خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۶۰ - آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر

نظامی
جهان سالار خسرو هر زمانی به چربی جستی از شیرین نشانی
هزارش بیشتر صاحب خبر بود که هر یک بر سر کاری دگر بود
گر انگشتی زدی بر بینی آن ماه ملک را یک به یک کردندی آگاه
در آن مدت که شد فرهاد را دید نه کوه آن قلعه پولاد را دید
خبر دادند سالار جهان را که چون فرهاد دید آن دلستان را
در آمد زور دستش را شکوهی به هر زخمی ز پای افکند کوهی
از آن ساعت نشاطی در گرفته است ز سنگ آیین سختی بر گفته است
بدان آهن که او سنگ آزمون کرد تواند بیستون را بیستون کرد
کلنگی می زند چون شیر جنگی کلنگی نه که آن باشد کلنگی
بچربد روبه ار چربیش باشد و گر با گرگ هم چربیش باشد
چو از دینار جورا بیشتر بار ترازو سر به گرداند ز دینار
اگر ماند بدین قوت یکی ماه ز پشت کوه بیرون آورد راه
ملک بی سنگ شد زان سنگ سفتن که بایستش به ترک لعل گفتن
به پرسش گفت با پیران هشیار چه باید ساختن تدبیر این کار
چنین گفتند پیران خردمند که گر خواهی که آسان گردد این مجد
فرو کن قاصدی را کز سر راه بدو گوید که شیرین مرد ناگاه
مگر یک چندی افتد دستش از کار درنگی در حساب آید پدیدار
طلب کردند نافرجام گویی گره پیشانیی دلتنگ رویی
چو قصاب از غضب خونی نشانی چو نفاط از بروت آتش فشانی
سخن های بدش تعلیم کردند به زر وعده به آهن بیم کردند
فرستادند سوی بی ستونش شده بر ناحفاظی رهنمونش
چو چشم شوخ او فرهاد را دید به دستش دشنه پولاد را دید
بسان شیر وحشی جسته از بند چو پیل مست گشته کوه می کند
دلش در کار شیرین گرم گشته به دستش سنگ و آهن نرم گشته
از آن آتش که در جان و جگر داشت نه از خویش و نه از عالم خبر داشت
به یاد روی شیرین بیت می گفت چو آتش تیشه می زد کوه می سفت
سوی فرهاد رفت آن سنگدل مرد زبان بگشاد و خود را تنگدل کرد
که ای نادان غافل در چکاری چرا عمری به غفلت می گذاری
بگفتا بر نشاط نام یاری کنم زینسان که بینی دستکاری
چه یار آن یار کو شیرین زبانست مرا صد بار شیرین تر ز جانست
چو مرد ترش روی تلخ گفتار دم شیرین ز شیرین دید در کار
بر آورد از سر حسرت یکی باد که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد
دریغا آن چنان سرو شغبناک ز باد مرگ چون افتاد بر خاک
ز خاکش عنبر افشاندند بر ماه به آب دیده شستندش همه راه
هم آخر با غمش دمساز گشتند سپردندش به خاک و باز گشتند
در و هر لحظه تیغی چند می بست به رویش در دریغی چند می بست
چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا زبانش چون نشد لال ای دریغا
کسی را دل دهد کین راز گوید؟ نه بیند ور به بیند باز گوید
چو افتاد این سخن در گوش فرهاد ز طاق کوه چون کوهی در افتاد
برآورد از جگر آهی چنان سرد که گفتی دور باشی بر جگر خورد
به زاری گفت کاوخ رنج بردم ندیده راحتی در رنج مردم
اگر صد گوسفند آید فرا پیش برد گرگ از گله قربان درویش
چه خوش گفت آن گلابی با گلستان که هر چت باز باید داد مستان
فرو رفته به خاک آن سرو چالاک چرا بر سر نریزم هر زمان خاک
ز گلبن ریخته گلبرگ خندان چرا بر من نگردد باغ زندان
پریده از چمن کبک بهاری چرا چون ابر نخروشم به زاری
فرو مرده چراغ عالم افروز چرا روزم نگردد شب بدین روز
چراغم مرد بادم سرد از آنست مهم رفت آفتابم زرد از آنست
به شیرین در عدم خواهم رسیدن به یک تک تا عدم خواهم دویدن
صلای درد شیرین در جهان داد زمین بر یاد او بوسید و جان داد
زمانه خود جز این کاری نداند که اندوهی دهد جانی ستاند
چو کار افتاده گردد بینوائی درش در گیرد از هر سو بلائی
به هر شاخ گلی کو در زند چنگ به جای گل ببارد بر سرش سنگ
چنان از خوشدلی بی بهر گردد که در کامش طبرزد زهر گردد
چنان تنگ آید از شوریدن بخت که برباید گرفتش زین جهان رخت
عنان عمر ازینسان در نشیب است جوانی را چنین پا در رکیب است
کسی یابد ز دوران رستگاری که بردارد عمارت زین عماری
مسیحاوار در دیری نشیند که با چندان چراغش کس نبیند
جهان دیو است و وقت دیو بستن به خوشخوئی توان زین دیو رستن
مکن دوزخ به خود بر خوی بد را بهشت دیگران کن خوی خود را
چو دارد خوی تو مردم سرشتی هم اینجا و هم آنجا در بهشتی
مخسب ای دیده چندین غافل و مست چو بیداران برآور در جهان دست
که چندان خفت خواهی در دل خاک که فرموشت کند دوران افلاک
بدین پنجاه ساله حقه بازی بدین یک مهره گل تا چند نازی
نه پنجه سال اگر پنجه هزار است سرش برنه که هم ناپایدار است
نشاید آهنین تر بودن از سنگ ببین تاریک چون ریزد به فرسنگ
زمین نطعیست ریگش چون نریزد که بر نطعی چنین جز خون نریزد
بسا خونا که شد بر خاک این دشت سیاووشی نرست از زیر این طشت
هر آن ذره که آرد تند بادی فریدونی بود یا کیقبادی
کفی گل در همه روی زمی نیست که بر وی خون چندین آدمی نیست
که می داند که این دیر کهن سال چه مدت دارد و چون بودش احوال
بهر صدسال دوری گیرد از سر چو آن دوران شد آرد دور دیگر
نماند کس که بیند دور او را بدان تا در نیابد غور او را
به روزی چند با دوران دویدن چه شاید دیدن و چتوان شنیدن
ز جور و عدل در هر دور سازیست درو داننده را پوشیده رازی است
نمی خواهی که بینی جور بر جور نباید گفت راز دور با دور
شب و روز ابلقی شد تند زنهار بدین ابلق عنان خویش مسپار
به صد فن گر نمائی ذوفنونی نشاید برد ازین ابلق حرونی
چو گربه خویشتن تا کی پرستی بیفکن از بغل گربه که رستی
فلک چندان که دیگ خاک را پخت نرفت از خوی او خامی چو کیمخت
قمارستان چرخ نیم خایه بسی پرمایه را بردست مایه
عروس خاک اگر بدر منیرست به دست باد کن امرش که پیرست
مگر خسفی که خواهد بودن از باد طلاق امر خواهد خاک را داد
گر آن باد آید و گر ناید امروز تو بر بادی چنین مشعل میفروز
در این یک مشت خاک ای خاک در مشت گر افروزی چراغ از هر ده انگشت
نشد ممکن که این خاک خطرناک بر انگشت بریده بر کند خاک
تو بی اندام ازین اندام سستی که گاهی رخنه دارد گه درستی
فرود افتادن آسان باشد از بام اگر در ره نباشد عذر اندام
نه بینی مرد بی اندام در خواب نرنجد گر فتد صد تیر پرتاب
ترنج از دود گوگرد آن ندیده که ما زین نه ترنج نارسیده
چو یوسف زین ترنج ار سر نتابی چو نارنج از زلیخا زخم یابی
سحر گه مست شو سنگی برانداز ز نارنج و ترنج این خوان بپرداز
برون افکن بنه زین دار نه در مگر کایمن شوی زین مار نه سر
نفس کو خواجه تاش زندگانی است ز ما پرورده باد خزانی است
اگر یک دم زنی بی عشق مرده است که بر ما یک به یک دمها شمرده است
به باید عشق را فرهاد بودن پس آن گاهی به مردن شاد بودن
مهندس دسته پولاد تیشه ز چوب نارتر کردی همیشه
ز بهر آنکه باشد دستگیرش به دست اندر بود فرمان پذیرش
چو بشنید این سخنهای جگرتاب فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب
سنان در سنگ رفت و دسته در خاک چنین گویند خاکی بود نمناک
از آن دسته بر آمد شوشه نار درختی گشت و بار آورد بسیار
از آن شوشه کنون گر ناریابی دوای درد هر بیماریابی
نظامی گر ندید آن ناربن را به دفتر در چنین خواند این سخن را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

جهان سالار خسرو هر زمانی به چربی جستی از شیرین نشانی

پادشاه جهان، خسرو، در هر لحظه از طریق جاسوسانش به دنبال خبری از شیرین بود.

نکته ادبی: جهان سالار به معنای پادشاه و فرمانروای جهان است که در اینجا به خسرو اشاره دارد.

هزارش بیشتر صاحب خبر بود که هر یک بر سر کاری دگر بود

او جاسوسان بسیاری داشت که هرکدام وظیفه داشتند در گوشه‌ای مراقب اخبار باشند.

نکته ادبی: صاحب خبر در متون قدیم به معنای جاسوس یا گزارشگر اخبار به کار می‌رود.

گر انگشتی زدی بر بینی آن ماه ملک را یک به یک کردندی آگاه

اگر شیرین کوچک‌ترین حرکتی می‌کرد، آن جاسوسان سریعاً خسرو را آگاه می‌کردند.

نکته ادبی: بینی در اینجا کنایه از کوچک‌ترین حرکت یا اشاره است.

در آن مدت که شد فرهاد را دید نه کوه آن قلعه پولاد را دید

در همان زمان، خسرو متوجه تلاش و پیشرفت چشمگیر فرهاد در کار کوه‌کنی شد.

نکته ادبی: قلعه پولاد استعاره از سختی و استواری کوه است.

خبر دادند سالار جهان را که چون فرهاد دید آن دلستان را

به خسرو خبر دادند که فرهاد با چه شوق و قدرتی در حال کار است.

نکته ادبی: دلستان استعاره از شیرین است که دل را می‌رباید.

در آمد زور دستش را شکوهی به هر زخمی ز پای افکند کوهی

فرهاد چنان قدرتی در دستانش پیدا کرده بود که با هر ضربه تیشه، تکه‌ای بزرگ از کوه را فرو می‌ریخت.

نکته ادبی: شکوه در اینجا به معنای قدرت و هیبت است.

از آن ساعت نشاطی در گرفته است ز سنگ آیین سختی بر گفته است

از وقتی عشق در دلش زنده شده، چنان نشاطی یافته که سنگ سخت برایش نرم شده است.

نکته ادبی: نشاط در اینجا به معنای انگیزه و شور عشق است.

بدان آهن که او سنگ آزمون کرد تواند بیستون را بیستون کرد

با همان ابزاری که او سنگ‌ها را می‌تراشد، می‌تواند کوه بیستون را نیز از میان بردارد.

نکته ادبی: سنگ آزمون کنایه از سختیِ کار و بیستون نماد مانع بزرگ است.

کلنگی می زند چون شیر جنگی کلنگی نه که آن باشد کلنگی

او مانند شیری جنگی کلنگ می‌زند؛ ضربات او بسیار نیرومند و سهمگین است.

نکته ادبی: تکرار واژه کلنگ با دو معنای متفاوت (ابزار و فعل) آرایه ایهام و جناس را ایجاد کرده است.

بچربد روبه ار چربیش باشد و گر با گرگ هم چربیش باشد

فردی که چربی و طمع (دنیوی) داشته باشد، حتی اگر روباه یا گرگ هم باشد، باز هم از آن بهره می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی است که طمع را عامل انگیزش می‌داند.

چو از دینار جورا بیشتر بار ترازو سر به گرداند ز دینار

اگر پول و ثروتِ زیاد روی ترازو ریخته شود، کفه ترازو به سمت دینار سنگینی می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از وسوسه ثروت.

اگر ماند بدین قوت یکی ماه ز پشت کوه بیرون آورد راه

اگر فرهاد یک ماه دیگر با این شدت و قدرت کار کند، راه را از دل کوه باز خواهد کرد.

نکته ادبی: استعاره از موفقیت حتمی در صورت تداوم کار.

ملک بی سنگ شد زان سنگ سفتن که بایستش به ترک لعل گفتن

خسرو از این پیشرفت فرهاد بسیار نگران شد و فهمید باید او را از ادامه این کار منصرف کند.

نکته ادبی: به ترک لعل گفتن کنایه از دست کشیدن از وصال شیرین است.

به پرسش گفت با پیران هشیار چه باید ساختن تدبیر این کار

خسرو با بزرگان و مشاوران باهوش خود برای پیدا کردن راه چاره مشورت کرد.

نکته ادبی: پیران در اینجا به معنای بزرگانِ صاحب تجربه است.

چنین گفتند پیران خردمند که گر خواهی که آسان گردد این مجد

مشاوران گفتند: اگر می‌خواهی این کار بزرگ فرهاد آسان شود (و متوقف گردد)، چاره‌ای دیگر داریم.

نکته ادبی: مجد در اینجا به معنای بزرگی و کار سترگ است.

فرو کن قاصدی را کز سر راه بدو گوید که شیرین مرد ناگاه

کسی را به عنوان قاصد بفرست تا در میانه راه به فرهاد خبر دهد که شیرین به ناگهان درگذشته است.

نکته ادبی: توطئه برای ایجاد یأس در دل عاشق.

مگر یک چندی افتد دستش از کار درنگی در حساب آید پدیدار

شاید با شنیدن این خبر، فرهاد کار را رها کند و در کارش وقفه بیفتد.

نکته ادبی: اشاره به استراتژی جنگ روانی.

طلب کردند نافرجام گویی گره پیشانیی دلتنگ رویی

آن‌ها یک نفر را که فردی بدذات و عبوس بود برای این کار انتخاب کردند.

نکته ادبی: نافرجام به معنای بدذات و شوم است.

چو قصاب از غضب خونی نشانی چو نفاط از بروت آتش فشانی

او کسی بود که از خشم مانند قصاب، خونریز و مانند آتش‌افروز، ستیزه‌جو بود.

نکته ادبی: تشبیهاتِ تند برای نشان دادن قساوت قلب قاصد.

سخن های بدش تعلیم کردند به زر وعده به آهن بیم کردند

سخنان دروغ و بد را به او یاد دادند و با وعده طلا و تهدید به آهن، او را راهی کردند.

نکته ادبی: تضاد میان زر (پاداش) و آهن (توبیخ/تهدید).

فرستادند سوی بی ستونش شده بر ناحفاظی رهنمونش

او را به سمت بیستون فرستادند تا مأموریت شوم خود را انجام دهد.

نکته ادبی: ناحفاظی به معنای جای بی‌دفاع یا مسیر بی‌پناه است.

چو چشم شوخ او فرهاد را دید به دستش دشنه پولاد را دید

وقتی آن مرد بدچشم، فرهاد را دید که با قدرت مشغول تیشه زدن است.

نکته ادبی: چشم شوخ به معنای گستاخ و بدطینت است.

بسان شیر وحشی جسته از بند چو پیل مست گشته کوه می کند

فرهاد مانند شیرِ رها شده از بند و فیلِ مست، با قدرت کوه را می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه به حیوانات قدرتمند برای نمایش اوجِ نیروی جوانی و عشق.

دلش در کار شیرین گرم گشته به دستش سنگ و آهن نرم گشته

دلش برای شیرین می‌تپید و به همین دلیل سنگ و آهن در برابر اراده او نرم شده بود.

نکته ادبی: اغراق ادبی در قدرتِ عشق.

از آن آتش که در جان و جگر داشت نه از خویش و نه از عالم خبر داشت

از آن آتش عشق که در جان داشت، نه از خود و نه از دنیای اطرافش خبر داشت.

نکته ادبی: استعاره از خودبیخودی عاشق.

به یاد روی شیرین بیت می گفت چو آتش تیشه می زد کوه می سفت

در حالی که نام شیرین را بر لب داشت، مانند آتش، کوه را حفر می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه تیشه به آتش به دلیل سرعت و حرارت حرکت.

سوی فرهاد رفت آن سنگدل مرد زبان بگشاد و خود را تنگدل کرد

آن مردِ سنگدل نزد فرهاد رفت و با تلخی شروع به صحبت کرد.

نکته ادبی: سنگدل واژه‌ای است که تضاد میان شخصیت او و فرهاد را نشان می‌دهد.

که ای نادان غافل در چکاری چرا عمری به غفلت می گذاری

گفت: ای نادان! در چه کاری هستی؟ چرا عمرت را به غفلت هدر می‌دهی؟

نکته ادبی: سرزنش کردن برای ایجاد شک در دل عاشق.

بگفتا بر نشاط نام یاری کنم زینسان که بینی دستکاری

فرهاد گفت: به عشقِ یارم، این‌گونه با جدیت کار می‌کنم.

نکته ادبی: دستکاری در اینجا به معنای کارِ دستی و هنرنمایی است.

چه یار آن یار کو شیرین زبانست مرا صد بار شیرین تر ز جانست

پرسید کدام یار؟ فرهاد گفت: آنکه شیرین‌زبان است و برای من از جان شیرین‌تر است.

نکته ادبی: ایهام در واژه شیرین (نام معشوق و صفتِ لذیذ بودن).

چو مرد ترش روی تلخ گفتار دم شیرین ز شیرین دید در کار

آن مرد بددهن، با تلخی خبر مرگ شیرین را به فرهاد داد.

نکته ادبی: تضاد میان ترش‌روییِ قاصد و نامِ شیرین.

بر آورد از سر حسرت یکی باد که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد

با آه و حسرتِ دروغین گفت: ای دریغ که شیرین مرد و فرهاد خبر ندارد.

نکته ادبی: شگردِ ایجادِ شوکِ عاطفی.

دریغا آن چنان سرو شغبناک ز باد مرگ چون افتاد بر خاک

افسوس که آن سرو زیبا، حالا بر اثر مرگ زیر خاک خفته است.

نکته ادبی: سرو نماد زیبایی و رعنایی است.

ز خاکش عنبر افشاندند بر ماه به آب دیده شستندش همه راه

بر خاک او عطر پاشیدند و با اشک چشم، راه مزارش را شستند.

نکته ادبی: تصویرسازی سوگواری.

هم آخر با غمش دمساز گشتند سپردندش به خاک و باز گشتند

همه در غمش شریک شدند و پس از سپردن او به خاک، بازگشتند.

نکته ادبی: اشاره به پایان مراسم نمادینِ خاکسپاری.

در و هر لحظه تیغی چند می بست به رویش در دریغی چند می بست

او هر لحظه با حرف‌هایش ضربه‌ای به جان فرهاد می‌زد و درهای امید را به رویش می‌بست.

نکته ادبی: استعاره از بستنِ دریغ؛ یعنی ایجادِ یأس مطلق.

چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا زبانش چون نشد لال ای دریغا

می‌گفت ای دریغا از آن خال و زلف؛ چرا زبانم لال نمی‌شود از بیان این خبر تلخ؟

نکته ادبی: تظاهر به اندوه برای باورپذیرتر کردن دروغ.

کسی را دل دهد کین راز گوید؟ نه بیند ور به بیند باز گوید

آیا کسی هست که طاقت داشته باشد این خبر را بشنود یا اگر دید، بازگو کند؟

نکته ادبی: تأکید بر شدت فاجعه.

چو افتاد این سخن در گوش فرهاد ز طاق کوه چون کوهی در افتاد

وقتی این خبر دروغ به گوش فرهاد رسید، مانند کوهی که از طاقش جدا شود، فرو ریخت.

نکته ادبی: تشبیه بسیار زیبا از فروپاشیِ درونی انسان به فروریختن کوه.

برآورد از جگر آهی چنان سرد که گفتی دور باشی بر جگر خورد

آهی چنان سرد از جگر برآورد که گویی آن آه، جگرش را پاره کرده است.

نکته ادبی: آه سرد نشان‌دهنده ناامیدی عمیق است.

به زاری گفت کاوخ رنج بردم ندیده راحتی در رنج مردم

با زاری گفت: آه که چه رنج‌ها کشیدم و راحتی ندیدم.

نکته ادبی: کاوخ به معنای آخ و فغان است.

اگر صد گوسفند آید فرا پیش برد گرگ از گله قربان درویش

اگر صد گوسفند هم باشد، گرگ همیشه بهترینِ آن‌ها را می‌برد.

نکته ادبی: تمثیل برای تقدیرِ بد و از دست دادنِ بهترین داشته‌ها.

چه خوش گفت آن گلابی با گلستان که هر چت باز باید داد مستان

گلاب چه خوش گفت که باید آنچه داری، تسلیمِ مستیِ روزگار کنی.

نکته ادبی: تمثیلِ شاعرانه از ناپایداریِ زندگی.

فرو رفته به خاک آن سرو چالاک چرا بر سر نریزم هر زمان خاک

آن سرو چالاک به خاک رفته، پس چرا من هر لحظه بر سر خود خاک نریزم؟

نکته ادبی: اشاره به آیین سوگواری (خاک بر سر ریختن).

ز گلبن ریخته گلبرگ خندان چرا بر من نگردد باغ زندان

گل‌ها از باغ ریخته‌اند، چرا حالا این باغ برای من زندان نشود؟

نکته ادبی: تضاد میان باغ (محل زیبایی) و زندان (محل گرفتاری).

پریده از چمن کبک بهاری چرا چون ابر نخروشم به زاری

کبک از چمن پریده است، چرا من مثل ابرِ بهاری زاری نکنم؟

نکته ادبی: تشبیه گریستنِ خود به ابر بهاری.

فرو مرده چراغ عالم افروز چرا روزم نگردد شب بدین روز

چراغ عالم‌افروز من خاموش شده، چرا روز من به شب تاریک تبدیل نشود؟

نکته ادبی: تشبیه معشوق به چراغ یا آفتاب.

چراغم مرد بادم سرد از آنست مهم رفت آفتابم زرد از آنست

چراغم مرد و به همین دلیل نفسم سرد است؛ آفتاب من رفت و برای همین است که رویم زرد است.

نکته ادبی: تعلیلِ شاعرانه برای وضعیت ظاهری و درونیِ عاشق.

به شیرین در عدم خواهم رسیدن به یک تک تا عدم خواهم دویدن

می‌خواهم به سوی شیرین در دیار نیستی (عدم) بروم و با یک دویدن، به آنجا برسم.

نکته ادبی: تصمیم نهایی برای خودکشی یا پیوستن به معشوق.

صلای درد شیرین در جهان داد زمین بر یاد او بوسید و جان داد

فرهاد ندای درد شیرین را در جهان طنین‌انداز کرد و با یاد او بر زمین بوسه زد و جان داد.

نکته ادبی: پایانِ حماسی و تراژیکِ داستان فرهاد.

زمانه خود جز این کاری نداند که اندوهی دهد جانی ستاند

روزگار هنر و کاری جز این ندارد که غمی بر دل ما بنشاند و جانی را بستاند.

نکته ادبی: تضاد میان «دادن» و «ستاندن» بر بیهودگیِ فرجامِ تلاش‌های آدمی در چنبره زمان تأکید دارد.

چو کار افتاده گردد بینوائی درش در گیرد از هر سو بلائی

هرگاه انسان دچار درماندگی شود، بلاها از هر سو به او هجوم می‌آورند.

نکته ادبی: استفاده از «بینوایی» به معنای مطلقِ فقر و بی‌پناهی در برابرِ هجومِ حوادث است.

به هر شاخ گلی کو در زند چنگ به جای گل ببارد بر سرش سنگ

به هر شاخه گلی که دست می‌یازد، به جای گل، بر سرش سنگِ بلا می‌بارد.

نکته ادبی: تمثیلِ یافتنِ سنگ به جای گل، کنایه از بی‌حاصلیِ آرزوها در این دنیاست.

چنان از خوشدلی بی بهر گردد که در کامش طبرزد زهر گردد

آن‌چنان از شادی بی‌نصیب می‌شود که حتی شیرینی زندگی (طبرزد) در کامش به تلخیِ زهر بدل می‌گردد.

نکته ادبی: «طبرزد» نوعی شکرِ تصفیه‌شده و بسیار شیرین است که استعاره از خوشی‌های دنیوی است.

چنان تنگ آید از شوریدن بخت که برباید گرفتش زین جهان رخت

از شدتِ سنگینیِ بختِ برگشته، چنان به تنگ می‌آید که آرزو می‌کند رختِ هستی را از این جهان برباید.

نکته ادبی: «رخت از جهان برباید» کنایه از مرگ و ترکِ دنیاست.

عنان عمر ازینسان در نشیب است جوانی را چنین پا در رکیب است

عمر انسان مانندِ سرازیر شدن از تپه‌ای در حالِ اتمام است و جوانی نیز همچون سواری است که پای در رکاب دارد و آماده رفتن است.

نکته ادبی: تشبیه عمر به نشیب و جوانی به سوار، نشان‌دهنده شتابِ زمان است.

کسی یابد ز دوران رستگاری که بردارد عمارت زین عماری

تنها کسی از چنگالِ این روزگار نجات می‌یابد که بساطِ تعلقات خود را از این عمارتِ موقت جمع کند.

نکته ادبی: «عماری» در اینجا استعاره از جهانِ گذراست که همچون سایبانی سست است.

مسیحاوار در دیری نشیند که با چندان چراغش کس نبیند

باید همچون عیسی مسیح، در گوشه‌ای منزوی و پنهان (دیر) بنشیند، به گونه‌ای که با وجودِ چراغ‌های بسیار، کسی او را نبیند.

نکته ادبی: اشاره به انزوای عیسی مسیح و پرهیز او از هیاهوی جهان.

جهان دیو است و وقت دیو بستن به خوشخوئی توان زین دیو رستن

دنیا همچون دیوی بدسیرت است و راهِ رهایی از این دیو، خوش‌خویی و نرم‌خویی است.

نکته ادبی: جهان به دیو تشبیه شده که با مدارا و اخلاق نیک می‌توان از شرارت آن در امان ماند.

مکن دوزخ به خود بر خوی بد را بهشت دیگران کن خوی خود را

با اخلاقِ بد، زندگیِ خود را به جهنم تبدیل نکن؛ بلکه با اخلاقِ نیکو، زندگیِ دیگران را به بهشت بدل کن.

نکته ادبی: تضاد میان جهنمِ درونی (خوی بد) و بهشتِ بیرونی (خوی نیک).

چو دارد خوی تو مردم سرشتی هم اینجا و هم آنجا در بهشتی

اگر سرشتِ تو انسانی و والا باشد، چه در این دنیا و چه در سرای دیگر، در بهشت خواهی بود.

نکته ادبی: اشاره به این که بهشت و جهنم بازتابِ اعمال و خلقیاتِ درونیِ ماست.

مخسب ای دیده چندین غافل و مست چو بیداران برآور در جهان دست

ای دیده‌ی غافل، بیش از این در خوابِ مستیِ دنیا ممان؛ همچون بیداران، به کار و تلاش برخیز.

نکته ادبی: «مست» استعاره از غفلتِ آدمی در برابرِ حقایق است.

که چندان خفت خواهی در دل خاک که فرموشت کند دوران افلاک

تا کی می‌خواهی در دلِ خاک بخوابی که دورانِ گردون تو را به فراموشی بسپارد؟

نکته ادبی: یادآوریِ فناپذیری و از یاد رفتنِ نامِ آدمیان در گذرِ زمان.

بدین پنجاه ساله حقه بازی بدین یک مهره گل تا چند نازی

به این پنجاه سال عمر که همچون شعبده‌بازی است و به این مهره‌ی کوچکِ خاکی، تا کی می‌خواهی دل خوش کنی؟

نکته ادبی: «حقه» به معنای ظرف یا شعبده است و استعاره از پوچیِ بازی‌های روزگار است.

نه پنجه سال اگر پنجه هزار است سرش برنه که هم ناپایدار است

حتی اگر پنجاه سال نه، پنجاه هزار سال هم عمر کنی، عاقبتِ آن پایان است و ناپایدار.

نکته ادبی: تأکید بر تساویِ ارزشِ عمرِ کوتاه و بلند در برابرِ ابدیتِ نیستی.

نشاید آهنین تر بودن از سنگ ببین تاریک چون ریزد به فرسنگ

نباید از سنگ هم سرسخت‌تر باشی؛ ببین که چطور گذرِ تاریکِ زمان، همه چیز را به فرسنگ‌ها دورتر می‌برد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه زمان به تاریکی که اشیا و آدمیان را در خود می‌بلعد.

زمین نطعیست ریگش چون نریزد که بر نطعی چنین جز خون نریزد

زمین مانندِ نطعی (سفره چرمی) برای بازی است که سنگ‌ریزه‌هایش همچون خون می‌ریزند، چرا که بر چنین نطعی جز خون ریخته نمی‌شود.

نکته ادبی: «نطع» سفره‌ای چرمی بود که روی آن بازی می‌کردند یا محکومان را اعدام می‌کردند.

بسا خونا که شد بر خاک این دشت سیاووشی نرست از زیر این طشت

خون‌های بسیاری در این خاک ریخته شده، اما هیچ سیاووشی از این خاکِ خونین برنخاسته است.

نکته ادبی: اشاره به افسانه سیاووش و روییدن گل از خون او که شاعر می‌گوید اینجا افسانه‌ها رنگِ واقعیت نمی‌گیرند.

هر آن ذره که آرد تند بادی فریدونی بود یا کیقبادی

هر ذره‌ای که باد آن را به حرکت در می‌آورد، در گذشته پادشاهی چون فریدون یا کیقباد بوده است.

نکته ادبی: تکرارِ چرخه بازگشتِ وجود و تبدیلِ شاهان به غبار.

کفی گل در همه روی زمی نیست که بر وی خون چندین آدمی نیست

کف‌دستی از خاک روی زمین نیست که آغشته به خونِ آدمیان نباشد.

نکته ادبی: تأکید بر خشونتِ تاریخیِ بشر و آمیختگیِ خاک با خون.

که می داند که این دیر کهن سال چه مدت دارد و چون بودش احوال

چه کسی می‌داند که عمرِ این دنیای کهن چقدر است و احوالش چگونه خواهد بود؟

نکته ادبی: اشاره به معمای هستی و نادانیِ انسان نسبت به اسرارِ جهان.

بهر صدسال دوری گیرد از سر چو آن دوران شد آرد دور دیگر

هر صد سال، دنیا دورِ جدیدی را آغاز می‌کند و با پایانِ آن، دورِ دیگری می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به نظریه ادواری بودنِ تاریخ و جهان.

نماند کس که بیند دور او را بدان تا در نیابد غور او را

کسی باقی نمی‌ماند تا تمامِ این چرخه را ببیند و به عمقِ آن پی ببرد.

نکته ادبی: محدودیتِ عمرِ انسان در برابرِ عظمتِ زمان.

به روزی چند با دوران دویدن چه شاید دیدن و چتوان شنیدن

در این عمرِ کوتاه، در کنارِ این روزگارِ پرشتاب، چه چیز قابلِ دیدن و شنیدن است؟

نکته ادبی: طرحِ پرسشی انکاری درباره ناچیزیِ دستاوردهای انسان در گذرِ تندِ زمان.

ز جور و عدل در هر دور سازیست درو داننده را پوشیده رازی است

در هر دوره، هم جور (ظلم) هست و هم عدل؛ و برای آگاهان، رازی در آن نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ خیر و شر در بافتِ هستی.

نمی خواهی که بینی جور بر جور نباید گفت راز دور با دور

اگر نمی‌خواهی شاهدِ ظلم‌های پی‌درپی باشی، نباید رازِ این چرخه را با نااهلان (دور از حقیقت) در میان بگذاری.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ حفظِ اسرارِ عرفانی از نامحرمان.

شب و روز ابلقی شد تند زنهار بدین ابلق عنان خویش مسپار

شب و روز همچون اسبی ابلق (دو رنگ) و تندرو است؛ عنانِ خود را به دستِ این زمانه مسپار.

نکته ادبی: «ابلق» استعاره از تضادِ شب و روز و بی‌وفاییِ زمان.

به صد فن گر نمائی ذوفنونی نشاید برد ازین ابلق حرونی

حتی اگر با صدها فن و هنر، زرنگی کنی، نمی‌توانی از این اسبِ سرکش (روزگار) سواری بگیری.

نکته ادبی: «حرونی» به معنای سرکشی و نافرمانیِ اسب است.

چو گربه خویشتن تا کی پرستی بیفکن از بغل گربه که رستی

تا کی می‌خواهی خودپرستی کنی؟ (مانند گربه‌ای که مدام در آغوشِ خود است)؛ این وابستگی به «خود» را کنار بگذار تا رهایی یابی.

نکته ادبی: «گربه» کنایه از نَفْسِ اماره و خودخواهی است که انسان باید آن را از خود دور کند.

فلک چندان که دیگ خاک را پخت نرفت از خوی او خامی چو کیمخت

چرخِ فلک هرچند که خاکِ ما را پرورد، اما خامیِ خویِ ما مثلِ چرمِ خشک (کیمخت) باقی ماند و پخته نشد.

نکته ادبی: «کیمخت» چرمی دباغی‌نشده و سخت است؛ کنایه از سرشتِ اصلاح‌ناپذیرِ آدمی.

قمارستان چرخ نیم خایه بسی پرمایه را بردست مایه

دنیا قمارخانه‌ای است که بسیار ثروتمندان را بی‌پول کرده است.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به عنوانِ مکانِ بی‌ثباتی و باختنِ سرمایه‌های زندگی.

عروس خاک اگر بدر منیرست به دست باد کن امرش که پیرست

اگر این دنیای خاکی مانندِ عروس درخشان است، آن را به دستِ باد بسپار، چرا که پیر و فرتوت است.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به عروسی که زیبایی‌اش فریبنده اما گذراست.

مگر خسفی که خواهد بودن از باد طلاق امر خواهد خاک را داد

مگر اینکه در خواب باشی، وگرنه خاک به زودی طلاقِ این دنیا را می‌دهد (نابود می‌شود).

نکته ادبی: استفاده از واژه طلاق برای جداییِ روح از کالبدِ مادی.

گر آن باد آید و گر ناید امروز تو بر بادی چنین مشعل میفروز

اگر آن بادِ نیستی امروز بیاید یا نیاید، تو بر چنین دنیایِ ناپایداری، چراغِ امید روشن نکن.

نکته ادبی: نهی از دل‌بستن به اموری که در آستانه زوال هستند.

در این یک مشت خاک ای خاک در مشت گر افروزی چراغ از هر ده انگشت

در این اندک خاک که در مشتِ توست، چرا با تمامِ وجود (ده انگشت) به دنبالِ روشناییِ کاذب می‌گردی؟

نکته ادبی: اشاره به پوچیِ حرص و طمعِ انسان.

نشد ممکن که این خاک خطرناک بر انگشت بریده بر کند خاک

ممکن نیست که این دنیایِ خطرناک، بر انگشتِ بریده‌ی تو (کنایه از ضعف انسان) خاکی (ارزشی) بنشاند.

نکته ادبی: استعاره از ناکامیِ انسان در به دست آوردنِ ثبات از دنیا.

تو بی اندام ازین اندام سستی که گاهی رخنه دارد گه درستی

تو خود از این اندامِ سست و متغیرِ بشری ساخته شدی که گاهی شکسته است و گاهی سالم.

نکته ادبی: توصیفِ ضعف و نقصِ ساختارِ بیولوژیکیِ انسان.

فرود افتادن آسان باشد از بام اگر در ره نباشد عذر اندام

سقوط از بامِ دنیا آسان است، اگر این ساختارِ جسمانی (اندام) مانعی در راه نباشد (یا عذری نیاورد).

نکته ادبی: تأکید بر ماهیتِ لرزانِ هستیِ انسانی.

نه بینی مرد بی اندام در خواب نرنجد گر فتد صد تیر پرتاب

اگر در خواب هم کسی را بی‌اندام (روحِ محض) ببینی، از تیرِ پرتابیِ حوادث نمی‌رنجد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه آسیب‌دیدگیِ ما ناشی از وابستگی به تن و جسم است.

ترنج از دود گوگرد آن ندیده که ما زین نه ترنج نارسیده

تو هنوز آن «ترنجِ» نارس و تلخِ روزگار را ندیده‌ای که چطور از دودِ گوگردِ حوادث می‌سوزد.

نکته ادبی: اشاره به آزمون‌های سختِ روزگار که انسان را می‌آزارد.

چو یوسف زین ترنج ار سر نتابی چو نارنج از زلیخا زخم یابی

اگر مانندِ یوسف از این ترنجِ (میوه‌ی) وسوسه‌ی دنیا رو برنگردانی، مانندِ زلیخا زخم‌خورده و مجروح می‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و زلیخا؛ وسوسه به ترنج تشبیه شده که زنان در حضور یوسف دستِ خود را با آن بریدند.

سحر گه مست شو سنگی برانداز ز نارنج و ترنج این خوان بپرداز

سحرگاهان مستِ معرفت شو و سنگی بر این میوه‌های فریبنده بزن و این بساطِ دنیوی را برچین.

نکته ادبی: دعوت به هوشیاری و رهایی از بندِ وسوسه‌های دنیوی.

برون افکن بنه زین دار نه در مگر کایمن شوی زین مار نه سر

از این خانه (دنیا) که مثلِ مارِ نُه‌سر است، بیرون برو تا ایمن شوی.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به مارِ خطرناک که بلای جانِ انسان است.

نفس کو خواجه تاش زندگانی است ز ما پرورده باد خزانی است

نفسِ انسان هم‌نشینِ زندگی است، اما هم‌نشینی است که مانندِ بادِ خزان، بی‌اعتبار است.

نکته ادبی: «خواجه‌تاش» به معنای هم‌خدمت یا هم‌نشین است.

اگر یک دم زنی بی عشق مرده است که بر ما یک به یک دمها شمرده است

اگر لحظه‌ای بدونِ عشق نفس بکشی، مرده‌ای؛ چرا که هر دمِ ما در درگاهِ الهی شمرده می‌شود.

نکته ادبی: اهمیتِ حیات‌بخشِ عشق در زیستِ انسانی.

به باید عشق را فرهاد بودن پس آن گاهی به مردن شاد بودن

باید در راهِ عشق همچون فرهاد بود تا در لحظه‌ی مرگ، شاد و رستگار شد.

نکته ادبی: اشاره به داستان فرهاد کوه‌کن که عشقش به او معنای جاودانه بخشید.

مهندس دسته پولاد تیشه ز چوب نارتر کردی همیشه

فرهاد، مهندسِ تیشه، دسته‌ی تیشه‌اش را همیشه از چوبِ درختِ نار (انار) می‌ساخت.

نکته ادبی: جزئیاتِ فنیِ ابزارِ فرهاد که نشان‌دهنده تدبیرِ اوست.

ز بهر آنکه باشد دستگیرش به دست اندر بود فرمان پذیرش

برای اینکه در دستش انعطاف‌پذیر و فرمان‌بردار باشد و به کارش بیاید.

نکته ادبی: تأکید بر مهارت و آمادگیِ عاشق برای مسیرِ سختِ عشق.

چو بشنید این سخنهای جگرتاب فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب

وقتی خبرِ دروغینِ مرگِ شیرین را شنید، آن تیشه را به سمتِ کوه پرتاب کرد.

نکته ادبی: اوجِ تراژدیِ داستان فرهاد و واکنشی که به کوه نشان داد.

سنان در سنگ رفت و دسته در خاک چنین گویند خاکی بود نمناک

تیغه‌ی تیشه در سنگ فرو رفت و دسته‌اش در خاک نشست؛ می‌گویند آن خاک، خاکی نمناک بود.

نکته ادبی: تصویری نمادین از پایانِ راهِ عاشق و ماندگاریِ نشانه‌های او در دلِ کوه.

از آن دسته بر آمد شوشه نار درختی گشت و بار آورد بسیار

از آن خوشه، دانه‌ای از انار پدید آمد که در نهایت به درختی تنومند تبدیل شد و میوه‌های فراوانی داد.

نکته ادبی: واژه «شوشه» در متون کهن به معنای پاره، تکه کوچک یا ذره‌ای از یک کل به کار می‌رود.

از آن شوشه کنون گر ناریابی دوای درد هر بیماریابی

اکنون اگر بتوانی از آن نژادِ انار (که از آن هسته نخستین روییده) به دست بیاوری، آن میوه برای درمان تمام بیماری‌ها موثر است.

نکته ادبی: «ناریابی» در اینجا می‌تواند به معنای یافتن انار یا دسترسی به آن باشد که در سیاق کلام، به نایاب بودن یا خاص بودن آن اشاره دارد.

نظامی گر ندید آن ناربن را به دفتر در چنین خواند این سخن را

حتی اگر نظامی (شاعر) آن درخت انار را با چشمان خود ندیده باشد، در کتاب و نوشته‌های خود این ماجرا را بدین‌گونه روایت کرده است.

نکته ادبی: واژه «ناربن» ترکیبی کهن و اصیل برای اشاره به درخت انار است که در ادب حماسی و غنایی کاربرد دارد.