خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۷۹ - پشیمان شدن شیرین از رفتن خسرو

نظامی
همان صاحب سخن پیر کهن سال چنین آگاه کرد از صورت حال
که چون بی شاه شد شیرین دلتنگ به دل بر می زد از سنگین دلی سنگ
ز مژگان خون بی اندازه می ریخت به هر نوحه سرشگی تازه می ریخت
چو مرغی نیم کشت افتادن و خیزان ز نرگس بر سمن سیماب ریزان
مژه بر نرگسان مست می زد ز دست دل به سر بر دست می زد
هوا را تشنه کرد از آه بریان زمین را آب داد از چشم گریان
نه دست آنکه غم را پای دارد نه جای آنکه دل بر جای دارد
چو از بی طاقتی شوریده دل شد از آن گستاخ روئیها خجل شد
به گلگون بر کشید آن تنگدل تنگ فرس گلگون و آب دیده گلرنگ
برون آمد بر آن رخش خجسته چو آبی بر سر آتش نشسته
رهی باریک چون پرگار ابروش شبی تاریک چون ظلمات گیسوش
تکاور بر ره باریک می راند خدا را در شب تاریک می خواند
جهان پیمایش از گیتی نوردی گرو برده ز چرخ لاجوردی
به آیین غلامان راه برداشت پی شبدیز شاهنشاه برداشت
بهر گامی که گلگونش گذر کرد به گلگون آب دیده خاک تر کرد
همی شد تا به لشکرگاه خسرو جنیبت راند تا خرگاه خسرو
زبان پاسبانان دید بسته حمایل های سرهنگان گسسته
همه افیون خور مهتاب گشته ز پای افتاده مست خواب گشته
به هم بر شد در آن نظاره کردن نمی دانست خود را چاره کردن
ز درگاه ملک می دید شاپور که می راند سواری پر تک از دور
به افسونها در آن تابنده مهتاب ملک را برده بود آن لحظه در خواب
برون آمد سوی شیرین خرامان نکرد آگه کسی را از غلامان
بدو گفت ای پری پیکر چه مردی پری گر نیستی اینجا چه گردی
که شیر اینجا رسد بی زور گردد و گر مار آید اینجا مور گردد
چو گلرخ دید در شاپور بشناخت سبک خود را ز گلگون اندر انداخت
عجب در ماند شاپور از سپاسش فراتر شد که گردد روشناسش
نظر چون بر جمال نازنین زد کله بر آسمان سر بر زمین زد
بپرسیدش که چون افتاد رایت که ما را توتیا شد خاک پایت
پری پیکر نوازشها نمودش به لفظ مادگان لختی ستودش
گرفتش دست و یکسو برد از آن پیش حکایت کرد با او قصه خویش
از آن شوخی و نادانی نمودن خجل گشتن پشیمانی فزودن
وزان افسانه های خام گفتن سخن چون مرغ بی هنگام گفتن
نمود آنگه که چون شه بارگی راند دلم در بند غم یکبارگی ماند
چنان در کار خود بیچاره گشتم که منزلها ز عقل آواره گشتم
وزان بیچارگی کردم دلیری کند وقت ضرورت گور شیری
تو دولت بین که تقدیر خداوند مرا در دست بدخواهی نیفکند
چو این برخواسته برخواست آمد به حکم راست آمد راست آمد
کنون خود را ز تو بی بیم کردم به آمد را به تو تسلیم کردم
دو حاجت دارم و در بند آنم برآور زانکه حاجتمند آنم
یکی شه چون طرب را گوش گبرد جهان آواز نوشانوش گیرد
مرا در گوشه تنها نشانی نگوئی راز من شه را نهانی
بدان تا لهو و نازش را ببینم جمال جان نوازش را ببینم
دوم حاجت که گر یابد به من راه به کاوین سوی من بیند شهنشاه
گر این معنی بجای آورد خواهی بکن ترتیب تا ماند سیاهی
و گرنه تا ره خود پیش گیرم سر خویش و سرای خویش گیرم
چو روشن گشت بر شاپور کارش به صد سوگند شد پذرفتگارش
بر آخر بست گلگون را چو شبدیز در ایوان برد شیرین را چو پرویز
دو خرگه داشتی خسرو مهیا بر آموده به گوهر چون ثریا
یکی ظاهر ز بهر باده خوردن یکی پنهان ز بهر خواب کردن
پریرخ را بسان پاره نور سوی آن خوابگاه آورد شاپور
گرفتش دست و بنشاندش بر آن دست برون آمد در خرگه فرو بست
به بالین شه آمد دل گشاده به خدمت کردن شه دل نهاده
زمانی طوف می زد گرد گلشن زمانی شمع را می کرد روشن
ز خواب خوش در آمد ناگهان شاه جبین افروخته چون بر فلک ماه
ستایش کرد بر شاپور بسیار که ای من خفته و بختم تو بیدار
به اقبال تو خوابی خوب دیدم کز آن شادی به گردون سر کشیدم
چنان دیدم که اندر پهن باغی به دست آوردمی روشن چراغی
چراغم را به نور شمع و مهتاب بکن تعبیر تا چون باشد این خواب
به تعبیرش زبان بگشاد شاپور که چشمت روشنی یابد بدان نور
بروز آرد خدای این تیره شب را بگیری در کنار آن نوش لب را
بدین مژده بیا تا باده نوشیم زمین را کیمیای لعل پوشیم
بیارائیم فردا مجلسی نو به باده سالخورد و نرگسی نو
چو از مشرق بر آید چشمه نور برانگیزد ز دریا گرد کافور
می کافور بو در جام ریزیم وز این دریا در آن زورق گریزیم
رخ شاه از طرب چون لاله بشکفت چو نرگس در نشاط این سخن خفت
سحرگه چون روان شد مهد خورشید جهان پوشید زیورهای جمشید
برآمد دزدی از مشرق سبک دست عروس صبح را زیور به هم بست
بجنبانید مرغان را پر و بال برآوردند خوبان بانگ خلخال
در آمد شهریار از خواب نوشین دلش خرم شده زان خواب دوشین
ز نو فرمود بستن بارگاهی که با او بود کوهی کم ز کاهی
بر آمد نوبتی را سر بر افلاک نهان شد چشم بد چون گنج در خاک
کشیده بارگاهی شصت بر شصت ستاده خلق بر در دست بر دست
به سرهنگان سلطانی حمایل درو درگه شده زرین شمایل
ز هر سو دیلمی گردن به عیوق فرو هشته کله چون جعد منجوق
به دهلیز سراپرده سیاهان حبش را بسته دامن در سپاهان
سیاهان حبش ترکان چینی چو شب با ماه کرده همنشینی
صبا را بود در پائین اورنگ ز تیغ تنگ چشمان رهگذر تنگ
طناب نوبتی یک میل در میل به نوبت بسته بر در پیل در پیل
ز گرد ک های دو را دور بسته مه و خورشید چشم از نور بسته
در این گرد ک نشسته خسرو چین در آن دیگر فتاده شور شیرین
بساطی شاهوار افکنده زربفت که گنجی برد هر بادی کز او رفت
ز خاکش باد را گنج روان بود مگر خود گنج باد آورد آن بود
منادی جمع کرده همدمان را برون کرده ز در نامحرمان را
نمانده در حریم پادشائی وشاقی جز غلامان سرائی
ادب پرور ندیمانی خردمند نشسته بر سر کرسی تنی چند
نهاده توده توده بر کرانها ز یاقوت و زمرد نقل دانها
به دست هر کسی بر طرفه گنجی مکلل کرده از عنبر ترنجی
ملک را زر دست افشار در مشت کز افشردن برون می شد از انگشت
لبالب کرده ساقی جام چون نوش پیاشی کرده مطرب نغمه در گوش
نشسته باربد بربط گرفته جهان را چون فلک در خط گرفته
به دستان دوستان را کیسه پرداز به زخمه زخم دلها را شفا ساز
ز دود دل گره بر عود می زد که عودش بانگ بر داود می زد
همان نغمه دماغش در جرس داشت که موسیقار عیسی در نفس داشت
ز دلها کرده در مجمر فروزی به وقت عود سازی عود سوزی
چو بر دستان زدی دست شکرریز به خواب اندر شدی مرغ شب آویز
بدانسان گوش بربط را بمالید کز آن مالش دل بر بط بنالید
چو بر زخمه فکند ابرشیم ساز در آورد آفرینش را به آواز
نکیسا نام مردی بود چنگی ندیمی خاص امیری سخت سنگی
کز او خوشگوتری در لحن آواز ندید این چنگ پشت ارغنون ساز
ز رود آواز موزون او برآورد غنا را رسم تقطیع او درآورد
نواهائی چنان چالاک می زد که مرغ از درد پر بر خاک می زد
چنان بر ساختی الحان موزون که زهره چرخ میزد گرد گردون
جز او کافزون شمرد از زهره خود را ندادی یاریی کس باربد را
در آن مجلس که عیش آغاز کردند به یک جا چنگ و بربط ساز کردند
نوای هر دو ساز از بربط و چنگ بهم در ساخته چون بوی با رنگ
ترنمشان خمار از گوش می برد یکی دل داد و دیگر هوش می برد
به ناله سینه را سوراخ کردند غلامان را به شه گستاخ کردند
ملک فرمود تا یکسر غلامان برون رفتند چون کبک خرامان
مغنی ماند و شاهنشاه و شاپور شدند آن دیگران از بارگه دور
ستای باربد دستان همی زد به هشیاری ره مستان همی زد
نکیسا چنگ را خوش کرده آغاز فکنده ارغنون را زخمه بر ساز
ملک بر هر دو جان انداز کرده در گنج و در دل باز کرده
چو زین خرگاه گردان دور شد شاه بر آمد چون رخ خرگاهیان ماه
بگرد خرگه آن چشمه نور طوافی کرد چون پروانه شاپور
ز گنج پرده گفت آن هاتف جان کز این مطرب یکی را سوی من خوان
بدین درگه نشانش ساز در چنگ که تا بر سوز من بردارد آهنگ
به حسب حال من پیش آورد ساز بگوید آنچه من گویم بدو باز
نکیسا را بر آن در برد شاپور نشاندش یک دو گام از پیشگه دور
کز این خرگاه محرم دیده بر دوز سماع خرگهی از وی در آموز
نوا بر طرز این خرگاه میزن رهی کو گویدت آن راه میزن
از این سو باربد چون بلبل مست ز دیگر سو نکیسا چنگ در دست
فروغ شمعهای عنبر آلود بهشتی بود از آتش باغی از دود
نوا بازی کنان در پرده تنگ غزل گیسوکشان در دامن چنگ
به گوش چنگ در ابریشم ساز فکنده حلقه های محرم آواز
ملک دل داده تا مطرب چه سازد کدامین راه و دستان را نوازد
نگار خرگهی با مطرب خویش غم دل گفت کاین برگو میندیش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

همان صاحب سخن پیر کهن سال چنین آگاه کرد از صورت حال

راویِ دانا و کهنه‌کار این داستان، حقایقِ حال و ماجرای شیرین را به خوبی برای ما آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: صاحب سخن کنایه از سخنور و روایتگر ماهر است.

که چون بی شاه شد شیرین دلتنگ به دل بر می زد از سنگین دلی سنگ

زمانی که شیرین از دیدار خسرو محروم شد و در غمِ دوری سوخت، اندوهی سنگین به قلبش فشار آورد و او را دلتنگ کرد.

نکته ادبی: سنگین‌دلی سنگ، استعاره از قساوت یا سختیِ غم است که به قلب فشار می‌آورد.

ز مژگان خون بی اندازه می ریخت به هر نوحه سرشگی تازه می ریخت

از چشمانش بی‌وقفه خون می‌بارید و با هر ناله و نوحه‌ای که سر می‌داد، اشکِ تازه‌ای بر گونه‌هایش جاری می‌شد.

نکته ادبی: مژگان به معنای مژه‌ها و سرشک به معنای اشک است.

چو مرغی نیم کشت افتادن و خیزان ز نرگس بر سمن سیماب ریزان

او مانند پرنده‌ای نیمه‌جان، پیوسته از جای برمی‌خاست و می‌افتاد و از چشمانِ زیبایش، اشکِ نقره‌فام بر چهره‌اش می‌ریخت.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم و سمن استعاره از چهره است.

مژه بر نرگسان مست می زد ز دست دل به سر بر دست می زد

مژه‌هایش را بر چشمانِ مستِ خود می‌فشرد و از شدتِ اندوهِ دل، دست بر سر می‌کوفت.

نکته ادبی: نرگسانِ مست، کنایه از چشمانِ خمار و زیبای شیرین است.

هوا را تشنه کرد از آه بریان زمین را آب داد از چشم گریان

آه سوزانش هوا را خشک و تشنه کرد و اشکِ چشمش زمین را سیراب نمود.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ گرمیِ آه و کثرتِ اشک.

نه دست آنکه غم را پای دارد نه جای آنکه دل بر جای دارد

نه توانی برای تحملِ این غم داشت و نه آرامشی برای قرار گرفتنِ دل در جای خود.

نکته ادبی: کنایه از بیقراریِ شدید.

چو از بی طاقتی شوریده دل شد از آن گستاخ روئیها خجل شد

وقتی از بی‌تابیِ زیاد، دلش آشفت و بی‌قرار شد، از آن گستاخی‌ها و بی‌پروا عمل کردنش شرمسار گشت.

نکته ادبی: گستاخی در اینجا به معنایِ سرکش و تندرو بودنِ عاشق است.

به گلگون بر کشید آن تنگدل تنگ فرس گلگون و آب دیده گلرنگ

آن دلتنگِ بی‌قرار بر اسبِ گلگون‌رنگ خود سوار شد؛ اسبی که از رنگِ گل‌گونه و اشک‌های سرخی که بر آن می‌ریخت، رنگین شده بود.

نکته ادبی: گلگون نام اسب است و گلرنگ صفتی برای آن.

برون آمد بر آن رخش خجسته چو آبی بر سر آتش نشسته

او بر آن اسبِ نیک‌بخت سوار شد، گویی آبی است که بر روی آتش نشسته باشد.

نکته ادبی: تشبیه حالِ عاشقِ داغ‌دیده به آبی که بر آتش می‌سوزد.

رهی باریک چون پرگار ابروش شبی تاریک چون ظلمات گیسوش

مسیرِ راه، باریک و پرپیچ‌وخم همچون ابروانِ او بود و شبِ تاریک، همچون گیسوانِ سیاهش ظلمانی گشت.

نکته ادبی: تشبیه مسیر به ابرو و شب به گیسو برای تصویرسازیِ زیبایی.

تکاور بر ره باریک می راند خدا را در شب تاریک می خواند

او اسبِ تندرو را در آن راهِ باریک می‌راند و در تاریکیِ شب، خدا را به نیایش می‌خواند.

نکته ادبی: تکاور به معنای اسبِ تندرو است.

جهان پیمایش از گیتی نوردی گرو برده ز چرخ لاجوردی

او که جهان‌پیمایی بود و در پیمودنِ زمین مهارت داشت، از آسمانِ نیلگون نیز در این راه پیشی گرفت.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ سرعتِ حرکت شیرین.

به آیین غلامان راه برداشت پی شبدیز شاهنشاه برداشت

او همچون غلامانِ راه، خود را آراست و به دنبالِ اسبِ ویژه و خاصِ شاه (شبدیز) روان شد.

نکته ادبی: شبدیز نام اسبِ معروفِ خسرو است.

بهر گامی که گلگونش گذر کرد به گلگون آب دیده خاک تر کرد

در هر قدمی که اسبِ گلگونش برمی‌داشت، با اشکِ چشمانش خاکِ مسیر را مرطوب می‌ساخت.

نکته ادبی: تکرارِ تصویرِ اشک برای نشان دادنِ شدتِ غم.

همی شد تا به لشکرگاه خسرو جنیبت راند تا خرگاه خسرو

آن‌قدر راه پیمود تا به محلِ استقرارِ لشکرِ خسرو رسید و اسبِ خود را به سمتِ خیمه شاه راند.

نکته ادبی: جنیبت و خرگاه از اصطلاحاتِ درباری و نظامیِ کهن است.

زبان پاسبانان دید بسته حمایل های سرهنگان گسسته

دید که زبانِ پاسبانان (از شدتِ خواب) بسته است و بندِ شمشیرِ سرهنگان باز شده و رها گشته است.

نکته ادبی: توصیفِ غفلتِ نگهبانان در پاسی از شب.

همه افیون خور مهتاب گشته ز پای افتاده مست خواب گشته

همه سربازان گویی معجونِ خواب آور خورده‌اند و تحتِ تاثیرِ نورِ مهتاب، مستِ خواب شده و از پا افتاده بودند.

نکته ادبی: افیون خوردن کنایه از به خوابِ عمیق رفتن است.

به هم بر شد در آن نظاره کردن نمی دانست خود را چاره کردن

در آن وضعیتِ نظاره‌گری، دچار سردرگمی شد و راهِ چاره را نمی‌دانست.

نکته ادبی: اشاره به اضطرابِ شیرین در مواجهه با محیطِ غریبه.

ز درگاه ملک می دید شاپور که می راند سواری پر تک از دور

شاپور از درگاهِ ملک، سواری را دید که با سرعت از دور می‌تازد.

نکته ادبی: تک به معنای تاختنِ تندِ اسب است.

به افسونها در آن تابنده مهتاب ملک را برده بود آن لحظه در خواب

شاپور با ترفندها و افسون‌هایش در آن شبِ مهتابی، پادشاه را به خوابی عمیق فرو برده بود.

نکته ادبی: افسون در اینجا به معنای تدبیر و زیرکی است.

برون آمد سوی شیرین خرامان نکرد آگه کسی را از غلامان

او خرامان به سوی شیرین رفت و هیچ‌کس از غلامان را از حضورِ او آگاه نکرد.

نکته ادبی: خرامان صفتِ حرکتِ باوقار و آرام است.

بدو گفت ای پری پیکر چه مردی پری گر نیستی اینجا چه گردی

شاپور به او گفت: ای زیباچهره، تو کیستی؟ اگر پری نیستی، در این مکان چه می‌کنی؟

نکته ادبی: پری‌پیکر استعاره از زیباییِ فوق‌العاده شیرین است.

که شیر اینجا رسد بی زور گردد و گر مار آید اینجا مور گردد

چرا که اینجا مکانِ خطرناکی است؛ اگر شیر هم بیاید ناتوان می‌شود و اگر مار هم باشد، مانند مورچه حقیر می‌گردد.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ هیبتِ مکان و قدرتِ حاکم بر آن.

چو گلرخ دید در شاپور بشناخت سبک خود را ز گلگون اندر انداخت

شیرین وقتی چهره‌ی شاپور را دید، او را شناخت و به‌سرعت از اسبِ خود پیاده شد.

نکته ادبی: گلرخ اشاره به شیرین و گلگون اشاره به اسب اوست.

عجب در ماند شاپور از سپاسش فراتر شد که گردد روشناسش

شاپور از بزرگی و جایگاهِ شیرین در شگفت ماند و تواضعش فراتر از این بود که بخواهد او را به‌سادگی شناسایی کند.

نکته ادبی: اشاره به آداب‌دانی و احترامِ شاپور به شیرین.

نظر چون بر جمال نازنین زد کله بر آسمان سر بر زمین زد

وقتی نگاهش به زیباییِ او افتاد، کلاهِ از سر برداشت و سر به زمینِ ادب فرود آورد.

نکته ادبی: کله بر آسمان زدن و سر بر زمین زدن، کنایه از نهایتِ احترام است.

بپرسیدش که چون افتاد رایت که ما را توتیا شد خاک پایت

از او پرسید که چرا به اینجا آمدی؟ چرا که خاکِ زیر پای تو برای ما حکمِ توتیای چشم را دارد.

نکته ادبی: توتیا ماده‌ای است که برای روشناییِ چشم استفاده می‌شده و کنایه از ارادتِ شدید است.

پری پیکر نوازشها نمودش به لفظ مادگان لختی ستودش

آن زیباچهره، نوازش‌های کلامی کرد و او را به شیوه‌ی زنانِ بزرگوار ستود.

نکته ادبی: لفظِ مادگان به معنایِ سخنِ نرم و زنانه است.

گرفتش دست و یکسو برد از آن پیش حکایت کرد با او قصه خویش

دستِ او را گرفت و به کناری برد و داستانِ خود را برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: حکایت کردن در اینجا به معنای درد دل کردن و گفتنِ ماجراست.

از آن شوخی و نادانی نمودن خجل گشتن پشیمانی فزودن

از آن رفتارهایِ نادانسته و شوخی‌های گذشته ابرازِ شرمساری کرد و پشیمانی‌اش دوچندان شد.

نکته ادبی: اشاره به پشیمانی از کرده‌های پیشین.

وزان افسانه های خام گفتن سخن چون مرغ بی هنگام گفتن

و از آن حرف‌های نسنجیده که به زبان آورده بود، ابرازِ تأسف کرد؛ سخنانی که مانند پرنده‌ای بود که بی‌هنگام آواز می‌خواند.

نکته ادبی: تشبیه سخن به پرنده، استعاره‌ای برای بی‌موقع بودنِ حرف‌ها.

نمود آنگه که چون شه بارگی راند دلم در بند غم یکبارگی ماند

سپس به او نشان داد که وقتی شاه، اسب تاخت، دلِ من یک‌باره اسیرِ غم شد.

نکته ادبی: بارگی به معنای اسب است.

چنان در کار خود بیچاره گشتم که منزلها ز عقل آواره گشتم

چنان در کارِ خودم درمانده شدم که فرسنگ‌ها از عقل و منطق دور افتادم.

نکته ادبی: آواره شدن از عقل، کنایه از دیوانگی و بی‌خردیِ ناشی از عشق است.

وزان بیچارگی کردم دلیری کند وقت ضرورت گور شیری

از روی ناچاری دلیری کردم؛ زیرا در وقتِ ضرورت، انسان حتی گورِ شیر را نیز حفر می‌کند (دست به کارهای بزرگ می‌زند).

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ ضمنی برای بیانِ انجامِ کارهای بزرگ از روی ناچاری.

تو دولت بین که تقدیر خداوند مرا در دست بدخواهی نیفکند

خوشبختانه تقدیرِ الهی چنان بود که مرا به دستِ دشمن و بدخواه نیانداخت.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای اقبال و خوش‌بختی است.

چو این برخواسته برخواست آمد به حکم راست آمد راست آمد

چون این آرزو برآورده شد، حقیقت آشکار گردید و همه چیز طبقِ حکمِ تقدیر به درستی پیش رفت.

نکته ادبی: تکرارِ راست آمد، تاکید بر درستیِ جریانِ تقدیر است.

کنون خود را ز تو بی بیم کردم به آمد را به تو تسلیم کردم

اکنون از جانبِ تو خیالم آسوده شد و خودم را به تو سپردم تا مرا به سوی نیکی ببری.

نکته ادبی: به آمد در اینجا به معنای سمتِ نیکی و خوشبختی است.

دو حاجت دارم و در بند آنم برآور زانکه حاجتمند آنم

دو خواسته دارم که به آن وابسته‌ام؛ پس حاجتم را برآورده کن چون به آن نیازمندم.

نکته ادبی: اشاره به دو درخواستِ مشخصِ شیرین از شاپور.

یکی شه چون طرب را گوش گبرد جهان آواز نوشانوش گیرد

یکی اینکه وقتی شاه (خسرو) به شادی و بزم می‌پردازد و فضای جهان را با صدایِ نوشیدنِ باده پر می‌کند...

نکته ادبی: نوشانوش صدایِ به هم زدنِ جام‌ها در بزم است.

مرا در گوشه تنها نشانی نگوئی راز من شه را نهانی

مرا در گوشه‌ای پنهان بنشانی و رازِ حضورِ مرا نزدِ شاه فاش نکنی.

نکته ادبی: نهانی، قید برای پنهان نگه داشتنِ حضورِ شیرین.

بدان تا لهو و نازش را ببینم جمال جان نوازش را ببینم

تا بتوانم لهو و بازی‌های او را ببینم و جمالِ دلنوازش را تماشا کنم.

نکته ادبی: جمالِ جان‌نواز، توصیفی برای زیباییِ محسورکننده‌ی خسرو است.

دوم حاجت که گر یابد به من راه به کاوین سوی من بیند شهنشاه

دومین حاجتم این است که اگر موقعیتی پیش آمد، شاه هم به سوی من نظری بیافکند.

نکته ادبی: کاوین به معنایِ نگاهِ دزدانه و خاص است.

گر این معنی بجای آورد خواهی بکن ترتیب تا ماند سیاهی

اگر این کار را انجام می‌دهی، چنان تدبیر کن که اثری از من باقی نماند (پنهان بمانم).

نکته ادبی: ماندنِ سیاهی کنایه از دیده شدن یا باقی ماندنِ ردپاست.

و گرنه تا ره خود پیش گیرم سر خویش و سرای خویش گیرم

و اگر این کار میسر نیست، راهِ خود را پیش می‌گیرم و به خانه و دیارِ خود بازمی‌گردم.

نکته ادبی: تهدیدِ ملایم برای بازگشت به خانه در صورتِ عدمِ اجابت.

چو روشن گشت بر شاپور کارش به صد سوگند شد پذرفتگارش

وقتی شاپور ماجرا را به درستی درک کرد، با صد سوگند پذیرفت که به او کمک کند.

نکته ادبی: پذرفتگار به معنای کسی است که می‌پذیرد و متعهد می‌شود.

بر آخر بست گلگون را چو شبدیز در ایوان برد شیرین را چو پرویز

شاپور اسبِ شیرین را در طویله بست و او را به کاخِ خسرو برد.

نکته ادبی: تشبیه نحوه برخورد با اسب و شیرین برای نشان دادنِ تدبیرِ شاپور.

دو خرگه داشتی خسرو مهیا بر آموده به گوهر چون ثریا

خسرو دو چادرِ مجلل آماده داشت که با جواهرات مانندِ ستارگانِ ثریا تزئین شده بود.

نکته ادبی: ثریا استعاره‌ای برای درخشش و کثرتِ جواهرات است.

یکی ظاهر ز بهر باده خوردن یکی پنهان ز بهر خواب کردن

یکی برای باده‌نوشی و دیگری برای استراحت و خواب اختصاص داده شده بود.

نکته ادبی: اشاره به نظم و تشریفاتِ دربارِ خسرو.

پریرخ را بسان پاره نور سوی آن خوابگاه آورد شاپور

شاپور آن پری‌چهره را که گویی پاره‌ای از نور بود، به آن خوابگاهِ مخفی راهنمایی کرد.

نکته ادبی: پاره‌ی نور، استعاره از زیبایی و درخششِ سیمایِ شیرین است.

گرفتش دست و بنشاندش بر آن دست برون آمد در خرگه فرو بست

شاپور، دستِ شاه را گرفت و او را بر جایگاهش نشاند، سپس از خیمه بیرون رفت و درِ آن را بست.

نکته ادبی: خرگه در اینجا به معنای سراپرده و جایگاه خصوصی پادشاه است.

به بالین شه آمد دل گشاده به خدمت کردن شه دل نهاده

شاپور با دلی مشتاق به کنار بالین شاه بازگشت و آماده خدمتگزاری به او شد.

نکته ادبی: دل نهاده کنایه از عزم و اراده راسخ برای انجام کاری است.

زمانی طوف می زد گرد گلشن زمانی شمع را می کرد روشن

گاهی در اطراف گلشن می‌گشت و گاهی شمع را برای شاه روشن می‌کرد تا آماده خدمت باشد.

نکته ادبی: طوف زدن به معنای چرخیدن و گشتن به دور چیزی است.

ز خواب خوش در آمد ناگهان شاه جبین افروخته چون بر فلک ماه

شاه ناگهان از خوابی خوش بیدار شد؛ چهره‌اش همچون ماه در آسمان، درخشان و پرنور بود.

نکته ادبی: جبین افروخته استعاره از چهره‌ای شاداب و درخشان است.

ستایش کرد بر شاپور بسیار که ای من خفته و بختم تو بیدار

شاه بسیار شاپور را ستایش کرد و گفت: من در خواب بودم اما بخت و اقبال من که تویی، بیدار بودی.

نکته ادبی: بیدار بودن بخت، کنایه از هوشمندی و وفاداری است.

به اقبال تو خوابی خوب دیدم کز آن شادی به گردون سر کشیدم

به برکت هوشیاری تو خواب خوبی دیدم که از شادی آن احساس سرافرازی و بزرگی می‌کنم.

نکته ادبی: سر کشیدن به گردون کنایه از رسیدن به اوج شادی و افتخار است.

چنان دیدم که اندر پهن باغی به دست آوردمی روشن چراغی

در خواب دیدم که در باغی وسیع، چراغی روشن به دست آوردم.

نکته ادبی: چراغ در ادبیات عرفانی و حماسی اغلب نماد هدایت و وصال به معشوق است.

چراغم را به نور شمع و مهتاب بکن تعبیر تا چون باشد این خواب

آن چراغِ من که با نور شمع و مهتاب می‌درخشید، تعبیرش چیست؟

نکته ادبی: مهتاب استعاره از زیبایی معشوق است.

به تعبیرش زبان بگشاد شاپور که چشمت روشنی یابد بدان نور

شاپور زبان به تعبیر گشود و گفت: چشمانت به آن نور (وصال معشوق) روشن خواهد شد.

نکته ادبی: روشنی چشم کنایه از دیدار محبوب و برآورده شدن حاجت است.

بروز آرد خدای این تیره شب را بگیری در کنار آن نوش لب را

خداوند این شب تاریکِ هجران را به روزِ وصال می‌رساند و تو به زودی آن محبوبِ شیرین‌سخن را در آغوش خواهی گرفت.

نکته ادبی: نوش‌لب صفت محبوبِ خوش‌گفتار و شیرین است.

بدین مژده بیا تا باده نوشیم زمین را کیمیای لعل پوشیم

به شکرانه این مژده، بیا تا شراب بنوشیم و زمین را با شراب سرخ‌رنگ، همچون کیمیا رنگ‌آمیزی کنیم.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از شراب است که غم را به شادی بدل می‌کند.

بیارائیم فردا مجلسی نو به باده سالخورد و نرگسی نو

فردا مجلسی تازه بیاراییم، با شراب کهنه و گل‌های نرگسِ نو.

نکته ادبی: شراب سالخورد به معنای شراب کهنه و مرغوب است.

چو از مشرق بر آید چشمه نور برانگیزد ز دریا گرد کافور

هنگامی که خورشید از مشرق طلوع کند و چشمه نور شود، گرد و غبارِ کافورمانند را از دریا برمی‌انگیزد.

نکته ادبی: اشاره به سپیده‌دم و زیبایی طبیعت در صبحگاه.

می کافور بو در جام ریزیم وز این دریا در آن زورق گریزیم

شرابِ خوش‌بو مانند کافور را در جام می‌ریزیم و سوار بر کشتی (زورق) به سوی آن دریا می‌رویم.

نکته ادبی: زورق استعاره از جام شراب است.

رخ شاه از طرب چون لاله بشکفت چو نرگس در نشاط این سخن خفت

چهره شاه از شادی همچون گل لاله شکفت و او با نشاطِ این خبر، به خواب فرو رفت.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم است که در خواب بسته شده است.

سحرگه چون روان شد مهد خورشید جهان پوشید زیورهای جمشید

سحرگاه که خورشید طلوع کرد، جهان همچون پادشاهان باستانی (جمشید) آراسته و زیبا شد.

نکته ادبی: مهد خورشید استعاره از جایگاه طلوع آفتاب است.

برآمد دزدی از مشرق سبک دست عروس صبح را زیور به هم بست

آفتابِ سریع‌السیر از مشرق طلوع کرد و همچون عروسی، صبح را با زیورهای خود آراست.

نکته ادبی: دزد به معنای تندرو و چابک است که در اینجا وصف خورشید است.

بجنبانید مرغان را پر و بال برآوردند خوبان بانگ خلخال

پرندگان پر و بال خود را تکان دادند و زیبارویان صدای خلخال‌های خود را بلند کردند.

نکته ادبی: صدای خلخال نماد بیداری و جنب‌وجوش صبحگاهی است.

در آمد شهریار از خواب نوشین دلش خرم شده زان خواب دوشین

شاه از خوابِ خوش بیدار شد، در حالی که دلش از خواب شب گذشته شادمان بود.

نکته ادبی: خواب نوشین کنایه از خواب شیرین و گواراست.

ز نو فرمود بستن بارگاهی که با او بود کوهی کم ز کاهی

شاه دستور داد تا بارگاه (خیمه‌ای) برپا کنند که کوه‌ها در برابر شکوه آن ناچیز به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت معماری بارگاه.

بر آمد نوبتی را سر بر افلاک نهان شد چشم بد چون گنج در خاک

صدای طبل‌های نوبتی به آسمان رسید و چشم بد از آن شکوه، همچون گنجی پنهان شد.

نکته ادبی: نوبت به معنای طبل‌های سلطنتی است که در ساعت‌های خاص نواخته می‌شد.

کشیده بارگاهی شصت بر شصت ستاده خلق بر در دست بر دست

خیمه‌ای بسیار بزرگ (شصت در شصت) برپا کردند و مردم در مقابل آن صف کشیدند.

نکته ادبی: شصت در شصت نماد بزرگی و وسعت بارگاه است.

به سرهنگان سلطانی حمایل درو درگه شده زرین شمایل

سربازانِ شاهی با حمایل‌های خود ایستاده بودند و در و درگاه بارگاه، طلایی و درخشان بود.

نکته ادبی: زرین شمایل به معنای آراسته به طلا و نشانه‌های شاهی است.

ز هر سو دیلمی گردن به عیوق فرو هشته کله چون جعد منجوق

از هر سو سربازان دیلمی با گردن‌هایی افراشته و کلاه‌هایی که جعدِ مویشان از آن بیرون بود، دیده می‌شد.

نکته ادبی: عیوق ستاره‌ای بسیار درخشان و بلندجایگاه است؛ کنایه از بلندقامتی و سربلندی سربازان.

به دهلیز سراپرده سیاهان حبش را بسته دامن در سپاهان

در راهروی ورودی، سربازان سیاه‌پوست حبشی ایستاده بودند که با لباس‌هایشان بر سپاهیان دیگر مسلط بودند.

نکته ادبی: سپاهان به معنای سپاهیان یا اهالی سپاهان است که در اینجا به معنای لشگریان به کار رفته است.

سیاهان حبش ترکان چینی چو شب با ماه کرده همنشینی

سیاهان حبشی و ترکان چینی چنان در کنار هم بودند که گویی شب و ماه کنار هم نشسته‌اند.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی برای ترکیب نژادهای مختلف در دربار.

صبا را بود در پائین اورنگ ز تیغ تنگ چشمان رهگذر تنگ

باد صبا در پایینِ تخت پادشاه، به دلیل وجود سربازانِ ترک (تنگ‌چشمان) به سختی عبور می‌کرد.

نکته ادبی: تنگ‌چشمان کنایه از زیبایی و ویژگی ظاهری ترکان است.

طناب نوبتی یک میل در میل به نوبت بسته بر در پیل در پیل

طناب‌های طبل‌ها (نوبتی) تا یک میل کشیده شده بود و فیل‌ها پشت سر هم در درگاه قرار داشتند.

نکته ادبی: پیل در پیل کنایه از شکوه و قدرت نظامی است.

ز گرد ک های دو را دور بسته مه و خورشید چشم از نور بسته

از گرد و غبارِ ناشی از شکوه بارگاه، ماه و خورشید هم چشمانشان از نور بسته شده بود.

نکته ادبی: اغراق در توصیف بزرگی و جلال بارگاه.

در این گرد ک نشسته خسرو چین در آن دیگر فتاده شور شیرین

در یک بخش از این بارگاه خسرو چین نشسته بود و در بخش دیگر، شور و غوغای شیرین برپا بود.

نکته ادبی: اشاره به شخصیت‌های داستان که در مجلس حضور دارند.

بساطی شاهوار افکنده زربفت که گنجی برد هر بادی کز او رفت

فرشی بسیار گرانبها از زربافت پهن کرده بودند که هر بادی که از روی آن می‌گذشت، گنجی با خود می‌برد.

نکته ادبی: اغراق در توصیف زیبایی و ارزش فرش.

ز خاکش باد را گنج روان بود مگر خود گنج باد آورد آن بود

از خاکِ آن بارگاه، گنجی روان نصیب باد می‌شد؛ گویی همان «گنج بادآورد» افسانه‌ای بود.

نکته ادبی: گنج بادآورد اشاره به گنجینه‌ای افسانه‌ای دارد که بی‌زحمت به دست می‌آید.

منادی جمع کرده همدمان را برون کرده ز در نامحرمان را

منادی، دوستان و ندیمانِ خاص را جمع کرد و نامحرمان را از در بیرون کرد.

نکته ادبی: نامحرم در اینجا به معنای افراد غریبه و غیرخودی است.

نمانده در حریم پادشائی وشاقی جز غلامان سرائی

در حریم پادشاهی، جز غلامانِ خاصِ دربار کسی نمانده بود.

نکته ادبی: حریم پادشاهی کنایه از فضای خصوصی و مقدس شاه است.

ادب پرور ندیمانی خردمند نشسته بر سر کرسی تنی چند

ندیمان خردمند و مودب، چند نفری بر روی کرسی‌ها نشسته بودند.

نکته ادبی: ندیمان به معنای هم‌نشینان شاه است.

نهاده توده توده بر کرانها ز یاقوت و زمرد نقل دانها

در کنارها، توده‌هایی از یاقوت و زمرد به جای آجیل (نقل) چیده شده بود.

نکته ادبی: نقل‌دان به ظرف‌هایی گفته می‌شود که در آن نقل و شیرینی می‌ریزند.

به دست هر کسی بر طرفه گنجی مکلل کرده از عنبر ترنجی

در دست هر کس گنجی گرانبها بود و ترنجی از عنبر که با جواهرات تزیین شده بود، در دست داشتند.

نکته ادبی: مکلل به معنای آراسته به جواهر و تاج‌مانند است.

ملک را زر دست افشار در مشت کز افشردن برون می شد از انگشت

طلا در دست پادشاه چنان نرم بود که از فشار انگشتانش به بیرون می‌تراوید.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن فراوانی ثروت و قدرت شاه.

لبالب کرده ساقی جام چون نوش پیاشی کرده مطرب نغمه در گوش

ساقی جام‌ها را لبریز از شراب (چون نوش) کرد و مطرب نغمه‌های موسیقی را در گوش‌ها طنین‌انداز کرد.

نکته ادبی: نوش استعاره از شراب گوارا است.

نشسته باربد بربط گرفته جهان را چون فلک در خط گرفته

باربد چنگ را در دست گرفت و با نوای خود، جهان را همچون فلک به نظم و خط درآورد.

نکته ادبی: اشاره به تسلط نوازنده بر موسیقی که گویی تقدیر جهان را در دست دارد.

به دستان دوستان را کیسه پرداز به زخمه زخم دلها را شفا ساز

او با نواختن ساز، کیسه شادی را برای دوستان پر می‌کرد و با زخمه زدن بر تارها، زخمِ دل‌ها را شفا می‌داد.

نکته ادبی: کیسه پرداز کنایه از سخاوت و بخشش شادی است.

ز دود دل گره بر عود می زد که عودش بانگ بر داود می زد

او با نغمه‌هایش چنان عودی می‌ساخت که صدایش به گوش داوود پیامبر می‌رسید.

نکته ادبی: داوود به داشتن صدایی خوش و معجزه‌وار مشهور بود.

همان نغمه دماغش در جرس داشت که موسیقار عیسی در نفس داشت

همان نغمه‌ای در سازش بود که در نفسِ مسیحایی حضرت عیسی وجود داشت.

نکته ادبی: موسیقار عیسی استعاره از قدرتِ احیاگریِ موسیقیِ نوازنده است.

ز دلها کرده در مجمر فروزی به وقت عود سازی عود سوزی

از دل‌ها آتش می‌افروخت و در لحظه عود زدن، عود می‌سوزاند (که بوی خوش در فضا پراکنده شود).

نکته ادبی: ایهام بین عود (ساز) و عود (چوب خوشبو).

چو بر دستان زدی دست شکرریز به خواب اندر شدی مرغ شب آویز

وقتی دستانِ بخشنده (شکرریز) او بر ساز می‌نشست، حتی پرندگانِ شب‌زی نیز در خواب می‌رفتند (آرام می‌شدند).

نکته ادبی: شکرریز استعاره از نواختنِ نرم و شیرینِ موسیقی است.

بدانسان گوش بربط را بمالید کز آن مالش دل بر بط بنالید

چنان سیم‌های بربط را نوازش کرد (مالید) که گویی خودِ ساز از شدتِ حزن و زیبایی می‌نالید.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به ساز.

چو بر زخمه فکند ابرشیم ساز در آورد آفرینش را به آواز

وقتی با زخمه بر تارهای ابریشمین نواخت، تمام آفرینش را به آواز و تحسین واداشت.

نکته ادبی: زخمه ابریشم کنایه از تارهای ساز است.

نکیسا نام مردی بود چنگی ندیمی خاص امیری سخت سنگی

مردی چنگ‌نواز به نام نکیسا بود؛ ندیمی خاص که در نوازندگی بسیار جدی و استاد بود.

نکته ادبی: سنگ به معنای سنگین و متین است.

کز او خوشگوتری در لحن آواز ندید این چنگ پشت ارغنون ساز

در تمامِ تاریخِ موسیقی، کسی خوش‌صدا‌تر و ماهرتر از او در نواختنِ چنگ و ارغنون نیامده است.

نکته ادبی: ارغنون از سازهای باستانی بزرگ و پیچیده است.

ز رود آواز موزون او برآورد غنا را رسم تقطیع او درآورد

او از سازش آوازهایی موزون برمی‌آورد و قواعد جدیدی برای تقطیع و خواندنِ نغمات وضع کرد.

نکته ادبی: تقطیع اصطلاحی در موسیقی و عروض برای بخش‌بندی صدا و کلام است.

نواهائی چنان چالاک می زد که مرغ از درد پر بر خاک می زد

آن‌چنان نغمه‌های ماهرانه‌ای می‌نواخت که از شدتِ سوز و گدازِ آن، پرنده‌ی جانِ شنونده از درد بر خاک می‌افتاد.

نکته ادبی: استفاده از 'چالاک' به معنای ماهر و تردست در موسیقی است.

چنان بر ساختی الحان موزون که زهره چرخ میزد گرد گردون

آهنگ‌های متوازن و دل‌نشینی ساخت که از شور و هیجان آن، سیاره‌ی زهره (نماد موسیقی در نجوم قدیم) در آسمان به رقص درآمد.

نکته ادبی: زهره در ادب فارسی نمادِ طرب و موسیقی است.

جز او کافزون شمرد از زهره خود را ندادی یاریی کس باربد را

جز باربد که خود را در هنر موسیقی از زهره نیز برتر می‌دانست، هیچ‌کس توانِ همراهی و برابری با او را نداشت.

نکته ادبی: تکیه بر اعتماد به نفس هنری باربد در مقام استادِ بی‌رقیب.

در آن مجلس که عیش آغاز کردند به یک جا چنگ و بربط ساز کردند

در آن مجلسی که بساط عیش و نوش آغاز شد، نوازندگان، سازهای چنگ و بربط خود را برای اجرا آماده کردند.

نکته ادبی: بافتارِ تاریخیِ مجلس بزم در دورانِ ساسانی.

نوای هر دو ساز از بربط و چنگ بهم در ساخته چون بوی با رنگ

نوای چنگ و بربط چنان با هم هماهنگ و درآمیخته بود که گویی رنگ و بو با هم یکی شده باشند (کنایه از کمالِ هماهنگی).

نکته ادبی: تشبیه به هم‌آمیزیِ رنگ و بو برای نشان دادنِ وحدتِ نغمه‌ها.

ترنمشان خمار از گوش می برد یکی دل داد و دیگر هوش می برد

آهنگ‌های آنان خستگی و کرختی را از گوش‌ها می‌زدود؛ یکی قلب‌ها را به خود جذب می‌کرد و دیگری عقل از سرِ شنونده می‌ربود.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ دوگانه‌ی موسیقی بر دل و خرد.

به ناله سینه را سوراخ کردند غلامان را به شه گستاخ کردند

از شدتِ ناله‌های جانسوزِ موسیقی، دل‌ها سوراخ و بی‌تاب شد و همین حال و هوا، غلامان را به گستاخی و خروج از مجلس واداشت.

نکته ادبی: سوراخ شدنِ سینه کنایه از نفوذِ عمیقِ اندوهِ موسیقی در جان است.

ملک فرمود تا یکسر غلامان برون رفتند چون کبک خرامان

پادشاه دستور داد تا همه‌ی غلامان از مجلس خارج شوند و آنان نیز با خرامیدن و آرامش، مجلس را ترک کردند.

نکته ادبی: کبک خرامان، تشبیهی رایج برای توصیفِ راه رفتن با وقار و زیبایی.

مغنی ماند و شاهنشاه و شاپور شدند آن دیگران از بارگه دور

جز شاهنشاه، شاپور و موسیقیدان (مغنی)، کسی در مجلس باقی نماند و دیگران از آن‌جا دور شدند.

نکته ادبی: تغییرِ فضا از عمومی به خصوصی برای تمرکزِ بیشتر.

ستای باربد دستان همی زد به هشیاری ره مستان همی زد

باربد که در ستایش شاه می‌نواخت، با اینکه خود هوشیار بود، طوری می‌نواخت که گویی در حالِ مستی است و راهی برای بیانِ احوالِ دل می‌جوید.

نکته ادبی: دستان در اینجا به معنای مقامِ موسیقایی و لحنِ عاشقانه است.

نکیسا چنگ را خوش کرده آغاز فکنده ارغنون را زخمه بر ساز

نکیسا نیز شروع به نواختنِ چنگ کرد و با زخمه زدن، سازِ ارغنون را به شور و نوا آورد.

نکته ادبی: ارغنون از سازهای قدیمی و باشکوه.

ملک بر هر دو جان انداز کرده در گنج و در دل باز کرده

پادشاه که شیفته‌ی نوای آنان شده بود، هم درِ گنجینه‌های مادی و هم درِ گنجینه‌ی دلش را به روی آنان گشود.

نکته ادبی: کنایه از جود و سخاوتِ شاهانه تحتِ تأثیرِ موسیقی.

چو زین خرگاه گردان دور شد شاه بر آمد چون رخ خرگاهیان ماه

وقتی شاه از آن مجلسِ موسیقی دور شد، گویی ماه از میانِ چادرها بیرون آمد و درخشید.

نکته ادبی: استعاره‌ی رخ خرگاهیان به ماه، نشانگرِ حضورِ شیرین یا بانویِ محفل است.

بگرد خرگه آن چشمه نور طوافی کرد چون پروانه شاپور

شاپور همانند پروانه‌ای بر گردِ پادشاه که چون چشمه‌ی نور بود، طواف می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه شاپور به پروانه، نشانگرِ ارادت و اشتیاقِ او به شاه است.

ز گنج پرده گفت آن هاتف جان کز این مطرب یکی را سوی من خوان

صدایی از جانبِ پرده‌ی غیب به گوش رسید که از میانِ این نوازندگان، یکی را نزدِ من بفرست.

نکته ادبی: هاتفِ جان استعاره از ندای درونی یا صدایِ محبوبِ پشتِ پرده است.

بدین درگه نشانش ساز در چنگ که تا بر سوز من بردارد آهنگ

او را به این درگاه بیاور تا با چنگِ خود، آهنگی از سوزِ دلِ من بنوازد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ موسیقی به عنوانِ زبانی برای انتقالِ دردِ درون.

به حسب حال من پیش آورد ساز بگوید آنچه من گویم بدو باز

تا با توجه به حال و هوایِ من، سازش را کوک کند و آنچه من می‌گویم، او با زبانِ موسیقی بازگو کند.

نکته ادبی: در اینجا موسیقی به عنوانِ وسیله‌ی ارتباطی میانِ دو دلِ عاشق عمل می‌کند.

نکیسا را بر آن در برد شاپور نشاندش یک دو گام از پیشگه دور

شاپور، نکیسا را به آن درگاه برد و کمی دورتر از جایگاهِ ویژه نشاند.

نکته ادبی: اشاره به آدابِ حضور و فاصله در دربار.

کز این خرگاه محرم دیده بر دوز سماع خرگهی از وی در آموز

تا از پشتِ پرده، محرمِ اسرار شود و شیوه‌ی نواختنِ این مقامِ خاص را از او بیاموزد.

نکته ادبی: سماعِ خرگهی نوعی مقام یا سبکِ موسیقی در آن عصر بوده است.

نوا بر طرز این خرگاه میزن رهی کو گویدت آن راه میزن

مطابقِ حال و هوایِ این مکان، نوایی ساز کن و هر راهی که به تو می‌گویند، بنواز.

نکته ادبی: تکرارِ 'راه' به معنای مقامِ موسیقایی.

از این سو باربد چون بلبل مست ز دیگر سو نکیسا چنگ در دست

از یک سو باربد همچون بلبلی مست نغمه‌سرایی می‌کرد و از سوی دیگر نکیسا چنگ در دست داشت.

نکته ادبی: تشبیه باربد به بلبل که نمادِ خوش‌خوانی و عاشقی است.

فروغ شمعهای عنبر آلود بهشتی بود از آتش باغی از دود

نور شمع‌های معطر به عنبر، فضایی بهشتی ایجاد کرده بود که دودِ آن، همچون باغی در میانِ آتش به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: تضادِ آتش و باغ (دود) تصویری خیال‌انگیز و هنری خلق کرده است.

نوا بازی کنان در پرده تنگ غزل گیسوکشان در دامن چنگ

نغمه‌ها در پرده‌های موسیقی پنهان بودند و غزل‌ها همچون گیسوان، در دامنِ چنگ گرفتار بودند.

نکته ادبی: استعاره‌ی گیسو برای نغمه‌های پرپیچ‌وخمِ موسیقی.

به گوش چنگ در ابریشم ساز فکنده حلقه های محرم آواز

بر گوشی‌هایِ ساز (چنگ)، حلقه‌هایی از ابریشمِ ساز افکنده شده بود که گویی محرمِ اسرارِ آواز بودند.

نکته ادبی: توصیف دقیقِ اجزایِ سازِ چنگ.

ملک دل داده تا مطرب چه سازد کدامین راه و دستان را نوازد

پادشاه سراپا گوش بود تا ببیند نوازنده چه آهنگی می‌سازد و کدام مقام و لحن را برای او می‌نوازد.

نکته ادبی: دل دادن کنایه از توجهِ کامل و تمرکز است.

نگار خرگهی با مطرب خویش غم دل گفت کاین برگو میندیش

آن نگارِ پشتِ پرده (شیرین)، غمِ دلش را به مطرب گفت تا آن را بدون هیچ ترس و تردیدی برای شاه بازگو کند.

نکته ادبی: نگارِ خرگهی، استعاره‌ای برای بانوی محبوبِ پنهان در پرده است.