خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۶۴ - صفت داد و دهش خسرو

نظامی
جهان خسرو که تا گردون کمر بست کله داری چنو بر تخت ننشست
به روز بار کو را رای بودی به پیشش پنج صف بر پای بودی
نخستین صف توانگر داشت در پیش دویم صف بود حاجتگار و درویش
سوم صف جای بیماران بی زور همه رسته به موئی از لب گور
چهارم صف به قومی متصل بود که بند پایشان مسمار دل بود
صف پنجم گنه کاران خونی که کس کس را نپرسیدی که چونی
به پیش خونیان ز امیدواری مثال آورده خط رستگاری
ندا برداشته دارنده بار که هر صف زیر خود بینند زنهار
توانگر چون سوی درویش دیدی شمار شکر بر خود بیش دیدی
چو در بیمار دیدی چشم درویش گرفتی بر سلامت شکر در پیش
چو دیدی سوی بندی مرد بیمار به آزادی نمودی شکر بسیار
چو بر خونی فتادی چشم بندی گشادی لب به شکر به پسندی
چو خونی دیدی امید رهائی فزودی شمع شکرش روشنائی
در خسرو همه ساله بدین داد چو مصر از شکر بودی شکرآباد
به می بنشست روزی بر سر تخت بدین حرفت حریفی کرد با بخت
به گرداگرد تخت طاقدیسش دهان تاجداران خاک لیسش
همه تمثال های آسمانی رصد بسته بر آن تخت کیانی
ز میخ ماه تا خرگاه کیوان درو پرداخته ایوان بر ایوان
کواکب را ز ثابت تا به سیار دقایق با درج پیموده مقدار
به ترتیب گهرهای شب افروز خبر داده ز ساعات شب و روز
شناسائی که انجم را رصد راند از آن تخت آسمان را تخته بر خواند
کسی کو تخت خسرو در نظر داشت هزاران جام کیخسرو ز برداشت
چنین تختی نه تختی کاسمانی بر او شاهی نه شه صاحبقرانی
چو پیلی گر بود پیل آدمی روی چو شیر ار شیر باشد عنبرین موی
زمین تا آسمان رانی گشاده ثریا تاثری خوانی نهاده
ارم را خشک بد در مجلسش جام فلک را حلقه بد بر درگهش نام
بزرگی بایدت دل در سخا بند سر کیسه به برگ گندنا بند
درم داری که از سختی در آید سرو کارش به بدبختی گراید
به شادی شغل عالم درج میکن خراجش میستان و خرج میکن
چنین میده چنان کش میستانی و گر بدهی و نستانی تو دانی
جهانداری به تنها کرد نتوان به تنهائی جهان را خورد نتوان
بداند هر که با تدبیر باشد که تنها خوار تنها میر باشد
مخور تنها گرت خود آبجوی است که تنها خور چو دریا تلخ خوی است
به باید خویشتن را شمع کردن به کار دیگران پا جمع کردن
ببین قارون چه برد از گنج دنیا نیرزد گنج دنیا رنج دنیا
به رنج آید به دست این خود سلیم است چو از دستت رود رنجی عظیم است
چو آید رنج باشد چون شود رنج تهی دستی شرف دارد بدین گنج
ملک پرویز کز جمشید بگذشت به گنج افشانی از خورشید بگذشت
بدش با گنج دادن خنده ناکی چو خاکش گنج و او چون گنج خاکی
دو نوبت خوان نهادی صبح تا شام خورش با کاسه دادی باده با جام
کشیده مایده یک میل در میل مگس را گاو دادی پشه را پیل
ز حلواها که بودی گرد خوانش ندانستی چه خوردی میهمانش
ز گاو و گوسفند و مرغ و ماهی ندانم چند چندانی که خواهی
چو بزمش بوی خوش را ساز دادی صبا وام ریاحین باز دادی
به هنگام بخور عود و عنبر خراج هند بودی خرج مجمر
چو خورد خاص او بر خوان رسیدی گوارش تا به خوزستان رسیدی
کبابی تر بخوردی اول روز بر او سوده یکی در شب افروز
ز بازرگان عمان در نهانی بده من زر خریده زر کانی
شنیدم کز چنان در باشد آرام رطوبت های اصلی را در اندام
یک اسب بور از رق چشم نوزاد معطر کرده چون ریحان بغداد
ز شیر مادرش چوپان بریده به شیر گوسفندش پروریده
بفرمودی تنوری بستن از سیم که بودی خرج او دخل یک اقلیم
در او ده پانزده من عود چون مشک بسوزاندی بجای هیمه خشک
چو بریان شد کباب خوانش این بود تنور و آتش و بریانش این بود
به خوان زر نهادندی فرا پیش هزار و هفتصد مثقال کم بیش
بخوردی زان نواله لقمه ای چند چو مغز پسته و پالوده قند
نظر کردی به محتاجان درگاه کجا چشمش در افتادی ز ناگاه
بدو بخشیدی آن زرینه خوان را تنور و هر چه آلت بودی آن را
زهی خوانی که طباخان نورش چنین نانی بر آرند از تنورش
دگر روزی که خوان لاجوردی گرفتی از تنور صبح زردی
همان پیشینه رسم آغاز کردی تنور و خوانی از نوساز کردی
همه روز این شگرفی بود کارش همه عمر این روش بود اختیارش
چو وقت آمد نماند آن پادشائی به کاری نامد آن کار و کیائی
شرف خواهی به گرد مقبلان گرد که زود از مقبلان مقبل شود مرد
چو بر سنبل چرد آهوی تاتار نسیمش بوی مشک آرد به بازار
دگر آهو که خاشاکست خوردش بجای مشک خاشاک است گردش
پدر کز من روانش باد پر نور مرا پیرانه پندی داد مشهور
که از بی دولتان بگریز چون تیر سرا در کوی صاحب دولتان گیر
چو صبحت گر شبی باید به از روز چراغ از مشعل روشن برافروز
بهای در بزرگ از بهر این است کز اول با بزرگان همنشین است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این متن توصیفی حماسی و اخلاقی از شکوه، جلال و نظام حکومتی پادشاهی مقتدر است. شاعر در ابتدا با ترسیم صحنه‌ای از صف‌بندی طبقات مختلف جامعه در برابر شاه، حکمت «شکرگزاری» و «قناعت» را از طریق مقایسه وضعیت هر گروه با گروه پایین‌تر از خود تبیین می‌کند. این بخش رویکردی تربیتی دارد و نشان می‌دهد که چگونه دیدن رنج و کاستی‌های دیگران، آرامش و رضایت درونی را برای افراد به ارمغان می‌آورد و موجب درک ارزش داشته‌های خود می‌شود.

در بخش دوم، متن به توصیف تخت پرشکوه (طاقدیس) و سبک زندگی اشرافی و بی‌مانند شاه می‌پردازد و جلال مادی او را با مفاهیم نجومی و اساطیری پیوند می‌زند. در نهایت، شعر با گذار از توصیفات مادی و ستایش قدرت، به پندهای حکیمانه می‌رسد؛ اینکه ثروت بدون بخشش ارزشی ندارد، اندوختن مال عاقبتی جز ندامت ندارد و پادشاهی و زندگی بدون تدبیر، سخاوت و همکاری با دیگران، شکست‌خورده و محکوم به فناست.

معنای روان

جهان خسرو که تا گردون کمر بست کله داری چنو بر تخت ننشست

پادشاهی که آوازه‌اش تا آسمان بلند بود و همه چیز در برابر او سر فرود می‌آورد، چنان شکوهی داشت که هیچ‌کس مانند او بر تخت حکومت تکیه نزد.

نکته ادبی: کمر بستن گردون کنایه از تعظیم و سرسپردگی آسمان و جهان به شکوه شاه است.

به روز بار کو را رای بودی به پیشش پنج صف بر پای بودی

در روزهای بار عام، به اندازه تدبیر و قدرت تصمیم‌گیری‌اش، پنج گروه از مردم در برابر او صف کشیده بودند.

نکته ادبی: روز بار، اشاره به روزهای ملاقات عمومی پادشاه با مردم است.

نخستین صف توانگر داشت در پیش دویم صف بود حاجتگار و درویش

صف نخست متعلق به ثروتمندان و توانگران بود و پشت سر آن‌ها نیازمندان و درویشان قرار داشتند.

نکته ادبی: حاجتگار به معنای حاجتمند و نیازمند است.

سوم صف جای بیماران بی زور همه رسته به موئی از لب گور

صف سوم جایگاه بیماران ناتوان بود که از شدت بیماری و ضعف، به مویی بند بودند و گویی با مرگ فاصله چندانی نداشتند.

نکته ادبی: رسته به مویی از لب گور، کنایه از بسیار نزدیک بودن به مرگ است.

چهارم صف به قومی متصل بود که بند پایشان مسمار دل بود

صف چهارم به گروهی اختصاص داشت که در بند بودند و درد و اندوه در قلبشان جای گرفته بود.

نکته ادبی: بند پایشان مسمار دل بود، استعاره از غم و اندوهی است که مانند میخ در دلشان فرو رفته بود.

صف پنجم گنه کاران خونی که کس کس را نپرسیدی که چونی

صف پنجم جایگاه گناهکاران و آدم‌کشان بود؛ کسانی که چنان منفور بودند که هیچ‌کس حالشان را نمی‌پرسید و با آن‌ها هم‌کلام نمی‌شد.

نکته ادبی: خونی به معنای آدم‌کش و قاتل است.

به پیش خونیان ز امیدواری مثال آورده خط رستگاری

در برابر این قاتلان، نشانه‌ای از امید و امکان رستگاری و بخشش نیز قرار داده شده بود.

نکته ادبی: مثال به معنای حکم یا فرمان است که در اینجا به معنای نشانه‌ای برای امید به آزادی است.

ندا برداشته دارنده بار که هر صف زیر خود بینند زنهار

مأمورِ درگاه (دارنده بار) ندا در داد که هر کس به صف پشت سر خود نگاه کند و از وضعیت موجود عبرت بگیرد و مراقب حال خویش باشد.

نکته ادبی: زنهار در اینجا به معنای هشدار و آگاه‌باش است.

توانگر چون سوی درویش دیدی شمار شکر بر خود بیش دیدی

وقتی ثروتمند به درویش نگاه می‌کرد، دارایی خود را نسبت به او بسیار بیشتر می‌دید و شکرگزار می‌شد.

نکته ادبی: شمار شکر به معنای احساس نیاز به شکرگزاری است.

چو در بیمار دیدی چشم درویش گرفتی بر سلامت شکر در پیش

وقتی درویش به بیمار نگاه می‌کرد، سلامت خود را می‌دید و به خاطر تندرستی‌اش سپاسگزار می‌شد.

نکته ادبی: شکر در پیش گرفتن، کنایه از مشغول شدن به سپاسگزاری است.

چو دیدی سوی بندی مرد بیمار به آزادی نمودی شکر بسیار

وقتی بیمار به زندانی (بندی) نگاه می‌کرد، آزادی خود را می‌دید و به خاطر آن بسیار شکرگزار می‌شد.

نکته ادبی: بندی به معنای فرد اسیر یا زندانی است.

چو بر خونی فتادی چشم بندی گشادی لب به شکر به پسندی

وقتی زندانی به قاتل نگاه می‌کرد، زشتی گناه و عاقبت او را می‌دید و خدا را شکر می‌کرد که به آن سرنوشت دچار نشده است.

نکته ادبی: به پسندی، یعنی از روی رضایت و تأیید قلبی.

چو خونی دیدی امید رهائی فزودی شمع شکرش روشنائی

و وقتی قاتل به امکان رهایی و بخشش می‌نگریست، امید در دلش زنده می‌شد و روشنایی شکر در وجودش می‌تابید.

نکته ادبی: شمع شکر کنایه از روشن شدن دل با نور امید و سپاس است.

در خسرو همه ساله بدین داد چو مصر از شکر بودی شکرآباد

شاه در تمام دوران حکومتش با این روش عدالت‌خواهانه و تربیتی رفتار می‌کرد و همواره کشورش سرشار از شکرگزاری و نعمت بود.

نکته ادبی: شکرآباد ایهامی بین شهرت و فراوانی شکر دارد.

به می بنشست روزی بر سر تخت بدین حرفت حریفی کرد با بخت

روزی بر تخت پادشاهی نشست و با تقدیر و بخت خود این‌گونه سوداگری و رقابت کرد.

نکته ادبی: حرفَت به معنای پیشه و کسب‌وکار است که در اینجا به رابطه شاه و سرنوشت اشاره دارد.

به گرداگرد تخت طاقدیسش دهان تاجداران خاک لیسش

دورتادور تختش (طاقدیس) را چنان شکوهی فراگرفته بود که تمام پادشاهان دیگر در برابرش کوچک بودند و خاک‌ساری می‌کردند.

نکته ادبی: خاک‌لیس استعاره از نهایت فروتنی و ذلت در برابر شکوه شاه است.

همه تمثال های آسمانی رصد بسته بر آن تخت کیانی

تمام نقش‌ونگارهای آسمانی و صور فلکی بر آن تخت شاهانه ترسیم و رصد شده بود.

نکته ادبی: تخت کیانی، تخت شاهان ایران باستان.

ز میخ ماه تا خرگاه کیوان درو پرداخته ایوان بر ایوان

از میخ‌هایِ تزیینیِ ماه تا خیمه کیوان، ایوان به ایوان شکوه و جلال در آن تخت دیده می‌شد.

نکته ادبی: خرگاه به معنای خیمه بزرگ سلطنتی است.

کواکب را ز ثابت تا به سیار دقایق با درج پیموده مقدار

تمام ستارگان ثابت و سیار با دقتی بسیار بر آن تخت تصویر شده و اندازه‌گیری شده بودند.

نکته ادبی: ثابت و سیار، دسته‌بندی قدیمی ستارگان در نجوم.

به ترتیب گهرهای شب افروز خبر داده ز ساعات شب و روز

جواهراتی که در شب می‌درخشیدند، به گونه‌ای چیده شده بودند که ساعت و زمان دقیق شب و روز را نشان می‌دادند.

نکته ادبی: گهرهای شب‌افروز اشاره به تزئینات جواهرنشان تخت دارد.

شناسائی که انجم را رصد راند از آن تخت آسمان را تخته بر خواند

کسی که علم نجوم می‌دانست، با دیدن آن تخت، گویی تمام آسمان را بر روی تخته‌ای کوچک ترسیم‌شده می‌دید.

نکته ادبی: تخته بر خواند، کنایه از خواندن و درک نقشه آسمان از روی تخت است.

کسی کو تخت خسرو در نظر داشت هزاران جام کیخسرو ز برداشت

کسی که تخت پادشاهی خسرو را می‌دید، گویی شکوه هزاران جام کیخسرو را در برابر داشت.

نکته ادبی: جام کیخسرو در اسطوره‌ها، جامی است که جهان‌نما بوده و همه چیز در آن دیده می‌شده.

چنین تختی نه تختی کاسمانی بر او شاهی نه شه صاحبقرانی

این تخت، یک تخت معمولی نبود، بلکه انگار قطعه‌ای از آسمان بود و شاهِ آن، نه یک شاه معمولی، بلکه شاهی با اقتدار کامل (صاحب‌قران) بود.

نکته ادبی: صاحب‌قران لقبی برای پادشاهان بسیار مقتدر.

چو پیلی گر بود پیل آدمی روی چو شیر ار شیر باشد عنبرین موی

اگر پیلی در آنجا بود، پیلی بود با هوش و هیبت آدمی، و اگر شیری بود، شیری بود با موهایی لطیف و خوشبو (عنبرین).

نکته ادبی: عنبرین‌موی استعاره از شکوه و زیبایی است.

زمین تا آسمان رانی گشاده ثریا تاثری خوانی نهاده

از زمین تا آسمان، راهی گشاده بود و از ثریا تا ثری (زمین) گویی همه تحت فرمان او بود.

نکته ادبی: ثریا تا ثری، کنایه از تمام جهان هستی.

ارم را خشک بد در مجلسش جام فلک را حلقه بد بر درگهش نام

گویی باغ ارم در مجلس او کوچک بود و قدرت فلک (آسمان) در برابر درگاه او ناچیز و در بند بود.

نکته ادبی: حلقه بر درگهش نام، یعنی فلک در برابر او مانند برده‌ای است که در انتظار فرمان است.

بزرگی بایدت دل در سخا بند سر کیسه به برگ گندنا بند

اگر بزرگی و کرامت می‌خواهی، بخشنده باش و سرِ کیسه‌ات را برای کمک به دیگران باز بگذار.

نکته ادبی: سر کیسه به برگ گندنا بستن، کنایه از خساست شدید است که شاعر آن را نهی می‌کند.

درم داری که از سختی در آید سرو کارش به بدبختی گراید

اگر ثروتی داری که با سختی و بخل به دست آمده، بدان که عاقبت کارش به بدبختی و تباهی می‌کشد.

نکته ادبی: از سختی درآید اشاره به جمع‌آوری مال با زحمت و بخل است.

به شادی شغل عالم درج میکن خراجش میستان و خرج میکن

به شادی و خوشی، ثروت دنیا را در گردش نگاه‌دار؛ خراج بگیر و آن را در راه درست خرج کن.

نکته ادبی: درج کردن به معنای به گردش درآوردن است.

چنین میده چنان کش میستانی و گر بدهی و نستانی تو دانی

همان‌طور که می‌ستانی (خراج می‌گیری)، ببخش؛ و اگر هم ببخشی و نستانی، باز هم خود دانی (روش تو درست است).

نکته ادبی: اشاره به ضرورت چرخش ثروت.

جهانداری به تنها کرد نتوان به تنهائی جهان را خورد نتوان

کشورداری را به تنهایی نمی‌توان انجام داد و هیچ‌کس نمی‌تواند به تنهایی از نعمت‌های دنیا بهره‌مند شود.

نکته ادبی: جهان را خوردن کنایه از استفاده از نعمت‌ها و لذت‌های دنیاست.

بداند هر که با تدبیر باشد که تنها خوار تنها میر باشد

هرکس که اهل تدبیر و خرد باشد، می‌داند که کسی که تنها بماند، خوار و حقیر و در واقع تنها (بی‌یاور) خواهد مرد.

نکته ادبی: خوار و تنها بودن عاقبتِ انزواطلبی است.

مخور تنها گرت خود آبجوی است که تنها خور چو دریا تلخ خوی است

اگر حتی به اندازه یک جو آب داری، آن را تنها مخور؛ چرا که کسی که تنها می‌خورد، اخلاقش مثل آب دریا تلخ و شور می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه انزواطلبی به تلخیِ آب دریا.

به باید خویشتن را شمع کردن به کار دیگران پا جمع کردن

باید وجود خود را مانند شمع برای دیگران بسوزانی و در کارها و مشکلات مردم همراه و همدل باشی.

نکته ادبی: پا جمع کردن در کار دیگران، کنایه از خدمتگزاری و کمک کردن است.

ببین قارون چه برد از گنج دنیا نیرزد گنج دنیا رنج دنیا

ببین قارون با آن همه گنج چه کرد؟ گنج دنیا ارزش آن همه رنج و سختی که برای اندوختنش می‌کشی را ندارد.

نکته ادبی: قارون نماد ثروت‌اندوزیِ بی‌فایده و عاقبتِ شوم آن است.

به رنج آید به دست این خود سلیم است چو از دستت رود رنجی عظیم است

به دست آوردن ثروت با رنج همراه است، و از دست دادن آن نیز رنجی عظیم و جانکاه است.

نکته ادبی: سلیم به معنای ساده‌لوح است که در اینجا به رنجی اشاره دارد که با خرد ناسازگار است.

چو آید رنج باشد چون شود رنج تهی دستی شرف دارد بدین گنج

وقتی رنجِ نگهداری از ثروت می‌آید، خودِ ثروت هم باعث رنج می‌شود؛ پس تهی‌دستی شرف دارد به این گنجی که رنج می‌آفریند.

نکته ادبی: تهی‌دستی شرف دارد، یعنی فقر بهتر از ثروتی است که اسارت می‌آورد.

ملک پرویز کز جمشید بگذشت به گنج افشانی از خورشید بگذشت

سلطنت پرویز که حتی از جمشید هم فراتر رفت، با گنج‌بخشی‌هایش گویی از خورشید هم پیشی گرفت (در بخشندگی).

نکته ادبی: پرویز اشاره به خسرو پرویز است که در اساطیر نماد ثروت و شکوه است.

بدش با گنج دادن خنده ناکی چو خاکش گنج و او چون گنج خاکی

او با بذل و بخشش ثروت، خندان بود؛ گنج‌هایش در نظر او مانند خاک بی‌ارزش بود و خودش گویی گنجی در میان خاک بود (پنهان و ارزشمند).

نکته ادبی: گنج خاکی ایهام دارد؛ هم به معنای تواضع و هم به معنای پادشاهی که منبع خیر است.

دو نوبت خوان نهادی صبح تا شام خورش با کاسه دادی باده با جام

روزانه دو وعده سفره رنگین پهن می‌کرد؛ غذاها را در کاسه‌های زرین و شراب را در جام‌های گران‌بها می‌داد.

نکته ادبی: دو نوبت خوان، اشاره به سفره‌های مجلل صبح و شام دارد.

کشیده مایده یک میل در میل مگس را گاو دادی پشه را پیل

سفره‌اش چنان طولانی بود که یک میل طول داشت و در سخاوت چنان بود که به جای مگس، گاو، و به جای پشه، پیل می‌بخشید.

نکته ادبی: مبالغه در سخاوت.

ز حلواها که بودی گرد خوانش ندانستی چه خوردی میهمانش

از انواع حلواهایی که دور سفره‌اش بود، مهمانش نمی‌دانست کدام را بخورد و حیران می‌ماند.

نکته ادبی: توصیفِ کثرتِ نعمت.

ز گاو و گوسفند و مرغ و ماهی ندانم چند چندانی که خواهی

از انواع گاو و گوسفند و پرنده و ماهی، آن‌قدر فراوان بود که حد و حصری برایش متصور نبود.

نکته ادبی: چند چندانی که خواهی، کنایه از وفور نعمت.

چو بزمش بوی خوش را ساز دادی صبا وام ریاحین باز دادی

وقتی برای مجلس بزمش بوی خوش فراهم می‌کرد، صبا (نسیم صبح) رایحه‌ها را از گل‌ها قرض می‌گرفت تا در آن مجلس بپاشد.

نکته ادبی: وام ریاحین باز دادن، استعاره‌ای لطیف از کثرت عطر.

به هنگام بخور عود و عنبر خراج هند بودی خرج مجمر

هنگام سوزاندن عود و عنبر، هزینه‌ای که صرف می‌شد، برابر با خراج کشور هند بود.

نکته ادبی: مجمر به معنای منقل عودسوز است.

چو خورد خاص او بر خوان رسیدی گوارش تا به خوزستان رسیدی

وقتی غذای خاصِ او به سر سفره می‌رسید، گوارایی و عطر آن تا خوزستان احساس می‌شد.

نکته ادبی: مبالغه در کیفیت و شهرت طعام شاه.

کبابی تر بخوردی اول روز بر او سوده یکی در شب افروز

در اول روز کبابی تازه می‌خورد و روی آن جواهر گران‌بهایی که شب را روشن می‌کرد، می‌سایید (برای معجون و دارو).

نکته ادبی: شب‌افروز کنایه از جواهر درخشان.

ز بازرگان عمان در نهانی بده من زر خریده زر کانی

آن جواهر را به صورت مخفیانه از بازرگانان عمان به قیمت زرِ نابِ معدنی می‌خرید.

نکته ادبی: زر کانی، طلای ناب استخراج شده از معدن.

شنیدم کز چنان در باشد آرام رطوبت های اصلی را در اندام

شنیده‌ام که از چنان جواهری، رطوبت‌ها و اخلاطِ اصلی بدن در تعادل و آرامش قرار می‌گرفت.

نکته ادبی: رطوبت‌های اصلی اشاره به طب سنتی و حفظ سلامت جسم است.

یک اسب بور از رق چشم نوزاد معطر کرده چون ریحان بغداد

یک اسب اصیلِ بور که از نژاد برتر بود، با عطرهای مخصوص مانند ریحانِ بغداد خوشبو شده بود.

نکته ادبی: رق چشم، اصطلاحی در اسب‌شناسی برای اسب‌های با چشمان خاص و اصیل.

ز شیر مادرش چوپان بریده به شیر گوسفندش پروریده

او از کودکی از آغوش مادر جدا شد و با شیر گوسفند پرورش یافت (اشاره به خاستگاه متواضعانه یا نوعی تربیت خاص برای سخت‌کوشی).

نکته ادبی: شیر مادر در اینجا کنایه از تعلقات عاطفی و وابستگی‌های دوران کودکی است.

بفرمودی تنوری بستن از سیم که بودی خرج او دخل یک اقلیم

او دستور داد تنوری از طلا بسازند که ارزش آن برابر با درآمد و خراج یک سرزمین بود.

نکته ادبی: اقلیم در متون کهن به معنای سرزمین یا کشور و منطقه جغرافیایی است.

در او ده پانزده من عود چون مشک بسوزاندی بجای هیمه خشک

در آن تنور به‌جای هیزم‌های معمولی، پانزده من عودِ بسیار گران‌بها می‌سوزاند.

نکته ادبی: من واحد اندازه‌گیری وزن بوده است؛ عود نیز ماده‌ای معطر است که سوختن آن بسیار گران تمام می‌شده.

چو بریان شد کباب خوانش این بود تنور و آتش و بریانش این بود

وقتی کباب آماده می‌شد، همان تنور و آتش و کباب، تمامِ دارایی و پذیرایی او محسوب می‌شد.

نکته ادبی: واژه بریان در اینجا به معنای کبابِ طبخ شده است.

به خوان زر نهادندی فرا پیش هزار و هفتصد مثقال کم بیش

غذا را در ظرفی طلا که وزنی حدود هزار و هفتصد مثقال داشت، پیش روی او می‌نهادند.

نکته ادبی: مثقال واحدی برای سنجش وزن طلا و نقره در قدیم بوده است.

بخوردی زان نواله لقمه ای چند چو مغز پسته و پالوده قند

او از آن خوراک لذیذ، تنها لقمه‌ای چند چشید که مانند مغز پسته و پالوده قند، بسیار نفیس بود.

نکته ادبی: نواله به معنی لقمه است؛ ترکیب مغز پسته و پالوده قند تشبیهی برای کیفیت بالای غذاست.

نظر کردی به محتاجان درگاه کجا چشمش در افتادی ز ناگاه

سپس نگاهش را به دنبال نیازمندانی که در درگاهش بودند، می‌گرداند.

نکته ادبی: نظر کردن در اینجا به معنای توجه و تفقد کردن است.

بدو بخشیدی آن زرینه خوان را تنور و هر چه آلت بودی آن را

او تمام آن ظرف زرین و تنور و هر چه که متعلق به آن بساط بود را به نیازمندان می‌بخشید.

نکته ادبی: زرینه خوان به معنای سفره یا ظرفی از طلا است.

زهی خوانی که طباخان نورش چنین نانی بر آرند از تنورش

چه سخاوتمند و بزرگ‌منش است کسی که از تنورِ بخششِ او، چنین نانی (خیری) نصیبِ نیازمندان می‌شود.

نکته ادبی: زهی صوتِ تحسین است؛ طباخان نور کنایه از فرشتگان یا انسان‌های پاک‌نهاد است.

دگر روزی که خوان لاجوردی گرفتی از تنور صبح زردی

روز بعد که سفره‌ای به رنگ لاجورد (آبی یا گران‌بها) پهن می‌شد، تنوری زرین و صبح‌گاهی را دوباره برمی‌گزید.

نکته ادبی: خوان لاجوردی نماد شکوه و غنای بصری است.

همان پیشینه رسم آغاز کردی تنور و خوانی از نوساز کردی

او همان رسمِ بخشندگیِ قبلی را دوباره آغاز می‌کرد و تنور و سفره‌ای جدید مهیا می‌ساخت.

نکته ادبی: پیشینه به معنای سابق و گذشته است.

همه روز این شگرفی بود کارش همه عمر این روش بود اختیارش

این کارِ شگفت‌انگیز، دغدغهٔ روزانه و روشِ همیشگی زندگی او در تمام عمر بود.

نکته ادبی: شگرف به معنای عجیب و عالی است.

چو وقت آمد نماند آن پادشائی به کاری نامد آن کار و کیائی

هنگامی که زمانِ مرگ فرا رسد، پادشاهی و قدرت باقی نمی‌ماند و آن کارها و تجملات دیگر به کار نمی‌آیند.

نکته ادبی: کار و کیا کنایه از قدرت و شوکتِ دنیوی است.

شرف خواهی به گرد مقبلان گرد که زود از مقبلان مقبل شود مرد

اگر خواهانِ شرافت هستی، در اطرافِ انسان‌های موفق و خوش‌اقبال جست‌وجو کن، زیرا همنشینی با آنان انسان را نیز کامیاب می‌کند.

نکته ادبی: مقبلان به معنای صاحبانِ اقبال و سعادت است.

چو بر سنبل چرد آهوی تاتار نسیمش بوی مشک آرد به بازار

وقتی آهوی تاتار (آهوی مشکین) از گیاه خوش‌بو (سنبل) می‌خورد، نسیم از بدن او بوی مشک را در شهر پخش می‌کند.

نکته ادبی: تاتار در شعر کهن خاستگاه آهوی مشک‌خیز بوده است.

دگر آهو که خاشاکست خوردش بجای مشک خاشاک است گردش

اما آهویی دیگر که غذایش خاشاک است، نتیجه‌ای جز بوی خاشاک از او برنمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ محیط و تغذیه بر ماهیتِ موجودات.

پدر کز من روانش باد پر نور مرا پیرانه پندی داد مشهور

پدرم که روانش در نور و آرامش باشد، در زمان پیری پندی معروف به من داد.

نکته ادبی: دعا در حق درگذشتگان از سنن ادبی فارسی است.

که از بی دولتان بگریز چون تیر سرا در کوی صاحب دولتان گیر

پندش این بود که از افراد بی‌بهره از دولت و سعادت، مانند تیر (به‌سرعت) دور شو و در پناهِ صاحبانِ دولت و بزرگان باش.

نکته ادبی: دولت در زبان کهن به معنای بخت و اقبالِ نیک است.

چو صبحت گر شبی باید به از روز چراغ از مشعل روشن برافروز

اگر می‌خواهی آینده‌ای درخشان‌تر از امروز داشته باشی، چراغِ وجودت را از مشعلِ انسان‌های بزرگ روشن کن.

نکته ادبی: استعاره از کسبِ فیض و کمال از بزرگان.

بهای در بزرگ از بهر این است کز اول با بزرگان همنشین است

دلیلِ ارزشِ مرواریدِ گران‌بها این است که از ابتدا با بزرگان (صاحبانِ صدف) همنشین بوده است.

نکته ادبی: اشاره به باورِ قدیم که مروارید در اثرِ هم‌نشینی با قطراتِ بارانِ نیسان در صدف شکل می‌گیرد.