خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۷۱ - پاسخ دادن شیرین خسرو را

نظامی
دگر ره لعبت طاوس پیکر گشاد ز درج لولو تنگ شکر
روان کرد از عقیق آن نقش زیبا سخن هائی نگارین تر ز دیبا
کزان افزون که دوران جهانست شب و روز و زمین و آسمانست
جهانداور جهاندار جهان باد زمانه حکم کش او حکمران باد
به فراشی کواکب در جنابش به سرهنگی سعادت در رکابش
مرا در دل ز خسرو صد غبار است ز شاهی بگذر آن دیگر شمار است
هنوزم ناز دولت مینمائی هنوز از راه جباری در آئی
هنوزت در سر از شاهی غرور است دریغا کاین غرور از عشق دور است
تو از عشق من و من بی نیازی ترا شاهی رسد یا عشقبازی
درین گرمی که باد سرد باید دل آسانست با دل درد باید
نیاز آرد کسی کو عشق باز است که عشق از بی نیازان بی نیاز است
نسازد عاشقی با سرفرازی که بازی برنتابد عشق بازی
من آن مرغم که بر گل ها پریدم هوای گرم تابستان ندیدم
چو گل بودم ملک بانوی سقلاب کنون دژ بانوی شیشه ام چو جلاب
چو سبزه لب به شیر برف شستم چو گل بر چشمه های سرد رستم
درین گور گلین و قصر سنگین به امید تو کردم صبر چندین
چو زر پالودم از گرمی کشیدن فسردم چون یخ از سردی چشیدن
نه دستی کین جرس بر هم توان زد نه غمخواری که با او دم توان زد
همه وقتی ترا پنداشتم یار همه جائی ترا خواندم وفادار
تو هرگز در دلم جائی نکردی چو دلداران مدارائی نکردی
مرا دیگر ز کشتن کی بود بیم که جان کردم به شمشیر تو تسلیم
ترازو بر زمین چون یابد آهنگ حسابش خاک بهتر داند از سنگ
گرم عقلی بود جائی نشینم وگرنه بینم از خود آنچه بینم
گر از من خود نیاید هیچ کاری که بر شاید گرفت از وی شماری
زنم چندان تظلم در زمانه که هم تیری نشانم بر نشانه
چرا باید که چون من سرو آزاد بود در بند محنت مانده ناشاد
هنوزم در دل از خوبی طربهاست هنوزم در سر از شوخی شغب هاست
هنوزم هندوان آتش پرستند هنوزم چشم چون ترکان مستند
هنوزم غنچه گل ناشکفته است هنوزم در دریائی نسفته است
هنوزم لب پر آب زندگانیست هنوزم آب در جوی جوانیست
رخم سر خیل خوبان طراز است کمینه خیل تاشم کبر و ناز است
ولی نعمت ریاحین را نسیمم ولیعهد شکر در یتیمم
چراغ از نور من پروانه گردد مه نو بیندم دیوانه گردد
عقیق از لعل من بر سر خورد سنگ گل رویم ز روی گل برد رنگ
ترنج غبغبم را گر کنی یاد ز نخ بر خود زند نارنج بغداد
چو سیب رخ نهم بر دست شاهان سبد واپس برد سیب سپاهان
به هر در کز لب و دندان ببخشم دلی بستانم و صد جان ببخشم
من آرم در پلنگان سرفرازی غزالان از من آموزند بازی
گوزن از حسرت این چشم چالاک ز مژگان زهر پالاید نه تریاک
گر آهو یک نظر سوی من آرد خراج گردنم بر گردن آرد
به نازی روم را در جستجویم به بوئی باختن در گفتگویم
بهار انگشت کش شد در نکوئی هر انگشتم و صد چون است گوئی
بدین تری که دارد طبع مهتاب نیارد ریختن بر دست من آب
چو یاقوتم نبیذ خام گیرد برشوت با طبرزد جام گیرد
بهشت از قصر من دارد بسی نور عیار از نار پستانم برد حور
به غمزه گرچه ترکی دل ستانم به بوسه دل نوازی نیز دانم
ز بس کاورده ام در چشم هانور ز ترکان تنگ چشمی کرده ام دور
ز تنگی کس به چشمم در نیاید کسی با تنگ چشمان بر نیاید
چو بر مه مشگ را زنجیر سازم بسا شیرا کزو نخجیر سازم
چو لعلم با شکر ناورد گیرد تو مرد آر آنگهی نامرد گیرد
شکر همشیره دندان من شد وفا هم شهری پیمان من شد
جهانی ناز دارم صد جهان شرم دری در خشم دارم صد در آزرم
لب لعلم همان شکر فشانست سر زلفم همان دامن کشانست
ز خوش نقلی که می در جام ریزم شکر در دامن بادام ریزم
اگرچه نار سیمین گشت سیبم همان عاشق کش عاقل فریبم
رخم روزی که بفروزد جهان را به زرنیخی فروشد ارغوان را
ز رعنائی که هست این نرگس مست نیالاید به خون هر کسی دست
چه شورشها که من دارم درین سر چه مسکینان که من کشتم بر این در
برو تا بر تو نگشایم به خون دست که در گردن چنین خونم بسی هست
نخورده زخم دست راست بردار به دست چپ کند عشقم چنین کار
تو سنگین دل شدی من آهنین جان چنان دل را نشاید جز چنین جان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از منظومه‌ای عاشقانه و حماسی، بیانگر شکوه و عتابِ معشوقه‌ای بلندپایه و خردمند است که در برابر غرور و بی‌مهریِ پادشاهِ عاشق‌پیشه لب به سخن گشوده است. او با زبانی فصیح و استدلالی، جایگاه والای انسانی و عاطفی خود را در برابر قدرت ظاهری و مقام دنیویِ معشوق به رخ می‌کشد و او را به بازنگری در شیوه رفتارش دعوت می‌کند.

درونمایه اصلی اثر، تقابل میان «عشق حقیقی» و «غرور شاهانه» است. سراینده (یا شخصیت سخنگو) با یادآوریِ زیباییِ بی‌بدیل و منشِ والای خود، از انزوای ناخواسته و بی‌توجهیِ معشوق گلایه می‌کند و تأکید دارد که مقام و ثروتِ ظاهری، مانعی بزرگ بر سر راه پیوند قلبی و عاطفی است.

معنای روان

دگر ره لعبت طاوس پیکر گشاد ز درج لولو تنگ شکر

آن پری‌چهره‌ای که زیبا و متناسب چون طاووس است، بار دیگر لب گشود و کلماتِ شیرین و گران‌بهایی مانند مروارید از دهانش جاری شد.

نکته ادبی: لعبت (عروسک/محبوب) و طاووس‌-پیکر کنایه از زیبایی خیره‌کننده است. درجِ لؤلؤ (صندوق مروارید) استعاره از دهان و دندان‌های زیباست.

روان کرد از عقیق آن نقش زیبا سخن هائی نگارین تر ز دیبا

از لبانِ عقیقی‌رنگش کلماتی زیبا و ظریف‌تر از پارچه‌های دیبا (ابریشم نفیس) بیرون ریخت.

نکته ادبی: دیبا نماد ظرافت و زیبایی در سخن است.

کزان افزون که دوران جهانست شب و روز و زمین و آسمانست

سخنش چنان ارزشمند بود که گویی از دایره‌ی زمان و مکان و هستی فراتر رفته است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت کلام معشوق.

جهانداور جهاندار جهان باد زمانه حکم کش او حکمران باد

خداوندِ پادشاه‌پرور، او را پادشاهِ جهان قرار دهد و روزگار همیشه تحت فرمانِ او باشد.

نکته ادبی: دعا برای دوامِ قدرتِ معشوق در عینِ نقدِ رفتارش.

به فراشی کواکب در جنابش به سرهنگی سعادت در رکابش

ستارگان همچون خدمتکاران در درگاه او هستند و خوش‌بختی و سعادت همیشه همراه و یاور اوست.

نکته ادبی: استعاره از شکوه و عظمت معشوق.

مرا در دل ز خسرو صد غبار است ز شاهی بگذر آن دیگر شمار است

در دل من نسبت به تو که پادشاهی، غبارِ کدورت وجود دارد؛ از این عنوان پادشاهی بگذر، زیرا حسابِ عشق با مقامِ دنیوی جداست.

نکته ادبی: خسرو (پادشاه) تضاد آشکاری با جایگاه عاشقانه دارد.

هنوزم ناز دولت مینمائی هنوز از راه جباری در آئی

هنوز هم با خودنمایی و تکیه بر قدرت دولتی با من برخورد می‌کنی و با خویِ ستمگرانه و از سرِ تکبر به سراغم می‌آیی.

نکته ادبی: جباری در اینجا به معنای تکبر و سرکشی است.

هنوزت در سر از شاهی غرور است دریغا کاین غرور از عشق دور است

هنوز هم در سرت غرورِ پادشاهی داری؛ افسوس که این غرور با حقیقتِ عشق فرسنگ‌ها فاصله دارد.

نکته ادبی: تضادِ بنیادین میان غرورِ قدرت و فروتنیِ عشق.

تو از عشق من و من بی نیازی ترا شاهی رسد یا عشقبازی

تو در پیِ پادشاهی هستی و من در پیِ عشق؛ آیا فکر می‌کنی می‌شود هم پادشاه بود و هم عاشق؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای اثبات تضاد.

درین گرمی که باد سرد باید دل آسانست با دل درد باید

در این فصلِ گرم که به نسیمِ خنک نیاز است، دلِ آرام فایده‌ای ندارد؛ عاشق باید دلی پردرد و بیقرار داشته باشد.

نکته ادبی: تشبیه و تضادِ گرمی (شورِ عشق) و سردی (آرامش/بی‌خیالی).

نیاز آرد کسی کو عشق باز است که عشق از بی نیازان بی نیاز است

کسی که عاشق است، باید نیاز و اشتیاق داشته باشد؛ چرا که عشق با بی‌نیازی و تکبرِ عاشق‌کش سازگار نیست.

نکته ادبی: عشق یعنی طلب و نیاز.

نسازد عاشقی با سرفرازی که بازی برنتابد عشق بازی

عاشقی با غرور و سرفرازی جمع نمی‌شود؛ چرا که بازیِ عشق، فروتنی می‌طلبد و تکبر را نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: عشق‌بازی در اینجا به معنای تعاملاتِ عاشقانه‌ است.

من آن مرغم که بر گل ها پریدم هوای گرم تابستان ندیدم

من آن پرنده‌ای هستم که همیشه در میان گل‌ها پرواز کرده و گرمای سوزانِ تابستان (سختی‌ها) را تجربه نکرده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به لطافتِ وجودیِ معشوق در گذشته.

چو گل بودم ملک بانوی سقلاب کنون دژ بانوی شیشه ام چو جلاب

پیش‌تر چون گلی در میانِ بانوانِ سرزمین سقلاب (سرزمین‌های شمالی/زیبارویان) بودم، اما اکنون در اسارتِ تو، چون جلاب (شربت) در شیشه‌ای محبوسم.

نکته ادبی: سقلاب اشاره به نژادی از زیبارویان در متون کهن.

چو سبزه لب به شیر برف شستم چو گل بر چشمه های سرد رستم

مانند سبزه، لب بر شیرِ برف (آبِ سرد) شستم و چون گلی در کنار چشمه‌های خنک روییدم.

نکته ادبی: استعاره از لطافت و طراوتِ گذشته‌اش.

درین گور گلین و قصر سنگین به امید تو کردم صبر چندین

در این گورِ گلی (تنِ اسیر) و این کاخِ سنگین (محلِ زندانی شدن)، تنها به امیدِ تو صبر کردم.

نکته ادبی: تضادِ گورِ گلی و قصرِ سنگین برای توصیفِ وضعیتِ حبس.

چو زر پالودم از گرمی کشیدن فسردم چون یخ از سردی چشیدن

از شدتِ حرارتِ دوری، چون طلا گداخته و خالص شدم، اما از سردیِ برخوردت، چون یخ سرد و افسرده شدم.

نکته ادبی: تضادِ گرمی و سردی برای بیانِ حالاتِ روانی.

نه دستی کین جرس بر هم توان زد نه غمخواری که با او دم توان زد

نه کسی هست که با او صحبت کنم و نه غمخواری دارم که درد دل کنم.

نکته ادبی: کنایه از تنهایی مطلق.

همه وقتی ترا پنداشتم یار همه جائی ترا خواندم وفادار

همیشه تو را یارِ خود می‌دانستم و در همه جا تو را وفادار خطاب می‌کردم.

نکته ادبی: تأکید بر اعتمادِ گذشته.

تو هرگز در دلم جائی نکردی چو دلداران مدارائی نکردی

اما تو هیچ‌گاه جایگاهِ واقعی در دلم برایت قائل نشدی و هرگز مانند عاشقانِ واقعی با من مدارا نکردی.

نکته ادبی: گلایه از بی‌مهری.

مرا دیگر ز کشتن کی بود بیم که جان کردم به شمشیر تو تسلیم

دیگر از کشته شدن نمی‌ترسم؛ چرا که جانم را پیش از این به شمشیرِ نگاهِ تو تسلیم کرده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از تسلیمِ محض در برابرِ محبوب.

ترازو بر زمین چون یابد آهنگ حسابش خاک بهتر داند از سنگ

وقتی ترازو بر زمین می‌نشیند، خاک بهتر از سنگ می‌داند که عیارِ این وزن چیست.

نکته ادبی: تمثیل برای ارزشیابیِ دقیق.

گرم عقلی بود جائی نشینم وگرنه بینم از خود آنچه بینم

اگر عقل داشته باشم، کنجِ عزلت می‌گزینم وگرنه، خودِ واقعیتم را همان‌طور که هست می‌بینم.

نکته ادبی: تأمل بر وضعیتِ درونی.

گر از من خود نیاید هیچ کاری که بر شاید گرفت از وی شماری

اگر از من هیچ کاری برنمی‌آید، پس چه چیزی را می‌خواهی از من حساب کنی (و به چه چیزی ایراد می‌گیری)؟

نکته ادبی: اعتراض به توقعاتِ بیجایِ معشوق.

زنم چندان تظلم در زمانه که هم تیری نشانم بر نشانه

آنقدر در این دنیا تظلم و دادخواهی می‌کنم تا بالاخره حقی را به حق‌دار برسانم.

نکته ادبی: عزم بر رسیدن به عدالت.

چرا باید که چون من سرو آزاد بود در بند محنت مانده ناشاد

چرا باید کسی که چون سرو آزاد و بلندمرتبه است، در بندِ غم و محنت گرفتار و ناشاد باشد؟

نکته ادبی: تشبیه به سرو (آزادی و زیبایی).

هنوزم در دل از خوبی طربهاست هنوزم در سر از شوخی شغب هاست

هنوز هم در دلم شور و شوقِ خوبی‌ها باقی است و در سرم شوخی‌ها و شیطنت‌های جوانی وجود دارد.

نکته ادبی: اصرار بر زنده بودنِ روحِ جوانی و زیبایی.

هنوزم هندوان آتش پرستند هنوزم چشم چون ترکان مستند

هنوز هم زیبایی‌هایم (هندوان) آتش‌پرستند (پرشورند) و چشمانم چون چشمانِ ترکان، مست و خمار است.

نکته ادبی: هندوان و ترکان استعاره از ویژگی‌های زیبایی‌شناختی.

هنوزم غنچه گل ناشکفته است هنوزم در دریائی نسفته است

هنوز هم وجودم مانند غنچه، شکفته نشده و مانند مرواریدی در دریا، دست‌نخورده و بکر باقی مانده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر اصالت و پاکی.

هنوزم لب پر آب زندگانیست هنوزم آب در جوی جوانیست

هنوز هم لب‌هایم آبِ حیات‌بخش دارد و طراوتِ جوانی در وجودم جاری است.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ حیات.

رخم سر خیل خوبان طراز است کمینه خیل تاشم کبر و ناز است

چهره‌ام سردسته و زیباترینِ خوبان است و حتی کبر و نازِ من، از هر زیبارویِ دیگری برتر است.

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی.

ولی نعمت ریاحین را نسیمم ولیعهد شکر در یتیمم

من برای گل‌ها مانند نسیم هستم و میراث‌دارِ زیبایی و شیرینیِ درِ نایاب هستم.

نکته ادبی: استعاره از لطافت.

چراغ از نور من پروانه گردد مه نو بیندم دیوانه گردد

نورِ من چنان است که چراغ دورِ من پروانه می‌شود و حتی ماهِ نو با دیدنِ من دیوانه و سرگشته می‌شود.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در توصیفِ زیبایی.

عقیق از لعل من بر سر خورد سنگ گل رویم ز روی گل برد رنگ

عقیق در برابرِ لعلِ لبِ من بی‌ارزش است و رنگِ گل در برابرِ گونه‌های من رنگ می‌بازد.

نکته ادبی: برتریِ مطلقِ زیباییِ معشوق بر طبیعت.

ترنج غبغبم را گر کنی یاد ز نخ بر خود زند نارنج بغداد

اگر نارنجِ زنخدانت (چانه) را به یاد بیاوری، نارنجِ بغداد در برابرش شرمگین می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای زیباییِ اندام.

چو سیب رخ نهم بر دست شاهان سبد واپس برد سیب سپاهان

اگر چهره‌ی سیب‌گونه‌ام را به دستِ شاهان بگذارم، همه مات و مبهوت می‌مانند.

نکته ادبی: تشبیه چهره به سیب.

به هر در کز لب و دندان ببخشم دلی بستانم و صد جان ببخشم

با هر بار خندیدن، دلی را می‌ربایم و صد جان را فدای خود می‌کنم.

نکته ادبی: تأثیرگذاریِ لبخند.

من آرم در پلنگان سرفرازی غزالان از من آموزند بازی

من حتی در میانِ پلنگان هم با سرافرازی قدم می‌زنم و غزالان از من شیوه‌ی بازی و دلبری می‌آموزند.

نکته ادبی: نمادِ قدرت و زیبایی.

گوزن از حسرت این چشم چالاک ز مژگان زهر پالاید نه تریاک

آهو از حسرتِ چشمانِ من، از مژگانش به جای سرمه، اشکِ زهرآگین می‌ریزد.

نکته ادبی: تشبیه چشمانِ زیبا.

گر آهو یک نظر سوی من آرد خراج گردنم بر گردن آرد

اگر آهو یک نگاه به من بکند، گردنش را به نشانه بندگی و خراج در برابرِ من خم می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ زیبایی.

به نازی روم را در جستجویم به بوئی باختن در گفتگویم

با ناز و ادا در پیِ جستجویِ محبوب هستم و با یک بو (رایحه)، در گفتگو و تعاملِ عاشقانه غرق می‌شوم.

نکته ادبی: اشاره به ظرافتِ رفتاری.

بهار انگشت کش شد در نکوئی هر انگشتم و صد چون است گوئی

بهار در زیباییِ انگشتانِ من شکست خورده است و هر انگشتِ من، صدها زیباروی را به چالش می‌کشد.

نکته ادبی: اغراقِ زیبا در وصفِ اندام.

بدین تری که دارد طبع مهتاب نیارد ریختن بر دست من آب

با این طراوت و لطافتی که دستانم دارند، حتی آب هم نمی‌تواند بر آن‌ها جای بگیرد (انقدر لطیفند).

نکته ادبی: اغراق در لطافتِ پوست.

چو یاقوتم نبیذ خام گیرد برشوت با طبرزد جام گیرد

زمانی که شرابِ ناب در دست می‌گیرم، با شیرینی و درخششِ لب‌هایم جام را به طبرزد (قند) تبدیل می‌کنم.

نکته ادبی: تشبیهاتِ رنگی و طعم.

بهشت از قصر من دارد بسی نور عیار از نار پستانم برد حور

بهشت از قصرِ من نور می‌گیرد و حوریان در برابرِ اندامِ من، زیباییِ خود را از دست می‌دهند.

نکته ادبی: اغراقِ اساطیری در زیبایی.

به غمزه گرچه ترکی دل ستانم به بوسه دل نوازی نیز دانم

اگرچه با غمزه (اشاره‌ی چشم) مانندِ ترکانِ دل‌ستان، دلبری می‌کنم، اما نوازش و محبت را نیز به خوبی می‌دانم.

نکته ادبی: ترکان استعاره از زیبایی و دلبری.

ز بس کاورده ام در چشم هانور ز ترکان تنگ چشمی کرده ام دور

از بس که در چشمِ من نور و درخشندگی است، چشمانم از تنگ‌چشمی (خساست یا کوچکی چشم) دور است.

نکته ادبی: ایهامِ تنگ‌چشمی: هم به معنای کوچک بودن چشم و هم به معنای خسیس بودن.

ز تنگی کس به چشمم در نیاید کسی با تنگ چشمان بر نیاید

با این درخشندگی، کسی نمی‌تواند در چشمم بیاید (به معنایِ برابری با من) و هیچ‌کس با تنگ‌چشمان (خسیسان) به جای نمی‌رسد.

نکته ادبی: ادامه ایهام.

چو بر مه مشگ را زنجیر سازم بسا شیرا کزو نخجیر سازم

آن‌قدر در دلبری استادم که حتی می‌توانم از موهایم زنجیر بسازم و شیرانِ بیشه را شکار کنم.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در دلبری.

چو لعلم با شکر ناورد گیرد تو مرد آر آنگهی نامرد گیرد

زمانی که لب‌های من با شکر درگیر می‌شود (می‌خندد)، تو مردی را بیاور تا ببینی چگونه مردانگی‌اش را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از تأثیرِ ویرانگرِ زیبایی.

شکر همشیره دندان من شد وفا هم شهری پیمان من شد

دندان‌های من به قدری سفید و شیرین است که گویی با شکر هم‌خانواده است و وفاداری به پیمان، رسمِ همیشگی و همراهِ من شده است.

نکته ادبی: همشیره در اینجا به معنای همراه و هم‌جنس به کار رفته است.

جهانی ناز دارم صد جهان شرم دری در خشم دارم صد در آزرم

جهانی از ناز و کرشمه دارم و در عین حال جهانی از شرم و حیا در من نهفته است؛ در برابرِ خشم، دری گشوده دارم و در مقابلِ آزرم و حیا نیز دری دیگر.

نکته ادبی: استفاده از تضادهای درونی در صفات معشوق، نشان از کمالِ او در وجوهِ مختلف دارد.

لب لعلم همان شکر فشانست سر زلفم همان دامن کشانست

لب‌های سرخ و قیمتیِ من، همانند شکر، شیرینی‌بخشِ کلام است و پیچ‌ و تابِ زلفِ من، دامن‌کشان در پیِ دلبری است.

نکته ادبی: لب لعل کنایه از لبِ سرخ و گران‌بها است و دامن‌کشان نشان از غرور و طنازی دارد.

ز خوش نقلی که می در جام ریزم شکر در دامن بادام ریزم

از آن خوش‌سخنی و ظرافتی که در ریختنِ شراب در جام دارم، گویی شکر را در دامنِ بادامِ چشم (یا استعاره از معشوق) می‌ریزم.

نکته ادبی: نقلی در اینجا به معنای گفتارِ خوش و شیرین است.

اگرچه نار سیمین گشت سیبم همان عاشق کش عاقل فریبم

اگرچه سینه‌ام از حالتِ انارِ سیمین (سفتی و برجستگی جوانی) به حالتِ سیب درآمده (کمی رسیده و پخته‌تر شده)، اما همچنان همان عاشق‌کشِ زیرک و عاقل‌فریب هستم.

نکته ادبی: تغییر از انار به سیب کنایه از گذرِ زمان و پختگی در عینِ حفظِ ویژگی‌های دلبری است.

رخم روزی که بفروزد جهان را به زرنیخی فروشد ارغوان را

روزی که چهره‌ام درخشان و پرفروغ شود، چنان رنگ و جلایی دارد که رنگِ ارغوانیِ گل‌ها را با زرنیخ (رنگ زرد و براق) می‌پوشاند و محو می‌کند.

نکته ادبی: زرنیخ نمادِ زردیِ درخشان است که در اینجا برای توصیف غلبه‌ی زیبایی چهره به کار رفته است.

ز رعنائی که هست این نرگس مست نیالاید به خون هر کسی دست

به خاطرِ آن ناز و تکبری که در این چشمانِ مستِ نرگس‌مانند است، این چشم‌ها به خونِ هر کسی آلوده نمی‌شوند (یعنی هر کسی شایسته‌یِ کشته شدن به دستِ من نیست).

نکته ادبی: نرگسِ مست استعاره از چشمِ خمار و جذاب است.

چه شورشها که من دارم درین سر چه مسکینان که من کشتم بر این در

چه آشوب‌ها و بی‌قراری‌هایی که در سر دارم و چه بسیاری از بی‌چارگان که در راهِ رسیدن به من، جانِ خود را از دست داده‌اند.

نکته ادبی: شور داشتن در سر کنایه از غرور و التهابِ درونی است.

برو تا بر تو نگشایم به خون دست که در گردن چنین خونم بسی هست

از من دور شو، پیش از آنکه دست به خونِ تو بیالایم؛ چرا که پیش از تو نیز خون‌های بسیاری بر گردن دارم.

نکته ادبی: اصطلاحِ دست به خون آلودن کنایه از کشتن و مسئولیتِ قتلِ عاشقان است.

نخورده زخم دست راست بردار به دست چپ کند عشقم چنین کار

هنوز زخمی از دستِ راستم بر تو وارد نشده است، اما عشقم با همان دستِ چپ (یعنی بی‌آنکه تلاشِ جدی کند) چنین بلاها که بر سرت آورده است.

نکته ادبی: تضاد میان دست راست و چپ، کنایه از سهولتِ عشق‌بازی و بی‌اعتناییِ معشوق به رنجِ عاشق است.

تو سنگین دل شدی من آهنین جان چنان دل را نشاید جز چنین جان

تو سنگ‌دل و بی‌رحم شدی و من نیز روحی آهنین و نفوذناپذیر یافتم؛ شایسته‌یِ چنین دلی، جز چنین روحی نیست.

نکته ادبی: تشبیه سنگ و آهن نشان‌دهنده استحکامِ مواضعِ دو طرف در این رویاروییِ عاطفی است.