خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۵۷ - مناظره خسرو با فرهاد

نظامی
نخستین بار گفتش کز کجائی بگفت از دار ملک آشنائی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟ بگفت از دل تو می گوئی من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چونست بگفت از جان شیرینم فزونست
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب بگفت آری چو خواب آید کجا خواب
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو که این کار خامست بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن درین درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست بگفت این دل تواند کرد دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار است بگفت از عاشقی خوشتر چکار است
بگفتا جان مده بس دل که با اوست بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست
بگفتا در غمش می ترسی از کس بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هیچ هم خوابیت باید بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش بگفت آن کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین بگفتا چون زیم بی جان شیرین
بگفت او آن من شد زو مکن یاد بگفت این کی کند بیچاره فرهاد
بگفت ار من کنم در وی نگاهی بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی ندیدم کس بدین حاضر جوابی
به زر دیدم که با او بر نیایم چو زرش نیز بر سنگ آزمایم
گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد فکند الماس را بر سنگ بنیاد
که ما را هست کوهی بر گذرگاه که مشکل می توان کردن بدو راه
میان کوه راهی کند باید چنانک آمد شد ما را بشاید
بدین تدبیر کس را دسترس نیست که کار تست و کار هیچ کس نیست
به حق حرمت شیرین دلبند کز این بهتر ندانم خورد سوگند
که با من سر بدین حاجت در آری چو حاجتمندم این حاجت برآری
جوابش داد مرد آهنین چنگ که بردارم ز راه خسرو این سنگ
به شرط آنکه خدمت کرده باشم چنین شرطی به جای آورده باشم
دل خسرو رضای من بجوید به ترک شکر شیرین بگوید
چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد که حلقش خواست آزردن به پولاد
دگر ره گفت ازین شرطم چه باکست که سنگ است آنچه فرمودم نه خاکست
اگر خاکست چون شاید بریدن و گر برد کجا شاید کشیدن
به گرمی گفت کاری شرط کردم و گر زین شرط برگردم نه مردم
میان دربند و زور دست بگشای برون شو دست برد خویش بنمای
چو بشنید این سخن فرهاد بی دل نشان کوه جست از شاه عادل
به کوهی کرد خسرو رهنمونش که خواند هر کس اکنون بی ستونش
به حکم آنکه سنگی بود خارا به سختی روی آن سنگ آشکارا
ز دعوی گاه خسرو با دلی خوش روان شد کوهکن چون کوه آتش
بر آن کوه کمرکش رفت چون باد کمر دربست و زخم تیشه بگشاد
نخست آزرم آن کرسی نگهداشت بر او تمثال های نغز بنگاشت
به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ چنان بر زد که مانی نقش ارژنگ
پس آنگه از سنان تیشه تیز گزارش کرد شکل شاه و شبدیز
بر آن صورت شنیدی کز جوانی جوانمردی چه کرد از مهربانی
وزان دنبه که آمد پیه پرورد چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد
اگرچه دنبه بر گرگان تله بست به دنیه شیر مردی زان تله رست
چو پیه از دنیه زانسان دید بازی تو بر دنبه چرا پیه می گدازی
مکن کین میش دندان پیر دارد به خوردن دنبه ای دلگیر دارد
چو برنج طالعت نمد ذنب دار ز پس رفتن چرا باید ذنب وار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این گفتگو، جدالی فلسفی و عاطفی میان قدرتِ زمینی (خسرو) و نیرویِ عشقِ ماورایی (فرهاد) است. خسرو با پرسش‌های خود می‌کوشد فرهاد را از میدان به در کند، اما فرهاد با پاسخ‌های استوار و عاشقانه، برتریِ عالمِ عشق بر عالمِ ماده را اثبات می‌کند.

شعر در ادامه، از مرحله‌ی گفت‌وگو به مرحله‌ی عمل و ایثار می‌رسد. خسرو که در منطق مغلوب شده، آزمونی غیرممکن را پیش پای فرهاد می‌نهد. فرهاد با پذیرش این آزمون، نمادِ عاشقِ سرسپرده‌ای می‌شود که برای رسیدن به معشوق، از جان و جهان می‌گذرد و حتی در سخت‌ترین سنگ‌های کوهستان، نقشِ محبوب را ترسیم می‌کند.

معنای روان

نخستین بار گفتش کز کجائی بگفت از دار ملک آشنائی

خسرو ابتدا از فرهاد پرسید که اهل کجاست؛ فرهاد در پاسخ گفت: از دیار آشنایی و عشق.

نکته ادبی: دار الملک در اینجا استعاره از سرزمین عشق است.

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند بگفت انده خرند و جان فروشند

خسرو پرسید در آنجا چه کار می‌کنند؛ فرهاد گفت: غم می‌خرند و جان در راه عشق می‌دهند.

نکته ادبی: صنعت در اینجا به معنای پیشه و کار است.

بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشقبازان این عجب نیست

خسرو گفت جان دادن در راه عشق عقلانی نیست؛ فرهاد گفت این برای عاشقان کار عجیبی نیست.

نکته ادبی: عجبی نیست تعبیری برای عادی بودنِ امری غیرعادی نزد عارفان.

بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟ بگفت از دل تو می گوئی من از جان

خسرو پرسید آیا از دل عاشق شدی؛ فرهاد گفت: تو از دل می‌گویی و من از جان و هستی‌ام.

نکته ادبی: تضاد میان دل (محل احساس) و جان (محل حیات) برای تأکید بر عمق عشق.

بگفتا عشق شیرین بر تو چونست بگفت از جان شیرینم فزونست

خسرو پرسید عشقت به شیرین چگونه است؛ فرهاد گفت: از جان شیرینم هم عزیزتر است.

نکته ادبی: ایهام در واژه شیرین (نام معشوق و صفت به معنای دلپذیر).

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب بگفت آری چو خواب آید کجا خواب

خسرو پرسید آیا او را مثل ماه می‌بینی؛ فرهاد گفت: بله، در خواب؛ و وقتی خواب او را می‌بینم، دیگر بیداری چه ارزشی دارد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به مهتاب در فضای رویا.

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

خسرو پرسید چه زمانی مهر او را از دل بیرون می‌کنی؛ فرهاد گفت: وقتی که در خاک دفن شوم.

نکته ادبی: اشاره به مرگ به عنوان تنها پایانِ عشق.

بگفتا گر خرامی در سرایش بگفت اندازم این سر زیر پایش

خسرو گفت اگر به خانه‌ات بیاید چه می‌کنی؛ فرهاد گفت: سرم را فرشِ راهش می‌کنم.

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ تسلیم و تواضع در برابر معشوق.

بگفتا گر کند چشم تو را ریش بگفت این چشم دیگر دارمش پیش

خسرو گفت اگر او با تو بدرفتاری کند چه؛ فرهاد گفت: چشم دیگری دارم که باز هم به او نگاه کنم.

نکته ادبی: اشاره به استقامت در عشق حتی در صورت بی‌مهری.

بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

خسرو گفت اگر کسی او را برباید چه می‌کنی؛ فرهاد گفت: آهن می‌خورم و در برابرش می‌ایستم.

نکته ادبی: کنایه از سرسختی و قدرتِ عاشق در دفاع از معشوق.

بگفتا گر نیابی سوی او راه بگفت از دور شاید دید در ماه

خسرو گفت اگر به او نرسی چه؛ فرهاد گفت: از دور به ماه نگاه می‌کنم.

نکته ادبی: ماه نماد جمال معشوق است که دست‌نیافتنی است.

بگفتا دوری از مه نیست در خور بگفت آشفته از مه دور بهتر

خسرو گفت دوری از ماه خوب نیست؛ فرهاد گفت: وقتی پریشانم، دور بودن بهتر است تا نزدیک بودن و رنج کشیدن.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ نزدیکی و رنجِ عاشق.

بگفتا گر بخواهد هر چه داری بگفت این از خدا خواهم به زاری

خسرو گفت اگر تمام دارایی‌ات را بخواهد چه؛ فرهاد گفت: این بزرگترین آرزوی من است که به درگاه خدا می‌خواهم.

نکته ادبی: زاری به معنای تضرع و نیاز است.

بگفتا گر به سر یابیش خوشنود بگفت از گردن این وام افکنم زود

خسرو گفت اگر جانت را بخواهد؛ فرهاد گفت: این وامِ سنگین را به سرعت از گردن خود برمی‌دارم (جان می‌دهم).

نکته ادبی: وام در اینجا استعاره از جان است که باید به معشوق پرداخت شود.

بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار

خسرو گفت این دوستی را رها کن؛ فرهاد گفت: دوستانِ حقیقی هرگز چنین کاری نمی‌کنند.

نکته ادبی: طبع به معنای ذات و سرشت است.

بگفت آسوده شو که این کار خامست بگفت آسودگی بر من حرام است

خسرو گفت بیهوده تلاش نکن؛ فرهاد گفت: آرامش برای من حرام است.

نکته ادبی: کار خام به معنای کار ناپخته و بیهوده است.

بگفتا رو صبوری کن درین درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد

خسرو گفت در این درد صبر کن؛ فرهاد گفت: مگر می‌شود وقتی جان در میان است صبر کرد؟

نکته ادبی: اشاره به بی‌قراریِ ذاتیِ عشق.

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست بگفت این دل تواند کرد دل نیست

خسرو گفت صبر کردن مایه سرافکندگی نیست؛ فرهاد گفت: این کاری که تو می‌گویی، از دلِ عاشق برنمی‌آید.

نکته ادبی: تکرار واژه دل برای تمایز میان دلِ عام و دلِ عاشق.

بگفت از عشق کارت سخت زار است بگفت از عاشقی خوشتر چکار است

خسرو گفت عشقت مایه رنج است؛ فرهاد گفت: چه کاری خوش‌تر از عاشقی است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر لذتِ عشق.

بگفتا جان مده بس دل که با اوست بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست

خسرو گفت جانت را نده؛ فرهاد گفت: عقل و جان بدونِ دوست، دشمنِ من هستند.

نکته ادبی: تقابل میان عقلِ محاسبه‌گر و جانِ عاشق.

بگفتا در غمش می ترسی از کس بگفت از محنت هجران او بس

خسرو گفت از کسی در این راه نمی‌ترسی؛ فرهاد گفت: رنج هجرانِ او برایم کافی است.

نکته ادبی: محنت به معنای رنج و سختی است.

بگفتا هیچ هم خوابیت باید بگفت ار من نباشم نیز شاید

خسرو گفت آیا هم‌بستر شدن با او را می‌خواهی؛ فرهاد گفت: اگر حضورِ قلبی او نباشد، بود و نبودِ من یکی است.

نکته ادبی: اشاره به فنای عاشق در معشوق.

بگفتا چونی از عشق جمالش بگفت آن کس نداند جز خیالش

خسرو گفت عشقت به زیبایی او چگونه است؛ فرهاد گفت: وصفش در خیال هم نمی‌گنجد.

نکته ادبی: عجزِ بیان در توصیفِ جمالِ مطلق.

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین بگفتا چون زیم بی جان شیرین

خسرو گفت عشق او را فراموش کن؛ فرهاد گفت: چطور می‌توانم بدون جانِ شیرینم زندگی کنم؟

نکته ادبی: ایهام در شیرین (نام معشوق و صفتِ جان).

بگفت او آن من شد زو مکن یاد بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

خسرو گفت او مال من است؛ فرهاد گفت: بیچاره فرهاد که نمی‌تواند او را فراموش کند.

نکته ادبی: اشاره به استیصالِ عاشق در برابر واقعیت.

بگفت ار من کنم در وی نگاهی بگفت آفاق را سوزم به آهی

خسرو گفت اگر من به او نگاه کنم؛ فرهاد گفت: از آهِ حسرتِ من عالم می‌سوزد.

نکته ادبی: آه به عنوان سلاحِ عاشق.

چو عاجز گشت خسرو در جوابش نیامد بیش پرسیدن صوابش

خسرو از پاسخ‌های قاطع و هوشمندانه فرهاد عاجز ماند و دید که پرسشِ بیشتر سودی ندارد.

نکته ادبی: صواب به معنای کار درست و مصلحت است.

به یاران گفت کز خاکی و آبی ندیدم کس بدین حاضر جوابی

خسرو به یارانش گفت: تا به حال کسی را ندیده‌ام که چنین حاضر‌جواب باشد.

نکته ادبی: خاکی و آبی کنایه از انسانِ فانی است.

به زر دیدم که با او بر نیایم چو زرش نیز بر سنگ آزمایم

خسرو گفت اگر با زر (پول) حریفش نشوم، او را با سنگ (سختی و کار) امتحان می‌کنم.

نکته ادبی: ایهام در زر و سنگ؛ اشاره به ناتوانیِ مادی در برابر فرهاد.

گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد فکند الماس را بر سنگ بنیاد

خسرو با لحنی برنده سخن گفت و کوه را به عنوان سدی در برابر فرهاد قرار داد.

نکته ادبی: تشبیه زبانِ تندِ پادشاه به تیغ پولاد.

که ما را هست کوهی بر گذرگاه که مشکل می توان کردن بدو راه

خسرو گفت: کوهی بر سر راه ماست که گذر از آن بسیار دشوار است.

نکته ادبی: بیستون (کوه) مانع فیزیکی و استعاره از آزمونِ دشوار است.

میان کوه راهی کند باید چنانک آمد شد ما را بشاید

باید میان این کوه راهی باز کنی تا تردد ما آسان شود.

نکته ادبی: اشاره به دشواریِ مهندسی و کارِ بدنی.

بدین تدبیر کس را دسترس نیست که کار تست و کار هیچ کس نیست

این کار از عهده کسی برنمی‌آید مگر تو.

نکته ادبی: دسترس داشتن کنایه از توانایی انجامِ کار است.

به حق حرمت شیرین دلبند کز این بهتر ندانم خورد سوگند

خسرو به حرمتِ شیرین قسم خورد که این کار بر عهده توست.

نکته ادبی: سوگند به عزیزترینِ هستی.

که با من سر بدین حاجت در آری چو حاجتمندم این حاجت برآری

اگر این کار را برایم انجام دهی، خواسته‌ات را برآورده می‌کنم.

نکته ادبی: حاجت در اینجا به معنایِ درخواستِ کاری سخت است.

جوابش داد مرد آهنین چنگ که بردارم ز راه خسرو این سنگ

فرهادِ قدرتمند گفت: این سنگ را از سر راه خسرو برمی‌دارم.

نکته ادبی: آهنین‌چنگ صفتِ فرهاد به معنای قوی‌پنجه.

به شرط آنکه خدمت کرده باشم چنین شرطی به جای آورده باشم

به شرطی که تو هم در برابر، حقِ من را ادا کنی.

نکته ادبی: خدمت در اینجا به معنای وفای به عهد است.

دل خسرو رضای من بجوید به ترک شکر شیرین بگوید

خسرو باید از شیرین دست بکشد و او را به من بسپارد.

نکته ادبی: تَرَک گفتن کنایه از رها کردنِ معشوق است.

چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد که حلقش خواست آزردن به پولاد

خسرو از شنیدن این شرط چنان خشمگین شد که خواست فرهاد را با شمشیر بکشد.

نکته ادبی: پولاد استعاره از شمشیر است.

دگر ره گفت ازین شرطم چه باکست که سنگ است آنچه فرمودم نه خاکست

خسرو با خود گفت از این شرط نمی‌ترسم؛ چون سنگ است و او نخواهد توانست آن را جابجا کند.

نکته ادبی: باک داشتن به معنای ترسیدن است.

اگر خاکست چون شاید بریدن و گر برد کجا شاید کشیدن

اگر سنگ باشد که بریدنش محال است، و اگر خاک باشد که حملش دشوار.

نکته ادبی: تأکید بر غیرممکن بودنِ آزمون.

به گرمی گفت کاری شرط کردم و گر زین شرط برگردم نه مردم

خسرو به فرهاد گفت: من این شرط را پذیرفتم؛ اگر از حرفم برگردم، مرد نیستم.

نکته ادبی: مرد در اینجا به معنای جوانمرد و پایبند به قول است.

میان دربند و زور دست بگشای برون شو دست برد خویش بنمای

بدو گفت: برو و قدرتِ دست‌هایت را در کار نشان بده.

نکته ادبی: دست‌برد کنایه از مهارت و قدرتِ کاری است.

چو بشنید این سخن فرهاد بی دل نشان کوه جست از شاه عادل

فرهاد که دلباخته بود، نشانی کوه را از شاه گرفت.

نکته ادبی: بی‌دل در اینجا به معنای عاشقِ شیدا است.

به کوهی کرد خسرو رهنمونش که خواند هر کس اکنون بی ستونش

خسرو او را به کوهی راهنمایی کرد که امروز به «بی‌ستون» معروف است.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیای تاریخی و اسطوره‌ایِ داستان.

به حکم آنکه سنگی بود خارا به سختی روی آن سنگ آشکارا

کوهی که تماماً از سنگ خارا بود و سختی‌اش آشکار بود.

نکته ادبی: خارا سنگی بسیار سخت و مقاوم است.

ز دعوی گاه خسرو با دلی خوش روان شد کوهکن چون کوه آتش

فرهاد با دلی شاد و پرشور، همچون کوهی از آتش به سمت کوه روان شد.

نکته ادبی: تشبیه فرهاد به کوه آتش به دلیلِ حرارتِ عشق.

بر آن کوه کمرکش رفت چون باد کمر دربست و زخم تیشه بگشاد

با سرعتی بادپا به کوه رسید و کمر بست و با تیشه به جان سنگ افتاد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای کاری دشوار است.

نخست آزرم آن کرسی نگهداشت بر او تمثال های نغز بنگاشت

فرهاد ابتدا به احترامِ مقامِ عشق، نقوش زیبایی بر سنگ حک کرد.

نکته ادبی: آزرم به معنای حیا و احترام است.

به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ چنان بر زد که مانی نقش ارژنگ

او صورت شیرین را چنان بر سنگ نقش زد که گویی مانی آن را با هنرمندی ترسیم کرده است.

نکته ادبی: اشاره به مانی و ارژنگ به عنوان نمادِ هنریِ بی‌نظیر.

پس آنگه از سنان تیشه تیز گزارش کرد شکل شاه و شبدیز

سپس با استفاده از قلم‌تراش یا تیشه‌ای تیز، پیکره و تصویر شاه و اسبش (شبدیز) را تراشید و پدید آورد.

نکته ادبی: سنان در اینجا استعاره از ابزار تیز و برنده پیکرتراشی است؛ شبدیز نام اسب افسانه‌ای خسرو پرویز است که در ادبیات نماد تندی و چابکی است.

بر آن صورت شنیدی کز جوانی جوانمردی چه کرد از مهربانی

بر روی آن تصویر (که از شاه و شبدیز ساخته بود)، شنیدی که آن جوانمرد از سرِ مهربانی و بزرگواری چه کرد؟

نکته ادبی: اشاره به یک داستانِ پیش‌زمینه‌ای دارد که در ابیات پیشینِ متنِ اصلی آمده است؛ جوانمردی در اینجا به معنای مروت و فتوت است.

وزان دنبه که آمد پیه پرورد چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد

و در مورد آن دنبه‌ای که سرشار از پیه بود، آن پیرزن با آن جوانمرد چه کرد؟

نکته ادبی: دنبه و پیه در اینجا نمادِ طعمه و وسوسه‌های دنیوی است که پیرزنِ داستان از آن برای فریب یا آزمودن استفاده کرده است.

اگرچه دنبه بر گرگان تله بست به دنیه شیر مردی زان تله رست

اگرچه آن دنبه (چربی)، وسیله‌ای برای به دام انداختن گرگ‌ها بود، اما آن مردِ شجاع و خردمند با هوشیاری از آن دامِ مرگبار رهایی یافت.

نکته ادبی: تضاد میان گرگ (نماد آز و حماقت) و شیرمرد (نماد رهایی و خرد)؛ استفاده از دنبه به عنوان تله، تمثیلی از دنیاست.

چو پیه از دنیه زانسان دید بازی تو بر دنبه چرا پیه می گدازی

وقتی می‌بینی که آن چربیِ دنبه چگونه دیگران را به بازی گرفته و گرفتار کرده است، تو چرا برای به دست آوردنِ چنین چیز ناچیزی، خودت را زجر می‌دهی و نابود می‌کنی؟

نکته ادبی: پیه گداختن کنایه از رنج بردن، بیقرار بودن و سوختن از غصه یا اشتیاقِ شدید است.

مکن کین میش دندان پیر دارد به خوردن دنبه ای دلگیر دارد

به دنبال این کار مرو، زیرا این گوسفند (دنیا)، دندانِ پیری دارد (یعنی بسیار حیله‌گر و باتجربه است) و به خوردنِ همین دنبه‌ی خودش هم بسیار دلبسته و خسیس است.

نکته ادبی: دندان پیر داشتن کنایه از مکر و حیله‌گریِ باسابقه است؛ گوسفند در اینجا استعاره‌ای از دنیایِ فریبنده است.

چو برنج طالعت نمد ذنب دار ز پس رفتن چرا باید ذنب وار

از آنجا که طالع و سرنوشت تو نشان از بدیمنی (مانند ستاره‌ی دنباله‌دار) دارد، چرا باید مثل یک دنباله (با خفت و تابعِ دیگران) پشت سر حرکت کنی؟

نکته ادبی: ذنب‌دار اشاره به ستاره‌ی دنباله‌دار (کومِت) است که در باورهای قدیم نحس شمرده می‌شد؛ ذنب در عربی به معنای دم است و شاعر بازی زبانی زیبایی میان دنباله‌دار بودنِ طالع و پیرو بودن (دنباله‌روی) ایجاد کرده است.