خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۷۸ - بازگشتن خسرو از قصر شیرین

نظامی
شباهنگام کاهوی ختن گرد ز ناف مشک خود خود را رسن کرد
هزار آهو بره لبها پر از شیر بر این سبزه شدند آرامگه گیر
ملک چون آهوی نافه دریده عتاب یار آهو چشم دیده
ز هر سو قطره های برف و باران شده بارنده چون ابر بهاران
ز هیبت کوه چون گل می گدازید ز برف ارزیز بر دل می گدازید
به زیر خسرو از برف درم ریز نقاب نقره بسته خنگ شبدیز
زبانش موی شد وز هیچ روئی به مشگین موی در نگرفت موئی
بسی نالید تا رحمت کند یار به صد فرصت نشد یک نکته بر کار
نفیرش گرچه هر دم تیزتر بود جوابش هر زمان خونریزتر بود
چو پاسی از شب دیجور بگذشت از آن در شاه دل رنجور بگذشت
فرس می راند چون بیمار خیزان ز دیده بر فرس خوناب ریزان
سر از پس مانده میشد با دل ریش رهی بی خویشتن بگرفته در پیش
نه پای آنکه راند اسب را تیز نه دست آن که برد پای شبدیز
سرشک و آه راه ره توشه بسته ز مروارید بر گل خوشه بسته
درین حسرت که آوخ گر درین راه پدیدار آمدی یا کوه یا چاه
مگر بودی درنگم را بهانه بماندی رختم این جا جاوادانه
گهی می زد ز تندی دست بر دست گهی دستارچه بر دیده می بست
چو آمد سوی لشکرگاه نومید دلش می سوخت از گرمی چو خورشید
درید ابر سیاه از سبز گلشن بر آمد ماهتابی سخت روشن
شهنشه نوبتی بر چرخ پیوست کنار نوبتی را شقه بر بست
نه از دل در جهان نظاره می کرد بجای جامه دل را پاره می کرد
به آسایش نمودن سر نمی داشت سر از زانوی حسرت برنمی داشت
ندیم و حاجب و جاندار و دستور همه رفتند و خسرو ماند و شاپور
به صنعت هر دم آن استاد نقاش بر او نقش طرب بستی که خوش باش
زدی بر آتش سوزان او آب به رویش در بخندیدی چو مهتاب
دلش دادی که شیرین مهربانست بدین تلخی مبین کش در زبانست
اگر شیرین سر پیکار دارد رطب دانی که سر با خار دارد
مکن سودا که شیرین خشم ریزد ز شیرینی بجز صفرا چه خیزد
مرنج از گرمی شیرین رنجور که شیرینی به گرمی هست مشهور
ملک چون جای خالی دید از اغیار شکایت کرد با شاپور بسیار
که دیدی تا چه رفت امروز با من چه کرد آن شوخ عالم سوز با من
چه بی شرمی نمود آن ناخدا ترس چو زن گفتی کجا شرم و کجا ترس
کله چون نارون پیشش نهادم به استغفار چون سرو ایستادم
تبر بر نارون گستاخ میزد به دهره سرو بن را شاخ میزد
نه زان سرما نوازش گرم گشتش نه دل زان سخت روئی نرم گشتش
زبانش سر بسر تیر و تبر بود یکایک عذرش از جرمش بتر بود
بلی تیزی نماید یار با یار نه تا این حد که باشد خار با خار
ز تیزی نیز من دارم نشانی مرا در کالبد هم هست جانی
اگر هاروت بابل شد جمالش و گر سر بابل هندوست خالش
ز بس سردی که چون یخ شد سرشتم فسون هر دو را بر یخ نوشتم
غمش را کز شکیبائی فزونست من غمخواره می دانم که چونست
سرشت طفل بد را دایه داند بد همسایه را همسایه داند
مرا او دشمنی آمد نهانی نهفته کین و ظاهر مهربانی
چه خواهش کان نکردم دوش با او نپذرفت و جدا شد هوش با او
سخنهای خوش از هر رسم و راهی بگفتم سالی و نشنید ماهی
شب آمد روشنائی هم نبخشید شکست و مومیائی هم نبخشید
اگر چه وصل شیرین بی نمک نیست وزو شیرین تری زیر فلک نیست
مرا پیوند او خواری نیرزد نمک خوردن جگرخواری نیرزد
به زیر پای پیلان در شدن پست به از پیش خسیسان داشتن دست
به آب اندر شدن غرفه چو ماهی از آن به کز وزغ زنهار خواهی
به ناخن سنگ بر کندن ز کهسار به از حاجت به نزد ناسزاوار
همه کس در در آب پاک یابد کسی کو خاک جوید خاک یابد
چرا در سنگ ریزه کان کنم کان چه بی روغن چراغی جان کنم جان
چه باید ملک جان دادن به شوخی که بنشیند کلاغش بر کلوخی
مرا چون من کسی باید به ناموس که باشد همسر طاوس طاوس
نخستین خاک را بوسید شاپور پس آنگه زد بر آتش آب کافور
کز این تندی نباید تیز بودن جوانمردیست عذرانگیز بودن
ستیز عاشقان چون برق باشد میان ناز و وحشت فرق باشد
اگر گرمست شیرین هست معذور که شیرینی به گرمی هست مشهور
نه شیرین خود همه خرما دهانی ندارد لقمه بی استخوانی
گرت سر گردد از صفرای شیرین ز سر بیرون مکن سودای شیرین
مگر شیرین از آن صفرا خبر داشت که چندان سر که در زیر شکر داشت
چو شیرینی و ترشی هست در کار از این صفرا و سودا دست مگذار
عجب ناید ز خوبان زود سیری چنانک از سگ سگی وز شیر شیری
شبه با در بود عادت چنین است کلید گنج زرین آهنین است
به جور از نیکوان نتوان بریدن بباید ناز معشوقان کشیدن
همه خوبان چنین باشند بدخوی عروسی کی بود بیرنگ و بی بوی
کدامین گل بود بی زحمت خار کدامین خط بود بی زخم پرگار
ز خوبان توسنی رسم قدیمست چو مار آبی بود زخمش سلیمست
رهائی خواهی از سیلاب اندوه قدم بر جای باید بود چون کوه
گر از هر باد چون کاهی بلرزی اگر کوهی شوی کاهی نیرزی
به ار کامت به ناکامی برآید که بوی عنبر از خامی برآید
بر آن مه ترکتازی کرد نتوان که بر مه دست یازی کرد نتوان
زنست آخر در اندر بند و مشتاب که از روزن فرود آید چو مهتاب
مگر ماه و زن از یک فن در آیند که چون دربندی از روزن در آیند
چه پنداری که او زین غصه دورست نه دورست او ولی دانم صبورست
گر از کوه جفا سنگی در افتد ترا بر سایه او را بر سر افتد
و گر خاری ز وحشت حاصل آید ترا بر دامن او را بر دل آید
یک امشب ار صبوری کرد باید شب آبستن بود تا خود چه زاید
ندارد جاودان طالع یکی خوی نماند آب دایم در یکی جوی
همه ساله نباشد کامکاری گهی باشد عزیزی گاه خواری
بهر نازی که بر دولت کند بخت نباید دولتی را داشتن سخت
کجا پرگار گردش ساز گردد به گردش گاه اول باز گردد
هر آن رایض که او توسن کند رام کند آهستگی با کره خام
به صبرش عاقبت جائی رساند که بروی هر که را خواهد نشاند
به صبر از بند گردد مرد رسته که صبر آمد کلید کار بسته
گشاید بند چون دشوار گردد بخندد صبح چون شب تار گردد
امیدم هست کاین سختی سرآید مراد شه بدین زودی برآید
بدین وعده ملک را شاد می کرد خرابی را به رفق آباد می کرد
ز دولت بر رخ شه خال میزد چو اختر می گذشت او فال میزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این بخش از منظومه، خسرو پس از دیدارِ ناکام و تلخ با شیرین، در میان سرمای گزنده و شبِ دیجور، با دلی آکنده از رنج و غروری جریحه‌دار به اردوگاه خود بازمی‌گردد. او که در مقام پادشاه، قدرت مطلق است، در برابرِ بی‌مهریِ شیرین، احساسِ ناتوانیِ عمیقی می‌کند و درگیریِ درونیِ او میانِ عشق و کرامتِ انسانی به اوج می‌رسد.

گفتگویِ میان خسرو و شاپور، نمایی از تقابلِ خشم و تدبیر است؛ جایی که شاپور می‌کوشد با حکمت و صبوری، آتشِ خشمِ خسرو را فرونشاند و او را به مدارایِ عاشقانه دعوت کند، اما خسرو در اوجِ نومیدی، گمان می‌برد که شیرین با او دشمنیِ نهانی دارد و به دنبالِ راهی برای رهایی از این عشقِ زجرآور است، هرچند که در نهایت در چنبره‌یِ محبتِ او گرفتار مانده است.

معنای روان

شباهنگام کاهوی ختن گرد ز ناف مشک خود خود را رسن کرد

در تاریکیِ شب که سیاهی‌اش مانند مشکِ ختن است، خسرو نیز همچون آهویی که در بندِ نافه‌یِ مشکِ خویش گرفتار می‌شود، در بندِ عشقِ خود اسیر شد.

هزار آهو بره لبها پر از شیر بر این سبزه شدند آرامگه گیر

هزاران آهو که لب‌هایشان از شیر تازه پُر بود، در این سبزه زار به آرامش و استراحت پرداختند.

ملک چون آهوی نافه دریده عتاب یار آهو چشم دیده

پادشاه (خسرو) در حالی که نافه (مشک)ِ عشقش دریده و رازِ دلش آشکار شده بود، با بی‌مهری و عتابِ آن یارِ آهو‌چشم روبرو شد.

ز هر سو قطره های برف و باران شده بارنده چون ابر بهاران

از هر طرف قطره‌های برف و باران می‌بارید و هوا مانندِ ابرهایِ بهاری، شدید و پُر بارش شده بود.

ز هیبت کوه چون گل می گدازید ز برف ارزیز بر دل می گدازید

از شدتِ هیبتِ سرمایِ کوهستان، دلِ خسرو همچون گل نرم و گداخته می‌شد و برفِ سرد، گویی بر دلِ او حرارتی از جنسِ گدازه می‌افکند.

به زیر خسرو از برف درم ریز نقاب نقره بسته خنگ شبدیز

خسرو سوار بر اسبِ سیاهش (شبدیز) بود که بر آن برف می‌بارید و اسب گویی نقابی از نقره بر چهره داشت.

زبانش موی شد وز هیچ روئی به مشگین موی در نگرفت موئی

زبانش از شدتِ اندوه گره خورد و ساکت شد، و در میانِ این موهایِ مشکینِ شب، هیچ راهِ چاره‌ای نیافت.

بسی نالید تا رحمت کند یار به صد فرصت نشد یک نکته بر کار

بسیار ناله کرد تا شاید معشوق بر او رحم کند، اما با وجود تلاش‌هایِ بسیار، هیچ نتیجه‌ای نگرفت.

نفیرش گرچه هر دم تیزتر بود جوابش هر زمان خونریزتر بود

فریاد و ناله‌اش اگرچه هر لحظه بلندتر و سوزناک‌تر می‌شد، اما پاسخِ معشوق هر بار تلخ‌تر و دردناک‌تر بود.

چو پاسی از شب دیجور بگذشت از آن در شاه دل رنجور بگذشت

وقتی بخشی از شبِ تاریک گذشت، خسرو با دلی رنجور و آزرده از آن در (خانه شیرین) دور شد.

فرس می راند چون بیمار خیزان ز دیده بر فرس خوناب ریزان

خسرو اسب می‌راند، در حالی که از ناتوانی همچون بیماری لرزان بود و از چشمانش خونابِ اشک بر چهره و اسب می‌ریخت.

سر از پس مانده میشد با دل ریش رهی بی خویشتن بگرفته در پیش

در حالی که دلی زخمی داشت، سرش از شدتِ اندوه پایین افتاده بود و بی‌اختیار راه را در پیش گرفته بود.

نه پای آنکه راند اسب را تیز نه دست آن که برد پای شبدیز

نه توانِ آن را داشت که اسب را تند براند و نه رمقی در دست داشت که افسارِ اسب (شبدیز) را هدایت کند.

سرشک و آه راه ره توشه بسته ز مروارید بر گل خوشه بسته

اشک و آه، توشه‌یِ راهِ او شده بود و مرواریدِ اشک‌هایش بر رخسارِ گلگونش خوشه بسته بود.

درین حسرت که آوخ گر درین راه پدیدار آمدی یا کوه یا چاه

در این حسرت بود که ای کاش در این مسیر، راهی یا بن‌بستی (چاهی) پدیدار می‌شد تا او را متوقف کند.

مگر بودی درنگم را بهانه بماندی رختم این جا جاوادانه

تا شاید بهانه‌ای برای درنگِ بیشتر پیدا می‌کرد و می‌توانست برای همیشه در آنجا بماند.

گهی می زد ز تندی دست بر دست گهی دستارچه بر دیده می بست

گاهی از شدتِ تندی و خشمِ درونی دستانش را به هم می‌کوفت و گاهی دستمالی بر چشمانِ گریانش می‌بست.

چو آمد سوی لشکرگاه نومید دلش می سوخت از گرمی چو خورشید

وقتی ناامید به سمتِ اردوگاه برگشت، دلش از گرمیِ عشق و اندوه همچون خورشید می‌سوخت.

درید ابر سیاه از سبز گلشن بر آمد ماهتابی سخت روشن

ابرِ سیاه کنار رفت و ماهتابی بسیار روشن از میانِ آن پدیدار شد.

شهنشه نوبتی بر چرخ پیوست کنار نوبتی را شقه بر بست

شاه، ساز و کارِ طبلِ نوبتی را به حرکت درآورد و کنارِ آن طبل، جامهٔ عزا (شقه) بر تن کرد.

نه از دل در جهان نظاره می کرد بجای جامه دل را پاره می کرد

از شدتِ اندوه، به جهان و اطرافش نگاه نمی‌کرد و به جایِ دریدنِ جامه، دلِ خویش را پاره پاره می‌کرد.

به آسایش نمودن سر نمی داشت سر از زانوی حسرت برنمی داشت

اصلاً به فکرِ استراحت نبود و سرش را از رویِ زانویِ غم و حسرت بلند نمی‌کرد.

ندیم و حاجب و جاندار و دستور همه رفتند و خسرو ماند و شاپور

ندیمان و نگهبانان و درباریان همه رفتند و تنها خسرو و شاپور باقی ماندند.

به صنعت هر دم آن استاد نقاش بر او نقش طرب بستی که خوش باش

شاپور که در دلبری استاد بود، مدام با سخنانش سعی می‌کرد خسرو را به شادی و خوش‌باشی دعوت کند.

زدی بر آتش سوزان او آب به رویش در بخندیدی چو مهتاب

او سعی می‌کرد با سخنانش بر آتشِ سوزانِ دلِ خسرو آب بریزد و با لبخندی مهتاب‌گونه به او دلداری دهد.

دلش دادی که شیرین مهربانست بدین تلخی مبین کش در زبانست

به او دلداری می‌داد که شیرین ذاتاً مهربان است و این تندیِ زبانش را نباید جدی گرفت.

اگر شیرین سر پیکار دارد رطب دانی که سر با خار دارد

اگر شیرین سرِ جنگ و ستیز دارد، بدان که رطبِ شیرین هم همیشه با خار (شاخه) همراه است.

مکن سودا که شیرین خشم ریزد ز شیرینی بجز صفرا چه خیزد

خشم مکن که شیرین از رویِ خشم سخن می‌گوید؛ از شیرینی و شهد هم گاهی تلخیِ صفرا برمی‌خیزد.

مرنج از گرمی شیرین رنجور که شیرینی به گرمی هست مشهور

از گرمیِ برخوردِ شیرین میازار، زیرا شیرین بودن و گرم بودن همیشه همراه و مشهورند.

ملک چون جای خالی دید از اغیار شکایت کرد با شاپور بسیار

وقتی خسرو دید که اطرافیان رفته‌اند، شکایت‌هایِ فراوانش را نزدِ شاپور بازگو کرد.

که دیدی تا چه رفت امروز با من چه کرد آن شوخ عالم سوز با من

که دیدی امروز چه بر سرِ من آورد و آن محبوبِ بی‌پروا با من چه کرد؟

چه بی شرمی نمود آن ناخدا ترس چو زن گفتی کجا شرم و کجا ترس

چه بی‌شرمی‌ای از خود نشان داد؛ گویی زن است و شرم و حیا برایش معنایی ندارد.

کله چون نارون پیشش نهادم به استغفار چون سرو ایستادم

کلاهِ شاهی‌ام را مانند درختی در برابرش نهادم و مانندِ سرو در برابرش به تواضع و استغفار ایستادم.

تبر بر نارون گستاخ میزد به دهره سرو بن را شاخ میزد

اما او با گستاخی تبرِ بی‌مهری را بر درختِ وجودِ من می‌زد و با بی‌اعتنایی، شاخه‌هایِ سروِ وجودم را می‌شکست.

نه زان سرما نوازش گرم گشتش نه دل زان سخت روئی نرم گشتش

نه سرمایِ رفتارم باعثِ نوازشِ او شد و نه دلِ سنگش از نرمیِ رفتارِ من نرم شد.

زبانش سر بسر تیر و تبر بود یکایک عذرش از جرمش بتر بود

زبانِ او سراسر تیر و تبرِ زخم‌زننده بود و عذرهایی که می‌آورد از جرمش بدتر بود.

بلی تیزی نماید یار با یار نه تا این حد که باشد خار با خار

درست است که یار گاهی با یار تندی می‌کند، اما نه تا این حد که رابطه‌شان خاردار و آزاردهنده باشد.

ز تیزی نیز من دارم نشانی مرا در کالبد هم هست جانی

من هم از تندی و غیرت نشانی دارم و من نیز در این کالبد، جان و احساسی دارم.

اگر هاروت بابل شد جمالش و گر سر بابل هندوست خالش

اگر زیبایی‌اش مانندِ هاروتِ بابل افسون‌گر است و اگر خالِ هندویش مانندِ ساحرانِ بابل است (مرا اسیر کرده)،

ز بس سردی که چون یخ شد سرشتم فسون هر دو را بر یخ نوشتم

از شدتِ سردیِ رفتارِ او که وجودم را یخ‌زده کرد، دیگر تمامِ فسون‌ها و وعده‌هایش را بر یخ نوشتم (که بی‌اعتبار است).

غمش را کز شکیبائی فزونست من غمخواره می دانم که چونست

من که غمخوارِ او هستم، بهتر از هر کسی می‌دانم که غمِ او از حدِ شکیبایی فراتر رفته است.

سرشت طفل بد را دایه داند بد همسایه را همسایه داند

همان‌طور که دایه اخلاقِ طفلِ بدخلق را می‌شناسد و همسایه اخلاقِ همسایه‌یِ بد را می‌داند، من هم ذاتِ او را شناخته‌ام.

مرا او دشمنی آمد نهانی نهفته کین و ظاهر مهربانی

او در باطن دشمنِ پنهانیِ من است، هرچند که در ظاهر مهربانی می‌کند.

چه خواهش کان نکردم دوش با او نپذرفت و جدا شد هوش با او

چه خواهش‌ها که دیشب از او نکردم، اما نپذیرفت و عقل و هوشش را از من جدا کرد.

سخنهای خوش از هر رسم و راهی بگفتم سالی و نشنید ماهی

سخن‌هایِ عاشقانه و زیبا را یک سال گفتم، اما حتی یک ماه هم نشنید.

شب آمد روشنائی هم نبخشید شکست و مومیائی هم نبخشید

شب آمد و روشنایی‌اش را از من دریغ کرد؛ مرا شکست و مرهمی بر دلم نگذاشت.

اگر چه وصل شیرین بی نمک نیست وزو شیرین تری زیر فلک نیست

اگرچه وصلِ شیرین بدونِ نمک (مزه/صفا) نیست و در این دنیا کسی شیرین‌تر از او نیست،

مرا پیوند او خواری نیرزد نمک خوردن جگرخواری نیرزد

اما پیوند با او به قیمتِ خوار شدنِ من نمی‌ارزد؛ نمک خوردن به بهایِ جگرخواریِ بعدش نمی‌ارزد.

به زیر پای پیلان در شدن پست به از پیش خسیسان داشتن دست

پایمال شدن زیرِ پایِ فیلان، بهتر از این است که دستِ نیاز به سویِ انسان‌هایِ پست و خسیس دراز کنی.

به آب اندر شدن غرفه چو ماهی از آن به کز وزغ زنهار خواهی

در آب غرق شدن و غوطه‌ور بودن مانندِ ماهی، بهتر از این است که از شخصی پست و فرومایه (وزغ) طلبِ یاری کنی.

به ناخن سنگ بر کندن ز کهسار به از حاجت به نزد ناسزاوار

کندنِ سنگ از کوه با ناخن، بهتر از آن است که برای برآوردنِ نیاز خویش، نزدِ شخصِ بی‌ارزش و نالایق دست دراز کنی.

نکته ادبی: اشاره به عزت نفس و پرهیز از ذلت در برابر افراد فرومایه.

همه کس در در آب پاک یابد کسی کو خاک جوید خاک یابد

هرکس به دنبال آبِ پاک می‌رود، آن را می‌یابد؛ اما کسی که در پیِ ناپاکی و خاک‌بازی است، جز خاک و آلودگی نصیبی نمی‌برد.

نکته ادبی: استعاره از تأثیر نیتِ انسان بر سرنوشتِ او.

چرا در سنگ ریزه کان کنم کان چه بی روغن چراغی جان کنم جان

چرا باید برای تکه سنگی ناچیز، به دنبالِ معدنِ جواهر بگردم؟ چرا باید چراغی که روغن ندارد را با جان کندن روشن نگه دارم؟

نکته ادبی: استعاره از اتلاف وقت و انرژی برای امور بیهوده و بی‌حاصل.

چه باید ملک جان دادن به شوخی که بنشیند کلاغش بر کلوخی

چه لزومی دارد که وجودِ ارزشمندِ خود را به خاطرِ معشوقی بی‌ارزش و بی‌قدر که شایستگی‌اش اندک است، فدا کنی؟

نکته ادبی: کنایه از کلاغ و کلوخ به نشانه بی‌ارزشیِ معشوقِ دون‌مایه.

مرا چون من کسی باید به ناموس که باشد همسر طاوس طاوس

من در شأنِ خود می‌بینم که کسی همتایِ من باشد؛ همان‌طور که طاووس تنها شایسته هم‌نشینی با طاووس است.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ کفویت و هم‌ترازی در عشق و دوستی.

نخستین خاک را بوسید شاپور پس آنگه زد بر آتش آب کافور

شاپور ابتدا خاک را به احترام بوسید و سپس، برای خاموش کردنِ آتشِ خشم، از آبِ کافور استفاده کرد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ شاپور و استفاده از کافور برای فرونشاندنِ گرمی و تندی.

کز این تندی نباید تیز بودن جوانمردیست عذرانگیز بودن

از این تندی و عصبانیت نباید آتشِ خشم را شعله‌ور کرد؛ چرا که نشانه جوانمردی، عذرپذیری و گذشت است.

نکته ادبی: تاکید بر صفتِ جوانمردی در برابرِ پرخاشگری.

ستیز عاشقان چون برق باشد میان ناز و وحشت فرق باشد

کشمکش‌های میانِ عاشقان، مثلِ جرقه و برق است و باید میانِ ناز کردن و هراسِ معشوق تفاوت قائل شد.

نکته ادبی: اشاره به ظرافت‌های رفتاری در روابط عاشقانه.

اگر گرمست شیرین هست معذور که شیرینی به گرمی هست مشهور

اگر شیرین رفتاری تند دارد، بر او خرده مگیر؛ چرا که شیرینی و تندی با هم عجین شده‌اند.

نکته ادبی: توجیهِ تندیِ معشوق بر اساسِ مزاجِ او.

نه شیرین خود همه خرما دهانی ندارد لقمه بی استخوانی

هر شیرینی هم بی‌خطر نیست و لقمه‌ای که بخوری، ممکن است استخوانی داشته باشد که به گلویت آسیب بزند.

نکته ادبی: اشاره به وجودِ رنج در کنارِ لذت و مصلحت.

گرت سر گردد از صفرای شیرین ز سر بیرون مکن سودای شیرین

اگر از خشم و صفراوی‌مزاجیِ شیرین، سرت درد گرفته است، باز هم عشق و فکرِ او را از سر بیرون نکن.

نکته ادبی: توصیه به تحملِ معشوق با وجودِ دشواری‌هایش.

مگر شیرین از آن صفرا خبر داشت که چندان سر که در زیر شکر داشت

شاید شیرین می‌دانست که این تندی و خشم، چه باطنی دارد و در دلش چقدر علاقه نهفته است.

نکته ادبی: احتمالِ آگاهیِ معشوق از تأثیرِ رفتارِ خود بر عاشق.

چو شیرینی و ترشی هست در کار از این صفرا و سودا دست مگذار

چون در این مسیر، هم شیرینی هست و هم تلخی، نباید از این خشم و سودا که بخشی از عشق است، دلسرد شوی.

نکته ادبی: توصیه به تداومِ راه با پذیرشِ سختی‌ها.

عجب ناید ز خوبان زود سیری چنانک از سگ سگی وز شیر شیری

سیر شدنِ زودهنگامِ خوبان از عشق، عجیب نیست؛ همان‌طور که سگ ذاتِ سگی و شیر ذاتِ شیری دارد.

نکته ادبی: اشاره به ماهیتِ ثابت و ناپایدارِ برخی زیبارویان.

شبه با در بود عادت چنین است کلید گنج زرین آهنین است

رابطه بینِ شبه و دُر چنین است که باید برای دستیابی به گنجِ باارزش، کلیدِ آهنین و سختی را به کار بست.

نکته ادبی: تمثیلِ تلاشِ دشوار برای رسیدن به معشوقِ ارزشمند.

به جور از نیکوان نتوان بریدن بباید ناز معشوقان کشیدن

نمی‌توان با زور و ستیزه از خوبان دل برید؛ بلکه باید با صبوری، نازِ آنان را تحمل کرد.

نکته ادبی: توصیه به مدارا در برابرِ نازِ معشوق.

همه خوبان چنین باشند بدخوی عروسی کی بود بیرنگ و بی بوی

همه زیبارویان خویِ تندی دارند؛ مگر می‌شود بدونِ سختی و زحمت، به وصال رسید؟

نکته ادبی: اشاره به غیرممکن بودنِ وصالِ بدون رنج.

کدامین گل بود بی زحمت خار کدامین خط بود بی زخم پرگار

کدام گلی است که خار نداشته باشد؟ و کدام خطِ زیبایی است که از قلم (پرگار) زخم نخورده باشد؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای بیانِ وجودِ رنج در کنارِ زیبایی.

ز خوبان توسنی رسم قدیمست چو مار آبی بود زخمش سلیمست

سرکشی و دلبریِ خوبان، رسم قدیمی است؛ مانندِ مارِ آبی که اگرچه زخمش دردناک است، اما سمی مهلک ندارد.

نکته ادبی: توصیه به تحملِ سرکشیِ معشوق به عنوان بخشی از ماهیتش.

رهائی خواهی از سیلاب اندوه قدم بر جای باید بود چون کوه

اگر می‌خواهی از اندوه و سیلابِ مشکلات رها شوی، باید مانندِ کوه استوار و ثابت‌قدم باشی.

نکته ادبی: دعوت به ثبات‌قدم در برابرِ مشکلات.

گر از هر باد چون کاهی بلرزی اگر کوهی شوی کاهی نیرزی

اگر با هر بادی مانندِ کاه بلرزی، ارزشِ وجودی‌ات حتی به اندازه یک کاه هم نیست، چه رسد به اینکه کوه باشی.

نکته ادبی: نکوهشِ تزلزل و ناپایداری در برابرِ مشکلات.

به ار کامت به ناکامی برآید که بوی عنبر از خامی برآید

بهتر است که خواسته‌ات با ناکامی برآید، تا اینکه بوی خوشِ عنبر از ماده‌ای خام و نپخته به مشام برسد.

نکته ادبی: اهمیتِ صبر در رسیدن به نتیجه‌ی مطلوب.

بر آن مه ترکتازی کرد نتوان که بر مه دست یازی کرد نتوان

بر آن زیبارویِ ماه‎‌چهره نمی‌توان تاخت و به او ستم کرد، چرا که دستِ هیچ‌کس به ماه نمی‌رسد.

نکته ادبی: استعاره از مقامِ بلند و دست‌نیافتنیِ معشوق.

زنست آخر در اندر بند و مشتاب که از روزن فرود آید چو مهتاب

او زن است و در پرده، پس شتاب نکن؛ چرا که همان‌طور که ماه از روزن به خانه می‌تابد، او نیز پدیدار خواهد شد.

نکته ادبی: توصیه به صبوری در انتظارِ دیدنِ معشوق.

مگر ماه و زن از یک فن در آیند که چون دربندی از روزن در آیند

شاید ماه و زن از یک جنس باشند که وقتی درها به رویشان بسته می‌شود، از روزنِ باریک نمایان می‌شوند.

نکته ادبی: تشبیه زن به ماه در دور از دسترس بودن.

چه پنداری که او زین غصه دورست نه دورست او ولی دانم صبورست

گمان مبر که او از این غم و غصه دور است؛ او دردمند است اما صبر پیشه کرده است.

نکته ادبی: تأکید بر صبوریِ معشوق در نهان.

گر از کوه جفا سنگی در افتد ترا بر سایه او را بر سر افتد

اگر از کوهِ جفایِ تو سنگی به سمتِ او بیفتد، سنگ به سایه می‌خورد و او آسیب نمی‌بیند.

نکته ادبی: اغراق در کنایه از آسیب‌ناپذیریِ معشوق.

و گر خاری ز وحشت حاصل آید ترا بر دامن او را بر دل آید

اگر خارِ هراس و وحشتی پیدا شود، به دامنِ تو می‌نشیند و او از آن در امان می‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه رنج‌ها متوجهِ عاشق است نه معشوق.

یک امشب ار صبوری کرد باید شب آبستن بود تا خود چه زاید

اگر امشب را صبر کنی، شاید فردا گشایشی شود؛ شب آبستنِ حوادث است، باید دید چه می‌زاید.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ شب آبستنِ حوادث است.

ندارد جاودان طالع یکی خوی نماند آب دایم در یکی جوی

بختِ انسان همیشه بر یک مدار نیست؛ آبِ جوی هم همیشه در یک مسیر و وضعیت نمی‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداریِ روزگار.

همه ساله نباشد کامکاری گهی باشد عزیزی گاه خواری

همه عمر انسان در کامیابی و کامرانی نمی‌گذرد؛ گاهی عزیز است و گاهی خوار.

نکته ادبی: توصیه به پذیرشِ فراز و نشیبِ زندگی.

بهر نازی که بر دولت کند بخت نباید دولتی را داشتن سخت

برای هر ناز و افاده‌ای که بخت بر دولت می‌کند، نباید خیلی سخت گرفت و به آن چسبید.

نکته ادبی: توصیه به انعطاف در برابرِ تغییراتِ بخت.

کجا پرگار گردش ساز گردد به گردش گاه اول باز گردد

وقتی پرگارِ گردشِ روزگار به حرکت در می‌آید، دوباره به نقطه آغازین باز می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به دایره‌وار بودنِ گردشِ روزگار.

هر آن رایض که او توسن کند رام کند آهستگی با کره خام

هر مربیِ اسبی (رایض) که بخواهد اسبِ چموش را رام کند، با اسبِ جوان و خام، با آهستگی رفتار می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از لزومِ تدریج و مدارا در تربیت.

به صبرش عاقبت جائی رساند که بروی هر که را خواهد نشاند

با صبر می‌توان عاقبتِ کار را به جایی رساند که دلخواه است و هر کسی را که بخواهی، به مقصود می‌رسانی.

نکته ادبی: تأکید بر صبر به عنوانِ ابزارِ موفقیت.

به صبر از بند گردد مرد رسته که صبر آمد کلید کار بسته

انسان با صبر از بندِ مشکلات رها می‌شود، زیرا صبر کلیدِ تمامِ درهای بسته است.

نکته ادبی: تشبیه صبر به کلید.

گشاید بند چون دشوار گردد بخندد صبح چون شب تار گردد

وقتی کار دشوار شود، بندها گشوده می‌شود و همان‌طور که صبح بعد از شبِ تار می‌آید، شادی بعد از رنج فرا می‌رسد.

نکته ادبی: امیدواری به گشایشِ کارها.

امیدم هست کاین سختی سرآید مراد شه بدین زودی برآید

امیدوارم که این دورانِ سختی تمام شود و مرادِ پادشاه خیلی زود برآورده گردد.

نکته ادبی: بیانِ آرزویِ بهبودِ اوضاع.

بدین وعده ملک را شاد می کرد خرابی را به رفق آباد می کرد

پادشاه با این وعده‌ها دلخوش می‌شد و خرابی‌هایِ امور را با مدارا و رفق، آباد می‌کرد.

نکته ادبی: تأکید بر رفق و مدارا به عنوانِ ابزارِ حکومت.

ز دولت بر رخ شه خال میزد چو اختر می گذشت او فال میزد

از بختِ خوب، به چهره‌ی پادشاه خالِ زیبایی می‌زد و همچون ستاره‌ای که می‌گذرد، فالِ نیکی می‌گرفت.

نکته ادبی: اشاره به خوش‌یمنی و امید به آینده.