خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۶۵ - شنیدن خسرو اوصاف شکر اسپهانی را

نظامی
به آیین جهانداران یکی روز به مجلس بود شاه مجلس افروز
به عزم دست بوسش قاف تا قاف کمر بسته کله داران اطراف
نشسته پیش تختش جمله شاهان ز چین تا روم و از ری تا سپاهان
ز سالار ختن تا خسرو زنگ همه بر یاد خسرو باده در چنگ
چو دوری چند می در داد ساقی نماند از شرم شاهان هیچ باقی
شهنشه شرم را برقع برافکند سخن لختی به گستاخی در افکند
که خوبانی که در خورد فریشند ز عالم در کدامین بقعه بیشند
یکی گفتا لطافت روم دارد لطف گنج است و گنج آن بوم دارد
یکی گفت از ختن خیزد نکوئی فسانه است آن طرف در خوبروئی
یکی گفت ارمن است آن بوم آباد که پیرکهای او باشد پریزاد
یکی گفتا که در اقصای کشمیر ز شیرینی نباشد هیچ تقصیر
یکی گفتا سزای بزم شاهان شکر نامی است در شهر سپاهان
به شکر بر ز شیرینیش بیداد وزو شکر به خوزستان به فریاد
به زیر هر لبش صد خنده بیشست لبش را چون شکر صد بنده بیشست
قبا تنگ آید از سروش چمن را درم واپس دهد سیمش سمن را
رطب پیش دهانش دانه ریز است شکر بگذار کو خود خانه خیز است
چو بر دارد نقاب از گوشه ماه بر آید ناله صد یوسف از چاه
جز این عیبی ندارد آن دلارام که گستاخی کند با خاص و با عام
به هر جائی چو باد آرام گیرد چو لاله با همه کس جام گیرد
ز روی لطف با کس در نسازد که آنکس خان و مان را در نبازد
کسی کاو را شبی گیرد در آغوش نگردد آن شبش هرگز فراموش
ملک را در گرفت آن دلنوازی اساسی نو نهاد از عشق بازی
فرس می خواست بر شیرین دواند به ترکی غارت از ترکی ستاند
برد شیرینی قندی به قندی گشاید مشکل بندی ببندی
به گوهر پایه گوهر شود خرد به دیبا آب دیبا را توان برد
سرش سودای بازار شکر داشت که شکر هم ز شیرینی اثر داشت
نه دل می دادش از دل راندن او را نه شایست از سپاهان خواندن او را
در این اندیشه صابر بود یکسال نه شد واقف کسی برحسب آن حال
پس از سالی رکاب افشاند بر راه سوی ملک سپاهان راند بنگاه
فرود آمد به نزهت گاه آن بوم سوادی دید بیش از کشور روم
گروهی تازه روی و عشرت افروز به گاه خوشدلی روشن تر از روز
نشاط آغاز کرد و باده می خورد غم آن لعبت آزاده می خورد
نهفته باز می پرسید جایش به دست آورد هنجار سرایش
شبی برخاست تنها با غلامی ز بازار شکر برخواست کامی
چو خسرو بر سر کوی شکر شد سپاهان قصر شیرینی دگر شد
حلاوتهای عیش آن عصر می داشت که شکر کوی و شیرین قصر می داشت
به در بر حلقه زد خاموش خاموش برون آمد غلامی حلقه در گوش
جوانی دید زیبا روی بر در نمودار جهانداریش در سر
فرود آوردش از شبدیز چون ماه فرس را راند حالی بر علف گاه
چو مهمانان به ایوانش درون برد بدان مهمان سر از کیوان برون برد
ملک چون بر بساط کار بنشست درستی چند را بر کار بشکست
اجازت داد تا شکر بیاید به مهمان بر ز لب شکر گشاید
برون آمد شکر با جام جلاب دهانی پر شکر چشمی پر از خواب
شکر نامی که شکر ریزد او بود نباتی کز سپاهان خیزد او بود
ز گیسو نافه نافه مشک می بیخت ز خنده خانه خانه قند می ریخت
چو ویسه فتنه ای در شهد بوسی چو دایه آیتی در چاپلوسی
کنیزان داشتی رومی و چینی کز ایشان هیچ را مثلی نه بینی
همه در نیم شب نوروز کرده به کار عیش دست آموز کرده
نشست و باده پیش آورد حالی بتی یارب چنان و خانه خالی
نه می در آبگینه کان سمنبر در آب خشک می کرد آتش تر
گلابی را به تلخی راه می داد به شیرینی بدست شاه می داد
نشسته شاه عالم مهترانه شکر برداشته چون مه ترانه
پیاپی رطل ها پرتاب می کرد ملک را شهر بند خواب می کرد
چو نوش باده از لب نیش برداشت شکر برخاست شمع از پیش برداشت
به عذری کان قبول افتاد در راه برون آمد ز خلوت خانه شاه
کنیزی را که هم بالای او بود به حسن و چابکی همتای او بود
در او پوشید زر و زیور خویش فرستاد و گرفت آن شب سر خویش
ملک چون دید کامد نازنینش ستد داد شکر از انگبینش
در او پیچید و آن شب کام دل راند به مصروعی بر افسونی غلط خواند
ز شیرینی که آن شمع سحر بود گمان افتاد او را کان شکر بود
کنیز از کار خسرو ماند مدهوش که شیرین آمدش خسرو در آغوش
فسانه بود خسرو در نکوئی فسونگر بود وقت نغز گوئی
ز هر کس کو به بالا سروری داشت سری و گردنی بالاتری داشت
به خوش مغزی به از بادام تر بود به شیرین استخوانی نیشکر بود
شبی که اسب نشاطش لنگ رفتی کم این بودی که سی فرسنگ رفتی
هر آن روزی که نصفی کم کشیدی چهل من ساغری دردم کشیدی
چو صبح آمد کنیز از جای برخاست به دستان از ملک دستوریی خواست
به نزدیک شکر شد کام و ناکام به شکر باز گفت احوال بادام
هر آنچ از شاه دید او را خبر داد نهانیهای خلوت را به در داد
بدان تا شکر آگه باشد از کار بگوید هر چه پرسد زو جهاندار
شکر برداشت شمع و در شد از در که خوش باشد به یک جا شمع و شکر
ملک پنداشت کان هم بستر او بود کنیزک شمع دارد شکر او بود
بپرسیدش که تا مهمان پرستی به خلوت با چو من مهمان نشستی
جوابش داد کای از مهتران طاق ندیدم مثل تو مهمان در آفاق
همه چیزیت هست از خوبروئی ز شیرین شکری و نغز گوئی
یکی عیب است اگر ناید گرانت که بوئی در نمک دارد دهانت
نمک در مردم آرد بوی پاکی تو با چندین نمک چون بوی ناکی
به سوسن بوی شه گفتا چه تدبیر سمنبر گفت سالی سوسن و سیر
ملک چون رخت از آن بتخانه بر بست گرفت آن پند را یکسال در دست
بر آن افسانه چون بگذشت سالی مزاج شه شد از حالی به حالی
به زیرش رام شد دوران توسن برآوردش درخت سیر سوسن
شبی بر عادت پارینه برخاست به شکر باز بازاری برآراست
همان شیرینی پارینه دریافت به شیرینی رسد هر کو شکر یافت
چو دوری چند رفت از عیش سازی پدید آمد نشان بوس و بازی
همان جفته نهاد آن سیم ساقش به جفتی دیگر از خود کرد طاقش
ملک نقل دهان آلوده می خورد به امید شکر پالوده می خورد
چو لشگر بر رحیل افتاد شب را ملک پرسید باز آن نوش لب را
که چون من هیچ مهمانی رسیدت؟ بدین رغبت کسی در بر کشیدت؟
جوابی شکرینش داد شکر که پارم بود یاری چون تو در بر
جز آن کان شخص را بوی دهان بود تو خوشبوئی ازین به چون توان بود
ملک گفتا چو بینی عیب هر چیز ببین عیب جمال خویشتن نیز
بپرسیدش که عیب من کدامست کز آن عیب این نکوئی زشت نامست
جوابش داد کان عیب است مشهور که یکساعت ز نزدیکان نه ای دور
چو دور چرخ با هر کس بسازی چو گیتی را همه کس عشق بازی
نگارین مرغی ای تمثال چینی چرا هر لحظه بر شاخی نشینی
غلاف نازکی داری دریغی که هر ساعت کنی بازی به تیغی
جوابش داد شکر کای جوانمرد چه پنداری کزین شکر کسی خورد؟
به ستاری که ستر اوست پیشم که تا من زنده ام بر مهر خویشم
نه کس با من شبی در پرده خفته است نه درم را کسی در دور سفته است
کنیزان منند اینان که بینی که در خلوت تو با ایشان نشینی
بلی من باشم آن کاول درآیم به می بنشینم و عشرت فزایم
ولی آن دلستان کاید در آغوش نه من چون من بتی باشد قصب پوش
چو بشنید این سخن شاه از زبانش بدین معنی گواهی داد جانش
دری کو را بود مهر خدائی دهد ناسفته گی بروی گوائی
چو بر زد آتش مشرق زبانه ملک چون آب شد زانجا روانه
بزرگان سپاهان را طلب کرد وزیشان پرسشی زان نوش لب کرد
به یک رویه همه شهر سپاهان شدند آن پاکدامن را گواهان
که شکر همچنان در تنگ خویش است نیازرده گلی بر رنگ خویش است
متاع خویشتن دربار دارد کنیزی چند را بر کار دارد
سمندش گر چه با هرکس به زین است سنان دور باشش آهنین است
عجوزان نیز کردند استواری عروسش بکر بود اندر عماری
ملک را فرخ آمد فال اختر که از چندین مگس چون رست شکر
فرستاد از سرای خویش خواندش به آیین زناشوئی نشاندش
نسفته در دریائیش را سفت نگین لعل را یاقوت شد جفت
سوی شهر مداین شد دگربار شکر با او به دامنها شکربار
به شکر عشق شیرین خوار می کرد شکر شیرینیی بر کار می کرد
چو بگرفت از شکر خوردن دل شاه بنوش آباد شیرین شد دگر راه
شکر در تنگ شه تیمار می خورد ز نخلستان شیرین خار می خورد
شه از سودای شیرین شور در سر گدازان گشته چون در آب شکر
چو شمع از دوری شیرین در آتش که باشد عیش موم از انگبین خوش
کسی کز جان شیرین باز ماند چه سود ار در دهن شکر فشاند
شکر هرگز نگیرد جای شیرین بچربد بر شکر حلوای شیرین
چمن خاکست چون نسرین نباشد شکر تلخ است چون شیرین نباشد
مگو شیرین و شکر هست یکسان ز نی خیزد شکر شیرینی از جان
چو شمع شهد شیرین برفروزد شکر بر مجمر آنجا عود سوزد
شکر گر چاشنی در جام دارد ز شیرینی حلاوت وام دارد
ز شیرینی بزرگان ناشکیبند به شکر طفل و طوطی را فریبند
هر آبی کان بود شیرین بسازد شکر چون آب را بیند گدازد
ز شیرین تا شکر فرقی عیان است که شیرین جان و شکر جای جان است
پریروئی است شیرین در عماری پرند او شکر در پرده داری
بداند این قدر هر کش تمیز است که شکر بهر شیرینی عزیز است
دلش می گفت شیرین بایدم زود که عیشم را نمی دارد شکر سود
یخ از بلور صافی تر به گوهر خلاف آن شد که این خشک است و آن تر
دیگر ره گفت نشکیبم ز شیرین چه باید کرد با خود جنگ چندین
گرم سنگ آسیا بر سر بگردد دل آن دل نیست کز دلبر بگردد
به سر کردم نگردانم سر از یار سری دارم مباح از بهر این کار
دیگر ره گفت که این تدبیر خام است صبوری کن که رسوائی تمام است
مرا آن به که از شیرین شکیبم نه طفلم تا به شیرینی فریبم
به باید در کشیدن میل را میل که کس را کار برناید به تعجیل
مرا شیرین و شکر هر دو در جام چرا بر من به تلخی گردد ایام
دلم با این رفیقان بی رفیق است ز بس ملاحبان کشتی غریق است
نمی خواهی که زیر افتی چو سایه مشو بر نردبان جز پایه پایه
چنان راغب مشو در جستن کام که از نایافتن رنجی سرانجام
طمع کم دار تا گر بیش یابی فتوحی بر فتوح خویش یابی
دل آن به کز در مردی در آید مراد مردم از مردی بر آید
به صبرم کرد باید رهنمونی زنی شد با زنان کردن زبونی
به مردان بر زنی کردن حرام است زنی کردن زنی کردن کدام است؟
مرا دعوی چه باید کرد شیری که آهوئی کند بر من دلیری
اگر خود گوسپندی رند و ریشم نه بر پشم کسان بر پشم خویشم
چو پیلان را ز خود با کس نگفتم چو پیله در گلیم خویش خفتم
چنان در سر گرفت آن ترک طناز کزو خسرو نه کیخسرو کشد ناز
چو کرد ار دل ستاند سینه جوید ورش خانه دهی گنجینه جوید
دلم را گر فراقش خون برآرد طمع برد و طمع طاعون برآرد
ز معشوقه وفا جستن غریب است نگوید کس که سکبا بر طبیب است
مرا هر دم بر آن آرد ستیزش که خیز استغفرالله خون به ریزش
من این آزرم تا کی دارم او را چو آزردم تمام آزارم او را
به گیلان در نکو گفت آن نکوزن میازار ار بیازاری نکو زن
مزن زن راولی چون بر ستیزد چنانش زن که هرگز برنخیزد
دل شه چاره آن غم ندانست که راز خویش را محرم ندانست
دل آن محرم بود کز خانه باشد دل بیگانه هم بیگانه باشد
چو دزدیده نخواهی دانه خویش مهل بیگانه را در خانه خویش
چنان گو راز خود با بهترین دوست که پنداری که دشمن تر کسی اوست
مگو ناگفتنی در پیش اغیار نه با اغیار با محرم ترین یار
به خلوت نیزش از دیوار میپوش که باشد در پس دیوارها گوش
و گر نتوان که پنهان داری از خویش مده خاطر بدان یعنی میندیش
میندیش آنچه نتوان گفتنش باز که نندیشیده به ناگفتنی راز
در این مجلس چنان کن پرده سازی که ناید شحنه در شمشیربازی
سرودی کان بیابان را نشاید سزد گر بزم سلطان را نشاید
اگر دانا و گر نادان بود یار بضاعت را به کس بی مهر مسپار
مکن با هیچ بد محضر نشستی که نارد در شکوهت جز شکستی
درختی کار در هر گل که کاری کز او آن بر که کشتی چشم داری
سخن در فرجه ای پرور که فرجام زوا گفتن ترا نیکو شود نام
اگر صد وجه نیک آید فرا پیش چو وجهی بد بود زان بد بیندیش
به چشم دشمنان بین حرف خود را بدین حرفت شناسی نیک و بد را
چو دوزی صد قبا در شادکامی به در پیراهنی در نیک نامی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

به آیین جهانداران یکی روز به مجلس بود شاه مجلس افروز

در روزی که مطابق با رسم و آیین پادشاهان بود، خسرو در مجلس خود که بسیار پرشکوه و نورانی بود، حضور داشت.

نکته ادبی: آیین جهانداران به معنی رسم پادشاهی است.

به عزم دست بوسش قاف تا قاف کمر بسته کله داران اطراف

در آن مجلس، پادشاهان و امیران از سراسر جهان گرد آمده بودند تا به او ادای احترام کنند.

نکته ادبی: قاف تا قاف کنایه از تمام نقاط جهان است.

نشسته پیش تختش جمله شاهان ز چین تا روم و از ری تا سپاهان

همه شاهان از سرزمین‌های چین، روم، ری و اصفهان در برابر تخت او نشسته بودند.

نکته ادبی: اشاره به گستره نفوذ و قدرت پادشاه.

ز سالار ختن تا خسرو زنگ همه بر یاد خسرو باده در چنگ

از حاکم ختن تا پادشاه زنگ، همگی به یاد خسرو باده می‌نوشیدند.

نکته ادبی: خسرو زنگ اشاره به حاکم حبشه/زنگبار دارد.

چو دوری چند می در داد ساقی نماند از شرم شاهان هیچ باقی

زمانی که ساقی چندین دور شراب نوشاند، شرم و حیای پادشاهان از میان رفت.

نکته ادبی: اشاره به مستی و از بین رفتن القاب و آداب ظاهری.

شهنشه شرم را برقع برافکند سخن لختی به گستاخی در افکند

خسرو نیز حیا را کنار گذاشت و سخنی جسورانه بر زبان آورد.

نکته ادبی: برقع برافکندن کنایه از کنار نهادن حیا و تظاهر است.

که خوبانی که در خورد فریشند ز عالم در کدامین بقعه بیشند

او پرسید که زیباترین زنان دنیا در کدام سرزمین‌ها بیشتر دیده می‌شوند؟

نکته ادبی: خوبان درخور فریش به معنی زیبارویانِ شایسته‌ی تحسین است.

یکی گفتا لطافت روم دارد لطف گنج است و گنج آن بوم دارد

یکی گفت که سرزمین روم معدن لطافت است؛ لطف، گنجی است که در آن سرزمین نهفته است.

نکته ادبی: روم در ادبیات کهن نماد سرزمین زیبایی‌ها و ظرافت‌هاست.

یکی گفت از ختن خیزد نکوئی فسانه است آن طرف در خوبروئی

دیگری گفت که زیبایی از ختن سرچشمه می‌گیرد و در آنجا بسیار مشهور است.

نکته ادبی: ختن در ادبیات به داشتن زیبارویان مشهور است.

یکی گفت ارمن است آن بوم آباد که پیرکهای او باشد پریزاد

یکی گفت که ارمنستان سرزمینی آباد است که دختران جوان آن همانند پریان زیبا هستند.

نکته ادبی: پری‌زاد کنایه از زیبایی فوق بشری است.

یکی گفتا که در اقصای کشمیر ز شیرینی نباشد هیچ تقصیر

یکی دیگر گفت که در سرزمین کشمیر، هیچ کمبودی از نظر شیرینی و زیبایی وجود ندارد.

نکته ادبی: کشمیر به شکر و شیرینی شهرت داشته است.

یکی گفتا سزای بزم شاهان شکر نامی است در شهر سپاهان

دیگری گفت که شایسته‌ترین بانو برای بزم شاهان، زنی به نام شکر در شهر اصفهان است.

نکته ادبی: شکر در اینجا اسم خاص است اما ایهام به شیرینی دارد.

به شکر بر ز شیرینیش بیداد وزو شکر به خوزستان به فریاد

شیرینی او آنقدر زیاد است که شکر معمولی در برابرش بی‌ارزش است و شکرِ خوزستان نیز در برابر او در فریاد و فغان است.

نکته ادبی: مبالغه در وصف شیرینی کلام و چهره.

به زیر هر لبش صد خنده بیشست لبش را چون شکر صد بنده بیشست

او آن‌قدر زیباست که لبخندهایش بی‌پایان است و لب‌هایش صدها برابر شیرین‌تر از شکر است.

نکته ادبی: استفاده از اغراق برای ستایش زیبایی معشوق.

قبا تنگ آید از سروش چمن را درم واپس دهد سیمش سمن را

اندام او چنان موزون و زیباست که سرو چمن در برابر او کم می‌آورد و پوستش از گل سمن زیباتر است.

نکته ادبی: سیم در اینجا به معنای نقره و کنایه از سفیدی و درخشندگی پوست است.

رطب پیش دهانش دانه ریز است شکر بگذار کو خود خانه خیز است

میوه‌های شیرین در برابر دهان او بی‌ارزش‌اند؛ اصلاً شکر را کنار بگذار که او خود معدن شیرینی است.

نکته ادبی: خانه خیز بودن کنایه از زادگاه و منبع بودن است.

چو بر دارد نقاب از گوشه ماه بر آید ناله صد یوسف از چاه

وقتی نقاب از چهره‌اش برمی‌دارد، چنان زیبایی خیره‌کننده‌ای دارد که یوسف از شدت حسادت در چاه می‌نالد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و زیبایی او.

جز این عیبی ندارد آن دلارام که گستاخی کند با خاص و با عام

تنها عیب آن بانوی زیبا این است که با همه، چه غریبه و چه آشنا، جسورانه رفتار می‌کند.

نکته ادبی: گستاخی در اینجا به معنی بی‌پروا بودن در عشق است.

به هر جائی چو باد آرام گیرد چو لاله با همه کس جام گیرد

او همچون باد بی‌قرار است و با هر کسی که ببیند، جام شراب می‌نوشد.

نکته ادبی: تشبیه به باد نشان‌دهنده‌ی عدم ثبات و رهایی اوست.

ز روی لطف با کس در نسازد که آنکس خان و مان را در نبازد

او با کسی همراه نمی‌شود مگر اینکه آن فرد تمام دارایی خود را در راه او ببازد.

نکته ادبی: اشاره به عشق‌های پرهزینه و باج‌گیرانه.

کسی کاو را شبی گیرد در آغوش نگردد آن شبش هرگز فراموش

هر کس یک شب او را در آغوش بگیرد، هرگز آن شب را فراموش نخواهد کرد.

نکته ادبی: تاکید بر جذابیت سحرآمیز او.

ملک را در گرفت آن دلنوازی اساسی نو نهاد از عشق بازی

خسرو با شنیدن این توصیفات مجذوب شد و اساس جدیدی برای عشق‌بازی در دلش بنا کرد.

نکته ادبی: دلنوازی اشاره به تاثیر سخنِ گوینده بر خسرو دارد.

فرس می خواست بر شیرین دواند به ترکی غارت از ترکی ستاند

او می‌خواست به سوی شیرین (شکر) برود و با ترکی هوشمندانه، دل از آن زیبارو برباید.

نکته ادبی: ایهام بین نام شیرین و صفت شیرینی.

برد شیرینی قندی به قندی گشاید مشکل بندی ببندی

او می‌خواست با قندی (شکر) معامله کند تا گره از مشکلات عشقش باز شود.

نکته ادبی: اشاره به وصلت و هم‌نشینی.

به گوهر پایه گوهر شود خرد به دیبا آب دیبا را توان برد

هرچیز باید با همتای خود سنجیده شود؛ همان‌طور که دیبا را با دیبا می‌شناسند.

نکته ادبی: اشاره به هم‌کفو بودن و سنخیت عاشق و معشوق.

سرش سودای بازار شکر داشت که شکر هم ز شیرینی اثر داشت

تمام فکر و ذکر او بازار شکر و آن بانوی شیرین‌سخن بود.

نکته ادبی: سودا به معنی اندیشه و شور عاشقانه است.

نه دل می دادش از دل راندن او را نه شایست از سپاهان خواندن او را

او نه می‌توانست از خیرِ این عشق بگذرد و نه شان پادشاهی‌اش اجازه می‌داد که به راحتی برای دیدن او به اصفهان برود.

نکته ادبی: تضاد میان وظایف شاهانه و خواسته‌های دلی.

در این اندیشه صابر بود یکسال نه شد واقف کسی برحسب آن حال

یک سال در این فکر و تردید بود و هیچ‌کس از حال درونی او خبردار نشد.

نکته ادبی: صابر به معنای شکیبا و خویشتندار است.

پس از سالی رکاب افشاند بر راه سوی ملک سپاهان راند بنگاه

سرانجام پس از یک سال، تصمیم گرفت و برای رفتن به اصفهان حرکت کرد.

نکته ادبی: رکاب افشاندن کنایه از آغاز سفر و حرکت است.

فرود آمد به نزهت گاه آن بوم سوادی دید بیش از کشور روم

وقتی به اصفهان رسید و در تفرجگاه‌های آنجا فرود آمد، شهری دید که از کشور روم نیز زیباتر بود.

نکته ادبی: سواد در اینجا به معنای حومه و سیاهیِ شهر و آبادی است.

گروهی تازه روی و عشرت افروز به گاه خوشدلی روشن تر از روز

گروهی از مردمِ شاد و جوان را دید که از روز هم روشن‌تر و زیباتر بودند.

نکته ادبی: تشبیه مردم به روشنایی روز.

نشاط آغاز کرد و باده می خورد غم آن لعبت آزاده می خورد

خسرو شروع به عیش و نوش کرد و در عین حال، غم عشق آن بانوی زیبارو را در دل داشت.

نکته ادبی: لعبت آزاده کنایه از معشوق زیبا و رهاست.

نهفته باز می پرسید جایش به دست آورد هنجار سرایش

به طور مخفیانه درباره جایگاه او پرس‌وجو کرد و سرانجام نشانی خانه‌اش را پیدا کرد.

نکته ادبی: هنجار به معنی راه و رسم و نشان است.

شبی برخاست تنها با غلامی ز بازار شکر برخواست کامی

شبی به تنهایی با غلامش بیرون رفت تا به خواسته‌اش درباره آن بانویِ شکرلب برسد.

نکته ادبی: کامی برخواستن به معنای رسیدن به آرزوست.

چو خسرو بر سر کوی شکر شد سپاهان قصر شیرینی دگر شد

وقتی خسرو به کوی شکر رسید، اصفهان برایش به قصر شیرینی دیگر تبدیل شد.

نکته ادبی: ایهام هنری بین نام معشوق و صفت شیرینی.

حلاوتهای عیش آن عصر می داشت که شکر کوی و شیرین قصر می داشت

او در آن لحظه تمام لذت‌های آن دوران را داشت، زیرا محله شکر و قصر شیرین در کنار هم بودند.

نکته ادبی: تطبیق فضا میان مکان و محبوب.

به در بر حلقه زد خاموش خاموش برون آمد غلامی حلقه در گوش

در خانه را به آرامی زد و غلامی حلقه در گوش بیرون آمد.

نکته ادبی: حلقه در گوش کنایه از بندگی و اطاعت است.

جوانی دید زیبا روی بر در نمودار جهانداریش در سر

جوانی بسیار زیبارو را دید که نشانه‌های پادشاهی و بزرگی در چهره‌اش نمایان بود.

نکته ادبی: نمودار جهانداری یعنی دارای چهره‌ای شاهانه.

فرود آوردش از شبدیز چون ماه فرس را راند حالی بر علف گاه

او را از اسب شبدیز پیاده کرد و اسب را به چراگاه فرستاد.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب معروف خسرو است.

چو مهمانان به ایوانش درون برد بدان مهمان سر از کیوان برون برد

وقتی مهمان را به داخل ایوان برد، آن مهمان را چنان تکریم کرد که انگار او را به آسمان برد.

نکته ادبی: سر از کیوان برون بردن کنایه از افتخارِ زیاد است.

ملک چون بر بساط کار بنشست درستی چند را بر کار بشکست

پادشاه وقتی بر مسند نشست، آداب و رسومِ مهمانی را به جای آورد.

نکته ادبی: بساط کار کنایه از آماده کردن مجلس است.

اجازت داد تا شکر بیاید به مهمان بر ز لب شکر گشاید

اجازه داد تا شکر بیاید و با کلام شیرینش از مهمان پذیرایی کند.

نکته ادبی: لب شکر گشادن کنایه از سخن گفتن شیرین است.

برون آمد شکر با جام جلاب دهانی پر شکر چشمی پر از خواب

شکر با جامی در دست بیرون آمد؛ دهانی شیرین داشت و چشمانی که گویی از خواب پر بود.

نکته ادبی: جلاب نوعی نوشیدنی شیرین است.

شکر نامی که شکر ریزد او بود نباتی کز سپاهان خیزد او بود

او همان شکرِ معروفی بود که شیرینی‌اش نقل مجالس بود و در اصفهان پرورش یافته بود.

نکته ادبی: نبات کنایه از زیبایی و شیرینیِ قندآلود است.

ز گیسو نافه نافه مشک می بیخت ز خنده خانه خانه قند می ریخت

از گیسوانش بوی مشک می‌آمد و وقتی می‌خندید، گویی قند می‌ریخت.

نکته ادبی: نافه کنایه از منبع خوش‌بویی است.

چو ویسه فتنه ای در شهد بوسی چو دایه آیتی در چاپلوسی

در شیرین‌زبانی و فتنه‌گری همچون ویسه بود و در چاپلوسی و حیله‌گری همانند دایه.

نکته ادبی: اشاره به داستان ویس و رامین.

کنیزان داشتی رومی و چینی کز ایشان هیچ را مثلی نه بینی

او کنیزانی رومی و چینی داشت که همتایی در زیبایی نداشتند.

نکته ادبی: اشاره به تنوع زیبایی در خدمت او.

همه در نیم شب نوروز کرده به کار عیش دست آموز کرده

آن کنیزان بسیار ماهر بودند و در هنرهای عیش و نوش استاد بودند.

نکته ادبی: نوروز کردن کنایه از شادمانی کردن است.

نشست و باده پیش آورد حالی بتی یارب چنان و خانه خالی

شکر نشست و باده آورد؛ زنی چنان زیبا و خانه‌ای چنان خالی و آماده برای عیش.

نکته ادبی: بت کنایه از معشوق زیباست.

نه می در آبگینه کان سمنبر در آب خشک می کرد آتش تر

شرابی که در جام بود، در آن بانو که پوستی لطیف داشت، همچون آتشِ تری می‌درخشید.

نکته ادبی: آتش تر استعاره از شراب است که در عین سوزندگی، مایع است.

گلابی را به تلخی راه می داد به شیرینی بدست شاه می داد

پادشاه، تلخیِ شراب و شیرینیِ وصال را در کنار هم قرار می‌داد و با تدبیر، هر کدام را در جایگاه مناسبِ خود به کار می‌بست.

نکته ادبی: گلاب استعاره از شراب یا مایعی است که تلخی دارد؛ تقابل تلخی و شیرینی کنایه از تعادل در عیش است.

نشسته شاه عالم مهترانه شکر برداشته چون مه ترانه

شاه با وقار و هیبتِ پادشاهی نشسته بود و معشوق (شکر) در کنارش، چونان شمعی درخشان و ترانه‌سرا جلوه‌گری می‌کرد.

نکته ادبی: «مهترانه» به معنای بزرگ‌منشانه و «مه ترانه» به معنای ترانه‌سرا و درخشان چون ماه است.

پیاپی رطل ها پرتاب می کرد ملک را شهر بند خواب می کرد

پادشاه پی‌درپی جام‌های شراب را می‌نوشید و با این کار، گویی شهر را در خوابِ غفلت و بی‌خبری فرو می‌برد.

نکته ادبی: رطل پیمانه‌ای بزرگ برای شراب است؛ «شهربند خواب کردن» کنایه از تسلط و فراغت کامل است.

چو نوش باده از لب نیش برداشت شکر برخاست شمع از پیش برداشت

هنگامی که پادشاه از نوشیدن شراب دست کشید و مجلس را ترک کرد، شکر برخاست و شمع را از جایگاه پیشین برداشت.

نکته ادبی: «لب نیش» کنایه از لبه‌ی جامِ شراب است که گزندگی دارد.

به عذری کان قبول افتاد در راه برون آمد ز خلوت خانه شاه

پادشاه به بهانه‌ای که مورد پذیرش قرار گرفت، از خلوتگاه خارج شد.

نکته ادبی: «عذر» به معنای بهانه و دلیل است.

کنیزی را که هم بالای او بود به حسن و چابکی همتای او بود

کنیزی را برگزید که از نظر قد و قامت، زیبایی و چابکی به همان معشوق (شکر) شباهت داشت.

نکته ادبی: «هم‌بالا» به معنای هم‌قد و هم‌اندازه است.

در او پوشید زر و زیور خویش فرستاد و گرفت آن شب سر خویش

پادشاه لباس‌ها و زیورآلات خود را به تنِ آن کنیز پوشاند و او را نزد معشوق فرستاد تا خود شب را به تنهایی سپری کند.

نکته ادبی: «سرِ خویش گرفتن» کنایه از رفتن به راه خود و تنها شدن است.

ملک چون دید کامد نازنینش ستد داد شکر از انگبینش

وقتی پادشاه دید که آن بانوی نازنین (شکر) به نزدش آمد، با او به ابراز محبت و معاشقه پرداخت.

نکته ادبی: «انگبین» به معنای عسل است که در اینجا استعاره از شیرینیِ وجود معشوق است.

در او پیچید و آن شب کام دل راند به مصروعی بر افسونی غلط خواند

با او درآمیخت و شب را به کام‌جویی گذراند و در این میان، با خواندنِ وردی، او را به اشتباه انداخت.

نکته ادبی: «مصروع» در اینجا به معنای کسی است که طلسم شده یا دچارِ اشتباه و حیرت گشته است.

ز شیرینی که آن شمع سحر بود گمان افتاد او را کان شکر بود

از شدت شیرینی و فریبندگیِ آن کنیز که همچون شمعِ سحری می‌درخشید، معشوق گمان کرد که او واقعاً همان پادشاه است.

نکته ادبی: «شمعِ سحر» استعاره از زیباییِ فریبنده و زودگذر است.

کنیز از کار خسرو ماند مدهوش که شیرین آمدش خسرو در آغوش

کنیز از رفتار پادشاه (که گویی شیفته‌وار رفتار می‌کرد) حیرت‌زده شد، چرا که معشوق، او را به جای شاه در آغوش گرفته بود.

نکته ادبی: این بیت گویای تضاد میان واقعیت و پندار است.

فسانه بود خسرو در نکوئی فسونگر بود وقت نغز گوئی

پادشاه در زیبایی و دلبری شهرت داشت و در سخن‌وری و فریبندگی نیز استادی تمام بود.

نکته ادبی: «فسانه» به معنای افسانه و داستان است؛ «فسونگر» به معنای ساحر و فریبنده است.

ز هر کس کو به بالا سروری داشت سری و گردنی بالاتری داشت

او نسبت به هر کسی که در مقامی بالا بود، سرآمدتر و برتر بود.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ مطلق پادشاه در مقام و منزلت دارد.

به خوش مغزی به از بادام تر بود به شیرین استخوانی نیشکر بود

در هوش و زیرکی از بادامِ تازه برتر بود و در شیرینیِ وجود، همچون نیشکر بود.

نکته ادبی: تشبیهات «بادام تر» و «نیشکر» برای توصیف طراوت و شیرینی شخصیت شاه است.

شبی که اسب نشاطش لنگ رفتی کم این بودی که سی فرسنگ رفتی

شبی که اسبِ نشاطِ پادشاه لنگ می‌زد (یعنی در عیش و طرب دچار سستی می‌شد)، کمترین مسافتی که طی می‌کرد، سی فرسنگ بود (اشاره به قدرتِ بالای او).

نکته ادبی: «اسب نشاط» استعاره از حالِ خوش و توانمندی در عیش است.

هر آن روزی که نصفی کم کشیدی چهل من ساغری دردم کشیدی

هر روزی که پادشاه حتی اندکی از عیش و شراب‌خواری‌اش کم می‌شد، چهل من شراب می‌نوشید.

نکته ادبی: «دردم کشیدن» کنایه از با لذت و کامل نوشیدن شراب است.

چو صبح آمد کنیز از جای برخاست به دستان از ملک دستوریی خواست

هنگامی که صبح دمید، کنیز از جای برخاست و با نیرنگ و فریب از پادشاه اجازه رفتن خواست.

نکته ادبی: «دستان» به معنای حیله و نیرنگ است.

به نزدیک شکر شد کام و ناکام به شکر باز گفت احوال بادام

کنیز نزد شکر رفت و ماجرای پادشاه (که در اینجا به بادام تشبیه شده) را برایش بازگو کرد.

نکته ادبی: «کام و ناکام» یعنی با میل یا بی میل؛ «بادام» نماد معشوق یا شاه است.

هر آنچ از شاه دید او را خبر داد نهانیهای خلوت را به در داد

هر آنچه از رفتار پادشاه دیده بود، بی‌پرده به شکر گفت و اسرار خلوت را فاش کرد.

نکته ادبی: «به در دادن» یعنی آشکار کردن و فاش کردن اسرار.

بدان تا شکر آگه باشد از کار بگوید هر چه پرسد زو جهاندار

تا شکر از همه امور آگاه باشد و بتواند به هر پرسشی که پادشاه دارد، پاسخ گوید.

نکته ادبی: «جهاندار» صفتِ پادشاه است.

شکر برداشت شمع و در شد از در که خوش باشد به یک جا شمع و شکر

شکر شمع را برداشت و به درون رفت؛ چه خوب است که شمع و شکر (نمادِ معشوق و محبوب) در یک جا باشند.

نکته ادبی: ایهام در واژه شکر (هم به معنای قند و هم نام معشوق).

ملک پنداشت کان هم بستر او بود کنیزک شمع دارد شکر او بود

پادشاه گمان کرد که او همان همسر یا معشوقش است، در حالی که کنیزک شمع در دست داشت و شکر در کنارش بود.

نکته ادبی: تداومِ فضای توهم و آزمون در این بیت مشهود است.

بپرسیدش که تا مهمان پرستی به خلوت با چو من مهمان نشستی

شاه از او پرسید: آیا مهمان‌نوازی می‌کنی که با کسی همچون من در خلوت نشسته‌ای؟

نکته ادبی: پرسشی که کنایه از مقام و بزرگی شاه دارد.

جوابش داد کای از مهتران طاق ندیدم مثل تو مهمان در آفاق

شکر پاسخ داد: ای کسی که در میان بزرگان بی‌همتایی، مهمانی همچون تو در تمام دنیا ندیده‌ام.

نکته ادبی: «طاق» به معنای فرد، بی‌همتا و یگانه است.

همه چیزیت هست از خوبروئی ز شیرین شکری و نغز گوئی

تو تمام صفات خوب را داری؛ هم زیبایی و هم شیرینیِ کلام.

نکته ادبی: تمجیدِ اغراق‌آمیز برای جلب نظر پادشاه.

یکی عیب است اگر ناید گرانت که بوئی در نمک دارد دهانت

تنها یک عیب داری، اگر بر تو گران نیاید: اینکه دهانت بوی نمک می‌دهد.

نکته ادبی: نمک استعاره از تندی یا بوی ناخوشایند دهان است که در ادبیات کهن نشانه‌ی عیب تلقی می‌شد.

نمک در مردم آرد بوی پاکی تو با چندین نمک چون بوی ناکی

نمک در میان مردم نشانه‌ی پاکی است، تو چگونه با این همه نمک، بوی ناخوشایند می‌پراکنی؟

نکته ادبی: تناقض ظاهری میان نمک و بوی ناخوشایند.

به سوسن بوی شه گفتا چه تدبیر سمنبر گفت سالی سوسن و سیر

پادشاه پرسید چه تدبیری برای بوی دهان است؟ شکر پاسخ داد: یک سال پرهیز از سوسن و سیر لازم است.

نکته ادبی: سوسن و سیر نماد خوراکی‌هایی هستند که بوی دهان را تغییر می‌دهند.

ملک چون رخت از آن بتخانه بر بست گرفت آن پند را یکسال در دست

پادشاه پس از ترک آن مجلس، آن نصیحت (درمان بوی دهان) را به مدت یک سال جدی گرفت.

نکته ادبی: «بتخانه» استعاره از محلِ حضور معشوق.

بر آن افسانه چون بگذشت سالی مزاج شه شد از حالی به حالی

چون یک سال از آن ماجرا گذشت، حال و هوای پادشاه تغییر کرد.

نکته ادبی: «از حالی به حالی» یعنی دگرگونی در وضعیت روحی یا مزاجی.

به زیرش رام شد دوران توسن برآوردش درخت سیر سوسن

پادشاه دوباره بر اوضاع مسلط شد و دورانِ تازه‌ای برایش آغاز گشت.

نکته ادبی: «توسن» استعاره از اسب سرکش یا نفسِ سرکش است که رام شده.

شبی بر عادت پارینه برخاست به شکر باز بازاری برآراست

شبی دوباره طبق عادت گذشته به دیدار شکر رفت و بازارِ عشق‌بازی را گرم کرد.

نکته ادبی: «بازارِ عشق» استعاره از شروع معاشقه است.

همان شیرینی پارینه دریافت به شیرینی رسد هر کو شکر یافت

همان شیرینیِ گذشته را دریافت؛ هرکس که شکر (معشوق) را بیابد، به شیرینی می‌رسد.

نکته ادبی: تکرارِ نمادینِ واژه شکر برای تأکید بر لذت وصال.

چو دوری چند رفت از عیش سازی پدید آمد نشان بوس و بازی

وقتی مدتی از خوش‌گذرانی گذشت، نشانه‌های بوسه و بازی‌های عاشقانه پدیدار شد.

نکته ادبی: «عیش‌سازی» به معنای فراهم کردن اسباب لذت است.

همان جفته نهاد آن سیم ساقش به جفتی دیگر از خود کرد طاقش

همان پایِ زیبا (سیم‌ساق) را در کنار خود گذاشت و با جفتی تازه، او را از دیگران متمایز کرد.

نکته ادبی: «سیم‌ساق» تشبیه ساق پا به نقره (زیبایی و درخشندگی).

ملک نقل دهان آلوده می خورد به امید شکر پالوده می خورد

پادشاه کلامی آلوده (شاید شوخی یا حرفی تند) بر زبان می‌راند، به این امید که پاسخی شیرین و پالوده بشنود.

نکته ادبی: «پالوده» استعاره از کلامِ سنجیده و شیرین.

چو لشگر بر رحیل افتاد شب را ملک پرسید باز آن نوش لب را

وقتی شب به پایان رسید و لشکرِ شب قصد رفتن کرد، پادشاه دوباره از آن لبِ شیرین پرسشی پرسید.

نکته ادبی: «لشکر شب» استعاره از سیاهی شب که در حال رفتن است.

که چون من هیچ مهمانی رسیدت؟ بدین رغبت کسی در بر کشیدت؟

پرسید: آیا تا به حال مهمانی مثل من نزد تو آمده است؟ کسی که این‌قدر با اشتیاق تو را در آغوش بگیرد؟

نکته ادبی: پرسشی برای سنجشِ میزانِ وفاداری و تجربه‌های پیشین معشوق.

جوابی شکرینش داد شکر که پارم بود یاری چون تو در بر

شکر پاسخی شیرین داد که: سال گذشته یاری مانند تو در کنارم داشتم.

نکته ادبی: پاسخِ هوشمندانه برای نشان دادنِ ثباتِ عشق در عینِ تکیه بر حقیقت.

جز آن کان شخص را بوی دهان بود تو خوشبوئی ازین به چون توان بود

تنها تفاوت این بود که آن شخص بوی دهان داشت، اما تو خوش‌بویی و از تو بهتر کسی نیست.

نکته ادبی: کنایه‌ای ظریف که هم‌زمان هم پادشاه را ستایش می‌کند و هم به خاطرات گذشته اشاره دارد.

ملک گفتا چو بینی عیب هر چیز ببین عیب جمال خویشتن نیز

پادشاه گفت: حالا که عیبِ دیگران را می‌بینی، عیبِ خودت را نیز ببین.

نکته ادبی: «جمال» به معنای زیبایی است.

بپرسیدش که عیب من کدامست کز آن عیب این نکوئی زشت نامست

شکر پرسید: عیبِ من چیست که به خاطر آن، زیبایی‌ام بدنام شده است؟

نکته ادبی: تأکید بر تضادِ زیباییِ ظاهری و بدنامیِ اخلاقی در نگاهِ شاه.

جوابش داد کان عیب است مشهور که یکساعت ز نزدیکان نه ای دور

پاسخ داد: آن عیبِ مشهور این است که حتی یک ساعت هم از نزدیکان و اطرافیان دوری نمی‌کنی.

نکته ادبی: کنایه از بی‌وفایی یا معاشرتِ بی‌قید و بند.

چو دور چرخ با هر کس بسازی چو گیتی را همه کس عشق بازی

چون چرخِ روزگار با هر کسی سازگاری می‌کنی و مثل دنیا، با همه عشق‌بازی می‌کنی.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به «چرخِ روزگار» که بی‌ثبات و دمدمی‌مزاج است.

نگارین مرغی ای تمثال چینی چرا هر لحظه بر شاخی نشینی

ای پرنده‌ی زیبا که گویی تمثالی از چین هستی، چرا هر لحظه بر شاخه‌ای جدید می‌نشینی؟

نکته ادبی: «تمثال چینی» کنایه از زیباییِ هنرمندانه و ظریف؛ «شاخه نشستن» کنایه از بی‌ثباتی و ناپایداری در عشق.

غلاف نازکی داری دریغی که هر ساعت کنی بازی به تیغی

غلافی ظریف داری (که نشانه‌ی لطافت است)، اما افسوس که هر ساعت با تیغی بازی می‌کنی (کنایه از خطرناکیِ رفتار یا بی‌پروایی).

نکته ادبی: استعاره از ظرافتِ ظاهری در تضاد با رفتارِ پرخطر و بی‌پروا.

جوابش داد شکر کای جوانمرد چه پنداری کزین شکر کسی خورد؟

شکر پاسخ داد: ای جوانمرد، چه فکر می‌کنی که کسی از این شیرینی (اشاره به خود) استفاده کرده است؟

نکته ادبی: دفاعِ محکمِ شکر از پاکدامنیِ خود.

به ستاری که ستر اوست پیشم که تا من زنده ام بر مهر خویشم

سوگند به خدایی که پوشاننده‌ی عیوب است، تا زمانی که زنده‌ام، به عهد و عشقِ خودم وفادارم.

نکته ادبی: «ستار» به معنای پوشاننده عیوب (از اسامی خداوند).

نه کس با من شبی در پرده خفته است نه درم را کسی در دور سفته است

نه کسی غیر از تو شبی در کنارم خوابیده است و نه کسی در این مدت حریم مرا شکسته است.

نکته ادبی: «در سفتن» کنایه از ازاله بکارت یا تجاوز به حریمِ پاکی.

کنیزان منند اینان که بینی که در خلوت تو با ایشان نشینی

این‌ها که می‌بینی کنیزانِ من هستند که تو در خلوت با آن‌ها می‌نشینی (و نه من).

نکته ادبی: افشایِ حقیقتِ ماجرا برای تبرئه کردنِ خویش از تهمتِ بی‌وفایی.

بلی من باشم آن کاول درآیم به می بنشینم و عشرت فزایم

بی‌شک من همان کسی خواهم بود که پیش‌قدم شده و وارد می‌شوم تا با نوشیدن شراب، بزم و عیش را رونق دهم.

نکته ادبی: عشرت‌افزایی کنایه از فراهم کردن اسباب شادی و خوشی است.

ولی آن دلستان کاید در آغوش نه من چون من بتی باشد قصب پوش

اما آن دلبری که در آغوش می‌آید، نه من هستم و نه شبیه من، بلکه بتی پارچه‌پوش و زیباست.

نکته ادبی: دلستان به معنای دلربا و قصب‌پوش به معنای کسی است که لباس از پارچه‌ی نازک قصب پوشیده است.

چو بشنید این سخن شاه از زبانش بدین معنی گواهی داد جانش

چون پادشاه این سخن را از زبان او شنید، قلبش به درستی و صحت این گفتار گواهی داد.

نکته ادبی: جان در اینجا استعاره از ضمیر ناخودآگاه و گواهی دل است.

دری کو را بود مهر خدائی دهد ناسفته گی بروی گوائی

دری که مهر و نشان الهی بر آن است، حتی اگر سوراخ نشده باشد (بکر باشد)، خودش گواه پاکی و ارزش خویش است.

نکته ادبی: استعاره از بکارت و عصمت زن که نیازی به اثبات بیرونی ندارد.

چو بر زد آتش مشرق زبانه ملک چون آب شد زانجا روانه

هنگامی که خورشید از مشرق طلوع کرد، پادشاه همانند آب (به‌سرعت و روانی) از آنجا به راه افتاد.

نکته ادبی: بر زدنِ آتش مشرق کنایه از طلوع خورشید است.

بزرگان سپاهان را طلب کرد وزیشان پرسشی زان نوش لب کرد

بزرگان شهر اصفهان را فراخواند و از آن‌ها درباره آن زنِ شیرین‌سخن پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: نوش‌لب استعاره از معشوق یا زنِ زیبا و شیرین‌گفتار است.

به یک رویه همه شهر سپاهان شدند آن پاکدامن را گواهان

اهالی شهر اصفهان جملگی بر پاک‌دامنی آن زن گواهی دادند.

نکته ادبی: پاک‌دامن صفتِ فاعلی برای عصمت و عفت است.

که شکر همچنان در تنگ خویش است نیازرده گلی بر رنگ خویش است

گفتند که او همچنان در حریم خویش محفوظ است و گلی است که هنوز از شاخه چیده نشده و آسیب ندیده است.

نکته ادبی: تنگ خویش کنایه از حریم و خانه و عفاف است.

متاع خویشتن دربار دارد کنیزی چند را بر کار دارد

او دارایی‌های خود را حفظ کرده و تعدادی کنیز را به خدمت گماشته است.

نکته ادبی: متاع در اینجا اشاره به عفت و دارایی‌های معنوی اوست.

سمندش گر چه با هرکس به زین است سنان دور باشش آهنین است

اگرچه اسب او برای همگان زین شده و آماده است، اما محافظان و نگهبانان او (همچون نیزه) بسیار قاطع و نفوذناپذیرند.

نکته ادبی: سنان دورباش کنایه از قدرت دفاعی و موانع بازدارنده برای حفظ حریم است.

عجوزان نیز کردند استواری عروسش بکر بود اندر عماری

پیرزنان نیز بر پاکی او تأکید کردند که این عروس همچنان در هودجِ خویش دوشیزه مانده است.

نکته ادبی: عماری به معنای هودج و کجاوه است.

ملک را فرخ آمد فال اختر که از چندین مگس چون رست شکر

پادشاه طالع خویش را مبارک یافت که چگونه شکر (زن جدید) از میان آن‌همه مگس (آلودگی‌ها و بدخواهان) سالم و پاک به دست آمد.

نکته ادبی: مگس استعاره از انسان‌های ناپاک یا حریصان است.

فرستاد از سرای خویش خواندش به آیین زناشوئی نشاندش

او را از خانه‌اش به سوی خود خواند و طبق آیین ازدواج، او را در جایگاه همسری نشاند.

نکته ادبی: آیین زناشویی به مراسم عروسی اشاره دارد.

نسفته در دریائیش را سفت نگین لعل را یاقوت شد جفت

آن مرواریدِ (بکارت) او که سوراخ نشده بود را گشود و نگینِ لعلش با یاقوتِ وجودِ او جفت شد.

نکته ادبی: این بیت استعاره‌ای لطیف و کلاسیک از شب زفاف است.

سوی شهر مداین شد دگربار شکر با او به دامنها شکربار

پادشاه دوباره به سوی شهر مداین بازگشت، در حالی که شکر با او همراه بود و هدیه‌های بسیاری به همراه داشت.

نکته ادبی: شکربار کنایه از ثروت یا شیرینیِ وجود اوست.

به شکر عشق شیرین خوار می کرد شکر شیرینیی بر کار می کرد

پادشاه به شکرِ عشقِ شیرین، خود را سرگرم می‌کرد و در واقع این شکر بود که شیرینیِ مصنوعی برایش به کار می‌برد.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی شکر (نام همسر) و شیرین (نام معشوق اصلی).

چو بگرفت از شکر خوردن دل شاه بنوش آباد شیرین شد دگر راه

چون دلِ شاه از خوردنِ شکر (بودن با شکر) گرفت و ملول شد، مسیرِ دلِ او دوباره به سمتِ شیرین کشیده شد.

نکته ادبی: بنوش‌آباد نامی است که شاعر برای سرزمینِ عشقِ شیرین انتخاب کرده است.

شکر در تنگ شه تیمار می خورد ز نخلستان شیرین خار می خورد

شکر در خلوتگاهِ شاه، اندوه می‌خورد و در مقابل، شاه از نخلستانِ شیرین، خار (سختیِ دوری) می‌خورد.

نکته ادبی: تیمار خوردن به معنی غصه خوردن است.

شه از سودای شیرین شور در سر گدازان گشته چون در آب شکر

شاه به خاطر عشقِ شیرین، شوری در سر داشت و وجودش مثلِ شکر در آبِ جوشان در حال آب شدن بود.

نکته ادبی: تشبیه شاه به شکرِ در حال گداز، نشان‌دهنده ناپایداری و بیقراری اوست.

چو شمع از دوری شیرین در آتش که باشد عیش موم از انگبین خوش

او همچون شمعی در آتش دوریِ شیرین می‌سوخت؛ چرا که عیشِ موم تنها در کنارِ عسلِ شیرین خوش است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه موم بدون عسل بی‌ارزش است، تمثیلی از جایگاه شکر در نبودِ شیرین.

کسی کز جان شیرین باز ماند چه سود ار در دهن شکر فشاند

کسی که جانِ شیرین خود را از دست داده باشد، اگر تمام دهانش را با شکر پر کنند چه فایده‌ای دارد؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای بیان اینکه لذت‌های مادی جایگزین حیات‌بخشِ عشق نیستند.

شکر هرگز نگیرد جای شیرین بچربد بر شکر حلوای شیرین

شکر هرگز نمی‌تواند جای شیرین را بگیرد؛ چرا که حلوایِ شیرین (شیرینِ واقعی) بر شکر برتری دارد.

نکته ادبی: تضادِ مفهومی بینِ شکرِ اسمی و شیرینیِ صفت.

چمن خاکست چون نسرین نباشد شکر تلخ است چون شیرین نباشد

چمن، خاکِ بی ارزشی است اگر گلی مثل نسرین در آن نباشد؛ شکر نیز تلخ است اگر شیرین نباشد.

نکته ادبی: تلخ دانستنِ شکر نشان‌دهنده اوجِ بیزاری عاشق از وصالِ ناخواسته است.

مگو شیرین و شکر هست یکسان ز نی خیزد شکر شیرینی از جان

نگو که شیرین و شکر یکسان هستند؛ شکر از نی به دست می‌آید ولی شیرینی از جان برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تفاوت جوهری و ماهوی بین عشق زمینی و عشقِ قدسی.

چو شمع شهد شیرین برفروزد شکر بر مجمر آنجا عود سوزد

زمانی که شهدِ شیرین مانند شمع روشن می‌شود، شکر در برابرِ آن همچون عودی است که در آتش می‌سوزد.

نکته ادبی: تمثیلِ برتریِ شیرین بر شکر.

شکر گر چاشنی در جام دارد ز شیرینی حلاوت وام دارد

اگر شکر در جامِ خود چاشنی دارد، آن را مدیونِ شیرینی (شیرین) است.

نکته ادبی: وام داشتن استعاره از وام‌داریِ عاریتی است.

ز شیرینی بزرگان ناشکیبند به شکر طفل و طوطی را فریبند

بزرگان در برابرِ شیرینی بی‌قرارند، اما با شکر می‌توان کودکان و طوطیان را فریب داد.

نکته ادبی: کنایه از سطحی‌نگر بودنِ علاقه به شکر.

هر آبی کان بود شیرین بسازد شکر چون آب را بیند گدازد

هر آبی که شیرین باشد، خودش را مهیا می‌کند؛ اما شکر وقتی آب را می‌بیند، در آن ذوب می‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ حل‌کنندگی و غلبه‌ی شیرین بر شکر.

ز شیرین تا شکر فرقی عیان است که شیرین جان و شکر جای جان است

تفاوتِ میان شیرین و شکر آشکار است؛ شیرین، جانِ آدمی است و شکر، فقط جایگاهِ جان (ماده) است.

نکته ادبی: تمایز بین ساحتِ معنا و ساحتِ ماده.

پریروئی است شیرین در عماری پرند او شکر در پرده داری

شیرین پری‌چهره‌ای است که در هودج جای دارد و شکر برای او همچون پرده‌ای در پرده‌داری است.

نکته ادبی: پرده‌داری کنایه از حایل بودنِ شکر بینِ عاشق و معشوق است.

بداند این قدر هر کش تمیز است که شکر بهر شیرینی عزیز است

هرکسی که ذره‌ای درک و تمیز داشته باشد، می‌داند که شکر فقط به خاطرِ شیرینی‌اش ارزشمند است.

نکته ادبی: اشاره به وابستگیِ ارزشِ شکر به صفتِ شیرینی.

دلش می گفت شیرین بایدم زود که عیشم را نمی دارد شکر سود

دلِ شاه به او می‌گفت که من شیرین را می‌خواهم، چون شکرِ ظاهری عیش و شادی مرا تامین نمی‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان خواستِ دل و وضعیتِ موجود.

یخ از بلور صافی تر به گوهر خلاف آن شد که این خشک است و آن تر

یخ از نظرِ ذات، از بلور صاف‌تر است؛ تفاوتِ آن‌ها در این است که یکی خشک و دیگری تر است.

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادن تفاوت‌های ظریف و جوهری.

دیگر ره گفت نشکیبم ز شیرین چه باید کرد با خود جنگ چندین

دوباره با خود گفت که نمی‌توانم دوریِ شیرین را تحمل کنم؛ تا کی باید با خودم بجنگم؟

نکته ادبی: بیانِ کشمکشِ درونی و ناامیدیِ از صبر.

گرم سنگ آسیا بر سر بگردد دل آن دل نیست کز دلبر بگردد

حتی اگر سنگِ آسیا بر سرم بچرخد (سختی‌های بزرگ)، آن دل، دلی نیست که از دلبر (شیرین) روی برگرداند.

نکته ادبی: استعاره از پایمردی و وفاداری در عشق.

به سر کردم نگردانم سر از یار سری دارم مباح از بهر این کار

سرم را فدای یار می‌کنم و از او روی برنمی‌گردانم؛ من برای این کار آماده‌ام و جانم مباح است.

نکته ادبی: مباح دانستن جان به معنای فداکاری و نثارِ آن در راهِ عشق است.

دیگر ره گفت که این تدبیر خام است صبوری کن که رسوائی تمام است

باز با خود گفت که این تدبیر و فکرِ من خام است؛ باید صبر کنم که رسوایی (عاشقی) در پیش است.

نکته ادبی: تردید بینِ بی‌پروایی و مصلحت‌اندیشی.

مرا آن به که از شیرین شکیبم نه طفلم تا به شیرینی فریبم

برای من بهتر است که از شیرین دوری کنم؛ من کودک نیستم که با شیرینیِ شکر فریب بخورم.

نکته ادبی: نفیِ فریب‌خوردگی و تکیه بر عقلِ پخته.

به باید در کشیدن میل را میل که کس را کار برناید به تعجیل

باید تمایل و میلِ خود را کنترل کنم، چرا که کارها با عجله به سرانجام نمی‌رسند.

نکته ادبی: تأکید بر فضیلتِ صبر و شکیبایی.

مرا شیرین و شکر هر دو در جام چرا بر من به تلخی گردد ایام

شیرین و شکر هر دو در جامِ من هستند؛ پس چرا روزگارم باید با تلخی بگذرد؟

نکته ادبی: ایهامِ تضاد؛ داشتنِ شکر (شیرینی) اما چشیدنِ تلخی.

دلم با این رفیقان بی رفیق است ز بس ملاحبان کشتی غریق است

دلم با این همنشینانِ ظاهری، هیچ رفاقتی ندارد؛ از بس که کشتیِ قلبم در دریایِ عشق غرق است.

نکته ادبی: استعاره از غرق شدن در دریای عشق.

نمی خواهی که زیر افتی چو سایه مشو بر نردبان جز پایه پایه

اگر نمی‌خواهی همچون سایه زیرِ پا بیفتی و خوار شوی، از نردبانِ ترقی پله‌به‌پله بالا برو.

نکته ادبی: نصیحتِ اخلاقی در بابِ تدریج و صبوری.

چنان راغب مشو در جستن کام که از نایافتن رنجی سرانجام

چنان راغب و حریصِ در رسیدن به کام (آرزو) نباش که از نرسیدن به آن، در نهایت رنج بکشی.

نکته ادبی: پرهیز از افراط در آرزو و تعلقات.

طمع کم دار تا گر بیش یابی فتوحی بر فتوح خویش یابی

طمعِ خود را کم کن تا اگر بیش از آن به دست آوردی، پیروزیِ بزرگتری نصیبت شود.

نکته ادبی: توصیه به قناعت و تعدیلِ آرزوها.

دل آن به کز در مردی در آید مراد مردم از مردی بر آید

بهتر است که دل از راهِ مردانگی وارد شود؛ چرا که مرادِ مردم از مردانگی برآورده می‌شود.

نکته ادبی: مردانگی در اینجا به معنی پایداری و استقامت است.

به صبرم کرد باید رهنمونی زنی شد با زنان کردن زبونی

باید با صبر راه را پیدا کنم؛ چرا که نالیدن و بی‌تابی کردن، در شأنِ مردان نیست و کاری زنانه است.

نکته ادبی: در ادبیات کلاسیک، صبر به عنوان خصلتِ مردانه و بی‌تابی به عنوان ضعفِ زنانه شناخته می‌شد.

به مردان بر زنی کردن حرام است زنی کردن زنی کردن کدام است؟

بر مردان، زن‌صفت بودن (ناپایداری) حرام است؛ زن‌صفت بودن اصلاً چه معنا و جایگاهی دارد؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای تشویق به صبوری و استقامت.

مرا دعوی چه باید کرد شیری که آهوئی کند بر من دلیری

چرا باید ادعای شیرمردی کنم، در حالی که آهویی (شکر) بر من دلیری و تسلط می‌کند؟

نکته ادبی: استعاره از مغلوب شدنِ پادشاه در برابرِ زنِ خویش.

اگر خود گوسپندی رند و ریشم نه بر پشم کسان بر پشم خویشم

اگر خودِ من هم گوسفندی ضعیف هستم، دست‌کم بر پشمِ (دارایی) خودم تکیه دارم، نه بر داراییِ دیگران.

نکته ادبی: کنایه از عزت‌نفس و تکیه بر خود.

چو پیلان را ز خود با کس نگفتم چو پیله در گلیم خویش خفتم

چون نتوانستم با کسی در موردِ مشکلاتم (که به پیلان تشبیه شده) حرف بزنم، همچون کرمِ ابریشم در پیله‌یِ تنهاییِ خود خزیدم.

نکته ادبی: تشبیه به کرم ابریشم کنایه از عزلت‌نشینی و درون‌گرایی در مشکلات است.

چنان در سر گرفت آن ترک طناز کزو خسرو نه کیخسرو کشد ناز

آن محبوب شوخ و طناز چنان دلبری می‌کند که حتی پادشاهان بزرگی چون خسرو و کیخسرو در برابر او خوار و نیازمندِ محبت می‌شوند.

نکته ادبی: ترک طناز استعاره از معشوق است و اشاره به زیبایی و شوخ‌طبعی او دارد.

چو کرد ار دل ستاند سینه جوید ورش خانه دهی گنجینه جوید

اگر دل را از عاشق بستاند، باز هم به آن قانع نیست و سینه او را نیز می‌جوید؛ اگر خانه‌ای به او ببخشی، باز هم به دنبال گنجینه‌های دیگر می‌گردد.

نکته ادبی: طمعِ معشوق که شاعر توصیف می‌کند، نمادی از سیری‌ناپذیریِ خواهش‌های نفسانی است.

دلم را گر فراقش خون برآرد طمع برد و طمع طاعون برآرد

اگر دوری از معشوق، وجودم را به خون بکشاند و دردآفرین باشد، بهتر است که طمعِ رسیدن به او را از دل بیرون کنم؛ چرا که این طمع، همچون بیماریِ واگیردار (طاعون) مهلک است.

نکته ادبی: تشبیه طمع به طاعون، نشان‌دهنده شدتِ تخریبِ روانیِ وابستگیِ افراطی است.

ز معشوقه وفا جستن غریب است نگوید کس که سکبا بر طبیب است

از معشوقِ سست‌عهد، انتظار وفاداری داشتن بی‌معناست؛ همان‌طور که هیچ‌کس از پزشک انتظار ندارد که طبابت را رها کند و برایش آش (سکبا) بپزد.

نکته ادبی: سکبا به معنای آشِ سرکه است که در گذشته غذایی رایج بوده و اینجا برای نشان دادن تضاد نقش‌ها به کار رفته است.

مرا هر دم بر آن آرد ستیزش که خیز استغفرالله خون به ریزش

رفتار ستیزه‌جویانه او مرا هر لحظه به این فکر می‌اندازد که از خدا طلب آمرزش کنم و قیدِ این عشق را بزنم و خونش را بریزم (از او دوری کنم).

نکته ادبی: استغفرالله گفتن در اینجا برای نشان دادن اوج استیصال و ناچاری عاشق است.

من این آزرم تا کی دارم او را چو آزردم تمام آزارم او را

من تا کی باید این شرم و حیا را در برابر او نگه دارم؟ هرگاه بخواهم او را به خاطر رفتارهایش بیازارم و تلافی کنم، در نهایت خودم بیش از او آزرده می‌شوم.

نکته ادبی: آزرم در اینجا به معنای شرم و ملاحظه‌کاریِ عاشق است.

به گیلان در نکو گفت آن نکوزن میازار ار بیازاری نکو زن

زنی خردمند در گیلان، پندِ نیکی داد و گفت: سعی کن کسی را نیازارد، اما اگر ناچار شدی کسی را تنبیه کنی، آن را به دستِ فردی نیک‌سرشت بسپار.

نکته ادبی: این بیت دارای ایهام است و به ضرب‌المثلی قدیمی اشاره دارد که تنبیه را امری ظریف می‌داند.

مزن زن راولی چون بر ستیزد چنانش زن که هرگز برنخیزد

زن را کتک نزن، اما اگر نافرمانی کرد و سر به ستیز برداشت، چنان او را تأدیب کن که دیگر توانِ ایستادن و شورش نداشته باشد.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر سلطه و اقتدار در ساختارِ خانواده، بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های سنتی در متون کهن است.

دل شه چاره آن غم ندانست که راز خویش را محرم ندانست

دلِ پادشاه نتوانست راه چاره‌ای برای آن اندوه بیابد، زیرا کسی را نیافت که رازِ درونی‌اش را با او در میان بگذارد.

نکته ادبی: محرم در اینجا به معنای کسی است که صلاحیتِ شنیدن اسرار را دارد.

دل آن محرم بود کز خانه باشد دل بیگانه هم بیگانه باشد

محرمِ راستین کسی است که از اهالیِ خانه و دایره نزدیکان باشد؛ بیگانه، در هر حال غریبه باقی می‌ماند و نباید به او اعتماد کرد.

نکته ادبی: تأکید بر مرزگذاری میان خودی و بیگانه برای حفظ امنیتِ روانی.

چو دزدیده نخواهی دانه خویش مهل بیگانه را در خانه خویش

اگر نمی‌خواهی محصول و حاصلِ زندگیت به یغما برود، اجازه نده غریبه‌ای به حریمِ خانه و دلِ تو وارد شود.

نکته ادبی: دانه نمادِ دستاوردها و اسرارِ گرانبهای زندگی است.

چنان گو راز خود با بهترین دوست که پنداری که دشمن تر کسی اوست

رازِ خود را با بهترین دوست چنان در میان بگذار که گویی او دشمن‌ترینِ کسانِ توست (و ممکن است روزی آن را فاش کند).

نکته ادبی: دستور به احتیاطِ حداکثری در معاشرت، حتی با نزدیکان.

مگو ناگفتنی در پیش اغیار نه با اغیار با محرم ترین یار

سخنانِ ناگفتنی را نه در برابرِ غریبه‌ها بگو و نه حتی با صمیمی‌ترین یاران در میان بگذار.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم سکوت در برابر اموری که نباید فاش شوند.

به خلوت نیزش از دیوار میپوش که باشد در پس دیوارها گوش

حتی در خلوت هم مراقب باش و رازت را از دیوار بپوشان، چرا که ممکن است در پسِ دیوارها گوشی برای شنیدن باشد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل دیوار موش دارد و موش گوش دارد.

و گر نتوان که پنهان داری از خویش مده خاطر بدان یعنی میندیش

اگر نمی‌توانی رازت را از دیگران پنهان نگه داری، سعی کن حتی از خودت هم پنهانش کنی، یعنی اصلاً به آن موضوع فکر نکن.

نکته ادبی: این پند، ناظر بر مدیریتِ ذهن برای جلوگیری از لغزشِ زبان است.

میندیش آنچه نتوان گفتنش باز که نندیشیده به ناگفتنی راز

به چیزی که نمی‌توان آن را به زبان آورد، فکر نکن؛ زیرا رازی که هنوز در ذهن شکل نگرفته باشد، فاش نخواهد شد.

نکته ادبی: کنترل ذهن به عنوان مقدمه کنترل زبان.

در این مجلس چنان کن پرده سازی که ناید شحنه در شمشیربازی

در مجلسِ خود چنان پرده‌داری و رازپوشی کن که مأموران حکومتی نیز از آن باخبر نشوند و کار به شمشیر و درگیری نکشد.

نکته ادبی: شحنه به معنای نگهبان و مأمور حکومتی است.

سرودی کان بیابان را نشاید سزد گر بزم سلطان را نشاید

نغمه‌ای که مناسبِ بیابان نیست، نباید در بزمِ سلطان نیز خوانده شود؛ هر سخنی را باید در جایگاه مناسبِ خود گفت.

نکته ادبی: اشاره به رعایتِ تناسبِ کلام با مخاطب و مکان.

اگر دانا و گر نادان بود یار بضاعت را به کس بی مهر مسپار

دوست، چه دانا باشد و چه نادان، سرمایه و اسرارِ خود را بدون اطمینانِ کامل به او مسپار.

نکته ادبی: بضاعت در اینجا استعاره از دارایی و اسرار است.

مکن با هیچ بد محضر نشستی که نارد در شکوهت جز شکستی

با هیچ‌کس که بدذات و بدسیرت است، همنشینی نکن، چرا که چنین معاشرتی جز شکست و خدشه‌دار شدنِ شخصیتِ تو نتیجه‌ای ندارد.

نکته ادبی: بد محضر اشاره به همنشینِ ناشایست دارد.

درختی کار در هر گل که کاری کز او آن بر که کشتی چشم داری

در هر زمینی که بذر می‌کاری، انتظار داشته باش که همان محصول را برداشت کنی؛ پس مراقبِ رفتار و گفتارِ خود باش.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل گندم از گندم بروید، جو ز جو.

سخن در فرجه ای پرور که فرجام زوا گفتن ترا نیکو شود نام

سخنی را پرورش بده و به زبان بیاور که پایانِ آن، به نیک‌نامی و اعتبارِ تو ختم شود.

نکته ادبی: فرجه به معنای فرصت و محلِ گفتن است.

اگر صد وجه نیک آید فرا پیش چو وجهی بد بود زان بد بیندیش

اگر صد دلیلِ خوب برای انجام کاری داشتی، اما یک دلیلِ بد در آن وجود داشت، از آن کار دوری کن.

نکته ادبی: تأکید بر اولویتِ احتیاط در تصمیم‌گیری‌های حساس.

به چشم دشمنان بین حرف خود را بدین حرفت شناسی نیک و بد را

حرف‌های خود را از دیدگاهِ دشمنان‌ت بسنج و بررسی کن تا زشتی و زیباییِ آن را تشخیص دهی.

نکته ادبی: دعوت به نقدِ خویشتن از نگاهِ منتقدان.

چو دوزی صد قبا در شادکامی به در پیراهنی در نیک نامی

اگر صد پیراهن در شادکامی برای خود بدوزی، در نهایت به دنبالِ یک پیراهنِ نیک‌نامی باش که از همه چیز مهم‌تر است.

نکته ادبی: قبا و پیراهن استعاره از ظاهر و اعتباری است که انسان برای خود می‌سازد.