خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۵۹ - رفتن شیرین به کوه بیستون و سقط شدن اسب وی

نظامی
مبارک روزی از خوش روزگاران نشسته بود شیرین پیش یاران
سخن می رفتشان در هر نوردی چنانک آید ز هر گرمی و سردی
یکی عیش گذشته یاد می کرد بدان تاریخ دل را شاد می کرد
یکی افسانه آینده می خواند که شادی بیشتر خواهیم ازین راند
ز هر شیوه سخن کان دلنواز است بگفتند آنچه وا گفتن دراز است
سخن چون شد مسلسل عاقبت کار ستون بیستون آمد پدیدار
به خنده گفت با یاران دل افروز علم بر بیستون خواهم زد امروز
به بینم کاهنین بازوی فرهاد چگونه سنگ می برد به پولاد
مگر زان سنگ و آهن روزگاری به دلگرمی فتد بر من شراری
بفرمود اسب را زین بر نهادن صبا را مهد زرین بر نهادن
نبود آن روز گلگون در وثاقش بر اسبی دیگر افتاد اتفاقش
برون آمد چه گویم چون بهاری به زیبائی چو یغمائی نگاری
روان شد نرگسان پر خواب گشته چو صد خرمن گل سیراب گشته
بدان نازک تنی و آبداری چو مرغی بود در چابک سواری
چنان چابک نشین بود آن دلارام که برجستی به زین مقدار ده گام
ز نعلش بر صبا مسمار می زد زمین را چون فلک پرگار می زد
چو آمد با نثار مشک و نسرین بر آن کوه سنگین کوه سیمین
ز عکس روی آن خورشید رخشان ز لعل آن سنگ ها شد چون بدخشان
چو کوهی کوهکن را نزد خود خواند وز آنجا کوه تن زی کوهکن راند
به یاد لعل او فرهاد جان کن کننده کوه را چون مرد کان کن
ز یار سنگدل خرسنگ می خورد ولیکن عربده با سنگ می کرد
عیار دستبردش را در آن سنگ ترازوئی نیامد راست در چنگ
به شخص کوه پیکر کوه می کند غمی در پیش چون کوه دماوند
درون سنگ از آن می کند مادام که از سنگش برون می آمد آن کام
رخ خارا به خون لعل می شست مگر در سنگ خارا لعل می جست
چو از لعل لب شیرین خبر یافت به سنگ خاره در گفتی گهر یافت
به دستش آهن از دل گرم تر گشت به آهن سنگش از گل نرم تر گشت
به دستی سنگ را می کند چون گل به دیگر دست می زد سنگ بر دل
دلش را عشق آن بت می خراشید چو بت بودش چرا بت می تراشید
شکر لب داشت با خود ساغری شیر به دستش داد کاین بر یاد من گیر
ستد شیر از کف شیرین جوانمرد به شیرینی چه گویم چون شکر خورد
چو شیرین ساقیی باشد هم آغوش نه شیر ار زهر باشد هم شود نوش
چو عاشق مست گشت از جام باقی ز مجلس عزم رفتن کرد ساقی
شد اندامش گران از زر کشیدن فرو مانداسبش از گوهر کشیدن
نه اسب ار کوه زر بودی ندیمش سقط گشتی به زیر کوه سیمش
چنین گویند که اسب باد رفتار سقط شد زیر آن گنج گهربار
چو عاشق دیدکان معشوق چالاک فرو خواهد فتاد از باد بر خاک
به گردن اسب را با شهسوارش ز جا برداشت و آسان کرد کارش
به قصرش برد از انسان ناز پرورد که موئی بر تن شیرین نیازرد
نهادش بر بساط نوبتی گاه به نوبت گاه خویش آمد دگر راه
همان آهنگری با خاره می کرد همان سنگی به آهن پاره می کرد
شده بر کوه کوهی بر دل تنگ سری بر سنگ می زد بر سر سنگ
چو آهو سبزه ای بر کوه دیده ز شورستان به گورستان رمیده

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از داستان شیرین و فرهاد، روایتی است از گذار از فضای تجملی و پرنشاطِ درباری به فضای سخت و سنگیِ کوهستان بیستون. شاعر در اینجا تضاد میان ظرافتِ زنانه و نازپروردگیِ شیرین را با استقامتِ پولادین و رنجِ فرهاد به تصویر می‌کشد و دیدار آنان را به صحنه‌ای برای تجلیِ قدرت عشق تبدیل می‌کند که حتی سنگ سخت را نیز به کرنش وامی‌دارد.

در بخش پایانی، شاعر با نمادسازیِ هوشمندانه، بارِ سنگینِ طلا و جواهری که شیرین با خود دارد را عاملی برای مرگِ اسبِ تندرو قرار می‌دهد. این فاجعه نمادی است از اینکه عشقِ الهی و عمیق، ظرفیتِ حملِ مادیات را ندارد و حتی سریع‌ترین مرکب‌های دنیوی نیز در برابرِ سنگینیِ بارِ ایثار و عشقِ حقیقی از پا در می‌آیند؛ و در نهایت، فرهاد تنها و صبور در کوهستان باقی می‌ماند.

معنای روان

مبارک روزی از خوش روزگاران نشسته بود شیرین پیش یاران

در روزی مبارک و خوش‌یمن، شیرین در میان جمعی از دوستانش نشسته بود.

نکته ادبی: خوش روزگاران اشاره به ایامی است که در آن بخت و اقبال همراه است.

سخن می رفتشان در هر نوردی چنانک آید ز هر گرمی و سردی

آنان درباره هر موضوعی گفتگو می‌کردند، همان‌طور که در هر محفلی، سخن از مسائل گوناگون (شادی و غم) به میان می‌آید.

نکته ادبی: گرمی و سردی کنایه از حوادث خوشایند و ناگوار زندگی است.

یکی عیش گذشته یاد می کرد بدان تاریخ دل را شاد می کرد

یکی از دوستان، خاطرات گذشته را مرور می‌کرد و با یادآوری آن دوران، دلش را شاد می‌ساخت.

نکته ادبی: عیش گذشته استعاره از لحظات خوش سپری شده است.

یکی افسانه آینده می خواند که شادی بیشتر خواهیم ازین راند

دیگری از آینده افسانه می‌بافت و می‌گفت که باید در آینده از این هم شادتر باشیم.

نکته ادبی: افسانه خواندن استعاره از رویاپردازی و امید بستن به آینده است.

ز هر شیوه سخن کان دلنواز است بگفتند آنچه وا گفتن دراز است

آن‌ها از هر موضوعِ دلنشین و جذابی سخن گفتند، به طوری که اگر بخواهم همه آن حرف‌ها را بازگو کنم، بسیار طولانی می‌شود.

نکته ادبی: وا گفتن اشاره به شرح و بسط دادن حکایت دارد.

سخن چون شد مسلسل عاقبت کار ستون بیستون آمد پدیدار

وقتی صحبت‌ها در نهایت به هم پیوست و به موضوعی خاص رسید، نام کوه بیستون به میان آمد.

نکته ادبی: ستون بیستون ترکیبی است که هم به کوه و هم به ستون‌های کنده شده در آن اشاره دارد.

به خنده گفت با یاران دل افروز علم بر بیستون خواهم زد امروز

شیرین با لبخند به دوستانش گفت که امروز قصد دارم به بیستون بروم و پرچم پیروزی را بر آنجا برافرازم.

نکته ادبی: علم بر زدن کنایه از اراده و تصمیم قطعی برای کاری بزرگ است.

به بینم کاهنین بازوی فرهاد چگونه سنگ می برد به پولاد

می‌خواهم ببینم که بازویِ قدرتمندِ فرهاد چگونه سنگ‌ها را با تیشه پولادینش می‌تراشد.

نکته ادبی: پولاد در ادبیات کهن نماد استحکام و سختی است.

مگر زان سنگ و آهن روزگاری به دلگرمی فتد بر من شراری

شاید از دیدنِ آن صحنه تلاش و سنگ و آهن، شعله‌ای از حرارتِ عشق در دلم بیدار شود.

نکته ادبی: شرار کنایه از شعله‌ور شدن شور و شوق عاشقانه است.

بفرمود اسب را زین بر نهادن صبا را مهد زرین بر نهادن

شیرین دستور داد اسبش را زین کنند و او را برای سواری آماده سازند.

نکته ادبی: مهد زرین استعاره‌ای فاخر برای زینِ تزیین شده با طلا است.

نبود آن روز گلگون در وثاقش بر اسبی دیگر افتاد اتفاقش

آن روز اسبِ محبوب و همیشگی‌اش (گلگون) در اصطبل نبود، پس ناچار شد بر اسب دیگری سوار شود.

نکته ادبی: وثاق به معنای خانه و در اینجا به معنای اصطبل به کار رفته است.

برون آمد چه گویم چون بهاری به زیبائی چو یغمائی نگاری

شیرین از خانه بیرون آمد؛ وصفِ زیبایی‌اش دشوار است، همچون بهاری دلفریب و نگاری که از سرزمین یغما (که به زیبایی شهرت داشت) آمده باشد.

نکته ادبی: یغمایی نگار صفتِ تشبیهی برای زیبایی بی‌نظیر و خیره‌کننده است.

روان شد نرگسان پر خواب گشته چو صد خرمن گل سیراب گشته

شیرین حرکت کرد در حالی که چشمانش حالت خواب‌آلود و خمار داشت و زیبایی‌اش مانند انبوهی از گل‌های شاداب بود.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم خمار و پرکرشمه است.

بدان نازک تنی و آبداری چو مرغی بود در چابک سواری

شیرین با آن اندام ظریف و لطافتِ پوست، در سوارکاری بسیار چابک و ماهر بود.

نکته ادبی: آبدار بودن به معنای لطیف و شفاف بودن پوست است.

چنان چابک نشین بود آن دلارام که برجستی به زین مقدار ده گام

آن بانویِ آرام و متین، چنان در سوارکاری مهارت داشت که اسبش در هر جهش، فاصله‌ای ده گام را طی می‌کرد.

نکته ادبی: دلارام لقبی برای معشوق است که هم آرامش‌بخش است و هم زیبا.

ز نعلش بر صبا مسمار می زد زمین را چون فلک پرگار می زد

سرعتِ اسب چنان بود که نعل‌هایش بر زمین می‌کوفت و زمین را مانند ترسیمِ پرگار با نظمی خاص می‌پیمود.

نکته ادبی: صبا نماد تندی و بادپایی است؛ پرگار زدن کنایه از چرخش‌های دقیق و سریع است.

چو آمد با نثار مشک و نسرین بر آن کوه سنگین کوه سیمین

وقتی شیرین با هدایای مشک و گل نسرین به پای آن کوه سنگی رسید، گویی کوهی از سیم و نقره به کوه سنگی رسیده باشد.

نکته ادبی: کوه سیمین استعاره از سپیدی و درخشندگیِ شیرین است.

ز عکس روی آن خورشید رخشان ز لعل آن سنگ ها شد چون بدخشان

از انعکاسِ چهره درخشانِ شیرین بر سنگ‌ها، رنگِ سنگ‌ها مانندِ لعلِ بدخشان سرخ و درخشان شد.

نکته ادبی: بدخشان معدنِ لعلِ سرخ است و استعاره از سرخیِ درخشان دارد.

چو کوهی کوهکن را نزد خود خواند وز آنجا کوه تن زی کوهکن راند

وقتی فرهادِ کوه‌کن را نزد خود فراخواند، شیرین از کوهستانِ تنهاییِ فرهاد به سوی او رفت.

نکته ادبی: کوهِ تن استعاره از جسم خسته و رنجور فرهاد است.

به یاد لعل او فرهاد جان کن کننده کوه را چون مرد کان کن

فرهاد که به یادِ لب‌های سرخِ معشوق (لعل) سنگ می‌تراشید، با دیدن شیرین، جان‌کنی‌اش به اوج رسید.

نکته ادبی: مردِ کان‌کن کنایه از استخراج‌کننده گنج است که در اینجا گنج عشق است.

ز یار سنگدل خرسنگ می خورد ولیکن عربده با سنگ می کرد

فرهاد از معشوقِ سنگ‌دل، ضرباتِ سنگین می‌خورد، اما با این حال با سنگ‌ها گلاویز بود و نبرد می‌کرد.

نکته ادبی: عربده کشیدن در اینجا به معنایِ فریاد زدن و مبارزه طلبیدن است.

عیار دستبردش را در آن سنگ ترازوئی نیامد راست در چنگ

هیچ معیاری نمی‌توانست میزانِ مهارت و تلاشی را که فرهاد در کندنِ آن سنگ‌ها به کار می‌برد، بسنجد.

نکته ادبی: عیار به معنایِ سنجش و میزان است.

به شخص کوه پیکر کوه می کند غمی در پیش چون کوه دماوند

فرهاد با اندامی تنومند و کوه‌مانند، کوه را می‌تراشید، در حالی که غمِ عشق چون کوه دماوند بر دلش سنگینی می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه غم به کوه دماوند برای نشان دادن بزرگی و ثباتِ اندوه است.

درون سنگ از آن می کند مادام که از سنگش برون می آمد آن کام

فرهاد همواره درونِ سنگ را می‌تراشید، زیرا از دلِ سنگ می‌خواست به آن هدفِ والا (شیرین) دست یابد.

نکته ادبی: کام در اینجا به معنای آرزو و وصال است.

رخ خارا به خون لعل می شست مگر در سنگ خارا لعل می جست

فرهاد چهره‌ی خشنِ سنگ را با سرخیِ خونِ لعل‌گونه‌اش می‌شست، شاید که در میان سنگِ خارا، به لعلِ لبِ شیرین برسد.

نکته ادبی: استعاره از تلاش بی‌وقفه برای رسیدن به معشوق.

چو از لعل لب شیرین خبر یافت به سنگ خاره در گفتی گهر یافت

وقتی فرهاد از لعلِ لبِ شیرین نشان یافت، گویی در میان سنگِ خارا به جواهری گران‌بها دست پیدا کرد.

نکته ادبی: گهر در اینجا استعاره از حقیقتِ عشق است.

به دستش آهن از دل گرم تر گشت به آهن سنگش از گل نرم تر گشت

آهن در دستِ فرهاد از حرارتِ عشق گرم‌تر شد و در مقابلِ تیشه او، سنگِ سخت از گل نرم‌تر گشت.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقض) آهن گرم و سنگ نرم؛ بیانگر قدرت عشق.

به دستی سنگ را می کند چون گل به دیگر دست می زد سنگ بر دل

با یک دست سنگ را به راحتیِ گل می‌تراشید و با دست دیگر، داغِ عشق را بر دلش می‌کوبید.

نکته ادبی: اشاره به همزمانی رنجِ جسمی و رنجِ روحی.

دلش را عشق آن بت می خراشید چو بت بودش چرا بت می تراشید

عشقِ آن معشوق (بت) دلش را خراش می‌داد؛ عجب است که با وجودِ عشق به آن بت، فرهاد خود به بت‌تراشی روی آورده بود.

نکته ادبی: بت استعاره از معشوق زیباست؛ بت‌تراشی در اینجا به معنای تندیس‌گری است.

شکر لب داشت با خود ساغری شیر به دستش داد کاین بر یاد من گیر

شیرین که لب‌هایی شکرآگین داشت، با خود ظرفی از شیر آورد و به دست فرهاد داد و گفت این را به یاد من بنوش.

نکته ادبی: شکر لب صفتی برای شیرین و ایهام با شیر که هم نام اوست و هم نوشیدنی.

ستد شیر از کف شیرین جوانمرد به شیرینی چه گویم چون شکر خورد

فرهادِ جوانمرد شیر را از دست شیرین گرفت و از شیرینیِ آن لذت برد، گویی شکر می‌خورد.

نکته ادبی: بازی با کلمات شیر و شیرین.

چو شیرین ساقیی باشد هم آغوش نه شیر ار زهر باشد هم شود نوش

وقتی شیرین که ساقیی هم‌آغوش است شیر می‌دهد، اگر آن شیر زهر هم باشد، برای عاشق گواراست.

نکته ادبی: نوش بودنِ زهر کنایه از لذتِ تحمل رنج در راه عشق است.

چو عاشق مست گشت از جام باقی ز مجلس عزم رفتن کرد ساقی

وقتی عاشق از نوشیدنِ آن شرابِ باقی (عشق) مست شد، ساقی (شیرین) تصمیم گرفت که مجلس را ترک کند.

نکته ادبی: جامِ باقی اشاره به شرابِ عرفانی و ابدی دارد.

شد اندامش گران از زر کشیدن فرو مانداسبش از گوهر کشیدن

بدنِ اسب از سنگینیِ بارهایی که شیرین با خود حمل می‌کرد (زر و جواهر)، سنگین شد و اسب از زیرِ بارِ این ثروتِ زیاد از حرکت ایستاد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مادیات برای عشقِ حقیقی باری سنگین و مانع است.

نه اسب ار کوه زر بودی ندیمش سقط گشتی به زیر کوه سیمش

حتی اگر اسب از کوه طلا هم بود، زیرِ این بارِ گرانِ نقره و جواهر از پا در می‌آمد و می‌مرد.

نکته ادبی: سقط شدن به معنای مردنِ حیوان است.

چنین گویند که اسب باد رفتار سقط شد زیر آن گنج گهربار

می‌گویند که آن اسبِ تندرو، سرانجام زیرِ این بارِ سنگینِ جواهرات تلف شد.

نکته ادبی: گنج گهربار استعاره از ثروتِ همراه شیرین است.

چو عاشق دیدکان معشوق چالاک فرو خواهد فتاد از باد بر خاک

وقتی فرهاد دید که معشوقِ چالاکش ممکن است به خاطر مرگِ اسب به زمین بیفتد.

نکته ادبی: فرو افتادن به معنای سقوط از اسب است.

به گردن اسب را با شهسوارش ز جا برداشت و آسان کرد کارش

فرهاد با دستانِ قدرتمندش، اسب و سوارش را با هم از زمین بلند کرد و کار را برای شیرین آسان نمود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ خارق‌العاده فرهاد.

به قصرش برد از انسان ناز پرورد که موئی بر تن شیرین نیازرد

او را چنان با ناز و احتیاط به قصرش برد که حتی مویی از تنش آزرده نشد.

نکته ادبی: نیازردن مو کنایه از کمالِ آرامش و امنیتِ شیرین است.

نهادش بر بساط نوبتی گاه به نوبت گاه خویش آمد دگر راه

شیرین را بر تختِ نوبت‌گاه گذاشت و خودش دوباره به سوی کارگاهِ خویش بازگشت.

نکته ادبی: نوبت‌گاه محلِ استقرار پادشاه یا شاهزاده است.

همان آهنگری با خاره می کرد همان سنگی به آهن پاره می کرد

فرهاد دوباره به همان آهنگری و تیشه‌زدن بر سنگِ خارا مشغول شد.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر استمرار رنج و عشق است.

شده بر کوه کوهی بر دل تنگ سری بر سنگ می زد بر سر سنگ

در حالی که کوهی از غم بر دلش بود، تیشه‌اش را بر سرِ کوه می‌زد و سرش را از شدتِ غم بر سنگ‌ها می‌کوبید.

نکته ادبی: تصویرسازی از شیدایی و دیوانگیِ فرهاد.

چو آهو سبزه ای بر کوه دیده ز شورستان به گورستان رمیده

مانند آهویی که در کوهستان سبزه (محلِ آرامش) دیده باشد و از شوره‌زار به سوی گورستانِ تنهایی رمیده باشد.

نکته ادبی: تضاد میانِ سبزه و شوره‌زار؛ نمادی از بی‌پناهیِ عاشق.

آرایه‌های ادبی

ایهام شیر

اشاره به نام شیرین و همچنین شیرِ خوراکی که به فرهاد داده شد.

تشبیه کوه سیمین

تشبیه شیرین به کوهی از نقره و سیم به دلیل سپیدی و درخشندگی چهره و جلال او.

مبالغه برجستی به زین مقدار ده گام

اغراق در چابکی و مهارتِ شیرین در سوارکاری برای نشان دادنِ جلالِ پادشاهیِ او.

تناقض (پارادوکس) ز یار سنگدل خرسنگ می خورد

ترکیبِ سنگدلیِ معشوق و سنگ‌تراشیِ فرهاد که دو جنسِ سخت هستند.

کنایه علم بر بیستون زدن

کنایه از تصمیم جدی برای انجام کاری بزرگ و غلبه بر سختی‌ها.