خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۶۶ - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی

نظامی
ملک دانسته بود از رای پر نور که غم پرداز شیرین است شاپور
به خدمت خواند و کردش خاص درگاه ز تنهائی مگر تنگ آید آن ماه
چو تنها ماند ماه سرو بالا فشاند از نرگسان لولوی لالا
به تنگ آمد شبی از تنگ حالی که بود آن شب بر او مانند سالی
شبی تیره چو کوهی زاغ بر سر گران جنبش چو زاغی کوه بر پر
شبی دم سرد چون دلهای بی سوز برات آورده از شبهای بی روز
کشیده در عقابین سیاهی پر و منقار مرغ صبح گاهی
دهل زن را زده بر دستها مار کواکب را شده در پایها خار
فتاده پاسبان را چوبک از دست جرس جنبان خراب و پاسبان مست
سیاست بر زمین دامن نهاده زمانه تیغ را گردن نهاده
زناشوئی به هم خورشید و مه را رحم بسته به زادن صبح گه را
گرفته آسمان را شب در آغوش شده خورشید را مشرق فراموش
جنوبی طالعان را بیضه در آب شمالی پیکران را دیده در خواب
زمین در سر کشیده چتر شاهی فرو آسوده یکسر مرغ و ماهی
سواد شب که برد از دیدها نور بذات النعش را کرده ز هم دور
ز تاریکی جهان را بند بر پای فلک چون قطب حیران مانده بر جای
جهان از آفرینش بی خبر بود مگر کان شب جهان جای دگر بود
سر افکنده فلک دریا صفت پیش ز دامن در فشانده بر سر خویش
به در دزدی ستاره کرده تدبیر فرو افتاده ناگه در خم قیر
بمانده در خم خاکستر آلود از آتش خانه دوران پر دود
مجره بر فلک چون کاه بر راه فلک در زیر او چون آب در کاه
ثریا چون کفی جو بد به تقدیر که گرداند به کف هندو زنی پیر
نه موبد را زبان زند خوانی نه مرغان رانشاط پر فشانی
بریده بال نسرین پرنده چو واقع بود طایر پر فکنده
به هر گام از برای نور پاشی ستاده زنگیی با دور باشی
چراغ بیوه زن را نور مرده خروس پیره زن را غول برده
شنیدم گر به شب دیوی زند راه خروس خانه بردارد علی الله
چه شب بود آنکه با صد دیو چون قیر خروسی را نبود آواز تکبیر
دل شیرین در آن شب خیره مانده چراغش چون دل شب تیره مانده
ز بیماری دل شیرین چنان تنگ که می کرد از ملالت با جهان جنگ
خوش است این داستان در شان بیمار که شب باشد هلاک جان بیمار
بود بیمای شب جان سپاری ز بیماری بتر بیمار داری
زبان بگشاد و می گفت ای زمانه شب است این یا بلائی جاودانه
چه جای شب؟ سیه ماری است گوئی چو زنگی آدمی خواری است گوئی
از آن گریان شدم کین زنگی تار چو زنگی خود نمی خندد یکی بار
چه افتاد ای سپهر لاجوردی که امشب چون دگر شبها نگردی
مگر دود دل من راه بستت نفیر من خسک در پا شکستت
نه زین ظلمت همی یابم امانی نه از نور سحر بینم نشانی
مرا بنگر چه غمگین داری ای شب ندارم دین اگر دین داری ای شب
شبا امشب جوانمردی بیاموز مرا یا زود کش یا زود شو روز
چرا بر جای ماندی چون سیه میغ بر آتش می روی یا بر سر تیغ
دهل زن را گرفتم دست بستند نه آخر پای پروین را شکستند
من آن شمعم که در شب زنده داری همه شب می کنم چون شمع زاری
چو شمع از بهر آن سوزم بر آتش که باشد شمع وقت سوختن خوش
گره بین بر سرم چرخ کهن را به باید خواند و خندید این سخن را
بخوان ای مرغ اگر داری زبانی بخند ای صبح اگر داری دهانی
اگر کافر نه ای ای مرغ شب گیر چرا بر ناوری آواز تکبیر
و گر آتش نه ای صبح روشن چرا نایی برون بی سنگ و آهن
در این غم بد دل پروانه وارش که شمع صبح روشن کرد کارش
نکو ملکی است ملک صبحگاهی در آن کشور بیابی هر چه خواهی
کسی کو بر حصار گنج ره یافت گشایش در کلید صبح گه یافت
غرض ها را حصار آنجا گشایند کلید آنجاست کار آنجا گشایند
در آن ساعت که باشد نشو جانها گل تسبیح روید بر زبانها
زبان هر که او باشد برومند شود گویا به تسبیح خداوند
اگر مرغ زبان تسبیح خوان است چه تسبیح آرد آن کو بی زبانست
در آن حضرت که آن تسبیح خوانند زبان بی زبانان نیز دانند
چو شیرین کیمیای صبح دریافت از آن سیماب کاری روی بر تافت
شکیبائیش مرغان را پر افشاند خروس الصبر مفتاح الفرج خواند
شبستان را به روی خویشتن رفت به زاری با خدای خویشتن گفت
خداوندا شبم را روز گردان چو روزم بر جهان پیروز گردان
شبی دارم سیاه از صبح نومید درین شب رو سپیدم کن چو خورشید
غمی دارم هلاک شیر مردان برین غم چون نشاطم چیر گردان
ندارم طاقت این کوره تنگ خلاصی ده مرا چون لعل ازین سنگ
توئی یاری رس فریاد هر کس به فریاد من فریاد خوان رس
ندارم طاقت تیمار چندین اغثنی یا غیاث المستغیثین
به آب دیده طفلان محروم بسوز سینه پیران مظلوم
به بالین غریبان بر سر راه به تسلیم اسیران در بن چاه
به داور داور فریاد خواهان به یارب یارب صاحب گناهان
بدان حجت که دل را بنده دارد بدان آیت که جان را زنده دارد
به دامن پاکی دین پرورانت به صاحب سری پیغمبرانت
به محتاجان در بر خلق بسته به مجروحان خون بر خون نشسته
به دور افتادگان از خان و مان ها به واپس ماندگان از کاروانها
به وردی کز نوآموزی بر آید به آهی کز سر سوزی بر آید
به ریحان نثار اشک ریزان به قرآن و چراغ صبح خیزان
به نوری کز خلایق در حجاب است به انعامی که بیرون از حساب است
به تصدیقی که دارد راهب دیر به توفیقی که بخشد واهب خیر
به مقبولان خلوت برگزیده به معصومان آلایش ندیده
به هر طاعت که نزدیکت صواب است به هر دعوت که پیشت مستجاب است
به آن آه پسین کز عرش پیشست بدان نام مهین کز شرح بیشست
که رحمی بر دل پر خونم آور وزین غرقاب غم بیرونم آور
اگر هر موی من گردد زبانی شود هر یک ترا تسبیح خوانی
هنوز از بی زبانی خفته باشم ز صد شکرت یکی ناگفته باشم
تو آن هستی که با تو کیستی نیست توئی هست آن دگر جز نیستی نیست
توئی در پرده وحدت نهانی فلک را داده بر در قهرمانی
خداوندیت را انجام و آغاز نداند اول و آخر کسی باز
به درگاه تو در امید و در بیم نشاید راه بردن جز به تسلیم
فلک بر بستی و دوران گشادی جهان و جان و روزی هر سه دادی
اگر روزی دهی ور جان ستانی تو دانی هر چه خواهی کن تو دانی
به توفیق توام زین گونه بر پای برین توفیق توفیقی برافزای
چو حکمی راند خواهی یا قضائی به تسلیم آفرین در من رضائی
اگر چه هر قضائی کان تو رانی مسلم شد به مرگ و زندگانی
من رنجور بی طاقت عیارم مده رنجی که من طاقت ندارم
ز من ناید به واجب هیچ کاری گر از من ناید آید از تو باری
به انعام خودم دلخوش کن این بار که انعام تو بر من هست بسیار
ز تو چون پوشم این راز نهانی و گر پوشم تو خود پوشیده دانی
چو خواهش کرد بسیار از دل پاک چو آب چشم خود غلتید بر خاک
فراخی دادش ایزد در دل تنگ کلیدش را بر آورد آهن از سنگ
جوان شد گلبن دولت دیگر بار ز تلخی رست شیرین شکر بار
نیایش در دل خسرو اثر کرد دلش را چون فلک زیر و زبر کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه که توصیفی درخشان و پرکشش از شبی طولانی و طاقت‌فرساست، حالات روحی و پریشانی بانویی را به تصویر می‌کشد که در تنهایی و فراق گرفتار شده است. شاعر با بهره‌گیری از خیالات بدیع و تصویرسازی‌های اغراق‌آمیز، تاریکی شب را به مثابه موجودی زنده، سهمگین و سنگین جلوه می‌دهد که گویی بر تمام جهان سایه افکنده و زمان را از حرکت بازداشته است.

در این فضا، شب تنها یک پدیده طبیعی نیست، بلکه تجسمی از اندوه و ملال درونی شخصیت داستان است که با جزئیاتی شاعرانه و تشبیهات دقیق (همچون سیاهی شب به کوه زاغ، یا تشبیه کهکشان و ستارگان به اجسام زمینی) توصیف شده است. هدف شاعر در این بخش، نشان دادن عمق کلافگی و انتظارِ شخصیت برای دمیدن صبح و پایان یافتنِ این شبِ بی‌پایان است که هر لحظه‌اش برای بیمارِ هجران، به درازای یک سال می‌گذرد.

معنای روان

ملک دانسته بود از رای پر نور که غم پرداز شیرین است شاپور

پادشاه با بینش و خرد خود دریافته بود که شاپور همان کسی است که راه چاره‌ای برای غمِ شیرین دارد.

نکته ادبی: رای به معنای خرد و اندیشه است. عبارت غم‌پرداز به معنای کسی است که غم را می‌زداید یا تدبیرِ غم می‌کند.

به خدمت خواند و کردش خاص درگاه ز تنهائی مگر تنگ آید آن ماه

او را به خدمت فراخواند و از نزدیکانِ درگاه قرار داد، شاید که آن بانوی ماهرو از تنهایی آزرده خاطر نشود.

نکته ادبی: ماه استعاره از شیرین است. تنگ آمدن به معنای در تنگنا قرار گرفتن و دل‌تنگ شدن است.

چو تنها ماند ماه سرو بالا فشاند از نرگسان لولوی لالا

وقتی آن بانوی بلندقامت تنها ماند، از چشمانِ نرگس‌مانند خود، اشک‌هایی چون مرواریدهای سرخ می‌بارید.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم و لؤلوی لالا به معنای مروارید گرانبها و سرخ‌فام است.

به تنگ آمد شبی از تنگ حالی که بود آن شب بر او مانند سالی

شبی دراز و دشوار را سپری کرد، به گونه‌ای که آن شب برایش به اندازه یک سال گذشت.

نکته ادبی: تنگ‌حالی استعاره از فشارِ روانی و سختیِ شرایط است.

شبی تیره چو کوهی زاغ بر سر گران جنبش چو زاغی کوه بر پر

شبی بسیار تاریک، مانند کوهی پوشیده از کلاغ و سنگین‌حرکت بود، درست مثل کلاغی که بر فرازِ کوه پرواز کند.

نکته ادبی: تشبیه شب به کوه زاغ برای نمایش سیاهی مطلق است.

شبی دم سرد چون دلهای بی سوز برات آورده از شبهای بی روز

شبی سرد و بی‌روح مانند دلهای افسرده بود، شبی که گویی مژده‌ای از روشنایی و روز ندارد.

نکته ادبی: برات به معنای حکم یا سندی برای مژده است که در اینجا نفی شده است.

کشیده در عقابین سیاهی پر و منقار مرغ صبح گاهی

سیاهی شب همچون دو بالِ عقاب، تمام فضای آسمان و نورِ صبحگاه را در بر گرفته بود.

نکته ادبی: عقابین کنایه از بال‌های پرنده و استعاره از تیرگیِ فراگیر است.

دهل زن را زده بر دستها مار کواکب را شده در پایها خار

گویی سیاهی شب، بر دستانِ دهل‌زن (آسمان) مار بسته و بر پاهای ستارگان خار فرو کرده تا هیچ‌کدام حرکتی نکنند.

نکته ادبی: تشبیه حرکاتِ آسمان به دهل‌زن و کواکب به موجوداتِ زنده‌ای که از حرکت بازمانده‌اند.

فتاده پاسبان را چوبک از دست جرس جنبان خراب و پاسبان مست

گویی پاسبانِ شب، چوبدستی خود را از دست رها کرده و جرس‌جنبان (آسمان) و پاسبان (چرخ گردون) هر دو از کار افتاده یا مست شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به سکوتِ مطلقِ شب که گویی نگهبانانِ جهان خواب برده‌اند.

سیاست بر زمین دامن نهاده زمانه تیغ را گردن نهاده

قدرت و سیاست بر زمین فرو نشسته و زمانه گردنِ شمشیر خود را به نشانه تسلیم و توقف فرود آورده است.

نکته ادبی: تشخیصِ زمانه به عنوان موجودی که شمشیرش را زمین گذاشته است.

زناشوئی به هم خورشید و مه را رحم بسته به زادن صبح گه را

خورشید و ماه گویی با هم پیوند زناشویی بسته‌اند و طلوع صبح را در رحمِ تاریکی محبوس کرده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از غیبتِ خورشید و ماه در شب.

گرفته آسمان را شب در آغوش شده خورشید را مشرق فراموش

شب آسمان را در آغوش گرفته و خورشید راهِ مشرق را گم کرده است.

نکته ادبی: استعاره از استیلای تاریکی بر عالم.

جنوبی طالعان را بیضه در آب شمالی پیکران را دیده در خواب

ستارگانِ نیمکره جنوبی در آب فرورفته و ستارگانِ شمالی در خوابِ عمیق فرو رفته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به موقعیتِ نجومی ستارگان.

زمین در سر کشیده چتر شاهی فرو آسوده یکسر مرغ و ماهی

زمین چترِ شاهیِ شب را بر سر کشیده و تمام پرندگان و موجودات دریایی در آرامشِ شب آرمیده‌اند.

نکته ادبی: تشبیه شب به چترِ شاهی که نمادِ سایه‌گستری است.

سواد شب که برد از دیدها نور بذات النعش را کرده ز هم دور

تیرگیِ شب که دیدگان را کور کرده، حتی صورتِ فلکی دب‌اکبر را نیز از هم پاشیده و تار کرده است.

نکته ادبی: سواد به معنای سیاهی است. ذات‌النعش نامِ صورتِ فلکیِ خرس بزرگ (دب‌اکبر) است.

ز تاریکی جهان را بند بر پای فلک چون قطب حیران مانده بر جای

تاریکیِ شب بند و زنجیری بر پای جهان بسته و فلک همچون قطب‌نما در جای خود میخکوب شده است.

نکته ادبی: تشبیه فلک به قطب به معنایِ عدم تحرک.

جهان از آفرینش بی خبر بود مگر کان شب جهان جای دگر بود

جهان از هستی خود بی‌خبر بود، گویی آن شب، دنیا در جای دیگری واقع شده بود.

نکته ادبی: کنایه از سکون و بی‌خبریِ مطلقِ عالم.

سر افکنده فلک دریا صفت پیش ز دامن در فشانده بر سر خویش

آسمانِ دریاگونه، سر در پیش افکنده و از دامنِ خود بر سرِ خویش در (اشک یا ستاره) می‌افشاند.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به دریا از نظر وسعت و سر در پیش افکندن به معنایِ خجالت یا سکوت است.

به در دزدی ستاره کرده تدبیر فرو افتاده ناگه در خم قیر

ستارگان برای دزدیِ نور تدبیر کرده بودند اما ناگهان در خمِ قیر (تاریکیِ غلیظ) افتادند.

نکته ادبی: استعاره از پوشیده شدنِ ستارگان در سیاهی شب.

بمانده در خم خاکستر آلود از آتش خانه دوران پر دود

در دیگِ خاکسترآلودِ شب مانده‌اند، چرا که آتشِ روز از میان رفته و دودِ آن همه‌جا را گرفته است.

نکته ادبی: اشاره به خفگیِ نورِ ستارگان در سیاهیِ شب.

مجره بر فلک چون کاه بر راه فلک در زیر او چون آب در کاه

کهکشان در آسمان مانند کاه بر روی راه است و فلک در زیر آن همچون آبی است که زیر کاه پنهان شده است.

نکته ادبی: مجره نامِ کهکشان راه شیری است.

ثریا چون کفی جو بد به تقدیر که گرداند به کف هندو زنی پیر

خوشه پروین مانند کفی از جو است که زنی هندیِ پیر آن را در کفِ دست می‌چرخاند.

نکته ادبی: تشبیه لطیف و تصویری از صورتِ فلکیِ ثریا.

نه موبد را زبان زند خوانی نه مرغان رانشاط پر فشانی

نه موبد (خورشید) ذکر و دعا می‌خواند و نه پرندگان توانِ پرواز دارند.

نکته ادبی: موبد استعاره از خورشید که با طلوعش اذانِ طبیعت را آغاز می‌کند.

بریده بال نسرین پرنده چو واقع بود طایر پر فکنده

بالِ ستاره نسرین شکسته و صورتِ فلکیِ واقع نیز پر و بال افکنده و ساکن است.

نکته ادبی: نسر و واقع نامِ دو ستاره است که به دلیلِ تاریکی گویی از حرکت بازمانده‌اند.

به هر گام از برای نور پاشی ستاده زنگیی با دور باشی

در هر گام، برای روشنایی‌بخشی، زنگی‌یی (سیاهی) با دورباش ایستاده است.

نکته ادبی: دورباش اصطلاحی است که جلویِ راهِ شاهان فریاد می‌زدند تا راه باز شود.

چراغ بیوه زن را نور مرده خروس پیره زن را غول برده

چراغِ بیوه زن خاموش گشته و خروسِ پیرزن را غولِ شب با خود برده است.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ تاریکی که حتی نشانه‌های معمولِ زندگی را محو کرده است.

شنیدم گر به شب دیوی زند راه خروس خانه بردارد علی الله

شنیده‌ام اگر در شب، دیوی راه را ببندد، خروسِ خانه با صدای خود نامِ خدا را بر زبان می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به باورِ عامیانه که بانگِ خروس باعثِ دفعِ شیاطین می‌شود.

چه شب بود آنکه با صد دیو چون قیر خروسی را نبود آواز تکبیر

چه شب عجیبی بود که با وجود صد دیوِ سیاه، خروسی پیدا نشد که بانگِ حق برآورد.

نکته ادبی: استعاره از ظلمتِ بی‌پایان که حتی بانگِ خروس (نشانِ صبح) را نیز خفه کرده است.

دل شیرین در آن شب خیره مانده چراغش چون دل شب تیره مانده

دلِ شیرین در آن شبِ پر از حیرت، سرگردان مانده و چراغِ امیدش مثلِ دلِ شب تیره و تار شده است.

نکته ادبی: تکرارِ تشبیه برای تأکید بر گرفتاریِ درونی.

ز بیماری دل شیرین چنان تنگ که می کرد از ملالت با جهان جنگ

دلِ شیرین از بیماری چنان در تنگنا بود که از شدتِ ملال با تمامِ جهان در جنگ بود.

نکته ادبی: بیماری در اینجا هم می‌تواند جسمی باشد و هم روحی (فراق).

خوش است این داستان در شان بیمار که شب باشد هلاک جان بیمار

این داستان در شأنِ بیمار بسیار خوش و بجاست، زیرا شب برای جانِ بیمار هلاک‌کننده است.

نکته ادبی: نکته‌سنجیِ شاعرانه درباره روانشناسیِ بیمار در شب.

بود بیمای شب جان سپاری ز بیماری بتر بیمار داری

بیمِ مرگ در شب برای بیمار وجود دارد، و از خودِ بیماری، بیمارداری در شب سخت‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ تیمارگری در شب‌هنگام.

زبان بگشاد و می گفت ای زمانه شب است این یا بلائی جاودانه

زبان گشود و گفت: ای روزگار، این شب است یا بلایی ابدی که پایانی ندارد؟

نکته ادبی: استعاره از شب به بلای جاودانه.

چه جای شب؟ سیه ماری است گوئی چو زنگی آدمی خواری است گوئی

این چه شبی است؟ گویی ماری سیاه است، گویی زنگیِ آدم‌خواری است که همه را می‌بلعد.

نکته ادبی: تشبیه شب به مار و زنگیِ آدم‌خوار برای نشان دادنِ وحشت.

از آن گریان شدم کین زنگی تار چو زنگی خود نمی خندد یکی بار

از این جهت گریانم که این زنگیِ سیاه (شب)، برخلافِ زنگی‌های دیگر، حتی یک‌بار هم نمی‌خندد (روشن نمی‌شود).

نکته ادبی: ایهام به چهره‌ی سیاه و عدمِ وجودِ تبسم (روشنایی) در شب.

چه افتاد ای سپهر لاجوردی که امشب چون دگر شبها نگردی

ای آسمانِ لاجوردی، چه اتفاقی افتاده که امشب مثلِ شب‌های دیگر نمی‌گذری و نمی‌روی؟

نکته ادبی: خطابِ شاعرانه به آسمان.

مگر دود دل من راه بستت نفیر من خسک در پا شکستت

شاید دودِ دلم راهِ تو را بسته است یا فریاد و فغانِ من مثلِ خاری در پایت خلیده و متوقفت کرده است؟

نکته ادبی: خسک گیاهی خاردار است که در قدیم زیرِ پایِ دشمن می‌ریختند.

نه زین ظلمت همی یابم امانی نه از نور سحر بینم نشانی

نه از این تاریکیِ مطلق راهِ نجاتی می‌یابم و نه نشانه‌ای از نورِ صبح می‌بینم.

نکته ادبی: توصیفِ ناامیدیِ مطلق.

مرا بنگر چه غمگین داری ای شب ندارم دین اگر دین داری ای شب

ای شب، به من نگاه کن که چقدر غمگینم؛ اگر تو ذره‌ای دین و مروت داری، پس چرا چنین با من رفتار می‌کنی؟

نکته ادبی: تشخیصِ شب و گفتگو با آن.

شبا امشب جوانمردی بیاموز مرا یا زود کش یا زود شو روز

ای شب، امشب جوانمردی کن؛ یا مرا زودتر بکش و خلاص کن یا زودتر روز شو.

نکته ادبی: تضرع و التماس به شب برای پایان دادن به وضعیت.

چرا بر جای ماندی چون سیه میغ بر آتش می روی یا بر سر تیغ

چرا مثلِ ابری سیاه یک‌جا ماندگار شده‌ای؟ آیا داری روی آتش می‌روی یا بر لبه‌ی تیغ راه می‌سپاری که چنین آرام و بی‌حرکتی؟

نکته ادبی: کنایه از سکونِ شب که گویی از ترس یا احتیاط حرکت نمی‌کند.

دهل زن را گرفتم دست بستند نه آخر پای پروین را شکستند

اگر دستانِ دهل‌زنِ آسمان را بسته‌اند، مگر نه این است که پاهای پروین (ستارگان) را نیز شکسته‌اند که هیچ‌کدام جابجا نمی‌شوند؟

نکته ادبی: استعاره از سکونِ ستارگان.

من آن شمعم که در شب زنده داری همه شب می کنم چون شمع زاری

من آن شمعی هستم که در شب‌زنده‌داری، تمامِ شب را مثلِ شمع می‌سوزم و اشک می‌ریزم.

نکته ادبی: تشبیه خود به شمع که از سوزِ عشق آب می‌شود.

چو شمع از بهر آن سوزم بر آتش که باشد شمع وقت سوختن خوش

من مثلِ شمع از این جهت بر آتش می‌سوزم که شمع هنگامِ سوختن و فدا شدن، در خوشی و کمال است.

نکته ادبی: پارادوکسِ سوختن و خوش بودن.

گره بین بر سرم چرخ کهن را به باید خواند و خندید این سخن را

بر گره‌هایِ کارِ این چرخِ کهن نگاه کن و به این سخن هم باید خندید و هم آن را خواند.

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ چرخشِ روزگار.

بخوان ای مرغ اگر داری زبانی بخند ای صبح اگر داری دهانی

ای مرغ (خروس)، اگر زبانی داری بخوان، و ای صبح، اگر دهانی داری، بخند و طلوع کن.

نکته ادبی: دعوت به طلوع و شکستنِ طلسمِ شب.

اگر کافر نه ای ای مرغ شب گیر چرا بر ناوری آواز تکبیر

ای مرغِ شب‌گیر، اگر کافر نیستی، پس چرا آوازِ تکبیر و بانگِ حق را سر نمی‌دهی؟

نکته ادبی: استعاره از خروس به مؤذنی که باید شب را بشکند.

و گر آتش نه ای صبح روشن چرا نایی برون بی سنگ و آهن

و ای صبحِ روشن، اگر واقعاً آتش (نور) نیستی، پس چرا بدونِ جرقه و آهن (سنگ و آهن) بیرون نمی‌آیی؟

نکته ادبی: اشاره به روشِ کهنِ روشن کردنِ آتش با سنگ و آهن.

در این غم بد دل پروانه وارش که شمع صبح روشن کرد کارش

دلِ شیرین در این غم، پروانه‌وار بی‌قرار بود، تا اینکه شمعِ صبح بالاخره کارِ او را روشن کرد و به پایان رساند.

نکته ادبی: استعاره از طلوع صبح به شمع.

نکو ملکی است ملک صبحگاهی در آن کشور بیابی هر چه خواهی

صبحگاه، پادشاهیِ بسیار خوبی است؛ در آن کشور و فضای روشن، هر چه بخواهی می‌توانی به دست آوری.

نکته ادبی: توصیفِ رهایی و گشایش در هنگامِ صبح.

کسی کو بر حصار گنج ره یافت گشایش در کلید صبح گه یافت

کسی که راهِ رسیدن به گنجینه الهی را بیابد، در واقع کلیدِ گشایشِ مشکلات خود را در لحظاتِ نورانی و صبح‌گاهِ پیروزی به دست آورده است.

غرض ها را حصار آنجا گشایند کلید آنجاست کار آنجا گشایند

گره‌های ذهنی و خواسته‌های دل، تنها در آن درگاهِ الهی گشوده می‌شوند؛ زیرا که کلیدِ حلِ تمامِ مشکلات، نزدِ اوست.

در آن ساعت که باشد نشو جانها گل تسبیح روید بر زبانها

در آن لحظه‌ای که جان‌ها به سوی خداوند اوج می‌گیرند و به نشاط معنوی می‌رسند، حتی بر زبان‌ها نیز گل‌های ستایش و تسبیحِ خداوند می‌روید.

زبان هر که او باشد برومند شود گویا به تسبیح خداوند

هر کس که زبانش به خیر و کمال آراسته باشد، در آن حالتِ معنوی، به ذکر و تسبیحِ پروردگار گویا می‌شود.

اگر مرغ زبان تسبیح خوان است چه تسبیح آرد آن کو بی زبانست

اگر حتی زبانِ مرغان (موجودات) به تسبیحِ خدا مشغول است، پس حالِ آن کسی که هیچ نمی‌گوید و در ظاهر خاموش است، چگونه ستایشی را به درگاه خدا می‌آورد؟

در آن حضرت که آن تسبیح خوانند زبان بی زبانان نیز دانند

در آن مقامِ والای الهی که همه موجودات تسبیح‌خوانِ او هستند، زبانِ بی‌زبانان و رازِ دلِ خاموشان را نیز خداوند می‌داند.

چو شیرین کیمیای صبح دریافت از آن سیماب کاری روی بر تافت

هنگامی که شیرین حقیقتِ کیمیایِ صبح (امید و گشایش) را دریافت، از آن اضطراب و تلاطمِ بی‌قرارِ درونی (سیماب‌کاری) دست کشید و به آرامش رسید.

شکیبائیش مرغان را پر افشاند خروس الصبر مفتاح الفرج خواند

صبر و بردباری، بال‌هایِ پروازِ پرندگانِ (روحِ) او را گشود و با خود زمزمه کرد که صبر، کلیدِ رهایی از گرفتاری‌هاست.

شبستان را به روی خویشتن رفت به زاری با خدای خویشتن گفت

او به خلوتِ شبستانِ دلِ خویش رفت و با تضرع و زاری، با خدایِ خود به گفتگو نشست.

خداوندا شبم را روز گردان چو روزم بر جهان پیروز گردان

خداوندا، شبِ تاریکِ غمِ مرا به روزِ روشنِ گشایش تبدیل کن و همان‌گونه که روز بر شب چیره می‌شود، مرا نیز بر سختی‌های جهان پیروز گردان.

شبی دارم سیاه از صبح نومید درین شب رو سپیدم کن چو خورشید

شبی دارم که از سیاهی و نومیدی، صبحِ آن پیدا نیست؛ در دلِ این شب، چهره مرا همچون خورشید درخشان و سربلند کن.

غمی دارم هلاک شیر مردان برین غم چون نشاطم چیر گردان

غمی دارم که حتی شیرمردان را از پای درمی‌آورد؛ تو این غم را برای من به شادی و نشاط تبدیل کن و مرا بر آن چیره گردان.

ندارم طاقت این کوره تنگ خلاصی ده مرا چون لعل ازین سنگ

تحملِ این کوره (سختی‌های تنگ) را ندارم؛ مرا همچون لعل که از دلِ سنگ بیرون می‌آید، از این سختی‌ها نجات ده.

توئی یاری رس فریاد هر کس به فریاد من فریاد خوان رس

تو یاری‌رسانِ فریادِ همگان هستی؛ پس به فریادِ من که تو را با ناله می‌خوانم، برس.

ندارم طاقت تیمار چندین اغثنی یا غیاث المستغیثین

طاقتِ این همه رنج و تیمار را ندارم؛ ای فریادرسِ فریادخواهان، به دادم برس.

به آب دیده طفلان محروم بسوز سینه پیران مظلوم

تو را قسم می‌دهم به اشک‌های چشمِ کودکانِ محروم و به سوزِ دلِ پیرانِ مظلوم که از سرِ درد برآمده است.

به بالین غریبان بر سر راه به تسلیم اسیران در بن چاه

تو را قسم می‌دهم به بالینِ غریبانِ دور از وطن و به تسلیم و رضایتِ اسیرانِ در بنِ چاهِ تاریک.

به داور داور فریاد خواهان به یارب یارب صاحب گناهان

تو را قسم می‌دهم به داوری‌خواهیِ فریادطلبان و به ناله‌های «یارب‌ یاربِ» گناهکارانی که پشیمانند.

بدان حجت که دل را بنده دارد بدان آیت که جان را زنده دارد

تو را قسم می‌دهم به آن برهان و حجتی که دل را بنده و مطیعِ تو کرده است و به آن نشانه‌ای که جان را به نورِ معرفت زنده نگاه می‌دارد.

به دامن پاکی دین پرورانت به صاحب سری پیغمبرانت

تو را قسم می‌دهم به دامنِ پاکِ دین‌پرورانِ عالم و به صاحبِ اسرارِ نهانیِ پیامبرانت.

به محتاجان در بر خلق بسته به مجروحان خون بر خون نشسته

تو را قسم می‌دهم به محتاجانی که درِ خانه‌شان به روی مردم بسته است و به مجروحانی که در خونِ خود غوطه‌ورند.

به دور افتادگان از خان و مان ها به واپس ماندگان از کاروانها

تو را قسم می‌دهم به دورافتادگان از کاشانه و به کسانی که از کاروانِ زندگی و همراهان عقب مانده‌اند.

به وردی کز نوآموزی بر آید به آهی کز سر سوزی بر آید

تو را قسم می‌دهم به ذکر و دعایی که از سرِ تازگیِ ایمان برمی‌آید و به آهی که از عمقِ سوختگیِ دل بر زبان جاری می‌شود.

به ریحان نثار اشک ریزان به قرآن و چراغ صبح خیزان

تو را قسم می‌دهم به گل‌هایِ اشکی که نثارِ درگاهت می‌شود و به قرآن و چراغِ ایمانِ کسانی که در سحرگاهان به عبادت می‌پردازند.

به نوری کز خلایق در حجاب است به انعامی که بیرون از حساب است

تو را قسم می‌دهم به آن نورِ حق که از دیده خلایق پنهان است و به آن بخشش و عطایی که از حد و حساب بیرون است.

به تصدیقی که دارد راهب دیر به توفیقی که بخشد واهب خیر

تو را قسم می‌دهم به ایمانِ قلبی که راهبِ دیر به آن رسیده و به توفیقی که تنها بخشنده خیر به بندگان می‌دهد.

به مقبولان خلوت برگزیده به معصومان آلایش ندیده

تو را قسم می‌دهم به مقبولانِ درگاهت که خلوت‌نشینِ کوی تو هستند و به معصومانی که از آلودگی‌های دنیوی دور مانده‌اند.

به هر طاعت که نزدیکت صواب است به هر دعوت که پیشت مستجاب است

تو را قسم می‌دهم به هر عبادتی که در نزدِ تو پسندیده است و به هر دعایی که در پیشگاهِ تو به اجابت می‌رسد.

به آن آه پسین کز عرش پیشست بدان نام مهین کز شرح بیشست

تو را قسم می‌دهم به آن آهِ عمیق و آخرین که از عرشِ اعلا فراتر می‌رود و به آن نامِ بزرگِ تو که از شرح و وصفِ بشری بالاتر است.

که رحمی بر دل پر خونم آور وزین غرقاب غم بیرونم آور

که رحمی بر دلِ پر خونم بیاور و مرا از این دریایِ غرقابِ غم و اندوه نجات بده.

اگر هر موی من گردد زبانی شود هر یک ترا تسبیح خوانی

اگر هر تارِ مویِ من زبانی برای ستایشِ تو شود، باز هم هر کدام از آن‌ها باید جداگانه تو را تسبیح کنند.

هنوز از بی زبانی خفته باشم ز صد شکرت یکی ناگفته باشم

هنوز در مقابلِ عظمتِ تو، از فرطِ شرمساری و ناتوانی در بیان، خاموشم و حتی یک‌صدمِ شکرِ تو را هم به‌جای نیاورده‌ام.

تو آن هستی که با تو کیستی نیست توئی هست آن دگر جز نیستی نیست

تو آن وجودِ حقیقی هستی که در برابرِ تو «نیستی» معنایی ندارد؛ تو حقیقتی و هرچه غیر از توست، عدم است.

توئی در پرده وحدت نهانی فلک را داده بر در قهرمانی

تو در پرده‌ی وحدت و یکتایی پنهانی و با این حال، به آسمان و افلاک، فرمانروایی داده‌ای.

خداوندیت را انجام و آغاز نداند اول و آخر کسی باز

خداوندی و عظمتِ تو چنان است که هیچ آغاز و انجامی برای آن متصور نیست و کسی به کنه آن پی نمی‌برد.

به درگاه تو در امید و در بیم نشاید راه بردن جز به تسلیم

در درگاهِ تو که آمیخته به امید و بیم است، راه یافتن ممکن نیست مگر با تسلیمِ محض و رضایت.

فلک بر بستی و دوران گشادی جهان و جان و روزی هر سه دادی

تو آسمان را برافراشتی و گردشِ روزگار را آغاز کردی و هستی، جان و روزی را به بندگان بخشیدی.

اگر روزی دهی ور جان ستانی تو دانی هر چه خواهی کن تو دانی

چه روزی بدهی و چه جان ستانی، تو دانایِ مطلقی؛ هرچه می‌خواهی بکن که تو برتر و داناتری.

به توفیق توام زین گونه بر پای برین توفیق توفیقی برافزای

با توفیقِ توست که تا به اینجا پابرجا مانده‌ام؛ این توفیق را برای من افزون‌تر کن.

چو حکمی راند خواهی یا قضائی به تسلیم آفرین در من رضائی

زمانی که اراده می‌کنی حکمی صادر کنی یا قضایی جاری سازی، در دلِ من چنان تسلیمی بیافرین که به رضایِ تو خشنود باشم.

اگر چه هر قضائی کان تو رانی مسلم شد به مرگ و زندگانی

اگرچه هر قضایی که تو جاری کنی، در مرگ و زندگیِ من مسلم و جاری است (و راه فراری نیست).

من رنجور بی طاقت عیارم مده رنجی که من طاقت ندارم

من رنجور و ضعیف هستم و تواناییِ کمی دارم؛ رنجی را بر من مپسند که از طاقتِ من خارج است.

ز من ناید به واجب هیچ کاری گر از من ناید آید از تو باری

از من کارِ شایسته‌ای ساخته نیست؛ اگر خیری از من سر می‌زند، در حقیقت از جانبِ توست.

به انعام خودم دلخوش کن این بار که انعام تو بر من هست بسیار

این بار، دلم را با بخششِ خود خوش کن که احسانِ تو بر من همواره بسیار بوده است.

ز تو چون پوشم این راز نهانی و گر پوشم تو خود پوشیده دانی

چگونه می‌توانم این رازِ نهانیِ دل را از تو پنهان کنم؟ حتی اگر پنهان کنم، تو خود از نهانِ من آگاهی.

چو خواهش کرد بسیار از دل پاک چو آب چشم خود غلتید بر خاک

وقتی که از دلِ پاکِ خود درخواستِ بسیار کرد، در برابرِ درگاهِ حق، همچون قطره‌های اشک بر خاک افتاد و غلتید.

فراخی دادش ایزد در دل تنگ کلیدش را بر آورد آهن از سنگ

خداوند، دریچه‌ی وسعت و گشایش را در دلِ تنگِ او باز کرد و آهنِ سختِ مشکلاتش را با کلیدِ رحمتِ خود نرم نمود.

جوان شد گلبن دولت دیگر بار ز تلخی رست شیرین شکر بار

بار دیگر نهالِ دولت و سعادتِ او جوان و تازه شد و شیرین که در تلخیِ غم بود، به شکر و شیرینی بازگشت.

نیایش در دل خسرو اثر کرد دلش را چون فلک زیر و زبر کرد

نیایش و تضرعِ او در دلِ خسرو اثر کرد و حالِ روحیِ او را چنان دگرگون ساخت که گویی سرنوشتِ او را از نو رقم زد.