خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۸۳ - سرود گفتن باربد از زبان خسرو

نظامی
نکیسا چون زد این طیاره بر چنگ ستای باربد برداشت آهنگ
به آواز حزین چون عذرخواهان روان کرد این غزل را در سپاهان
سحرگاهان که از می مست گشتم به مستی بر در باغی گذشتم
بهاری مشگبو دیدم در آن باغ به چنگ زاغ و در خون چنگ آن زاغ
گل صد برگ با هر برگ خاری به زندان کرده گنجی در حصاری
حصاری لعبتی در بسته بر من حصاری قفل او نشکسته دشمن
بهشتی پیکری از جان سرشتش ز هر میوه درختی در بهشتش
ز چندان میوه های تازه و تر ندیدم جز خماری خشک در سر
پری روئی که در دل خانه کرده دلم را چون پیری دیوانه کرده
به بیداری دماغم هست رنجور کز اندیشه ام نمی گردد پری دور
و گر خسبم به مغزم بر دهد تاب پری وارم کند دیوانه در خواب
پری را هم دل دیوانه جوید در آبادی نه در ویرانه جوید
همانا کان پری روی فسون سنج در آن ویرانه زان پیچید چون گنج
گر آن گنج آید از ویرانه بیرون به تاجش بر نهم چون در مکنون
بخواب نرگس جادوش سوگند که غمزه اش کرد جادو را زبان بند
به دود افکندن آن زلف سرکش که چون دودافکنان در من زد آتش
به بانگ زیورش کز شور خلخال در آرد مرده صد ساله را حال
به مروارید دیباهای مهدش به مروارید شیرین کار شهدش
به عنبر سودنش بر گوشه تاج به عقد آمودنش بر تخته عاج
به نازش کز جبایت بی نیاز است به عذرش کان بسی خوشتر ز ناز است
به طاق آن دو ابروی خمیده مثالی زان دو طغرا بر کشیده
بدان مژگان که چون بر هم زند نیش کند زخمش دل هاروت را ریش
به چشمش کز عتابم کرد رنجور به چشمک کردنش کز در مشو دور
بدان عارض کز او چشم آب گیرد ز تری نکته بر مهتاب گیرد
بدان گیسو که قلعه اش را کمند است چو سرو قامتش بالا بلند است
به مارافسائی آن طره و دوش به چنبر بازی آن حلقه و گوش
بدان نرگس که از نرگس گرو برد بدان سنبل که سنبل پیش او مرد
بدان سی و دو دانه لولو تر که دارد قفلی از یاقوت بر در
به سحر آن دو بادام کمربند به لطف آن دو عناب شکر خند
به چاه آن زنخ بر چشمه ماه که دل را آب از آن چشمه است و آن چاه
به طوق غبغبش گوئی که آبی معلق گشته است از آفتابی
بدان سیمین دو نار نرگس افروز که گردی بستد از نارنج نوروز
به فندق های سیمینش ده انگشت که قاقم را ز رشک خویشتن کشت
بدان ساعد که از بس رونق و آب چو سیمین تخته شد بر تخت سیماب
بدان نازک میان شوشه اندام ولیکن شوشه ای از نقره خام
به سیمین ساق او گفتن نیارم که گر گویم به شب خفتن نیارم
به خاکپای او کز دیده بیش است به دو سوگند من بر جای خویش است
که گر دستم دهد کارم به دستش میان جان کنم جای نشستش
ز دستم نگذرد تا زنده باشم جهان را شاه و او را بنده باشم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر که حال و هوایی روایی و تغزلی دارد، در ابتدا با ترسیم فضای موسیقی و حضور نوازندگان نامدار (نکیسا و باربد)، بستری از حزن و شور را فراهم می‌آورد. سپس راوی با گذار از عالم خیال، در باغی استعاری به جستجوی زیبایی‌ مطلق می‌پردازد؛ زیبایی‌ای که در حصار موانع پنهان است و در عین حال در دلِ عاشق، بی‌قراری ایجاد می‌کند.

بخش عمده متن به توصیف دقیق و اغراق‌آمیز پیکر و چهره‌ی محبوب (سراپا) اختصاص دارد. شاعر با سوگندهای مکرر و بهره‌گیری از تشبیهات طبیعت‌گرایانه و خیالی، تصویر زنی آرمانی و فرشته‌گون را ترسیم می‌کند که تمامی وجود عاشق را تسخیر کرده و او را به بند کشیده است. این ابیات، تجلیِ سنتِ کهنِ «توصیف» در ادب فارسی است که در آن، هر عضو بدن محبوب، نمادی از کمال زیبایی و در عین حال عاملی برای رنج و بی‌قراری عاشق تلقی می‌شود.

معنای روان

نکیسا چون زد این طیاره بر چنگ ستای باربد برداشت آهنگ

وقتی نکیسا این آهنگ را با چنگ نواخت، باربد نیز با او همراه شد و آهنگ خود را آغاز کرد.

نکته ادبی: نکیسا و باربد از نوازندگان اسطوره‌ای و تاریخی دوره ساسانی هستند که در ادبیات فارسی نماد موسیقی و هنرِ تراز اول محسوب می‌شوند.

به آواز حزین چون عذرخواهان روان کرد این غزل را در سپاهان

او این غزل را با صدایی غمگین و به شیوه‌ی کسی که پوزش می‌طلبد، در شهر سپاهان (اصفهان) جاری کرد.

نکته ادبی: سپاهان نام کهن اصفهان است.

سحرگاهان که از می مست گشتم به مستی بر در باغی گذشتم

هنگام سحرگاه، در حالی که از میِ عشق مست بودم، در حال مستی از کنار باغی عبور کردم.

نکته ادبی: مست شدن در اینجا استعاره از شوریدگی و بیخودیِ عاشقانه است.

بهاری مشگبو دیدم در آن باغ به چنگ زاغ و در خون چنگ آن زاغ

در آن باغ، زیبایی‌ای خوشبو و بهاری دیدم که در چنگال زاغی (نماد رقیب یا مانع شوم) گرفتار شده بود و خون‌دل می‌خورد.

نکته ادبی: بهار مشگبو استعاره از معشوق و زاغ استعاره از رقیب یا مانع است.

گل صد برگ با هر برگ خاری به زندان کرده گنجی در حصاری

گلی با صد برگ دیدم که با وجود خارهایی که داشت، گویی گنجی را در زندانِ حصار پنهان کرده بود.

نکته ادبی: گل صدبرگ نماد زیبایی کثیر و خار نماد موانع رسیدن به معشوق است.

حصاری لعبتی در بسته بر من حصاری قفل او نشکسته دشمن

محبوبی که مانند عروسکی در حصار بود، در را بر روی من بسته است و هیچ دشمنی (رقیب یا مانعی) تا به حال قفلِ این حصار را نشکسته است.

نکته ادبی: لعبت به معنای عروسک و کنایه از زیبایی بی‌نقص معشوق است.

بهشتی پیکری از جان سرشتش ز هر میوه درختی در بهشتش

پیکری بهشتی داشت که خداوند او را از جان و روح آفریده بود و در بهشتِ وجودش، هر نوع میوه‌ای (کمالی) یافت می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به کمالاتِ مختلف معشوق که به میوه‌های بهشتی تشبیه شده است.

ز چندان میوه های تازه و تر ندیدم جز خماری خشک در سر

با وجودِ این همه میوه‌های تازه و خوشگوار، من چیزی جز خماری و سردردِ ناشی از ندیدنِ او، چیزی در سر نیافتم.

نکته ادبی: تضاد بین میوه بهشتی و خماری، نشان‌دهنده ناکامی عاشق در وصال است.

پری روئی که در دل خانه کرده دلم را چون پیری دیوانه کرده

آن پری‌چهره‌ای که خانه‌اش در دل من است، دلم را همچون پیرمردی که دیوانه شده باشد، بی‌قرار کرده است.

نکته ادبی: پری‌رو کنایه از زیبایی فراانسانی و دل‌ربا است.

به بیداری دماغم هست رنجور کز اندیشه ام نمی گردد پری دور

در حالت بیداری، ذهنم از فکر او رنجور است، زیرا خیالِ آن پری‌چهر لحظه‌ای مرا رها نمی‌کند.

نکته ادبی: دماغ در ادبیات کهن جایگاه اندیشه و خیال است.

و گر خسبم به مغزم بر دهد تاب پری وارم کند دیوانه در خواب

و اگر به خواب بروم، باز هم در مغزم آشوب برپا می‌کند و در خواب نیز مرا همچون دیوانه‌ها پریشان می‌کند.

نکته ادبی: پری‌وار یعنی همچون پری که با خود آشوب و شیدایی می‌آورد.

پری را هم دل دیوانه جوید در آبادی نه در ویرانه جوید

دلِ دیوانه من، آن پری را جستجو می‌کند و می‌داند که پری در آبادی است، نه در ویرانه.

نکته ادبی: اشاره به باور عامیانه که پریان در جاهای متروک سکونت دارند.

همانا کان پری روی فسون سنج در آن ویرانه زان پیچید چون گنج

شاید آن پری‌روی فسون‌گر، در آن ویرانه (دل من) همچون گنجی پنهان شده است.

نکته ادبی: تشبیه دل به ویرانه به دلیل رنج و دوری معشوق و تشبیه معشوق به گنج.

گر آن گنج آید از ویرانه بیرون به تاجش بر نهم چون در مکنون

اگر آن گنج از ویرانه بیرون بیاید، او را همچون مرواریدی پنهان‌شده در صدف، بر تاجِ سرم می‌نشانم.

نکته ادبی: در مکنون به معنای مروارید گرانبهایی است که در صدف پنهان است.

بخواب نرگس جادوش سوگند که غمزه اش کرد جادو را زبان بند

سوگند به خوابِ چشمانِ سحرانگیزت، که غمزه و نازِ تو، جادوگران را هم ساکت و مبهوت کرد.

نکته ادبی: نرگس جادو استعاره از چشمان خمار و دل‌ربای معشوق است.

به دود افکندن آن زلف سرکش که چون دودافکنان در من زد آتش

سوگند به آن زلفِ سرکش که دود به پا می‌کند، زلفی که همچون دودافکنان (ماشین‌های جنگی قدیم) در جان من آتش افکنده است.

نکته ادبی: دودافکن ابزاری جنگی برای پرتاب آتش و دود بوده است.

به بانگ زیورش کز شور خلخال در آرد مرده صد ساله را حال

سوگند به صدای زیورآلاتت که از شور و غوغای خلخال‌هایت، مرده صد ساله را نیز به جنبش و حال می‌آورد.

نکته ادبی: اغراق در تأثیر صدای خلخال معشوق.

به مروارید دیباهای مهدش به مروارید شیرین کار شهدش

سوگند به مرواریدهای دیباهای گهواره‌ات و به شیرینیِ کلامت که از مروارید گران‌بهاتر است.

نکته ادبی: مهد یا گهواره کنایه از لطافت و ظرافت خاستگاه معشوق است.

به عنبر سودنش بر گوشه تاج به عقد آمودنش بر تخته عاج

سوگند به عنبری که بر گوشه تاجت می‌سایی و به آراستنِ تو بر تخته‌ای از عاج (شخصیت گران‌بهایت).

نکته ادبی: تخته عاج نماد سفیدی، درخشندگی و گران‌بهایی است.

به نازش کز جبایت بی نیاز است به عذرش کان بسی خوشتر ز ناز است

سوگند به نازِ تو که از جلال و شکوهِ تو بی‌نیاز است و سوگند به عذرخواهی‌ات که از نازِ تو هم دلنشین‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به تناقض رفتاری محبوب که هم ناز دارد و هم عذرخواهی‌اش دلرباست.

به طاق آن دو ابروی خمیده مثالی زان دو طغرا بر کشیده

سوگند به طاقِ آن دو ابروی کمانی‌ات که همچون طغرایی زیبا ترسیم شده‌اند.

نکته ادبی: طغرا خطی خوش و تزیینی است که پادشاهان بر فرمان‌ها می‌زدند و به ابروی پیوسته تشبیه می‌شود.

بدان مژگان که چون بر هم زند نیش کند زخمش دل هاروت را ریش

سوگند به آن مژگانی که وقتی پلک می‌زنی، نیشِ آن، دلِ هاروت (فرشته‌ای که به زمینیان سحر می‌آموخت) را هم زخمی می‌کند.

نکته ادبی: هاروت فرشته‌ای است که اسیر زیبایی‌های زمینی شد؛ کنایه از آسیب‌پذیری حتی موجودات قدسی در برابر چشمان معشوق.

به چشمش کز عتابم کرد رنجور به چشمک کردنش کز در مشو دور

سوگند به چشمی که با عتاب و قهرش مرا رنجور کرد و به چشمک‌زدنت که می‌گوید از من دور مشو.

نکته ادبی: تضاد بین قهر (رنجوری) و چشمک (دعوت به نزدیکی).

بدان عارض کز او چشم آب گیرد ز تری نکته بر مهتاب گیرد

سوگند به آن چهره‌ای که ماه از طراوتش آب می‌گیرد و از تری و تازگی‌اش، نکته‌ای بر مهتاب می‌افزاید.

نکته ادبی: عارض به معنای چهره است.

بدان گیسو که قلعه اش را کمند است چو سرو قامتش بالا بلند است

سوگند به آن گیسویی که کمندِ قلعه‌ی زیبایی‌اش است، گیسویی که سروِ قامتت را بلندتر نشان می‌دهد.

نکته ادبی: تشبیه گیسو به کمند (طناب) که عاشق را اسیر می‌کند.

به مارافسائی آن طره و دوش به چنبر بازی آن حلقه و گوش

سوگند به مارافسونیِ آن طره‌های مو و دوشت، و به بازیِ چنبره‌مانندِ آن حلقه‌های زلف در اطراف گوشت.

نکته ادبی: مارافسایی کنایه از فریبندگی و خطرناک بودن زلف همچون مار است.

بدان نرگس که از نرگس گرو برد بدان سنبل که سنبل پیش او مرد

سوگند به آن چشم نرگس‌سان که از گل نرگس زیبایی‌اش را ربوده و به آن سنبلِ مویت که سنبلِ واقعی در برابرش خوار است.

نکته ادبی: نرگس و سنبل نمادهای کلاسیک چشم و موی معشوق هستند.

بدان سی و دو دانه لولو تر که دارد قفلی از یاقوت بر در

سوگند به آن سی و دو دانه مرواریدِ تر (دندان‌هایت) که قفلی از یاقوت (لب‌ها) بر درِ خود دارند.

نکته ادبی: لولو تر (مروارید تازه) استعاره از دندان‌های سفید و شفاف است.

به سحر آن دو بادام کمربند به لطف آن دو عناب شکر خند

سوگند به سحر و جادوی آن دو بادام (چشم) که کمربندِ نگاهت هستند و به لطفِ آن دو عناب (لب) که لبخندی شیرین دارند.

نکته ادبی: بادام کنایه از چشم کشیده و عناب کنایه از لب سرخ و کوچک است.

به چاه آن زنخ بر چشمه ماه که دل را آب از آن چشمه است و آن چاه

سوگند به چاهِ زنخدانت که همچون چشمه‌ی ماه است و دلِ من از آن چاه و چشمه، آبِ حیات (یا آبِ عشق) می‌گیرد.

نکته ادبی: چاه زنخدان استعاره‌ای بسیار رایج برای گودی چانه است.

به طوق غبغبش گوئی که آبی معلق گشته است از آفتابی

سوگند به طوقِ غبغب‌ات که گویی آبی است که از خورشیدِ صورتت آویزان شده است.

نکته ادبی: غبغب بخشی از زیر گلو است که در زیبایی‌شناسی قدیم مورد ستایش بود.

بدان سیمین دو نار نرگس افروز که گردی بستد از نارنج نوروز

سوگند به آن دو نارِ سیمین (سینه‌ها) که نرگس‌افروزند و درخشندگی‌شان حتی نوروز را نیز شرمنده کرده است.

نکته ادبی: نار سیمین استعاره از پستان‌های سپید و برجسته است.

به فندق های سیمینش ده انگشت که قاقم را ز رشک خویشتن کشت

سوگند به آن ده انگشتِ فندق‌مانند و سیمین‌ات که قاقم (حیوان سفیدپوست) از حسادتِ سفیدی آن‌ها، خود را کشت.

نکته ادبی: قاقم نماد نهایت سفیدی و لطافت است.

بدان ساعد که از بس رونق و آب چو سیمین تخته شد بر تخت سیماب

سوگند به آن ساعدی که از شدتِ زیبایی و طراوت، همچون تخته‌ای سیمین بر تختِ سیماب (نقره) است.

نکته ادبی: سیماب جیوه است که در قدیم نقره‌ای رنگ و روان تصور می‌شد.

بدان نازک میان شوشه اندام ولیکن شوشه ای از نقره خام

سوگند به آن میانِ باریک که شوشه‌ی (قطعه) اندامت است، اما شوشه‌ای از نقره‌ی خالص.

نکته ادبی: اشاره به کمر بسیار باریک معشوق.

به سیمین ساق او گفتن نیارم که گر گویم به شب خفتن نیارم

از سیمین‌ساقِ تو نمی‌توانم سخن بگویم، چرا که اگر بگویم، شب‌ها از شدتِ فکرش نمی‌توانم بخوابم.

نکته ادبی: ساقِ سیمین استعاره از زیبایی پاها است.

به خاکپای او کز دیده بیش است به دو سوگند من بر جای خویش است

سوگند به خاکِ پایت که از چشمانِ من عزیزتر است؛ این دو سوگندِ من (و تمام گفته‌هایم) بر جای خود استوار است.

نکته ادبی: خاک پا کنایه از نهایتِ تواضع و عشق است.

که گر دستم دهد کارم به دستش میان جان کنم جای نشستش

که اگر دستم به تو برسد، تمامِ کارهایم را به دستِ تو می‌سپارم و تو را در میانِ جانِ خویش جای می‌دهم.

نکته ادبی: میانِ جان جای دادن کنایه از عزیزترین جایگاه برای معشوق است.

ز دستم نگذرد تا زنده باشم جهان را شاه و او را بنده باشم

تا زمانی که زنده هستم، تو از دستم نخواهی رفت و من شاهِ جهان خواهم بود و بنده تو.

نکته ادبی: تضاد بین پادشاه بودن در جهان و بنده بودن برای معشوق، نشان‌دهنده تسلیم مطلق عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بهار مشگبو / زاغ

بهار استعاره از معشوق و زاغ استعاره از مانع یا رقیب شوم است.

تشبیه چون پیری دیوانه

تشبیه حال دل عاشق به پیرمردی که دچار جنون شده است برای نشان دادن آشفتگی.

تلمیح هاروت

اشاره به داستان هاروت و ماروت؛ فرشته‌ای که در برابر زیبایی زمینی زانو زد.

اغراق مرده صد ساله را حال درآرد

مبالغه در تاثیر صدا و حرکات معشوق بر محیط پیرامون.

کنایه در مکنون

کنایه از گوهری ارزشمند که در صدف پنهان است و برای توصیف ارزش معشوق به کار رفته است.