خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۷۳ - پاسخ دادن شیرین به خسرو

نظامی
ز راه پاسخ آن ماه قصب پوش ز شکر کرد شه را حلقه در گوش
گشاد از درج گوهر قفل یاقوت رطب را قند داد و قند را قوت
مثالی داد مه را در سواری براتی مشک و در پرده داری
ستون سرو را رفتن در آموخت چو غنچه تیز شد چون گل برافروخت
به خدمت بوسه زد بر گوشه بام که باشد خشت پخته عنبر خام
چو نوبت داشت در خدمت نمودن برون زد نوبتی در دل ربودن
نخستین گفت کای دارای عالم بر آورده علم بالای عالم
ز چین تا روم در توقیع نامت قدر خان بنده و قصر غلامت
نه تنها خاک تو خاقان چین است چنینت چند خاکی بر زمین است
هران پالوده ای کو خود بود زرد به چربی یا به شیرینی توان خورد
من آن پالوده روغن گذارم که جز نامی ز شیرینی ندارم
بلی تا گشتم از عالم پدیدار ترا بودم به جان و دل خریدار
نه پی در جستجوی کس فشردم نه جز روی تو کس را سجده بردم
ندیدم در تو بوی مهربانی بجز گردن کشی و دل گرانی
حساب آرزوی خویش کردن به روی دیگران در پیش کردن
نه عشق این شهوتی باشد هوائی کجا عشق و تو ای فارغ کجائی
مرا پیلی سزد کو را کنم بند تو شاهی بر تو نتوان بیدق افکند
به مهمانی غزالی چون شود شیر ز گنجکشی عقابی کی شود سیر
تو گر سروی و من پیش تو خاشاک نه آخر هر دو هستیم از یکی خاک
سپند و عود بر مجمر یکی دان بخور و دود و خاکستر یکی دان
کبابی باید این خان را نمک سود مگس در پای پیلان کی کند سود
زبانت آتشی خوش میفروزد خوش آن باشد که دیگت را نسوزد
چو سیلی کامدی در حوض ماهی مراد خویشتن را برد خواهی
ز طوفان تو خواهم کرد پرهیز بر این در خواه بنشین خواه برخیز
کمند افکندنت بر قلعه ماه چه باید چون نیابی بر فلک راه
به شب بازی فلک را در نگیری به افسون ماه را در بر نگیری
در ناسفته را گر سفت باید سخن در گوش دریا گفت باید
بر باغ ارم پوشیده شاخست غلط گفتم در روزی فراخست
من آبم نام آب زندگانی تو آتش نام آن آتش جوانی
نخواهم آب و آتش در هم افتد کز ایشان فتنه ها در عالم افتد
به ار تا زنده باشم گرد آنکس نگردم کز من او را بس بود بس
برو هم با شکر میکن شکاری ترا با شهد شیرین نیست کاری
شکر بوسی لب کس را نشاید مگر دندان که او خردش بخاید
به شیرین بوسه را بازار تیز است که شیرینی لبش را خانه خیز است
به شیرین از شکر چندین مزن لاف که از قصاب دور افتد قصب باف
دو باشد منجنیق از روی فرهنگ یکی ابریشم اندازد یکی سنگ
به شکر نشکند شیرینی کس لب شیرین بود شکر شکن بس
ترا گر ناگواری بود از این بیش ز شکر ساختی گلشکر خویش
شکر خواهی و شیرین نیز خواهی شکار ماه کن یا صید ماهی
هوای قصر شیرینت تمامست سر کوی شکر دانی کدامست
من از خون جگر باریدن خویش نپردازم بسر خاریدن خویش
نیاید شه پرستی دیگر از من پرستاری طلب چابک تر از من
بیاد من که باد این یاد بدرود نوا خوش می زنی گر نگسلد رود
به تندی چند گوئی با اسیران تو میگو تا نویسندت دبیران
ز غم خوردن دلی آزاد داری به دم دادن سری پرباد داری
چه باید با تو خون خوردن به ساغر به دم فربه شدن چون میش لاغر
ز تو گر کار من بد گشت بگذار خدائی هست کو نیکو کند کار
نشینم هم در این ویرانه وادی بر انگیزم منادی بر منادی
که با شیرین چه بازی کرد پرویز عروس اینجا کجا کرد او شکر ریز
بس آن یک ره که در دام اوفتادم هم از نرخ و هم از نام اوفتادم
چو شد در نامها نامم شکسته در بی نام و ننگان باد بسته
ز در بستن رقیبم رسته باشد خزینه به که او در بسته باشد
ز قند من سمرها در جهانست در قصرم سمرقندی از آنست
اگر بردر گشادن نیستم دست توانم بر تو از گیسو رسن بست
گرم باید چو می در جامت آرم به زلف چون رسن بر بامت آرم
ولی باد از رسن پایت ربود است رسن بازی نمی دانی چه سود است
همان به کانچه من دیدم بداغت نسوزم روغن خود در چراغت
ز جوش خون دل چون باز گفتم شبت خوش باد و روزت خوش که رفتم
بگفت این و چو سرو از جای برخاست جبین را کج گرفت و فرق را راست
پرند افشاند و از طرف پرندش جهان پر شد ز قالبهای قندش
بدان آیین که خوبان را بود دست ز نخدان می گشاد و زلف می بست
جمال خویش را در خز و خارا به پوشیدن همی کرد آشکارا
گهی می کرد نسرین را قصب پوش گهی می زد شقایق بر بناگوش
گهی بر فرق بند آشفته می بود گره می بست و بر مه مشک میسود
به زیور راست کردن دیر میشد که پایش بر سر شمشیر میشد
ز نیکو کردن زنجیر خلخال نه نیکو کرد بر زنجیریان حال
ز گیسو گه کمر می کرد و گه تاج بدان تاج و کمر شه گشته محتاج
شقایق بستنش بر گردن ماه کمند انداخته بر گردن شاه
در آن حلواپزی کرد آتشی نرم که حلوا را بسوزد آتش گرم
چو هر هفت آنچه بایست از نکوئی بکرد آن خوبروی از خوبروئی
به شوخی پشت بر شه کرد حالی ز خورشید آسمان را کرد خالی
در آن پیچش که زلفش تاب می داد سرینش ساق را سیماب می داد
به گیسوی رسن وار از پس پشت چو افعی هر که را می دید می کشت
بلورین گردنش در طوق سازی بدان مشگین رسن می کرد بازی
دلی کز عشق آن گردن همی مرد رسن در گردنش با خود همی برد
به رعنائی گذشت از گوشه بام ز شاه آرام شد چون شد دلارام
بسی دادش به جان خویش سوگند که تا باز آمد آن رعنای دلبند
نشست و لولو از نرگس همی ریخت بدان آب از جهان آتش برانگیخت
بهر دستان که دل شاید ربودن نمود آنچ از فسون باید نمودن
عملهائی که عاشق را کند سست عجب چست آید از معشوقه چست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده گفتگوی میان یک عاشقِ صاحب‌قدرت و معشوقی است که با تکیه بر عزت نفس و خرد، تن به خواسته‌های زودگذر و تملک‌جویانه نمی‌دهد. فضای حاکم بر شعر، فضایی حماسی-غنایی است که در آن معشوق با استفاده از منطق و استعاره، ادعاهای شاهانه و قدرتِ پوشالیِ عاشق را به چالش می‌کشد.

در این بخش، تقابل میان ثروت و جایگاه دنیوی با ارزش‌های اصیلِ انسانی و عاطفی به تصویر کشیده شده است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعی و استعارات ادبی، بیان می‌دارد که عشق حقیقی نه با زور و زر، بلکه با اصالت و برابری به دست می‌آید و معشوق با صراحت، ریاکاری‌ها و برخوردهای نمایشیِ شاه را رد می‌کند.

معنای روان

ز راه پاسخ آن ماه قصب پوش ز شکر کرد شه را حلقه در گوش

آن ماهِ زیبا که جامه‌ای نفیس و فاخر بر تن داشت، چنان پاسخ درخوری به شاه داد که شاه را به خدمتگزار خود بدل کرد.

نکته ادبی: قصب پوش به معنای پوشنده جامه نازک و فاخر است؛ حلقه در گوش شدن کنایه از مطیع و بنده شدن است.

گشاد از درج گوهر قفل یاقوت رطب را قند داد و قند را قوت

دهانِ زیبایش را گشود و سخنانی پربها از آن جاری شد که هم به سخنِ شیرین، حلاوت بخشید و هم به آن قدرتِ معنایی داد.

نکته ادبی: درج گوهر کنایه از دهان و دندان؛ قفل یاقوت کنایه از لب‌های سرخ است.

مثالی داد مه را در سواری براتی مشک و در پرده داری

برای آن ماه (معشوق)، آزمونی در سواری تعیین کرد و او را به امانت‌داری و حفظِ حریمِ دل فراخواند.

نکته ادبی: برات به معنای حکم و فرمان است.

ستون سرو را رفتن در آموخت چو غنچه تیز شد چون گل برافروخت

به قامتِ سروگونه‌اش، خرامیدن آموخت؛ او مانند غنچه، تیزبین و مانند گل، شکوفا و پرشور شد.

نکته ادبی: تشبیه قامت به سرو از آرایه‌های کهن ادبیات فارسی است.

به خدمت بوسه زد بر گوشه بام که باشد خشت پخته عنبر خام

از سرِ تواضع و احترام، بر گوشه بام بوسه زد، گویی که آن خشت ساده، عنبری گرانبهاست.

نکته ادبی: اشاره به ارزش‌گذاری بر هرآنچه متعلق به معشوق است.

چو نوبت داشت در خدمت نمودن برون زد نوبتی در دل ربودن

هنگامی که نوبت به ادایِ خدمت رسید، چنان کرد که دلِ شاه را برباید و مسحورِ خود کند.

نکته ادبی: نوبت زدن کنایه از اعلام حضور و غلبه است.

نخستین گفت کای دارای عالم بر آورده علم بالای عالم

نخست به شاه گفت: ای کسی که در این عالم صاحبِ قدرت و شکوهی و نام و نشانت در جهان پیچیده است.

نکته ادبی: دارای عالم اشاره به پادشاه است.

ز چین تا روم در توقیع نامت قدر خان بنده و قصر غلامت

از چین تا روم، همه جا نامِ تو بر سر زبان‌هاست و بزرگانِ عالم بنده و غلامِ درگاهِ تو هستند.

نکته ادبی: توقیع به معنای امضا و نشانِ پادشاهی است.

نه تنها خاک تو خاقان چین است چنینت چند خاکی بر زمین است

تنها سرزمینِ تو نیست که تحتِ فرمانِ توست؛ خاکیانِ بسیاری در این جهان زیرِ سلطه تو هستند.

نکته ادبی: خاقان چین نمادِ عظمتِ دوردست است.

هران پالوده ای کو خود بود زرد به چربی یا به شیرینی توان خورد

هر غذایِ ساده و زرد‌رنگی را می‌توان با چربی یا شیرینی لذیذ کرد.

نکته ادبی: تمثیلی برای بیانِ تفاوتِ ظاهر و باطن.

من آن پالوده روغن گذارم که جز نامی ز شیرینی ندارم

اما من آن غذایِ ساده‌ای نیستم که با روغن و شیرینی تغییر کنم؛ من تنها نامی از شیرینی دارم و بنده کسی نمی‌شوم.

نکته ادبی: اشاره به استقلالِ رای معشوق.

بلی تا گشتم از عالم پدیدار ترا بودم به جان و دل خریدار

راستش را بخواهی، از همان لحظه‌ای که چشم به این جهان گشودم، جان و دلم خریدارِ تو بوده است.

نکته ادبی: خریداری کردن کنایه از عاشق شدن است.

نه پی در جستجوی کس فشردم نه جز روی تو کس را سجده بردم

نه دنبالِ کسی جز تو گشتم و نه در برابرِ کسی جز تو سرِ تعظیم فرود آوردم.

نکته ادبی: پای فشردن کنایه از تلاش کردن است.

ندیدم در تو بوی مهربانی بجز گردن کشی و دل گرانی

اما در وجودِ تو بویی از مهربانی نشنیدم؛ تنها چیزی که دیدم، گردن‌کشی، غرور و دل‌سنگی بود.

نکته ادبی: دل‌گرانی کنایه از بی اعتنایی و سنگدلی است.

حساب آرزوی خویش کردن به روی دیگران در پیش کردن

اینکه برای خود آرزوهایی داشته باشی و همزمان بخواهی دیگران را در بندِ خود بکشی، درست نیست.

نکته ادبی: در پیش کردن کنایه از بهانه آوردن است.

نه عشق این شهوتی باشد هوائی کجا عشق و تو ای فارغ کجائی

این نوعِ عشقِ تو، عشقِ واقعی نیست و تنها هوسی زودگذر است؛ تو کجا و عشق کجا، وقتی در این فکرِ دیگری هستی؟

نکته ادبی: فارغ بودن کنایه از بی‌خیالی و بی‌وفایی است.

مرا پیلی سزد کو را کنم بند تو شاهی بر تو نتوان بیدق افکند

من برای خودم شایسته‌ی کسی هستم که بتوانم او را مهار کنم (عاشقِ واقعی)؛ تو شاهی و نمی‌توان تو را با این بازی‌های حقیر، اسیر کرد.

نکته ادبی: بیدق مهره‌ای در شطرنج است که کنایه از ناتوانی در برابر شاه است.

به مهمانی غزالی چون شود شیر ز گنجکشی عقابی کی شود سیر

وقتی شیری به مهمانیِ غزالی می‌رود، این همنشینی شایسته نیست؛ عقاب هرگز با شکارِ کوچک سیر نمی‌شود.

نکته ادبی: نمادپردازی حیوانات برای تفاوتِ درجاتِ عشق.

تو گر سروی و من پیش تو خاشاک نه آخر هر دو هستیم از یکی خاک

اگر تو سروِ بلندی هستی و من خاشاکی ناچیز، فراموش نکن که هر دو از یک خاک روییده‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ انسانی و برابریِ وجودی.

سپند و عود بر مجمر یکی دان بخور و دود و خاکستر یکی دان

بدان که سپند و عود در آتش‌دان تفاوتی ندارند؛ هر دو سوختن و خاکستر شدنِ یکسان دارند.

نکته ادبی: تاکید بر فناپذیریِ هستی.

کبابی باید این خان را نمک سود مگس در پای پیلان کی کند سود

برای این سفره، کبابی لذیذ لازم است، مگس که نمی‌تواند در برابرِ پیل خودنمایی کند.

نکته ادبی: کنایه از حقارتِ ادعاهایِ توخالی.

زبانت آتشی خوش میفروزد خوش آن باشد که دیگت را نسوزد

زبانِ تو مانند آتش گرم و پرشور است، اما مراقب باش که این آتش، دیگِ زندگی و عاقبتِ خودت را نسوزاند.

نکته ادبی: هشدار درباره عواقبِ سخنانِ تند.

چو سیلی کامدی در حوض ماهی مراد خویشتن را برد خواهی

وقتی مانندِ سیل به حوضِ کوچکِ زندگیِ من می‌آیی، تنها قصدِ برآوردنِ خواهش‌های خودت را داری.

نکته ادبی: سیل نمادِ هجوم و خواهشِ نفسانی است.

ز طوفان تو خواهم کرد پرهیز بر این در خواه بنشین خواه برخیز

من از این طوفانِ خشم و خواهشِ تو دوری می‌کنم؛ می‌خواهی بنشین و می‌خواهی برو، برایم فرقی ندارد.

نکته ادبی: اعلامِ بی‌نیازی و استقلالِ معشوق.

کمند افکندنت بر قلعه ماه چه باید چون نیابی بر فلک راه

چه فایده که کمند بر قلعه‌ی ماه می‌اندازی، وقتی راهی به سوی آسمان نداری و به آن نمی‌رسی؟

نکته ادبی: کنایه از تلاش‌های بی‌حاصل و غیرمنطقی.

به شب بازی فلک را در نگیری به افسون ماه را در بر نگیری

تو با بازی‌هایِ شبانه و افسونگری نمی‌توانی حقیقتِ فلک و ماه را به چنگ آوری.

نکته ادبی: اشاره به محدودیتِ قدرتِ مادی در برابرِ حقایقِ معنوی.

در ناسفته را گر سفت باید سخن در گوش دریا گفت باید

اگر قرار است مرواریدی سفته نشده را سوراخ کرد، باید این سخن را به گوشِ اهلش (دریا) رساند.

نکته ادبی: در ناسفته کنایه از سخنِ بکر و ارزشمند.

بر باغ ارم پوشیده شاخست غلط گفتم در روزی فراخست

در این باغِ بهشت‌گونه، شاخه‌ای پوشیده است؛ نه، اشتباه گفتم، راهِ رسیدن به آن باز است.

نکته ادبی: اصلاحِ کلام در حینِ سخن برای تاکید بر مطلب.

من آبم نام آب زندگانی تو آتش نام آن آتش جوانی

من نامِ آبِ زندگانی دارم (شیرین) و تو نامِ آتشِ جوانی (شاه/خسرو) را داری.

نکته ادبی: تضادِ آب و آتش نمادِ تقابلِ دو طبعِ متفاوت.

نخواهم آب و آتش در هم افتد کز ایشان فتنه ها در عالم افتد

من نمی‌خواهم که آب و آتش با هم ترکیب شوند، چرا که از برخوردِ این دو، تنها فتنه و آشوب در جهان برپا می‌شود.

نکته ادبی: تاکید بر ناسازگاریِ این دو شخصیت.

به ار تا زنده باشم گرد آنکس نگردم کز من او را بس بود بس

بهتر است تا زنده‌ام گردِ کسی نگردم که او مرا نمی‌خواهد و برایش اهمیتی ندارم.

نکته ادبی: اظهارِ غرور و عزتِ نفس.

برو هم با شکر میکن شکاری ترا با شهد شیرین نیست کاری

برو و با همان شکر (شیرینی‌هایِ دیگر) خوش باش؛ تو را با حقیقتِ شیرینِ من کاری نیست.

نکته ادبی: طعنه به عشقِ هوس‌آلود.

شکر بوسی لب کس را نشاید مگر دندان که او خردش بخاید

بوسیدنِ لبِ شیرین سزاوارِ هر کسی نیست، مگر دندانی که آن را با لذت بجود.

نکته ادبی: کنایه از عمقِ عشق و تواناییِ درکِ آن.

به شیرین بوسه را بازار تیز است که شیرینی لبش را خانه خیز است

بازارِ بوسه گرفتن از شیرین داغ است، چرا که شیرینیِ لب‌های او خانه‌برانداز و جذاب است.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحاتِ بازاری برای وصفِ عشق.

به شیرین از شکر چندین مزن لاف که از قصاب دور افتد قصب باف

پیشِ شیرین از شکر لاف نزن، چرا که قصاب هیچ‌گاه قصب‌بافی نمی‌کند (هر کسی کارِ خود را دارد).

نکته ادبی: مثل‌گونه برای بیانِ حد و مرزِ افراد.

دو باشد منجنیق از روی فرهنگ یکی ابریشم اندازد یکی سنگ

در فنِ عاشقی دو نوع منجنیق وجود دارد؛ یکی برای پرتابِ ابریشم (لطافت) و دیگری برای سنگ (سختی).

نکته ادبی: منجنیق استعاره از ابزارِ نفوذ در دل.

به شکر نشکند شیرینی کس لب شیرین بود شکر شکن بس

شکر نمی‌تواند شیرینیِ اصلیِ معشوق را بشکند؛ لب‌های شیرین خودِ اصلِ شکر است.

نکته ادبی: تاکید بر برتریِ معشوق بر لذت‌های مادی.

ترا گر ناگواری بود از این بیش ز شکر ساختی گلشکر خویش

اگر از این سخنانِ من ناخشنودی، تو خود از شکر، گلشکر (دارو) بساز و آن را تحمل کن.

نکته ادبی: گلشکر دارویی شیرین برای تلخی‌ها.

شکر خواهی و شیرین نیز خواهی شکار ماه کن یا صید ماهی

هم شکر را می‌خواهی و هم شیرین را؟ یا باید شکارِ ماه شوی یا به صیدِ ماهی بسنده کنی.

نکته ادبی: تاکید بر انتخابِ مسیرِ درست.

هوای قصر شیرینت تمامست سر کوی شکر دانی کدامست

تو که هوایِ قصرِ شیرین را در سر داری، آیا می‌دانی کویِ شکر کجاست؟

نکته ادبی: اشاره به سردرگمیِ عاشق در مسیرِ عشق.

من از خون جگر باریدن خویش نپردازم بسر خاریدن خویش

من از بس که خونِ دل خوردم و گریستم، وقت نمی‌کنم حتی سرِ خود را بخارانم.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ رنج و گرفتاری.

نیاید شه پرستی دیگر از من پرستاری طلب چابک تر از من

دیگر از من انتظارِ شهپرستی نداشته باش؛ برو و کسی چابک‌تر و مطیع‌تر از من پیدا کن.

نکته ادبی: شهپرستی به معنای شاه‌دوستی و پرستشِ قدرت.

بیاد من که باد این یاد بدرود نوا خوش می زنی گر نگسلد رود

اگر می‌خواهی یادی از من کنی، آن را به دستِ باد بسپار و اگر می‌خواهی نغمه‌ای بنوازی، مراقب باش که رشته‌اش گسسته نشود.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ یادها.

به تندی چند گوئی با اسیران تو میگو تا نویسندت دبیران

تا می‌توانی با اسیرانِ عشق به تندی سخن بگو؛ تو بگو تا نویسندگانِ تاریخ ثبت کنند (که چه ظالمی).

نکته ادبی: دعوت به ثبتِ بی‌عدالتی در تاریخ.

ز غم خوردن دلی آزاد داری به دم دادن سری پرباد داری

تو دلی فارغ از غم داری و سری پر از بادِ غرور و تکبر.

نکته ادبی: سر پر باد کنایه از تکبر و حماقت.

چه باید با تو خون خوردن به ساغر به دم فربه شدن چون میش لاغر

چه نیازی است که با تو در ساغر، خونِ جگر بنوشم؟ این گونه چاق شدن، مانندِ چاق شدنِ میشِ لاغر است (ظاهری و بی‌ارزش).

نکته ادبی: تمثیل برای بی‌فایدگیِ همنشینیِ نامناسب.

ز تو گر کار من بد گشت بگذار خدائی هست کو نیکو کند کار

اگر کارِ من به دستِ تو بد شد، رهایش کن؛ خدایی هست که سرانجامِ کار را نیکو می‌کند.

نکته ادبی: اعتماد به تقدیرِ الهی.

نشینم هم در این ویرانه وادی بر انگیزم منادی بر منادی

من در همین ویرانه‌یِ دلم می‌نشینم و فریاد بر می‌آورم (که عشقِ واقعی چیست).

نکته ادبی: ویرانه کنایه از تنهایی و عزلت.

که با شیرین چه بازی کرد پرویز عروس اینجا کجا کرد او شکر ریز

که پرویز با شیرین چه کرد؟ این عروس در اینجا چه شکرریزی و هنری از خود نشان داد؟

نکته ادبی: ارجاع به داستان‌های تاریخی و عاشقانه خسرو و شیرین.

بس آن یک ره که در دام اوفتادم هم از نرخ و هم از نام اوفتادم

آن یک باری که در دامِ تو افتادم کافی بود؛ هم از جایگاهِ اجتماعی‌ام تنزل کردم و هم نام و اعتبارم آسیب دید.

نکته ادبی: دام کنایه از عشقِ فریبنده.

چو شد در نامها نامم شکسته در بی نام و ننگان باد بسته

از آنجایی که نام من در میان نام‌های نیک‌نامان شکست و بی‌اعتبار شد، بگذار این نام در میان کسانی که نه نامی دارند و نه ننگی، دفن و بسته شود.

نکته ادبی: «شکسته» در اینجا کنایه از بی‌اعتبار شدن و از سکه افتادن است.

ز در بستن رقیبم رسته باشد خزینه به که او در بسته باشد

اینکه رقیب از درِ خانه‌ی تو رانده شده، برای من مایه آسودگی است؛ چه بهتر که گنجینه‌ی تو (وجود تو) را خودت قفل کنی و درِ آن را ببندی (تا دست رقیب به آن نرسد).

نکته ادبی: خزینه در متون کهن به معنای صندوقچه جواهر یا محل نگهداری ارزشمندترین دارایی است که استعاره از معشوق است.

ز قند من سمرها در جهانست در قصرم سمرقندی از آنست

به دلیل شیرینیِ سخن و وجودِ من است که قصه‌ها و افسانه‌ها در جهان بر سر زبان‌ها افتاده است؛ اگر شهر سمرقند نیز شهرت دارد، از آن‌روست که نامش با شیرینیِ قصه‌ی من گره خورده است.

نکته ادبی: اشاره به ایهامِ «سمرقند» که در ادبیات کلاسیک با «سمر» (افسانه/داستان) و «قند» (شیرینی) پیوند داده می‌شود.

اگر بردر گشادن نیستم دست توانم بر تو از گیسو رسن بست

اگر دستم به باز کردنِ درِ خانه تو نمی‌رسد و راهی به سویت ندارم، لااقل می‌توانم از گیسوان تو طنابی بسازم و خود را به تو برسانم.

نکته ادبی: «رسن» به معنای طناب است که به موهای بلند و تابدار معشوق تشبیه شده است.

گرم باید چو می در جامت آرم به زلف چون رسن بر بامت آرم

اگر قرار باشد تو را مانند شرابِ ناب در جامِ وجودم بریزم، از همان گیسوی بلندت که شبیه طناب است، پلی می‌سازم تا تو را به بامِ خانه‌ام بکشانم.

نکته ادبی: تشبیه مو به رسن (طناب) برای کشیدن معشوق به سمت عاشق؛ استعاره از آرزوی وصال.

ولی باد از رسن پایت ربود است رسن بازی نمی دانی چه سود است

اما باد، آن طناب (گیسوی تو) را از دستم ربود؛ تو که طناب‌بازی و بالا رفتن با آن را نمی‌دانی، این همه تلاش چه سودی دارد؟

نکته ادبی: «رسن بازی» اشاره به یک مهارت یا بازی نمایشی قدیمی است که شاعر آن را به دشواریِ رسیدن به معشوق تشبیه کرده است.

همان به کانچه من دیدم بداغت نسوزم روغن خود در چراغت

همان بهتر که من روغنِ عمرِ خود را در چراغِ تو نسوزانم (و عمرم را برای تو تلف نکنم)، چرا که داغِ ناشی از بی‌مهری‌ات را پیش از این دیده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از سوزاندن عمر و سرمایه‌ی وجود در راه معشوقی که قدر نمی‌داند.

ز جوش خون دل چون باز گفتم شبت خوش باد و روزت خوش که رفتم

پس از آنکه از جوش و خروشِ خونِ دلم برایت سخن گفتم، حالا دیگر شبت خوش و روزت خوش باد، چرا که من دیگر می‌روم.

نکته ادبی: «جوش خون دل» کنایه از رنج و غمِ عمیق و غیرقابل‌تحمل است.

بگفت این و چو سرو از جای برخاست جبین را کج گرفت و فرق را راست

این را گفت و همچون درخت سرو از جای خود برخاست؛ با حالتی از غرور، پیشانی‌اش را کج گرفت و فرقِ مویش را راست کرد.

نکته ادبی: «سرو» نماد قد و قامتِ بلند و موزون است. رفتار او در این بیت، نشان‌دهنده‌ی بی‌اعتنایی و تکبرِ عاشقانه است.

پرند افشاند و از طرف پرندش جهان پر شد ز قالبهای قندش

او لباسِ ابریشمینِ خود را تکان داد و از اطرافِ آن، جهان پر از شیرینیِ حرکات و رفتارِ قند‌مانندِ او شد.

نکته ادبی: «پرند» به معنای پارچه‌ی ابریشمی است.

بدان آیین که خوبان را بود دست ز نخدان می گشاد و زلف می بست

او با همان آداب و رسومی که خوبان و زیبارویان دارند، با وقار شروع به آرایشِ چانه و بستنِ گیسوانش کرد.

نکته ادبی: «آیین خوبان» اشاره به آدابِ خاصِ عشوه و دلبری در میان معشوقان است.

جمال خویش را در خز و خارا به پوشیدن همی کرد آشکارا

او زیباییِ خود را در میانِ لباس‌های فاخرِ خز و خارا، با نوعی پوشیدن و پنهان کردن، آشکارتر می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ ظریفِ «پوشیدن» برای «آشکار کردن» زیبایی.

گهی می کرد نسرین را قصب پوش گهی می زد شقایق بر بناگوش

گاهی بر چهره‌ی لطیفش (که به نسرین تشبیه شده) پارچه‌ی نازکی می‌کشید و گاهی گل شقایق را بر بناگوشش می‌نشاند.

نکته ادبی: توصیف آرایشِ طبیعیِ چهره با گل‌ها و نمادهای طبیعت.

گهی بر فرق بند آشفته می بود گره می بست و بر مه مشک میسود

گاهی موهایش بر روی پیشانی‌اش آشفته بود؛ گره بر آن‌ها می‌زد و بر صورتِ ماهش عطرِ مشک می‌مالید.

نکته ادبی: «مشک» در ادبیات کلاسیک نماد سیاهی و خوش‌بوییِ مو است که با سفیدیِ چهره (ماه) تضاد ایجاد می‌کند.

به زیور راست کردن دیر میشد که پایش بر سر شمشیر میشد

او برای آراستنِ خود چنان وقت صرف می‌کرد که گویی پاهایش بر لبه‌ی شمشیر قرار داشت (و از شدتِ ظرافت و عجله در انتظار، بی‌تاب بود).

نکته ادبی: کنایه از کمالِ وسواس در زیبایی و تندیِ عمل.

ز نیکو کردن زنجیر خلخال نه نیکو کرد بر زنجیریان حال

او با زیباتر کردنِ زنجیرِ خلخالِ پایش، حالِ کسانی را که اسیرِ او بودند و زنجیر به پا داشتند، بهتر نکرد (بلکه بر اشتیاق و اسارتشان افزود).

نکته ادبی: تلمیح به اسارتِ عاشق در بندِ عشقِ معشوق.

ز گیسو گه کمر می کرد و گه تاج بدان تاج و کمر شه گشته محتاج

گاهی از گیسوانش کمربند و گاهی تاج درست می‌کرد؛ آن‌چنان که شاهِ زمانه، خودِ محتاجِ آن تاج و کمربندِ او شد.

نکته ادبی: قدرتِ جمالِ معشوق که شاهان را به خواری و نیاز می‌کشاند.

شقایق بستنش بر گردن ماه کمند انداخته بر گردن شاه

بستنِ گلِ شقایق بر گردنِ سفیدش (که مانند ماه است)، همچون انداختنِ کمندی بر گردنِ پادشاه بود.

نکته ادبی: استعاره از به بند کشیده شدنِ عاشق (شاه) توسط معشوق.

در آن حلواپزی کرد آتشی نرم که حلوا را بسوزد آتش گرم

او در آن آرایش و آراستن، چنان با ملایمت و ظرافت رفتار کرد که حتی آتشِ گرم هم در برابر آن می‌سوخت (یعنی گرمایِ عشقِ او فراتر از گرمایِ آتش بود).

نکته ادبی: استعاره از کمالِ لطافت که آتش‌های معمولی در برابرش بی‌اثرند.

چو هر هفت آنچه بایست از نکوئی بکرد آن خوبروی از خوبروئی

چون آن خوبروی، هر هفت شرطِ زیبایی را که باید می‌داشت به جا آورد، با همان خوبروییِ تمام رفتار کرد.

نکته ادبی: اشاره به هفت‌گانه بودنِ معیارهای زیبایی در نگاه قدما.

به شوخی پشت بر شه کرد حالی ز خورشید آسمان را کرد خالی

سپس با شوخی و ناز، پشتش را به شاه کرد و با این کار، جهان را از نورِ خورشید (چهره‌ی خود) خالی کرد.

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی که با رفتنِ او گویی جهان تاریک شده است.

در آن پیچش که زلفش تاب می داد سرینش ساق را سیماب می داد

در پیچ و تابی که گیسوانش داشت، ساقِ پایش در برابرِ زیباییِ اندام، مانندِ سیماب (جیوه/نقره) می‌درخشید.

نکته ادبی: تشبیه ساق پا به سیماب که نشان‌دهنده سفیدی و درخشندگی است.

به گیسوی رسن وار از پس پشت چو افعی هر که را می دید می کشت

گیسوانِ بلندش که مانند طناب از پشت آویزان بود، همچون ماری افعی بود که هر کس به آن نگاه می‌کرد، از عشق هلاک می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه گیسو به افعی برای نشان دادنِ خطرناک بودن و مرگ‌آوریِ زیبایی.

بلورین گردنش در طوق سازی بدان مشگین رسن می کرد بازی

او بر روی گردنِ بلورین و سفیدِ خود، با آن گیسوانِ مشکین (مانند طناب) بازی می‌کرد.

نکته ادبی: بازی با گیسو به عنوان یکی از حرکات دلبری معشوق.

دلی کز عشق آن گردن همی مرد رسن در گردنش با خود همی برد

دلی که از عشقِ آن گردنِ زیبا در حالِ جان دادن بود، او گیسوانش را مانند طناب، بر گردنِ آن عاشق می‌انداخت و با خود می‌برد.

نکته ادبی: تمثیلِ به زنجیر کشیده شدنِ قلب عاشق توسط موی معشوق.

به رعنائی گذشت از گوشه بام ز شاه آرام شد چون شد دلارام

او با وقار و رعنایی از گوشه‌ی بام گذشت؛ وقتی آن دل‌آرام (معشوق) رفت، آرامش از شاه سلب شد.

نکته ادبی: بازی با واژه‌ی «دل‌آرام» که هم به معنای معشوق است و هم آرامش‌دهنده‌ی قلب.

بسی دادش به جان خویش سوگند که تا باز آمد آن رعنای دلبند

شاه به جانِ خودش بسیار سوگند خورد (که بی‌تاب است)، تا اینکه آن زیبارویِ محبوب بازگشت.

نکته ادبی: توصیفِ شدتِ اشتیاق و بی‌تابیِ عاشق.

نشست و لولو از نرگس همی ریخت بدان آب از جهان آتش برانگیخت

او نشست و از چشمانِ نرگس‌مانندش مروارید (اشک) می‌ریخت؛ با همان اشک، آتشی در جهان برانگیخت.

نکته ادبی: تضاد میان آب (اشک) و آتش (عشق/غم) که از آرایه‌های معروف شعر فارسی است.

بهر دستان که دل شاید ربودن نمود آنچ از فسون باید نمودن

او برای هر حیله و افسونی که بتواند دل را برباید، آنچه را که لازم بود نشان داد.

نکته ادبی: «دستان» به معنای حیله و فسونِ عاشقانه است.

عملهائی که عاشق را کند سست عجب چست آید از معشوقه چست

کارهایی که عاشق را سست و ناتوان می‌کند، چه بسیار چابک و باظرافت از معشوقی چابک و زرنگ سر می‌زند.

نکته ادبی: توصیفِ مهارتِ معشوق در عشوه و دلبری که عاشق را به زانو درمی‌آورد.