خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۶۲ - مردن مریم و تعزیت‌نامه شیرین به خسرو از راه باد افراه

نظامی
در اندیش ای حکیم از کار ایام که پاداش عمل باشد سرانجام
نماند ضایع ار نیک است اگر دون کمر بسته بدین کار است گردون
چو خسرو بر فسوس مرگ فرهاد به شیرین آن چنان تلخی فرستاد
چنان افتاد تقدیر الهی که بر مریم سر آمد پادشاهی
چنین گویند شیرین تلخ زهری به خوردش داد از آن کو خورد بهری
و گرمی راست خواهی بگذر از زهر به زهرآلود همت بردش از دهر
به همت هندوان چون بر ستیزند ز شاخ خشک برگ تر بریزند
فسون سازان که از مه مهره سازند به چشم افسای همت حقه بازند
چو مریم روزه مریم نگه داشت دهان در بست از آن شکر که شه داشت
برست از چنگ مریم شاه عالم چنانک آبستنان از چنگ مریم
درخت مریمش چون از بر افتاد ز غم شد چون درخت مریم آزاد
ولیک از بهر جاه و احترامش ز ماتم داشت آیینی تمامش
نرفت از حرمتش بر تخت ماهی نپوشید از سلب ها جز سیاهی
چو شیرین را خبر دادند ازین کار همش گل در حساب افتاد هم خار
به نوعی شادمان گشت از هلاکش که رست از رشک بردن جان پاکش
به دیگر نوع غمگین گشت و دلسوز که عاقل بود و می ترسید از آن روز
ز بهر خاطر خسرو یکی ماه ز شادی کرد دست خویش کوتاه
پس از ماهی که خار از ریش برخاست جهان را این غبار از پیش برخاست
دلش تخم هوس فرمود کشتن جواب نامه خسرو نوشتن
سخن هائی که او را بود در دل فشاند از طیرگی چون دانه در گل
نویسنده چو بر کاغذ قلم زد به ترتیب آن سخن ها را رقم زد
سخن را از حلاوت کرد چون قند سرآغاز سخن را داد پیوند
بنام پادشاه پادشاهان گناه آمرز مشتی عذرخواهان
خداوندی که مار کار سازست ز ما و خدمت ما بی نیازست
نه پیکر خالق پیکرنگاران به حیرت زین شمار اختر شماران
زمین تا آسمان خورشید تا ماه به ترکستان فضلش هندوی راه
دهد بی حق خدمت خلق را قوت نگارد بی قلم در سنگ یاقوت
ز مرغ و مور در دریا و در کوه نماند جاودان کس را در اندوه
گه نعمت دهد نقصان پذیری کند هنگام حیرت دستگیری
چو از شکرش فرامش کار گردیم بمالد گوش تا بیدار گردیم
به حکم اوست در قانون بینش تغیرهای حال آفرینش
گهی راحت کند قسمت گهی رنج گهی افلاس پیش آرد گهی گنج
جهان را نیست کاری جز دو رنگی گهی رومی نماید گاه زنگی
گه از بیداد این آن را دهد داد گه از تیمار آن این را کند شاد
چه خوش گفتا لهاوری به طوسی که مرگ خر بود سگ را عروسی
نه هر قسمت که پیش آید نشاطست نه هر پایه که زیر افتد بساطست
چو روزی بخش ما روزی چنین کرد گهی روزی دوا باشد گهی درد
خردمند آن بود کو در همه کار بسازد گاه با گل گاه با خار
جهاندار مهین خورشید آفاق که زد بر فرق هفت اورنگ شش طاق
جهان دارد به زیر پادشاهی سری و با سری صاحب کلاهی
بهشت از حضرتش میعادگاهی است ز باغ دولتش طوبی گیاهی است
درین دوران که مه تا ماهی اوراست ز ماهی تا به ماه آگاهی اوراست
خبر دارد که روز و شب دو رنگ است نوالش گه شکرگاهی شرنگ است
درین صندل سرای آبنوسی گهی ماتم بود گاهی عروسی
عروس شاه اگر در زیر خاکست عروسان دگر دارد چه باکست
فلک زان داد بر رفتن دلیرش که بود آگه ز شاه و زود سیریش
از او به گرچه شه را همدمی نیست شهنشه زود سیر آمد غمی نیست
نظر بر گلستانی دیگر آرد و زو به دلستانی در بر آرد
دریغ آنست کان لعبت نماند وگرنه هر که ماند عیش راند
مرنج ای شاه نازک دل بدین رنج که گنج است آن صنم در خاک به گنج
مخور غم کادمی غم برنتابد چو غم گفتی زمین هم برنتابد
برنجد نازنین از غم کشیدن نسازد نازکان را غم چشیدن
عنان آن به که از مریم بتابی که گر عیسی شوی گردش نیابی
اگر در تخته رفت آن نازنین جفت به ترک تخت شاهی چون توان گفت
به می بنشین ز مژگان می چه ریزی غمت خیزد گر از غم برنخیزی
نه هر کش پیش میری پیش میرد بدین سختی غمی در پیش گیرد
تو زی کو مرد و هر کو زاد روزی به مرگش تن بباید داد روزی
به نالیدن مکن بر مرده بیداد که مرده صابری خواهد نه فریاد
چو کار کالبد گیرد تباهی نه درویشی به کار آید نه شاهی
ز بهر چشمه ای مخروش و مخراش ز فیض دجله گو یک قطره کم باش
به شادی بر لب شط جام جم گیر کهن زنبیلی از بغداد کم گیر
دل نغنوده بی او بغنوادت چنان کز دیده رفت از دل روادت
اگر سروی شد از بستان عالم تو باقی مان که هستی جان عالم
مخور غم تا توانی باده خور شاد مبادا کز سرت موئی برد باد
اگر هستی شود دور از تو از دست بحمدالله چو تو هستی همه هست
تو در قدری و در تنها نکوتر تو لعلی لعل بی همتا نکوتر
به تنهائی قناعت کن چو خورشید که همسر شرک شد در راه جمشید
اگر با مرغ باید مرغ را خفت تو سیمرغی بود سیمرغ بی جفت
مرنج ار با تو آن گوهر نماند تو کانی کان ز گوهر در نماند
سر آن بهتر که او همسر ندارد گهر آن به که هم گوهر ندارد
گر آهوئی ز صحرا رفت بگذار که در صحرا بود زین جنس بسیار
و گر یک دانه رفت از خرمن شاه فدا بادش فلک با خرمن ماه
گلی گر شد چه باید دید خاری عوض باشد گلی را نوبهاری
بتی گر کسر شد کسری بماناد غم مریم مخور عیسی بماناد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری با تکیه بر جهان‌بینی عرفانی و اخلاقی، بر ناپایداری دنیا و گذرا بودنِ عمر تأکید دارد. شاعر با توصیفِ مرگِ یکی از شخصیت‌های داستان (مریم) و بازتاب آن در ذهن خسرو و شیرین، خواننده را به تأمل در کارِ روزگار دعوت می‌کند. در نگاه شاعر، مرگ و زندگی یا رنج و شادی، دو روی یک سکه‌اند که به دستِ تقدیری الهی مدیریت می‌شوند و انسان خردمند کسی است که با درک این قانون، در برابر ناملایمات صبور و در برابر کامیابی‌ها متواضع باشد.

در بخش دوم، متن از روایت داستانی فراتر رفته و به بیانیه‌ای حکیمانه در باب قدرتِ مطلقِ خداوند و بی‌نیازی او از خدمتِ بندگان بدل می‌شود. این بخش تضادهای ظاهری جهان (مانند زشتی و زیبایی، یا شادی و غم) را ناشی از چرخش بی‌پایانِ روزگار دانسته و به انسان یادآور می‌شود که رنج و گنج هر دو از جانبِ اوست. غایتِ این اندیشه، دعوت به پذیرشِ حکمتِ پنهان در پشتِ حوادث تلخ و شیرین زندگی است تا آدمی از بندِ تعلقاتِ دنیوی رها شود.

معنای روان

در اندیش ای حکیم از کار ایام که پاداش عمل باشد سرانجام

ای فرد خردمند، درباره گردش روزگار بیندیش که پایان و نتیجه هر کاری، پاداشِ همان عمل است.

نکته ادبی: حکیم در اینجا به معنای دانای کارآزموده است؛ ایام استعاره از گذر عمر است.

نماند ضایع ار نیک است اگر دون کمر بسته بدین کار است گردون

هیچ عملی، چه خوب باشد چه بد، از بین نمی‌رود و گم نمی‌شود؛ زیرا آسمان (روزگار) برای ثبت و پاداش آن همت گماشته است.

نکته ادبی: گردون در ادبیات کهن نمادِ چرخِ فلک و تقدیر است که اعمال را محاسبه می‌کند.

چو خسرو بر فسوس مرگ فرهاد به شیرین آن چنان تلخی فرستاد

همان‌طور که خسرو پرویز بر مرگِ فرهاد فسوس می‌خورد و دریغ می‌داشت، به شیرین نیز خبرِ مرگِ مریم را که برای او تلخ بود، رساند.

نکته ادبی: خسرو و فرهاد و شیرین نام‌های خاص داستانی هستند؛ فسوس به معنای افسوس است.

چنان افتاد تقدیر الهی که بر مریم سر آمد پادشاهی

تقدیر الهی چنان رقم خورد که دورانِ پادشاهی و زندگی مریم به پایان رسید.

نکته ادبی: سر آمدن به معنای پایان یافتن و رسیدن به انتهاست.

چنین گویند شیرین تلخ زهری به خوردش داد از آن کو خورد بهری

می‌گویند مریم زهرِ تلخی نوشید (یا با مرگی تلخ درگذشت)، همان‌گونه که خودش نیز در طول عمر از لذت‌های دنیا بهره‌مند شده بود.

نکته ادبی: تناقضِ تلخیِ زهر با بهره‌مندیِ گذشته برای نشان دادن چرخش روزگار است.

و گرمی راست خواهی بگذر از زهر به زهرآلود همت بردش از دهر

اگر حقیقتِ ماجرا را بخواهی، موضوع فراتر از زهرِ ظاهری است؛ همتِ او بود که او را از این جهان به جایگاه دیگر برد.

نکته ادبی: گرمی راست خواهی ترکیبی برای تاکید بر بیان حقیقت است.

به همت هندوان چون بر ستیزند ز شاخ خشک برگ تر بریزند

وقتی ساحران یا اهلِ فن با همتِ خود مبارزه می‌کنند، می‌توانند از شاخه خشک هم، برگِ تازه (میوه) برویانند.

نکته ادبی: هندوان در ادبیات کلاسیک نمادِ ساحران و تردستان هستند.

فسون سازان که از مه مهره سازند به چشم افسای همت حقه بازند

ساحرانی که از مهره‌های بی‌ارزش، جواهر می‌سازند، با نیروی چشم و همتِ خود، در واقع حقه‌بازی می‌کنند و حقیقت را می‌پوشانند.

نکته ادبی: فسون‌سازان به معنای جادوگران است؛ حقه باز اصطلاحی برای تردستی است.

چو مریم روزه مریم نگه داشت دهان در بست از آن شکر که شه داشت

مریم نیز مانند مریمِ مقدس (مریم عذرا)، روزه سکوت گرفت و از آن لذت‌ها و شیرینی‌هایی که نزدِ شاه بود، دهان فرو بست.

نکته ادبی: ایهامِ مریم (همسر خسرو و مریم مادر عیسی) که به قداست و پاکی اشاره دارد.

برست از چنگ مریم شاه عالم چنانک آبستنان از چنگ مریم

مریم از چنگالِ جهانِ مادی رهایی یافت، همان‌طور که زنان باردار هنگام زایمان از دردهای مریم (درد زایمان) رهایی می‌یابند.

نکته ادبی: ایهام در کلمه مریم (نام همسر خسرو و دردِ زایمان که در روایات با مریم عذرا گره خورده است).

درخت مریمش چون از بر افتاد ز غم شد چون درخت مریم آزاد

هنگامی که درختِ زندگی مریم (کنایه از وجودش) فرو افتاد، او از غم و رنجِ دنیا آزاد شد.

نکته ادبی: تشبیه وجود مریم به درخت که با افتادن، رهایی می‌یابد.

ولیک از بهر جاه و احترامش ز ماتم داشت آیینی تمامش

با این حال، خسرو به خاطر حفظ شأن و احترامِ او، مراسم عزاداریِ کاملی برپا کرد.

نکته ادبی: جاه و احترام به معنای مرتبت اجتماعی است.

نرفت از حرمتش بر تخت ماهی نپوشید از سلب ها جز سیاهی

به خاطر حرمتِ او، بر تختِ شاهی ننشست و جز لباسِ سیاه (عزا) بر تن نکرد.

نکته ادبی: سلب به معنای لباس و جامه است.

چو شیرین را خبر دادند ازین کار همش گل در حساب افتاد هم خار

وقتی شیرین از این واقعه خبردار شد، احساساتِ متضادی پیدا کرد؛ هم غصه خورد و هم شادی کرد.

نکته ادبی: گل و خار کنایه از شادی و غم است.

به نوعی شادمان گشت از هلاکش که رست از رشک بردن جان پاکش

از یک سو به این دلیل شاد شد که دیگر رقیبی برایش نمانده بود و جانِ پاکش از رشک و حسادت رهایی یافت.

نکته ادبی: رشک بردن کنایه از حسادتِ عاشقانه است.

به دیگر نوع غمگین گشت و دلسوز که عاقل بود و می ترسید از آن روز

و از سوی دیگر، به این دلیل غمگین شد که شیرین خردمند بود و از این می‌ترسید که روزی چنین سرنوشتی برای خودش نیز رقم بخورد.

نکته ادبی: عاقل بودن شیرین نشان‌دهنده آینده‌نگری اوست.

ز بهر خاطر خسرو یکی ماه ز شادی کرد دست خویش کوتاه

خسرو برای دلجویی از او، مدتی از شادمانی دست کشید و به عزاداری پرداخت.

نکته ادبی: کوتاه کردن دست از شادی کنایه از ترک لذت‌هاست.

پس از ماهی که خار از ریش برخاست جهان را این غبار از پیش برخاست

پس از یک ماه که این گرفتاریِ تلخ پایان یافت، غبارِ غم از فضای جهانِ آنان نیز برطرف شد.

نکته ادبی: خار در ریش برخاستن کنایه از بروز یک مشکل ناگهانی و آزاردهنده است.

دلش تخم هوس فرمود کشتن جواب نامه خسرو نوشتن

دلش خواست که هوس‌بازی را کنار بگذارد و در پاسخِ نامه خسرو، متنی بنویسد.

نکته ادبی: کشتن تخم هوس کنایه از سرکوب میل‌های نفسانی است.

سخن هائی که او را بود در دل فشاند از طیرگی چون دانه در گل

حرف‌هایی که در دل داشت را به دلیلِ تیرگی و غم، مثل دانه که در گل (خاک) می‌افتد، به روی کاغذ آورد.

نکته ادبی: تشبیه نوشتن سخن به کاشتن دانه در گل.

نویسنده چو بر کاغذ قلم زد به ترتیب آن سخن ها را رقم زد

نویسنده (یا خود شیرین) قلم بر کاغذ گذاشت و آن سخنان را با نظم و ترتیب نوشت.

نکته ادبی: رقم زدن کنایه از نوشتن است.

سخن را از حلاوت کرد چون قند سرآغاز سخن را داد پیوند

سخنانش را از شیرینی و حلاوت به قند تشبیه کرد و آغازِ نامه را به خوبی آراست.

نکته ادبی: قند نماد شیرینی و کلامِ خوش است.

بنام پادشاه پادشاهان گناه آمرز مشتی عذرخواهان

نامه را با نامِ خدای پادشاهان آغاز کرد؛ همان خدایی که گناهِ عذرخواهان را می‌بخشد.

نکته ادبی: پادشاه پادشاهان اشاره به حضرت حق است.

خداوندی که مار کار سازست ز ما و خدمت ما بی نیازست

خدایی که کارسازِ همه امور است و هیچ نیازی به خدمت و عبادتِ ما ندارد.

نکته ادبی: کارساز از صفاتِ فاعلی خداوند است.

نه پیکر خالق پیکرنگاران به حیرت زین شمار اختر شماران

او خالقِ پیکرها نیست (بلکه آفریننده روح و جان است)، و ستاره‌شناسان از شمارشِ اختران در برابرِ عظمتِ او حیران‌اند.

نکته ادبی: پیکرنگاران به معنای نقاشان و کسانی که صورتگری می‌کنند.

زمین تا آسمان خورشید تا ماه به ترکستان فضلش هندوی راه

از زمین تا آسمان و از خورشید تا ماه، همه در برابرِ بخششِ الهی، همچون بنده و خدمتکار هستند.

نکته ادبی: هندوی راه به معنای بنده و خادم مطیع است.

دهد بی حق خدمت خلق را قوت نگارد بی قلم در سنگ یاقوت

خداوند بدون اینکه کسی خدمتی به او کند، به همگان روزی می‌دهد و بدون داشتنِ قلم، در سنگ، یاقوت (و نقش) می‌نگارد.

نکته ادبی: کنایه از قدرتِ آفرینشِ بی‌ابزار خداوند.

ز مرغ و مور در دریا و در کوه نماند جاودان کس را در اندوه

هیچ پرنده و مورچه‌ای در دریا و کوه نیست که خداوند او را همواره در غم و اندوه رها کند.

نکته ادبی: اشاره به رزاق بودن خداوند برای تمام موجودات.

گه نعمت دهد نقصان پذیری کند هنگام حیرت دستگیری

گاهی نعمت می‌دهد که ممکن است زوال یابد، و هنگامی که در حیرت و سرگردانی باشی، دستگیرت می‌شود.

نکته ادبی: دستگیری کنایه از یاری و امداد الهی است.

چو از شکرش فرامش کار گردیم بمالد گوش تا بیدار گردیم

وقتی از سپاسگزاری او غافل می‌شویم، گوشمان را می‌مالد (تنبیه می‌کند) تا بیدار و هشیار شویم.

نکته ادبی: گوش مالیدن کنایه از توبیخ و تنبیه است.

به حکم اوست در قانون بینش تغیرهای حال آفرینش

تغییر و تحولاتِ این عالم، طبقِ قانونِ بینش و حکمتِ او رخ می‌دهد.

نکته ادبی: قانون بینش اشاره به نظامِ هستی‌شناسانه خلقت است.

گهی راحت کند قسمت گهی رنج گهی افلاس پیش آرد گهی گنج

گاهی راحت و آسایش نصیب می‌کند و گاهی رنج؛ گاهی فقر می‌آورد و گاهی ثروت و گنج.

نکته ادبی: افلاس به معنای ورشکستگی و فقر است.

جهان را نیست کاری جز دو رنگی گهی رومی نماید گاه زنگی

کارِ این جهان جز رنگ عوض کردن نیست؛ گاهی رومی (سفید و درخشان) دیده می‌شود و گاهی زنگی (سیاه و تاریک).

نکته ادبی: کنایه از تغییر دائم احوال دنیا.

گه از بیداد این آن را دهد داد گه از تیمار آن این را کند شاد

گاه از بی‌عدالتیِ یکی به دیگری دادخواهی می‌کند و گاهی با غمِ یکی، دیگری را شاد می‌کند.

نکته ادبی: تیمار به معنای غمخواری و اندوه است.

چه خوش گفتا لهاوری به طوسی که مرگ خر بود سگ را عروسی

چه زیبا گفتِ لاهوری خطاب به طوسی که مرگِ خر برای سگ، عروسی و جشن محسوب می‌شود (مرگ یکی مایه زندگی دیگری است).

نکته ادبی: تمثیلی برای نشان دادنِ نسبی بودنِ خیر و شر در جهان.

نه هر قسمت که پیش آید نشاطست نه هر پایه که زیر افتد بساطست

هر اتفاقی که می‌افتد نشاط‌آور نیست و هر جایگاهی که پایین‌تر می‌آید، لزوماً پایانِ کار (بساط) نیست.

نکته ادبی: بساط کنایه از زندگی و بساطِ دنیاست.

چو روزی بخش ما روزی چنین کرد گهی روزی دوا باشد گهی درد

چون روزی‌بخشِ ما چنین تقدیر کرده، گاهی روزیِ ما دوا و شفاست و گاهی درد و بلا.

نکته ادبی: روزگار گاهی به معنای معیشت و گاهی به معنای زمانه است.

خردمند آن بود کو در همه کار بسازد گاه با گل گاه با خار

خردمند کسی است که در هر کاری، هم با گل (شادی) بسازد و هم با خار (غم).

نکته ادبی: گل و خار نماد دوگانه لذت و رنج است.

جهاندار مهین خورشید آفاق که زد بر فرق هفت اورنگ شش طاق

خسرو (جهاندار)، که خورشیدِ آسمانِ پادشاهی است و بر هفت آسمان و شش جهت تسلط دارد.

نکته ادبی: هفت اورنگ اشاره به هفت سیاره یا هفت آسمان دارد.

جهان دارد به زیر پادشاهی سری و با سری صاحب کلاهی

او جهان را تحتِ پادشاهی خود دارد؛ هم به عنوانِ فرمانروا و هم به عنوان صاحبِ قدرت و شکوه.

نکته ادبی: صاحب کلاه کنایه از پادشاه و دارای تاج و تخت است.

بهشت از حضرتش میعادگاهی است ز باغ دولتش طوبی گیاهی است

بهشتِ برین وعده‌گاهِ اوست و درختِ طوبی در باغِ دولتِ او روییده است.

نکته ادبی: طوبی درختی در بهشت است؛ نماد برکت.

درین دوران که مه تا ماهی اوراست ز ماهی تا به ماه آگاهی اوراست

در این دنیا که از پایین‌ترین مرتبه تا بالاترین مرتبه تحتِ فرمانِ اوست، آگاهی و شناختِ همه چیز نزدِ اوست.

نکته ادبی: مه تا ماهی کنایه از همه اجزای جهان است.

خبر دارد که روز و شب دو رنگ است نوالش گه شکرگاهی شرنگ است

او می‌داند که شب و روز دو رنگ دارد؛ رزق و روزیِ او گاهی چون شکر شیرین است و گاهی چون شرنگ (زهر) تلخ.

نکته ادبی: شرنگ به معنای زهرِ هلاهل است.

درین صندل سرای آبنوسی گهی ماتم بود گاهی عروسی

در این دنیای ناپایدار (که به صندل و آبنوس تشبیه شده)، گاهی ماتم و عزا برپاست و گاهی عروسی و جشن.

نکته ادبی: صندل‌سرای آبنوسی استعاره از تنوعِ رنگ‌ها و تضادهای عالم است.

عروس شاه اگر در زیر خاکست عروسان دگر دارد چه باکست

اگر همسرِ شاه (مریم) در زیر خاک رفته است، چه باک که عروسانِ دیگری (شیرین یا دیگران) وجود دارند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌آیندگی مرگ.

فلک زان داد بر رفتن دلیرش که بود آگه ز شاه و زود سیریش

فلک به این دلیل به مرگِ او سرعت داد که می‌دانست شاه زود از هر چیزی سیر می‌شود.

نکته ادبی: زود سیری صفتِ خسرو است که زود از معشوقه‌هایش دلزده می‌شد.

از او به گرچه شه را همدمی نیست شهنشه زود سیر آمد غمی نیست

اگرچه برای شاه، همدمی بهتر از او نبود، اما چون پادشاه زود سیر (دل‌زده) می‌شود، غمی نیست (که او رفته است).

نکته ادبی: تأیید بر بی‌ثباتیِ علاقه شاه.

نظر بر گلستانی دیگر آرد و زو به دلستانی در بر آرد

او نگاهش را به گلستانِ دیگری می‌دوزد و دلستانی تازه در آغوش می‌گیرد.

نکته ادبی: دلستان به معنای محبوب و معشوق است.

دریغ آنست کان لعبت نماند وگرنه هر که ماند عیش راند

دریغ و افسوس که آن محبوب نماند، وگرنه هر کس در این دنیا بماند، از لذت‌ها بهره می‌برد.

نکته ادبی: لعبت به معنای عروسک یا محبوبِ زیباست.

مرنج ای شاه نازک دل بدین رنج که گنج است آن صنم در خاک به گنج

ای شاهِ نازک‌دل، از این رنج و مصیبت ناراحت نباش، که آن محبوب (مریم) در خاک به گنج تبدیل شده است (و جایگاهش عالی است).

نکته ادبی: تعبیرِ مرگ به گنج شدن، برای تسلی دادن.

مخور غم کادمی غم برنتابد چو غم گفتی زمین هم برنتابد

اندوه به دل راه مده، چرا که وجود آدمی تاب و توانِ تحملِ غم‌های سنگین را ندارد و حتی زمین نیز از بارِ اندوهِ تو به ستوه می‌آید.

نکته ادبی: برنتابد در اینجا به معنای تحمل نکردن و تاب نیاوردن است؛ این تصویرسازی اغراق‌آمیز برای نشان دادن سنگینی اندوه است.

برنجد نازنین از غم کشیدن نسازد نازکان را غم چشیدن

انسان‌های نازک‌دل و لطیف‌طبع، برای تحمل رنج و غصه ساخته نشده‌اند و تحملِ دردِ هجران برای آنان دشوار و ناممکن است.

نکته ادبی: نازکان به معنای کسانی است که طبعی لطیف و روحی حساس دارند.

عنان آن به که از مریم بتابی که گر عیسی شوی گردش نیابی

بهتر است که دل از دلبستگی به این معشوق (مریم) برکنی، چرا که اگر حتی به مقام و تقدسِ حضرت عیسی هم برسی، باز هم از چرخه‌ی تقدیر و دگرگونی‌های روزگار در امان نخواهی بود.

نکته ادبی: مریم و عیسی در اینجا به عنوان تمثیل‌هایی از تقدس و پاکی به کار رفته‌اند تا نشان دهند حتی برترین مراتب نیز مشمول تغییرات هستند.

اگر در تخته رفت آن نازنین جفت به ترک تخت شاهی چون توان گفت

اگر آن یارِ نازنین جان باخته و در تابوت جای گرفته است، تو نباید به خاطر او پادشاهی و امورِ دنیویِ خود را رها کنی و از پای بنشینی.

نکته ادبی: تخته در اینجا کنایه از تابوت است و اشاره به ضرورتِ ادامه دادن زندگی و وظایف پس از مرگِ عزیزان دارد.

به می بنشین ز مژگان می چه ریزی غمت خیزد گر از غم برنخیزی

به جای گریه و زاری، شاد باش و جامِ می بنوش؛ زیرا اگر خودت بر غم پیروز نشوی، غم بر تو چیره خواهد شد.

نکته ادبی: می در اینجا نمادِ شادی و غفلتِ عارفانه از رنج‌های دنیوی است.

نه هر کش پیش میری پیش میرد بدین سختی غمی در پیش گیرد

این‌گونه نیست که هر کس پیشِ رویِ رهبر یا عزیزش می‌میرد، لزوماً به همان روشِ او دچار مرگ شود؛ مرگ برای هر کس سختی‌ها و تقدیر خاص خودش را دارد.

نکته ادبی: پیش‌میرد در اینجا می‌تواند اشاره به مرگِ در خدمتِ کسی یا در رکاب کسی باشد.

تو زی کو مرد و هر کو زاد روزی به مرگش تن بباید داد روزی

تو نیز مانندِ هر کس که به دنیا آمده و سرانجام زندگی‌اش به پایان رسیده، باید بدانی که روزی مجبور به پذیرشِ مرگ خواهی بود.

نکته ادبی: تنوین در روزی قیدِ زمان است و به حتمی بودنِ مرگ در آینده اشاره دارد.

به نالیدن مکن بر مرده بیداد که مرده صابری خواهد نه فریاد

با ناله و زاری بر سرِ مزارِ درگذشتگان، به آن‌ها ستم مکن؛ زیرا مردگان نیازمندِ صبر و آرامش هستند، نه فریاد و هیاهوی تو.

نکته ادبی: بیداد در اینجا به معنای آزار و ستم است که با گریه‌های بلند بر مرده صورت می‌گیرد.

چو کار کالبد گیرد تباهی نه درویشی به کار آید نه شاهی

هنگامی که بدن (کالبد) به سوی نابودی و مرگ می‌رود، نه درویشی و فقر و نه شاهی و ثروت، هیچ‌کدام راهگشا و نجات‌بخش نخواهد بود.

نکته ادبی: کالبد به معنای جسم است که در برابرِ روح قرار می‌گیرد.

ز بهر چشمه ای مخروش و مخراش ز فیض دجله گو یک قطره کم باش

برای دستیابی به چشمه‌ای کوچک، خود را آزار مده و فریاد مزن؛ در برابر بزرگیِ رودخانه دجله، گذشتن از یک قطره ناچیز است.

نکته ادبی: دجله نمادِ بزرگی و فراوانی است که در برابرِ چشمه (اندک) قرار گرفته است.

به شادی بر لب شط جام جم گیر کهن زنبیلی از بغداد کم گیر

در کنارِ ساحلِ رود، شاد باش و جامِ شادی بنوش، و از دغدغه‌های ناچیز و کهنه‌ی دنیا (زنبیلِ کهنه) بکاه.

نکته ادبی: شط به معنای رود بزرگ و زنبیل کنایه از تعلقات ناچیز دنیوی است.

دل نغنوده بی او بغنوادت چنان کز دیده رفت از دل روادت

دلِ عاشق بدونِ معشوق آرام نمی‌گیرد، همان‌طور که وقتی معشوق از جلوی چشمانت می‌رود، تصویر و یادِ او نیز از دلت محو می‌شود.

نکته ادبی: نغنودن به معنای آرام نگرفتن است؛ ایهامِ این بیت در معنایِ دوری و نزدیکیِ یادِ یار است.

اگر سروی شد از بستان عالم تو باقی مان که هستی جان عالم

اگر سروی (یار) در باغِ هستی از میان رفت، تو خود باقی بمان و استوار باش، چرا که تو خود، جان و جوهرِ این جهانی.

نکته ادبی: سرو نمادِ زیبایی و قامتِ رعنایِ یار است.

مخور غم تا توانی باده خور شاد مبادا کز سرت موئی برد باد

تا می‌توانی شاد باش و غم مخور، مبادا که عمرت بر باد رود و فرصتِ شادی را از دست بدهی.

نکته ادبی: موئی بردن بر باد، کنایه از گذرِ سریعِ عمر است.

اگر هستی شود دور از تو از دست بحمدالله چو تو هستی همه هست

اگر دارایی و هستی‌ات از دست رفت، خدا را سپاس بگوی؛ زیرا اصالت و حقیقتِ هستی در وجودِ خودِ توست.

نکته ادبی: بازی با واژه هستی به معنای دارایی و در مصرع دوم به معنای وجودِ مطلق است.

تو در قدری و در تنها نکوتر تو لعلی لعل بی همتا نکوتر

تو خود ارزشمندی و در تنهایی‌ات بسیار نیکوتری؛ تو مانندِ لعلِ نایابی هستی که بی‌همتا بودن، زیبایی‌ات را دوچندان می‌کند.

نکته ادبی: لعل نمادِ گرانبهایی و نایابی است.

به تنهائی قناعت کن چو خورشید که همسر شرک شد در راه جمشید

مانندِ خورشید در تنهایی خویش باش و قناعت کن، زیرا شراکت و همسری در راهِ جمشید (اسطوره) باعثِ تباهی و شرک شد.

نکته ادبی: اشاره به افسانه جمشید که غرورِ او باعثِ سقوطش شد.

اگر با مرغ باید مرغ را خفت تو سیمرغی بود سیمرغ بی جفت

اگر قرار است مرغی با مرغی دیگر جفت شود، تو سیمرغ باش که در بلندایِ تنهاییِ خویش، همتایی ندارد.

نکته ادبی: سیمرغ نمادِ کمال، تنهایی و بی‌نیازی است.

مرنج ار با تو آن گوهر نماند تو کانی کان ز گوهر در نماند

اگر آن گوهرِ وجود (یار) نزدِ تو نماند، رنجیده مشو؛ تو خود معدن هستی و معدن هرگز از تولیدِ گوهر تهی نمی‌شود.

نکته ادبی: کان به معنای معدن است؛ تأکید بر زایشِ درونیِ خیر و زیبایی.

سر آن بهتر که او همسر ندارد گهر آن به که هم گوهر ندارد

آن سری (یا شخصیتی) که هم‌تایی ندارد، بهتر است؛ همان‌طور که گوهری که هم‌تایی ندارد، ارزشش افزون‌تر است.

نکته ادبی: تمثیلِ برتریِ یگانگی بر کثرت.

گر آهوئی ز صحرا رفت بگذار که در صحرا بود زین جنس بسیار

اگر آهویی از صحرا رفت و تو را رها کرد، رهایش کن؛ چرا که در این دشت، از این‌گونه آهوان بسیارند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودنِ تعلق به یک فردِ خاص در مقایسه با فراوانیِ زیبایی‌ها.

و گر یک دانه رفت از خرمن شاه فدا بادش فلک با خرمن ماه

اگر دانه‌ای از خرمنِ پادشاه کم شد، غمی نیست؛ فلک و کلِ هستی فدایِ خرمنِ ماه (زیبایی‌های بزرگتر) باد.

نکته ادبی: خرمنِ شاه کنایه از دارایی‌های بزرگ است.

گلی گر شد چه باید دید خاری عوض باشد گلی را نوبهاری

اگر گلی پژمرد، غمگین مباش؛ به جای آن، خاری را ببین که نویدبخشِ بهاری نو برای گلی دیگر است.

نکته ادبی: تقابلِ گل و خار که نشان‌دهنده چرخه‌ی طبیعت است.

بتی گر کسر شد کسری بماناد غم مریم مخور عیسی بماناد

اگر بتی (محبوبی) شکست، بگذار تا دیگری بیاید؛ غمِ مریم را مخور، بگذار عیسی بماند (یعنی اصلِ معنا و حقیقت باقی است).

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های مذهبی که در آن شخصیت‌های الهی جایگزینِ تعلقاتِ صوری می‌شوند.