خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۸۹ - آوردن خسرو شیرین را از قصر به مدائن

نظامی
به پیروزی چو بر پیروزه گون تخت عروس صبح را پیروز شد بخت
جهان رست از مرقع پاره کردن عروس عالم از زر یاره کردن
شه از بهر عروس آرایشی ساخت که خور از شرم آن آرایش انداخت
هزار اشتر سیه چشم و جوان سال سراسر سرخ موی و زرد خلخال
هزار اسب مرصع گوش تا دم همه زرین ستام و آهنین سم
هزاره استر ستاره چشم و شبرنگ که دوران بود با رفتارشان لنگ
هزاران لعبتان نار پستان به رخ هر یک چراغ بت پرستان
هزاران ماهرویان قصب پوش همه در در کلاه و حلقه در گوش
ز صندوق و خزینه چند خروار همه آکنده از لولوی شهوار
ز مفرشها که پردیبا و زر بود ز صد بگذر که پانصد بیشتر بود
همه پر زر و دیباهای چینی کز آنسان در جهان اکنون نه بینی
چو طاوسان زرین ده عماری به هر طاوس در کبکی بهاری
یکی مهدی به زر ترکیب کرده ز بهر خاص او ترتیب کرده
ز حد بیستون تا طاق گرا جنیبتها روان با طوق و هرا
زمین را عرض نیزه تنگ داده هوا را موج بیرق رنگ داده
همه ره موکب خوبان چون شهد عماری در عماری مهد در مهد
شکرریزان عروسان بر سر راه قصبهای شکرگون بسته بر ماه
پریچهره بتان شوخ دلبند ز خال و لب سرشته مشک با قند
بگرد فرق هر سرو بلندی عراقی وار بسته فرق بندی
به پشت زین بر اسبان روانه ز گیسو کرده مشگین تازیانه
به گیسو در نهاده لولو زر زده بر لولو زر لولو تر
بدین رونق بدین آیین بدین نور چنین آرایشی زو چشم بد دور
یکایک در نشاط و ناز رفتند به استقبال شیرین باز رفتند
بجای فندق افشان بود بر سر درافشان هر دری چون فندق تر
بجای پره گل نافه مشک مرصع لولوتر با زر خشک
همه ره گنج ریز و گوهرانداز بیاوردند شیرین را به صد ناز
چو آمد مهد شیرین در مداین غنی شد دامن خاک از خزائن
به هر گامی که شد چون نوبهاری شهنشه ریخت در پایش نثاری
چنان کز بس درم ریزان شاهی درم روید هنوز از پشت ماهی
فرود آمد به دولت گاه جمشید چو در برج حمل تابنده خورشید
ملک فرمود خواندن موبدان را همان کار آگهان و بخردان را
ز شیرین قصه ای بر انجمن راند که هر کس جان شیرین به روی افشاند
که شیرین شد مرا هم جفت و هم یار بهر مهرش که بنوازم سزاوار
ز من پاکست با این مهربانی که داند کرد ازینسان زندگانی
گر او را جفت سازم جای آن هست بدو گردن فرازم رای آن هست
می آن بهتر که با گل جام گیرد که هر مرغی به جفت آرام گیرد
چو بر گردن نباشد گاو را جفت به گاوآهن که داند خاک را سفت
همه گرد از جبینها برگفتند بر آن شغل آفرینها برگرفتند
گرفت آنگاه خسرو دست شیرین بر خود خواند موبد را که بنشین
سخن را نقش بر آیین او بست به رسم موبدان کاوین او بست
چو مهدش را به مجلس خاصگی داد درون پرده خاصش فرستاد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات، توصیفی باشکوه و حماسی از کاروانِ عروس و ورودِ شیرین به دربار مداین است. شاعر با بهره‌گیری از توصیفاتِ رنگارنگ و غنی، تصویری از ثروتِ بی‌پایان، تجملِ درباری و زیباییِ همراهان را ترسیم می‌کند که همگی در خدمتِ تکریمِ این وصلتِ فرخنده هستند.

در بخش پایانی، با تغییر فضا از توصیفاتِ بیرونی به تدبیرِ درونی، خسرو در جمعِ بزرگان و موبدان، بر ضرورتِ این پیوندِ خردمندانه صحه می‌گذارد و با نگاهی آمیخته به حکمت و عشق، شیرین را به عنوانِ همدم و هم‌رازِ خویش برمی‌گزیند تا نظامِ هستی و آرامشِ جانِ او سامان یابد.

معنای روان

به پیروزی چو بر پیروزه گون تخت عروس صبح را پیروز شد بخت

هنگامی که شاه بر تختِ فیروزه‌رنگِ خود تکیه زد، طالع و اقبال مانندِ عروسی در صبح‌گاه، پیروزی را برای او به ارمغان آورد.

نکته ادبی: پیروزه‌گون: اشاره به رنگ فیروزه‌ای تخت‌های پادشاهی که نمادِ شکوه است.

جهان رست از مرقع پاره کردن عروس عالم از زر یاره کردن

جهان از فقر و نداری رهایی یافت و عروسِ جهان (شیرین) با زر و زیورهای گران‌بها آراسته شد.

نکته ادبی: یاره: به معنای دست‌بند یا زیورآلات بازو است.

شه از بهر عروس آرایشی ساخت که خور از شرم آن آرایش انداخت

خسرو برای عروس چنان تزیینات و آرایشی فراهم کرد که خورشید از شرمِ درخششِ آن، بی‌فروغ شد.

نکته ادبی: خور: مخفف خورشید، در ادب فارسی نمادِ زیبایی و درخشش است.

هزار اشتر سیه چشم و جوان سال سراسر سرخ موی و زرد خلخال

هزار شترِ سیاه‌چشم و جوان، که همگی موهایی سرخ و خلخال‌هایی زرین داشتند، در این کاروان بودند.

نکته ادبی: خلخال: زیوری که به پا می‌بندند؛ در اینجا نمادِ تجمل است.

هزار اسب مرصع گوش تا دم همه زرین ستام و آهنین سم

هزار اسبِ مرصع (جواهرنشان) از گوش تا دم، که همگی دهنه‌های زرین و نعل‌های آهنین داشتند.

نکته ادبی: ستام: به معنای دهنه‌ی اسب است.

هزاره استر ستاره چشم و شبرنگ که دوران بود با رفتارشان لنگ

هزاران استرِ تندرو و سیاه‌رنگ با چشمانی درخشان، که به قدری سریع بودند که گویی زمانه نیز از همراهی با آن‌ها باز می‌ماند.

نکته ادبی: شبرنگ: اسب یا استری که رنگی تیره چون شب دارد.

هزاران لعبتان نار پستان به رخ هر یک چراغ بت پرستان

هزاران کنیزِ زیبا با سینه‌های برآمده و چهره‌هایی چنان درخشان که همچون چراغی برای بت‌پرستان می‌نمودند.

نکته ادبی: لعبتان: جمع لُعبه به معنای عروسک و کنایه از کنیزان زیبا است.

هزاران ماهرویان قصب پوش همه در در کلاه و حلقه در گوش

هزاران زیبارویِ جامه فاخر، که همگی در کلاه‌های خود مروارید داشتند و گوشواره در گوش آویخته بودند.

نکته ادبی: قصب: پارچه‌ای نازک و ظریف از جنس کتان یا ابریشم.

ز صندوق و خزینه چند خروار همه آکنده از لولوی شهوار

صندوق‌ها و خزانه‌هایی مملو از مرواریدهای درشت و گران‌بها که چند خروار وزن داشتند.

نکته ادبی: لولوی شهوار: مروارید درشت و ممتاز و گران‌قیمت.

ز مفرشها که پردیبا و زر بود ز صد بگذر که پانصد بیشتر بود

از فرش‌ها و منسوجاتی که با دیبا و زر بافته شده بودند، بیش از پانصد عدد وجود داشت.

نکته ادبی: مفرش: فرش یا بستری که برای نگهداری وسایل استفاده می‌شد.

همه پر زر و دیباهای چینی کز آنسان در جهان اکنون نه بینی

همه مملو از زر و پارچه‌های ابریشمی چینی که امروزه نظیرِ آن‌ها را در جهان نمی‌توان یافت.

نکته ادبی: دیبا: پارچه ابریشمی رنگین.

چو طاوسان زرین ده عماری به هر طاوس در کبکی بهاری

ده کجاوه (عماری) زرین که مانند طاووس آراسته بودند و در هر کدام از آن‌ها، زیبایی چون کبکِ خرامان نشسته بود.

نکته ادبی: عماری: اتاقک‌های تزیین شده بر پشت شتر برای حمل بزرگان.

یکی مهدی به زر ترکیب کرده ز بهر خاص او ترتیب کرده

یک کجاوه مخصوص که از زر ساخته شده بود و تنها برای شیرین تدارک دیده بودند.

نکته ادبی: مهدی: همان مهد و کجاوه است که برای عروس مهیا می‌کردند.

ز حد بیستون تا طاق گرا جنیبتها روان با طوق و هرا

از مرز بیستون تا طاق گرا، اسب‌های تزیین شده با طوق و آرایه‌های زیبا در حرکت بودند.

نکته ادبی: جنیبت: اسب‌های یدک که پادشاهان در رکاب خود می‌بردند.

زمین را عرض نیزه تنگ داده هوا را موج بیرق رنگ داده

زمین از کثرتِ نیزه‌ها تنگ شده بود و اهتزازِ پرچم‌ها، رنگ را در فضا پراکنده بود.

نکته ادبی: عرض نیزه: کنایه از جمعیتِ زیادِ سپاه که فضا را پر کرده است.

همه ره موکب خوبان چون شهد عماری در عماری مهد در مهد

تمامِ راه، کاروانِ زیبارویان مانندِ عسل شیرین و روان بود و کجاوه‌ها پشت سرِ یکدیگر حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: مهد در مهد: کنایه از کثرت و پیوستگی کجاوه‌ها در مسیر.

شکرریزان عروسان بر سر راه قصبهای شکرگون بسته بر ماه

عروسان در مسیرِ راه، سکه‌های شکر و شیرینی بر سرِ مردم می‌ریختند و پارچه‌های شکرگون بر چهره‌های ماهسانِ خود بسته بودند.

نکته ادبی: شکرریزان: رسمِ ریختنِ شیرینی و سکه به نشانه شادی در عروسی.

پریچهره بتان شوخ دلبند ز خال و لب سرشته مشک با قند

آن زیبارویانِ دلفریب، از ترکیبِ خالِ مشکین و لبِ شیرین، گویی مشک را با قند آمیخته بودند.

نکته ادبی: سرشته: ترکیب شده و عجین شده.

بگرد فرق هر سرو بلندی عراقی وار بسته فرق بندی

بر گردِ فرقِ سرِ هر کدام از آن زیبارویان، بندی از مروارید به شیوه عراقی بسته شده بود.

نکته ادبی: فرق‌بند: زیوری که بر فرق سر می‌بستند.

به پشت زین بر اسبان روانه ز گیسو کرده مشگین تازیانه

آن‌ها بر پشتِ زینِ اسب‌ها می‌تاختند و از گیسوانِ بلندِ خود تازیانه‌ای مشکین ساخته بودند.

نکته ادبی: مشگین: خوشبو و سیاه همچون مشک.

به گیسو در نهاده لولو زر زده بر لولو زر لولو تر

در گیسوانشان مروارید و زر نهاده بودند و بر آن مرواریدهای زرین، مرواریدهای تر و درخشان افزوده بودند.

نکته ادبی: لولو تر: مرواریدِ درشت و درخشان که گویی تازه از دریا صید شده.

بدین رونق بدین آیین بدین نور چنین آرایشی زو چشم بد دور

با این جلال و زیبایی و نور، چنین شکوهی را چشمِ بد دور باد.

نکته ادبی: چشم بد دور: دعایی برای دفع شر از چیزی که بسیار زیبا و بی‌نقص است.

یکایک در نشاط و ناز رفتند به استقبال شیرین باز رفتند

همه یک‌به‌یک با شادی و ناز حرکت کردند تا به استقبالِ شیرین بروند.

نکته ادبی: نشاط و ناز: کنایه از آمادگی برای یک جشن بزرگ.

بجای فندق افشان بود بر سر درافشان هر دری چون فندق تر

به جای فندق، مرواریدهای درشت که مانند فندقِ تَر می‌درخشیدند، بر سر مردم می‌افشاندند.

نکته ادبی: درافشان: کسی که مروارید می‌پاشد یا چیزی که مانند مروارید می‌درخشد.

بجای پره گل نافه مشک مرصع لولوتر با زر خشک

به جای گل، نافه مشک می‌پاشیدند و مرواریدهای جواهرنشان را با زرِ خشک همراه می‌کردند.

نکته ادبی: نافه مشک: کیسه عطرآگین آهوی ختن که نمادِ بوی خوش است.

همه ره گنج ریز و گوهرانداز بیاوردند شیرین را به صد ناز

در تمامِ مسیر گنج‌افشانی می‌کردند و با ناز و افتخار شیرین را به نزدِ خسرو آوردند.

نکته ادبی: گنج‌ریزان: پاشیدنِ سکه و جواهر بر سرِ عروس یا مهمانان.

چو آمد مهد شیرین در مداین غنی شد دامن خاک از خزائن

وقتی مهدِ شیرین به شهر مداین رسید، زمین از ثروت و هدایای او غنی شد.

نکته ادبی: مداین: نام شهر پایتخت ساسانیان که در این داستان مقرِ خسرو است.

به هر گامی که شد چون نوبهاری شهنشه ریخت در پایش نثاری

شاهنشاه در هر قدمی که شیرین برمی‌داشت، مانندِ فصلِ بهار که گل می‌افشاند، نثار می‌کرد.

نکته ادبی: شهنشه: خسرو پرویز، پادشاه مقتدر که در اینجا مقامِ عاشقی دارد.

چنان کز بس درم ریزان شاهی درم روید هنوز از پشت ماهی

به اندازه‌ای سکه و زر در مسیرِ او ریختند که هنوز هم اگر کسی در آن خاک کاوش کند، درهم و دینار می‌یابد.

نکته ادبی: درم: واحد پول نقره؛ در اینجا کنایه از ثروتِ بی‌شمار.

فرود آمد به دولت گاه جمشید چو در برج حمل تابنده خورشید

شیرین در دولت‌سرای جمشید فرود آمد، درست مانند خورشیدی که در برج حمل (اولِ بهار) می‌درخشد.

نکته ادبی: برج حمل: نمادِ اوج و درخشش و آغازِ زندگی دوباره و بهار.

ملک فرمود خواندن موبدان را همان کار آگهان و بخردان را

شاه دستور داد موبدان و بزرگان و دانایانِ کارآزموده را احضار کنند.

نکته ادبی: موبدان: روحانیون و دانایانِ زرتشتی که در دربارِ ساسانی جایگاهِ مشورتی داشتند.

ز شیرین قصه ای بر انجمن راند که هر کس جان شیرین به روی افشاند

خسرو در حضورِ جمع از شیرین سخن گفت و چنان از او تعریف کرد که همه مشتاقِ دیدارِ او شدند.

نکته ادبی: جان افشاندن: کنایه از نهایتِ تکریم و احترام به کسی.

که شیرین شد مرا هم جفت و هم یار بهر مهرش که بنوازم سزاوار

گفت شیرین همسر و یارِ من است و من سزاوارانه او را گرامی می‌دارم.

نکته ادبی: نواختن: در اینجا به معنای محبت کردن و گرامی‌داشتن است.

ز من پاکست با این مهربانی که داند کرد ازینسان زندگانی

او با این مهربانی که به من دارد، شایسته بهترین‌هاست؛ چه کسی می‌تواند مانند او زندگی کند؟

نکته ادبی: پاک: در اینجا به معنای خالص و بی‌ریا بودنِ عشقِ شیرین است.

گر او را جفت سازم جای آن هست بدو گردن فرازم رای آن هست

اگر او را همسرِ رسمی خود کنم، شایسته این مقام است و من با افتخار به این تصمیم گردن می‌نهم.

نکته ادبی: گردن فرازیدن: کنایه از پذیرشِ با افتخار و بزرگی.

می آن بهتر که با گل جام گیرد که هر مرغی به جفت آرام گیرد

شایسته است که باده با گل‌رخِ خویش نوشیده شود، همان‌طور که هر پرنده‌ای در کنارِ جفتِ خود آرام می‌گیرد.

نکته ادبی: جام گرفتن با گل: کنایه از نوشیدنِ شراب در کنارِ معشوق.

چو بر گردن نباشد گاو را جفت به گاوآهن که داند خاک را سفت

همان‌طور که اگر گاو جفت نداشته باشد نمی‌تواند زمین را شخم بزند، بدونِ همراه نیز زندگی سامان نمی‌یابد.

نکته ادبی: گاوآهن: ابزار شخم‌زنی؛ در اینجا نمادِ ابزارِ سخت‌کوشی و آبادانی است.

همه گرد از جبینها برگفتند بر آن شغل آفرینها برگرفتند

همه حاضران بر این تصمیمِ شاه آفرین گفتند و آن را تایید کردند.

نکته ادبی: جبین: پیشانی؛ گشاده شدنِ پیشانی کنایه از رضایت است.

گرفت آنگاه خسرو دست شیرین بر خود خواند موبد را که بنشین

خسرو دستِ شیرین را گرفت و به موبد گفت که در کنارِ ما بنشین.

نکته ادبی: مجلسِ خاصگی: نشستِ خصوصی و غیرِ رسمی برای بزرگان.

سخن را نقش بر آیین او بست به رسم موبدان کاوین او بست

سخنِ خود را بر اساسِ آیین و رسومِ ازدواجِ موبدان تنظیم و جاری کرد.

نکته ادبی: آوین: مخففِ آیین، به معنای رسم و سنتِ پیوندِ زناشویی است.

چو مهدش را به مجلس خاصگی داد درون پرده خاصش فرستاد

هنگامی که مهد و کجاوه شیرین را به مجلسِ اختصاصی و درونی بردند، او را به اندرونیِ خاصِ خود فرستاد.

نکته ادبی: خاصگی: مجلسی که مخصوصِ خواص و نزدیکانِ شاه است.

آرایه‌های ادبی

استعاره عروس صبح

صبح به عروسی تشبیه شده که با پیروزی شاه جلوه‌گری می‌کند.

مبالغه هزار اشتر... هزار اسب...

اغراقِ هنری در توصیفِ ثروت و شکوهِ کاروان برای نشان دادنِ جلالِ پادشاه.

کنایه لنگ بودنِ دوران

کنایه از سرعتِ بسیار بالای اسب‌ها که زمانه از رسیدن به گردِ پای آن‌ها باز می‌ماند.

تمثیل گاو و گاوآهن

تمثیل برای ضرورتِ پیوندِ زن و مرد جهتِ کارآمدی و سامان یافتنِ زندگی.