ترکستان دریده به بوسی دخل خوزستان خریده

با ناز و کرشمه‌اش دلِ سرزمین ترکستان را ربوده و با یک بوسه، ثروت خوزستان را به چنگ آورده است.

نکته ادبی: ترکستان و خوزستان: نماد سرزمین‌های ثروتمند و زیبا در ادبیات کلاسیک.

رخی چون تازه گلهای دلاویز گلاب از شرم آن گلها عرق ریز

چهره‌اش همچون گل‌های تازه‌ای است که گلاب از شرمِ طراوت آن گل‌ها، قطره‌قطره عرق می‌ریزد.

نکته ادبی: گلاب: استعاره از لطافت و طراوتِ پوست.

سپید و نرم چون قاقم برو پشت کشیده چون دم قاقم ده انگشت

پوستش همچون قاقم سفید و نرم است و انگشتانش به نرمی و کشیدگیِ دم قاقم هستند.

نکته ادبی: قاقم: حیوانی که پوستش سپید و گران‌بهاست، نماد سپیدی و لطافت.

تنی چون شیر با شکر سرشته تباشیرش به جای شیر هشته

تنش همچون شیر با شکر آمیخته و بسیار لطیف است و داروهای شفابخش (تباشیر) در برابر سفیدیِ اندام او، ناچیزند.

نکته ادبی: تباشیر: ماده‌ای سفید و کانی که نماد سفیدی خالص است.

زتری خواست اندامش چکیدن ز بازی زلفش از دستش پریدن

اندامش چنان لطیف است که گویی از طراوت و تری می‌خواهد چکیده شود و زلفش در اثر بازی و حرکت، گویی از دستِ صاحبش پرواز می‌کند.

نکته ادبی: از دست پریدن: کنایه از بی‌قراری و نشاطِ زلف.

گشاده طاق ابرو تا بناگوش کشیده طوق غبغب تا سر دوش

طاق ابروانش تا بناگوش کشیده شده و غبغبِ زیبا و برجسته‌اش تا سرِ شانه‌ها جلوه دارد.

نکته ادبی: طاق ابرو: توصیف کلاسیک از زیبایی صورت.

کرشمه کردنی بر دل عنان زن خمار آلوده چشمی کاروان زن

کرشمه‌هایش دل را به بند می‌کشد و چشمانِ خمارش کاروانِ جان را با خود می‌برد.

نکته ادبی: کاروان‌زن: کنایه از رهزنی که دل را می‌رباید.

ز خاطرها چو باده گر دمی برد ز دلها چون مفرح درد می برد

اگر یادش لحظه‌ای به خاطر خطور کند، همچون شراب غم را از دل می‌زداید و مفرحِ جان است.

نکته ادبی: مفرح: داروی شادی‌بخش.

گل و شکر کدامین گل چه شکر به او او ماند و بس الله اکبر

گل و شکر در برابر او چیست؟ هیچ؛ تنها باید در برابر این‌همه زیبایی «الله اکبر» گفت و شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: الله اکبر: تکبیر برای اظهار شگفتی از خلقت.

ملک چون جلوه دلخواه نو دید تو گفتی دیو دیده ماه نو دید

شاه چون جلوه‌ی دلربای او را دید، گویی دیوی است که برای اولین بار ماه را مشاهده کرده و حیران شده است.

نکته ادبی: ماه نو: استعاره از زیباییِ تازه و درخشانِ معشوق.

چو دیوانه ز مه نو برآشفت در آن مستی و آن آشفتگی خفت

شاه همچون دیوانه‌ای از دیدنِ آن ماهِ نو بی‌قرار شد و در همان مستی و آشفتگیِ عشق به خواب رفت.

نکته ادبی: دیوانه: عاشقِ شیدا.

سحرگه چون به عادت گشت بیدار فتادش چشم بر خرمای بیخار

سحرگاه که بیدار شد، چشمش به آن خرمای بی‌‌خار (معشوق) افتاد.

نکته ادبی: خرمای بی‌خار: کنایه از وصالِ شیرین و بی‌دردسر.

عروسی دید زیبا جان درو بست تنوری گرم حالی نان درو بست

عروسی زیبا دید و شیفته‌اش شد؛ گویی تنوری گرم بود که نانِ وصال در آن پخته می‌شد.

نکته ادبی: تنور گرم: نمادِ کناییِ اشتیاق و حرارتِ وصال.

نبیذ تلخ گشته سازگارش شکسته بوسه شیرین خمارش

شراب تلخ برایش سازگار شد و بوسه‌های شیرینِ معشوق، خمارِ او را شکست.

نکته ادبی: خمار شکستن: رسیدن به آرامش و رفع عطش عشق.

نهاده بر دهانش ساغر مل شکفته در کنارش خرمن گل

جام شراب را بر دهانش نهاد و در کنارش خرمنی از گل (زیبایی) شکوفا شده بود.

نکته ادبی: خرمن گل: استعاره از تراکم زیبایی و طراوت معشوق.

دو مشگین طوق در حلقش فتاده دو سیمین نار بر سیبش نهاده

دو طوقِ مشکین (گیسو) بر گردنش افتاده و دو نار (سینه) سیمین بر سیبِ (بدن) او قرار گرفته است.

نکته ادبی: نار سیمین: استعاره از سینه‌های برآمده و سپید.

بنفشه با شقایق در مناجات شکر می گفت فی التاخیر آفات

بنفشه (مو) با شقایق (گونه) در مناجات بود و شکری که می‌گفت، اشاره به این داشت که در تاخیرِ وصال، آفت‌ها و ضررهاست.

نکته ادبی: مناجات: گفتگوی عاشقانه میان اجزای صورت معشوق.

چو ابر از پیش روی ماه برخاست شکیب شاه نیز از راه برخاست

چون ابرِ زلف از پیشِ روی ماه کنار رفت، شکیبایی و قرارِ شاه نیز از میان برخاست.

نکته ادبی: ابر و ماه: استعاره رایج برای زلف و چهره.

خرد با روی خوبان ناشکیب است شراب چینیان مانی فریب است

خرد در برابر چهره خوبان بی‌تاب است؛ شراب چینی (زیباییِ ظاهری) فریبنده‌ای است که مانی را نیز حیران می‌کند.

نکته ادبی: مانی: نقاشِ اساطیری که نمادِ کمال در زیبایی‌شناسی است.

به خوزستان در آمد خواجه سرمست طبرزد می ربود و قند میخست

خواجه در حالی که سرمست بود به خوزستان (سرزمین معشوق) درآمد و قندِ لب‌های او را می‌ربود.

نکته ادبی: طبرزد: قند خالص و سفید.

نه خوشتر زان صبوحی دیده دیده نه صبحی زان مبارک تر دمیده

هرگز صبحگاهی به آن خوشی و مبارکی دیده نشده بود که آن دو با هم داشتند.

نکته ادبی: صبوحی: نوشیدنِ شرابِ بامدادی که کنایه از شروعِ عشق‌بازی است.

سر اول به گل چیدن در آمد چون گل زان رخ به خندیدن در آمد

ابتدا به گل‌چینی (بوسیدن) پرداخت و چون گلِ رخسارش خندید، او نیز خندید.

نکته ادبی: گل‌چیدن: استعاره از بوسیدن و لمسِ زیبایی.

پس آنگه عشق را آوازه در داد صلای میوهای تازه در داد

سپس آوازه عشق را در داد و برای میوه‌های تازه (لذت‌های تنانه) دعوت کرد.

نکته ادبی: صلای میوه: دعوت به لذت‌جویی.

که از سیب و سمن بد نقل سازیش گهی با نار و نرگس رفت بازیش

گهی با سیب و سمن نقلِ مجلس می‌ساخت و گهی با نار (سینه) و نرگس (چشم) بازی می‌کرد.

نکته ادبی: سیب، سمن، نار، نرگس: اجزای استعاری بدن معشوق.

گهی باز سپید از دست شه جست تذرو باغ را بر سینه بنشست

گهی شاه بازِ سفید خود را رها کرد و بر تذرو (کبک) باغِ او نشست.

نکته ادبی: باز و تذرو: تمثیلِ شکارِ عاشقانه و تسلیم شدنِ معشوق.

گهی از بس نشاط انگیز پرواز کبوتر چیره شد بر سینه باز

گهی از بس نشاط و پرواز بود، کبوترِ عشق بر سینه باز چیره شد.

نکته ادبی: استعاره از اوجِ لذت و غلبه‌ی احساس.

گوزن ماده می کوشید با شیر برو هم شیر نر شد عاقبت چیر

گوزنِ ماده تلاش می‌کرد با شیر بجنگد، اما عاقبت شیر نر بر او پیروز شد.

نکته ادبی: تمثیلِ کلاسیکِ غلبه‌ی مرد بر زن در فضای معاشقه.

شگرفی کرد و تا خازن خبر داشت به یاقوت از عقیقش مهر برداشت

کار شگفتی کرد و تا نگهبان خبر داشت، با یاقوتِ لب، مهر از عقیقِ لب‌هایش برداشت.

نکته ادبی: مهر برداشتن: کنایه از بوسیدن و گشودنِ دهان.

برون برد از دل پر درد او درد برآورد از گل بی گرد او گرد

درد را از دلِ پردردش بیرون برد و غبارِ خستگی را از گلِ بی‌غبارِ چهره‌اش زدود.

نکته ادبی: گرد و غبار: نمادِ اندوه و کهنگی که با عشق زدوده می‌شود.

حصاری یافت سیمین قفل بر در چو آب زندگانی مهر بر سر

حصاری سیمین (بدن) یافت که قفل بر در داشت و همچون آبِ حیات، مهر و نشانِ زندگی بر آن بود.

نکته ادبی: آب حیات: استعاره از طراوت و جاودانگیِ تنِ معشوق.

نه بانگ پای مظلومان شنیده نه دست ظالمان بر وی رسیده

او نه بانگ پای مظلومان را شنیده و نه دست ظالمان به او رسیده بود (باکره و دست‌نخورده بود).

نکته ادبی: اشاره به عفت و پاکیِ معشوق پیش از وصال.

خدنگ غنچه با پیکان شده جفت به پیکان لعل پیکانی همی سفت

تیرِ مژگان با پیکانِ نگاه جفت شد و با آن پیکانِ سرخ‌لب، سخن را سفت (آغاز کرد).

نکته ادبی: خدنگ غنچه: مژگان که همچون تیر عمل می‌کند.

مگر شه خضر بود و شب سیاهی که در آب حیات افکند ماهی

مگر شاه در آن شب سیاه، خضرِ راه بود که در آبِ حیاتِ او، ماهی (بوسه) افکند؟

نکته ادبی: خضر: که آب حیات را یافت، کنایه از اینکه شاه به مقصود رسید.

چو تخت پیل شه شد تخته عاج حساب عشق رست از تخت و از تاج

وقتی تختِ پیل (عاج) شاه به تخته‌ی عاج (تختِ وصال) تبدیل شد، حسابِ عشق از تخت و تاج فراتر رفت.

نکته ادبی: عاج: اشاره به سفیدیِ تنِ معشوق.

به ضرب دوستی بر دست می زد دبیرانه یکی در شصت می زد

با ضربِ دوستی بر دست می‌زد و دبیرانه، مهارتِ خود را در آن شصت‌بندیِ عشق نشان می‌داد.

نکته ادبی: شصت‌زدن: کنایه از مهارت در تیراندازی و استعاره از چیره‌دستی در عشق.

نگویم بر نشانه تیر می شد رطب بی استخوان در شیر می شد

نمی‌گویم که تیرش به هدف خورد، اما رطبِ بی‌هسته در میانِ شیرِ گرم فرو می‌رفت.

نکته ادبی: رطب بی‌هسته در شیر: استعاره‌ای بسیار لطیف و کنایی از آمیزش و وصالِ کامل.

شده چنبر میانی بر میانی رسیده زان میان جانی به جانی

آغوش‌هایشان به هم گره خورد و پیوندی عمیق میان جان‌هایشان برقرار شد.

نکته ادبی: چنبر استعاره از حلقه و دایره آغوش است که به کنایه بر هم‌نشینی و وصال دلالت دارد.

چکیده آب گل در سیمگون جام شکر بگداخته در مغز بادام

زیبایی و لطافتِ آنان مانند ریختن گلاب در جامی سیمین و ترکیبِ شکر با مغز بادام، شیرین و دلپذیر بود.

نکته ادبی: آب گل استعاره از عرق یا لطافتِ چهره و سیمگون جام استعاره از اندامِ سپید است.

صدف بر شاخ مرجان مهد بسته به یکجا آب و آتش عهد بسته

صدفی که بر شاخه‌های مرجان جای گرفته باشد، گویی به هم‌آمیزیِ آب و آتش در یک پیمان دست یافته‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان آب و آتش کنایه از تقابلِ طبع‌ها یا شدتِ اشتیاق در کنارِ آرامش است.

ز رنگ آمیزی آن آتش و آب شبستان گشته پرشنگرف و سیماب

از ترکیبِ رنگِ آن آتشِ عشق و آبِ لطافت، شبستان چنان درخشید که گویی پر از شنگرف و سیماب شده است.

نکته ادبی: شنگرف و سیماب استعاره از تلالو و درخششِ فضای آکنده از تجمل و زیبایی است.

شبان روزی به ترک خواب گفتند به مرواریدها یاقوت سفتند

آن عاشقان یک شبانه‌روز خواب را کنار گذاشتند و گویی به جای هر مرواریدی، یاقوتی گرانبها سفتند.

نکته ادبی: سفتن یاقوت کنایه از بوسه‌های مداوم و باارزش است که بر هم می‌زدند.

شبان روزی دگر خفتند مدهوش بنفشه در بر و نرگس در آغوش

شبانه‌روزِ دیگری را در بی‌خودی و مستی سپری کردند، در حالی که در آغوش هم مانند گل‌های بنفشه و نرگس آرمیده بودند.

نکته ادبی: بنفشه و نرگس نماد زیبایی و طراوتِ اندام‌های معشوق است.

به یکجا هر دو چون طاوس خفته که الحق خوش بود طاوس جفته

آن دو کنار هم مانند جفتِ طاوس خفته بودند، که به راستی چه جفتِ زیبایی در کنار هم آرمیده بودند.

نکته ادبی: طاوس نمادِ زیبایی و ظرافتِ ظاهری است.

ز نوشین خواب چون سر برگرفتند خدا را آفرین از سر گرفتند

وقتی از خوابِ شیرین بیدار شدند، دوباره به ستایش و شکرگزاریِ خداوند روی آوردند.

نکته ادبی: نوشین خواب کنایه از لذتِ خلوتِ شبانه است.

به آب اندام را تادیب کردند نیایش خانه را ترتیب کردند

با آب تنِ خود را شست‌وشو دادند و مکانِ عبادت و نیایش را آماده کردند.

نکته ادبی: تادیب در اینجا به معنایِ پاکیزه کردن و پیراستنِ تن است.

ز دست خاصگان پرده شاه نشد رنگ عروسی تا به یک ماه

به دلیلِ محافظتِ شدیدِ خاصانِ درگاه، تا یک ماه رنگِ عروسی و جلوه‌گریِ شاه دیده نشد.

نکته ادبی: رنگ عروسی کنایه از جشن و دیدارهای عمومیِ عروسی است.

همیلا و سمن ترک و همایون ز حنا دستها را کرده گلگون

همیلا و سمن‌تُرک و همایون، دست‌های خود را با حنا رنگین و زیبا کردند.

نکته ادبی: گلگون کردن دست با حنا از آیین‌های قدیمیِ عروسی است.

ملک روزی به خلوتگاه بنشست نشاند آن لعبتان را نیز بر دست

روزی پادشاه در خلوتگاه نشست و آن زیبارویان را نیز در کنارِ خود جای داد.

نکته ادبی: لعبتان به معنای عروسک‌ها، استعاره از زیبارویان و کنیزانِ جوان است.

به رسم آرایشی در خوردشان کرد ز گوهر سرخ و از زر زردشان کرد

به رسمِ آراستن، آنان را با جواهراتِ سرخ و طلا زینت داد.

نکته ادبی: زر زرد و گوهر سرخ اشاره به آرایه‌های مرسوم در دربار است.

همایون را به شاپور گزین داد طبرزد خورد و پاداش انگبین داد

همایون را به شاپورِ برگزیده بخشید و این وصلت را با شیرینیِ پاداشِ انگبین، گرامی داشت.

نکته ادبی: طبرزد نوعی قندِ بسیار سفید و مرغوب است.

همیلا را نکیسا یار شد راست سمن ترک از برای باربد خواست

همیلا به نکیسا پیوست و سمن‌تُرک نیز برای باربد در نظر گرفته شد.

نکته ادبی: نکیسا و باربد از نوازندگانِ مشهورِ افسانه‌ای هستند.

ختن خاتون ز روی حکمت و پند بزرگ امید را فرمود پیوند

ختن خاتون بر اساسِ حکمت و مصلحت، بزرگ‌امید را به این پیوندها گماشت.

نکته ادبی: بزرگ‌امید به عنوانِ نمادِ تدبیر و عقل در اینجا حضور دارد.

پس آنگه داد با تشریف و منشور همه ملک مهین بانو به شاپور

سپس پادشاه با اعطایِ منشور و هدیه، تمامیِ قلمروِ مهین‌بانو را به شاپور واگذار کرد.

نکته ادبی: تشریف به معنای لباسِ فاخر یا هدیه رسمیِ پادشاهی است.

چو آمد دولت شاپور در کار در آن دولت عمارت کرد بسیار

وقتی حکومت به دستِ شاپور افتاد، در آن ولایت آبادانی‌های بسیاری انجام داد.

نکته ادبی: عمارت کردن در اینجا کنایه از رونق دادن و آبادانی است.

از آن پس کار خسرو خرمی بود ز دولت بر مرادش همدمی بود

پس از آن، کارِ خسرو همواره با شادی همراه بود و دولت و بخت با او همراهی می‌کرد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبالِ نیک است.

جوانی و مراد و پادشاهی ازین به گر بهم باشد چه خواهی

جوانی و کامیابی و پادشاهی؛ آیا از این سه، چیزی بهتر برای گرد آمدن نزد یک نفر وجود دارد؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر کمالِ خوشبختی است.

نبودی روز و شب بی باده و رود جهان را خورد و باقی کرد بدرود

شب و روزش بدون باده و موسیقی نمی‌گذشت و از لذتِ دنیا بهره می‌برد و باقیمانده را به دست فراموشی می‌سپرد.

نکته ادبی: رود نامِ سازِ موسیقی است و کنایه از بزم و طرب دارد.

جهان خوردن گزین کاین خوشگوارست غم کار جهان خوردن چه کارست

از مواهبِ جهان بهره‌مند شو که گواراست؛ زیرا غم خوردن برای کارِ دنیا، بیهوده است.

نکته ادبی: تناسب میان خوردن (جهان) و خوردن (غم) برای ایهام‌سازی است.

به خوش طبعی جهان می داد و می خورد قضای عیش چندین ساله می کرد

با خوش‌خویی جهان را می‌بخشید و از آن لذت می‌برد و قضایِ عیشِ سال‌های گذشته را به جا می‌آورد.

نکته ادبی: قضای عیش کنایه از جبرانِ ایامِ گذشته است.

پس از یک چند چون بیدار دل گشت از آن گستاخ روئیها خجل گشت

پس از مدتی وقتی هوشیار شد، از آن گستاخی‌ها و بی‌‌پروایی‌ها شرمسار گشت.

نکته ادبی: گستاخ‌رویی کنایه از بی‌پروا بودن در لذت‌جویی است.

چو مویش دیده بان بر عارض افکند جوانی را ز دیده موی بر کند

زمانی که سپیدیِ مو بر چهره‌اش نمایان شد، گویی مویِ جوانی را از دیدگانش کند.

نکته ادبی: دیده بان در اینجا استعاره از دیدنِ نشانه‌های پیری است.

ز هستی تا عدم موئی امید است مگر کان موی خود موی سپید است

فاصله‌ی بین هستی و نیستی، تنها به اندازه یک مو است، مگر اینکه آن مو، همان موی سپیدِ پیری باشد.

نکته ادبی: ایهامِ کلمه مو؛ هم به معنای تارِ مو و هم به معنایِ اندکی فاصله.

چو در موی سیاه آمد سپیدی پدید آمد نشان ناامیدی

وقتی که سپیدی در میانِ موهای سیاه پدیدار شد، نشانه ناامیدی و پایانِ عمر ظاهر گشت.

نکته ادبی: سیاهی و سپیدیِ مو نمادِ تقابلِ جوانی و پیری است.

بنفشه زلف را چندان دهد تاب که باشد یاسمن را دیده در خواب

زلفِ بنفشه‌گون چنان تاب می‌خورد که گویی چشمانِ گلِ یاسمن در خوابِ بی‌خبری است.

نکته ادبی: تشخیصِ گل‌ها و نسبت دادنِ حالاتِ انسانی به آن‌ها.

ز شب چندان توان دیدن سیاهی که برناید فروغ صبحگاهی

از سیاهیِ شب تنها تا زمانی می‌توان بهره برد که فروغِ صبحگاه طلوع نکند.

نکته ادبی: سیاهیِ شب استعاره از جوانی و سپیده استعاره از پایانِ آن است.

هوای باغ چندانی بود گرم که سبزی را سپیدی دارد آزرم

هوای باغ چنان گرم است که سپیدیِ برف از سبزیِ چمن شرمگین است.

نکته ادبی: تضاد میان سبزی (جوانی) و سپیدی (پیری/برف).

چو بر سبزه فشاند برف کافور با باد سرد باشد باغ معذور

وقتی برفِ کافور بر سبزه می‌بارد، باغ در برابرِ بادِ سرد، عذری برای پژمردن دارد.

نکته ادبی: کافور کنایه از سفیدیِ مو است که سردی و مرگ را تداعی می‌کند.

سگ تازی که آهو گیر گردد بگیرد آهویش چون پیر گردد

سگِ شکاری که صیادِ آهو بود، وقتی پیر می‌شود، خودش به چنگِ آهو می‌افتد.

نکته ادبی: تمثیل برای واژگونیِ قدرتِ جوانی در دورانِ پیری.

کمان ترک چون دور افتد از تیر دفی باشد کهن با مطربی پیر

کمانِ جنگی اگر از تیر دور بیفتد، همچون دفِ کهنه‌ای در دستِ مطربی پیر می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از کاراییِ از دست رفته در زمانِ پیری.

چو گندم را سپیدی داد رنگش شود تلخ ار بود سالی درنگش

وقتی سپیدی به گندم رنگ می‌دهد، اگر زمان بگذرد، تلخ و فاسد می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ گندم برای تغییرِ ماهیت و زوالِ تن در گذرِ زمان.

چو گازر شوی گردد جامه خام خورد مقراضه مقراض ناکام

وقتی جامه‌ی خام به دستِ گازر می‌افتد، آن‌قدر شسته می‌شود که مقراضِ روزگار آن را نابود می‌کند.

نکته ادبی: گازر کسی است که جامه می‌شوید؛ استعاره از روزگار که عمر را فرسوده می‌کند.

بخار دیگ چون کف بر سر آرد همه مطبخ به خاکستر برآرد

بخارِ دیگ وقتی کف بر سر می‌آورد، کلِ مطبخ را با خاکستر می‌پوشاند.

نکته ادبی: تمثیلِ دیگِ جوشان برای بی‌قراریِ جوانی و خاکستر برای پیری.

سیاه مطبخی راگو میندیش که داری آسیائی نیز در پیش

از سپیدیِ مطبخ نترس، که آسیایی نیز پیشِ رو داری که تو را سپید خواهد کرد.

نکته ادبی: آسیا استعاره از گرد و غبارِ پیری که بر سر و روی آدمی می‌نشیند.

اگر در مطبخت نامست عنبر شوی در آسیا کافور پیکر

اگر در مطبخِ تو عطرِ عنبر است، در آسیایِ پیری به گردِ کافور آلوده می‌شوی.

نکته ادبی: عنبر و کافور تضادِ خوشبوییِ جوانی و سردیِ پیری است.

برآنکس کاسیا گردی نشاند نماند گرد چون خود را فشاند

بر کسی که گردِ آسیا بر او می‌نشیند، دیگر گردی نمی‌ماند چون خودش گرد می‌شود.

نکته ادبی: بازیِ لفظی بر روی کلمه گرد (غبار و دایره).

کسی کافتد بر او زین آسیا گرد به صد دریا نشاید غسل او کرد

کسی که از این آسیایِ پیری بر او گرد می‌نشیند، حتی با شست‌وشو در صد دریا هم پاک نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ماندگاریِ نشانه‌های پیری و پیوستن به نیستی.

جوانی چیست سودائی است در سر وزان سودا تمنائی میسر

جوانی چیست؟ سودایی در سر است که آرزوهای بسیاری را برای انسان میسر می‌کند.

نکته ادبی: سودا در طب قدیم با جوانی و هیجان نسبت داشته است.

چو پیری بر ولایت گشت والی برون کرد از سر آن سودا بسالی

زمانی که پیری بر سرزمینِ تن حکومت کند، آن سودایِ جوانی را از سر بیرون می‌کند.

نکته ادبی: والی شدن استعاره از غلبه پیری بر بدن.

جوانی گفت پیری را چه تدبیر که یار از من گریزد چون شوم پیر

جوانی از پیری پرسید: چه چاره کنم که وقتی پیر شوم، یار از من می‌گریزد؟

نکته ادبی: مواجهه نمادینِ دو مرحله از زندگی.

جوابش داد پیر نغز گفتار که در پیری تو خود بگریزی از یار

پیرِ دانا پاسخ داد: وقتی پیر شوی، تو خود از یار می‌گریزی.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ میل و کششِ انسان در سنینِ مختلف.

بر آن سر کاسمان سیماب ریزد چو سیماب از بت سیمین گریزد

بر سری که آسمانِ پیری نقره می‌پاشد، مانند جیوه از اندامِ سیمینِ یار گریزان است.

نکته ادبی: سیماب (جیوه) استعاره از تحرک و ناآرامیِ پیری در برابرِ ثباتِ جوانی است.

سیه موئی جوان را غم زداید که در چشم سیاهان غم نیاید

مویِ سیاه، غم را از دلِ جوان می‌زداید، چرا که غم در چشمانِ سیاهان راه ندارد.

نکته ادبی: ایهام بر زیبایی و سیاهیِ مو.

غم از زنگی بگرداند علم را نداند هیچ زنگی نام غم را

غم، سیاهی را از زنگی دور می‌کند، چنان‌که هیچ زنگی نامِ غم را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: ایهام بر سیاهی به عنوانِ سپری در برابرِ غم.

سیاهی توتیای چشم از آنست که فراش ره هندوستانست

سیاهی اگر توتیایِ چشم است، برای این است که راهبرِ هندوان است.

نکته ادبی: اشاره به توتیا که برای چشم مفید است و سیاهیِ آن.

مخسب ای سر که پیری در سر آمد سپاه صبحگاه از در در آمد

ای سر، مخواب که پیری فرا رسیده است و سپاهِ سپیده (مرگ) از در وارد شده است.

نکته ادبی: سپاهِ صبحگاه استعاره از سفیدیِ مو و پایانِ شبِ زندگی است.

ز پنبه شد بناگوشت کفن پوش هنوز این پنبه ناری از گوش

گوش‌هایت به رنگِ پنبه‌ی کفن درآمده است، آیا هنوز این نشانه‌ها را نمی‌شنوی؟

نکته ادبی: پنبه در گوش استعاره از نشنیدنِ پند و همچنین کفن‌پیچی است.

چو خسرو در بنفشه یاسمن یافت ز پیری در جوانی یاس من یافت

هنگامی که خسرو در میان زیبایی‌ها و خوشی‌ها (به مانند یافتن گل‌های یاسمن) قرار گرفت، به دلیل آگاهی از گذرا بودن عمر و پیری، در همان جوانی دچار اندوه و ناامیدی شد.

نکته ادبی: آرایه جناس و ایهام در واژگان 'یاسمن' (گل) و 'یاس من' (ناامیدی من) که تضاد میان ظاهر زیبا و باطنِ مضطرب را نشان می‌دهد.

اگرچه نیک عهدی پیشه می کرد جهان بدعهد بود اندیشه می کرد

اگرچه خسرو همواره سعی داشت به عهد و پیمان خود وفادار بماند، اما با این آگاهی زندگی می‌کرد که دنیا بی‌وفاست و اعتباری بر آن نیست.

نکته ادبی: واژه 'پیشه‌کردن' در اینجا به معنای عادت کردن و سبک زندگی اتخاذ کردن است.

گهی بر تخت زرین نرد می باخت گهی شبدیز را چون بخت می تاخت

گاهی بر تخت پادشاهی سرگرم بازی و تفریح می‌شد و گاهی سوار بر اسب خود، شبدیز، می‌تاخت چنان‌که گویی بر بخت و اقبال خود سوار است.

نکته ادبی: تشبیه شبدیز به بخت، کنایه از اقتدار و تسلط پادشاه بر سرنوشت خویش در دوران جوانی است.

گهی می کرد شهد باربد نوش گهی می گشت با شیرین هم آغوش

گاهی با شنیدن نوای خوشِ موسیقی باربد لذت می‌برد و گاهی در کنار شیرین به هم‌نشینی و عشق‌ورزی می‌پرداخت.

نکته ادبی: باربد نام نوازنده مشهور دربار خسروپرویز است که نماد هنر و موسیقی فاخر آن دوران است.

چو تخت و باربد شیرین و شبدیز بشد هر چار نزهتگاه پرویز

تخت سلطنت، موسیقی باربد، حضور شیرین و اسب شبدیز، این چهار مورد، ابزارها و اسباب اصلیِ تفریح و آرامش خسرو بودند.

نکته ادبی: واژه 'نزهتگاه' به معنای محل تفریح و خوش‌گذرانی است.

ازان خواب گذشته یادش آمد خرابی در دل آبادش آمد

خاطرات گذشته و آرزوهای دوردست در ذهن او زنده شد و این یادآوری، حالِ خوشِ او را با اندوهِ خرابی و زوال درآمیخت.

نکته ادبی: تقابل 'دل آباد' (اشاره به اوج شکوه) و 'خرابی' (اشاره به پیری و فنا) پارادوکس درونی پادشاه را نشان می‌دهد.

چو می دانست کز خاکی و آبی هر آنچ آباد شد گیرد خرابی

زیرا او به این حقیقت آگاه بود که هر چیزی که از عناصر زمینی و آب ساخته شده و به وجود آمده، سرانجام رو به نابودی می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به نظریه چهار عناصر (خاک، باد، آب، آتش) که زیربنای جهان مادی در ادبیات کهن است.

مه نو تا به بدری نور گیرد چو در بدری رسد نقصان پذیرد

همان‌طور که ماه نو، تا به مرحله ماه کامل می‌رسد نور می‌گیرد و چون به حد کمال رسید، دوباره رو به کاستی می‌رود، زندگی انسان نیز چنین است.

نکته ادبی: تمثیل نجومی برای تبیین قانون زوالِ پس از کمال.

درخت میوه تا خامست خیزد چو گردد پخته حالی بر بریزد

درخت میوه تا زمانی که نرسیده و کال است، استوار و رو به رشد است، اما وقتی به مرحله رسیدگی نهایی می‌رسد، میوه‌اش می‌افتد (یعنی دوران کمال، سرآغاز زوال است).

نکته ادبی: تمثیل گیاه‌شناختی برای تاکید بر اینکه کمال، همواره در آستانه فروپاشی است.