خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۷۵ - پاسخ دادن شیرین خسرو را

نظامی
به خدمت شمسه خوبان خلخ زمین را بوسه داد و داد پاسخ
که دایم شهریارا کامران باش به صاحب دولتی صاحبقران باش
مبادا بی تو هفت اقلیم را نور غبار چشم زخم از دولتت دور
هزارت حاجت از شاهی رواباد هزارت سال در شاهی بقاباد
کسی کو باده بر یادت کند نوش گر آنکس خود منم بادت در آغوش
بس است این زهر شکر گون فشاندن بر افسون خوانده ای افسانه خواندن
سخن های فسون آمیز گفتن حکایت های بادانگیز گفتن
به نخجیر آمدن با چتر زرین نهادن منتی بر قصر شیرین
نباشد پادشاهی را گزندی زدن بر مستمندی ریشخندی
به صید اندر سگی توفیر کردن به توفیر آهوئی نخجیر کردن
چو من گنجی که مهرم خاک نشکست به سردستی نیایم بر سر دست
تو زین بازیچه ها بسیار دانی وزین افسانها بسیار خوانی
خلاف آن شد که با من در نگیرد گل آرد بید لیکن برنگیرد
تو آن رودی که پایانت ندانم چو دریا راز پنهانت ندانم
من آن خانیچه ام کابم عیانست هر آنچم در دل آید بر زبانست
کسی در دل چو دریا کینه دارد که دندان چون صدف در سینه دارد
حریفی چرب شد شیرین بر این بام؟ کزین چربی و شیرینی شود رام؟
شکر گفتاریت را چون نیوشم که من خود شهد و شکر می فروشم
زبانی تیز می بینم دگر هیچ جگرسوزی و جز سوز جگر هیچ
سخن تا کی ز تاج و تخت گوئی نگوئی سخته اما سخت گوئی
سخن را تلخ گفتن تلخ رائیست که هر کس را درین غار اژدهائیست
سخن با تو نگویم تا نسنجم نسنجیده مگو تا من نرنجم
قرار کارها دیر اوفتد دیر که من آیینه بردارم تو شمشیر
سخن در نیک و بد دارد بسی روی میان نیک و بد باشد یکی موی
درین محمل کسی خوشدل نشیند که چشم زاغ پیش از پس ببیند
سر و سنگست نام و ننگ زنهار مزن بر آبگینه سنگ زنهار
سخن تا چند گوئی از سر دست همانا هم تو مستی هم سخن مست
سخن کان از دماغ هوشمند است گر از تحت الثری آید بلند است
سخنگو چون سخن بیخود نگوید اگر جز بد نگوید بد نگوید
سخن باید که با معیار باشد که پر گفتن خران را بار باشد
یکی زین صد که می گوئی رهی را نگوید مطربی لشگر گهی را
اگر گردی به درد سر کشیدن ز تو گفتن ز من یک یک شنیدن
گرت باید به یک پوشیده پیغام برآوردن توانی صد چنین کام
عروسی را چو من کردی حصاری پس از عالم عروسی چشم داری
ببین در اشک مروارید پوشم مکن بازی به مروارید گوشم
به آه عنبرینم بین که چونست که عقد عنبرینه ام پر ز خونست
لب چون نار دانم بین چه خرد است که نارم راز بستان دزد بر است
مگر بر فندق دستم زنی سنگ که عناب لبم دارد دلی تنگ
مبارک رویم اما در عماری مبارک بادم این پرهیزگاری
مکن گستاخی از چشمم بپرهیز که در هر غمزه دارد دشنه تیز
هر آن موئی که در زلفم نهفته است بر او ماری سیه چون قیر خفته است
ترا با من دم خوش در نگیرد به قندیل یخ آتش در نگیرد
به طمع این رسن در چه نیفتم به حرص این شکار از ره نیفتم
دلت بسیار گم می گردد از راه درو زنگی بباید بستن از آه
نبینی زنگ در هر کاروانی ز بهر پاس می دارد فغانی
سحر تا کاروان نارد شباهنگ نبندد هیچ مرغی در گلو زنگ
غلط رانی که زخمه ات مطلق افتاد بر ادهم می زدی بر ابلق افتاد
به هندوستان جنیبت می دواندی غلط شد ره به بابل باز ماندی
به دریا می شدی در شط نشستی به گل رغبت نمودی لاله بستی
به جان داروی شیرین ساز کردی ولی روزه به شکر باز کردی
ترا من یار و آنگه جز منت یار؟ ترا این کار و آنگه با منت کار؟
مکن چندین بر این غمخوار خواری که کردی پیش از این بسیار زاری
برو فرموش کن ده رانده ای را رها کن در دهی وامانده ای را
چو فرزندی پدر مادر ندیده یتیمانه به لقمه پروریده
چو غولی مانده در بیغوله گاهی که آنجا نگذرد موری به ماهی
ز تو کامی ندیده در زمانه شده تیر ملامت را نشانه
در این سنگم رها کن زار و بی زور دگر سنگی برونه تا شود گور
چو باشد زیر و بالا سنگ بر سنگ بپوشد گرچه باشد ننگ بر ننگ
همان پندارم ای دلدار دلسوز که افتادم ز شبدیز اولین روز
جوانمردی کن از من بار بردار گل افشانی بس از ره خار بردار
گل افشاندن غبار انگیختن چند نمک خوردن نمکدان ریختن چند
بس آن کز بهر تو بیچاره گشتم ز خان و مان خویش آواره گشتم
مرا آن روز شادی کرد بدرود که شیرین را رها کردی به شهرود
من مسکین که و شهر مداین چه شاید کردن (المقدور کاین)
ترا مثل تو باید سر بلندی چه برخیزد ز چون من مستمندی
چه آنجا کن کز او آبی برآید رگ آنجا زن کز او خونی گشاید
بنای دوستی بر باد دادی مگر کاکنون اساس نو نهادی
گلیم نو کز او گرمی نیاید کهن گردد کجا گرمی فزاید
درختی کز جوانی کوژ برخاست چو خشک و پیر گردد کی شود راست
قدم برداشتی و رنجه بودی کرم کردی خدواندی نمودی
ولیک امشب شب در ساختن نیست امید حجره وا پرداختن نیست
هنوز این زیربا در دیگ خامست هنوز اسباب حلوا ناتمام است
تو امشب بازگرد از حکمرانی به مستان کرد نتوان میهمانی
چو وقت آید که گردد پخته این کار توانم خواندنت مهمان دگربار
به عالم وقت هر چیزی پدید است در هر گنج را وقتی کلید است
نبینی مرغ چون بی وقت خواند بجای پرفشانی سر فشاند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه اشعار، تصویرگر یک مناظره ادیبانه و چالش‌برانگیز میان یک پادشاه مقتدر و زنی خردمند (شیرین) است که در آن، زن با تکیه بر عزت نفس، هوش سرشار و تسلط بر کلام، در برابر فریب‌های ظاهری و وعده‌های پرطمطراق پادشاه مقاومت می‌کند.

درون‌مایه اصلی اثر، تقابل میان قدرت مادی و سلاحِ سخن است؛ پادشاه می‌کوشد با استفاده از آرایه‌ها و سخنانِ ظاهر‌فریب، حریف را تسلیم کند، اما با زنی روبه‌رو می‌شود که با استفاده از کنایه‌ها و تمثیل‌های تیز، این نیرنگ‌ها را بازپس می‌زند و بر صیانت از حریمِ خویش تأکید می‌ورزد.

شاعر در این قطعات، به دنبال تبیین این حقیقت است که ارزشِ واقعی در گفتارِ سنجیده و عفتِ کلام نهفته است و کسی که حقیقتِ وجودیِ خود را حفظ کرده باشد، به‌آسانی با بازی‌های زبانی یا قدرت‌نماییِ ظاهریِ حریفانِ میدان‌دار، تحت تأثیر قرار نمی‌گیرد.

معنای روان

به خدمت شمسه خوبان خلخ زمین را بوسه داد و داد پاسخ

فرستاده‌ای که به خدمت آن بانوی زیبارو رسیده بود، در برابر شکوه او تواضع کرد و زمین را بوسید و پاسخ پرسش‌های او را داد.

نکته ادبی: شمسه خوبان: خورشیدِ زیبارویان، استعاره‌ای برای توصیف اوج زیبایی.

که دایم شهریارا کامران باش به صاحب دولتی صاحبقران باش

پادشاه در پاسخ گفت: همیشه کامیاب و پیروز باشی و با داشتنِ دولتی بزرگ، صاحب‌اختیارِ زمانه باشی.

نکته ادبی: صاحبقران: کسی که در طالع او مقارنه دو سیاره سعد وجود دارد؛ کنایه از پادشاه مقتدر و جاودان.

مبادا بی تو هفت اقلیم را نور غبار چشم زخم از دولتت دور

ای کاش نورِ وجودِ تو هرگز از هفت اقلیم (جهان) دریغ نشود و آسیب و چشم‌زخمِ روزگار از دولت و شکوه تو دور باشد.

نکته ادبی: هفت اقلیم: کل جهان، کنایه از گستره نفوذ و حضور.

هزارت حاجت از شاهی رواباد هزارت سال در شاهی بقاباد

هزاران حاجت و خواسته تو در مقام شاهی برآورده شود و هزاران سال در این جایگاه، پاینده و باقی بمانی.

نکته ادبی: بقاباد: دعایی برای جاودانگی و دوام قدرت.

کسی کو باده بر یادت کند نوش گر آنکس خود منم بادت در آغوش

هر کس که به یادِ تو جامِ شرابی بنوشد، اگر آن کس خودِ من باشم، ای کاش باد در آغوشت گیرد و به وصالت برساند.

نکته ادبی: بادت در آغوش: کنایه از تمنای وصال و نوازش معشوق.

بس است این زهر شکر گون فشاندن بر افسون خوانده ای افسانه خواندن

دیگر بس است که این‌گونه سخنانِ آمیخته به زهرِ ظاهری (شکرگونه) را نثار می‌کنی؛ دیگر فایده‌ای ندارد برای کسی که خودش استادِ این بازی است، افسانه‌سرایی کنی.

نکته ادبی: زهر شکرگون: تضاد میان ظاهر شیرین و باطن تلخ سخن (تناقض‌نمایی).

سخن های فسون آمیز گفتن حکایت های بادانگیز گفتن

این سخنانِ فریبنده و بی‌پایه و حکایت‌های توخالی که تنها باد در آن‌هاست، دیگر خریداری ندارد.

نکته ادبی: بادانگیز: کنایه از بی‌ارزش بودن و پوچی.

به نخجیر آمدن با چتر زرین نهادن منتی بر قصر شیرین

آیا فکر کردی با آمدن به شکار (نخجیر) با آن جاه و جلالِ پادشاهی، بر قصرِ شیرین منت گذاشته‌ای؟

نکته ادبی: نخجیر: شکار و شکارگاه؛ در اینجا نماد قدرت‌نماییِ پادشاه.

نباشد پادشاهی را گزندی زدن بر مستمندی ریشخندی

شایسته پادشاه نیست که با مسخره کردنِ افرادِ ناتوان و نیازمند، به آن‌ها آسیب بزند.

نکته ادبی: گزند: آسیب و زیان؛ ریشخند: استهزا.

به صید اندر سگی توفیر کردن به توفیر آهوئی نخجیر کردن

در شکار کردن با سگ، تفاوتی قائل شدن، نتیجه‌اش شکارِ آهو خواهد بود؛ یعنی این کارها ارزشی ندارد.

نکته ادبی: توفیر: تفاوت و فرق گذاشتن.

چو من گنجی که مهرم خاک نشکست به سردستی نیایم بر سر دست

من گنجی هستم که هیچ‌کس نتوانسته مهرِ مرا بشکند (به دستم آورد)، پس به این آسانی به چنگِ کسی نمی‌افتم.

نکته ادبی: سردستی: به آسانی و بدون تلاش؛ کنایه از بی‌ارزش بودنِ دستیابی به چیزی.

تو زین بازیچه ها بسیار دانی وزین افسانها بسیار خوانی

تو از این بازی‌ها و افسانه‌ها بسیار بلدی و بسیار از این‌گونه سخنان خوانده‌ای.

نکته ادبی: بازیچه: کنایه از ترفندهای عشقی و فریب‌های کلامی.

خلاف آن شد که با من در نگیرد گل آرد بید لیکن برنگیرد

آن‌طور که تصور می‌کنی پیش نمی‌رود؛ چون سخنان تو بر من اثر نمی‌گذارد؛ مانند بید که گل نمی‌دهد، تو هم به نتیجه نمی‌رسی.

نکته ادبی: گل آرود بید: ضرب‌المثل کنایی از توقعِ نابجا.

تو آن رودی که پایانت ندانم چو دریا راز پنهانت ندانم

تو رودی هستی که پایانش را نمی‌دانم و مانند دریا، رازهای پنهان تو برایم مجهول است.

نکته ادبی: تشبیه به رود و دریا برای نشان دادن عظمت و پیچیدگیِ پادشاه در برابرِ سادگیِ گوینده.

من آن خانیچه ام کابم عیانست هر آنچم در دل آید بر زبانست

اما من مانند جویبار کوچکی هستم که آبش شفاف و نمایان است؛ هرچه در دل دارم، بر زبانم جاری می‌شود.

نکته ادبی: خانیچه: حوض کوچک یا چشمه؛ نماد صداقت و سادگی.

کسی در دل چو دریا کینه دارد که دندان چون صدف در سینه دارد

کسی کینه را در دلِ خود پنهان می‌کند که مانند صدف، دندان‌هایش را در سینه (صدف) پنهان کرده است.

نکته ادبی: اشاره به افسانه صدف که گوهر را در خود می‌پروراند.

حریفی چرب شد شیرین بر این بام؟ کزین چربی و شیرینی شود رام؟

آیا حریفی چرب‌زبان به این بام (حریم شیرین) آمده است که فکر می‌کند با این چربیِ کلام، شیرین را رام می‌کند؟

نکته ادبی: ایهام در واژه شیرین (نام شخصیت و صفتِ سخن).

شکر گفتاریت را چون نیوشم که من خود شهد و شکر می فروشم

چرا باید به شکرگویی تو گوش دهم؟ در حالی که من خودم فروشنده شهد و شکرم (سخن‌سنج هستم).

نکته ادبی: کنایه از اینکه او خود استادِ این فن است و فریب نمی‌خورد.

زبانی تیز می بینم دگر هیچ جگرسوزی و جز سوز جگر هیچ

در سخنانت جز زبانی تیز و گزنده چیزی نمی‌بینم؛ تنها سوزشِ جگر است و هیچ چیزِ دیگری در آن نیست.

نکته ادبی: سوز جگر: درد و رنجِ ناشی از بی‌وفایی یا سخن تند.

سخن تا کی ز تاج و تخت گوئی نگوئی سخته اما سخت گوئی

چرا مدام از تاج و تخت صحبت می‌کنی؟ حرف‌هایت پخته نیست، اما آن‌ها را سخت و با تکبر بیان می‌کنی.

نکته ادبی: سخته: سنجیده و پخته.

سخن را تلخ گفتن تلخ رائیست که هر کس را درین غار اژدهائیست

تلخ‌گوییِ تو نشانه تلخ‌رأیی (بداندیشی) توست؛ چرا که در این دنیا هرکس اژدهایی (دشمنی یا رنجی) در کمین دارد.

نکته ادبی: غار اژدها: استعاره از جهانِ پرخطر.

سخن با تو نگویم تا نسنجم نسنجیده مگو تا من نرنجم

تا وقتی نسنجم، با تو سخن نمی‌گویم؛ تو نیز حرفِ نسنجیده نزن تا من نرنجم.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ ادب و تأمل در گفتار.

قرار کارها دیر اوفتد دیر که من آیینه بردارم تو شمشیر

سرانجامِ کارها دیر مشخص می‌شود، چرا که من با آینه (حقیقت) آمده‌ام و تو با شمشیر (زور).

نکته ادبی: تضاد آینه و شمشیر: نماد صداقت در برابرِ خشونت.

سخن در نیک و بد دارد بسی روی میان نیک و بد باشد یکی موی

سخن از نیک و بدِ بسیاری برخوردار است و مرز میان نیک و بد، به اندازه یک مو باریک است.

نکته ادبی: کنایه از ظرافتِ قضاوت و کلام.

درین محمل کسی خوشدل نشیند که چشم زاغ پیش از پس ببیند

در این سفر، کسی خوشبخت است که مانند زاغ، پیش و پس (آینده و گذشته) را ببیند و دوراندیش باشد.

نکته ادبی: اشاره به بیناییِ تیزِ پرندگان برای دوراندیشی.

سر و سنگست نام و ننگ زنهار مزن بر آبگینه سنگ زنهار

نام و ننگ (آبرو) مانند شیشه و سنگ هستند؛ زنهار که بر شیشه سنگ نزنی (آبرو نریزی).

نکته ادبی: آبگینه: شیشه، نماد ظرافتِ آبرو.

سخن تا چند گوئی از سر دست همانا هم تو مستی هم سخن مست

تا کی از روی بی‌فکری سخن می‌گویی؟ به نظر می‌رسد هم خودت مستی و هم سخنانت از روی مستی است.

نکته ادبی: مستی: کنایه از بی‌خردی و عدمِ تعادل روانی.

سخن کان از دماغ هوشمند است گر از تحت الثری آید بلند است

سخنی که از عقلِ هوشمند برآید، حتی اگر از اعماق زمین (تحت‌الثری) هم بیاید، ارزشمند و والا است.

نکته ادبی: تحت‌الثری: پایین‌ترین طبقه زمین.

سخنگو چون سخن بیخود نگوید اگر جز بد نگوید بد نگوید

انسانِ سخن‌شناس، بی‌هوده حرف نمی‌زند؛ اگر هم بخواهد بدی بگوید، باز هم سخنِ زشت بر زبان نمی‌آورد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ نزاکت کلامی.

سخن باید که با معیار باشد که پر گفتن خران را بار باشد

سخن باید با معیارِ عقل باشد؛ چرا که پرگویی مانند بارِ اضافی بر دوشِ خران است (ارزش ندارد).

نکته ادبی: تشبیه پرگویی به بارِ خران: نمادِ بی‌ارزشیِ کلامِ زیاد.

یکی زین صد که می گوئی رهی را نگوید مطربی لشگر گهی را

از صد حرفی که می‌زنی، یکی از آن‌ها را هم یک مطرب یا لشکری‌ نمی‌پذیرد (ارزشی ندارد).

نکته ادبی: لشگرگه: جایگاهِ سپاهیان.

اگر گردی به درد سر کشیدن ز تو گفتن ز من یک یک شنیدن

اگر اصرار داری که باعثِ سردرد شوی، پس از تو سخن گفتن و از من یک‌به‌یک شنیدن (تحمل کردن).

نکته ادبی: حاکی از اکراهِ گوینده از شنیدنِ حرف‌های بیهوده.

گرت باید به یک پوشیده پیغام برآوردن توانی صد چنین کام

اگر پیامی پوشیده و مهم داری، بگو؛ شاید بتوانم صد چنین حاجت را برآورده کنم.

نکته ادبی: دعوتِ تلویحی به سخنِ جدی و پرهیز از هزل.

عروسی را چو من کردی حصاری پس از عالم عروسی چشم داری

وقتی مرا مانند عروسی حصاری کردی (محدود کردی)، پس از آن توقعِ عالمِ عروسی و خوشی داری؟

نکته ادبی: کنایه از تناقضِ رفتار پادشاه؛ هم محدود کردن و هم توقعِ مهربانی.

ببین در اشک مروارید پوشم مکن بازی به مروارید گوشم

اشکِ من را که مانند مروارید است ببین؛ با مرواریدِ گوشم (زیبایی و آبرویم) بازی نکن.

نکته ادبی: اشاره به اشک و مروارید گوش.

به آه عنبرینم بین که چونست که عقد عنبرینه ام پر ز خونست

آه و ناله‌های خوش‌بوی مرا ببین که چگونه است؛ چرا که گردنبندِ من پر از خون (غم) شده است.

نکته ادبی: عنبرین: خوش‌بو؛ کنایه از ناله‌های پرسوز.

لب چون نار دانم بین چه خرد است که نارم راز بستان دزد بر است

لب‌های انارگونه مرا ببین که چه کوچک است؛ چرا که دزدِ این انار (پادشاه) می‌خواهد آن را ببرد.

نکته ادبی: استعاره انار برای لبِ کوچک و زیبا.

مگر بر فندق دستم زنی سنگ که عناب لبم دارد دلی تنگ

مگر اینکه بخواهی بر فندقِ دستم سنگ بزنی (به من آسیب بزنی)؛ چون لبِ عناب‌گونه‌ام دلی تنگ دارد.

نکته ادبی: تشبیه انگشت به فندق و لب به عناب.

مبارک رویم اما در عماری مبارک بادم این پرهیزگاری

اگرچه چهره‌ای مبارک و زیبا دارم اما در پرده‌ام (عماری)؛ این پرهیزگاری بر من مبارک باد.

نکته ادبی: عماری: کجاوه‌ای که زنان در آن می‌نشستند؛ کنایه از عفت و دوری از نامحرم.

مکن گستاخی از چشمم بپرهیز که در هر غمزه دارد دشنه تیز

گستاخی نکن و از نگاهم دوری کن، چرا که در هر چشم‌زدنی (غمزه)، دشنه‌ای تیز پنهان است.

نکته ادبی: غمزه: اشاره چشم؛ دشنه: استعاره از نگاهِ نفوذکننده.

هر آن موئی که در زلفم نهفته است بر او ماری سیه چون قیر خفته است

هر مویی که در زلفِ من پنهان است، ماری سیاه مانند قیر در کنارش خفته است.

نکته ادبی: تشبیه زلف به مار (خطراتِ وسوسه‌انگیز).

ترا با من دم خوش در نگیرد به قندیل یخ آتش در نگیرد

با منِ سرد (عفیف)، سخنِ خوشِ تو اثر نمی‌کند؛ آتش در قندیلِ یخ نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تمثیل آتش و یخ برای نشان دادنِ تضادِ میلِ پادشاه و عفتِ زن.

به طمع این رسن در چه نیفتم به حرص این شکار از ره نیفتم

به طمعِ این ریسمان، در چاه نمی‌افتم و به حرصِ این شکار، از راهِ اصلی منحرف نمی‌شوم.

نکته ادبی: استعاره از فریب‌های پادشاه به ریسمان.

دلت بسیار گم می گردد از راه درو زنگی بباید بستن از آه

دلت بسیار گم می‌شود؛ برای آنکه راه را پیدا کنی، باید زنگی (صدای زنگ) از آه به آن ببندی.

نکته ادبی: تمثیل زنگ کاروان برای راهنماییِ دلِ گمراه.

نبینی زنگ در هر کاروانی ز بهر پاس می دارد فغانی

مگر ندیده‌ای که در کاروان‌ها زنگ می‌بندند؟ برای محافظت و خبر دادن، صدایی ایجاد می‌کند.

نکته ادبی: توضیحِ تمثیلِ پیشین.

سحر تا کاروان نارد شباهنگ نبندد هیچ مرغی در گلو زنگ

تا وقتی کاروان شب‌هنگام حرکت نکند، هیچ مرغی در گلویش زنگ نمی‌بندد.

نکته ادبی: کنایه از لزومِ وجودِ هشدار برای دلِ غافل.

غلط رانی که زخمه ات مطلق افتاد بر ادهم می زدی بر ابلق افتاد

اشتباه می‌کنی که فکر کردی ضربه‌ات درست نشست؛ می‌خواستی به اسبِ ادهم (سیاه) بزنی، به ابلق (دو رنگ) زدی.

نکته ادبی: کنایه از به خطا رفتنِ تیرِ سخنِ پادشاه.

به هندوستان جنیبت می دواندی غلط شد ره به بابل باز ماندی

می‌خواستی به هندوستان بروی اما به اشتباه در بابل ماندی (راه را گم کردی).

نکته ادبی: کنایه از سرگشتگیِ ذهنیِ پادشاه.

به دریا می شدی در شط نشستی به گل رغبت نمودی لاله بستی

به دریا می‌رفتی اما در گل (باتلاق) نشستی؛ به جایِ گل (زیبایی)، لاله (داغ) کاشتی.

نکته ادبی: تضاد دریا و گل برای نشان دادنِ شکستِ برنامه‌های پادشاه.

به جان داروی شیرین ساز کردی ولی روزه به شکر باز کردی

می‌خواستی برای جانِ من داروی شیرین باشی، اما با شکر (سخنان شیرین)، روزه‌ام را باز کردی (آن را باطل کردی).

نکته ادبی: کنایه از اینکه سخنانِ او ظاهرِ شیرین دارد اما باطنِ روزه (پاکی) را به هم می‌زند.

ترا من یار و آنگه جز منت یار؟ ترا این کار و آنگه با منت کار؟

چگونه تو یار منی و در همان حال به غیر از من نیز توجه داری؟ چگونه ادعای همراهی با من را داری و در عین حال علیه من کار می‌کنی؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای نشان دادن تضاد و تناقض در رفتار مخاطب.

مکن چندین بر این غمخوار خواری که کردی پیش از این بسیار زاری

این‌قدر با من که غمخوار تو هستم، بدرفتاری نکن؛ چرا که پیش از این بسیار گریه و زاری کرده‌ای (و من آن را دیده‌ام).

نکته ادبی: خواری و زاری در اینجا جناس ناقص دارند و به تقابل وضعیت گذشته و حال اشاره دارند.

برو فرموش کن ده رانده ای را رها کن در دهی وامانده ای را

برو و آن کسی را که از خود رانده‌ای، فراموش کن و کسی را که در راه عشق تو وامانده و سرگردان شده است، به حال خود رها کن.

نکته ادبی: ده رانده و وامانده استعاره از طردشدگان و عاشقان سرگشته است.

چو فرزندی پدر مادر ندیده یتیمانه به لقمه پروریده

من همچون کودکی هستم که از نعمت وجود پدر و مادر محروم مانده و به سختی با لقمه‌ای ناچیز بزرگ شده است.

نکته ادبی: یتیمانه قید کیفیت برای بیان تنهایی و بی‌کسی عاشق است.

چو غولی مانده در بیغوله گاهی که آنجا نگذرد موری به ماهی

همچون غولی که در کنج عزلت و ویرانه‌ای متروک مانده است، جایی که هیچ جنبنده‌ای از آن عبور نمی‌کند.

نکته ادبی: بیغوله مکان دورافتاده و متروک؛ موری به ماهی یعنی در هیچ زمانی و برای هیچ موجودی.

ز تو کامی ندیده در زمانه شده تیر ملامت را نشانه

من از تو هیچ بهره‌ای در این دنیا نبردم و تنها هدفِ تیرهای سرزنش و ملامت دیگران شدم.

نکته ادبی: تیر ملامت اضافه تشبیهی است؛ ملامت‌ها به تیر تشبیه شده که عاشق را نشانه گرفته‌اند.

در این سنگم رها کن زار و بی زور دگر سنگی برونه تا شود گور

مرا در همین کنجِ سنگلاخ، خسته و بی‌توان رها کن و سنگی دیگر بر رویم بگذار تا این مکان برایم به گور تبدیل شود.

نکته ادبی: اشاره به آرزوی مرگ و رهایی از رنج در فضای سخت و سنگی.

چو باشد زیر و بالا سنگ بر سنگ بپوشد گرچه باشد ننگ بر ننگ

وقتی زیر و روی من با سنگ پوشیده شود (مدفون شوم)، حتی اگر ننگی بر ننگ‌های دیگر باشد، آن را می‌پوشاند.

نکته ادبی: تکرار واژه سنگ برای تاکید بر سختی شرایط و مرگ است.

همان پندارم ای دلدار دلسوز که افتادم ز شبدیز اولین روز

ای دلدار دلسوز! من همان‌طور فکر می‌کنم که از اولین روزی که اسبِ شبدیز (نماد شکوه و روزگار خوش) از دست رفت، من نیز از اعتبار و جایگاهم سقوط کردم.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب معروف خسرو پرویز است که نماد شکوه است و در اینجا استعاره از آغاز زوال و بدبختی است.

جوانمردی کن از من بار بردار گل افشانی بس از ره خار بردار

جوانمردی کن و بارِ غم را از دوش من بردار؛ بس است دیگر، در راهی که پر از خار است، گل‌افشانی نکن (تظاهر به مهربانی نکن).

نکته ادبی: گل‌افشانی کنایه از تظاهر به محبت بی‌موقع و خار کنایه از رنج‌های واقعی است.

گل افشاندن غبار انگیختن چند نمک خوردن نمکدان ریختن چند

چقدر می‌خواهی با گل‌افشانی کردن، غبار ایجاد کنی؟ چقدر می‌خواهی نمک بخوری و نمکدان بشکنی (خیانت به محبت کنی)؟

نکته ادبی: ضرب‌المثل نمک خوردن و نمکدان شکستن به معنای خیانت به کسی است که به تو لطف کرده است.

بس آن کز بهر تو بیچاره گشتم ز خان و مان خویش آواره گشتم

بسیار رنج کشیدم که به خاطر تو بیچاره شدم و از خانه و کاشانه خود آواره گشتم.

نکته ادبی: خان و مان کنایه از زندگی و دارایی است.

مرا آن روز شادی کرد بدرود که شیرین را رها کردی به شهرود

شادیِ من آن روزی با من خداحافظی کرد که تو شیرین را در شهرود رها کردی.

نکته ادبی: بدرود کردن به معنای خداحافظی کردن است.

من مسکین که و شهر مداین چه شاید کردن (المقدور کاین)

منِ مسکین در برابر شکوه و بزرگی شهر مداین چه جایگاهی دارم؟ چه کاری از دست منِ ناتوان ساخته است؟

نکته ادبی: مداین پایتخت ساسانیان و نماد قدرت و شکوه است که با منِ مسکین تضاد دارد.

ترا مثل تو باید سر بلندی چه برخیزد ز چون من مستمندی

تو سزاوار کسی هستی که هم‌ترازِ بلندپایگی خودت باشد؛ از کسی مثل منِ مستمند چه کاری برمی‌آید؟

نکته ادبی: مستمند به معنای ناتوان و نیازمند است، که با بلندپایگی تضاد دارد.

چه آنجا کن کز او آبی برآید رگ آنجا زن کز او خونی گشاید

کاری کن که نتیجه‌بخش باشد؛ رگی را بزن که از آن خون جاری شود (جایی برو که پاسخ بگیری).

نکته ادبی: کنایه از بیهوده تلاش نکردن و انجام کارهای مؤثر.

بنای دوستی بر باد دادی مگر کاکنون اساس نو نهادی

تو پایه‌های دوستی را ویران کردی، مگر اینکه اکنون بخواهی اساس جدیدی بنا کنی.

نکته ادبی: بنای دوستی استعاره از رابطه عاطفی است.

گلیم نو کز او گرمی نیاید کهن گردد کجا گرمی فزاید

گلیمی که وقتی نو بود گرمایی نداشت، وقتی کهنه شود، چطور می‌تواند گرما را افزایش دهد؟

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن بی‌فایدگیِ تلاش برای احیای رابطه‌ای که از ابتدا گرم و اصیل نبوده است.

درختی کز جوانی کوژ برخاست چو خشک و پیر گردد کی شود راست

درختی که در جوانی کج رشد کرده باشد، وقتی پیر و خشک شود، هرگز صاف نخواهد شد.

نکته ادبی: تمثیلِ تعلیم‌گرا برای بیانِ تغییرناپذیریِ سرشتِ آدمیان و روابط پس از گذشت زمان.

قدم برداشتی و رنجه بودی کرم کردی خدواندی نمودی

قدم رنجه کردی و به اینجا آمدی؛ لطف کردی و بزرگی خود را نشان دادی.

نکته ادبی: قدم رنجه کردن اصطلاحی تعارفی برای تشریف‌فرمایی است.

ولیک امشب شب در ساختن نیست امید حجره وا پرداختن نیست

اما امشب زمان مناسبی برای سازش و حل‌وفصل نیست؛ امیدی به پرداختن به امورِ این خانه وجود ندارد.

نکته ادبی: وا پرداختن در اینجا به معنای رسیدگی به کارها یا پذیرایی است.

هنوز این زیربا در دیگ خامست هنوز اسباب حلوا ناتمام است

هنوز این خوراک در دیگ خام است و اسباب و لوازمِ پذیرایی (یا حلِ مشکل) آماده نیست.

نکته ادبی: زیربا نوعی خوراک است و خام بودن آن کنایه از آماده نبودن شرایط برای آشتی است.

تو امشب بازگرد از حکمرانی به مستان کرد نتوان میهمانی

تو امشب از این حکمرانی و فرمان‌دهی بازگرد، چرا که نمی‌توان از مستان (کسانی که در غفلتند) پذیرایی کرد.

نکته ادبی: مستان استعاره از کسانی است که عقل و درایت لازم برای درکِ موقعیت را ندارند.

چو وقت آید که گردد پخته این کار توانم خواندنت مهمان دگربار

وقتی زمانش برسد و این کار به ثمر بنشیند، آنگاه می‌توانم تو را دوباره به مهمانی دعوت کنم.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت رعایت زمان‌بندی در امور مهم.

به عالم وقت هر چیزی پدید است در هر گنج را وقتی کلید است

در این جهان، برای هر چیزی وقتی مشخص وجود دارد و هر قفلی، کلیدِ مخصوصِ خود را دارد.

نکته ادبی: تلمیح و تمثیل برای بیانِ قانونمندیِ هستی و لزومِ صبر.

نبینی مرغ چون بی وقت خواند بجای پرفشانی سر فشاند

آیا نمی‌بینی که وقتی پرنده بی‌موقع آواز می‌خواند، به جای پرواز کردن، سرش به جایی می‌خورد؟

نکته ادبی: تمثیل پایانی برای نشان دادن عاقبتِ شتاب‌زدگی و انجام کارها در زمان نامناسب.