خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۷۰ - پاسخ دادن خسرو شیرین را

نظامی
دگر باره جهاندار از سر مهر به گلرخ گفت کای سرو سمن چهر
طبر خون با سهی سروت قرین باد طبرزد با طبر خون همنشین باد
دهان جز من از جام لبت دور سر جز من ز طوق غبغبت دور
عتابت گرچه زهر ناب دارد گذر بر چشمه نوشاب دارد
نمی گویم که بر بالا چرائی بلا منمای چون بالا نمائی
سهی سرو ترا بالا بلند است به بالاتر شدن نادلپسند است
نثاری را که چشمم می فشاند کدامین منجنیق آنجا رساند
مرا بر قصر کش یک میل بالا نثار اشک بین یک پیل بالا
چو بر من گنج قارون میفشاندی چو قارونم چرا در خاک ماندی
دل اینجا در کجا خواهم گشادن تن اینجا سر کجا خواهم نهادن
ثچو حلقه گر بیابم بر درت بار درت را حلقه می بوسم فلک وار
شوم چون حلقه در طرق بر دوش خطا گفتم که چون در حلقه در گوش
مکن بر من جفا کز هیچ راهی ندارم جز وفاداری گناهی
و گر دارم گناه آن دل رحیم است گناه آدمی رسم قدیم است
همه تندی مکن لختی بیارام رها کن توسنی چون من شدم رام
شبانی پیشه کن بگذار گرگی مکن با سر بزرگان سر بزرگی
نشاید خوی بد را مایه کردن بزرگان را چنین بی پایه کردن
چو خاک انداختی بر آستانم نه آنگاهیت خاک انداز خوانم؟
مگو کز راه من چون فتنه برخیز چو برخیزم تو باشی فتنه انگیز
مکن کاین ظلم را پرواز بینی گر از من نی ز گیتی باز بینی
نه هر خوانی که پیش آید توان خورد نه هرچ از دست برخیزد توان کرد
نه هر دستی که تیغ نیز دارد به خون خلق دست آویز دارد
من این خواری ز خود بیم نه از تو گناه از بخت بد بینم نه از تو
جرس بی وقت جنبانید کوسم دهل بی وقت زد بانگ خروسم
وگرنه در دمه سوزم که دیدی چنین روزی بدین روزم که دیدی
غلط گفتم که عشقست این نه شاهی نباشد عشق بی فریاد خواهی
بکن چندان که خواهی ناز بر من مزن چون راندگان آواز بر من
اگر بر من به سلطانی کنی ناز بگو تا خط به مولائی دهم باز
اگر گوشم بگیری تا فروشی کنم در بیعت بیعت خموشی
و گر چشمم کنی سر پیش دارم پس این چشم دگر در پیش آرم
کمر بندیت را بینم به خونم کله داریت را دانم که چونم
اگر گردم سرم بر خنجر از تو به سر گردم نگردانم سر از تو
مرا هم جان توئی هم زندگانی گر آخر کس نمی داند تو دانی
به هشیاری و مستی گاه و بیگاه نکردم جز خیالت را نظرگاه
کسی جز من گر این شربت چشیدی سر و کارش به رسوائی کشیدی
به خلوت جامه از غم می دریدم به زحمت جامه نو می بریدم
بدان تا لشگر از من برنگردد بنای پادشاهی در نگردد
نه رندی بوده ام در عشق رویت که طنبوری به دست آیم به کویت
جهانداور منم در کار سازی جهاندار از کجا و عشق بازی
ولی چون نام زلفت می شنیدم به تاج و تخت بوئی می خریدم
به تن با دیگری خرسند بودم ز دل تا جان ترا دربند بودم
به فتوای کژی آبی نخوردم برون از راستی کاری نکردم
اگر گامی زدم در کامرانی جوان بودم چنین باشد جوانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای عاشقانه و در قالب گفت‌وگویی میان یک پادشاه و معشوقه او روایت شده است. شاعر با بهره‌گیری از ظرافت‌های زبانی، تقابل میان جایگاهِ رفیع پادشاهی و فروتنیِ عاشقانه در برابر محبوب را به تصویر می‌کشد. مضمون اصلی، تلاش عاشق برای اثبات عشقِ پاک و جان‌فشانی خود در برابر بی‌اعتنایی یا ناز و کرشمه‌های معشوق است.

شاعر در این قطعات، به تضاد میان خویشتن‌داریِ مصلحتی و آتشِ نهفته در دل اشاره دارد و به نیکی نشان می‌دهد که چگونه یک عاشق، حتی با وجود قدرت و شوکتِ ظاهری، در برابر عظمتِ زیبایی و نفوذ معشوق، ناچار به تسلیم و کرنش است.

معنای روان

دگر باره جهاندار از سر مهر به گلرخ گفت کای سرو سمن چهر

بار دیگر پادشاهِ جهان با مهربانی به سوی معشوقه‌ی گل‌چهره‌اش روی آورد و او را با اوصافی چون سروِ بلندقامت و خوش‌بو خطاب کرد.

طبر خون با سهی سروت قرین باد طبرزد با طبر خون همنشین باد

امیدوارم که زرهِ خونین، هم‌نشینِ قد و بالای سرو‌مانندِ تو باشد و قندِ مصفا (طبرزد) در کنارِ آن زره قرار گیرد؛ کنایه از آرزوی پیروزی و در عین حال لطافت برای معشوق.

دهان جز من از جام لبت دور سر جز من ز طوق غبغبت دور

لب‌های تو چنان جام شراب گوارایی است که شایسته نیست جز من کسی از آن بهره‌مند شود و گردنِ زیبای تو آن‌چنان نفیس است که نباید جز من کسی به آن نزدیک شود.

عتابت گرچه زهر ناب دارد گذر بر چشمه نوشاب دارد

اگرچه سرزنش و تندیِ تو مانند زهر است، اما در باطن، راهی به سوی چشمه‌ی حیات و زندگی‌بخش دارد و کام‌بخش است.

نمی گویم که بر بالا چرائی بلا منمای چون بالا نمائی

نمی‌گویم چرا قامتت بلند است، اما چون این‌چنین بلندقامت و زیبا هستی، دیگر ناز و تکبر را کنار بگذار و بلا و مصیبت بر من مپسند.

سهی سرو ترا بالا بلند است به بالاتر شدن نادلپسند است

قامتِ سرو‌مانندِ تو همین‌طور که هست، بلند و زیباست و از این بلندتر شدن برای آن دیگر ناخوشایند و غیرمعمول است.

نثاری را که چشمم می فشاند کدامین منجنیق آنجا رساند

اشک‌هایی که چشمانم نثارِ تو می‌کند، کدام ابزار (منجنیق) می‌تواند به آن ارتفاعِ بلندِ جایگاهِ تو برساند؟

مرا بر قصر کش یک میل بالا نثار اشک بین یک پیل بالا

مرا به قصری بلند ببر تا اشک‌هایم را که مانند پیلِ عظیمی سنگین و پرحجم است، نثارِ تو کنم.

چو بر من گنج قارون میفشاندی چو قارونم چرا در خاک ماندی

اگر مانند قارون ثروتمند و بخشنده بودی، چرا مرا همچون قارون در خاکِ ذلت و فقر رها کردی؟

دل اینجا در کجا خواهم گشادن تن اینجا سر کجا خواهم نهادن

با این دلِ عاشق کجا می‌توانم در این غربت آرام بگیرم و در این مکان، سرِ تسلیم بر کدام آستان بگذارم؟

ثچو حلقه گر بیابم بر درت بار درت را حلقه می بوسم فلک وار

اگر بتوانم به آستانِ درِ تو راه یابم و بار بیابم، همچون حلقه‌یِ در، آن را با اشتیاق می‌بوسم.

شوم چون حلقه در طرق بر دوش خطا گفتم که چون در حلقه در گوش

می‌خواستم بگویم همچون حلقه‌یِ در، آویزان می‌شوم، اما سخنم را اصلاح می‌کنم؛ می‌خواهم همچون حلقه‌ای در گوشِ تو باشم که همیشه شنونده‌ی فرمانِ توست.

مکن بر من جفا کز هیچ راهی ندارم جز وفاداری گناهی

بر من ستم مکن که من هیچ گناهی جز وفاداری به تو ندارم.

و گر دارم گناه آن دل رحیم است گناه آدمی رسم قدیم است

و اگر گناهی دارم، دلِ رحیمِ تو آن را می‌بخشد؛ چرا که گذشت از گناهِ عاشقان، رسمِ دیرینه‌ی بزرگان است.

همه تندی مکن لختی بیارام رها کن توسنی چون من شدم رام

همیشه تندی مکن، کمی آرام بگیر و از اسبِ سرکشِ غرور پیاده شو، چرا که من در برابر تو کاملاً رام و مطیع شده‌ام.

شبانی پیشه کن بگذار گرگی مکن با سر بزرگان سر بزرگی

خوی شبانی و مهربانی پیشه کن و گرگ‌صفتی را کنار بگذار؛ شایسته نیست که با بزرگان با سرکشی رفتار کنی.

نشاید خوی بد را مایه کردن بزرگان را چنین بی پایه کردن

شایسته نیست که بدخویی را عادتِ خود کنی و بزرگان را به خاطرِ این رفتار، بی‌ارزش و بی‌اعتبار سازی.

چو خاک انداختی بر آستانم نه آنگاهیت خاک انداز خوانم؟

وقتی خاکِ راهت را بر سرِ من می‌پاشی (یا مرا خوار می‌کنی)، آیا انتظار داری که من تو را خاک‌انداز (خوار و ناچیز) خطاب نکنم؟

مگو کز راه من چون فتنه برخیز چو برخیزم تو باشی فتنه انگیز

نگو که از سرِ راهِ من مثل فتنه و آشوب برخیز؛ چرا که اگر من هم برخیزم، تو خود فتنه‌انگیز هستی.

مکن کاین ظلم را پرواز بینی گر از من نی ز گیتی باز بینی

این ظلم را ادامه مده که اگر از من نمی‌ترسی، از روزگار و گردشِ گیتی بازتابِ آن را خواهی دید.

نه هر خوانی که پیش آید توان خورد نه هرچ از دست برخیزد توان کرد

هر سفره‌ای که پهن می‌شود را نمی‌توان خورد و هر کاری که از دست برمی‌آید را نباید انجام داد (باید سنجیده عمل کرد).

نه هر دستی که تیغ نیز دارد به خون خلق دست آویز دارد

هر کسی هم که تیغی در دست دارد، نباید بی‌دلیل آن را به خونِ مردم آلوده کند.

من این خواری ز خود بیم نه از تو گناه از بخت بد بینم نه از تو

من این خواری و سختی را از جانبِ خودم می‌بینم نه از تو؛ گناهِ این تیره‌روزی را بر گردنِ بختِ بدِ خود می‌اندازم.

جرس بی وقت جنبانید کوسم دهل بی وقت زد بانگ خروسم

گویی طبلِ رسواییِ من بی‌موقع نواخته شده و بانگِ خروسِ بختم در وقتِ نامناسب بلند شده است.

وگرنه در دمه سوزم که دیدی چنین روزی بدین روزم که دیدی

اگر چنین نبود، در آن آتشِ سوزانی که دیدی نمی‌سوختم و به این روزِگارِ بد دچار نمی‌شدم.

غلط گفتم که عشقست این نه شاهی نباشد عشق بی فریاد خواهی

اشتباه کردم که گفتم این رابطه شاهانه است، این عشق است؛ و عشق بدونِ فریاد و ناله و خواهش میسر نیست.

بکن چندان که خواهی ناز بر من مزن چون راندگان آواز بر من

هرچقدر که می‌خواهی بر من ناز کن، اما مرا مانندِ رانده‌شدگان از درگاه، با تندی و فریاد از خود مران.

اگر بر من به سلطانی کنی ناز بگو تا خط به مولائی دهم باز

اگر به خاطرِ پادشاهی‌ات بر من ناز می‌کنی، بگو تا من از این سلطنت و مولایی بگذرم و آن را به خودت بازگردانم.

اگر گوشم بگیری تا فروشی کنم در بیعت بیعت خموشی

اگر گوشم را بگیری و حتی مرا بفروشی، من در پیمانِ وفاداری‌ام همچنان خاموش و مطیع خواهم ماند.

و گر چشمم کنی سر پیش دارم پس این چشم دگر در پیش آرم

و اگر چشمانم را از من بگیری، چشمانِ دیگری (تصویری در جان) دارم که باز هم تو را در پیشِ روی خود خواهم دید.

کمر بندیت را بینم به خونم کله داریت را دانم که چونم

من از کمرِ بسته‌ی تو و کلاهِ پادشاهی‌ات باخبرم و می‌دانم که چه قدرت و جایگاهی داری.

اگر گردم سرم بر خنجر از تو به سر گردم نگردانم سر از تو

اگر سرم را با خنجرِ تو از تن جدا کنند، باز هم گردِ سرِ تو می‌چرخم و از تو روی برنمی‌گردانم.

مرا هم جان توئی هم زندگانی گر آخر کس نمی داند تو دانی

تو هم جانِ منی و هم دلیلِ زندگانیِ من؛ اگر هیچ‌کس نداند، خودت می‌دانی که چقدر برایم عزیزی.

به هشیاری و مستی گاه و بیگاه نکردم جز خیالت را نظرگاه

در هوشیاری و مستی، همیشه و هر لحظه، جز خیالِ تو چیزی را در نظرم نداشتم.

کسی جز من گر این شربت چشیدی سر و کارش به رسوائی کشیدی

اگر کسی جز من این شربتِ عشقِ تو را می‌چشید، کارش به رسوایی و تباهی می‌کشید.

به خلوت جامه از غم می دریدم به زحمت جامه نو می بریدم

در خلوت از شدتِ غم، جامه‌ام را پاره می‌کردم و در جمع با زحمت و تظاهر، جامه و ظاهری نو برای خود می‌دوختم.

بدان تا لشگر از من برنگردد بنای پادشاهی در نگردد

همه این پنهان‌کاری‌ها برای این بود که لشکریان و مردم بر من خرده نگیرند و پایه‌ی پادشاهی‌ام متزلزل نشود.

نه رندی بوده ام در عشق رویت که طنبوری به دست آیم به کویت

من آن‌چنان رندِ بی‌بند و باری در عشق نبودم که ساز (طنبور) به دست بگیرم و در کوی و برزن برایت آواز بخوانم.

جهانداور منم در کار سازی جهاندار از کجا و عشق بازی

من خود پادشاهی کاردان هستم؛ پادشاه را چه به عشق‌بازی و بی‌قراری؟

ولی چون نام زلفت می شنیدم به تاج و تخت بوئی می خریدم

اما وقتی نامِ زلفِ تو را شنیدم، آن را با ارزش‌تر از تاج و تختِ پادشاهی یافتم.

به تن با دیگری خرسند بودم ز دل تا جان ترا دربند بودم

ظاهراً با دیگران معاشرت داشتم و خرسند بودم، اما در باطنِ دلم، تا جان در بدن داشتم، بنده‌یِ تو بودم.

به فتوای کژی آبی نخوردم برون از راستی کاری نکردم

به فتوای کژی و نادرستی آب نخوردم و کاری نکردم که از جاده‌یِ راستی و درستی بیرون باشد.

اگر گامی زدم در کامرانی جوان بودم چنین باشد جوانی

اگر گامی به سوی خوش‌گذرانی برداشتم، از سرِ جوانی بود؛ چرا که جوانی اقتضایِ این‌گونه رفتارهاست.

آرایه‌های ادبی

استعاره سرو سمن چهر

تشبیه معشوق به سرو (بلندقامتی) و سمن (سفیدی و لطافت پوست) که از مضامین کلاسیک ادبی است.

ایهام حلقه

اشاره به دو معنای حلقه‌یِ در (برای تقاضای ورود) و حلقه‌یِ گوش (نماد بندگی و شنیدن سخن معشوق).

تلمیح گنج قارون

اشاره به داستان قارون و ثروت افسانه‌ای او که نمادِ کثرت ثروت است.

تشبیه پیل بالا

تشبیه حجمِ اشک به جثه‌یِ پیل برای نشان دادنِ سنگینی و فراوانیِ اندوه عاشق.

تناقض (پارادوکس) زهر ناب

توصیفِ عتاب (خشم) معشوق که علی‌رغم تلخی، شفابخش و خواستنی است.