خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۷۴ - پاسخ دادن خسرو شیرین را

نظامی
ملک چون دید ناز آن نیازی سپر بفکند از آن شمشیر بازی
شکایت را به شیرینی نهان کرد ز شیرینان شکایت چون توان کرد
به شیرین گفت کای چشم و چراغم همای گلشن و طاوس باغم
سرم را تاج و تاجم را سریری هم از پای افکنی هم دست گیری
مرا دلبر تو و دلداری از تو ز تو مستی و هم هشیاری از تو
ندارم جز توئی کانجا کشم رخت نه تاجی به ز تو کانجا زنم تخت
گرفتم کز من آزاری گرفتی پی خونم چرا باری گرفتی
بدین دیری که آیی در کنارم بدین زودی مکش لختی بدارم
نکو گفت این سخن دهقان به نمرود که کشتن دیر باید کاشتن زود
چه خواهی عذر یا جان هر دو اینک توانی عید و قربان هر دو اینک
مکن نازی که بار آرد نیازت نوازش کن که از حد رفت نازت
به نومیدی دلم را بیش مشکن نشاطم را چو زلف خویش مشکن
غم از حد رفت و غمخوارم کسی نیست توئی و در تو غمخواری بسی نیست
غمی کان با دل نالان شود جفت بهم سالان و هم حالان توان گفت
نشاید گفت با فارغ دلان راز مخالف در نسازد ساز با ساز
فرو گیر از سربار این جرس را به آسانی برآر این یک نفس را
جهان را چون من و چون تو بسی بود بود با ما مقیم اربا کسی بود
ازین دروازه کو بالا و زیرست نخواندستی که تا دیر است دیرست
فریب دل بس است ای دل فریبم نوازش کن که از حد شد شکیبم
بساز ای دوست کارم راکه وقت است ز سر بنشان خمارم را که وقت است
بس است این طاق ابرو ناگشادن به طاقی با نطاقی وا نهادن
درفرخار بر فغفور بستن به جوی مولیان بر پل شکستن
غم عالم چرا بر خود نهادی رها کن غم که آمد وقت شادی
به روز ابر غم خوردن صوابست تو شادی کن که امروز آفتابست
شبیخون بر شکسته چند سازی گرفته با گرفته چند بازی
نه دانش باشد آنکس را نه فرهنگ که وقت آشتی پیش آورد جنگ
خردمندی که در جنگی نهد پای بماند آشتی را در میان جای
در این جنگ آشتی رنگی برانگیز زمانی تازه شو تا کی شوی تیز
به روی دوستان مجلس برافروز که تا روشن شود هم چشم و هم روز
به بستان آمدم تا میوه چینم منه خار و خسک در آستینم
ز چشم و لب در این بستان پدرام گهی شکر گشائی گاه بادام
در این بستان مرا کو خیز و بستان ترنج غبغب و نارنج پستان
سنان خشم و تیر طعنه تا چند نه جنگ است این در پیکار دربند
تو ای آهو سرین نز بهر جنگی رها کن برددان خوی پلنگی
فرود آی از سر این کبر و این ناز فرود آورده خود را مینداز
در اندیش ار چه کبکت نازنین است که شاهینی و شاهی در کمین است
هم آخر در کنار پستم افتی به دست آئی و هم در دستم افتی
همان بازی کنم با زلف و خالت که با من می کند هر شب خیالت
چه کار افتاده کاین کار اوفتاده بدین درمانده چون بخت ایستاده
نه بوی شفقتی در سینه داری نه حق صحبت دیرینه داری
گلیم خویشتن را هر کس از آب تواند بر کشید ای دوست مشتاب
چو دورت بینم از دمساز گشتن رهم نزدیک شد در بازگشتن
اگر خواهی حسابم را دگر کن ره نزدیک را نزدیکتر کن
گره بگشای ز ابروی هلالی خزینه پر گهر کن خانه خالی
نخواهی کاریم در خانه خویش مبارک باد گیرم راه در پیش
بدان ره کامدم دانم شدن باز چنان کاول زدم دانم زدن ساز
به داروی فراموشی کشم دست به یاد ساقی دیگر شوم مست
به جلاب دگر نوشین کنم جام به حلوای دگر شیرین کنم کام
ز شیرین مهر بردارم دگر بار شکر نامی به چنگ آرم شکربار
نبید تلخ با او می کنم نوش ز تلخیهای شیرین گر کنم گوش
دلم در باز گشتن چاره ساز است سخن کوتاه شد منزل دراز است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات که از فضای عاشقانه و رندانه مکالمات خسرو و شیرین استخراج شده، نمایانگر تقابلِ احساسی و منطقیِ میان عاشق و معشوق است. در این بخش، عاشق (خسرو) که از سردی و نازِ طولانی‌مدتِ معشوق (شیرین) به ستوه آمده، سعی دارد با بهره‌گیری از سلاح‌های کلامی گوناگون، از ستایش و کرنش گرفته تا تهدید به رفتن و فراموشی، معشوق را به بازگشت و مهربانی ترغیب کند.

درونمایه اصلی این قطعه، گذار از حالتِ تسلیمِ محض عاشق به مرحله‌ای از هوشیاری و استقلال‌طلبی است. شاعر با ظرافت نشان می‌دهد که عشق، میدانی برای زورآزمایی نیست و ادامه دادنِ بی‌موردِ ناسازگاری، نتیجه‌ای جز تباهی و دوری نخواهد داشت. در واقع، این سخنان، اتمام حجتی است که در قالبِ کلامی فاخر و آکنده از تمثیلاتِ عمیق بیان شده تا معشوق را از تداومِ این فاصله و قهر برحذر دارد.

معنای روان

ملک چون دید ناز آن نیازی سپر بفکند از آن شمشیر بازی

وقتی پادشاه (خسرو) ناز و کرشمه‌ی معشوق را دید، از آن همه جنگ و ستیزِ لفظی دست کشید و سلاحِ خود را بر زمین نهاد.

نکته ادبی: استعاره از شمشیربازی به معنای بحث و جدل‌های عاشقانه است.

شکایت را به شیرینی نهان کرد ز شیرینان شکایت چون توان کرد

گلایه و شکایت را پنهان کردم، زیرا چگونه می‌توان از کسی که خود شیرین‌سخن و دلرباست، گلایه کرد؟

نکته ادبی: استفاده از جناس در واژه شیرینان که هم صفتِ معشوق است و هم اشاره به تخلص او.

به شیرین گفت کای چشم و چراغم همای گلشن و طاوس باغم

به شیرین گفت: ای نور چشم و روشنی‌بخش زندگی من، ای همای سعادت در گلستان وجودم و ای طاووسِ باغ زیبایی‌های من.

نکته ادبی: تشبیهاتِ متعالی برای ستایش جمال معشوق.

سرم را تاج و تاجم را سریری هم از پای افکنی هم دست گیری

تو تاجِ سرِ منی و به تاج من اعتبار و ارزش می‌بخشی؛ تو هم مرا از پا می‌افکنی و هم دوباره دستم را می‌گیری و بلند می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ رفتاری معشوق که هم‌زمان عاملِ رنج و آرامش است.

مرا دلبر تو و دلداری از تو ز تو مستی و هم هشیاری از تو

تو هستی که دل مرا برده‌ای و تو هستی که به من دلداری می‌دهی؛ هم مستی و بی‌خودی من از توست و هم هوشیاری و آگاهی‌ام از جانب توست.

نکته ادبی: تضادِ مستی و هشیاری بیانگرِ نفوذ تام و تمام معشوق بر روان عاشق است.

ندارم جز توئی کانجا کشم رخت نه تاجی به ز تو کانجا زنم تخت

هیچ‌کس و هیچ‌جایی را جز تو ندارم که بارِ غمِ خود را در آنجا بگذارم و هیچ تاج و تختی بهتر از تو نمی‌شناسم که بر آن تکیه زنم.

نکته ادبی: کنایه از اینکه معشوق تنها پناهگاه و مرکز دنیای عاشق است.

گرفتم کز من آزاری گرفتی پی خونم چرا باری گرفتی

فرض کردم که از من رنجیده‌ای و مرا آزار دادی، اما دیگر چرا به خونِ من تشنه‌ای و قصد کشتن مرا داری؟

نکته ادبی: استعاره از خون گرفتن، کنایه از کشتن یا به نهایتِ رنج رساندن است.

بدین دیری که آیی در کنارم بدین زودی مکش لختی بدارم

در این دیرِ فانی (دنیا) که اکنون در کنارم هستی، مرا به این زودی از خود دور نکن و کمی کنارم بمان.

نکته ادبی: دیر به معنای صومعه یا دنیاست که در ادبیات عرفانی و عاشقانه به کار می‌رود.

نکو گفت این سخن دهقان به نمرود که کشتن دیر باید کاشتن زود

دهقان (کشاورز) به نمرود پادشاه چه حرف حکیمانه‌ای زد: برای کشتن (نابودی) وقت بسیار است اما برای کاشتن (ایجاد و زراعت) باید شتاب کرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان نمرود که بر اهمیتِ کار نیک و فرصت‌جویی در برابر تعجیل در نابودی تأکید دارد.

چه خواهی عذر یا جان هر دو اینک توانی عید و قربان هر دو اینک

چه چیزی می‌خواهی؟ عذرخواهی یا جانِ مرا؟ هر دو برای تو آماده است، تو هم عیدِ منی و هم قربانیِ منی که جانم را برایت فدا کنم.

نکته ادبی: ایهام در واژه عید و قربان که هم اشاره به مناسک است و هم فدایی شدن.

مکن نازی که بار آرد نیازت نوازش کن که از حد رفت نازت

دیگر ناز نکن که این ناز، فقط باعث افزایشِ نیازِ من به تو می‌شود؛ با من مهربانی کن که این ناز کردنِ تو از حد گذشت.

نکته ادبی: تأکید بر تضادِ ناز و نیاز.

به نومیدی دلم را بیش مشکن نشاطم را چو زلف خویش مشکن

با ناامید کردنِ من، دلم را بیش از این مشکن و نشاط و شادمانی مرا مثلِ زلفِ خودت آشفته و درهم مکن.

نکته ادبی: تشبیه شکستنِ دل به شکستن و آشفتگی زلف.

غم از حد رفت و غمخوارم کسی نیست توئی و در تو غمخواری بسی نیست

غمِ من از حد گذشته و کسی نیست که غمخوار من باشد؛ فقط تو هستی که می‌توانی غمخوارم باشی اما انگار کسی در تو برای این کار نیست.

نکته ادبی: گلایه از بی‌تفاوتی معشوق نسبت به رنجِ عاشق.

غمی کان با دل نالان شود جفت بهم سالان و هم حالان توان گفت

غمی که در دلِ نالانِ من جای گرفته، تنها با کسانی قابل گفتن است که هم‌سن و سال و هم‌حالِ من باشند.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ محرمِ اسرار بودن برای درک غم.

نشاید گفت با فارغ دلان راز مخالف در نسازد ساز با ساز

شایسته نیست که رازِ دل را به افرادِ فارغ‌بال و بی‌غم گفت؛ چرا که سازِ مخالف با هیچ سازی جور در نمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیلِ موسیقایی برای بیانِ عدم تفاهمِ میانِ عاشقِ دردمند و معشوقِ بی‌خبر از درد.

فرو گیر از سربار این جرس را به آسانی برآر این یک نفس را

این زنگِ (کاروانِ) غم را از گردنم باز کن و این آخرین نفس‌های مرا به آسانی و با خوشی بگذران.

نکته ادبی: جرس (زنگ) استعاره از صدایِ شیون یا بارِ سنگینِ اندوه است.

جهان را چون من و چون تو بسی بود بود با ما مقیم اربا کسی بود

در این جهان، افرادِ بسیاری مثلِ من و تو آمدند و رفتند و هرکس برای مدتی کوتاه مهمانِ ما بود.

نکته ادبی: یادآوریِ فناپذیریِ انسان در برابر ابدیت.

ازین دروازه کو بالا و زیرست نخواندستی که تا دیر است دیرست

از این دروازه‌یِ دنیا که بالا و پایین دارد، مگر نشنیده‌ای که تا دیر است (فرصت هست)، باید برای آخرت یا سعادت تلاش کرد؟

نکته ادبی: ایهام در واژه دیر (صومعه یا جایگاهِ عبادت) و تأکید بر گذرا بودنِ عمر.

فریب دل بس است ای دل فریبم نوازش کن که از حد شد شکیبم

ای دلبرِ فریبنده، فریب دادنِ این دلِ بیچاره دیگر کافی است؛ با من مدارا کن که صبرِ من لبریز شده است.

نکته ادبی: شکیب به معنای صبر و طاقت است.

بساز ای دوست کارم راکه وقت است ز سر بنشان خمارم را که وقت است

ای دوست، کارِ مرا سر و سامان بده که وقتش رسیده است؛ خمارِ دوری را از سرم بیرون کن که اکنون زمانِ آن است.

نکته ادبی: خمار استعاره از مستیِ درد و انتظارِ دوری است.

بس است این طاق ابرو ناگشادن به طاقی با نطاقی وا نهادن

دیگر بس است این طاقِ ابرو را گره‌خورده و غمگین نگه داشتن؛ با خوش‌زبانی و گشاده‌رویی، این گره را باز کن.

نکته ادبی: طاق ابرو استعاره از ابروانِ پیوسته یا درهم‌کشیده.

درفرخار بر فغفور بستن به جوی مولیان بر پل شکستن

ناز کردنِ تو مثلِ بستنِ راه در فرخار (جایگاه بتان) است یا خراب کردنِ پل بر روی جوی مولیان؛ یعنی مانع‌تراشیِ غیرممکن.

نکته ادبی: تلمیح به مکان‌های جغرافیاییِ مشهور که اشاره به موانعِ بزرگ یا کارهای عجیب دارد.

غم عالم چرا بر خود نهادی رها کن غم که آمد وقت شادی

چرا غمِ عالم را بر دوش خود نهادی؟ این غم را رها کن که اکنون وقتِ شادی و خوش‌باشی است.

نکته ادبی: دعوتِ عاشق به رهایی از اندوه‌های بی‌حاصل.

به روز ابر غم خوردن صوابست تو شادی کن که امروز آفتابست

در روزِ ابری غصه خوردن شاید توجیه داشته باشد، اما امروز که خورشیدِ شادی می‌تابد، تو نیز شاد باش.

نکته ادبی: استعاره از روزهای ابری و آفتابی برای وضعیتِ روحی.

شبیخون بر شکسته چند سازی گرفته با گرفته چند بازی

چقدر می‌خواهی به کسی که شکست‌خورده شبیخون بزنی؟ وقتی کسی در برابر تو تسلیم شده، دیگر با او بازی نکن.

نکته ادبی: استعاره از میدان جنگ برای توصیف رابطه‌ی عاشقانه.

نه دانش باشد آنکس را نه فرهنگ که وقت آشتی پیش آورد جنگ

آن کس که وقتِ آشتی، جنگ به راه می‌اندازد، نه دانش دارد و نه فرهنگ و درایت.

نکته ادبی: نقدِ رفتارهای نابخردانه در روابطِ انسانی.

خردمندی که در جنگی نهد پای بماند آشتی را در میان جای

انسانِ خردمند اگر در جنگ هم گام بگذارد، راهی برای صلح در میانه‌ی آن باقی می‌گذارد.

نکته ادبی: توصیه به میانه‌روی و عاقبت‌اندیشی.

در این جنگ آشتی رنگی برانگیز زمانی تازه شو تا کی شوی تیز

در این جنگ، رنگ و بویی از آشتی نشان بده؛ برای مدتی کوتاه تازه و مهربان شو تا کی می‌خواهی تندخو باشی؟

نکته ادبی: تضادِ جنگ و آشتی برای بهبودِ شرایط.

به روی دوستان مجلس برافروز که تا روشن شود هم چشم و هم روز

مجلس را با چهره‌ات برای دوستان روشن کن تا هم چشم‌های ما و هم روزگارِ ما روشن شود.

نکته ادبی: کنایه از نورانی بودنِ چهره‌ی معشوق که باعثِ روشناییِ بزم است.

به بستان آمدم تا میوه چینم منه خار و خسک در آستینم

به این بوستان (رابطه با تو) آمدم تا میوه (عشق) بچینم، پس خار و خاشاک (رنج و آزار) در آستینم مگذار.

نکته ادبی: تمثیلِ بوستان برای عشق و خار برای آزار.

ز چشم و لب در این بستان پدرام گهی شکر گشائی گاه بادام

در این بوستان، از چشم و لبِ تو بهره‌مندم؛ گاهی مثلِ شکر شیرین‌سخنی و گاهی مثلِ بادام تلخ و تندخویی.

نکته ادبی: تشبیهاتِ سنتی (چشم و لب) برای توصیفِ زیبایی و حالات معشوق.

در این بستان مرا کو خیز و بستان ترنج غبغب و نارنج پستان

در این بوستان، از تو می‌خواهم که به من روی خوش نشان دهی؛ ترنج غبغب و نارنج پستانت را به من ببخش.

نکته ادبی: استعاره‌های ملموس و فیزیکی از میوه‌ها برای توصیفِ اندامِ معشوق.

سنان خشم و تیر طعنه تا چند نه جنگ است این در پیکار دربند

سنانِ (نیزه‌ی) خشم و تیرِ طعنه تا کی؟ این جنگ نیست، پس در این پیکارِ بیهوده دربند مباش.

نکته ادبی: تشبیه کلماتِ تند به سلاح‌های جنگی.

تو ای آهو سرین نز بهر جنگی رها کن برددان خوی پلنگی

ای کسی که بدنی لطیف مثلِ آهو داری، وقتِ جنگ نیست؛ خویِ پلنگی و درندگی را در برابرِ دیگران کنار بگذار.

نکته ادبی: تضادِ آهو (نماد لطافت) و پلنگ (نماد خشونت).

فرود آی از سر این کبر و این ناز فرود آورده خود را مینداز

از مرکبِ کبر و ناز پایین بیا؛ کسی که خود را پایین آورده و فروتن شده، خوار و خفیف نمی‌شود.

نکته ادبی: پندِ اخلاقی در بابِ فروتنی.

در اندیش ار چه کبکت نازنین است که شاهینی و شاهی در کمین است

اگرچه کبکِ خرامان و نازنینی هستی، اما در اندیشه‌ی خود باش که شاهینِ تقدیر و پادشاهی در کمینِ توست.

نکته ادبی: تمثیلِ کبک و شاهین؛ شکار و شکارچی.

هم آخر در کنار پستم افتی به دست آئی و هم در دستم افتی

سرانجام در کنارِ من که پست و خاکسارم می‌افتی؛ چه بخواهی و چه نخواهی، به دستِ من خواهی رسید.

نکته ادبی: اعتماد به نفسِ عاشق در دستیابی به معشوق.

همان بازی کنم با زلف و خالت که با من می کند هر شب خیالت

همان بازی‌ای را با زلف و خالِ تو انجام می‌دهم که خیالِ تو هر شب با من می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ خیالِ معشوق بر عاشق.

چه کار افتاده کاین کار اوفتاده بدین درمانده چون بخت ایستاده

چه اتفاقی افتاده که کار به اینجا کشیده شده و سرنوشتِ من این‌گونه درمانده در برابر تو ایستاده است؟

نکته ادبی: اظهارِ شگفتی از وضعیتِ پیش‌آمده.

نه بوی شفقتی در سینه داری نه حق صحبت دیرینه داری

نه بویی از شفقت در سینه داری و نه حقِ دوستی و صحبتِ دیرینه‌ی ما را نگه می‌داری.

نکته ادبی: نقدِ بی‌وفاییِ معشوق.

گلیم خویشتن را هر کس از آب تواند بر کشید ای دوست مشتاب

هر کسی می‌تواند گلیمِ خود را از آب بیرون بکشد (مشکلاتش را حل کند)؛ ای دوست، پس برای من شتاب نکن (مرا ضعیف مپندار).

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ معروفِ بیرون کشیدنِ گلیم از آب.

چو دورت بینم از دمساز گشتن رهم نزدیک شد در بازگشتن

وقتی می‌بینم که از هم‌دمی با من دور می‌شوی، راهِ من برای بازگشت و رفتن از کنارِ تو نزدیک می‌شود.

نکته ادبی: تهدیدِ ضمنی به ترکِ رابطه.

اگر خواهی حسابم را دگر کن ره نزدیک را نزدیکتر کن

اگر حسابِ عشقِ مرا می‌کنی، زودتر اقدام کن و راهِ نزدیکِ میانِ ما را از این هم نزدیک‌تر کن.

نکته ادبی: دعوت به تصمیم‌گیریِ فوری.

گره بگشای ز ابروی هلالی خزینه پر گهر کن خانه خالی

گره‌ی ابروهای هلالی‌ات را باز کن و خانه‌ی دلِ خالی از شادیِ مرا با گوهرهای وجودت پر کن.

نکته ادبی: استعاره از گرهِ ابرو به بند و مانع.

نخواهی کاریم در خانه خویش مبارک باد گیرم راه در پیش

اگر نمی‌خواهی من در خانه‌ی تو کار و باری داشته باشم، مبارک باد؛ من راهِ خود را پیش می‌گیرم و می‌روم.

نکته ادبی: اعلامِ تصمیمِ قاطع برای جدایی.

بدان ره کامدم دانم شدن باز چنان کاول زدم دانم زدن ساز

همان راهی که به اینجا آمدم را دوباره بلدم برگردم؛ همان‌طور که در ابتدا برای وصل شدن تلاش کردم، برای رفتن هم ساز و برگِ آن را دارم.

نکته ادبی: تأکید بر عزت‌نفسِ عاشق.

به داروی فراموشی کشم دست به یاد ساقی دیگر شوم مست

به دارویِ فراموشی متوسل می‌شوم و به یادِ ساقیِ دیگری مست می‌شوم (به معشوق دیگری رو می‌آورم).

نکته ادبی: اشاره به سلاحِ فراموشی در برابرِ رنجِ عشق.

به جلاب دگر نوشین کنم جام به حلوای دگر شیرین کنم کام

با دارویِ شفابخشِ دیگری (عشقِ نو)، جامِ وجودم را خوش‌گوار می‌کنم و کامم را با حلوایِ دیگری شیرین می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از جایگزینیِ معشوق برای تسکینِ درد.

ز شیرین مهر بردارم دگر بار شکر نامی به چنگ آرم شکربار

از مهرِ تو دست می‌شویم و دوباره، کسی را که نامش شکر است و شکر‌بار (مهربان) است، به دست می‌آورم.

نکته ادبی: اشاره به نامِ شیرین و جایگزینیِ او با کسی که حقیقتاً شکر‌بار باشد.

نبید تلخ با او می کنم نوش ز تلخیهای شیرین گر کنم گوش

اگر بخواهم تلخی‌هایِ عشقِ تو را تحمل کنم، ترجیح می‌دهم که شرابِ تلخ بنوشم (و تو را فراموش کنم).

نکته ادبی: تضادِ تلخیِ شراب و تلخیِ بی‌وفاییِ معشوق.

دلم در باز گشتن چاره ساز است سخن کوتاه شد منزل دراز است

مجال برای سخن‌سرایی به پایان رسیده است؛ چرا که راهِ دشوار و طولانیِ سلوک در پیش است و باید به عمل پرداخت.

نکته ادبی: منزل در ادبیات عرفانی به معنای جایگاه یا مرحله‌ای از طیِ طریق است و دراز بودنِ آن کنایه از دشواری و طولانی بودن راهِ کمال است.