خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او

نظامی
چو شد پرداخته فرهاد را چنگ ز صورت کاری دیوار آن سنگ
نیاسودی ز وقت صبح تا شام بریدی کوه بر یاد دلارام
به کوه انداختن بگشاد بازو همی برید سنگی بی ترازو
به هر خارش که با آن خاره کردی یکی برج از حصارش پاره کردی
به هر زخمی ز پای افکند کوهی کز آن امد خلایق را شکوهی
به الماس مژه یاقوت می سفت ز حال خویشتن با کوه می گفت
که ای کوه ار چه داری سنگ خاره جوانمردی کن و شو پاره پاره
ز بهر من تو لختی روی بخراش به پیش زخم سنگینم سبک باش
وگرنه من به حق جان جانان که تا آندم که باشد بر تنم جان
نیاساید تنم ز آزار با تو کنم جان بر سر پیکار با تو
شبا هنگام کز صحرای اندوه رسیدی آفتابش بر سر کوه
سیاهی بر سپیدی نقش بستی علم برخاستی سلطان نشستی
شدی نزدیک آن صورت زمانی در آن سنگ از گهر جستی نشانی
زدی بر پای آن صورت بسی بوس بر آوردی ز عشقش ناله چون کوس
که ای محراب چشم نقش بندان دوا بخش درون دردمندان
بت سیمین تن سنگین دل من به تو گمره شده مسکین دل من
تو در سنگی چو گوهر پای بسته من از سنگی چو گوهر دل شکسته
زمانی پیش او بگریستی زار پس از گریه نمودی عذر بسیار
وزان جا بر شدی بر پشته کوه به پشت اندر گرفته بار اندوه
نظر کردی سوی قصر دلارام به زاری گفتی ای سرو گلندام
جگر پالوده ای را دل برافروز ز کار افتاده را کاری در آموز
مراد بی مرادی را روا کن امید ناامیدی را وفا کن
تو خود دانم که از من یاد ناری که یاری بهتر از من یاد داری
منم یاری که بر یادت شب و روز جهان سوزم به فریاد جهان سوز
تو را تا دل به خسرو شاد باشد غریبی چون منت کی یاد باشد
نشسته شاد شیرین چون گل نو شکر ریزان به یاد روی خسرو
فدا کرده چنین فرهاد مسکین ز بهر جهان شیرین جان شیرین
اگر چه ناری ای بدر منیرم پس از حجی و عمری در ضمیرم
من از عشق تو ای شمع شب افروز بدین روزم که می بینی بدین روز
در این دهلیزه تنگ آفریده وجودی دارم از سنگ آفریده
مرا هم بخت بد دامن گرفتست که این بدبختی اندر من گرفتست
اگر نه ز آهن و سنگ است رویم وفا از سنگ و آهن چند جویم
مکن زین بیش خواری بر دل تنگ غریبی را مکش چون مار در سنگ
ترا پهلوی فربه نیست نایاب که داری بر یکی پهلو دو قصاب
منم تنها چنین بر پشته مانده ز ننگ لاغری ناکشته مانده
ز عشقت سوزم و می سازم از دور که پروانه ندارد طاقت نور
از آن نزدیک تو می ناید این خاک که باشد کار نزدیکان خطرناک
به حق آنکه یاری حق شناسم که جز کشتن منه بر سر سپاسم
مگر کز بند غم بازم رهانی که مردن به مرا زین زندگانی
به روز من ستاره بر میا یاد به بخت من کس از مادر مزایاد
مرا مادر دعا کرد است گوئی که از تو دور بادا هر چه جوئی
اگر در تیغ دوران زحمتی هست چرا برد تو را ناخن مرا دست
و گر بی میل شد پستان گردون چرا بخشد ترا شیر و مرا خون
بدان شیری که اول مادرت داد که چون از جوی من شیری خوری شاد
کنی یادم به شیر شکرآلود که دارد تشنه را شیر و شکر سود
به شیری چون شبانان دست گیرم که در عشق تو چون طفلی به شیرم
به یاد آرم چو شیر خوشگواران فراموشم مکن چون شیرخواران
گرم شیرینیی ندهی ز جامت دهان شیرین همی دارم به نامت
چو کس جز تو ندارم یار و غمخوار مرا بی یار و بی غمخوار مگذار
زبان تر کن بخوان این خشک لب را به روز روشن آر این تیره شب را
به دانگی گر چه هستم با تو درویش توانگر وار جان را می کشم پیش
ز دولتمندی درویش باشد که بی سرمایه سوداندیش باشد
مسوز آن دل که دلدارش تو باشی ز گیتی چاره کارش تو باشی
چو در خوبی غریب افتادی ای ماه غریبان را فرو مگذار در راه
تو که امروز از غریبی بی نصیبی بترس از محنت روز غریبی
طمع در زندگانی بسته بودم امید اندر جوانی بسته بودم
از آن هر دو کنون نومید گشتم بلا را خانه جاوید گشتم
دریغا هر چه در عالم رفیق است ترا تا وقت سختی هم طریق است
گه سختی تن آسانی پذیرند تو گوئی دست و ایشان پای گیرند
مخور خونم که خون خوردم ز بهرت غریبم آخر ای من خاک شهرت
چه بد کردم که با من کینه جوئی بد افتد گر بدی کردم نگوئی
خیالت را پرستش ها نمودم و گر جرمی جز این دارم جهودم
مکن با یار یکدل بی وفائی که کس با کس نکرد این ناخدائی
اگر بادم تو نیز ای سرو آزاد سری چون بید درجنبان به این باد
و گر خاکم تو ای گنج خطرناک زیارت خانه ای بر ساز ازین خاک
اگر نگذاری ای شمع طرازم که پیهی در چراغت می گدارم
چنانم کش که دور از آستانت رمیمی باشم از دست استخوانت
منم دراجه مرغان شب خیز همه شب مونسم مرغ شب آویز
شبی خواهم که بینی زاریم را سحرخیزی و شب بیداریم را
گر از پولاد داری دل نه از سنگ ببخشائی بر این مجروح دلتنگ
کشم هر لحظه جوری نونو از تو به یک جو بر تو ای من جوجو از تو
من افتاده چنین چون گاو رنجور تو می بینی خرک می رانی از دور
کرم زین بیش کن با مرده خویش مکن بیداد بر دل برده خویش
حقیقت دان مجازی نیست این کار بکارآیم که بازی نیست این کار
من اندر دست تو چون کاه پستم وگرنه کوه عاجز شد ز دستم
چو من در زور دست از کوه بیشم چه باشد لشگری چون کوه پیشم
اگر من تیغ بر حیوان کنم تیز نه شبدیزم جوی سنجد نه پرویز
زپرویز و ز شیرین و زفرهاد همه در حرف پنجیم ای پریراد
چرا چون نام هر یک پنج حرفست به بردن پنجه خسرو شگرفست
ندانم خصم را غالب تر از خویش که در مغلوب و غالب نام من بیش
ولیک ادبار خود را می شناسم وز اقبال مخالف می هراسم
هر ادباری عجب در راه دارم که مقبل تر کسی بدخواه دارم
مبادا کس و گر چه شاه باشد که او را مقبلی بدخواه باشد
از آن ترسم که در پیکار این کوه گرو بر خصم ماند بر من اندوه
مرا آنکس که این پیکار فرمود طلب کار هلاک جان من بود
در این سختی مرا شد مردن آسان که جان در غصه دارم در جان
مرا در عاشقی کاری است مشکل که دل بر سنگ بستم سنگ بر دل
حقیقت دان مجازی نیست این کار بکار آیم که بازی نیست این کار
توان خود را به سختی سنگدل کرد بدین سختی نه کاهن را خجل کرد
مرا عشقت چو موم زرد سوزد دلم بر خویشتن زین درد سوزد
مرا گر نقره و زر نیست دربار که در پایت کشم خروار خروار
رخ زردم کند در اشگباری گهی زر کوبی و گه نقره کاری
ز سودای تو ای شمع جهان تاب نه در بیداری آسوده ام نه در خواب
اگر بیدارم انده بایدم خورد و گر در خوابم افزون باشدم درد
چو در بیداری و خواب اینچنینم پناهی به ز تو خود را نه بینم
بیا کز مردمی جان بر تو ریزم نه دیوم کاخر از مردم گریزم
کسی دربند مردم چون نباشد که او از سنگ مردم می تراشد
تراشم سنگ و این پنهانیم نیست که در پیش است در پیشانیم نیست
کسی را روبرو از خلق بخت است که چون آیینه پیشانیش سخت است
بر آن کس چون ببخشد نشو خاکی که دارد چون بنفشه شرمناکی
ز بی شرمی کسی کو شوخ دیده است چو نرگس با کلاه زر کشیده است
جهان را نیست کردی پس تر از من نه بینی هیچکس بی کس تر از من
نه چندان دوستی دارم دلاویز که گر روزی بیفتم گویدم خیز
نه چندانم کسی در خیل پیداست که گر میرم کند بالین من راست
منم تنها در این اندوه و جانی فداکرده سری بر آستانی
اگر صد سال در چاهی نشینم کسی جز آه خود بالا نه بینم
و گر گردم به کوه و دشت صد سال به جز سایه کسم ناید به دنبال
چه سگ جانم که با این دردناکی چو سگ داران دوم خونی و خاکی
سگان را در جهان جای و مرا نه گیا را بر زمین پای و مرا نه
پلنگان را به کوهستان پناهست نهنگان را به دریا جایگاهست
من بی سنگ خاکی مانده دلتنگ نه در خاکم در آسایش نه در سنگ
چو بر خاکم نبود از غم جدائی شوم در خاک تا یابم رهائی
مبادا کس بدین بی خانمانی بدین تلخی چه باید زندگانی
به تو باد هلاکم می دواند خطا گفتم که خاکم می دواند
چو تو هستی نگویم کیستم من ده آن تست در ده چیستم من
نشاید گفت من هستم تو هستی که آنگه لازم آید خودپرستی
به رفتن باز می کوشم چه سوداست نیابم ره که پیشاهنگ دود است
درین منزل که پای از پویه فرسود رسیدن دیر می بینم شدن زود
به رفتن مرکبم بس تیزگام است ندانم جام آرامم کدام است
چو از غم نیستم یک لحظه آزاد نخواهم هیچ کس را در جهان شاد
دلا دانی که دانایان چه گفتند در آن دریا که در عقل سفتند
کسی کو را بود در طبع سستی نخواهد هیچ کس را تندرستی
مرا عشق از کجا در خورد باشد که بر موئی هزاران درد باشد
بدین بی روغنی مغز دماغم غم دل بین که سوزد چون چراغم
ز من خاکستری مانده درین درد به خاکستر توان آتش نهان کرد
منم خاکی چو باد از جای رفته نشاط از دست و زور از پای رفته
اگر پائی بدست آرم دگربار به دامن در کشم چون نقش دیوار
چو نقطه زیر پرگار آورم روی شوم در نقش دیوار آورم روی
به صد دیوار سنگین پیش و پس را ببندم تا نه بینم نقش کس را
نبندم دل دگر در صورت کس از این صورت پرستیدن مرا بس
چو زین صورت حدیثی چند راندی دل مسکین بر آن صورت فشاندی
چو شب روی از ولایت در کشیدی سپاه روز رایت بر کشیدی
دگر بار آن قیامت روز شب خیز به زخم کوه کردی تیشه را تیز
به شب تا روزگوهر بار بودی به روزش سنگ سفتن کار بودی
ز بس سنگ وز بس گوهر که می ریخت دماغش سنگ با گوهر برآمیخت
به گرد عالم از فرهاد رنجور حدیث کوه کندن گشت مشهور
ز هر بقعه شدندی سنگ سایان به ماندندی در او انگشت خایان
ز سنگ و آهنش حیران شدندی در آن سرگشته سرگردان شدندی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو شد پرداخته فرهاد را چنگ ز صورت کاری دیوار آن سنگ

فرهاد وقتی تیشه را به دست گرفت و مشغولِ سنگ‌تراشیِ دیوارِ آن کوه سخت شد.

نکته ادبی: پرداخته چنگ به معنای آماده‌سازی ابزار کار یا شروع به کار است.

نیاسودی ز وقت صبح تا شام بریدی کوه بر یاد دلارام

از صبح تا شام لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت و به یاد شیرین، کوه را می‌شکافت.

نکته ادبی: دلارام لقبی است برای شیرین به معنای کسی که باعث آرامش دل می‌شود.

به کوه انداختن بگشاد بازو همی برید سنگی بی ترازو

با تمامِ توانِ بازو به کوه می‌زد و قطعات سنگینی را از دل کوه جدا می‌کرد.

نکته ادبی: بی‌ترازو کنایه از سنگینی و ابعاد عظیم قطعات سنگ است.

به هر خارش که با آن خاره کردی یکی برج از حصارش پاره کردی

هر بار که تیشه‌ی خود را بر سنگِ سخت می‌زد، بخشی از برج و باروی آن کوه را از هم می‌گسست.

نکته ادبی: خاره به معنای سنگِ خارا و سخت است.

به هر زخمی ز پای افکند کوهی کز آن امد خلایق را شکوهی

با هر ضربه‌ی تیشه، کوهی را از جای می‌کند که ابهتِ آن، همگان را به حیرت وامی‌داشت.

نکته ادبی: شکوه در اینجا به معنای هیبت و عظمت است.

به الماس مژه یاقوت می سفت ز حال خویشتن با کوه می گفت

با چشمانی که از اشکِ الماس‌گون لبریز بود، با کوه سخن می‌گفت و از رنجِ خود حکایت می‌کرد.

نکته ادبی: الماس مژه استعاره از اشک‌های تیز و بُرنده و درخشان است.

که ای کوه ار چه داری سنگ خاره جوانمردی کن و شو پاره پاره

ای کوه، اگرچه تو از سنگِ خارا و سخت هستی، اما جوانمردی کن و در برابرِ من تسلیم شو و شکسته شو.

نکته ادبی: پاره پاره شدن کوه کنایه از فرو ریختن است.

ز بهر من تو لختی روی بخراش به پیش زخم سنگینم سبک باش

به خاطر من کمی نرمی نشان بده و در مقابل ضربات سنگینِ تیشه‌ی من، مقاومت نکن.

نکته ادبی: سبک بودن در برابر ضربه کنایه از آسان شدن کار است.

وگرنه من به حق جان جانان که تا آندم که باشد بر تنم جان

وگرنه به حقِ جانِ معشوق سوگند که تا زمانی که در بدنِ من جانی باقی باشد.

نکته ادبی: جان جانان استعاره از شیرین است.

نیاساید تنم ز آزار با تو کنم جان بر سر پیکار با تو

تنم از آزار دادنِ تو آسوده نخواهد شد و تا زمانی که تو را از میان برندارم، با تو پیکار خواهم کرد.

نکته ادبی: پیکار با کوه نمادِ مبارزه با مانعِ وصال است.

شبا هنگام کز صحرای اندوه رسیدی آفتابش بر سر کوه

هنگام شب که سایه‌ی سنگینِ کوه بر زمین می‌افتاد و آفتاب غروب می‌کرد.

نکته ادبی: رسیدن آفتاب به سر کوه استعاره از غروب خورشید است.

سیاهی بر سپیدی نقش بستی علم برخاستی سلطان نشستی

تاریکیِ شب بر سفیدیِ روز غلبه می‌کرد؛ گویی شبِ سیاه مانند پادشاهی بر تختِ روز نشست.

نکته ادبی: نقش بستن سیاهی بر سپیدی کنایه از فرارسیدن شب است.

شدی نزدیک آن صورت زمانی در آن سنگ از گهر جستی نشانی

فرهاد لحظه‌ای به کنارِ آن صورتِ (مجسمه) می‌رفت تا در دلِ سنگ، نشان و اثری از محبوب بیابد.

نکته ادبی: صورت اشاره به پیکره‌ای است که فرهاد از شیرین ساخته است.

زدی بر پای آن صورت بسی بوس بر آوردی ز عشقش ناله چون کوس

بر پای آن مجسمه بوسه‌های بسیار می‌زد و از شدت عشق، ناله‌های بلند و کوبنده سر می‌داد.

نکته ادبی: کوس نمادِ طبل بزرگ است که صدایی رسا و بلند دارد.

که ای محراب چشم نقش بندان دوا بخش درون دردمندان

ای کسی که چشمانت محرابِ اهلِ صورت‌گری و زیبایی است و وجودت دوای دردِ دردمندان است.

نکته ادبی: محرابِ چشم کنایه از تقدس و جایگاه توجهِ عاشق است.

بت سیمین تن سنگین دل من به تو گمره شده مسکین دل من

ای محبوبِ سیمین‌تن (سفیدپوست) که دلت چون سنگ سخت شده، دلِ ساده و بی‌چاره‌ی من به خاطر تو گم‌گشته و سرگردان شده است.

نکته ادبی: بت سیمین‌تن کنایه از زیباییِ بی‌نظیر شیرین است.

تو در سنگی چو گوهر پای بسته من از سنگی چو گوهر دل شکسته

تو در میانِ سنگ مانند گوهری زندانی هستی و من نیز از دوریِ تو، دلی شکسته دارم که ارزشش چون گوهر است.

نکته ادبی: تشبیه هر دو به گوهر نشان از ارزشِ هر دو نزد شاعر دارد.

زمانی پیش او بگریستی زار پس از گریه نمودی عذر بسیار

مدتی در پیشِ مجسمه با زاری گریه می‌کرد و پس از آن، از عجز و ناتوانیِ خود پوزش می‌خواست.

نکته ادبی: عذر نمودن در اینجا به معنای بیانِ ناتوانی و پوزش‌خواهی از معشوق است.

وزان جا بر شدی بر پشته کوه به پشت اندر گرفته بار اندوه

سپس از آنجا بالا می‌رفت و بر فرازِ کوه می‌ایستاد، در حالی که بارِ سنگینِ اندوه بر دوش داشت.

نکته ادبی: پشته کوه به معنای قله یا بلندی کوه است.

نظر کردی سوی قصر دلارام به زاری گفتی ای سرو گلندام

نگاهی به قصرِ شیرین می‌انداخت و با زاری می‌گفت: ای کسی که اندامی چون سرو و چهره‌ای چون گل داری.

نکته ادبی: سرو گلندام صفتی برای زیباییِ متناسب و لطیف است.

جگر پالوده ای را دل برافروز ز کار افتاده را کاری در آموز

برای من که جگرم از فراق سوخته، دلی روشن کن و راهِ وصال یا کاری را به من بیاموز.

نکته ادبی: جگر پالوده کنایه از کسی است که از شدتِ رنج و غم، آب شده است.

مراد بی مرادی را روا کن امید ناامیدی را وفا کن

آرزوی این فردِ بی‌مراد (ناکام) را برآورده کن و به امیدِ این ناامید، وفا کن.

نکته ادبی: مراد و بی‌مرادی تضادِ معنایی برای تأکید بر شرایطِ فرهاد است.

تو خود دانم که از من یاد ناری که یاری بهتر از من یاد داری

می‌دانم که تو هرگز به یاد من نیستی، چرا که یار و همدمِ بهتری (خسرو) داری.

نکته ادبی: اشاره به رقیبِ فرهاد یعنی خسرو پرویز دارد.

منم یاری که بر یادت شب و روز جهان سوزم به فریاد جهان سوز

من آن یاری هستم که شب و روز با یادِ تو، فریادی جان‌سوز برمی‌آورم که جهان را به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: جهان‌سوز صفتِ فریاد است که نشان از شدتِ سوزِ درونی دارد.

تو را تا دل به خسرو شاد باشد غریبی چون منت کی یاد باشد

تا زمانی که دلِ تو به خسرو خوش است، چه زمانی به یادِ غریبی چون من می‌افتی؟

نکته ادبی: غریب در اینجا به معنای دورافتاده و مهجور است.

نشسته شاد شیرین چون گل نو شکر ریزان به یاد روی خسرو

شیرین در کنار خسرو با شادی نشسته و با یادِ روی او، شیرین‌زبانی می‌کند.

نکته ادبی: گلِ نو استعاره از طراوت و شادابیِ شیرین است.

فدا کرده چنین فرهاد مسکین ز بهر جهان شیرین جان شیرین

فرهادِ بیچاره جانِ شیرینِ خود را برای شیرین (معشوق) فدا کرده است.

نکته ادبی: ایهامِ کلمه شیرین (هم نام معشوق و هم صفت جان).

اگر چه ناری ای بدر منیرم پس از حجی و عمری در ضمیرم

اگرچه ای خورشیدِ من، مرا به یاد نمی‌آوری، اما تو سال‌هاست که در ضمیر و قلبِ من جای داری.

نکته ادبی: بدر منیر (ماه درخشان) استعاره از زیبایی شیرین است.

من از عشق تو ای شمع شب افروز بدین روزم که می بینی بدین روز

من از عشقِ تو ای شمعی که شبِ مرا روشن می‌کنی، به این حال و روزِ وخیم افتاده‌ام.

نکته ادبی: شمع شب‌افروز نمادِ هدایت و روشنی در تاریکیِ فراق است.

در این دهلیزه تنگ آفریده وجودی دارم از سنگ آفریده

در این دنیا که چون دهلیزی تنگ است، من موجودی هستم که گویی از سنگ آفریده شده‌ام.

نکته ادبی: دهلیزه تنگ کنایه از دنیای محدود و پر از رنج است.

مرا هم بخت بد دامن گرفتست که این بدبختی اندر من گرفتست

بختِ بدِ من هم به سراغم آمده است و این تیره‌بختی در تار و پودِ وجودم رخنه کرده است.

نکته ادبی: دامن گرفتن بخت استعاره از گرفتاری در چنگالِ تقدیر است.

اگر نه ز آهن و سنگ است رویم وفا از سنگ و آهن چند جویم

اگر چهره‌ی من به اندازه‌ی آهن و سنگ سخت نیست، پس چرا انتظار داری که از سنگ و آهنِ (کوه) با تو وفاداری بجویم؟

نکته ادبی: کنایه از بیهوده بودنِ کارِ سخت و طلبِ وفا از موانع.

مکن زین بیش خواری بر دل تنگ غریبی را مکش چون مار در سنگ

بیش از این با دلِ تنگِ من خواری نکن؛ غریبی را در میانِ سنگ میازار و نکش.

نکته ادبی: مار در سنگ استعاره از رنجِ پنهان و مرگبار است.

ترا پهلوی فربه نیست نایاب که داری بر یکی پهلو دو قصاب

تو آن‌قدر پهلو و ثروت نداری که دغدغه‌ی آن را داشته باشی، تو که در یک پهلو دو قصاب (مشغله یا رقیب) داری.

نکته ادبی: این بیت دارای ابهام و کنایه‌های تند و طنزآلود است.

منم تنها چنین بر پشته مانده ز ننگ لاغری ناکشته مانده

من تنها در این کوه مانده‌ام و از شدتِ لاغری و رنج، هنوز زنده مانده‌ام.

نکته ادبی: ننگِ لاغری نشان از شدتِ گرسنگی و سختیِ کار است.

ز عشقت سوزم و می سازم از دور که پروانه ندارد طاقت نور

از عشقِ تو می‌سوزم و از دور با تو می‌سازم، چرا که پروانه توانِ نزدیک شدن به نورِ زیاد (آتش عشق) را ندارد.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به پروانه و معشوق به نور/شمع.

از آن نزدیک تو می ناید این خاک که باشد کار نزدیکان خطرناک

از این جهت به تو نزدیک نمی‌شوم که نزدیکی به بزرگان و پادشاهان همیشه خطرناک است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ اجتماعیِ بالای شیرین نسبت به فرهاد.

به حق آنکه یاری حق شناسم که جز کشتن منه بر سر سپاسم

به آن یاری سوگند که حق‌شناس است؛ که جز کشتنِ من، هیچ چیز دیگری بر سرنوشتِ من ننویس.

نکته ادبی: سپاس در اینجا به معنای سرنوشت و حکم است.

مگر کز بند غم بازم رهانی که مردن به مرا زین زندگانی

مگر اینکه مرا از بندِ این غم رها کنی، وگرنه مرگ برای من از این زندگی بهتر است.

نکته ادبی: تضادِ زندگی و مرگ به عنوان راهِ رهایی.

به روز من ستاره بر میا یاد به بخت من کس از مادر مزایاد

برای بختِ من ستاره‌ای در آسمان طلوع نکند و کسی از مادر برای بختِ من زاده نشود (که این‌گونه بدبخت باشد).

نکته ادبی: ستاره برآمدن کنایه از طالعِ خوش است.

مرا مادر دعا کرد است گوئی که از تو دور بادا هر چه جوئی

گویی مادر در حقِ من دعا کرده است که هر چه را در این جهان جستجو می‌کنی، از تو دور باشد.

نکته ادبی: نفرینِ مادر کنایه از ناکامیِ همیشگی است.

اگر در تیغ دوران زحمتی هست چرا برد تو را ناخن مرا دست

اگر در تیغِ دوران (روزگار) زحمتی برایِ همه وجود دارد، چرا دستِ تو آن را می‌برد و من باید با ناخن آن را لمس کنم؟

نکته ادبی: کنایه از نابرابری در سهمِ رنج و لذت.

و گر بی میل شد پستان گردون چرا بخشد ترا شیر و مرا خون

و اگر چرخِ گردون میلش را از همه بازداشته، چرا به تو شیر (لطف) می‌بخشد و به من خون (رنج)؟

نکته ادبی: شیر و خون نمادِ تضاد در برخوردِ روزگار با عاشق و معشوق است.

بدان شیری که اول مادرت داد که چون از جوی من شیری خوری شاد

به آن شیری که مادرت در کودکی به تو داد سوگند، که وقتی از جویِ عشقِ من شیری (لطفی) می‌نوشی، شاد باش.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ عاطفی و حقِ مادری و مهربانی.

کنی یادم به شیر شکرآلود که دارد تشنه را شیر و شکر سود

مرا با شیری که با شکر آمیخته یاد کن، که این شیر و شکر برای تشنه‌کامان سودمند است.

نکته ادبی: شیر و شکر استعاره از لطف و کلامِ شیرینِ معشوق است.

به شیری چون شبانان دست گیرم که در عشق تو چون طفلی به شیرم

من با چنان اشتیاقی (مانندِ چوپانان) به شیرِ تو دست می‌یابم که در عشقِ تو چون کودکی تشنه‌ی شیر هستم.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به کودکِ شیرخوار.

به یاد آرم چو شیر خوشگواران فراموشم مکن چون شیرخواران

هر زمان که یادِ شیرِ خوشگوار می‌افتم، تو نیز مرا مانند کودکان شیرخوار فراموش مکن.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ پیوند و عدمِ فراموشی.

گرم شیرینیی ندهی ز جامت دهان شیرین همی دارم به نامت

اگر شیرینی (وصال) از جامت به من نمی‌دهی، لااقل دهانم را با نامِ خود شیرین می‌کنم.

نکته ادبی: ایهامِ شیرین (نام معشوق و صفتِ طعم).

چو کس جز تو ندارم یار و غمخوار مرا بی یار و بی غمخوار مگذار

چون جز تو کسی را یار و غمخوار ندارم، مرا بی‌یاور و بی‌غمخوار رها مکن.

نکته ادبی: تضرع و التماسِ عاشقِ بی‌کس.

زبان تر کن بخوان این خشک لب را به روز روشن آر این تیره شب را

با کلامی دلنشین این لبِ خشکِ مرا تَر کن و با مهربانی، روزِ روشن را برای این شبِ تیره‌ی من بیاور.

نکته ادبی: تضادِ تیره‌شب و روزِ روشن نمادِ رسیدنِ به وصال است.

به دانگی گر چه هستم با تو درویش توانگر وار جان را می کشم پیش

اگرچه از نظر مالی درویش و فقیر هستم، اما با عزتی همچون توانگران، جانم را در راهِ تو به قربانگاه می‌برم.

نکته ادبی: دانگ (واحد پول خرد) کنایه از اندک بودن مال است.

ز دولتمندی درویش باشد که بی سرمایه سوداندیش باشد

نشانهٔ بزرگی و دولتمندیِ واقعی این است که انسان در عینِ بی‌سرمایگی، همچنان در اندیشهٔ سود و بهروزی باشد.

نکته ادبی: تضاد میان دولتمندی و درویشی در این بیت اوج بلاغت است.

مسوز آن دل که دلدارش تو باشی ز گیتی چاره کارش تو باشی

دلی را که تو دلدار و پناهگاهِ آن هستی، با بی‌مهری و سخت‌گیری نسوزان؛ چرا که در این دنیا، تنها کسی که می‌تواند چاره‌سازِ کارِ او باشد، تویی.

نکته ادبی: استعاره از دلدار به عنوان نجات‌بخش.

چو در خوبی غریب افتادی ای ماه غریبان را فرو مگذار در راه

ای محبوبِ زیبا و بی‌همتا، حالا که در دنیایِ زیبایی‌ها غریب و تک‌افتاده‌ای، پس هوایِ غریبان و دل‌شکستگان را داشته باش و آنان را در میانهٔ راه تنها مگذار.

نکته ادبی: خوبی در اینجا به معنای زیبایی است.

تو که امروز از غریبی بی نصیبی بترس از محنت روز غریبی

تو که امروز در اوجِ عزت و بی‌نیازی هستی، از رنج و مصیبتِ روزی که ممکن است به غربت و تنهایی بیفتی، بترس.

نکته ادبی: نصیحتی اخلاقی مبتنی بر چرخش روزگار.

طمع در زندگانی بسته بودم امید اندر جوانی بسته بودم

من تمامِ امیدِ خود را به زندگی و نشاطِ دورانِ جوانی گره زده بودم.

نکته ادبی: تکرار واژه امید و بسته بودم، نشان‌دهندهٔ یأس شاعر است.

از آن هر دو کنون نومید گشتم بلا را خانه جاوید گشتم

اما اکنون از هر دو (زندگی و جوانی) ناامید شده‌ام و وجودم به خانه‌ای همیشگی برای بلاها و رنج‌ها تبدیل شده است.

نکته ادبی: استعارهٔ بلا به عنوان صاحب‌خانه.

دریغا هر چه در عالم رفیق است ترا تا وقت سختی هم طریق است

افسوس که تمامِ دوستانِ عالم، تنها تا زمانی که سختی و مشکلی پیش نیاید، همراه و هم‌مسیرِ تو هستند.

نکته ادبی: شکایت از ناپایداری رفاقت‌ها.

گه سختی تن آسانی پذیرند تو گوئی دست و ایشان پای گیرند

هنگامی که سختی از راه می‌رسد، دوستانِ ظاهری به‌جای یاری، خود را کنار می‌کشند؛ انگار که آن‌ها می‌خواهند دست و پایِ تو را هم ببندند و گرفتارت کنند.

نکته ادبی: کنایه از بی‌وفایی دوستان.

مخور خونم که خون خوردم ز بهرت غریبم آخر ای من خاک شهرت

دیگر مرا نکش و خونم را مریز که من پیش از این به خاطرِ تو خونِ دل خورده‌ام؛ ای که خاکِ شهرِ توام، دریاب که من اینجا غریبم.

نکته ادبی: تضاد میان خون خوردن (غم کشیدن) و خون ریختن (قتل).

چه بد کردم که با من کینه جوئی بد افتد گر بدی کردم نگوئی

چه گناهی مرتکب شده‌ام که با من این‌گونه دشمنی می‌کنی؟ اگر هم خطایی از من سر زده، بگو تا بدانم.

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن مظلومیت.

خیالت را پرستش ها نمودم و گر جرمی جز این دارم جهودم

من سال‌ها خیالِ تو را پرستش کرده‌ام و اگر جرمی جز این عشقِ بی‌پایان داشته باشم، یهودی (کافر) باشم.

نکته ادبی: جهود در متون کهن گاه به معنای کافر یا بی‌دین به‌کار می‌رفته است.

مکن با یار یکدل بی وفائی که کس با کس نکرد این ناخدائی

با یارِ یک‌رنگ و وفادار، بی‌وفایی مکن؛ زیرا هیچ‌کس در عالم با دیگری چنین رفتارِ ناپسندی انجام نداده است.

نکته ادبی: ناخدایی در اینجا به معنای بی‌وفایی و رفتارِ غیرِ انسانی است.

اگر بادم تو نیز ای سرو آزاد سری چون بید درجنبان به این باد

اگر من همچون باد ناپایدار و بی‌قرارم، تو ای سروِ آزاد، سرت را در برابرِ این باد (مشکلات من) به نشانهٔ همدردی تکان بده.

نکته ادبی: سرو آزاد نماد استقامت و زیبایی است.

و گر خاکم تو ای گنج خطرناک زیارت خانه ای بر ساز ازین خاک

و اگر من همچون خاک پست هستم، تو ای گنجِ گرانبها، از این خاک، زیارتگاه و مزارِ مقدسی برای خود بساز.

نکته ادبی: تضاد خاک و گنج.

اگر نگذاری ای شمع طرازم که پیهی در چراغت می گدارم

ای شمعِ روشن‌گر، اگر به من اجازه نمی‌دهی که به تو نزدیک شوم، حداقل نگذار که در چراغِ تو پیه (روغنِ پست) بریزم تا آن را آلوده کنم.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ شأنِ عاشق و معشوق.

چنانم کش که دور از آستانت رمیمی باشم از دست استخوانت

مرا طوری از آستانهٔ خود دور کن که حتی استخوان‌هایم هم در دستانِ تو خُرد نشود و به چیزی بی‌ارزش بدل نگردد.

نکته ادبی: رمیم به معنای استخوانِ پوسیده است.

منم دراجه مرغان شب خیز همه شب مونسم مرغ شب آویز

من همچون پرنده‌ای که در شب آواز می‌خواند، در تنهایی به سر می‌برم و شب‌زنده‌داران تنها هم‌نشینِ من هستند.

نکته ادبی: دراجه به معنای پرنده‌ای کوچک است.

شبی خواهم که بینی زاریم را سحرخیزی و شب بیداریم را

شبی را آرزو دارم که بیایی و زاری و گریهٔ سحرگاهی و شب‌بیداری‌هایِ مرا به چشمِ خود ببینی.

نکته ادبی: دعوت از معشوق برای مشاهدهٔ رنجِ عاشق.

گر از پولاد داری دل نه از سنگ ببخشائی بر این مجروح دلتنگ

اگر قلبت از جنسِ پولاد است و نه سنگ، حداقل به این عاشقِ مجروح و دلتنگ، رحم کن.

نکته ادبی: مقایسه سنگ و پولاد برای نشان دادن سختیِ دلِ معشوق.

کشم هر لحظه جوری نونو از تو به یک جو بر تو ای من جوجو از تو

هر لحظه جفایِ تازه‌ای از تو به من می‌رسد، با این حال من با تمامِ وجودم، جانِ ناچیزم را به تو می‌بخشم.

نکته ادبی: جوجو اشاره به جان‌بازی است.

من افتاده چنین چون گاو رنجور تو می بینی خرک می رانی از دور

من این‌گونه بر زمین افتاده و رنجورم، اما تو از دور تماشا می‌کنی و بی‌اعتنا، کارِ خود را می‌کنی.

نکته ادبی: استعارهٔ خر راندن به بی‌اعتنایی و غرور.

کرم زین بیش کن با مرده خویش مکن بیداد بر دل برده خویش

بیش از این با بندهٔ خود مهربانی کن و بر دلِ رنج‌دیدهٔ او بیدادگری مکن.

نکته ادبی: اشاره به رابطهٔ مولی و بنده.

حقیقت دان مجازی نیست این کار بکارآیم که بازی نیست این کار

بدان که این ماجرا، حقیقتی جدی است و بازی و شوخی نیست؛ پس آن را جدی بگیر و یاری‌ام کن.

نکته ادبی: تأکید بر جدّی بودنِ دردِ عشق.

من اندر دست تو چون کاه پستم وگرنه کوه عاجز شد ز دستم

من در برابرِ قدرتِ تو همچون کاهی ناچیزم، وگرنه کوه‌ها نیز در برابرِ زورِ بازویِ من عاجز و ناتوان بوده‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر تواناییِ قهرمانانهٔ عاشق در برابرِ جهان، جز در برابرِ معشوق.

چو من در زور دست از کوه بیشم چه باشد لشگری چون کوه پیشم

وقتی قدرتِ بازویِ من از کوه هم بیشتر است، وجودِ لشکری همچون کوه در برابرم، اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: ادعای قدرتِ ماورایی برای نشان دادن شدتِ رنج.

اگر من تیغ بر حیوان کنم تیز نه شبدیزم جوی سنجد نه پرویز

اگر تیغِ خود را بر حیوان تیز کنم، نه شبدیز (اسبِ خسرو) و نه پرویز (خسرو) جرئتِ مقابله با مرا ندارند.

نکته ادبی: ارجاع به داستانِ خسرو و شیرین.

زپرویز و ز شیرین و زفرهاد همه در حرف پنجیم ای پریراد

ای محبوبِ زیبا، همگی ما (پرویز، شیرین، فرهاد) در کلمهٔ «پنج» مشترک هستیم.

نکته ادبی: بازیِ زبانی با تعداد حروفِ نام‌ها.

چرا چون نام هر یک پنج حرفست به بردن پنجه خسرو شگرفست

چرا که نامِ هر یک از ما پنج حرف دارد و این نشان می‌دهد که ما در برابرِ پنجه و قدرتِ خسرو، ناتوانیم.

نکته ادبی: ابهام و بازی با اعداد.

ندانم خصم را غالب تر از خویش که در مغلوب و غالب نام من بیش

نمی‌دانم دشمن بر من غلبه کرده یا من بر او، چرا که نامِ من در هر دو واژهٔ «غالب» و «مغلوب» نهفته است.

نکته ادبی: استفاده از جناس در حروفِ نام.

ولیک ادبار خود را می شناسم وز اقبال مخالف می هراسم

با این حال، من بدبختیِ خود را می‌شناسم و از اقبالِ ناموافق و دشمن هراس دارم.

نکته ادبی: ادبار و اقبال تقابلِ دو سرنوشت.

هر ادباری عجب در راه دارم که مقبل تر کسی بدخواه دارم

هر بدبختیِ عجیبی که در راه است، نصیبِ من می‌شود، چرا که بختِ بلندِ من، دشمنِ من شده است.

نکته ادبی: طنزِ تلخِ اینکه موفقیتِ دشمن، دلیلِ بدبختیِ اوست.

مبادا کس و گر چه شاه باشد که او را مقبلی بدخواه باشد

خدا نکند کسی، حتی اگر پادشاه باشد، بختِ بلند و مقبولی داشته باشد که دشمنِ او گردد.

نکته ادبی: نکتهٔ اخلاقی دربارهٔ تضادِ اقبال و ادبار.

از آن ترسم که در پیکار این کوه گرو بر خصم ماند بر من اندوه

از آن می‌ترسم که در این جنگ و ستیزِ کوه‌مانند، پیروزی نصیبِ دشمن شود و غم و اندوه برای من باقی بماند.

نکته ادبی: کوه استعاره از کارِ دشوار.

مرا آنکس که این پیکار فرمود طلب کار هلاک جان من بود

کسی که مرا به این نبرد واداشت، در واقع خواهانِ مرگ و نابودیِ من بود.

نکته ادبی: اشاره به توطئه یا مأموریتِ دشوار.

در این سختی مرا شد مردن آسان که جان در غصه دارم در جان

در این سختی‌ها، مرگ برایم آسان‌تر از زندگی است؛ چرا که جانِ من در غصهٔ تو اسیر است.

نکته ادبی: تکرار واژه جان برای تأکید بر رنج.

مرا در عاشقی کاری است مشکل که دل بر سنگ بستم سنگ بر دل

من در عاشقی دچارِ مشکلی شده‌ام؛ دلم را به سنگی سپرده‌ام و آن سنگ نیز بر دلم سنگینی می‌کند.

نکته ادبی: تضادِ دل و سنگ.

حقیقت دان مجازی نیست این کار بکار آیم که بازی نیست این کار

بدان که این ماجرا حقیقت است و بازی نیست؛ مرا دریاب که این کار، شوخی‌بردار نیست.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ ۷۴ برای تأکید.

توان خود را به سختی سنگدل کرد بدین سختی نه کاهن را خجل کرد

انسان می‌تواند خود را با سختی، سنگدل کند، اما این سنگدلی باعثِ شرمندگیِ کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: تأمل در ماهیتِ سختی و خشونت.

مرا عشقت چو موم زرد سوزد دلم بر خویشتن زین درد سوزد

عشقِ تو مرا همچون مومِ زرد می‌سوزاند و دلم از این دردی که به خودم تحمیل کرده‌ام، خون است.

نکته ادبی: تشبیه به مومِ سوزان.

مرا گر نقره و زر نیست دربار که در پایت کشم خروار خروار

اگر زر و نقره‌ای ندارم که خروار خروار نثارِ قدم‌هایت کنم،

نکته ادبی: مفلس بودنِ عاشق در برابرِ معشوق.

رخ زردم کند در اشگباری گهی زر کوبی و گه نقره کاری

اشک‌هایم بر چهرهٔ زردم، گاهی همچون نقره و گاهی همچون زر می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیه اشک به طلا و نقره.

ز سودای تو ای شمع جهان تاب نه در بیداری آسوده ام نه در خواب

ای شمعِ جهان‌تاب، از غمِ عشقِ تو، نه در بیداری آرامش دارم و نه در خواب.

نکته ادبی: بی‌تابیِ عاشق در تمامیِ حالات.

اگر بیدارم انده بایدم خورد و گر در خوابم افزون باشدم درد

اگر بیدار بمانم، باید غصه بخورم و اگر بخوابم، دردم بیشتر می‌شود.

نکته ادبی: بن‌بستِ روانیِ عاشق.

چو در بیداری و خواب اینچنینم پناهی به ز تو خود را نه بینم

چون در هر دو حالتِ خواب و بیداری چنین رنجورم، پناهگاهی بهتر از تو نمی‌بینم.

نکته ادبی: اعتراف به نیازِ مطلق به معشوق.

بیا کز مردمی جان بر تو ریزم نه دیوم کاخر از مردم گریزم

بیا که من با تمامِ وجودم جانم را فدای تو می‌کنم؛ من دیو نیستم که از مردم فرار کنم.

نکته ادبی: تأکید بر انسانیت و صمیمیت.

کسی دربند مردم چون نباشد که او از سنگ مردم می تراشد

کسی که از سنگ، آدم می‌تراشد، هیچ‌گاه دربندِ مردم و نظرِ آن‌ها نخواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌هایی مانند کوه‌کنی یا تندیس‌گری.

تراشم سنگ و این پنهانیم نیست که در پیش است در پیشانیم نیست

من سنگ می‌تراشم و این کار پنهانی نیست؛ اما در پیشانیِ من چیزی برایِ آینده نوشته نشده است.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت (پیشانی‌نوشت).

کسی را روبرو از خلق بخت است که چون آیینه پیشانیش سخت است

کسی در برابرِ مردم پیروز است که پیشانی‌اش همچون آینه، صاف و سخت باشد.

نکته ادبی: کنایه از اعتماد به نفس.

بر آن کس چون ببخشد نشو خاکی که دارد چون بنفشه شرمناکی

کسی که مانندِ بنفشه شرمگین و متواضع است، چگونه می‌تواند بر دیگران ببخشد و نعمتی ارزانی دارد؟

نکته ادبی: بنفشه نمادِ شرم و تواضع.

ز بی شرمی کسی کو شوخ دیده است چو نرگس با کلاه زر کشیده است

کسی که بی‌شرم و گستاخ است، مانند گل نرگس است که با اینکه سر به زیر دارد، اما گویی با غرور کلاه زرین بر سر نهاده و به خود می‌بالد.

نکته ادبی: نرگس به دلیلِ شباهتِ شکلِ گل به چشم و کلاهکِ زردِ وسط آن، در ادبیات کنایه از گستاخی یا خیره‌سری است.

جهان را نیست کردی پس تر از من نه بینی هیچکس بی کس تر از من

در این جهان هیچ‌کس به اندازه من بی‌پناه و تنها نمانده است؛ مگر کسی پیدا می‌شود که از من تنهاتر باشد؟

نکته ادبی: ساختارِ استفهامِ انکاری برای تأکید بر اوجِ تنهایی.

نه چندان دوستی دارم دلاویز که گر روزی بیفتم گویدم خیز

چنان دوستیِ صمیمانه‌ای با کسی ندارم که اگر روزی در مسیرِ زندگی زمین‌خوردم، دلسوزانه دستم را بگیرد و بگوید برخیز.

نکته ادبی: دلاویز به معنی دلپسند و صمیمی است.

نه چندانم کسی در خیل پیداست که گر میرم کند بالین من راست

آن‌قدر در میانِ مردم بی‌کس هستم که اگر بمیرم، کسی نیست که حتی بالینِ مرا راست کند و به جنازه‌ام رسیدگی کند.

نکته ادبی: بالین راست کردن کنایه از رسیدگی به محتضر یا میت است.

منم تنها در این اندوه و جانی فداکرده سری بر آستانی

من در این اندوهِ عمیق تنهایم و جانِ خود را در آستانِ معشوق فدا کرده‌ام.

نکته ادبی: آستان استعاره از درگاهِ معشوق است.

اگر صد سال در چاهی نشینم کسی جز آه خود بالا نه بینم

اگر صد سال هم در چاهی زندانی شوم، به جز آهِ خودم هیچ‌کس و هیچ‌چیز دیگری را نمی‌بینم.

نکته ادبی: آه به عنوانِ تنها مونسِ عاشقِ تنها.

و گر گردم به کوه و دشت صد سال به جز سایه کسم ناید به دنبال

اگر صد سال در کوه و دشت سرگردان باشم، تنها هم‌سفرم سایه خودم خواهد بود.

نکته ادبی: تکرارِ صد سال برای تأکید بر زمانِ طولانیِ رنج.

چه سگ جانم که با این دردناکی چو سگ داران دوم خونی و خاکی

چقدر جان‌سختم که با وجودِ این‌همه درد، مانند سگ‌بانان و گله‌داران، خونی و خاکی در بیابان می‌دوم و سختی می‌کشم.

نکته ادبی: سگ‌جان کنایه از کسی است که در برابرِ رنج‌ها به سادگی نمی‌میرد.

سگان را در جهان جای و مرا نه گیا را بر زمین پای و مرا نه

حیوانات (سگان) در جهان جایگاه و پناهی دارند، اما من ندارم؛ حتی گیاهان بر زمین ریشه دارند، ولی من هیچ‌چیز ندارم.

نکته ادبی: تضادِ وضعیتِ عاشق با پایین‌ترین مراتبِ خلقت.

پلنگان را به کوهستان پناهست نهنگان را به دریا جایگاهست

پلنگان در کوهستان پناهگاهی دارند و نهنگان در دریا جایگاهی؛ پس چرا من بی‌مأوا مانده‌ام؟

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ بی‌عدالتیِ روزگار در حقِ عاشق.

من بی سنگ خاکی مانده دلتنگ نه در خاکم در آسایش نه در سنگ

من نه سنگ‌ام و نه خاک، در میانِ زمین و سنگ سرگردان و دلتنگم؛ نه در خاک آرامش دارم و نه در دلِ سنگ.

نکته ادبی: بی‌سنگ‌خاکی کنایه از وضعیتی معلق و بلاتکلیف.

چو بر خاکم نبود از غم جدائی شوم در خاک تا یابم رهائی

چون رویِ خاک غمِ دوری از معشوق مرا رها نمی‌کند، ترجیح می‌دهم در خاک دفن شوم تا بلکه به رهایی برسم.

نکته ادبی: خاک کنایه از گور و مرگ است.

مبادا کس بدین بی خانمانی بدین تلخی چه باید زندگانی

خدا نکند کسی به این بی‌خانمانی و سرگردانیِ من دچار شود؛ زندگی با این تلخی و سختی چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: استفاده از عبارتِ مبادا برای دعا در حقِ دیگران.

به تو باد هلاکم می دواند خطا گفتم که خاکم می دواند

تصور می‌کردم تو مرا به هلاکت می‌کشانی، اما خطا گفتم؛ این خاک است که مرا دوان‌دوان به سویِ مرگ می‌برد.

نکته ادبی: اصلاحِ سخن توسط شاعر برای نشان دادنِ فناپذیریِ انسان.

چو تو هستی نگویم کیستم من ده آن تست در ده چیستم من

وقتی تو (معشوق/خدا) هستی، دیگر منی باقی نمی‌ماند؛ وقتی تو حضور داری، من کیستم که از خود سخن بگویم؟

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و محو شدنِ منیت در برابرِ معشوق.

نشاید گفت من هستم تو هستی که آنگه لازم آید خودپرستی

نمی‌توانم بگویم که هم من هستم و هم تو؛ زیرا اگر من هم باشم، دچار خودپرستی شده‌ام و وجودِ تو را انکار کرده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر نفیِ خود در برابرِ معشوق.

به رفتن باز می کوشم چه سوداست نیابم ره که پیشاهنگ دود است

باز هم به راه می‌افتم اما چه فایده؟ راهی نمی‌یابم زیرا جلویِ راهم را دودِ (سوزِ) درونم گرفته است.

نکته ادبی: پیشاهنگِ دود استعاره از حجابِ اندوه است.

درین منزل که پای از پویه فرسود رسیدن دیر می بینم شدن زود

در این دنیا که عمر را به سرعت فرسوده می‌کند، رسیدن به مقصود را بسیار دیر و رفتنِ عمر را بسیار زود می‌بینم.

نکته ادبی: تضادِ دیر رسیدن و زود رفتنِ ایام.

به رفتن مرکبم بس تیزگام است ندانم جام آرامم کدام است

مرکبِ عمرم بسیار تندرو است و به سرعت می‌گذرد، نمی‌دانم کجا به آرامش خواهم رسید.

نکته ادبی: مرکب استعاره از عمر یا جسم.

چو از غم نیستم یک لحظه آزاد نخواهم هیچ کس را در جهان شاد

چون خودم لحظه‌ای از غم آزاد نیستم، نمی‌خواهم هیچ‌کس دیگری در جهان شاد باشد.

نکته ادبی: نوعی حسادتِ ناشی از رنجِ عمیق.

دلا دانی که دانایان چه گفتند در آن دریا که در عقل سفتند

ای دل، می‌دانی دانایان چه گفتند؟ در آن دریایِ عمیقی که مرواریدِ عقل را استخراج کردند.

نکته ادبی: سفتن به معنی سوراخ کردنِ مروارید و استعاره از دقیق شدن در معناست.

کسی کو را بود در طبع سستی نخواهد هیچ کس را تندرستی

کسی که طبع و نهادش سست و بی‌مایه باشد، هرگز برای دیگران آرزوی سلامتی و خوشی نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به خصلتِ تنگ‌نظریِ انسان‌های فرومایه.

مرا عشق از کجا در خورد باشد که بر موئی هزاران درد باشد

عشق چگونه می‌تواند با من سازگار باشد، وقتی که از هر تار مویِ من هزاران درد و غم می‌جوشد؟

نکته ادبی: در خورد بودن به معنی سازگار بودن است.

بدین بی روغنی مغز دماغم غم دل بین که سوزد چون چراغم

بدونِ روغن (روشنایی)، مغز و وجودم چنان خشک شده که غمِ دلم مرا مثلِ چراغی بی‌روغن می‌سوزاند.

نکته ادبی: تشبیه به چراغ برای نشان دادنِ سوختنِ بی‌حاصل.

ز من خاکستری مانده درین درد به خاکستر توان آتش نهان کرد

از من در این درد و رنج تنها خاکستری باقی مانده است، اما بدان که زیرِ خاکستر هم می‌توان آتشِ عشق را پنهان کرد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه عشق هنوز زنده است.

منم خاکی چو باد از جای رفته نشاط از دست و زور از پای رفته

من خاکی هستم که مانند باد مرا با خود برده است؛ توان و شادی از من رخت بربسته است.

نکته ادبی: تشبیه به باد و خاک برای نشان دادنِ ناپایداری.

اگر پائی بدست آرم دگربار به دامن در کشم چون نقش دیوار

اگر دوباره پایی به دست آورم، مثلِ نقشِ رویِ دیوار، گوشه‌نشین می‌شوم و کسی را نمی‌بینم.

نکته ادبی: نقشِ دیوار کنایه از سکون و بی‌حرکتیِ مطلق.

چو نقطه زیر پرگار آورم روی شوم در نقش دیوار آورم روی

مانند نقطه زیر پرگار، ثابت می‌مانم و به نقشِ دیوار پناه می‌برم.

نکته ادبی: استعاره از اوجِ انزوا.

به صد دیوار سنگین پیش و پس را ببندم تا نه بینم نقش کس را

صد دیوارِ سنگی دورِ خود می‌کشم تا هیچ‌کس را نبینم.

نکته ادبی: تأکید بر بریدن از خلق.

نبندم دل دگر در صورت کس از این صورت پرستیدن مرا بس

دیگر دلبسته صورتِ هیچ‌کس نخواهم شد؛ همین که صورتِ معشوق را پرستیدم برایم کافی است.

نکته ادبی: اشاره به انحصارِ عشق.

چو زین صورت حدیثی چند راندی دل مسکین بر آن صورت فشاندی

وقتی از آن صورت (معشوق) سخنی گفتی، دلِ مسکینِ من به همان صورت گره خورد و دلبسته شد.

نکته ادبی: فشاندنِ دل کنایه از نثار کردنِ تمامِ هستی است.

چو شب روی از ولایت در کشیدی سپاه روز رایت بر کشیدی

وقتی شب فرامی‌رسید و خورشید (سپاه روز) غروب می‌کرد، کارِ او آغاز می‌شد.

نکته ادبی: توصیه به گذارِ شب به روز در کارِ عاشق.

دگر بار آن قیامت روز شب خیز به زخم کوه کردی تیشه را تیز

دوباره آن رستاخیزِ شبانه شروع می‌شد و تیشه را بر کوه می‌زد تا آن را تیز کند.

نکته ادبی: قیامت به معنی کاری بسیار سخت و عظیم است.

به شب تا روزگوهر بار بودی به روزش سنگ سفتن کار بودی

شب‌ها کارش گوهر تراشیدن بود و روزها سنگ سفتن؛ بی‌وقفه در تلاش بود.

نکته ادبی: گوهر بار بودنِ شب کنایه از تولیدِ اثرِ گرانبها است.

ز بس سنگ وز بس گوهر که می ریخت دماغش سنگ با گوهر برآمیخت

از بس سنگ تراشید و گوهر ریخت، ذهنش با سنگ و گوهر عجین شد.

نکته ادبی: آمیختنِ ذهن با کارِ هنری.

به گرد عالم از فرهاد رنجور حدیث کوه کندن گشت مشهور

داستانِ کوه‌کندنِ فرهادِ رنجور در جهان پیچید و مشهور شد.

نکته ادبی: مشهور شدنِ رنجِ عاشق.

ز هر بقعه شدندی سنگ سایان به ماندندی در او انگشت خایان

از هر جایِ جهان مردم برای دیدنِ او می‌آمدند و از حیرتِ کارِ او، انگشت به دندان می‌گزیدند.

نکته ادبی: انگشت خاییدن کنایه از حیرت و تعجب است.

ز سنگ و آهنش حیران شدندی در آن سرگشته سرگردان شدندی

از دیدنِ سنگ‌ها و تیشه زدنِ او همگی حیران شدند و در سرگشتگیِ او سرگردان ماندند.

نکته ادبی: تکرارِ حیرت و سرگردانی برای نشان دادنِ عمقِ اثرِ کارِ فرهاد.