خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۶۷ - رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانه شکار

نظامی
چو عالم بر زد آن زرین علم را کز او تاراج باشد خیل غم را
ملک را رغبت نخجیر برخاست ز طالع تهمت تقصیر برخاست
به فالی چون رخ شیرین همایون شهنشه سوی صحرا رفت بیرون
خروش کوس و بانگ نای برخاست زمین چون آسمان از جای برخاست
علمداران علم بالا کشیدند دلیران رخت در صحرا کشیدند
برون آمد مهین شهسواران پیاده در رکابش تاجداران
ز یکسو دست در زین بسته فغفور ز دیگر سو سپه سالار قیصور
کمر در بسته و ابرو گشاده کلاه کیقبادی کژ نهاده
نهاده غاشیه اش خورشید بر دوش رکابش کرده مه را حلقه در گوش
درفش کاویانی بر سر شاه چو لختی ابر کافتد بر سر ماه
کمر شمشیرهای زرنگارش به گرد اندر شده زرین حصارش
نبود از تیغها پیرامن شاه به یک میدان کسی را پیش و پس راه
در آن بیشه که بود از تیر و شمشیر زبان گاو برده زهره شیر
دهان دور باش از خنده می سفت فلک را دور باش از دور می گفت
سواد چتر زرین باز بر سر چو بر مشکین حصاری برجی از زر
گر افتادی سر یکسو زن از میغ نبودی جای سوزن جز سر تیغ
نفیر چاوشان از دور شو دور ز گیتی چشم بد را کرده مهجور
طراق مقرعه بر خاک و بر سنگ ادب کرده زمین را چند فرسنگ
زمین از بار آهن خم گرفته هوا را از روا رو دم گرفته
جنیبت کش و شاقان سرائی روانه صدصد از هر سو جدائی
غریو کوس ها بر کوهه پیل گرفته کوه و صحرا میل در میل
ز حلقوم دراهای درفشان مشبکهای زرین عنبرافشان
صد و پنجاه سقا در سپاهش به آب گل همی شستند راهش
صد و پنجاه مجمر دار دلکش فکنده بویهای خوش در آتش
هزاران طرف زرین طوق بسته همه میخ درستکها شکسته
بدان تا هر کجا کو اسب راند به هر کامی درستی باز ماند
غریبی گر گذر کردی بر آن راه بدانستی که کرد آنجا گذر شاه
بدین آیین چو بیرون آمد از شهر به استقبالش آمد گردش دهر
شده بر عارض لشکر جهان تنگ که شاهنشه کجا می دارد آهنگ
چنین فرمود خورشید جهانگیر که خواهم کرد روزی چند نخجیر
چو در نالیدن آمد طبلک باز در آمد مرغ صیدافکن به پرواز
روان شد در هوا باز سبک پر جهان خالی شد از کبک و کبوتر
یکی هفته در آن کوه و بیابان نرستند از عقابینش عقابان
پیاپی هر زمان نخجیر می کرد به نخجیری دگر تدبیر می کرد
بنه در یک شکارستان نمی ماند شکارافکن شکارافکن همی راند
وز آنجا همچنان بر دست زیرین رکاب افشاند سوی قصر شیرین
وز آنجا همچنان بر دست زیرین رکاب افشاند سوی قصر شیرین
به یک فرسنگی قصر دلارام فرود آمده چو باده در دل جام
شب از عنبر جهان را کله می بست زمستان بود و باد سرد می جست
زمین کز سردی آتش داشت در زیر پرند آب را می کرد شمشیر
اگر چه جای باشد گرمسیری نشاید کرد با سرما دلیری
ملک فرمود کاتش بر فروزند به من عنبر به خرمن عود سوزند
به خورانگیز شد عود قماری هوا می کرد خود کافور باری
به آسایش توانا شد تن شاه غنود از اول شب تا سحرگاه
چو لعل آفتاب از کان بر آمد ز عشق روز شب را جان بر آمد
فلک سرمست بود از پویه چون پیل خناق شب کبودش کرد چون نیل
طبیبان شفق مدخل گشادند فلک را سرخی از اکحل گشادند
ملک ز آرامگه برخاست شادان نشاط آغاز کرد از بامدادان
نبیذی چند خورد از دست ساقی نماند از شادمانی هیچ باقی
چو آشوب نبیذش در سر افتاد تقاضای مرادش در بر افتاد
برون شد مست و بر شبدیز بنشست سوی قصر نگارین راند سرمست
دل از مستی شده رقاص با او غلامی چند خاص الخاص با او
خبر کردند شیرین را رقیبان که اینک خسرو آمد بی نقیبان
دل پاکش ز ننگ و نام ترسید وزان پرواز بی هنگام ترسید
حصار خویش را در داد بستن رقیبی چند را بر در نشستن
به دست هر یک از بهر نثارش یکی خون زر که بی حد بدشمارش
ز مقراضی و چینی بر گذرگاه یکی میدان بساط افکند بر راه
همه ره را طراز گنج بر دوخت گلاب افشاند و خود چون عود می سوخت
به بام قصر بر شد چون یکی ماه نهاده گوش بر در دیده بر راه
ز هر نوک مژه کرده سنانی بر او از خون نشانده دیده بانی
بر آمد گردی از ره توتیا رنگ که روشن چشم ازو شد چشمه در سنگ
برون آمد ز گرد آن صبح روشن پدید آمد از آن گلخانه گلشن
در آن مشعل که برد از شمعها نور چراغ انگشت بر لب مانده از دور
خدنگی رسته از زین خدنگش که شمشاد آب گشت از آب و رنگش
مرصع پیکری در نیمه دوش کلاه خسروی بر گوشه گوش
رخی چون سرخ گل نو بر دمیده خطی چون غالیه گردش کشیده
گرفته دسته نرگس به دستش به خوشخوابی چو نرگس های مستش
گلش زیر عرق غواص گشته تذروش زیر گل رقاص گشته
کمربندان به گردش دسته بسته بدست هر یک از گل دسته دسته
چو شیرین دید خسرو را چنان مست ز پای افتاده و شد یکباره از دست
ز بیهوشی زمانی بی خبر ماند به هوش آمد به کار خویش در ماند
که گر نگذارم اکنون در وثاقش ندارم طاقت زخم فراقش
و گر لختی ز تندی رام گردم چو ویسه در جهان بدنام گردم
بکوشم تا خطا پوشیده باشم چو نتوانم نه من کوشیده باشم؟
چو شاه آمد نگهبانان دویدند زر افشاندند و دیباها کشیدند
بسا ناگشته را کز در در آرند سپهر و دور بین تا در چه کارند
ملک بر فرش دیباهای گلرنگ جنیبت راند و سوی قصر شد تنگ
دری دید آهنین در سنگ بسته ز حیرت ماند بر در دل شکسته
نه روی آنکه از در باز گردد نه رای آنکه قفل انداز گردد
رقیبی را به نزد خویشتن خواند که ما را نازنین بر در چرا ماند
چه تلخی دید شیرین در من آخر چرا در بست ازینسان بر من آخر
درون شو گونه شاهنشه غلامی فرستادست نزدیکت پیامی
که مهمانی به خدمت می گراید چه فرمائی در آید یا نیاید
تو کاندر لب نمک پیوسته داری به مهمان بر چرا در بسته داری
درم بگشای کاخر پادشاهم به پای خویشتن عذر تو خواهم
تو خود دانی که من از هیچ رائی ندارم با تو در خاطر خطائی
بباید با منت دمساز گشتن ترا نادیده نتوان بازگشتن
و گر خواهی که اینجا کم نشینم رها کن کز سر پایت ببینم
بدین زاری پیامی شاه می گفت شکر لب می شنید و آه می گفت
کنیزی کاردان راگفت آن ماه به خدمت خیز و بیرون رو سوی شاه
فلان شش طاق دیبا را برون بر بزن با طاق این ایوان برابر
ز خارو خاره خالی کن میانش معطر کن به مشک و زعفرانش
بساط گوهرین دروی بگستر بیار آن کرسی شش پایه زر
بنه در پیشگاه و شقه در یند پس آنگه شاه را گو کای خداوند
نه ترک این سرا هندوی این بام شهنشه را چنین دادست پیغام
پرستار تو شیرین هوس جفت به لفظ من شهنشه را چنین گفت
که گر مهمان مائی ناز منمای به هر جا کت فرود آرم فرود آی
صواب آن شد ز روی پیش بینی که امروزی درین منظر نشینی
من آیم خود به خدمت بر سر کاخ زمین بوسم به نیروی تو گستاخ
بگوئیم آنچه ما را گفت باید چو گفتیم آن کنیم آنگه که شاید
کنیز کاردان بیرون شد از در برون برد آنچه فرمود آن سمنبر
همه ترتیب کرد آیین زربفت فرود آورد خسرو را و خود رفت
رخ شیرین ز خجلت گشته پر خوی که نزل شاه چون سازد پیاپی
چو از نزل زرافشانی بپرداخت ز جلاب و شکر نزلی دگر ساخت
بدست چاشنی گیری چو مهتاب فرستادش ز شربت های جلاب
پس آنگه ماه را پیرایه بر بست نقاب آفتاب از سایه بر بست
فرو پوشید گلناری پرندی بر او هر شاخ گیسو چون کمندی
کمندی حلقه وار افکنده بر دوش زهر حلقه جهانی حلقه در گوش
حمایل پیکری از زر کانی کشیده بر پرندی ارغوانی
سر آغوشی بر آموده به گوهر به رسم چینیان افکنده بر سر
سیه شعری چو زلف عنبرافشان فرود آویخت بر ماه درفشان
بدین طاوس کرداری همائی روان شد چون تذروی در هوائی
نشاط دلبری در سر گرفته نیازی دیده نازی در گرفته
سوی دیوار قصر آمد خرامان زمین بوسید شه را چون غلامان
گشاد از گوش گوهرکش بسی لعل سم شبدیز را کرد آتشین نعل
همان صد دانه مروارید خوشاب به فرق افشان خسرو کرد پرتاب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو عالم بر زد آن زرین علم را کز او تاراج باشد خیل غم را

وقتی خورشید (چون علمی زرین) در آسمان پدیدار شد و آن روشنایی باعث شد تا لشکرِ اندوه و تاریکی شکست بخورند و پراکنده شوند.

نکته ادبی: زرین علم استعاره از خورشید است. تاراجِ خیلِ غم کنایه از نابودی غم با طلوع است.

ملک را رغبت نخجیر برخاست ز طالع تهمت تقصیر برخاست

میل و رغبت شاه برای رفتن به شکار برانگیخته شد و به خاطر طالعِ بلندش، هرگونه بهانه‌تراشی یا کوتاهی در این امر از میان رفت.

نکته ادبی: تقصیر به معنی کوتاهی و اهمال است. مصراع دوم نشان‌دهنده موافقت آسمان و بخت با میل شاه است.

به فالی چون رخ شیرین همایون شهنشه سوی صحرا رفت بیرون

پادشاه با فال نیکی که به زیباییِ چهره‌ی معشوقش (شیرین) تشبیه شده بود، به سمت صحرا راهی شد.

نکته ادبی: تشبیه فال به رخ شیرین، نشان‌دهنده حضور دائم یاد معشوق در ذهن شاه است.

خروش کوس و بانگ نای برخاست زمین چون آسمان از جای برخاست

صدای طبل‌ها و شیپورها بلند شد و زمین چنان به لرزه درآمد که گویی زمین و آسمان جابجا شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به هیاهوی سپاه و تاثیر آن بر محیط که نشان‌دهنده بزرگی لشکر است.

علمداران علم بالا کشیدند دلیران رخت در صحرا کشیدند

پرچمداران، پرچم‌های خود را برافراشتند و دلیرانِ سپاه، بار و بنه خود را به سوی صحرا حرکت دادند.

نکته ادبی: رخت کشیدن کنایه از حرکت کردن و کوچیدن است.

برون آمد مهین شهسواران پیاده در رکابش تاجداران

پادشاه به عنوان بزرگ‌ترینِ سوارکاران بیرون آمد و پادشاهانِ دیگر همچون پیاده‌نظام در رکاب او حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: مهین شهسواران اشاره به جایگاه برتر خسرو در میان پادشاهان هم‌عصر دارد.

ز یکسو دست در زین بسته فغفور ز دیگر سو سپه سالار قیصور

از یک سو فغفور (پادشاه چین) دست بر زین اسب داشت و از سوی دیگر سپهسالارِ قیصر (پادشاه روم) او را همراهی می‌کرد.

نکته ادبی: فغفور و قیصر القاب پادشاهان بزرگ زمانه هستند که اینجا به عنوان نماد بزرگیِ همراهان شاه آمده‌اند.

کمر در بسته و ابرو گشاده کلاه کیقبادی کژ نهاده

شاه در حالی که آماده و کمر بسته بود و با چهره‌ای گشاده، کلاه کیقبادی (تاج پادشاهی) را با وقار و کمی کج بر سر نهاده بود.

نکته ادبی: کلاه کج نهادن کنایه از غرور و استغنای شاهانه است.

نهاده غاشیه اش خورشید بر دوش رکابش کرده مه را حلقه در گوش

خورشید، غاشیه (زین‌پوشِ پرزرق و برق) اسب او را بر دوش می‌کشید و ماه، گوشه‌ی رکاب او را در گوش می‌گرفت (رامِ او بود).

نکته ادبی: مبالغه در نشان دادن عظمت شاه که عناصر آسمانی در خدمت او هستند.

درفش کاویانی بر سر شاه چو لختی ابر کافتد بر سر ماه

درفش کاویانی بر فراز سر شاه قرار داشت، درست مانند تکه‌ای ابر که بر روی ماه سایه می‌اندازد.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و شاهنشاهی ایران باستان است.

کمر شمشیرهای زرنگارش به گرد اندر شده زرین حصارش

شمشیرهای زرین و پر نقش و نگارش به کمر بسته بود و گویی قلعه‌ای طلایی دور تا دورش را گرفته بود.

نکته ادبی: زرین حصار استعاره از درخشش و کثرت سلاح‌های زرین است.

نبود از تیغها پیرامن شاه به یک میدان کسی را پیش و پس راه

هیچ‌کس نمی‌توانست در اطراف شاه و پیش و پسِ او در میدان حرکت کند (به دلیل انبوهی و هیبتِ سلاح‌ها).

نکته ادبی: نشان‌دهنده امنیت و حریمِ مقدس و نفوذناپذیرِ شاه.

در آن بیشه که بود از تیر و شمشیر زبان گاو برده زهره شیر

در آن بیشه که پر از تیر و شمشیر بود، ترس از این جنگ‌افزارها چنان بود که گویی شیرانِ بیشه نیز از شدتِ خوف، زهره‌شان ترکید.

نکته ادبی: زهره آب شدن یا ترکیدن کنایه از نهایتِ ترس است.

دهان دور باش از خنده می سفت فلک را دور باش از دور می گفت

صدای «دورباش» (فریادِ مأموران برای باز کردن راه) چنان بود که گویی آسمان را به خنده واداشته یا تهدید می‌کرد.

نکته ادبی: دورباش اصطلاحی برای متفرق کردن مردم از سر راه شاه.

سواد چتر زرین باز بر سر چو بر مشکین حصاری برجی از زر

سایه‌ی چتر زرینِ پادشاه بر سرش بود، درست مانند برجی از طلا که بر روی حصاری مشکین (سیاه) قرار گرفته باشد.

نکته ادبی: ترکیب تضاد رنگ‌ها برای تصویرسازیِ بصری.

گر افتادی سر یکسو زن از میغ نبودی جای سوزن جز سر تیغ

اگر سوزنی از آسمان به زمین می‌افتاد، جایی برای قرار گرفتن جز بر سرِ نوکِ تیزِ شمشیرها نداشت.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن انبوهیِ سپاه و سلاح‌ها.

نفیر چاوشان از دور شو دور ز گیتی چشم بد را کرده مهجور

صدای فریاد مأموران که می‌گفتند «دور شوید، دور شوید»، چنان بود که چشم زخم و بدی را از سپاهِ شاه دور می‌کرد.

نکته ادبی: نفیر چاوشان برای باز کردن راه است.

طراق مقرعه بر خاک و بر سنگ ادب کرده زمین را چند فرسنگ

صدای کوبیده شدنِ گرز بر زمین و سنگ، چنان بود که گویی زمین را ادب می‌کردند تا سر جای خود بماند.

نکته ادبی: مقرعه وسیله‌ای برای زدن است؛ کنایه از شدتِ اقتدارِ نظامی.

زمین از بار آهن خم گرفته هوا را از روا رو دم گرفته

زمین از سنگینیِ تجهیزات آهنی خم شده بود و هوای اطراف نیز به خاطر حرکتِ سپاه، سنگین و نفس‌گیر بود.

نکته ادبی: مبالغه در وزنِ سپاه.

جنیبت کش و شاقان سرائی روانه صدصد از هر سو جدائی

اسب‌های یدک و خادمانِ شاه، به صورت گروه‌های صدتایی از هر سو پراکنده و روان بودند.

نکته ادبی: جنیبت به اسب یدک گفته می‌شود.

غریو کوس ها بر کوهه پیل گرفته کوه و صحرا میل در میل

صدای طبل‌ها بر پشتِ فیل‌ها، کوه‌ها و صحراها را کیلومتر به کیلومتر فرا گرفته بود.

نکته ادبی: کوهه فیل برآمدگی پشت فیل است.

ز حلقوم دراهای درفشان مشبکهای زرین عنبرافشان

از گلویِ درفش‌های درخشان و زینت‌های طلایی و مشبک، بوی عطرِ عنبر در فضا پراکنده می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به تجملاتِ سپاه.

صد و پنجاه سقا در سپاهش به آب گل همی شستند راهش

صد و پنجاه آب‌ریز (سقا) در لشکرش بودند که با پاشیدن آب، مسیرِ حرکتِ شاه را خاک‌نشانی می‌کردند.

نکته ادبی: آب گل شستن کنایه از تمیز کردن مسیر برای بزرگان.

صد و پنجاه مجمر دار دلکش فکنده بویهای خوش در آتش

صد و پنجاه مجمرگردان (اسفند دود کن) در کنارش بودند که بوی خوش عود و عنبر را در آتش می‌افکندند.

نکته ادبی: تجمل و رفاهِ دربار حتی در سفر.

هزاران طرف زرین طوق بسته همه میخ درستکها شکسته

هزاران طوقِ طلایی بسته بودند و میخ‌های چادرهایشان را چنان محکم کوبیده بودند که گویی هرگز شکسته نمی‌شوند.

نکته ادبی: توصیف آمادگیِ همیشگی برای اقامت.

بدان تا هر کجا کو اسب راند به هر کامی درستی باز ماند

این کار برای آن بود که هر جا شاه اسبش را به تاخت می‌برد، همه چیز برای استراحت و پذیرایی آماده باشد.

نکته ادبی: نظمِ دقیقِ پشتیبانی در سپاه.

غریبی گر گذر کردی بر آن راه بدانستی که کرد آنجا گذر شاه

اگر غریبه‌ای از آن راه عبور می‌کرد، با دیدن این تجهیزات می‌فهمید که شاه از اینجا گذر کرده است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده هیبت و اثری که شاه بر محیط می‌گذارد.

بدین آیین چو بیرون آمد از شهر به استقبالش آمد گردش دهر

با این شکوه و جلال وقتی از شهر بیرون آمد، گویی خودِ روزگار به استقبال او آمده بود.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به دهر (روزگار).

شده بر عارض لشکر جهان تنگ که شاهنشه کجا می دارد آهنگ

لشکریان در حیرت بودند که پادشاه این بار قصدِ کدام سو را دارد.

نکته ادبی: عارض لشکر یعنی در برابرِ لشکر.

چنین فرمود خورشید جهانگیر که خواهم کرد روزی چند نخجیر

شاهِ جهانگیر فرمود که قصد دارم چند روزی را به شکار بپردازم.

نکته ادبی: خورشیدِ جهانگیر استعاره از پادشاه است.

چو در نالیدن آمد طبلک باز در آمد مرغ صیدافکن به پرواز

وقتی طبلِ کوچکِ بازِ شکاری به صدا درآمد، پرنده‌ی صیدکننده به پرواز درآمد.

نکته ادبی: توصیف آغازِ عملیاتِ شکار.

روان شد در هوا باز سبک پر جهان خالی شد از کبک و کبوتر

بازِ تیزپرواز در آسمان رها شد و جهان از دیدن کبک و کبوتر خالی گشت (همه شکار شدند یا فرار کردند).

نکته ادبی: مبالغه در مهارتِ شکار.

یکی هفته در آن کوه و بیابان نرستند از عقابینش عقابان

به مدت یک هفته در آن کوه و بیابان، حتی عقاب‌ها هم از دست بازهای شکاریِ شاه در امان نماندند.

نکته ادبی: عقابین اشاره به بازهای شکاری است.

پیاپی هر زمان نخجیر می کرد به نخجیری دگر تدبیر می کرد

شاه پیاپی مشغول شکار بود و برای هر شکارِ جدید، تدبیری تازه می‌اندیشید.

نکته ادبی: تداوم و جدیت در عمل شکار.

بنه در یک شکارستان نمی ماند شکارافکن شکارافکن همی راند

در هیچ شکارگاهی نمی‌ماند و پیوسته شکار می‌کرد و جلو می‌رفت.

نکته ادبی: شکارافکن صفتِ شاه است.

وز آنجا همچنان بر دست زیرین رکاب افشاند سوی قصر شیرین

از آنجا همچنان با همان شکوه و بدون توقف، اسب را به سمت قصر شیرین راند.

نکته ادبی: دستِ زیرین کنایه از مسیرِ سمتِ چپ یا مسیرِ دوم است.

وز آنجا همچنان بر دست زیرین رکاب افشاند سوی قصر شیرین

از آنجا همچنان با همان شکوه و بدون توقف، اسب را به سمت قصر شیرین راند.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ۳۶.

به یک فرسنگی قصر دلارام فرود آمده چو باده در دل جام

به فاصله یک فرسنگی قصر معشوق رسید و درست مانند شرابی که در جام قرار می‌گیرد، در آنجا مستقر شد.

نکته ادبی: تشبیه آرام گرفتن شاه به قرار گرفتنِ شراب در جام، کنایه‌ای از آرامش و پختگی است.

شب از عنبر جهان را کله می بست زمستان بود و باد سرد می جست

شب، آسمان را با عنبر (سیاهی) پوشانده بود و هوا زمستانی و سرد بود.

نکته ادبی: عنبر نماد رنگ سیاه و خوشبویی است.

زمین کز سردی آتش داشت در زیر پرند آب را می کرد شمشیر

زمین که از شدت سرما، گویی آتش در زیر داشت، آبِ روان را به یخ (سخت مثل شمشیر) تبدیل می‌کرد.

نکته ادبی: تصویرسازی از سرمایِ شدید که آب را منجمد کرده است.

اگر چه جای باشد گرمسیری نشاید کرد با سرما دلیری

اگرچه این منطقه گرمسیر است، اما در برابر سرما نباید مغرور شد و بی‌احتیاطی کرد.

نکته ادبی: توصیه به احتیاط در برابر طبیعت.

ملک فرمود کاتش بر فروزند به من عنبر به خرمن عود سوزند

شاه دستور داد آتش بزرگی بیفروزند و به جای هیزم، عودهای خوش‌بو را در خرمن‌ها بسوزانند.

نکته ادبی: نمایشِ تجمل و ثروتِ بیکرانِ شاه.

به خورانگیز شد عود قماری هوا می کرد خود کافور باری

بوی عودِ قماری فضا را پر کرد و هوا که خود سرد بود، مانند کافور (سفید و سرد) شده بود.

نکته ادبی: تضاد میان گرمایِ آتشِ عود و سرمایِ محیط (کافور).

به آسایش توانا شد تن شاه غنود از اول شب تا سحرگاه

تنِ شاه به آرامش رسید و از اول شب تا سپیده‌دم خوابید.

نکته ادبی: استراحتِ بعد از شکار.

چو لعل آفتاب از کان بر آمد ز عشق روز شب را جان بر آمد

وقتی خورشیدِ سرخ‌فام از افق طلوع کرد، گویی شب از شدتِ دوری و عشق به روز، جان باخت.

نکته ادبی: تشخیص و جان‌بخشی به شب و روز.

فلک سرمست بود از پویه چون پیل خناق شب کبودش کرد چون نیل

آسمان که از حرکتِ سریعِ افلاک مست بود، با سیاهیِ شب کبود شد.

نکته ادبی: پویه به معنی حرکت و تلاش است.

طبیبان شفق مدخل گشادند فلک را سرخی از اکحل گشادند

سپیده‌دم (شفق) مانند طبیبان، سرخیِ افق را آشکار کرد و گویی رگِ اصلیِ آسمان را برای خون‌گیری (حجامت) گشود.

نکته ادبی: اکحل رگی است که در طب قدیم برای فصد (خون‌گیری) می‌زدند.

ملک ز آرامگه برخاست شادان نشاط آغاز کرد از بامدادان

شاه از جایگاه استراحت شادمانه برخاست و از همان ابتدای صبح، شادی و نشاط را آغاز کرد.

نکته ادبی: شروعِ مجددِ فعالیتِ روزانه.

نبیذی چند خورد از دست ساقی نماند از شادمانی هیچ باقی

شرابی از دست ساقی نوشید که دیگر هیچ غمی در وجودش باقی نماند.

نکته ادبی: نبیذ به معنای شراب است.

چو آشوب نبیذش در سر افتاد تقاضای مرادش در بر افتاد

وقتی مستیِ شراب بر او چیره شد، خواسته‌های دلش نیز یکی‌یکی برایش نمایان گشت.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ مستی و باز شدنِ زبان و نیتِ درونی.

برون شد مست و بر شبدیز بنشست سوی قصر نگارین راند سرمست

خسرو در حالی که مست بود، سوار بر اسب نامدارش «شبدیز» شد و با حالتی سرخوش به سمت قصر زیبای شیرین حرکت کرد.

نکته ادبی: شبدیز، نام اسب معروف خسرو پرویز است؛ در اینجا نماد شکوه و تندرویِ عاشق است.

دل از مستی شده رقاص با او غلامی چند خاص الخاص با او

دل خسرو از شدت مستی و شوق، بی‌قرار و رقصان بود و گروهی از غلامانِ مخصوص و نزدیک او را همراهی می‌کردند.

نکته ادبی: خاص‌الخاص اشاره به ندیمان و غلامانِ نزدیک و مورد اعتماد شاه دارد.

خبر کردند شیرین را رقیبان که اینک خسرو آمد بی نقیبان

رقیبان و بدخواهان، شیرین را آگاه کردند که خسرو بدون هیچ تشریفات یا محافظی در حال آمدن است.

نکته ادبی: بی‌نقیبان یعنی بدونِ محافظ یا نگهبان، که نشان از بی‌تابی و بی‌قراریِ خسرو دارد.

دل پاکش ز ننگ و نام ترسید وزان پرواز بی هنگام ترسید

شیرین که زنی پاکدامن بود، از ترسِ اینکه شهرتش لکه‌دار شود یا در میان مردم بدنام شود، از این حضور ناگهانیِ خسرو نگران شد.

نکته ادبی: ننگ و نام، کنایه از آبرو و حیثیت اجتماعی است.

حصار خویش را در داد بستن رقیبی چند را بر در نشستن

شیرین دستور داد درِ قصر را ببندند و نگهبانانی را مأمور کرد که پشت در مستقر شوند.

نکته ادبی: در داد بستن، ساختاری کهن برای نشان دادنِ انجام فعل به صورت قطعی است.

به دست هر یک از بهر نثارش یکی خون زر که بی حد بدشمارش

به دست هر یک از نگهبانان، سکه‌های طلا برای نثار کردن و بخشیدن به خسرو داد تا به محض رسیدن او، به عنوان پیشکش بر سرش بریزند.

نکته ادبی: خونِ زر، استعاره از طلای سرخ و ارزشمند است.

ز مقراضی و چینی بر گذرگاه یکی میدان بساط افکند بر راه

آن‌ها در مسیرِ گذرگاه، با فرش‌های نفیس و پارچه‌های چینی، میدانی آراسته و زیبا برای ورود خسرو فراهم کردند.

نکته ادبی: مقراض و چینی در اینجا به معنای پارچه‌های گران‌بها و آرایه‌های مجلل است.

همه ره را طراز گنج بر دوخت گلاب افشاند و خود چون عود می سوخت

تمام مسیر را با گنجینه‌ها آراستند، گلاب پاشیدند، اما خودِ شیرین از شدتِ عشق و نگرانی، در درون می‌سوخت.

نکته ادبی: سوختن چون عود، تشبیهی است برای رنجِ پنهان و در عین حال خوش‌بو و نجیبِ شیرین.

به بام قصر بر شد چون یکی ماه نهاده گوش بر در دیده بر راه

شیرین مانند ماه بر بام قصر ایستاد و با چشمانی نگران به راه نگاه می‌کرد و گوش به صدای پا سپرده بود.

نکته ادبی: تشبیه شیرین به ماه، نماد زیبایی و بلندیِ مقام است.

ز هر نوک مژه کرده سنانی بر او از خون نشانده دیده بانی

او مژه‌هایش را مانند تیرهایی آماده کرد و با چشمانش مدام راه را می‌پایید و نظاره‌گرِ ورود خسرو بود.

نکته ادبی: نوک مژه به سنان (نیزه) تشبیه شده است؛ کنایه از نگاه‌های تیز و مراقب.

بر آمد گردی از ره توتیا رنگ که روشن چشم ازو شد چشمه در سنگ

گرد و غباری به رنگ توتیا (سرمه) از راه برخاست که حتی چشمه در سنگ را نیز روشن می‌کرد.

نکته ادبی: توتیا گردی سیاه و قیمتی برای چشم است؛ گرد و غبار به زیباییِ مسیرِ رسیدنِ خسرو تعبیر شده است.

برون آمد ز گرد آن صبح روشن پدید آمد از آن گلخانه گلشن

از دل آن گرد و غبار، آن صبح روشن (خسرو) بیرون آمد و باغِ زندگیِ شیرین با حضور او شکوفا شد.

نکته ادبی: صبح روشن، استعاره از چهره درخشان خسرو است.

در آن مشعل که برد از شمعها نور چراغ انگشت بر لب مانده از دور

او چنان مشعلی بود که نورِ شمع‌ها در برابرش هیچ بود و از شدت زیبایی‌اش، انگشتِ حیرت بر لب مانده بود.

نکته ادبی: انگشت بر لب ماندن، کنایه از نهایتِ تعجب و حیرت از زیبایی است.

خدنگی رسته از زین خدنگش که شمشاد آب گشت از آب و رنگش

او تیرِ بی‌خطایی بود که از زینِ اسبش نمایان بود و شمشاد در برابرِ قامتِ موزون و رنگ و رخسارِ او، پژمرده می‌نمود.

نکته ادبی: شمشاد نمادِ زیبایی و موزونیِ قد است.

مرصع پیکری در نیمه دوش کلاه خسروی بر گوشه گوش

بدنی آراسته به جواهرات داشت و کلاه شاهانه‌اش با وقار بر یک سمتِ سرش قرار گرفته بود.

نکته ادبی: مرصع پیکری یعنی بدنی که با جواهرات تزیین شده است.

رخی چون سرخ گل نو بر دمیده خطی چون غالیه گردش کشیده

گونه‌هایش چون گل سرخِ تازه شکفته بود و خطِ مویِ خوشبویِ مشکین، دورِ صورتش را فرا گرفته بود.

نکته ادبی: غالیه، نوعی ماده خوشبو و سیاه است که در ادبیات برای توصیف خط و خالِ صورت به کار می‌رود.

گرفته دسته نرگس به دستش به خوشخوابی چو نرگس های مستش

دسته گل نرگسی در دست داشت و چشمانش نیز از مستی، مانند همان گل نرگس، خمار و خواب‌آلود بود.

نکته ادبی: نرگس نمادِ چشمِ خمار و شهلا است.

گلش زیر عرق غواص گشته تذروش زیر گل رقاص گشته

عرق بر چهره‌اش مانند غواصی در اعماق بود و او در میانِ گل‌ها، با وقار و رقص‌کنان حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: تذرو (قرقاول) نمادِ خرامیدن و زیباییِ حرکت است.

کمربندان به گردش دسته بسته بدست هر یک از گل دسته دسته

اطرافیان و همراهانش در اطراف او حلقه زده بودند و هر یک دسته‌ای گل در دست داشتند.

نکته ادبی: کمربندان، اشاره به نگهبانان و خدمه‌ی کمر‌بسته و آماده‌باش دارد.

چو شیرین دید خسرو را چنان مست ز پای افتاده و شد یکباره از دست

وقتی شیرین، خسرو را آن‌گونه مست و بی‌قرار دید، اختیار از کف داد و سرگشته شد.

نکته ادبی: از دست شدن کنایه از از دست دادنِ کنترلِ عواطف و اراده است.

ز بیهوشی زمانی بی خبر ماند به هوش آمد به کار خویش در ماند

مدتی از شدت بیهوشی و بی‌خبری، حالِ خود را نفهمید؛ وقتی به هوش آمد، در کارِ خود مانده بود.

نکته ادبی: در کارِ خویش درماندن کنایه از حیرت و سردرگمی در دوراهی است.

که گر نگذارم اکنون در وثاقش ندارم طاقت زخم فراقش

با خود اندیشید که اگر اکنون خسرو را به قصر راه ندهم، تابِ دوری و فراقش را ندارم.

نکته ادبی: وثاق به معنای اتاق یا خانه و در اینجا قصر است.

و گر لختی ز تندی رام گردم چو ویسه در جهان بدنام گردم

و اگر از روی تندی و غرور با او برخورد کنم، مانند «ویسه» (شخصیت داستانی) در جهان بدنام خواهم شد.

نکته ادبی: ویسه، اشاره به افسانه «ویس و رامین» است که با رسوایی همراه بود؛ شیرین نمی‌خواهد به آن سرنوشت دچار شود.

بکوشم تا خطا پوشیده باشم چو نتوانم نه من کوشیده باشم؟

تلاش می‌کنم تا خطاهایم پوشیده بماند؛ اگر نتوانم این کار را بکنم، دیگر تلاش کردن من فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: اشاره به حفظِ ظواهر در بحرانِ عاطفی.

چو شاه آمد نگهبانان دویدند زر افشاندند و دیباها کشیدند

وقتی شاه رسید، محافظان دویدند و سکه‌ها را نثار کردند و پارچه‌های گران‌بها (دیبا) را پیشِ پایش کشیدند.

نکته ادبی: دیبا، پارچه‌ی ابریشمیِ نقش‌دار است.

بسا ناگشته را کز در در آرند سپهر و دور بین تا در چه کارند

چه بسیار کسانی که (با سختی) در را به رویشان می‌بندند، اما روزگار و فلک می‌داند که عاقبت چه می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به گردشِ روزگار که تقدیر را تغییر می‌دهد.

ملک بر فرش دیباهای گلرنگ جنیبت راند و سوی قصر شد تنگ

شاه بر روی آن فرش‌های گران‌بها با اسب حرکت کرد و به تنگنایِ ورودیِ قصر رسید.

نکته ادبی: جنیبت به معنای اسبِ یدکی یا اسبی است که شاه سوار بر آن است.

دری دید آهنین در سنگ بسته ز حیرت ماند بر در دل شکسته

دری آهنین دید که در سنگ بسته شده بود و از حیرت، با دلی شکسته پشتِ در ماند.

نکته ادبی: درِ آهنین در سنگ، استعاره از استحکامِ عفتِ شیرین و مقاومتِ اوست.

نه روی آنکه از در باز گردد نه رای آنکه قفل انداز گردد

نه راهی داشت که برگردد و نه جرأتی داشت که قفل را بشکند و با زور وارد شود.

نکته ادبی: رای به معنای تصمیم و اندیشه است.

رقیبی را به نزد خویشتن خواند که ما را نازنین بر در چرا ماند

یکی از نگهبانان را صدا زد و پرسید: چرا آن نازنین (شیرین) ما را پشت در نگه داشته است؟

نکته ادبی: رقیب در متون کهن به معنای نگهبان یا مراقب است.

چه تلخی دید شیرین در من آخر چرا در بست ازینسان بر من آخر

شیرین چه بدی از من دیده که این‌گونه در را به روی من بسته است؟

نکته ادبی: تلخی دیدن کنایه از قهر و بی‌مهری است.

درون شو گونه شاهنشه غلامی فرستادست نزدیکت پیامی

به درون برو و به شیرین بگو که غلامی از جانبِ شاه، پیامی برایت آورده است.

نکته ادبی: گونه شاهنشه یعنی از جانبِ شاه.

که مهمانی به خدمت می گراید چه فرمائی در آید یا نیاید

شاه می‌گوید مهمانی به درگاهت آمده است، چه فرمان می‌دهی؟ آیا اجازه می‌دهی وارد شود یا خیر؟

نکته ادبی: به خدمت گراییدن، تعبیری مؤدبانه برایِ تقاضایِ دیدار است.

تو کاندر لب نمک پیوسته داری به مهمان بر چرا در بسته داری

تو که در لبانت همیشه نمک (شیرینی و دلربایی) داری، چرا در را به روی مهمانت بسته‌ای؟

نکته ادبی: لب نمک داشتن کنایه از زیبایی و ملاحتِ کلام است.

درم بگشای کاخر پادشاهم به پای خویشتن عذر تو خواهم

در را باز کن، چرا که من پادشاهم و خودم به نزدت می‌آیم تا عذرخواهی کنم.

نکته ادبی: به پای خویشتن، نشان از فروتنیِ شاه دارد که می‌خواهد برایِ پوزش شخصاً حضور یابد.

تو خود دانی که من از هیچ رائی ندارم با تو در خاطر خطائی

تو خود می‌دانی که من هیچ‌گاه تصمیم یا نیتِ بدی نسبت به تو در دل نداشته‌ام.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنایِ نیت و قصد است.

بباید با منت دمساز گشتن ترا نادیده نتوان بازگشتن

باید با من دمساز و همراه شوی؛ بدون دیدارِ تو نمی‌توانم از اینجا برگردم.

نکته ادبی: دمساز شدن یعنی هم‌صحبت و هم‌نفس شدن.

و گر خواهی که اینجا کم نشینم رها کن کز سر پایت ببینم

و اگر نمی‌خواهی که اینجا زیاد بمانم، دست‌کم اجازه بده تو را از سر تا پا ببینم (دیداری کوتاه داشته باشیم).

نکته ادبی: از سرِ پایت دیدن، کنایه از دیداری سریع و گذراست.

بدین زاری پیامی شاه می گفت شکر لب می شنید و آه می گفت

شاه این پیام‌ها را با زاری می‌گفت و شیرینِ شکرلب، در حالی که آه می‌کشید، آن را می‌شنید.

نکته ادبی: شکرلب توصیفی برای شیرین است که بر نام او اشاره دارد.

کنیزی کاردان راگفت آن ماه به خدمت خیز و بیرون رو سوی شاه

آن ماه‌روی (شیرین) به کنیزی کاردان گفت: برخیز و به خدمتِ شاه برو.

نکته ادبی: ماه، استعاره‌ای برای زیباییِ بی‌نظیرِ شیرین است.

فلان شش طاق دیبا را برون بر بزن با طاق این ایوان برابر

فلان پارچه‌های دیبایِ نفیس را بیرون ببر و در ایوانِ قصر، برای پذیرایی آماده کن.

نکته ادبی: طاقِ دیبا، اشاره به پارچه‌های گران‌بهایی است که به شکل طاق‌نصرت می‌بستند.

ز خارو خاره خالی کن میانش معطر کن به مشک و زعفرانش

آن مکان را از هرگونه آلودگی پاک کن و با مشک و زعفران معطرش گردان.

نکته ادبی: خار و خاره، استعاره از آلودگی و زبریِ محیط است.

بساط گوهرین دروی بگستر بیار آن کرسی شش پایه زر

فرشِ گران‌بهای جواهرنشان را پهن کن و آن کرسیِ شش‌پاِ زرین را بیاور.

نکته ادبی: بساط گوهرین نشان از جلال و شکوهِ پذیرایی است.

بنه در پیشگاه و شقه در یند پس آنگه شاه را گو کای خداوند

همه چیز را آماده کن و سپس به شاه بگو: ای خداوند و پادشاه.

نکته ادبی: پیشگاه، جایگاهِ مخصوصِ مهمان است.

نه ترک این سرا هندوی این بام شهنشه را چنین دادست پیغام

نه به این معنا که شیرینِ تو، غلامِ این مکان باشد، بلکه شیرین این پیغام را برای شاه فرستاده است.

نکته ادبی: هندویِ بام کنایه از نگهبانِ فروتن است.

پرستار تو شیرین هوس جفت به لفظ من شهنشه را چنین گفت

پرستارِ تو، شیرین، که مشتاقِ هم‌نشینی با توست، با زبانِ من چنین می‌گوید.

نکته ادبی: هوس جفت یعنی تشنه‌ی وصال و هم‌نشینی با یار.

که گر مهمان مائی ناز منمای به هر جا کت فرود آرم فرود آی

اگر مهمانِ مایی، ناز و غرور را کنار بگذار و در هر جایِ ویژه‌ای که برایت تدارک دیده‌ایم، فرود آی.

نکته ادبی: ناز منمای، اشاره به ادبِ مهمان‌نوازی است که شاه باید رعایت کند.

صواب آن شد ز روی پیش بینی که امروزی درین منظر نشینی

از روی پیش‌بینی و تدبیر، صلاح این است که امروز در این جایگاه (منظر) مستقر شوی.

نکته ادبی: منظر به معنای جایگاهِ تماشا و ایوانِ مخصوص است.

من آیم خود به خدمت بر سر کاخ زمین بوسم به نیروی تو گستاخ

من خود به خدمتت به بالایِ قصر می‌آیم و با افتخار در برابرِ تو زمین را می‌بوسم.

نکته ادبی: گستاخ در اینجا به معنای با جرئت و جسارتِ عاشقانه است.

بگوئیم آنچه ما را گفت باید چو گفتیم آن کنیم آنگه که شاید

آنچه باید بگوییم را خواهیم گفت و وقتی زمانش رسید، آن کاری را که شایسته است انجام خواهیم داد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ کلام که نشان از مدیریتِ اوضاع توسط شیرین دارد.

کنیز کاردان بیرون شد از در برون برد آنچه فرمود آن سمنبر

کنیزِ هوشمند از در بیرون رفت و آنچه را که آن بانویِ زیبایِ گل‌اندام دستور داده بود، مهیا کرد.

نکته ادبی: سمن‌بر: کنایه از معشوقی که اندامی چون گل یاسمن دارد؛ یک صفتِ ترکیبیِ رایج در ادبیات غنایی.

همه ترتیب کرد آیین زربفت فرود آورد خسرو را و خود رفت

همه چیز را با پارچه‌های زربفت آراست و پس از آنکه خسرو را در جایگاه مناسب نشاند، خود از آنجا خارج شد.

نکته ادبی: آیین زربفت: به معنای تدارکات و تجملاتِ زرین و گران‌بها در بزم‌گاه.

رخ شیرین ز خجلت گشته پر خوی که نزل شاه چون سازد پیاپی

صورتِ شیرین از شدتِ خجالت پر از عرق شرم شد، چرا که نگران بود مبادا پذیراییِ او در شأنِ مقامِ شاه نباشد.

نکته ادبی: نزل: در متون کهن به معنای هدیه، تحفه و یا اولین خوارکی است که برای پذیرایی از مهمانِ تازه وارد می‌آورند.

چو از نزل زرافشانی بپرداخت ز جلاب و شکر نزلی دگر ساخت

چون از چیدمانِ غذاهای اصلی فارغ شد، خوراکی دیگر از شکر و گلاب (جلاب) برای پذیرایی آماده کرد.

نکته ادبی: جلاب: شربتی که از گلاب و شکر می‌ساختند؛ در اینجا نمادی از پذیراییِ لطیف.

بدست چاشنی گیری چو مهتاب فرستادش ز شربت های جلاب

این نوشیدنیِ خوش‌طعم را به دستِ کسی که در آزمودنِ مزه‌ها مهارت داشت (چاشنی‌گیر)، نزد خسرو فرستاد.

نکته ادبی: چاشنی‌گیر: کسی که مسئولیت امتحان کردنِ سلامت و کیفیتِ خوراکی‌های شاهانه را بر عهده داشت.

پس آنگه ماه را پیرایه بر بست نقاب آفتاب از سایه بر بست

پس از آن، شروع به آرایشِ خود کرد و پرده‌ی نقاب را از چهره‌اش (که چون آفتاب می‌درخشید) کنار زد.

نکته ادبی: نقابِ آفتاب: استعاره‌ای درخشان که چهره‌ی معشوق را به آفتاب تشبیه کرده و نقاب را پرده‌ای بر آن می‌داند.

فرو پوشید گلناری پرندی بر او هر شاخ گیسو چون کمندی

لباسی از جنسِ حریرِ قرمز (گلناری) پوشید و تارهای گیسوی او بر گردنش مانند کمندی حلقه زده بود.

نکته ادبی: پرند: پارچه‌ای ابریشمی و لطیف؛ در اینجا به رنگِ گلناری (سرخ) توصیف شده است.

کمندی حلقه وار افکنده بر دوش زهر حلقه جهانی حلقه در گوش

این گیسوانِ حلقه شده بر شانه‌هایش چنان گیرا بود که گویی تمامِ جهانیان شیفته و گوش‌به‌فرمانِ او شده بودند.

نکته ادبی: جهانی حلقه در گوش: کنایه از اینکه زیبایی و گیراییِ او همه را مسحور و مطیعِ خود کرده است.

حمایل پیکری از زر کانی کشیده بر پرندی ارغوانی

او حمایلی (آویزِ تزئینی) از طلایِ خالص بر رویِ لباسِ ابریشمیِ ارغوانی‌رنگِ خود آویخت.

نکته ادبی: حمایل: نواری که بر دوش می‌انداختند؛ زرِ کانی: طلایی که از معدن استخراج شده (طلای ناب).

سر آغوشی بر آموده به گوهر به رسم چینیان افکنده بر سر

سربندی آراسته به جواهرات به سبکِ مرسومِ زنانِ چینی بر سر نهاد.

نکته ادبی: سراغوشی: نوعی سربند یا کلاهِ تزئینی؛ رسمِ چینیان: اشاره به شکوه و تجملاتِ رایج در دربارِ پادشاهانِ کهن.

سیه شعری چو زلف عنبرافشان فرود آویخت بر ماه درفشان

موهایِ سیاه و خوش‌بوی او همچون مشک، بر چهره‌ی درخشان و مانندِ ماهش فرود آمد.

نکته ادبی: عنبرفشان: صفتِ زلف که بوی خوش و رنگ سیاه آن را به عنبر تشبیه کرده است.

بدین طاوس کرداری همائی روان شد چون تذروی در هوائی

شیرین با چنین زیباییِ طاووس‌مانند و وقارِ همای‌گونه، همچون قرقاول (تذرو) خرامان خرامان به راه افتاد.

نکته ادبی: هما و تذرو: نمادهایِ فر و زیبایی در ادبیات کلاسیک؛ تذرو به دلیلِ خرامیدنِ زیبا شهرت دارد.

نشاط دلبری در سر گرفته نیازی دیده نازی در گرفته

شور و نشاطِ عاشقی در سر داشت و در رفتارش هم نیازِ قلبی به دیدارِ معشوق و هم نازِ عاشقانه موج می‌زد.

نکته ادبی: نیاز و ناز: تقابلِ کلاسیک در ادبیات فارسی که جوهره‌ی رابطه‌ی عاشق و معشوق است.

سوی دیوار قصر آمد خرامان زمین بوسید شه را چون غلامان

با گام‌هایِ آرام و متین به سمتِ دیوارِ قصر آمد و برای احترام به شاه، همچون غلامان پیشانی بر زمینِ بوسه نهاد.

نکته ادبی: زمین بوسید: کنایه از تواضع و کرنش در برابرِ مقامِ عالی (خسرو).

گشاد از گوش گوهرکش بسی لعل سم شبدیز را کرد آتشین نعل

او برایِ نشان دادنِ بزرگی، مقدارِ زیادی جواهر نثار کرد و از شتابِ اسبِ شبدیز، جرقه‌هایی از سنگ‌فرش‌ها برخاست.

نکته ادبی: شبدیز: نامِ اسبِ افسانه‌ای و بسیار سریعِ خسرو پرویز؛ آتشین نعل: کنایه از سرعتِ بالای اسب.

همان صد دانه مروارید خوشاب به فرق افشان خسرو کرد پرتاب

سپس آن همه مرواریدهای درخشان و گران‌بها را بر سر و رویِ خسرو به عنوانِ نثار و شادباش پاشید.

نکته ادبی: نثار: پاشیدنِ سکه، جواهر یا گل بر سرِ بزرگان به عنوانِ احترام یا جشن.