خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۸۸ - بیرون آمدن شیرین از خرگاه

نظامی
حکایت بر گرفته شاه و شاپور جهان دیدند یکسر نور در نور
پری پیکر برون آمد ز خرگاه چنان کز زیر ابر آید برون ماه
چو عیاران سرمست از سر مهر به پای شه در افتاد آن پری چهر
چو شه معشوق را مولای خود دید سر مه را به زیر پای خود دید
ز شادی ساختنش بر فرق خود جای که شه را تاج بر سر به که در پای
در آن خدمت که یارش ساز می کرد مکافاتش یکی ده باز می کرد
چو کار از پای بوسی برتر آمد تقاضای دهن بوسی بر آمد
از آن آتش که بر خاطر گذر کرد ترش روئی به شیرین در اثر کرد
ملک حیران شده کان روی گلرنگ چرا شد شاد و چون شد باز دلتنگ
نهان در گوش خسرو گفت شاپور که گر مه شد گرفته هست معذور
برای آنکه خود را تا به امروز بنام نیک پرورد آن دل افروز
کنون ترسد که مطلق دستی شاه نهد خال خجالت بر رخ ماه
چو شه دانست کان تخم برومند بدو سر در نیارد جز به پیوند
بسی سوگند خورد و عهدها بست که بی کاوین نیارد سوی او دست
بزرگان جهان را جمع سازد به کاوین کردنش گردن فرازد
ولی باید که می در جام ریزد که از دست این زمان آن برنخیزد
یک امشب شادمان با هم نشینیم به روی یکدیگر عالم به بینیم
چو عهد شاه را بشنید شیرین به خنده برگشاد از ماه پروین
لبش با در به غواصی در آمد سر زلفش به رقاصی بر آمد
خروش زیور زر تاب داده دماغ مطربان را خواب داده
لبش از می قدح بر دست کرده به جرعه ساقیان را مست کرده
ز شادی چون تواند ماند باقی که مه مطرب بود خورشید ساقی
دل از مستی چنان مخمور مانده کز اسباب غرضها دور مانده
دماغ از چاشنیهای دگر نوش ز لذت کرده شهوت را فراموش
بخور عطر و آنگه روی زیبا دل از شادی کجا باشد شکیبا
فرو مانده ز بازیهای دلکش در آب و آتش اندر آب و آتش
کششهائی بدان رغبت که باید چو مغناطیس کاهن را رباید
ولیکن بود صحبت زینهاری نکردند از وفا زنهار خواری
چو آمد در کف خسرو دل دوست برون آمد ز شادی چون گل از پوست
دل خود را چو شمع از دیده پالود پرند ماه را پروین بر آمود
به مژگان دیده را در ماه می دوخت مگر بر مجمر مه عود می سوخت
گهی میسود نرگس بر پرندش گهی می بست سنبل بر کمندش
گهی بر نار سیمینش زدی دست گهی لرزید چون سیماب پیوست
گهی مرغول جعدش باز کردی ز شب بر ماه مشک انداز کردی
که از فرق سرش معجر گشادی غلامانه کلاهش بر نهادی
که از گیسوش بستی بر میان بند که از لعلش نهادی در دهان قند
گهی سودی عقیقش را به انگشت گه آوردی زنخ چون سیب در مشت
گهی دستینه از دستش ربودی به بازو بندیش بازو نمودی
گهی خلخالهاش از پای کندی بجای طوق در گردن فکندی
گه آوردی فروزان شمع در پیش درو دیدی و در حال دل خویش
گهی گفتی تنم را جان توئی تو گهی گفت این منم من آن توئی تو؟
دلش در بند آن پاکیزه دلبند به شاهد بازی آن شب گشت خرسند
نشاط هر دو در شهوت پرستی به شیر مست ماند از شیر مستی
صدف می داشت درج خویش را پاس که تا بر در نیفتد نوک الماس
ز بانک بوسهای خوشتر از نوش زمانه ارغنون کرده فراموش
دهل زن چون دهل را ساز می کرد هنوز این لابه و آن ناز می کرد
بدینسان هفته ای دمساز بودند گهی با عذر و گه با ناز بودند
به روز آهنگ عشرت داشتندی دمی بیخوشدلی نگذاشتندی
به شب نرد قناعت باختندی به بوسه کعبتین انداختندی
شب هفتم که کار از دست می شد غرض دیوانه شهوت مست می شد
ملک فرمود تا هم در شب آن ماه به برج خویشتن روشن کند راه
سپاهی چون کواکب در رکابش که از پری خدا داند حسابش
نشیند تا به صد تمکینش آرند چو مه در محمل زرینش آرند
چنان کاید به برج خویشتن ماه به قصر خویشتن آمد ز خرگاه
چو رفت آن نقد سیمین باز در سنگ ز نقد سیم شد دست جهان تنگ
فلک بر کرد زرین بادبانی نماند از سیم کشتیها نشانی
شهنشه کوچ کرد از منزل خویش گرفته راه دارالملک در پیش
به شهر آمد طرب را کار فرمود برآسود و ز می خوردن نیاسود
به فیض ابروی سیما درخشی جهان را تازه کرد از تاج بخشی
درآمد مرد را بخشنده دارد زمین تا در نیارد بر نیارد
نه ریزد ابر بی توفیر دریا نه بی باران شود دریا مهیا
نه بر مرد تهی رو هست باجی نه از ویرانه کس خواهد خراجی
شبی فرمود تا اختر شناسان کنند اندیشه دشوار و آسان
بجویند از شب تاریک تارک به روشن خاطری روزی مبارک
که شاید مهد آن ماه دلفروز به برج آفتاب آوردن آن روز
رصدبندان بر او مشکل گشادند طرب را طالعی میمون نهادند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این روایتِ منظوم، توصیف‌گرِ لحظاتِ دیدار و وصالِ دو دلداده‌ی نامدار، خسرو و شیرین است که با تدبیر و میانجی‌گریِ شاپور به وقوع می‌پیوندد. فضا سرشار از شورِ جوانی، ستایشِ زیبایی و کشش‌هایِ عاطفی است که میان این دو شخصیت در جریان است.

نکته‌ی درخشان در این اثر، حفظِ حریم و حرمت در عینِ نزدیکیِ فیزیکی است. شاعر با ظرافتی ستودنی، گذارِ از یک شورِ عاشقانه‌ی ناآرام به سویِ تعهدی اخلاقی و پیمانی رسمی را به تصویر می‌کشد تا نشان دهد عشقی اصیل، فراتر از لذت‌هایِ آنی، بر پایه‌یِ احترامِ متقابل و صیانت از گوهرِ وجودیِ معشوق بنا می‌شود.

معنای روان

حکایت بر گرفته شاه و شاپور جهان دیدند یکسر نور در نور

حکایتِ دیدارِ شاه و شاپور آغاز می‌شود؛ گویی جهان در نظرِ آن دو، یکسر غرق در نور و روشنایی شده است.

نکته ادبی: تکرارِ واژه‌ی نور برای تأکید بر شکوه و صفا در فضایِ دیدار.

پری پیکر برون آمد ز خرگاه چنان کز زیر ابر آید برون ماه

آن پری‌چهره از خیمه بیرون آمد، همچون ماهی که از پشتِ ابر نمایان می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه بلیغ برای توصیف درخشندگی چهره شیرین.

چو عیاران سرمست از سر مهر به پای شه در افتاد آن پری چهر

شیرین با وقار و محبتی که در دل داشت، همچون عیارانِ بی‌پروا، به پایِ شاه افتاد.

نکته ادبی: اشاره به شیوه‌ی رفتاریِ عیاران که نمادِ جوانمردی و صراحت بود.

چو شه معشوق را مولای خود دید سر مه را به زیر پای خود دید

شاه وقتی معشوقِ خود را همچون سرور و مولایِ خویش دید، سرِ بلند و ماهِ رویِ او را در برابرِ پایِ خود یافت و به احترام، فروتنی کرد.

نکته ادبی: تضادِ ظاهریِ «سر» و «پا» برای نشان دادنِ اوجِ تواضع و عشق.

ز شادی ساختنش بر فرق خود جای که شه را تاج بر سر به که در پای

از شدتِ شادی، او را بر فرقِ سرِ خود جای داد، زیرا شایسته‌تر آن بود که تاجِ سرِ او باشد، نه آنکه زیر پای او قرار گیرد.

نکته ادبی: استعاره‌ی تاج برای نشان دادن ارزشِ والایِ شیرین در نگاه خسرو.

در آن خدمت که یارش ساز می کرد مکافاتش یکی ده باز می کرد

در مقابلِ هر خدمتی که شیرین به او می‌کرد، خسرو ده برابر پاسخ می‌داد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ «یکی ده باز کردن» به معنایِ جبرانِ نیکو.

چو کار از پای بوسی برتر آمد تقاضای دهن بوسی بر آمد

وقتی کار از پای‌بوسی گذشت و صمیمیت بیشتر شد، اشتیاق برای بوسه گرفتن از لب‌ها پدید آمد.

نکته ادبی: ترتیبِ منطقیِ رفتارها در آدابِ عشق‌ورزیِ کلاسیک.

از آن آتش که بر خاطر گذر کرد ترش روئی به شیرین در اثر کرد

همین اشتیاقِ ناگهانی که در خاطرِ شیرین گذشت، باعث شد او حالتی از بی‌میلی و ترش‌رویی نشان دهد.

نکته ادبی: اشاره به آتشِ درون و تغییرِ ناگهانیِ رفتار از سرِ شرم و حیا.

ملک حیران شده کان روی گلرنگ چرا شد شاد و چون شد باز دلتنگ

خسرو حیران ماند که چرا آن چهره‌ی گلگون، ناگهان شاد و سپس دلتنگ شد.

نکته ادبی: توصیفِ حیرتِ خسرو از تغییراتِ روحیِ ناگهانیِ شیرین.

نهان در گوش خسرو گفت شاپور که گر مه شد گرفته هست معذور

شاپور مخفیانه در گوشِ خسرو گفت: اگر ماه (شیرین) این‌گونه گرفته و غمگین است، عذری موجه دارد.

نکته ادبی: تشبیه ماه به شیرین و گرفتگیِ ماه به معنایِ غمگینیِ او.

برای آنکه خود را تا به امروز بنام نیک پرورد آن دل افروز

او تا امروز همواره سعی کرده است نامِ نیک و پاکدامنیِ خود را حفظ کند.

نکته ادبی: توصیفِ شیرین به صفتِ دل‌افروزی و پاسداری از حیثیتِ فردی.

کنون ترسد که مطلق دستی شاه نهد خال خجالت بر رخ ماه

اکنون می‌ترسد که دست‌درازیِ بی‌ملاحظه‌ی شاه، لکه‌ی ننگی بر رخسارِ زیبایِ او باقی بگذارد.

نکته ادبی: استعاره از خال به معنایِ نقص و عیب.

چو شه دانست کان تخم برومند بدو سر در نیارد جز به پیوند

وقتی شاه فهمید که این وجودِ ارزشمند، جز با پیمانِ ازدواج رام نخواهد شد...

نکته ادبی: استعاره از تخمِ برومند برای توصیفِ اصالت و پاکیِ شیرین.

بسی سوگند خورد و عهدها بست که بی کاوین نیارد سوی او دست

بسیار سوگند خورد و عهد کرد که تا پیش از پیمانِ رسمی (کاوین)، به او دست نزند.

نکته ادبی: کاوین به معنایِ مهریه و قرارِ ازدواج.

بزرگان جهان را جمع سازد به کاوین کردنش گردن فرازد

قرار گذاشت که بزرگان را جمع کند و با برگزاریِ تشریفاتِ ازدواج، او را به همسری برگزیند.

نکته ادبی: اشاره به عرفِ بزرگان برای مشروعیت بخشیدن به پیوند.

ولی باید که می در جام ریزد که از دست این زمان آن برنخیزد

اما برای امشب باید باده نوشید، زیرا زمان برای آن تشریفاتِ رسمی مناسب نیست.

نکته ادبی: توجیه برای خوش‌گذرانیِ موقت پیش از پیمانِ نهایی.

یک امشب شادمان با هم نشینیم به روی یکدیگر عالم به بینیم

امشب را با شادی کنار هم بنشینیم و به دیدارِ یکدیگر، جهان را زیبا ببینیم.

نکته ادبی: دعوت به غنیمت شمردنِ فرصتِ دیدار.

چو عهد شاه را بشنید شیرین به خنده برگشاد از ماه پروین

چون شیرین این عهدِ شاه را شنید، خندید و چهره‌اش همچون ماه درخشان شد.

نکته ادبی: اشاره به گشاده‌روییِ شیرین پس از اطمینان یافتن از نیتِ شاه.

لبش با در به غواصی در آمد سر زلفش به رقاصی بر آمد

لبانش همچون مروارید در پیِ غواصیِ بوسه بودند و زلفش در حالِ رقص و حرکت بود.

نکته ادبی: استفاده از صنایعِ لفظی برای توصیفِ زیباییِ چهره.

خروش زیور زر تاب داده دماغ مطربان را خواب داده

صدایِ زیورآلاتِ زرینش، چنان دلربا بود که حتی موسیقی‌دانان را به خلسه می‌برد.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیزِ صدایِ زیورآلات.

لبش از می قدح بر دست کرده به جرعه ساقیان را مست کرده

لبانش شراب‌گونه بود که ساقیان را بی‌اختیار مست می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره از لبان به شرابِ مست‌کننده.

ز شادی چون تواند ماند باقی که مه مطرب بود خورشید ساقی

چگونه می‌توان شاد نبود، وقتی ماه (شیرین) مطرب است و خورشید (شاه) ساقی؟

نکته ادبی: آرایه‌ی حسنِ تعلیل برای توصیفِ فضایِ شادی‌آورِ مجلس.

دل از مستی چنان مخمور مانده کز اسباب غرضها دور مانده

دل از مستی چنان سرگشته شد که از هرگونه فکر و غرضِ دنیوی دور گشت.

نکته ادبی: اشاره به حالتِ عرفانی یا روانیِ بیخودی.

دماغ از چاشنیهای دگر نوش ز لذت کرده شهوت را فراموش

از لذتِ این همنشینی، دیگر حتی شهوتِ جسمانی را نیز فراموش کرده بودند (عشقِ روحی غلبه کرد).

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ لذتِ روحانی بر لذتِ جسمانی.

بخور عطر و آنگه روی زیبا دل از شادی کجا باشد شکیبا

با وجودِ عطرِ خوش و رویِ زیبایِ یکدیگر، چگونه دل می‌تواند آرام گیرد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری برای تأکید بر بی‌قراریِ عاشق.

فرو مانده ز بازیهای دلکش در آب و آتش اندر آب و آتش

آن دو در میانِ بازی‌هایِ دلکش، گویی در تضادِ آب و آتشِ اشتیاق گرفتار بودند.

نکته ادبی: متناقض‌نما (پارادوکس) برای نشان دادنِ التهابِ عشق.

کششهائی بدان رغبت که باید چو مغناطیس کاهن را رباید

آن کشش‌ها چنان بود که همچون آهن‌ربا، جانِ عاشق را می‌ربود.

نکته ادبی: تشبیه نیرویِ جاذبه‌ی عشق به مغناطیس.

ولیکن بود صحبت زینهاری نکردند از وفا زنهار خواری

با این حال، این همنشینی همراه با خویشتنداری بود و از وفاداری، حرمتِ یکدیگر را نگاه داشتند.

نکته ادبی: اشاره به واژه‌ی «زینهاری» به معنایِ امان‌نامه و حفظِ حرمت.

چو آمد در کف خسرو دل دوست برون آمد ز شادی چون گل از پوست

وقتی قلبِ دوست به دستِ خسرو افتاد، او از شادی شکفته شد.

نکته ادبی: تشبیه شکفتنِ دل به باز شدنِ گل.

دل خود را چو شمع از دیده پالود پرند ماه را پروین بر آمود

دلِ خویش را با دیدگان صیقل داد و چهره‌ی ماهِ او را با ستاره‌ها آراست.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ خیره‌کننده‌ی شیرین.

به مژگان دیده را در ماه می دوخت مگر بر مجمر مه عود می سوخت

با مژگان بر چهره‌ی او خیره شده بود، گویی می‌خواست در برابرِ این ماه، عود بسوزاند (به او احترام می‌گذاشت).

نکته ادبی: استعاره از مجمر برای صورتِ درخشانِ معشوق.

گهی میسود نرگس بر پرندش گهی می بست سنبل بر کمندش

گاهی چشمِ خود را بر چهره‌اش می‌کشید و گاهی با زلفِ او بازی می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ جزئیاتِ معاشقه‌هایِ ظریف.

گهی بر نار سیمینش زدی دست گهی لرزید چون سیماب پیوست

گاهی بر سینه‌ی سیمینش دست می‌کشید و گاهی از شدتِ هیجان می‌لرزید.

نکته ادبی: توصیفِ هیجانِ جسمی و عاطفیِ شاه.

گهی مرغول جعدش باز کردی ز شب بر ماه مشک انداز کردی

گاهی گیسوانِ پر پیچ و تابش را باز می‌کرد و از سیاهیِ شب، بر ماهِ صورتش مشک می‌پاشید.

نکته ادبی: تشبیه مو به مشک و صورت به ماه.

که از فرق سرش معجر گشادی غلامانه کلاهش بر نهادی

گاهی پوششِ سرش را برمی‌داشت و کلاهِ خود را بر سرِ او می‌گذاشت.

نکته ادبی: نمادِ اتحاد و یکرنگیِ عاشق و معشوق.

که از گیسوش بستی بر میان بند که از لعلش نهادی در دهان قند

گاهی از گیسوانش بر کمرِ او می‌بست و گاهی قندِ لبانش را می‌بوسید.

نکته ادبی: اشاره به لعل به عنوانِ نمادِ لبِ سرخ.

گهی سودی عقیقش را به انگشت گه آوردی زنخ چون سیب در مشت

گاهی انگشتانش را بر لبِ او می‌سود و گاهی چانه‌اش را همچون سیبی در مشت می‌گرفت.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکیِ معاشقه با ایماژهایِ طبیعی (سیب و عقیق).

گهی دستینه از دستش ربودی به بازو بندیش بازو نمودی

گاهی دست‌بندش را از دستش باز می‌کرد و بازویش را نوازش می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفِ بازی‌هایِ عاشقانه.

گهی خلخالهاش از پای کندی بجای طوق در گردن فکندی

گاهی خلخال از پایش می‌گشود و به جایِ آن، طوقی بر گردنش می‌انداخت.

نکته ادبی: نمادِ مالکیت و پیوندِ عاشقانه.

گه آوردی فروزان شمع در پیش درو دیدی و در حال دل خویش

گاهی شمعی روشن می‌آورد تا در آن، چهره‌ی معشوق و حالِ دلِ خود را ببیند.

نکته ادبی: بازتابِ روحیِ عاشق در معشوق.

گهی گفتی تنم را جان توئی تو گهی گفت این منم من آن توئی تو؟

گاهی می‌گفت جانِ من تو هستی و گاهی در حیرت بود که آیا این من هستم یا تو؟

نکته ادبی: اشاره به فنایِ عاشق در معشوق.

دلش در بند آن پاکیزه دلبند به شاهد بازی آن شب گشت خرسند

دلش در بندِ آن معشوقِ پاکیزه بود و از این بازی‌هایِ عاشقانه لذت می‌برد.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ «شاهدبازی» که در ادبیاتِ کهن به معنایِ نگاه کردن به رویِ زیبارویان است.

نشاط هر دو در شهوت پرستی به شیر مست ماند از شیر مستی

نشاطِ هر دو در این اشتیاقِ شهوانی، همچون شیرانِ مست بود که از مستی سر از پا نمی‌شناختند.

نکته ادبی: تشبیه انرژیِ عشق به قدرتِ شیر.

صدف می داشت درج خویش را پاس که تا بر در نیفتد نوک الماس

صدف (شیرین) مراقبِ گوهرِ خویش بود تا الماس (شاه) به حریمِ او آسیب نرساند.

نکته ادبی: استعاره از صدف برای محافظت از عفت.

ز بانک بوسهای خوشتر از نوش زمانه ارغنون کرده فراموش

از صدایِ بوسه‌هایی که از نوشین‌لبان می‌گرفتند، صدایِ ساز و موسیقی به فراموشی سپرده شد.

نکته ادبی: برتریِ صدایِ عشق بر نوایِ موسیقی.

دهل زن چون دهل را ساز می کرد هنوز این لابه و آن ناز می کرد

نوازنده همچنان می‌نواخت، اما آن دو در حالِ ناز و نیاز بودند.

نکته ادبی: تضادِ فضایِ بیرونی و درونیِ مجلس.

بدینسان هفته ای دمساز بودند گهی با عذر و گه با ناز بودند

بدین‌سان یک هفته را با هم سپری کردند، گاهی با عذرخواهی و گاهی با ناز و نوازش.

نکته ادبی: بیانِ گذرِ زمان در ایامِ وصال.

به روز آهنگ عشرت داشتندی دمی بیخوشدلی نگذاشتندی

در روزها آهنگِ عشرت داشتند و لحظه‌ای را بدونِ خوشدلی نمی‌گذراندند.

نکته ادبی: توصیفِ کیفیتِ زندگی در آن ایام.

به شب نرد قناعت باختندی به بوسه کعبتین انداختندی

شب‌ها نردِ قناعت می‌باختند و بوسه‌ها را همچون تاسِ نرد به کار می‌بردند.

نکته ادبی: تمثیلِ نردبازی برای معاشقه.

شب هفتم که کار از دست می شد غرض دیوانه شهوت مست می شد

شبِ هفتم که کار داشت از کنترل خارج می‌شد، غریزه‌ی شهوت، عاشق را دیوانه‌وار مست کرده بود.

نکته ادبی: توصیفِ به اوج رسیدنِ کششِ جنسی و عاطفی در پایانِ قطعه.

ملک فرمود تا هم در شب آن ماه به برج خویشتن روشن کند راه

پادشاه دستور داد که در همان شب، آن ماهِ زیبا به جایگاه اصلی خود بازگردد.

نکته ادبی: برج در اینجا استعاره از مکان خاص و بلندمرتبه معشوق است.

سپاهی چون کواکب در رکابش که از پری خدا داند حسابش

سپاهی انبوه همچون ستارگانِ آسمان در رکاب او بودند، به قدری که فقط خداوند از شمارِ دقیقِ آن‌ها آگاه است.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به ستارگان، گویای عظمت و درخشش همراهان است.

نشیند تا به صد تمکینش آرند چو مه در محمل زرینش آرند

او را با احترام و شکوهِ تمام به همراه آوردند و مانندِ ماه که در هاله می‌نشیند، او را در تختِ روانِ زرین نشاندند.

نکته ادبی: تمکین به معنای وقار و جایگاهِ بلند است.

چنان کاید به برج خویشتن ماه به قصر خویشتن آمد ز خرگاه

همان‌طور که ماه به برجِ فلکیِ خود وارد می‌شود، او نیز از درونِ چادر به قصرِ خویش قدم نهاد.

نکته ادبی: استعاره‌یِ ورود ماه به برج برای نشان دادنِ جابه‌جاییِ معشوق.

چو رفت آن نقد سیمین باز در سنگ ز نقد سیم شد دست جهان تنگ

وقتی آن سکه‌ی سیمین به سنگِ قصر بازگشت، جهان از نبودِ درخششِ سیمینِ او تهی گشت.

نکته ادبی: نقدِ سیمین استعاره از چهره‌یِ نقره‌گونِ معشوق است.

فلک بر کرد زرین بادبانی نماند از سیم کشتیها نشانی

آسمان بادبانِ زرینِ خود را برافراشت و دیگر اثری از آن کشتی‌های سیمین باقی نماند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ طلوعِ خورشید با واژگانِ دریانوردی.

شهنشه کوچ کرد از منزل خویش گرفته راه دارالملک در پیش

پادشاه از اقامتگاهِ موقتِ خود کوچ کرد و راهیِ پایتخت و مقرِ اصلیِ حکومت شد.

نکته ادبی: دارالملک به معنای پایتخت و شهرِ اصلی است.

به شهر آمد طرب را کار فرمود برآسود و ز می خوردن نیاسود

وقتی به شهر رسید، فرمانِ جشن و سرور داد و از رنجِ سفر آسود، اما از بزم و نوشیدنِ شراب دست نکشید.

نکته ادبی: طرب به معنای شادی و سرور است.

به فیض ابروی سیما درخشی جهان را تازه کرد از تاج بخشی

پادشاه با چهره‌یِ نورانی و با بخششِ تاج‌وارِ خود، جهان را جانی تازه بخشید.

نکته ادبی: تاج‌بخشی کنایه از سخاوتِ شاهانه و بخشیدنِ دارایی است.

درآمد مرد را بخشنده دارد زمین تا در نیارد بر نیارد

او مردمان را توانگر می‌دارد و تا زمانی که زمین محصولی ندهد و مردم به ثروتی نرسند، از آن‌ها مالیاتی نمی‌گیرد.

نکته ادبی: مفهومِ عدالتِ اقتصادی در نگاهِ شاعر.

نه ریزد ابر بی توفیر دریا نه بی باران شود دریا مهیا

همان‌طور که ابر، بدونِ سخاوتِ دریا باران نمی‌بارد، هیچ‌چیز در طبیعت بدونِ علت و واسطه آماده نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به چرخه‌یِ طبیعیِ تبخیر و بارش به عنوانِ استعاره از عدالت.

نه بر مرد تهی رو هست باجی نه از ویرانه کس خواهد خراجی

او از کسی که تهیدست است، مالیات نمی‌گیرد، درست مانندِ اینکه از ویرانه‌ای نمی‌توان خراجی طلب کرد.

نکته ادبی: استعاره‌یِ ویرانه برای مردمانِ فقیر.

شبی فرمود تا اختر شناسان کنند اندیشه دشوار و آسان

شبی دستور داد تا اخترشناسانِ دربار، در مسائلِ دشوار و آسانِ آسمانی تفکر کنند.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ منجمان در دربارِ شاهان.

بجویند از شب تاریک تارک به روشن خاطری روزی مبارک

آن‌ها در دلِ شبِ تاریک جستجو کردند تا با خردِ روشنِ خود، روزی فرخنده و مبارک بیابند.

نکته ادبی: تضاد میانِ تاریکیِ شب و روشنیِ خاطر.

که شاید مهد آن ماه دلفروز به برج آفتاب آوردن آن روز

تا شاید مهد و گهواره‌یِ آن ماهِ دل‌افروز را در آن روزِ خجسته، به سوی برجِ آفتاب ببرند.

نکته ادبی: اشاره به تعیینِ طالعِ نیک برای کودک یا عزیز.

رصدبندان بر او مشکل گشادند طرب را طالعی میمون نهادند

رصدگران مشکلِ محاسباتی را حل کردند و برای آن جشن، طالعی فرخنده و مبارک تعیین کردند.

نکته ادبی: رصدبندان به معنیِ ستاره‌شناسان است.