خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۸۴ - سرود گفتن نکیسا از زبان شیرین

نظامی
چو رود باربد این پرده پرداخت نکیسا زود چنگ خویش بنواخت
در آن پرده که خوانندش حصاری چنین بکری بر آورد از عماری
دلم خاک تو گشت ای سرو چالاک برافکن سایه چون سرو بر خاک
از این مشگین رسن گردن چه تابی رسن درگردنی چون من نیابی
اگر گردن کشی کردم چو میران رسن در گردن آیم چون اسیران
نگنجد آسمان در خانه من دو عالم در یکی ویرانه من
نتابد پای پیلان خانه مور نباشد پشه با سیمرغ هم زور
سپهری کی فرود آید به چاهی کجا گنجد بهشتی در گیاهی
سری کو نزل دربان را نشاید نثار تخت سلطان را نشاید
به جان آوردن دوشینه منگر به جان بین کاوریدم دیده بر سر
در آن حضرت که خواهش را قدم نیست شفیعی بایدم وان جز کرم نیست
به عذر کردن چندین گناهم اگر عذری به دست آرم بخواهم
زنم چندان زمین را بوس در بوس که بخشایش برآرد کوس در کوس
به چهره خاک را چندان خراشم کزان خاک آبروئی بر تراشم
بساطت را به رخ چندان کنم نرم که اقبالم دهد منشور آزرم
چنین خواندم ز طالع نامه شاه که صاحب طالع پیکان بود ماه
من آن پیکم که طالع ماه دارم چو پیکان پای از آن در راه دارم
ز جوش این دل جوشیده با تو پیامی داشتم پوشیده با تو
بریدم تا پیامت را گذارم هم از گنج تو وامت را گذارم
دهانم گر ز خردی کرد یک ناز به خرده در میان آوردمش باز
زبان گر برزد از آتش زبانه نهادم با دو لعلش در میانه
و گر زلفم سر از فرمان بری تافت هم از سر تافتن تادیب آن یافت
و گر چشمم ز ترکی تنگیی کرد به عذر آمد چو هندوی جوانمرد
خم ابروم اگر زه بر کمان بست بزن تیرش ترا نیز آن کمان هست
و گر غمزه ام به مستی تیری انداخت به هشیاری ز خاکت توتیا ساخت
گر از تو جعد خویش آشفته دیدم به زنجیرش نگر چون در کشیدم
چو مشعل سر در آوردم بدین در نهادم جان خود چون شمع بر سر
اگر خطت کمربندد به خونم نیابی نقطه وار از خط برونم
و گر گیرد وصالت کار من سست به آب دیده گیرم دامنش چست
عقیقت گر خورد خونم ازین بیش به مروارید دندانش کنم ریش
من آن باغم که میوش کس نچیدست درش پیدا کلیدش ناپدیدست
کسی گر جز تو بر نارم کشد دست به عشوه زاب انگورش کنم مست
جز آن لب کز شکر دارد دهانی ز بادامم نیابد کس نشانی
اگر چون فندقم بر سر زنی سنگ ز عنابم نیابد جز تو کس رنگ
بر آنکس چون دهان پسته خندم که جز تو پسته بگشاید ز قندم
کسی کو با ترنجم کار دارد ترنج آسا قدم بر خار دارد
رطب چینی که با نخلم ستیزد ز من جز خار هیچش برنخیزد
دهانی کو طمع دارد به سیبم به موم سرخ چون طفلش فریبم
اگر زیر آفتاب آید ز بر ماه بدین میوه نیابد جز تو کس راه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات نمایانگرِ اوجِ ادبِ عاشقانه‌یِ کلاسیک در قالبِ مثنوی است که در آن، شاعر با بهره‌گیری از نمادهای موسیقیایی و تصاویرِ طبیعت، رابطه‌ای سراسر اشتیاق، بندگی و ستایش میانِ عاشق و معشوق ترسیم می‌کند. در این فضایِ ادبی، معشوق موجودی متعالی، دست‌نیافتنی و صاحب‌اختیار تصویر شده و عاشق در جایگاهِ بنده‌ای وفادار و سرافکنده، تمامیِ هستی و هویتِ خویش را در گروِ رضایتِ او می‌داند.

تکیه بر آرایه‌هایی چون استعاره‌هایِ میوه و طبیعت، در کنارِ ارجاعاتِ تاریخی به خنیاگرانِ باستان، به متن غنا و عمقِ بصری بخشیده است. شاعر با استفاده از تمثیل، جایگاهِ رفیعِ معشوق را در برابرِ حقارتِ ذاتیِ خود قرار می‌دهد و ثابت می‌کند که این باغِ عشق، تنها به رویِ معشوق باز است و بیگانگان را در آن راهی نیست.

معنای روان

چو رود باربد این پرده پرداخت نکیسا زود چنگ خویش بنواخت

زمانی که باربد آن پرده موسیقی را ساخت و نواخت، نکیسا بی‌درنگ چنگ خود را همراه با او به صدا درآورد.

نکته ادبی: باربد و نکیسا از خنیاگرانِ نامدارِ دربارِ ساسانی هستند که به عنوان نمادِ هنرِ موسیقی در ادبِ فارسی به کار رفته‌اند.

در آن پرده که خوانندش حصاری چنین بکری بر آورد از عماری

در آن مقامِ موسیقی که آن را «حصاری» می‌نامند، چنان قطعه‌یِ بکری را از پرده‌های موسیقی بیرون کشید و اجرا کرد.

نکته ادبی: حصاری نام یکی از پرده‌ها یا مقام‌های موسیقی قدیم ایران است.

دلم خاک تو گشت ای سرو چالاک برافکن سایه چون سرو بر خاک

ای سروِ چابک و زیبا، من به قدری در عشقِ تو خاکسار شدم که همچون خاکِ پایِ تو گشتم؛ پس همچون سروی که بر خاک سایه می‌افکند، بر من نیز سایه بیفکن.

نکته ادبی: سرو استعاره از قامتِ بلند و موزون معشوق است.

از این مشگین رسن گردن چه تابی رسن درگردنی چون من نیابی

چرا در برابرِ این ریسمانِ مشکین (زلف) که بر گردن دارم، سرکشی می‌کنی؟ تو هرگز برده‌ای مثل من که این‌گونه قلاده‌یِ عشق بر گردن داشته باشد، نخواهی یافت.

نکته ادبی: مشگین رسن استعاره از زلف است که به طنابِ اسارت تشبیه شده.

اگر گردن کشی کردم چو میران رسن در گردن آیم چون اسیران

اگر من همچون بزرگان و امیران سرکشی کردم، اکنون چون اسیرانِ شکست‌خورده، طنابِ بندگی و اطاعت بر گردن دارم.

نکته ادبی: تضاد میان میران (بزرگان) و اسیران برای نمایشِ دگردیسیِ عاشق.

نگنجد آسمان در خانه من دو عالم در یکی ویرانه من

آسمانِ با آن عظمت در خانه‌یِ کوچکِ من جا نمی‌شود؛ چرا که در این ویرانه‌یِ دلم، دو عالم (دنیا و آخرت) جای گرفته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به وسعتِ ظرفیتِ دلِ عاشق که فراتر از عالمِ مادی است.

نتابد پای پیلان خانه مور نباشد پشه با سیمرغ هم زور

پایِ فیل هرگز در خانه‌یِ مورچه جای نمی‌گیرد و پشه هرگز توانِ مقابله با سیمرغ را ندارد.

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ تفاوتِ طبقاتی و وجودی میانِ عاشق و معشوق.

سپهری کی فرود آید به چاهی کجا گنجد بهشتی در گیاهی

چگونه ممکن است آسمانِ رفیع به چاهی فرود آید؟ یا چگونه ممکن است بهشتی با آن وسعت در گیاهی کوچک جای گیرد؟

نکته ادبی: تمثیلِ استحاله و تضادِ ماهوی.

سری کو نزل دربان را نشاید نثار تخت سلطان را نشاید

سری که شایسته‌یِ نزل و پیشکشِ دربانِ کویِ تو نیست، هرگز لایقِ آن نیست که نثارِ تختِ سلطان شود.

نکته ادبی: نزل به معنای پیشکش و هدیه است.

به جان آوردن دوشینه منگر به جان بین کاوریدم دیده بر سر

به جان‌سپاریِ دیشبِ من نگاه مکن؛ به آن نگاه کن که با جانِ خود، دیده بر سرِ راهت دوخته‌ام.

نکته ادبی: اشاره به انتظارِ دائمی و استمرارِ عشق.

در آن حضرت که خواهش را قدم نیست شفیعی بایدم وان جز کرم نیست

در آن درگاهی که به واسطه‌یِ جایگاهِ بلندش، جایِ درخواست کردن نیست، من به شفاعت‌کننده‌ای نیاز دارم و آن شفاعت‌کننده چیزی جز کرم و بخششِ تو نیست.

نکته ادبی: حضرت به معنایِ درگاه و پیشگاه است.

به عذر کردن چندین گناهم اگر عذری به دست آرم بخواهم

برایِ عذرخواهی از این همه گناه، اگر راه و بهانه‌ای بیابم، حتماً از تو طلبِ بخشش خواهم کرد.

نکته ادبی: تأکید بر شرمندگی و تواضعِ عاشق.

زنم چندان زمین را بوس در بوس که بخشایش برآرد کوس در کوس

چنان بر این خاک، سجده‌هایِ پیاپی می‌کنم و زمین را می‌بوسم، که صدایِ بخشایشِ تو مانندِ طبلِ پیروزی در همه جا طنین‌انداز شود.

نکته ادبی: کوس به معنای طبلِ بزرگِ جنگی است.

به چهره خاک را چندان خراشم کزان خاک آبروئی بر تراشم

چنان چهره بر خاک می‌سایم و آن را خراش می‌دهم که از این خاک‌ساری، آبرو و اعتباری برایِ خود دست و پا کنم.

نکته ادبی: تضادِ خاکساری با کسبِ آبرو.

بساطت را به رخ چندان کنم نرم که اقبالم دهد منشور آزرم

بساطِ تو را چنان با رخسارِ خود نرم و لطیف می‌کنم که اقبال و بختِ نیک به من اجازه‌یِ ورود و شرمندگی (تواضع) عطا کند.

نکته ادبی: منشور به معنای فرمانِ شاهانه است.

چنین خواندم ز طالع نامه شاه که صاحب طالع پیکان بود ماه

در طالع‌نامه‌یِ شاه خواندم که صاحبِ طالعِ پیکان (تیر)، ماه است.

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومی قدیم.

من آن پیکم که طالع ماه دارم چو پیکان پای از آن در راه دارم

من همان پیکِ خبررسان هستم که طالعِ ماه دارم و مانندِ پیکانِ تیر، همیشه در راه و حرکت هستم.

نکته ادبی: استفاده از جناسِ پیک و پیکان.

ز جوش این دل جوشیده با تو پیامی داشتم پوشیده با تو

به خاطرِ التهابِ این دل که با تو جوشیده است، پیامی پنهانی و درونی برایت داشتم.

نکته ادبی: جوششِ دل کنایه از بی‌قراری و عشق است.

بریدم تا پیامت را گذارم هم از گنج تو وامت را گذارم

پیامم را که بریدم (و آماده کردم) تا به تو برسانم، بدهیِ عشقم را نیز از گنجِ وجودِ تو پرداخت می‌کنم.

نکته ادبی: وام گذاشتن به معنای پرداختِ دین است.

دهانم گر ز خردی کرد یک ناز به خرده در میان آوردمش باز

اگر دهانم از خردی و کوچکی، ناز کرد و باز نشد، با ترفندِ زیرکی آن را به سخن واداشتم.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ معشوق که دهانِ کوچک دارد.

زبان گر برزد از آتش زبانه نهادم با دو لعلش در میانه

اگر زبانم از آتشِ عشق زبانه کشید، آن را با لبانِ سرخِ تو خاموش کردم.

نکته ادبی: لعل استعاره از لبِ سرخ است.

و گر زلفم سر از فرمان بری تافت هم از سر تافتن تادیب آن یافت

اگر زلفِ من از فرمانِ تو سرپیچی کرد، همان سرکشی باعث شد که ادب شود و در بندِ تو قرار گیرد.

نکته ادبی: تادیب به معنای تنبیه و تربیت است.

و گر چشمم ز ترکی تنگیی کرد به عذر آمد چو هندوی جوانمرد

اگر چشمِ من به رسمِ ترکان (زیبارویان)، نگاهی تند یا تنگ کرد، همچون غلامی جوانمرد به عذرخواهی آمد.

نکته ادبی: ترک در ادبِ کلاسیک نمادِ زیبارویی و تندی است.

خم ابروم اگر زه بر کمان بست بزن تیرش ترا نیز آن کمان هست

اگر کمانِ ابرویم زه کشید (آماده‌یِ تیراندازی شد)، تیرش را رها کن؛ تو خود نیز آن کمانِ ابرو را داری.

نکته ادبی: استعاره از ابرو به کمان.

و گر غمزه ام به مستی تیری انداخت به هشیاری ز خاکت توتیا ساخت

اگر غمزه و نازِ من در مستی تیری انداخت، در حالِ هشیاری، آن تیر را با خاکِ پایِ تو به سرمه‌ای (توتیا) شفابخش تبدیل کردم.

نکته ادبی: توتیا سنگی است که برایِ چشم درمان است.

گر از تو جعد خویش آشفته دیدم به زنجیرش نگر چون در کشیدم

اگر موهایِ آشفته‌ام (جعد) را از تو دیدم، بنگر که چگونه آن را با زنجیرِ بندگی اسیر کردم.

نکته ادبی: جعد به معنای مویِ مجعد است.

چو مشعل سر در آوردم بدین در نهادم جان خود چون شمع بر سر

همچون مشعل، سر در راهِ درگاهِ تو آوردم و جانِ خود را مانندِ شمع بر سرِ این راه گذاشتم.

نکته ادبی: تشبیه به مشعل و شمع برایِ فداکاری.

اگر خطت کمربندد به خونم نیابی نقطه وار از خط برونم

اگر خط (موی صورت/خطِ لب) تو برایِ خونِ من کمر ببندد، تو هرگز مرا خارج از این خط نخواهی یافت.

نکته ادبی: خط به مویِ تازه روییده بر چهره گویند.

و گر گیرد وصالت کار من سست به آب دیده گیرم دامنش چست

و اگر وصالِ تو کارِ مرا سست کرد، با اشکِ چشم، دامنِ تو را محکم می‌گیرم.

نکته ادبی: آبِ دیده استعاره از اشک است.

عقیقت گر خورد خونم ازین بیش به مروارید دندانش کنم ریش

اگر عقیقِ لبِ تو خونم را بیشتر می‌مکد، من با مرواریدِ دندان، آن لب را ریش و زخمی می‌کنم (کنایه از بوسیدن).

نکته ادبی: عقیق و مروارید استعاره از لب و دندان هستند.

من آن باغم که میوش کس نچیدست درش پیدا کلیدش ناپدیدست

من آن باغی هستم که میوه‌اش را کسی نچیده است؛ درِ آن پیدا و کلیدش ناپدید است.

نکته ادبی: تمثیلِ بکر بودن و دست‌نیافتنی بودنِ عاشق.

کسی گر جز تو بر نارم کشد دست به عشوه زاب انگورش کنم مست

اگر کسی جز تو به انارِ (نار) گونه‌ام دست دراز کند، با فریبِ شرابِ انگور او را مست و دور می‌کنم.

نکته ادبی: نار (انار) استعاره از سرخیِ چهره است.

جز آن لب کز شکر دارد دهانی ز بادامم نیابد کس نشانی

به جز آن لبی که طعمِ شکر دارد، هیچ‌کس نشانه‌ای از بادامِ (چشم) مرا نمی‌یابد.

نکته ادبی: بادام استعاره از چشمِ بادامی.

اگر چون فندقم بر سر زنی سنگ ز عنابم نیابد جز تو کس رنگ

اگر همچون فندق (چانه/دهان) بر سرِ من سنگ بزنی، هیچ‌کس جز تو رنگِ عنابِ مرا (لب) نمی‌بیند.

نکته ادبی: عناب استعاره از لبِ سرخ.

بر آنکس چون دهان پسته خندم که جز تو پسته بگشاید ز قندم

من فقط برایِ کسی که همچون پسته می‌خندد و پسته (دهان) مرا از قندِ نگاهش می‌گشاید، می‌خندم.

نکته ادبی: پسته کنایه از دهانِ کوچک و خندان.

کسی کو با ترنجم کار دارد ترنج آسا قدم بر خار دارد

کسی که با ترنجِ (زنخدان/چانه) من کار دارد، باید همچون ترنج، قدم بر خار بگذارد (سختی بکشد).

نکته ادبی: ترنج استعاره از چانه‌یِ برجسته و زیبا.

رطب چینی که با نخلم ستیزد ز من جز خار هیچش برنخیزد

هر کس که رطب‌چین است و با نخلِ قدِ من ستیزه می‌کند، از من جز خار چیزی نصیبش نمی‌شود.

نکته ادبی: نخل استعاره از قامتِ بلند.

دهانی کو طمع دارد به سیبم به موم سرخ چون طفلش فریبم

دهانی که طمعِ سیبِ گونه‌هایِ مرا دارد، من همچون کودکی با مومِ سرخ (شیرینی/بازی) او را فریب می‌دهم.

نکته ادبی: سیب استعاره از گونه.

اگر زیر آفتاب آید ز بر ماه بدین میوه نیابد جز تو کس راه

اگر ماه (معشوق) زیرِ آفتابِ چهره‌ام بیاید، هیچ‌کس جز تو به این میوه (من) راه نخواهد یافت.

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق.

آرایه‌های ادبی

استعاره سرو، نار، بادام، عناب، پسته، ترنج

شاعر از نامِ میوه‌ها و گیاهان برای توصیفِ دقیق و هنریِ اعضایِ چهره و اندامِ معشوق استفاده کرده است.

تلمیح باربد و نکیسا

اشاره به دو خنیاگرِ مشهورِ دربارِ خسرو پرویز که نمادِ هنر و موسیقی در ادبیات هستند.

حسنِ تعلیل درونِ ابیات

شاعر برایِ رفتارهایِ عاشقانه یا ویژگی‌هایِ معشوق، علت‌هایِ شاعرانه و خیال‌انگیز می‌آورد (مانندِ علتِ خار زدنِ رطب‌چین).

جناس پیک و پیکان

استفاده از واژگانِ هم‌ریشه برای ایجادِ موسیقی در کلام و پیوندِ معنایی میانِ عاشق و تیرِ عشق.