خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۶۱ - تعزیت‌نامه خسرو به شیرین به افسوس

نظامی
سراینده چنین افکند بنیاد که چون در عشق شیرین مرد فرهاد
دل شیرین به درد آمد ز داغش که مرغی نازنین گم شد ز باغش
بر آن آزاد سرو جویباری بسی بگریست چون ابر بهاری
به رسم مهترانش حله بر بست به خاکش داد و آمد باد در دست
ز خاکش گنبدی عالی برافراخت وز آن گنبد زیارتخانه ای ساخت
خبر دادند خسرو را چپ و راست که از ره زحمت آن خار برخاست
پشیمان گشت شاه از کرده خویش وز آن آزار گشت آزرده خویش
در اندیشید و بود اندیشه را جای که باد افراه را چون دارد او پای
کسی کو با کسی بدساز گردد به دو روزی همان بد باز گردد
در این غم روز و شب اندیشه می کرد وزین اندیشه هم روزی قفا خورد
دبیر خاص را نزدیک خود خواند که برکاغذ جواهر داند افشاند
گلشن فرمود در شکر سرشتن به شیرین نامه شیرین نوشتن
نخستین پیکر آن نقش دلبند تو لا کرده بر نام خداوند
بنام روشنائی بخش بینش که روشن چشم ازو گشت آفرینش
پدید آرنده انسی و جانی اثرهای زمینی و آسمانی
فلک را کرده گردان بر سر خاک زمین را کرده گردشگاه افلاک
پس از نام خدا و نام پاکان برآورده حدیث دردناکان
که شاه نیکوان شیرین دلبند که خوانندش شکرخایان شکرخند
شنیدم کز پی یاری هوسناک به مانم نوبتی زد بر سر خاک
ز سنبل کرد بر گل مشک بیزی ز نرگس بر سمن سیماب ریزی
دو تا کرد از غمش سرو روان را به نیلوفر بدل کرد ارغوان را
سمن را از بنفشه طرف بر بست رطب ها را به زخم استخوان خست
به لاله تخته گل را تراشید به لولو گوشه مه را خراشید
پرند ماه را پیوند بگشاد ز رخ برقع ز گیسو بند بگشاد
جهان را سوخت از فریاد کردن به زاری دوستان را یاد کردن
چنین آید ز یاران شرط یاری همین باشد نشان دوستداری
بر آن حمال کوه افکن ببخشود به سر زانو به زانو کوه پیمود
غریبی کشته بیش ار زد فغانی جهان گو تا بر او گرید جهانی
بدینسان عاشقی در غم بمیرد؟ چنو باد آنکه زو عبرت نگیرد
حساب از کار او دورست ما را دل از بهر تو رنجورست ما را
چو دانم سخت رنجیدی ز مرگش که مرد و هم نمی گوئی به ترکش
چرا بایستش اول کشتن از درد چو کشتی چند خواهی اندهش خورد
غمش میخور که خونش هم تو خوردی عزیزش کن که خوارش هم تو کردی
اگر صدسال بر خاکش نشینی ازو خاکی تری کس را نبینی
چو خاک ارصد جگر داری به دستی نیابی مثل او شیرین پرستی
ولیکن چون ندارد گریه سودی چه باید بی کباب انگیخت دودی
به غم خوردن نکردی هیچ تقصیر چه شاید کرد با تاراج تقدیر
بنا بر مرگ دارد زندگانی نخواهد زیستن کس جاودانی
تو روزی او ستاره ای دل افروز فرو میرد ستاره چون شود روز
تو صبحی او چراغ ار دل پذیرد چراغ آن به که پیش از صبح میرد
تو هستی شمع و او پروانه مست چو شمع آید رود پروانه از دست
تو باغی و او گیاهی کز تو خیزد گیاه آن به که هم در باغ ریزد
تو آتش طبعی او عود بلاکش بسوزد عود چون بفروزد آتش
اگر مرغی پرید از گلستانت پرستد نسر طایر ز آسمانت
و گر شد قطره ای آب از سبویت بسا دجله که سر دارد به جویت
چو ماند بدر گوبشکن هلالی چو خوبی هست ازو کم گیر خالی
اگر فرهاد شد شیرین بماناد چه باک از زرد گل نسرین بماناد
نویسنده چو از نامه به پرداخت زمین بوسید و پیش خسرو انداخت
به قاصد داد خسرو نامه را زود ستد قاصد ببرد آنجا که فرمود
چو شیرین دید کامد نامه شاه رخ از شادی فروزان کرد چون ماه
سه جا بوسید و مهر نامه برداشت و زو یک حرف را ناخوانده نگذاشت
جگرها دید مشک اندود کرده طبرزدهای زهرآلود کرده
قصب هائی در او پیچیده صد مار رطب هائی در او پوشیده صد خار
همه مقراضه های پرنیان پوش همه زهرابهای خوشتر از نوش
نه صبر آن که این شریت بنوشد نه جای آنکه از تندی بجوشد
به سختی و به رنج آن رنج و سختی فرو خورد از سر بیدار بختی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، سوگ‌نامه‌ای است که پس از مرگ تراژیک فرهاد در راه عشق شیرین روایت می‌شود. متن با توصیف غم عمیق شیرین آغاز می‌گردد؛ او که در سوگ فرهاد، آن سروِ آزاد، همچون ابر بهاری می‌گرید و برایش تکیه‌گاهی (گنبد) می‌سازد تا یادش را زنده نگاه دارد. این کنش، بازتابی از شرافت و پیوند عاطفیِ ناگسستنی او با فرهاد است.

در ادامه، خسرو با شنیدن این خبر دچار پشیمانی می‌شود؛ پشیمانی‌ای که با تدبیر و سیاست درآمیخته است. او با نوشتن نامه‌ای، می‌کوشد تا هم شیرین را تسلی دهد و هم بار گناه خود را سبک کند. خسرو در این نامه با بهره‌گیری از استعاره‌های فلسفی و طبیعی (مانند ستاره و خورشید، شمع و پروانه)، مرگ فرهاد را امری اجتناب‌ناپذیر و در چارچوب قانون طبیعت تصویر می‌کند تا بدین‌وسیله رنجِ ناشی از فقدانِ عاشق را برای شیرین توجیه کند.

معنای روان

سراینده چنین افکند بنیاد که چون در عشق شیرین مرد فرهاد

راویِ داستان، سخن را این‌گونه آغاز کرد که وقتی فرهاد در راه عشق شیرین جان سپرد.

نکته ادبی: «بنیاد افکندن» کنایه از آغاز کردن و روایت کردن است.

دل شیرین به درد آمد ز داغش که مرغی نازنین گم شد ز باغش

دل شیرین از داغ مرگ فرهاد به درد آمد، چرا که پرنده‌ای نازنین (فرهاد) از باغ زندگی او گم شده بود.

نکته ادبی: «مرغ» در اینجا استعاره از فرهاد است که به لطافت و معصومیت تشبیه شده است.

بر آن آزاد سرو جویباری بسی بگریست چون ابر بهاری

شیرین بر مرگ آن سروِ سرافراز و جوان، بسیار گریست؛ همان‌طور که ابرهای بهاری با شدت و پیوستگی می‌بارند.

نکته ادبی: «سرو جویباری» استعاره از قامت بلند و زیبایی فرهاد است.

به رسم مهترانش حله بر بست به خاکش داد و آمد باد در دست

شیرین به رسم بزرگان، برای او مراسم تدفین شایسته‌ای برگزار کرد و او را به خاک سپرد، اما در نهایت چیزی جز حسرت و اندوه نصیبش نشد.

نکته ادبی: «باد در دست داشتن» کنایه از تهی‌دستی و بی‌آوردی است.

ز خاکش گنبدی عالی برافراخت وز آن گنبد زیارتخانه ای ساخت

بر مزار فرهاد بنایی بلند ساخت و آنجا را زیارتگاهی برای دوستداران قرار داد.

نکته ادبی: «گنبدی عالی» اشاره به بنای یادبودی است که نشان از اهمیت فرهاد نزد شیرین دارد.

خبر دادند خسرو را چپ و راست که از ره زحمت آن خار برخاست

به خسرو از هر سو خبر دادند که مانع بزرگ و آن خارِ راه (فرهاد)، دیگر از میان برداشته شده است.

نکته ادبی: «خار برخاستن» کنایه از دفعِ مزاحم و رفعِ مانع است.

پشیمان گشت شاه از کرده خویش وز آن آزار گشت آزرده خویش

خسرو از کاری که کرده بود پشیمان شد و از آن رنجی که بر فرهاد تحمیل کرده بود، خود نیز آزرده‌خاطر گشت.

نکته ادبی: «آزرده خویش» بیانگر تأثیر روانی گناه بر فرد گناهکار است.

در اندیشید و بود اندیشه را جای که باد افراه را چون دارد او پای

خسرو به فکر فرو رفت و جای تأمل داشت که چگونه می‌خواهد سزای این عمل خود را پاسخ دهد.

نکته ادبی: «بادافراه» به معنای سزای کار بد و کیفر گناه است.

کسی کو با کسی بدساز گردد به دو روزی همان بد باز گردد

هر کس که با دیگری رفتاری ناپسند و بدخواهانه داشته باشد، در مدت کوتاهی همان رفتار به خود او بازخواهد گشت.

نکته ادبی: اشاره به قانون کارما و بازگشت اعمال به فاعل آن.

در این غم روز و شب اندیشه می کرد وزین اندیشه هم روزی قفا خورد

خسرو شب و روز در این اندوه غرق بود و از این نگرانی، روزگارش به تلخی می‌گذشت.

نکته ادبی: «قفا خوردن» کنایه از ضربه خوردن و سختی کشیدن است.

دبیر خاص را نزدیک خود خواند که برکاغذ جواهر داند افشاند

دبیر مخصوص خود را فراخواند؛ کسی که در نگارش و آراستن کلمات مهارت کامل داشت.

نکته ادبی: «جواهر افشاندن» استعاره از نوشتن با خط خوش و کلمات ارزشمند است.

گلشن فرمود در شکر سرشتن به شیرین نامه شیرین نوشتن

دستور داد تا نامه‌ای سرشار از لطف و شکرگزاری بنویسد و برای شیرین پیامی شیرین و دلپذیر بفرستد.

نکته ادبی: «شکر سرشتن» اشاره به لحن عاطفی و مهربانانه نامه دارد.

نخستین پیکر آن نقش دلبند تو لا کرده بر نام خداوند

نخستین نقش و بندِ آن نامه دلربا، با نام خداوندِ متعال آغاز شد.

نکته ادبی: «تو لا» در اینجا احتمالاً تصحیفی از «تولا» یا شروعی برای تبرک است.

بنام روشنائی بخش بینش که روشن چشم ازو گشت آفرینش

به نام پروردگاری که به دیدگان انسان، قدرتِ دیدن و شناختن بخشید و هستی را روشن ساخت.

نکته ادبی: اشاره به فیاض بودن خداوند در آفرینشِ بینش.

پدید آرنده انسی و جانی اثرهای زمینی و آسمانی

خداوندی که پدیدآورنده تمام موجودات، اعم از آدمیان و جنیان و تمامی پدیده‌های زمینی و آسمانی است.

نکته ادبی: «انسی و جانی» اشاره به جهانِ خلقت دارد.

فلک را کرده گردان بر سر خاک زمین را کرده گردشگاه افلاک

خداوندی که فلک را بر گرد زمین به گردش درآورد و زمین را به محل گشت‌ و گذار ستارگان تبدیل کرد.

نکته ادبی: اشاره به هیئت بطلمیوسی که در آن زمین مرکز است.

پس از نام خدا و نام پاکان برآورده حدیث دردناکان

پس از یاد خدا و پاکان، به شرح و بیانِ رنج‌های دردمندان و عاشقان پرداخت.

نکته ادبی: «حدیث دردناکان» موضوع اصلیِ نامه است.

که شاه نیکوان شیرین دلبند که خوانندش شکرخایان شکرخند

در وصف شیرین، آن شاهِ زیبارویان، که اهل سخن، او را شیرین‌سخن و دلبر می‌خوانند.

نکته ادبی: «شکرخایان» استعاره از کسانی که کلام شیرین دارند.

شنیدم کز پی یاری هوسناک به مانم نوبتی زد بر سر خاک

شنیده‌ام که در پیِ آن عاشقِ مشتاق، بار دیگر بر خاک مزارش گریستی.

نکته ادبی: «نوبت زدن» کنایه از ناله و فغانِ دوباره و مکرر است.

ز سنبل کرد بر گل مشک بیزی ز نرگس بر سمن سیماب ریزی

از اشک‌هایت (مشک) بر چهره (گل) باریدی و از چشمانت (نرگس) بر اندام (سمن) اشک ریختی.

نکته ادبی: استفاده از عناصر طبیعت برای توصیف گریه و اندوه.

دو تا کرد از غمش سرو روان را به نیلوفر بدل کرد ارغوان را

از شدت غم، قامتِ استوار و زیبایت خمیده شد و چهره سرخ و گلگون تو از غصه به رنگ زرد و پریده درآمد.

نکته ادبی: تغییر رنگِ چهره به دلیل غم و اندوه شدید.

سمن را از بنفشه طرف بر بست رطب ها را به زخم استخوان خست

زیبایی و طراوت تو در برابر غمِ سنگین، آسیب دید و سلامتِ جسمت به رنج افتاد.

نکته ادبی: استعاره‌های گیاهی برای نشان دادن پژمردگی بر اثر غم.

به لاله تخته گل را تراشید به لولو گوشه مه را خراشید

اشک‌هایت بر گونه‌ات رد انداخت و زیبایی چهره‌ات را همچون خراشی بر ماه، مکدر کرد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز از غم شیرین.

پرند ماه را پیوند بگشاد ز رخ برقع ز گیسو بند بگشاد

نقاب از چهره برداشتی و بند گیسوانت را از شدت بی‌تابی باز کردی.

نکته ادبی: نشانه پریشانی و بی‌قراری در فرهنگ کلاسیک.

جهان را سوخت از فریاد کردن به زاری دوستان را یاد کردن

جهان را با فریادهای خود آتش زدی و با زاری کردن، یاد دوستان را زنده کردی.

نکته ادبی: «سوختنِ جهان» اغراق در تأثیرِ ناله و فریاد.

چنین آید ز یاران شرط یاری همین باشد نشان دوستداری

چنین رفتاری از یاران (عاشقان) در مقامِ وفاداری متوقع است و این خود نشان از دوستداری راستین است.

نکته ادبی: تأکید بر شرطِ وفاداری در عشق.

بر آن حمال کوه افکن ببخشود به سر زانو به زانو کوه پیمود

به آن عاشقِ کوه‌کن (فرهاد) ترحم کردی و با زانو زدن بر سرِ خاکش، اندوه خود را نشان دادی.

نکته ادبی: «حمال کوه افکن» اشاره مستقیم به توانایی فرهاد در کندن بیستون.

غریبی کشته بیش ار زد فغانی جهان گو تا بر او گرید جهانی

وقتی یک غریب در راه عشق جان می‌دهد، شایسته است که تمام جهانیان بر او بگریند.

نکته ادبی: اشاره به عمق فاجعه‌ی مرگِ فرهاد.

بدینسان عاشقی در غم بمیرد؟ چنو باد آنکه زو عبرت نگیرد

آیا شایسته است که عاشقی چنین در غم بمیرد؟ هر کس از سرنوشت او درس نگیرد، سزاوار است که خودش نیز چنین سرنوشتی داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ عبرت‌گیری از داستان فرهاد.

حساب از کار او دورست ما را دل از بهر تو رنجورست ما را

محاسبه و حساب‌رسیِ کار او (فرهاد) از ما دور است، اما دلمان به خاطر تو رنجور است.

نکته ادبی: تلاش خسرو برای مبرا کردن خود از گناه مرگ فرهاد.

چو دانم سخت رنجیدی ز مرگش که مرد و هم نمی گوئی به ترکش

چون می‌دانم که از مرگ او بسیار رنجیدی، چرا که مُرد و حتی نامی از او نمی‌بری.

نکته ادبی: کنایه از اینکه سکوت شیرین نشانه‌ی درد عمیق اوست.

چرا بایستش اول کشتن از درد چو کشتی چند خواهی اندهش خورد

اگر قرار بود بمیرد، چرا ابتدا با درد و رنج کشته شد؟ حالا که کشته شده، دیگر چرا این‌قدر غصه می‌خوری؟

نکته ادبی: سفسطه‌ی خسرو برای توجیهِ مرگ فرهاد.

غمش میخور که خونش هم تو خوردی عزیزش کن که خوارش هم تو کردی

برای او غم نخور که خونش را خودت ریختی (با بی‌اعتنایی یا درخواست‌هایت)؛ او را گرامی بدار که خودت خوارش کردی.

نکته ادبی: فرافکنیِ خسرو و مقصر جلوه دادن شیرین در مرگ فرهاد.

اگر صدسال بر خاکش نشینی ازو خاکی تری کس را نبینی

اگر صد سال هم بر خاکش بنشینی، کسی را خاکسارتر و عاشق‌تر از او نخواهی یافت.

نکته ادبی: توصیفِ مقام فرهاد در عاشقی.

چو خاک ارصد جگر داری به دستی نیابی مثل او شیرین پرستی

اگر صد جان (جگر) داشته باشی و فدا کنی، باز هم کسی مثل او را پیدا نمی‌کنی که این‌چنین تو را بپرستد.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ ایثارِ فرهاد.

ولیکن چون ندارد گریه سودی چه باید بی کباب انگیخت دودی

اما چون گریه کردن سودی ندارد، چرا بیهوده بی‌آتشی دود به پا می‌کنی؟ (چرا بیهوده رنج می‌کشی؟)

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ «بی کباب انگیختن دود» کنایه از کار بیهوده است.

به غم خوردن نکردی هیچ تقصیر چه شاید کرد با تاراج تقدیر

تو در غصه خوردن کوتاهی نکردی، اما در برابرِ تاراجِ سرنوشت چه می‌توان کرد؟

نکته ادبی: توسل به تقدیر برای توجیه مرگ.

بنا بر مرگ دارد زندگانی نخواهد زیستن کس جاودانی

بنای زندگانی بر مرگ استوار است و هیچ‌کس نمی‌تواند جاودانه زنده بماند.

نکته ادبی: بیانِ واقعیت فلسفیِ مرگ.

تو روزی او ستاره ای دل افروز فرو میرد ستاره چون شود روز

تو خورشید هستی و او ستاره‌ای دل‌افروز؛ ستاره وقتی روز طلوع کند، ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: استعاره‌ی خسرو برای توجیه ضرورت مرگِ عاشق (فرهاد) در حضور معشوق (شیرین).

تو صبحی او چراغ ار دل پذیرد چراغ آن به که پیش از صبح میرد

تو صبح هستی و او چراغ؛ چراغ بهتر است که قبل از طلوع صبح بمیرد (خاموش شود).

نکته ادبی: ادامه استعاره‌ی قبلی برای توجیه فنای عاشق.

تو هستی شمع و او پروانه مست چو شمع آید رود پروانه از دست

تو شمعی و او پروانه مست؛ وقتی شمع روشن شود، پروانه باید بسوزد و از بین برود.

نکته ادبی: اشاره به رابطه محتومِ عاشق و معشوق در ادبیات عرفانی.

تو باغی و او گیاهی کز تو خیزد گیاه آن به که هم در باغ ریزد

تو باغی و او گیاهی که در تو می‌روید؛ گیاه بهتر است که در خودِ باغ پژمرده شود.

نکته ادبی: تمثیل برای توجیه مرگ در راهِ معشوق.

تو آتش طبعی او عود بلاکش بسوزد عود چون بفروزد آتش

تو آتش هستی و او عود که بلاکش است؛ وقتی آتش برافروخته شود، عود می‌سوزد.

نکته ادبی: استعاره برای فدا شدن عاشق در راهِ معشوق.

اگر مرغی پرید از گلستانت پرستد نسر طایر ز آسمانت

اگر پرنده‌ای از گلستان تو پرید، پرنده‌ای دیگر از آسمان تو پرواز می‌کند.

نکته ادبی: تسلی دادنِ شیرین به این معنا که جایگزین برای عشق وجود دارد.

و گر شد قطره ای آب از سبویت بسا دجله که سر دارد به جویت

و اگر قطره‌ای از سبوی تو کم شد، رودخانه‌های بسیاری هستند که به سوی جوی تو روانند.

نکته ادبی: استعاره از جایگزینیِ عشق و معشوق.

چو ماند بدر گوبشکن هلالی چو خوبی هست ازو کم گیر خالی

اگر ماهِ کامل باقی بماند، ماهِ نو را نادیده بگیر؛ چون خوبی همیشه هست، جای خالی‌اش را بزرگ نکن.

نکته ادبی: دعوت به فراموشی و نگاه به آینده.

اگر فرهاد شد شیرین بماناد چه باک از زرد گل نسرین بماناد

اگر فرهاد از میان رفت، شیرین باقی بماند؛ چه باک که گل زرد رفت و گل نسرین باقی ماند.

نکته ادبی: تلاش برای عادی‌سازیِ مرگِ فرهاد.

نویسنده چو از نامه به پرداخت زمین بوسید و پیش خسرو انداخت

نویسنده وقتی نگارش نامه را تمام کرد، زمین را بوسید و نامه را به خسرو داد.

نکته ادبی: رسمِ درباری برای تحویل نامه.

به قاصد داد خسرو نامه را زود ستد قاصد ببرد آنجا که فرمود

خسرو نامه را به قاصد داد و او نیز به سرعت راهیِ مقصد شد.

نکته ادبی: توصیفِ روند اداری و سنتیِ پیام‌رسانی.

چو شیرین دید کامد نامه شاه رخ از شادی فروزان کرد چون ماه

وقتی شیرین نامه شاه را دید، صورتش از شادی مثل ماه درخشید.

نکته ادبی: اشاره به شادیِ شیرین از دریافت نامه خسرو (احتمالاً به دلیل توجهِ خسرو).

سه جا بوسید و مهر نامه برداشت و زو یک حرف را ناخوانده نگذاشت

نامه را سه بار بوسید و مهر و موم آن را گشود و با دقت تمام، تک‌تک کلمات آن را خواند تا چیزی از قلم نیفتد.

نکته ادبی: سه جا در اینجا به معنای سه مرتبه است و مهر نامه اشاره به سنت مهر و موم کردن نامه‌های رسمی و خصوصی دارد.

جگرها دید مشک اندود کرده طبرزدهای زهرآلود کرده

در نامه، جگرهای سوخته‌ای را دید که از شدت اندوه مانند مشک سیاه شده بودند و سخنانی تند و تیز و گزنده که همچون تبرزین‌های زهرآلود برای کشتن روح او طراحی شده بودند.

نکته ادبی: مشک اندود استعاره‌ای از سیاهی و سوختگی جگر بر اثر غم است و تبرزد به معنای تبر کوچک یا تبرزین، استعاره از سخن سخت و برنده است.

قصب هائی در او پیچیده صد مار رطب هائی در او پوشیده صد خار

نامه همچون نی‌هایی بود که مارهای سمی در میان آن پیچیده باشند و خرماهایی که زیر ظاهر شیرین خود، خارهای کشنده‌ای را پنهان کرده باشند.

نکته ادبی: قصب به معنی نی و رطب به معنی خرماست؛ شاعر با تقابل میان نی/مار و خرما/خار، فریبندگی ظاهر نامه را نشان داده است.

همه مقراضه های پرنیان پوش همه زهرابهای خوشتر از نوش

همه این‌ها قطعات پارچه‌ای بودند که با حریر پوشانده شده بودند تا زیبا به نظر برسند، اما باطنشان زهرابه‌هایی بود که از نوشیدنی‌های شیرین نیز فریبنده‌تر و کشنده‌تر جلوه می‌کرد.

نکته ادبی: مقراضه به معنای بریده و تکه‌تکه است و پرنیان نوعی پارچه ابریشمی نفیس که در اینجا نماد ظاهری فریبنده و لطیف است.

نه صبر آن که این شریت بنوشد نه جای آنکه از تندی بجوشد

شخصیت داستان نه آن‌قدر صبور بود که بتواند این شربت تلخ را تحمل کند و نه شرایط به‌گونه‌ای بود که بتواند از شدت خشم برآشوبد و واکنش نشان دهد.

نکته ادبی: شریت در اینجا استعاره از محتوای نامه است که به شربت تشبیه شده و تندی به معنای تیزی و گزندگی سخن است.

به سختی و به رنج آن رنج و سختی فرو خورد از سر بیدار بختی

او با دشواریِ بسیار و تحمل رنجِ عظیم، این تلخی را به واسطه بختِ بلند و هوشیاری‌اش فرو خورد و خود را کنترل کرد.

نکته ادبی: سر بیدار بختی کنایه از بهره‌مندی از اقبال نیک و هوشیاری در موقعیت‌های خطرناک است.