خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین

نظامی
شفاعت کرد روزی شه به شاپور که تا کی باشم از دلدار خود دور
بیار آن ماه را یک شب درین برج که پنهان دارمش چون لعل در درج
من از بهر صلاح دولت خویش نیارم رغبتی کردن به دو بیش
که ترسم مریم از بس ناشکیبی چو عیسی برکشد خود را صلیبی
همان بهتر که با آن ماه دلدار نهفته دوستی ورزم پری وار
اگر چه سوخته پایم ز راهش چو دست سوخته دارم نگاهش
گر این شوخ آن پریرخ را ببیند شود دیوی و بر دیوی نشیند
پذیرفتار فرمان گشت نقاش که بندم نقش چین را در تو خوش باش
به قصر آمد چو دریائی پر از جوش که باشد موج آن دریا همه نوش
حکایت کرد با شیرین سرآغاز که وقت آمد که بر دولت کنی ناز
ملک را در شکارت رخش تند است ولیک از مریمش شمشیر کند است
از آن او را چنین آزرم دارد که از پیمان قیصر شرم دارد
بیا تا یک سواره برنشینیم ره مشگوی خسرو بر گزینیم
طرب می ساز با خسرو نهانی سر آید خصم را دولت چو دانی
بت تنها نشین ماه تهی رو تهی از خویشتن تنها ز خسرو
به تندی بر زد آوازی به شاپور که از خود شرم دارای از خدا دور
مگو چندین که مغزم را برفتی کفایت کن تمام است آنچه گفتی
نه هر گوهر که پیش آید توان سفت نه هرچ آن بر زبان آید توان گفت
نه هر آبی که پیش آید توان خورد نه هرچ از دست برخیزد توان کرد
نیاید هیچ از انصاف تو یادم به بی انصافیت انصاف دادم
از این صنعت خدا دوری دهادت خرد ز این کار دستوری دهادت
بر آوردی مرا از شهریاری کنون خواهی که از جانم بر آری
من از بی دانشی در غم فتادم شدم خشک از غم اندر نم فتادم
در آنجان گر ز من بودی یکی سوز به گیسو رفتمی راهش شب و روز
خر از دکان پالان گر گریزد چو بیند جو فروش از جای خیزد
کسادی چون کشم گوهر نژادم نخوانده چون روم آخر نه بادم
چو ز آب حوض تر گشتست زینم خطا باشد که در دریا نشینم
چه فرمائی دلی با این خرابی کنم با اژدهائی هم نقابی
چو آن درگاه را در خور نیفتم به زور آن به که از در درنیفتم
ببین تا چند بار اینجا فتادم به غمخواری و خواری دل نهادم
نیفتاد آن رفیق بی وفا را که بفرستد سلامی خشک ما را
به یک گز مقنعه تا چند کوشم سلیح مردمی تا چند پوشم
روانبود که چون من زن شماری کله داری کند با تاجداری
قضای بد نگر کامد مرا پیش خسک بر خستگی و خار بر ریش
به گل چیدن بدم در خار ماندم به کاری می شدم دربار ماندم
چو خود بد کردم از کس چون خروشم خطای خود ز چشم بد چه پوشم
یکی را گفتم این جان و جهانست جهان بستد کنون دربند جانست
نه هرکس که آتشی گوید زبانش بسوزاند تف آتش دهانش
ترازو را دو سر باشد نه یکسر یکی جو در حساب آرد یکی زر
ترازوئی که ما را داد خسرو یکی سر دارد آن هم نیز پر جو
دلم زان جو که خرباری ندارد به غیر از خوردنش کاری ندارد
نمانم جز عروسی را در این سنگ که از گچ کرده باشندش به نیرنگ
عروس گچ شبستان را نشاید ترنج موم ریحان را نشاید
بسی کردم شگرفیها که شاید که گویم وز توام شرمی نیاید
چه کرد آن رهزن خونخواره من جز آتش پاره ای درباره من
من اینک زنده او با یار دیگر ز مهر انگیخته بازار دیگر
اگر خود روی من روئیست از سنگ در او بیند فرو ریزد ازین ننگ
گرفتم سگ صفت کردندم آخر به شیر سگ نپروردندم آخر
سگ از من به بود گر تا توانم فریبش را چو سگ از در نرانم
شوم پیش سگ اندازم دلی را که خواهد سگ دل بی حاصلی را
دل آن به کو بدان کس وا نبیند که در سگ بیند و در ما نه بیند
مرا خود کاشکی مادر نزادی و گر زادی بخورد سگ بدادی
بیا تا کژ نشینم راست گویم چه خواریها کز او نامد برویم
هزاران پرده بستم راست در کار هنوزم پرده کژ می دهد یار
شد آبم و او به موئی تر نیامد چنان کابی به آبی بر نیامد
چگونه راست آید رهزنی را که ریزد آبروی چون منی را
فرس با من چنان در جنگ راند است که جای آشتی رنگی نماند است
چو ما را نیست پشمی در کلاهش کشیدم پشم در خیل و سپاهش
ز بس سر زیر او بردن خمیدم ز بس تار غمش خود را ندیدم
دلم کورست و بینائی گزیند چه کوری دل چه آن کس کو نه بیند
سرم می خارد و پروا ندارم که در عشقش سر خود را بخارم
زبانم خود چنین پر زخم از آنست که هرچ او می دهد زخم زبانست
سزد گر با من او همدم نباشد ز کس بختم نبد زو هم نباشد
بدین بختم چنو همخوابه باید کز او سرسام را گرمابه پاید
دلم می جست و دانستم کز ایام زیانی دید خواهم کام و ناکام
بلی هست آزموده در نشانها که هر کش دل جهد بیند زیانها
کنونم می جهد چشم گهربار چه خواهم دید بسم الله دگربار
مرا زین قصر بیرون گر بهشت است نباید رفت اگر چه سرنبشت است
گر آید دختر قیصر نه شاپور ازین قصرش به رسوائی کنم دور
به دستان می فریبندم نه مستم نیارند از ره دستان به دستم
اگر هوش مرا در دل ندانند من آن دانم که در بابل ندانند
سر اینجا به بود سرکش نه آنجا که نعل اینجاست در آتش نه آنجا
اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه نباید کردنش سر پنجه با ماه
به ار پهلو کند زین نرگس مست نهد پیشم چو سوسن دست بر دست
و گر با جوش گرمم بر ستیزد چنان جوشم کز او جوشن بریزد
فرستم زلف را تا یک فن آرد شکیبش را رسن در گردن آرد
بگویم غمزه را تا وقت شبگیر سمندش را به رقص آرد به یک تیر
ز گیسو مشک بر آش فشانم چو عودش بر سر آتش نشانم
ز تاب زلف خویش آرم به تابش فرو بندم به سحر غمزه خوابش
خیالم را بفرمایم که در خواب بدین خاکش دواند تیز چون آب
مرا بگذار تا گریم بدین روز تو مادر مرده را شیون میاموز
منم کز یاد او پیوسته شادم که او در عمرها نارد به یادم
ز مهرم گرد او بوئی نگردد غم من بر دلش موئی نگردد
گر آن نامهربان از مهر سیر است زمانه بر چنین بازی دلیر است
شکیبائی کنم چندان که یک روز درآیداز در مهر آن دل افروز
کمند دل در آن سرکش چه پیچم رسن در گردن آتش چه پیچم
زمینم من به قدر او آسمان وار زمین را کی بود با آسمان کار
کند با جنس خود هر جنس پرواز کبوتر با کبوتر باز با باز
نشاید باد را در خاک بستن نه باهم آب و آتش را نشستن
چو وصلش نیست از هجران چه ترسم تنی نازنده از زندان چه ترسم
بود سرمایه داران را غم بار تهیدست ایمن است از دزد و طرار
نه آن مرغم که بر من کس نهد قید نه هر بازی تواند کردنم صید
گر آید خسرو از بتخانه چین ز شورستان نیابد شهد شیرین
اگر شبدیز توسن را تکی هست ز تیزی نیز گلگون را رگی هست
و گر مریم درخت قند کشته است رطب های مرا مریم سرشته است
گر او را دعوی صاحب کلاهی است مرا نیز از قصب سربند شاهی است
نخواهم کردن این تلخی فراموش که جان شیرین کند مریم کند نوش
یکی درجست و دریا در کمین یافت یکی سرکه طلب کرد انگبین یافت
همه ساله نباشد سینه بر دست به هرجا گرد رانی گردنی هست
نبودم عاشق ار بودم به تقدیر پشیمانم خطا کردم چه تدبیر
مزاحی کردم او درخواست پنداشت دروغی گفتم او خود راست پنداشت
دل من هست از این بازار بی زار قسم خواهی به دادار و به دیدار
سخن را رشته بس باریک رشتم و گرچه در شب تاریک رشتم
چنین تا کی چو موم افسرده باشم برافروزم و گر نه مرده باشم
به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ خداوندا تو می دانی دگر هیچ
لب آنکس را دهم کو را نیاز است نه دستی راست حلواکان دراز است؟
بهاری را که بر خاکش فشانی از آن به کش برد باد خزانی
گرفتار سگان گشتن به نخجیر به از افسوس شیران زبون گیر
بیا گو گر منت باید چو مردان به پای خود کسی رنجه مگردان
هژبرانی که شیران شکارند به پای خود پیام خود گذارند
چو دولت پای بست اوست پایم به پای دیگران خواندن نیایم
به دوش دیگران زنبیل سایند؟ به دندان کسان زنجیر خایند؟
چه تدبیر از پی تدبیر کردن نخواهم خویشتن را پیر کردن
به پیری می خورم؟ بادم قدح خرد که هنگام رحیل آخور زند کرد
به نادانی در افتادم بدین دام به دانائی برون آیم سرانجام
مگر نشنیدی از جادوی جوزن که داند دود هر کس راه روزن
مرا این رنج و این تیمار دیدن ز دل باید نه از دلدار دیدن
همه جا دزد از بیگانه خیزد مرا بنگر که دزد از خانه خیزد
به افسون از دل خود رست نتوان که دزد خانه را دربست نتوان
چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم چرا ده بینم و فرسنگ پرسم
دل من در حق من رای بدزد به دست خود تبر بر پای خود زد
دلی دارم کز او حاصل ندارم مرا آن به که دل با دل ندارم
دلم ظالم شد و یارم ستمکار ازین دل بی دلم زین یار بی یار
شدم دلشاد روزی با دل افروز از آن روز اوفتادستم بدین روز
غم روزی خورد هرکس به تقدیر چو من غم روزی اوفتادم چه تدبیر
نهان تا کی کنم سوزی به سوزی به سر تا کی برم روزی به روزی
مرا کز صبر کردن تلخ شد کام سزد گر لعبت صبرم نهی نام
اگر دورم ز گنج و کشور خویش نه آخر هستم آزاد سر خویش
نشاید حکم کردن بر دو بنیاد یکی بر بی طمع دیگر بر آزاد
وزان پس مهر لولو بر شکر زد به عناب و طبرزد بانگ بر زد
که گر شه گوید او را دوست دارم بگو کاین عشوه ناید در شمارم
و گر گوید بدان صبحم نیاز است بگو بیدار منشین شب دراز است
و گر گوید به شیرین کی رسم باز بگو با روزه مریم همی ساز
و گر گوید بدان حلوا کشم دست؟ بگو رغبت به حلوا کم کند مست
و گر گوید کشم تنگش در آغوش بگو کاین آرزو بادت فراموش
و گر گوید کنم زان لب شکرریز بگو دور از لبت دندان مکن تیز
و گر گوید بگیرم زلف و خالش بگو تا هانگیری هاممالش
و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه بگو با رخ برابر چون شود شاه
و گر گوید ربایم زان زنخ گوی بگو چوگان خوری زان زلف بر روی
و گر گوید به خایم لعل خندان بگو از دور می خور آب دندان
گر از فرمان من سر برگراید بگو فرمان فراقت راست شاید
فراقش گر کند گستاخ بینی بگو برخیزمت یا می نشینی
وصالش گر بگوید زان اویم بگو خاموش باشی تا نگویم
فرو می خواند ازین مشتی فسانه در او تهدیدهای مادگانه
عتابش گرچه می زد شیشه بر سنگ عقیقش نرخ می برید در جنگ
چو بر شاپور تندی زد خمارش ز رنج دل سبک تر گشت بارش
به نرمی گفت کای مرد سخنگوی سخن در مغز تو چون آب در جوی
اگر وقتی کنی بر شه سلامی بدان حضرت رسان از من پیامی
که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد کجا آن صحبت شیرین تر از شهد
مرا ظن بود کز من برنگردی خریدار بتی دیگر نگردی
کنون در خود خطا کردی ظنم را که در دل جای کردی دشمنم را
ازین بیداد دل در داد بادت ز آه تلخ شیرین یاد بادت
چو بخت خفته یاری را نشائی چو دوران سازگاری را نشانی
بدین خواری مجویم گر عزیزم خط آزادیم ده گر کنیزم
ترا من همسرم در هم نشینی به چشم زیر دستانم چه بینی
چنین در پایه زیرم مکن جای وگرنه بر درت بالا نهم پای
به پلپل دانه های اشک جوشان دوانم بر در خویشت خروشان
نداری جز مراد خویشتن کار نباید بود ازینسان خویشتن دار
چو تو دل بر مراد خویش داری مراد دیگران کی پیش داری
مرا تا خار در ره می شکستی کمان در کار ده ده می شکستی
بخار تلخ شیرین بود گستاخ چو شیرین شد رطب خار است بر شاخ
به باغ افکندت پالود خونم چو بر بگرفت باغ از در برونم
نگشتم ز آتشت گرم ای دل افروز به دودت کور می کردم شب و روز
جفا زین بیش؟ که اندامم شکستی چو نام آور شدی نامم شکستی
عمل داران چو خود را ساز بینند به معزولان ازین به باز بینند
به معزولی به چشمم در نشستی چو عامل گشتی از من چشم بستی
به آب دیده کشتی چند رانم وصالت را به یاری چند خوانم
چو بی یار آمدی من بودمت یار چو در کاری نباشد با منت کار
چو کارم را به رسوائی فکندی سپر بر آب رعنائی فکندی
برات کشتنم را ساز دادی به آسیب فراقم باز دادی
نماند از جان من جز رشته تائی مکش کین رشته سر دارد به جائی
مزن شمشیر بر شیرین مظلوم ترا آن بس که راندی نیزه بر روم
چو نقش کارگاه رومیت هست ز رومی کار ارمن دور کن دست
ز باغ روم گل داری به خرمن مکن تاراج تخت و تاج ارمن
مکن کز گرمی آتش زود خیزد وز آتش ترسم آنگه دود خیزد
هزار از بهر می خوردن بود یار یکی از بهر غم خوردن نگهدار
مرا در کار خود رنجور داری کشی در دام و دامن دور داری
خسک بر دامن دوران میفشان نمک بر جان مهجوران میفشان
ترا در بزم شاهان خوش برد خواب ز بنگاه غریبان روی بر تاب
رها کن تا در این محنت که هستم خدای خویشتن را می پرستم
به دام آورده گیر این مرغ را باز دیگر باره به صحرا کرده پرواز
مشو راهی که خر در گل بماند ز کارت بی دلان را دل بماند
مزن آتش در این جان ستمکش رها کن خانه ای از بهر آتش
در این آتش که عشق افروخت بر من دریغا عشق خواهد سوخت خرمن
غمت بر هر رگم پیچید ماری شکستم در بن هر موی خاری
نه شب خبسم نه روز آسایشم هست نه از تو ذره ای بخشایشم هست
صبوری چون کنم عمری چنین تنگ به منزل چون رسم پائی چنین لنگ
ز اشک و آه من در هر شماری بود دریا نمی دوزخ شراری
در این دریا کم آتش گشت کشتی مرا هم دوزخی خوان هم بهشتی
وگرنه بر در دوزخ نهانی چرا می جویم آب زندگانی
مرا چون بد نباشد حال بی تو؟ که بودم با تو پار امسال بی تو
ترا خاکی است خاک از در گذشته مرا آبی است آب از سر گذشته
بر آب دیده کشتی چند رانم وصالت را به یاری چند خوانم
همه کارم که بی تو ناتمام است چنین خام از تمناهای خام است
نه بینی هر که میرد تا نمیرد امید از زندگانی برنگیرد
خرد ما را به دانش رهنمون است حساب عشق ازین دفتر برون است
بر این ابلق کسی چابک سوار است که در میدان عشق آشفته کار است
مفرح ساختن فرزانگان راست چو شد پرداخته دیوانگان راست
به عشق اندر صبوری خام کاری است بنای عاشقی بر بی قراری است
صبوری از طریق عشق دور است نباشد عاشق آنکس کو صبور است
بدینسان گرچه شیرین است رنجور ز خسرو باد دایم رنج و غم دور
چو بر شاپور خواند این داستان را سبک بوسید شاپور آستان را
که از تدبیر ما رای تو بیش است همه گفتار تو بر جای خویش است
وزان پس گر دلش اندیشه سفتی سخن با او نسنجیده نگفتی
سخن باید بدانش درج کردن چو زر سنجیدان آنگه خرج کردن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شفاعت کرد روزی شه به شاپور که تا کی باشم از دلدار خود دور

شاپور روزی به پادشاه (خسرو) شفاعت و اصرار کرد که تا کی باید از محبوب و دلدار خود دور باشی؟

نکته ادبی: شفاعت در اینجا به معنای میانجی‌گری و تلاش برای حل مشکل است.

بیار آن ماه را یک شب درین برج که پنهان دارمش چون لعل در درج

آن ماه (شیرین) را یک شب به این مکان (قصر) بیاور تا مثل لعل گرانبهایی او را در جعبه‌ای پنهان کنم (و از دید اغیار دور نگه دارم).

نکته ادبی: لعل در درج (جعبه جواهر) کنایه از حفظ و حراست از معشوق است.

من از بهر صلاح دولت خویش نیارم رغبتی کردن به دو بیش

من برای صلاح و مصلحتِ کار خود، نمی‌توانم بیش از این به او رغبت و اشتیاق نشان دهم.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال و وضعیت کلی پادشاه است.

که ترسم مریم از بس ناشکیبی چو عیسی برکشد خود را صلیبی

چرا که می‌ترسم مریم (همسر خسرو) از شدت بی‌صبری، مانند عیسی برای خود صلیبی بسازد و (از شدت رنج) خود را نابود کند.

نکته ادبی: تلمیح به داستان مصلوب شدن عیسی مسیح که در اینجا به معنای تحمل رنج عظیم و نابودی است.

همان بهتر که با آن ماه دلدار نهفته دوستی ورزم پری وار

همان بهتر است که با آن یارِ ماهرو، به صورت پنهانی و پری‌وار (دور از چشم دیگران) دوستی کنم.

نکته ادبی: پری‌وار کنایه از زیبایی و ناپیدایی و دور از دسترس بودن است.

اگر چه سوخته پایم ز راهش چو دست سوخته دارم نگاهش

اگرچه پاهایم در راه عشق او سوخته است، اما او را مانند دستِ سوخته‌ای (با نهایت دقت و احتیاط) حفظ و نگهداری می‌کنم.

نکته ادبی: تمثیل دست سوخته به معنای مراقبت و نگاهبانی بسیار دقیق و حساس است.

گر این شوخ آن پریرخ را ببیند شود دیوی و بر دیوی نشیند

اگر این فردِ بی‌ادب (مریم یا رقیب)، آن پری‌چهره (شیرین) را ببیند، به دیو تبدیل شده و بر دیوی دیگر می‌نشیند (باعث فتنه و فساد می‌شود).

نکته ادبی: شوخ به معنای گستاخ و ناپاک است.

پذیرفتار فرمان گشت نقاش که بندم نقش چین را در تو خوش باش

نقاش (شاپور) فرمان را پذیرفت و گفت: نقش‌های زیبای چین را برایت ترسیم می‌کنم، تو خوشحال باش.

نکته ادبی: نقش چین استعاره از زیبایی بی‌نظیر و هنرِ والای شاپور است.

به قصر آمد چو دریائی پر از جوش که باشد موج آن دریا همه نوش

او (شاپور) مانند دریایی پر تلاطم و خروشان به قصر آمد، دریایی که هر موجش پر از نوش و گوارایی بود (خبرهای خوش داشت).

نکته ادبی: دریای پرجوش استعاره از هیجان و سخنان پرشور اوست.

حکایت کرد با شیرین سرآغاز که وقت آمد که بر دولت کنی ناز

سخنش را با شیرین آغاز کرد و گفت: زمان آن رسیده است که بر بخت و اقبال خود ببالی و ناز کنی.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای اوج سعادت و کامیابی است.

ملک را در شکارت رخش تند است ولیک از مریمش شمشیر کند است

اسبِ پادشاه در شکار بسیار تند و تیز است، اما شمشیرش در برابر مریم کند است (او در برابر مریم جرئت و صلابت ندارد).

نکته ادبی: شمشیر کند کنایه از نداشتنِ اراده و ناتوانی در اقدام است.

از آن او را چنین آزرم دارد که از پیمان قیصر شرم دارد

او به این دلیل شرم و حیا دارد (در برابر مریم) که از پیمانی که با قیصر (پدر مریم) بسته است، خجالت می‌کشد.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و حیا و رعایت جانبِ ادب و احترام است.

بیا تا یک سواره برنشینیم ره مشگوی خسرو بر گزینیم

بیا تا یک‌سره سوار اسب شویم و راهی را که به خسرو می‌رسد، انتخاب کنیم.

نکته ادبی: راه مشگوی خسرو به معنای راهِ منتهی به خلوتگاه خسرو است.

طرب می ساز با خسرو نهانی سر آید خصم را دولت چو دانی

به صورت پنهانی با خسرو شادمانی کن، چرا که می‌دانی دولت و قدرتِ دشمن (مریم) به‌زودی به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: طرب به معنای شادمانی و عیش است.

بت تنها نشین ماه تهی رو تهی از خویشتن تنها ز خسرو

آن بانوی تنها (شیرین) که ماهِ آسمان بود، از خود و از خسرو دور و تهی گشته بود.

نکته ادبی: بت تنها نشین استعاره از شیرین است که منزوی و مغموم است.

به تندی بر زد آوازی به شاپور که از خود شرم دارای از خدا دور

شیرین با تندی بر سر شاپور فریاد زد و گفت: آیا از خودت شرم نداری؟ آیا از خدا دور شده‌ای؟

نکته ادبی: تندی نشان از خشمِ فروخورده شیرین دارد.

مگو چندین که مغزم را برفتی کفایت کن تمام است آنچه گفتی

این‌قدر نگو که مغزم را بردی (خسته‌ام کردی)، دیگر بس است، آنچه گفتی کافی است.

نکته ادبی: مغزم را بردی کنایه از عاصی کردن و به ستوه آوردن است.

نه هر گوهر که پیش آید توان سفت نه هرچ آن بر زبان آید توان گفت

هر جواهری را که پیش می‌آید نمی‌توان سفت (سوراخ کرد و به کار برد)، هر چیزی که به زبان می‌آید را نمی‌توان گفت.

نکته ادبی: سفتن گوهر کنایه از ارزیابی و استفاده‌ی بهینه از فرصت‌ها یا سخن‌هاست.

نه هر آبی که پیش آید توان خورد نه هرچ از دست برخیزد توان کرد

هر آبی را که در مسیر است نمی‌توان نوشید و هر کاری که از دست برمی‌آید را نمی‌توان انجام داد.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ خویشتن‌داری و پرهیز از هر کنشی.

نیاید هیچ از انصاف تو یادم به بی انصافیت انصاف دادم

من هیچ انصافی در رفتار تو نمی‌بینم؛ به خاطر بی‌انصافی‌ات، من با انصاف رفتار کردم (و تحمل کردم).

نکته ادبی: تضادِ انصاف و بی‌انصافی برای برجسته‌سازیِ ناهنجاریِ رفتار شاپور.

از این صنعت خدا دوری دهادت خرد ز این کار دستوری دهادت

خداوند تو را از این کار (واسطه‌گریِ زشت) دور بدارد و خرد، به تو اجازه انجام این کار را ندهد.

نکته ادبی: صنعت در اینجا به معنای پیشه و کارِ واسطه‌گری است.

بر آوردی مرا از شهریاری کنون خواهی که از جانم بر آری

تو مرا به مقام پادشاهی رساندی (و تشویق کردی)، حالا می‌خواهی جانم را بگیری؟

نکته ادبی: از جان برآوردن کنایه از به ستوه آوردن و رنج دادن است.

من از بی دانشی در غم فتادم شدم خشک از غم اندر نم فتادم

من از روی بی‌خردی در غم فرو رفتم و در حالی که در دریای غم غرق بودم، خشکیدم (از شدت رنج).

نکته ادبی: تضاد خشک و نم کنایه از پارادوکسِ رنجِ درونی است.

در آنجان گر ز من بودی یکی سوز به گیسو رفتمی راهش شب و روز

اگر در آنجا (در قلب خسرو) یک ذره سوز و عشق نسبت به من بود، شب و روز با گیسو راهش را می‌پیمودم (و نزد او می‌رفتم).

نکته ادبی: به گیسو رفتن کنایه از نهایتِ تسلیم و اشتیاق است.

خر از دکان پالان گر گریزد چو بیند جو فروش از جای خیزد

الاغ اگر از دکانِ پالان‌فروش فرار کند، وقتی جو‌فروش را ببیند برمی‌گردد (هر کس دنبالِ نفعِ خود است).

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ حقارتِ عملِ شاپور در دعوتِ او.

کسادی چون کشم گوهر نژادم نخوانده چون روم آخر نه بادم

چرا باید تن به این بی‌ارزشی بدهم در حالی که گوهر نژاد هستم؟ من آدمِ بی‌اهمیتی نیستم که بدون دعوتِ درست جایی بروم.

نکته ادبی: کسادی کنایه از بی‌رونقی و بی‌قدر شدن است.

چو ز آب حوض تر گشتست زینم خطا باشد که در دریا نشینم

وقتی زینِ من با آب حوض خیس شده است، خطاست که در دریا بنشینم (حد و اندازه‌ی خود را باید بدانم).

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ شناختِ جایگاه و شأنِ خویش.

چه فرمائی دلی با این خرابی کنم با اژدهائی هم نقابی

با این دلی که خراب شده است، چه پیشنهاد می‌دهی؟ آیا باید با یک اژدها هم‌نفس شوم؟

نکته ادبی: اژدها استعاره از خسرو یا شرایطِ خطرناک و مخرب است.

چو آن درگاه را در خور نیفتم به زور آن به که از در درنیفتم

چون در آن درگاه (قصر خسرو) جایگاهی ندارم، بهتر است که به زور خودم را وارد نکنم.

نکته ادبی: در درافتادن کنایه از تحمیلِ حضور است.

ببین تا چند بار اینجا فتادم به غمخواری و خواری دل نهادم

ببین که چند بار اینجا شکست خوردم و با غمخواری و خواری دل به این ماجرا بستم.

نکته ادبی: دل نهادن کنایه از دل‌بستن و امیدواری است.

نیفتاد آن رفیق بی وفا را که بفرستد سلامی خشک ما را

آن رفیق بی‌وفا هرگز به خود ندید که حتی یک سلام خشک و خالی برای ما بفرستد.

نکته ادبی: سلام خشک کنایه از پیامی بدون مهر و توجه واقعی است.

به یک گز مقنعه تا چند کوشم سلیح مردمی تا چند پوشم

تا کی باید با یک وجب مقنعه بجنگم (پوشیدگی و حجب را حفظ کنم) و تا کی باید لباسِ مردانگی و وقار بپوشم؟

نکته ادبی: سلیح مردمی کنایه از حفظِ غرور و وقار در برابرِ هوس است.

روانبود که چون من زن شماری کله داری کند با تاجداری

روا نیست که زنی مثل من، با پادشاهی (خسرو) کل‌کل کند و از موضع قدرت برخورد کند.

نکته ادبی: کله‌داری کنایه از سرکشی و تکبر است.

قضای بد نگر کامد مرا پیش خسک بر خستگی و خار بر ریش

سرنوشت بد مرا ببین که چه بر سرم آورد؛ خاری بر روی زخم و خاری دیگر بر ریش من نشست.

نکته ادبی: خسک بر خستگی تکرارِ رنج و مصیبت است.

به گل چیدن بدم در خار ماندم به کاری می شدم دربار ماندم

برای چیدن گل رفتم و در خار گیر کردم؛ برای کاری می‌رفتم و در دَرگاه (بدبختی) ماندم.

نکته ادبی: دربار در اینجا ابهام دارد: هم به معنای قصر است و هم به معنای گیر افتادن در بند.

چو خود بد کردم از کس چون خروشم خطای خود ز چشم بد چه پوشم

چون خودم اشتباه کردم، چرا از دیگران گله کنم؟ چرا خطای خودم را از چشمِ مردم پنهان کنم؟

نکته ادبی: چشم بد کنایه از حسادت یا نگاهِ سرزنش‌آمیزِ دیگران است.

یکی را گفتم این جان و جهانست جهان بستد کنون دربند جانست

به کسی گفتم تو جان و جهانِ منی، اما او جهان را گرفت و حالا جانِ مرا در بندِ خود کرده است.

نکته ادبی: تضادِ جان و جهان نشان‌دهنده‌ی بی‌آبروییِ خسرو است.

نه هرکس که آتشی گوید زبانش بسوزاند تف آتش دهانش

هر کس که حرف از آتش می‌زند نمی‌تواند دیگران را بسوزاند؛ گاهی گرمایِ آتش دهانِ خودِ گوینده را می‌سوزاند.

نکته ادبی: تمثیل برای هشدار به شاپور که سخنانِ تند، عاقبت گریبانِ خودش را خواهد گرفت.

ترازو را دو سر باشد نه یکسر یکی جو در حساب آرد یکی زر

ترازو دو کفه دارد، نه یک کفه؛ در یکی جو قرار می‌گیرد و در دیگری زر.

نکته ادبی: ترازو نمادِ عدل و سنجشِ ارزش‌هاست.

ترازوئی که ما را داد خسرو یکی سر دارد آن هم نیز پر جو

ترازویی که خسرو به ما داده است، فقط یک کفه دارد و آن هم پر از جو (ارزشِ ناچیز) است.

نکته ادبی: جو استعاره از بی‌ارزشی و ناچیزی است.

دلم زان جو که خرباری ندارد به غیر از خوردنش کاری ندارد

دل من دیگر هیچ کاری جز خوردن این جو (که هیچ ارزشی ندارد و سیر نمی‌کند) ندارد.

نکته ادبی: جویی که خروار نیست، کنایه از فقرِ معنوی و عاطفیِ وعده‌های خسرو است.

نمانم جز عروسی را در این سنگ که از گچ کرده باشندش به نیرنگ

در این سنگ (سخت‌دلی خسرو)، چیزی جز عروسکی گچی که با نیرنگ ساخته‌اند، نمی‌بینم.

نکته ادبی: عروس گچی کنایه از زیباییِ ظاهری و فریبنده بدونِ روح است.

عروس گچ شبستان را نشاید ترنج موم ریحان را نشاید

عروس گچی شایسته‌ی اتاقِ خواب نیست، همان‌طور که ترنجِ مومی شایسته‌ی بوستان نیست.

نکته ادبی: مقایسه‌ی مصنوعات با طبیعت برای نشان دادنِ بی‌ارزش بودنِ وعده‌های خسرو.

بسی کردم شگرفیها که شاید که گویم وز توام شرمی نیاید

کارهای بزرگ بسیاری کردم که می‌توانم به آن‌ها افتخار کنم، طوری که وقتی با تو صحبت می‌کنم، هیچ شرمی از تو ندارم.

نکته ادبی: شگرفی به معنای کارهای شگفت‌انگیز و بزرگ است.

چه کرد آن رهزن خونخواره من جز آتش پاره ای درباره من

آن راهزنِ خونخوار (خسرو) با من چه کرد؟ جز اینکه پاره آتشی به جان من انداخت؟

نکته ادبی: راهزنِ خونخوار استعاره از معشوقِ بی‌رحم است.

من اینک زنده او با یار دیگر ز مهر انگیخته بازار دیگر

من اینجا زنده‌ام و او با یار دیگری است و بازارِ عشقِ دیگری به راه انداخته است.

نکته ادبی: بازارِ دیگر کنایه از خیانت و تنوع‌طلبی است.

اگر خود روی من روئیست از سنگ در او بیند فرو ریزد ازین ننگ

اگر صورتِ من از سنگ هم بود، از این همه ننگ و بی‌وفایی فرو می‌ریخت.

نکته ادبی: استعاره از شدتِ شرم‌آور بودنِ رفتارِ خسرو.

گرفتم سگ صفت کردندم آخر به شیر سگ نپروردندم آخر

فرض کردم که مرا سگ فرض کردند، اما با شیرِ سگ مرا پرورش ندادند (من ذاتاً انسان و شریفم).

نکته ادبی: شیرِ سگ کنایه از ذاتِ پستی و فرومایگی است.

سگ از من به بود گر تا توانم فریبش را چو سگ از در نرانم

سگ بهتر از من بود اگر نمی‌توانستم فریبِ او را مثل سگ از درِ خانه‌ام برانم.

نکته ادبی: تشبیه به سگ در اینجا برای نشان دادنِ هوشیاری در برابر فریب است.

شوم پیش سگ اندازم دلی را که خواهد سگ دل بی حاصلی را

پیش سگ می‌روم و دلی را که دارم به او می‌دهم، چون سگ ممکن است این دلِ بی‌حاصل را بخواهد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه معشوقِ بی‌وفا حتی به اندازه‌ی یک سگ هم برایِ دلِ او ارزش قائل نیست.

دل آن به کو بدان کس وا نبیند که در سگ بیند و در ما نه بیند

دیدار آن شخص، آن‌گونه که شایسته است، میسر نمی‌شود؛ چراکه او به سگ توجه و عنایت دارد، اما به ما نگاهی نمی‌اندازد.

نکته ادبی: تضاد میان سگ و ما برای نشان دادن اوج بی‌مهری معشوق و حقارت عاشق در نظر او به کار رفته است.

مرا خود کاشکی مادر نزادی و گر زادی بخورد سگ بدادی

ای کاش مادرم مرا به دنیا نمی‌آورد، و اگر هم به دنیا می‌آمدم، کاش مرا به سگ می‌دادند تا خوراک او شوم.

نکته ادبی: بیانگر اوج استیصال و اندوه شاعر که مرگ را بر زندگیِ بدون مهر معشوق ترجیح می‌دهد.

بیا تا کژ نشینم راست گویم چه خواریها کز او نامد برویم

بیا تا در خلوت بنشینیم و بی‌پرده حقیقت را بگویم؛ چه خاری‌ها و تحقیرها که از جانب تو به من نرسید.

نکته ادبی: کژ نشستن و راست گفتن کنایه از صراحت لهجه و کنار گذاشتن تعارفات است.

هزاران پرده بستم راست در کار هنوزم پرده کژ می دهد یار

تلاش‌های بسیاری کردم تا کار را درست پیش ببرم، اما هنوز هم یار با من سر ناسازگاری دارد.

نکته ادبی: پرده بستن و پرده کژ دادن اشاره به تضاد تلاش عاشق و نتیجه معکوس آن دارد.

شد آبم و او به موئی تر نیامد چنان کابی به آبی بر نیامد

من در برابر او مانند آب، لطیف و تسلیم شدم، اما او ذره‌ای به من توجه نکرد؛ همان‌گونه که آب در برخورد با آب، اثری بر جای نمی‌گذارد.

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از بی‌اثر بودنِ ابراز عشق در برابر معشوقی که از جنس خود او نیست.

چگونه راست آید رهزنی را که ریزد آبروی چون منی را

چگونه کارِ کسی که آبروی مرا می‌برد، به درستی و راستی پیش می‌رود؟ (این امر با عدالت سازگار نیست).

نکته ادبی: اشاره به ظلمی که معشوق با ریختن آبروی عاشق مرتکب می‌شود.

فرس با من چنان در جنگ راند است که جای آشتی رنگی نماند است

او چنان با من با ستیزه و جنگ رفتار کرده است که دیگر حتی گمان آشتی نیز باقی نمانده است.

نکته ادبی: استعاره از قطع امید کامل برای بهبود رابطه.

چو ما را نیست پشمی در کلاهش کشیدم پشم در خیل و سپاهش

چون هیچ بهره‌ای از کلاه و جایگاه او به من نرسید، من هم دست از حمایت و همراهی او کشیدم.

نکته ادبی: پشم در کلاه نداشتن کنایه از بی‌بهره بودن از ثروت یا حمایت معشوق است.

ز بس سر زیر او بردن خمیدم ز بس تار غمش خود را ندیدم

از بس که در برابر او سر فرود آوردم، کمرم خم شد و از بس درگیر غم او بودم، خود را فراموش کردم.

نکته ادبی: اشاره به فرسایش روحی عاشق در اثر کرنش‌های مداوم.

دلم کورست و بینائی گزیند چه کوری دل چه آن کس کو نه بیند

دلم کور شده و تنها همان کسی را می‌خواهد که نباید؛ چه کوری دلی بدتر از این که عاشق، معشوق را همان‌گونه که هست نمی‌بیند.

نکته ادبی: اشاره به کوری عقل در عشق که معایب معشوق را نمی‌بیند.

سرم می خارد و پروا ندارم که در عشقش سر خود را بخارم

سرم پر از دغدغه است، اما فرصتی ندارم که در عشق او حتی به فکر خودم باشم.

نکته ادبی: کنایه از درگیری بیش از حدِ ذهن با معشوق که فرصت رسیدگی به خویش را می‌گیرد.

زبانم خود چنین پر زخم از آنست که هرچ او می دهد زخم زبانست

زبانم از این رو پر از زخم است که هر چه از او می‌شنوم، نیش و کنایه است.

نکته ادبی: اشاره به سخنان آزاردهنده و تند معشوق.

سزد گر با من او همدم نباشد ز کس بختم نبد زو هم نباشد

شایسته است که او با من همراه نباشد، چرا که بخت من از هیچ‌کس یاری ندیده و از او نیز نخواهد دید.

نکته ادبی: بیانگر تقدیرگرایی و ناامیدی از بخت بلند.

بدین بختم چنو همخوابه باید کز او سرسام را گرمابه پاید

با چنین بخت سیاهی، کسی چون او هم‌بستر من باید باشد که گرمابه‌اش برای من بیماری و سرسام به بار می‌آورد.

نکته ادبی: کنایه از تضاد میان عاشق و معشوق که موجب رنجش است.

دلم می جست و دانستم کز ایام زیانی دید خواهم کام و ناکام

دلم بی‌قرار بود و دانستم که از روزگار، چه به دلخواه و چه به ناچار، رنجی خواهم دید.

نکته ادبی: اشاره به حس ششم یا دل‌نگرانی از پیشامد بد.

بلی هست آزموده در نشانها که هر کش دل جهد بیند زیانها

تجربه ثابت کرده است که هرگاه دل انسان بلرزد و بی‌قرار شود، نشانه‌ای از آسیب و رنج است.

نکته ادبی: ارجاع به باورهای عامیانه درباره دل‌شوره.

کنونم می جهد چشم گهربار چه خواهم دید بسم الله دگربار

اکنون چشم پر از اشکم می‌پرد؛ نمی‌دانم چه واقعه‌ای در پیش است، پناه بر خدا از آن روز.

نکته ادبی: اشاره به باور خرافیِ پریدن چشم به عنوان فال بد.

مرا زین قصر بیرون گر بهشت است نباید رفت اگر چه سرنبشت است

اگر بیرون از این قصر، بهشت هم باشد، قصد رفتن ندارم، حتی اگر این سرنوشتِ مقدر من باشد.

نکته ادبی: تأکید بر ثبات قدم و لجاجت عاشق در ماندن در رنج خویش.

گر آید دختر قیصر نه شاپور ازین قصرش به رسوائی کنم دور

اگر دختر قیصر هم بیاید و نه شاپور، با رسوایی او را از این قصر دور خواهم کرد.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداری یا غرور در حفظ حریم خود.

به دستان می فریبندم نه مستم نیارند از ره دستان به دستم

با حیله و نیرنگ مرا فریب می‌دهند، اما من مست نیستم که فریب بخورم و به دام آن‌ها بیفتم.

نکته ادبی: دستان به معنای حیله و نیرنگ است.

اگر هوش مرا در دل ندانند من آن دانم که در بابل ندانند

اگر آن‌ها هوش و فراست مرا در دلم نشناسند، من به اموری آگاهم که حتی در بابل هم از آن آگاه نیستند.

نکته ادبی: اشاره به دانش پنهانی یا فراست عاشق.

سر اینجا به بود سرکش نه آنجا که نعل اینجاست در آتش نه آنجا

اینجا جایگاه سرِ من است و نه جایگاه سرکشی؛ زیرا اصلِ کار (نعل و آتش) همین‌جاست، نه آنجا.

نکته ادبی: اشاره به مرکزیت جایگاه عاشق.

اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه نباید کردنش سر پنجه با ماه

اگر خسرو، کیخسرو نباشد (پادشاه واقعی نباشد)، شایسته نیست که با ماه (زیبارو) پنجه در پنجه افکند.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه والای معشوق که هر کسی لیاقت هماوردی با او را ندارد.

به ار پهلو کند زین نرگس مست نهد پیشم چو سوسن دست بر دست

بهتر است که او با این چشمانِ مست (زیبا) با من پهلوانی کند و دست بر دست من بگذارد.

نکته ادبی: توصیف زیبایی معشوق به گل نرگس و سوسن.

و گر با جوش گرمم بر ستیزد چنان جوشم کز او جوشن بریزد

اگر با گرمی و تندی با من بجنگد، من چنان در عشق او می‌جوشم که جوشن (زره) او را هم ذوب می‌کنم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قدرت و شدت عشق عاشق در برابر سخت‌گیری معشوق.

فرستم زلف را تا یک فن آرد شکیبش را رسن در گردن آرد

زلفم را می‌فرستم تا با فنونی، صبر و شکیبایی او را به بند بکشد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به زلف به عنوان ابزارِ دلربایی.

بگویم غمزه را تا وقت شبگیر سمندش را به رقص آرد به یک تیر

به غمزه می‌گویم تا سحرگاه، اسبِ سرکشِ او را به رقص درآورد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ غمزه در کنترلِ معشوق.

ز گیسو مشک بر آش فشانم چو عودش بر سر آتش نشانم

از گیسو، عطر مشک بر آتشِ عشقش می‌پاشم، و او را همچون عود بر آتشِ جانم می‌نشانم.

نکته ادبی: تمثیل سوختنِ معشوق در آتشِ اشتیاق عاشق.

ز تاب زلف خویش آرم به تابش فرو بندم به سحر غمزه خوابش

با تابِ زلفم، او را به تاب و بی‌قراری می‌اندازم و با سحرِ غمزه، خواب را از چشمانش می‌ربایم.

نکته ادبی: توصیفِ تسلطِ عاشق بر وضعیتِ روانی معشوق.

خیالم را بفرمایم که در خواب بدین خاکش دواند تیز چون آب

خیالم را فرمان می‌دهم که در خواب، به سوی او بشتابد و به سرعتِ آب در خاکِ وجودش بدود.

نکته ادبی: اشاره به قدرت خیال در نفوذ به ناخودآگاه معشوق.

مرا بگذار تا گریم بدین روز تو مادر مرده را شیون میاموز

مرا به حال خود بگذار تا در این روزِ سیاه بگریم؛ تو به کسی که داغدیده است، شیون کردن یاد نده (او خود استادِ رنج است).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل یا باور که داغدیده نیاز به آموزشِ سوگواری ندارد.

منم کز یاد او پیوسته شادم که او در عمرها نارد به یادم

منم که همیشه به یاد او شادم، در حالی که او در تمام عمرش حتی یک‌بار هم به یاد من نمی‌افتد.

نکته ادبی: تضاد میان عشق یک‌طرفه و فراموشیِ معشوق.

ز مهرم گرد او بوئی نگردد غم من بر دلش موئی نگردد

از مهر من، حتی بویی به او نمی‌رسد و غمِ من ذره‌ای در دلش تأثیر نمی‌گذارد.

نکته ادبی: اشاره به سنگدلی و بی‌تفاوتی معشوق.

گر آن نامهربان از مهر سیر است زمانه بر چنین بازی دلیر است

اگر آن نامهربان از مهر ورزیدن سیر شده است، زمانه بازی‌های عجیبی دارد و با چنین بازی‌هایی جسور است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌وفایی معشوق به عنوان بخشی از جبرِ زمانه.

شکیبائی کنم چندان که یک روز درآیداز در مهر آن دل افروز

چنان صبر می‌کنم که سرانجام روزی آن دل‌افروز، از درِ مهر وارد شود.

نکته ادبی: امیدِ عاشقانه به تغییر رویه معشوق در آینده.

کمند دل در آن سرکش چه پیچم رسن در گردن آتش چه پیچم

چرا کمندِ دل را در گردنِ آن سرکش بیندازم؟ چرا ریسمان در گردن آتش بپیچم (که می‌سوزد)؟

نکته ادبی: تمثیلِ بیهودگیِ تلاش برای به بند کشیدنِ معشوقِ تندخو.

زمینم من به قدر او آسمان وار زمین را کی بود با آسمان کار

من در برابر او چون زمینم و او چون آسمان؛ زمین را چه کار با آسمان است؟ (فاصله‌مان بسیار است).

نکته ادبی: استعاره از عدم توازنِ جایگاه اجتماعی یا روحی بین عاشق و معشوق.

کند با جنس خود هر جنس پرواز کبوتر با کبوتر باز با باز

هر چیزی با جنس خودش هم‌پرواز می‌شود؛ کبوتر با کبوتر و باز با باز.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل کبوتر با کبوتر، باز با باز برای بیان هم‌ترازی.

نشاید باد را در خاک بستن نه باهم آب و آتش را نشستن

نشاید باد را در خاک بست و آب و آتش را کنار هم نشاند (اصولاً شدنی نیست).

نکته ادبی: تمثیلِ تنافر و ناسازگاری طبع‌های متفاوت.

چو وصلش نیست از هجران چه ترسم تنی نازنده از زندان چه ترسم

چون وصل او ممکن نیست، از هجرانش چه بیمی دارم؟ تنی که در زندان اسیر است، از زندانی بودن چه هراسی دارد؟

نکته ادبی: اشاره به این‌که وقتی بدترین حالت رخ داده، دیگر ترسی از آن نیست.

بود سرمایه داران را غم بار تهیدست ایمن است از دزد و طرار

ثروتمندان همیشه غم و دغدغه اموال دارند، اما تهیدست از دزد و راهزن در امان است.

نکته ادبی: تمثیل برای تسلی دادن به خود در فقرِ عاطفی.

نه آن مرغم که بر من کس نهد قید نه هر بازی تواند کردنم صید

من آن پرنده نیستم که هر کس بتواند مرا به بند بکشد، و نه هر بازی می‌تواند مرا صید کند.

نکته ادبی: تأکید بر غرور و استقلالِ عاشق در برابر معشوق.

گر آید خسرو از بتخانه چین ز شورستان نیابد شهد شیرین

اگر خسرو هم از بتخانه چین بیاید، از شوره‌زار نباید انتظار شهد و شیرینی داشت.

نکته ادبی: تمثیلِ بی‌فایده بودنِ انتظارِ مهر از معشوق سنگدل.

اگر شبدیز توسن را تکی هست ز تیزی نیز گلگون را رگی هست

اگر اسب شبدیز تندرو است، گلگون هم رگی از تندی و تیزی دارد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هر کسی (از جمله عاشق) نیز توانمندی‌های خاص خود را دارد.

و گر مریم درخت قند کشته است رطب های مرا مریم سرشته است

اگر مریم درخت قند را پرورش داده، این رطب‌های من (حاصلِ رنج من) را نیز مریم سرشته است.

نکته ادبی: اشاره به مریم (مقدس) و درخت خرما که در قرآن آمده، برای بیان اصالت رنج عاشق.

گر او را دعوی صاحب کلاهی است مرا نیز از قصب سربند شاهی است

اگر او ادعای صاحب‌کلاهی و بزرگی دارد، من نیز سربندِ شاهی (عزت نفس) خود را دارم.

نکته ادبی: تأکید بر برابریِ شأنِ عاشق با معشوق.

نخواهم کردن این تلخی فراموش که جان شیرین کند مریم کند نوش

این تلخی را فراموش نخواهم کرد، همان تلخی‌ای که مریم (معشوق) آن را نوش می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر ماندگاریِ خاطره رنج‌ها.

یکی درجست و دریا در کمین یافت یکی سرکه طلب کرد انگبین یافت

یکی در پیِ صیدِ گوهر بود و در کمین، تله یافت؛ دیگری سرکه خواست و انگبین (عسل) یافت.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ سرنوشت و تضادِ نیت و نتیجه.

همه ساله نباشد سینه بر دست به هرجا گرد رانی گردنی هست

همیشه نمی‌توان دست بر سینه داشت؛ هر جا که گرد و خاکی هست، گردنی هم پیدا می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از اینکه هر کنشی واکنشی دارد.

نبودم عاشق ار بودم به تقدیر پشیمانم خطا کردم چه تدبیر

اگر عاشق شدم، به جبر تقدیر بود؛ حالا پشیمانم، چه تدبیری می‌توان کرد؟

نکته ادبی: اعتراف به پشیمانی از عشق و گرفتار آمدن در جبر تقدیر.

مزاحی کردم او درخواست پنداشت دروغی گفتم او خود راست پنداشت

من به شوخی سخنی گفتم، اما او آن را جدی گرفت؛ دروغی را به مزاح بر زبان آوردم و او آن را عینِ حقیقت پنداشت.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان مزاح و راست برای نشان دادن سوءتفاهم میان عاشق و معشوق.

دل من هست از این بازار بی زار قسم خواهی به دادار و به دیدار

دلِ من از این بازارِ پرهیاهویِ عشق بیزار است؛ اگر برایِ اثباتِ ادعایم قسم می‌خواهی، به خداوند و دیدارِ معشوق سوگند می‌خورم که بیزارم.

نکته ادبی: واژه دادار به معنای آفریدگار و از ریشه پارسی میانه است.

سخن را رشته بس باریک رشتم و گرچه در شب تاریک رشتم

سخن را بسیار ظریف و باریک ریسیدم (بیان کردم)، اگرچه در شرایطی سخت و تاریک (امیدِ ناچیز) آن را بافته بودم.

نکته ادبی: استعاره از رشته و بافتن برای نشان دادن ظرافت و دقت در کلام.

چنین تا کی چو موم افسرده باشم برافروزم و گر نه مرده باشم

تا کی باید مانندِ موم، افسرده و بی‌حاصل باشم؟ باید (درونم را) شعله‌ور کنم وگرنه مرده‌ای بیش نیستم.

نکته ادبی: تشبیه به موم برای نشان دادنِ انفعال و پذیرشِ شرایط.

به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ خداوندا تو می دانی دگر هیچ

نه به نفرینِ او خیر و نه شری می‌گویم؛ خداوندا، تو خود از احوالِ من باخبری و دیگر چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به قطع امید از تغییرِ شرایط و سپردنِ کار به خداوند.

لب آنکس را دهم کو را نیاز است نه دستی راست حلواکان دراز است؟

بوسه را نثارِ کسی می‌کنم که تشنه‌یِ آن باشد، نه کسی که دستانش (به طمع) برایِ گرفتنِ حلوا (چیزِ ارزشمند) دراز شده باشد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه عشق باید پاسخِ نیازِ حقیقی باشد، نه پاسخ به طمعِ مادی.

بهاری را که بر خاکش فشانی از آن به کش برد باد خزانی

بهاری که بر خاکِ آن، بذرِ مهر می‌پاشی؛ بهتر است که بادِ خزان (مرگ یا جدایی) آن را از بین ببرد (تا اینکه دچارِ زوالِ تدریجی شود).

نکته ادبی: استفاده از عنصرِ باد خزان به عنوان نمادِ ناپایداری و جدایی.

گرفتار سگان گشتن به نخجیر به از افسوس شیران زبون گیر

گرفتار شدن به چنگالِ سگان در شکار، بهتر از آن است که افسوسِ شیرانی را بخوری که خود زبون و ضعیف شده‌اند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مواجهه با خطرِ آشکار، بهتر از دل بستن به انسان‌هایِ بی‌ارزش است.

بیا گو گر منت باید چو مردان به پای خود کسی رنجه مگردان

بیا و اگر حقی بر گردنِ من داری، مثلِ مردان خودت بیا و آن را بگیر؛ کسی را برایِ رسیدن به مقصود به سختی و رنج نینداز.

نکته ادبی: دعوت به صراحت و کنشگری به جای واسطه‌تراشی.

هژبرانی که شیران شکارند به پای خود پیام خود گذارند

شیرمردانی که خود شکارچیِ شیرانند، پیامِ خود را با پایِ خود (شخصاً) به مقصد می‌رسانند.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر است و نمادِ قدرت و دلاوری.

چو دولت پای بست اوست پایم به پای دیگران خواندن نیایم

از آنجا که دولت و بختِ من وابسته به پایِ خودم است، به این کارِ ناپسند تن نمی‌دهم که پیامم را با پایِ دیگران بفرستم.

نکته ادبی: استعاره از پای برای نمادِ اختیار و استقلال فردی.

به دوش دیگران زنبیل سایند؟ به دندان کسان زنجیر خایند؟

آیا شایسته است که سبدِ کارِ خود را بر دوشِ دیگران بگذارند؟ یا اینکه بخواهند با دندانِ دیگران زنجیرِ مشکلات را بجوند؟

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ مسئولیت‌پذیری و پرهیز از تکیه بر دیگران.

چه تدبیر از پی تدبیر کردن نخواهم خویشتن را پیر کردن

این همه تدبیر و حیله‌گری برایِ چه؟ نمی‌خواهم با این‌همه فکر و خیال، عمرِ خود را به پیری و فرسودگی برسانم.

نکته ادبی: بی‌ارزش شمردنِ توطئه و حیله برای رسیدن به اهداف کوتاه.

به پیری می خورم؟ بادم قدح خرد که هنگام رحیل آخور زند کرد

اگر در پیری شراب می‌نوشم و قدحِ کوچک (کم‌ارزش) برمی‌گیرم، به این دلیل است که زمانِ کوچ (مرگ) نزدیک است و اسبِ عمر به آخور رسیده است.

نکته ادبی: آخور زدن در اینجا کنایه از رسیدنِ مرکبِ عمر به پایانِ مسیر و لحظه‌یِ مرگ است.

به نادانی در افتادم بدین دام به دانائی برون آیم سرانجام

از رویِ نادانی در این دامِ عشق افتادم و امیدوارم که با دانایی و آگاهی، سرانجام از آن رهایی یابم.

نکته ادبی: تضاد میان نادانی (آغازِ کار) و دانایی (پایانِ کار).

مگر نشنیدی از جادوی جوزن که داند دود هر کس راه روزن

مگر داستانِ آن جادویِ جوزن را نشنیده‌ای که می‌دانست از هر سوراخ و روزنی، چه دودی برمی‌خیزد؟ (کنایه از اینکه باطنِ همه را می‌شناسد).

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌ای قدیمی درباره‌یِ جادویی که از احوالِ نهانیِ دیگران باخبر می‌شده است.

مرا این رنج و این تیمار دیدن ز دل باید نه از دلدار دیدن

مرا که این رنج و درد را می‌بینم، باید از خودِ دلِ خودم ببینم، نه اینکه تقصیر را به گردنِ دلدار بیندازم.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ عاملِ درونی (دل) در ایجادِ رنج‌هایِ عاشقانه.

همه جا دزد از بیگانه خیزد مرا بنگر که دزد از خانه خیزد

دزدِ واقعی همیشه از میانِ بیگانگان نیست؛ به احوالِ من بنگر که دزدِ آرامشِ من، از درونِ خانه‌یِ خودم برخاسته است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دشمنِ اصلیِ انسان، نفس و خواسته‌هایِ درونیِ اوست.

به افسون از دل خود رست نتوان که دزد خانه را دربست نتوان

با افسون و جادو نمی‌توان از دستِ دلِ خود گریخت، چرا که نمی‌توان راهِ ورود و خروجِ دزدِ خانه را بست (دزد درونی است).

نکته ادبی: تمثیلِ دل به خانه و دزد به تمایلاتِ مخربِ درونی.

چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم چرا ده بینم و فرسنگ پرسم

چرا مانندِ کوران، به جایِ اینکه از سنگ (بی‌ارزش) لعل (باارزش) بخواهم، از ده (مکانِ ناچیز) فرسنگ (فاصله دور) می‌پرسم؟

نکته ادبی: کنایه از طلبِ بیجا و جست‌وجویِ بیهوده در جایی که نتیجه‌ای ندارد.

دل من در حق من رای بدزد به دست خود تبر بر پای خود زد

دلِ من بر ضدِ خودم تصمیم گرفت و مثلِ کسی شد که تبر برداشته و پایِ خودش را قطع می‌کند.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ تبر به پایِ خود زدن، استعاره از آسیب زدن به خود توسطِ خود.

دلی دارم کز او حاصل ندارم مرا آن به که دل با دل ندارم

دلی دارم که هیچ بهره‌ای از آن نمی‌برم؛ برایِ من بهتر است که اصلاً دلی نداشته باشم تا این‌گونه با دلم درگیر باشم.

نکته ادبی: تعبیرِ حسرت‌آمیز از داشتنِ قلبی که مایه رنج است.

دلم ظالم شد و یارم ستمکار ازین دل بی دلم زین یار بی یار

دلم بر من ستمکار شده و یارم نیز اهلِ جفاست؛ از این دلِ بی‌دلم و از این یارِ بی‌وفا در عجبم.

نکته ادبی: ترکیب‌هایِ متناقض‌نما (پارادوکس) برای نشان دادنِ پریشانیِ احوال.

شدم دلشاد روزی با دل افروز از آن روز اوفتادستم بدین روز

روزی با معشوقِ دل‌افروز شاد بودم، اما از همان روزِ خوش، به این روزِ سیاه و بدبختی افتادم.

نکته ادبی: تضادِ میانِ شادیِ آغازین و اندوهِ فرجامین.

غم روزی خورد هرکس به تقدیر چو من غم روزی اوفتادم چه تدبیر

هرکسی به اندازه‌یِ تقدیرش، غمِ روزی می‌خورد؛ حالا که من به غمِ عشق (روزیِ دل) گرفتار شده‌ام، چه چاره‌ای می‌توانم بیندیشم؟

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ تقدیر و ناگزیری از تحملِ بارِ عشق.

نهان تا کی کنم سوزی به سوزی به سر تا کی برم روزی به روزی

تا کی باید این سوز و گداز را پنهان کنم؟ و تا کی باید روزگارم را روز به روز با سختی سپری کنم؟

نکته ادبی: تکرارِ سوز و روز برایِ تأکید بر استمرارِ رنج.

مرا کز صبر کردن تلخ شد کام سزد گر لعبت صبرم نهی نام

مرا که از بس صبر کرده‌ام، زندگی به کامم تلخ شده است، شایسته است که نامِ «عروسکِ صبر» را بر من بگذاری.

نکته ادبی: لعبت به معنایِ عروسک یا پیکره است و استعاره از بی‌اراده بودن در اثرِ صبرِ زیاد.

اگر دورم ز گنج و کشور خویش نه آخر هستم آزاد سر خویش

اگر از سرزمین و گنج‌هایم دور افتاده‌ام، مگر نه اینکه هنوز آزاده‌ام و سرِ خود را دارم؟

نکته ادبی: تأکید بر ارزشمندتر بودنِ آزادی نسبت به ثروت و وطن.

نشاید حکم کردن بر دو بنیاد یکی بر بی طمع دیگر بر آزاد

نمی‌توان کسی را بر دو اصلِ متناقض قضاوت کرد: یکی بر پایه‌یِ طمع و دیگری بر پایه‌یِ آزادگی.

نکته ادبی: تقابلِ طمع و آزادگی به عنوانِ دو رویکردِ متضاد در زندگی.

وزان پس مهر لولو بر شکر زد به عناب و طبرزد بانگ بر زد

و پس از آن، (معشوق) بوسه‌ای (لولو) بر شیرینیِ لب‌هایش (شکر) زد و بر زیبایی‌هایِ چهره‌اش (عناب و طبرزد) فریادِ افتخار سرداد.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی‌هایِ چهره با استعاره‌هایِ غذایی (عناب، طبرزد) که در شعرِ کلاسیک رایج است.

که گر شه گوید او را دوست دارم بگو کاین عشوه ناید در شمارم

اگر شاه گفت که «من او را دوست دارم»، به او بگو که این عشوه و سخن در شمارِ محبت‌هایِ حقیقیِ من نمی‌آید.

نکته ادبی: پاسخِ سرسختانه به ادعایِ عشق.

و گر گوید بدان صبحم نیاز است بگو بیدار منشین شب دراز است

و اگر گفت که «به صبحگاهانِ دیدارِ او نیاز دارم»، به او بگو که بیهوده در شبِ درازِ انتظار بیدار نمان که خبری نیست.

نکته ادبی: توصیه به ناامید کردنِ طرفِ مقابل.

و گر گوید به شیرین کی رسم باز بگو با روزه مریم همی ساز

و اگر گفت که «کی دوباره به شیرینیِ وصلت می‌رسم؟»، بگو با روزه و پرهیزِ مریم‌وار هم‌نشین باش.

نکته ادبی: اشاره به مریم (س) به عنوان نمادِ پاکدامنی و پرهیز.

و گر گوید بدان حلوا کشم دست؟ بگو رغبت به حلوا کم کند مست

و اگر گفت که «آیا به آن حلوا (شیرینیِ لب) دست می‌یابم؟»، بگو که مستِ شهوت، رغبتی به حلوا (معنایِ استعاری) ندارد.

نکته ادبی: کنایه‌یِ جنسی و عرفانی به اینکه لذت‌هایِ جسمانی، مانعِ درکِ لذت‌هایِ معنوی است.

و گر گوید کشم تنگش در آغوش بگو کاین آرزو بادت فراموش

و اگر گفت که «او را تنگ در آغوش می‌گیرم»، بگو که این آرزو را فراموش کن.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ تحققِ امیالِ جسمانی.

و گر گوید کنم زان لب شکرریز بگو دور از لبت دندان مکن تیز

و اگر گفت که «از آن لبِ شکربار بهره می‌برم»، بگو از لبِ من دور باش و دندان‌هایت را برایِ آن تیز نکن.

نکته ادبی: کنایه از طمع‌ورزیِ عاشق.

و گر گوید بگیرم زلف و خالش بگو تا هانگیری هاممالش

و اگر گفت که «زلف و خالِ او را می‌گیرم»، بگو که تا نگیری، به دستت نخواهد آمد.

نکته ادبی: اشاره به بازیِ کلامی درباره‌یِ دست یافتن به مقصود.

و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه بگو با رخ برابر چون شود شاه

و اگر گفت که «رخسار بر رخِ ماهِ او می‌نهم»، بگو چگونه چهره‌یِ زمینی با چهره‌یِ شاهانه (ماه) برابری می‌کند؟

نکته ادبی: مقایسه زیبایی معشوق با ماه.

و گر گوید ربایم زان زنخ گوی بگو چوگان خوری زان زلف بر روی

و اگر گفت که «آن چانه (زنخ‌گوی) را می‌ربایم»، بگو از آن زلفِ آویخته بر صورت، چوگانِ تنبیه خواهی خورد.

نکته ادبی: استعاره از چوگان (زلف) برای ضربه زدن به رباینده‌یِ زنخ.

و گر گوید به خایم لعل خندان بگو از دور می خور آب دندان

و اگر گفت که «آن لعلِ خندان را می‌جَوْم»، بگو که از دور به آن نگاه کن و آبِ دهانِ خود را بخور.

نکته ادبی: استفاده از عبارتِ «آبِ دندان خوردن» به عنوانِ کنایه از حسرتِ بی‌حاصل.

گر از فرمان من سر برگراید بگو فرمان فراقت راست شاید

اگر از دستورِ من سرپیچی کرد، بگو که فرمانِ جدایی و فراق، شایسته‌یِ توست.

نکته ادبی: اعلامِ قاطعِ پایانِ رابطه.

فراقش گر کند گستاخ بینی بگو برخیزمت یا می نشینی

اگر با وجودِ دوری، گستاخی کرد، بگو که برخیز و برو یا همین‌جا بنشین (هرچه می‌خواهی بکن، اهمیتی ندارد).

نکته ادبی: نشانه خشم و بی‌تفاوتیِ نهایی.

وصالش گر بگوید زان اویم بگو خاموش باشی تا نگویم

اگر از وصال و اینکه متعلق به او هستم سخن گفت، بگو خاموش باش که دیگر نامِ مرا به زبان نیاوری.

نکته ادبی: تأکید بر قطعِ کاملِ پیوندِ کلامی و عاطفی.

فرو می خواند ازین مشتی فسانه در او تهدیدهای مادگانه

این همه افسانه و تهدیدهایِ زنانه را پشتِ سر هم می‌خواند.

نکته ادبی: مادگانه به معنایِ منسوب به ماده (زن) است که در اینجا با رویکردِ سنتیِ شاعر به کار رفته است.

عتابش گرچه می زد شیشه بر سنگ عقیقش نرخ می برید در جنگ

اگرچه سرزنشِ او مانندِ زدنِ شیشه بر سنگ بود، اما لبخند و چهره‌اش در هنگامِ جنگ، قیمت و ارزشی داشت.

نکته ادبی: عقیق کنایه از لبِ سرخ است.

چو بر شاپور تندی زد خمارش ز رنج دل سبک تر گشت بارش

وقتی که شاپور بر اثرِ مستی بر شاه تندی کرد، از بارِ غمِ دلش کمی کاسته شد.

نکته ادبی: اشاره به شاپور به عنوانِ شخصیتِ رابط.

به نرمی گفت کای مرد سخنگوی سخن در مغز تو چون آب در جوی

به نرمی گفت ای سخنور، کلام در ذهنِ تو مانندِ آب در جویبار روان است.

نکته ادبی: ستایشِ بلاغت و سخنوریِ مخاطب.

اگر وقتی کنی بر شه سلامی بدان حضرت رسان از من پیامی

اگر روزی با شاه دیدار کردی، این پیام را از طرفِ من به او برسان.

نکته ادبی: درخواست برایِ واسطه‌گری.

که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد کجا آن صحبت شیرین تر از شهد

که شیرین بپرسد: ای بدعهد و کم‌مهر، کجا رفت آن عهد و صحبت‌هایی که از شهد شیرین‌تر بود؟

نکته ادبی: یادآوریِ خاطراتِ گذشته برایِ ایجادِ تأثیرِ عاطفی.

مرا ظن بود کز من برنگردی خریدار بتی دیگر نگردی

من گمان می‌کردم که تو هرگز از من روی برنمی‌گردانی و به دنبالِ معشوقی دیگر نمی‌روی.

نکته ادبی: ابرازِ گله و شکوه از بی‌وفاییِ معشوق.

کنون در خود خطا کردی ظنم را که در دل جای کردی دشمنم را

اکنون با رفتارت گمان مرا نسبت به خودت به خطا انداختی و ثابت کردی که در قلبت به جای من، دشمنم را جای داده‌ای.

نکته ادبی: خطا کردن در اینجا به معنای خلافِ واقع کردنِ گمان است.

ازین بیداد دل در داد بادت ز آه تلخ شیرین یاد بادت

امیدوارم این بی‌عدالتی تو، باعث شود که از سوی فلک عدالت در حق تو اجرا شود و از آه تلخ من، یاد شیرینِ من در خاطرت زنده گردد.

نکته ادبی: در داد بادت؛ یعنی امیدوارم فلک به داد من برسد.

چو بخت خفته یاری را نشائی چو دوران سازگاری را نشانی

تو مانند بختِ خفته‌ای که دیگر ارزشِ یاری ندارد و مانند دورانِ ناپایداری هستی که نمی‌توان به سازگاری‌اش تکیه کرد.

نکته ادبی: نشانی و نشائی استعاره از عدم لیاقت و عدم وفاداری است.

بدین خواری مجویم گر عزیزم خط آزادیم ده گر کنیزم

اگر من نزد تو عزیزم، مرا با این خواری و ذلت نخواه؛ اما اگر مرا کنیز و زیردست می‌دانی، پس آزادی‌ام را به من بازگردان.

نکته ادبی: خط آزادی استعاره از رها کردنِ عاشق از قید عشق است.

ترا من همسرم در هم نشینی به چشم زیر دستانم چه بینی

من در زندگی و هم‌نشینی، همسر و یار تو هستم؛ چرا با چشمِ زیردستان و حقارت به من نگاه می‌کنی؟

نکته ادبی: هم‌نشینی به معنای معاشرت و زندگی مشترک است.

چنین در پایه زیرم مکن جای وگرنه بر درت بالا نهم پای

مرا در این پایه و مرتبه پایین قرار مده؛ وگرنه از روی ناچاری، پایم را بر درگاه تو می‌گذارم و با سرکشی وارد حریمت می‌شوم.

نکته ادبی: بالا نهادن پا کنایه از جسارت و اعتراض است.

به پلپل دانه های اشک جوشان دوانم بر در خویشت خروشان

با دانه‌های اشکِ جوشان که مانند مروارید (پلپل) می‌ریزد، با فریاد و خروش به درگاه تو می‌آیم.

نکته ادبی: پلپل استعاره از دانه های اشک است.

نداری جز مراد خویشتن کار نباید بود ازینسان خویشتن دار

تو هیچ کاری جز انجامِ خواسته‌های خودت نداری؛ نباید کسی تا این حد خودخواه و خویشتن‌دار (به معنایِ منفعت‌طلب) باشد.

نکته ادبی: خویشتن‌دار در اینجا کنایه از خودخواهی است.

چو تو دل بر مراد خویش داری مراد دیگران کی پیش داری

وقتی تمام فکر و ذکر تو رسیدن به خواسته‌های خودت است، چگونه می‌توانی خواسته‌های دیگران را مقدم بدانی؟

نکته ادبی: پیش داشتن به معنای در اولویت قرار دادن است.

مرا تا خار در ره می شکستی کمان در کار ده ده می شکستی

زمانی که خارِ رنج را از سر راه من برمی‌داشتی، با چنان اشتیاقی (ده ده) این کار را می‌کردی که گویی کمان می‌شکستی.

نکته ادبی: ده‌ده تکرار برای بیان کثرت و جدیت است.

بخار تلخ شیرین بود گستاخ چو شیرین شد رطب خار است بر شاخ

آن زمان که شیرین بودی، در برابر خارِ رنج گستاخ بودی؛ اما حالا که شیرین هستی، مثل رطبی هستی که بر سر شاخه، خار دارد (یعنی شیرینی‌ات آزاردهنده شده است).

نکته ادبی: ایهام در واژه شیرین (نام شخص و طعم) دیده می‌شود.

به باغ افکندت پالود خونم چو بر بگرفت باغ از در برونم

زمانی که مرا به باغ بردی، خونم را پالود و گرفت؛ و وقتی باغ مرا گرفت، تو از من روی برگرداندی.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های عاشقانه کلاسیک.

نگشتم ز آتشت گرم ای دل افروز به دودت کور می کردم شب و روز

ای دل‌افروز، من از آتشِ عشق تو گرم نشدم، بلکه شب و روز با دودِ این آتش، چشمانم را کور می‌کردم.

نکته ادبی: استعاره از بی‌حاصلی عشق و رنج فراوان.

جفا زین بیش؟ که اندامم شکستی چو نام آور شدی نامم شکستی

آیا جفایی از این بالاتر است که هم اندامم را شکستی و هم وقتی نام‌آور شدی، نام و اعتبار مرا از بین بردی؟

نکته ادبی: شکستن نام کنایه از بدنام کردن است.

عمل داران چو خود را ساز بینند به معزولان ازین به باز بینند

صاحبان منصب، وقتی خودشان را در جایگاه قدرت می‌بینند، معزولان (کسانی که از قدرت افتاده‌اند) را به دیده‌ی تحقیر می‌بینند.

نکته ادبی: عمل‌داران کنایه از حاکمان و متصدیان است.

به معزولی به چشمم در نشستی چو عامل گشتی از من چشم بستی

تو در زمانِ معزولی و نداری به چشمم نشستی (عزیز بودی)، اما وقتی عامل و صاحب منصب شدی، چشمت را بر روی من بستی.

نکته ادبی: چشم بستن کنایه از بی‌توجهی و فراموشی است.

به آب دیده کشتی چند رانم وصالت را به یاری چند خوانم

چقدر با اشک چشم، کشتیِ امیدم را برانم و چقدر وصال تو را از کسی بخواهم که یاری نمی‌کند؟

نکته ادبی: استعاره کشتی راندن در آب دیده برای تداوم در تلاشِ بی‌حاصل.

چو بی یار آمدی من بودمت یار چو در کاری نباشد با منت کار

زمانی که بی‌کس و یار بودی، من یارِ تو بودم؛ حالا که صاحب کار و مقام شدی، با من کاری نداری.

نکته ادبی: تضاد در وضعیتِ قدرت و ضعف.

چو کارم را به رسوائی فکندی سپر بر آب رعنائی فکندی

وقتی کارم را به رسوایی کشاندی، سپرِ آبرو و زیبایی‌ات را در آب افکندی (یعنی آبرویت را نادیده گرفتی).

نکته ادبی: سپر بر آب افکندن کنایه از دست شستن از آبرو است.

برات کشتنم را ساز دادی به آسیب فراقم باز دادی

تو فرمانِ کشتنم را صادر کردی و با آسیبِ فراق، مرا دوباره به رنج بازگرداندی.

نکته ادبی: برات کنایه از حکم و فرمان است.

نماند از جان من جز رشته تائی مکش کین رشته سر دارد به جائی

از جانِ من چیزی جز یک رشته باقی نمانده است؛ آن را نکش که این رشته سر و انتهای مشخصی دارد (و ممکن است پاره شود).

نکته ادبی: رشته تائی استعاره از آخرین رمق زندگی است.

مزن شمشیر بر شیرین مظلوم ترا آن بس که راندی نیزه بر روم

بر شیرینِ مظلوم شمشیر نکش؛ تو را همان بس که نیزه‌ات را بر روم (سرزمینِ رقیب یا استعاره از دوری) راندی.

نکته ادبی: روم استعاره از دوردست یا سرزمین دشمن است.

چو نقش کارگاه رومیت هست ز رومی کار ارمن دور کن دست

حالا که نقشِ کارگاه تو در روم (جایگاه قدرت) است، از کارِ مردمِ ارمن دست بردار.

نکته ادبی: روم و ارمن تقابل جغرافیایی نمادین است.

ز باغ روم گل داری به خرمن مکن تاراج تخت و تاج ارمن

اگر از باغِ روم گل و بهره‌ای داری، تخت و تاجِ ارمن را غارت نکن.

نکته ادبی: تاراج کنایه از ستمگری است.

مکن کز گرمی آتش زود خیزد وز آتش ترسم آنگه دود خیزد

این کار را نکن، چرا که از گرمیِ آتشِ ظلم، زود شعله برمی‌خیزد و من از این آتشِ تو می‌ترسم که دودش به چشم همه برود.

نکته ادبی: هشدار نسبت به پیامدهای ستم.

هزار از بهر می خوردن بود یار یکی از بهر غم خوردن نگهدار

هزار نفر برای می نوشیدن و خوش‌گذرانی یارِ تو هستند، اما یک نفر را برای غم‌خواری نگه دار.

نکته ادبی: تقابل می خوردن (شادی) و غم خوردن (وفاداری).

مرا در کار خود رنجور داری کشی در دام و دامن دور داری

مرا در کارِ خودت رنجور نگه داشته‌ای و در دامِ خود می‌کشی، اما از دامنِ خود دور می‌داری.

نکته ادبی: دام و دامن تناسب معنایی و کنایی دارند.

خسک بر دامن دوران میفشان نمک بر جان مهجوران میفشان

خار (خسک) بر دامنِ روزگارِ ما مپاش و نمک بر زخمِ جانِ دورافتادگان مپاش.

نکته ادبی: نمک بر زخم پاشیدن کنایه از افزودن بر رنج است.

ترا در بزم شاهان خوش برد خواب ز بنگاه غریبان روی بر تاب

تو در بزمِ شاهان به خوابِ خوش فرومی‌روی، پس از کلبه‌ی غریبان و نیازمندان روی برگردان.

نکته ادبی: بنگاه غریبان کنایه از جایگاه بی‌پناهان است.

رها کن تا در این محنت که هستم خدای خویشتن را می پرستم

مرا رها کن تا در این محنتی که هستم، تنها به پرستشِ خدای خویش بپردازم.

نکته ادبی: اشاره به انزوا و توبه دردمندانه.

به دام آورده گیر این مرغ را باز دیگر باره به صحرا کرده پرواز

فرض کن این مرغِ عشق را به دام آورده‌ای، اما دوباره او را به صحرا فرستاده‌ای تا پرواز کند (یعنی دلم را اسیر کردی و رهایم کردی).

نکته ادبی: مرغ استعاره از جانِ عاشق است.

مشو راهی که خر در گل بماند ز کارت بی دلان را دل بماند

راهی را مرو که عاقبتش گیر افتادن در گل است؛ با کارت دلِ دلدادگان را ناامید و سرگردان مکن.

نکته ادبی: خر در گل ماندن کنایه از شکست در کار است.

مزن آتش در این جان ستمکش رها کن خانه ای از بهر آتش

این جانِ ستم‌کشیده را به آتش نکش؛ خانه‌ای را برای سوختن (تخریب) رها کن.

نکته ادبی: استعاره از خودسوزیِ عاشقانه.

در این آتش که عشق افروخت بر من دریغا عشق خواهد سوخت خرمن

در این آتشی که عشق بر جانم برافروخت، دریغا که این عشق، خرمنِ هستی‌ام را خاکستر خواهد کرد.

نکته ادبی: استعاره خرمن برای هستی و وجود.

غمت بر هر رگم پیچید ماری شکستم در بن هر موی خاری

غمِ تو مانند ماری بر رگ‌هایم پیچید و در بنِ هر مویِ من، خاری از رنج فرو کرد.

نکته ادبی: تشبیه غم به مار.

نه شب خبسم نه روز آسایشم هست نه از تو ذره ای بخشایشم هست

نه شب خواب دارم و نه روز آسایش؛ و ذره‌ای بخشش و مهربانی از تو ندیده‌ام.

نکته ادبی: خسبیدن به معنای خوابیدن.

صبوری چون کنم عمری چنین تنگ به منزل چون رسم پائی چنین لنگ

چگونه صبوری کنم در حالی که عمرم این‌چنین تنگ و دشوار شده است؟ چگونه با این پایِ لنگ به منزل برسم؟

نکته ادبی: پای لنگ استعاره از ناتوانی در پیمودن راه عشق.

ز اشک و آه من در هر شماری بود دریا نمی دوزخ شراری

از اشک و آهِ من در هر محاسبه‌ای، دریایی پدید می‌آید که حتی ذره‌ای از آتشِ جهنم (دوزخ) را هم فرو نمی‌نشاند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عمقِ غم.

در این دریا کم آتش گشت کشتی مرا هم دوزخی خوان هم بهشتی

در این دریای اشک، کشتیِ من از آتشِ عشق سوخت؛ تو هم مرا جهنمی بخوان و هم بهشتی.

نکته ادبی: تناقض در توصیف وضعیت عاشق.

وگرنه بر در دوزخ نهانی چرا می جویم آب زندگانی

اگر در حقیقتِ تو بهشتی نیست، چرا من همواره به دنبال آبِ زندگانی (وصال) در آن می‌گردم؟

نکته ادبی: آب زندگانی استعاره از حیات‌بخش بودنِ وصل.

مرا چون بد نباشد حال بی تو؟ که بودم با تو پار امسال بی تو

چرا بدون تو حالم بد نباشد؟ در حالی که سالِ گذشته با تو بودم و امسال بدون تو هستم.

نکته ادبی: پار به معنای سال گذشته.

ترا خاکی است خاک از در گذشته مرا آبی است آب از سر گذشته

تو خاکی داری که از درِ خانه گذشته است (بی‌ارزش شده)، اما من اشکی دارم که از سرم گذشته است (کارم از کار گذشته و غرق شده‌ام).

نکته ادبی: آب از سر گذشتن کنایه از غرق شدن در رنج.

بر آب دیده کشتی چند رانم وصالت را به یاری چند خوانم

چقدر با اشک چشم، کشتیِ امیدم را برانم و چقدر وصالِ تو را از یاری بطلبم؟

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر ناامیدی.

همه کارم که بی تو ناتمام است چنین خام از تمناهای خام است

تمامِ کارهایم بدون تو ناتمام است؛ این ناپختگی (خامی) ناشی از آرزوهایِ دست‌نیافتنی است.

نکته ادبی: خام بودن کنایه از نپختگی و ناامیدی.

نه بینی هر که میرد تا نمیرد امید از زندگانی برنگیرد

کسی که نمی‌میرد (پیش از مرگ)، طعمِ زندگی واقعی را نمی‌چشد و امید از زندگانی برنمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به آموزه عرفانی مرگِ ارادی.

خرد ما را به دانش رهنمون است حساب عشق ازین دفتر برون است

عقل، راهنمایِ ما در دانش است، اما حسابِ عشق از این دفتر (عقل) بیرون است.

نکته ادبی: جداسازی ساحت عقل و عشق.

بر این ابلق کسی چابک سوار است که در میدان عشق آشفته کار است

کسی چابک‌سوارِ این اسبِ (ابلق) است که در میدانِ عشق، آشفته‌حال و بی‌قرار باشد.

نکته ادبی: ابلق استعاره از مرکبِ عمر یا نفس.

مفرح ساختن فرزانگان راست چو شد پرداخته دیوانگان راست

شادی و لذت برای خردمندان است، اما حقیقتِ عشق، نصیبِ دیوانگان است.

نکته ادبی: تقابل فرزانگان و دیوانگان.

به عشق اندر صبوری خام کاری است بنای عاشقی بر بی قراری است

صبوری کردن در راهِ عشق، ناشی از بی‌تجربگی است؛ اساسِ عاشقی بر بی‌قراری بنا شده است.

نکته ادبی: تعریفِ ماهیت عشق.

صبوری از طریق عشق دور است نباشد عاشق آنکس کو صبور است

صبوری با راه و رسمِ عشق بیگانه است؛ کسی که صبور باشد، دیگر عاشق نیست.

نکته ادبی: تکمیلِ بحثِ بیقراریِ عاشق.

بدینسان گرچه شیرین است رنجور ز خسرو باد دایم رنج و غم دور

با اینکه شیرین در این احوال، دردمند و بیمار است، امیدوارم همواره رنج و اندوه از وجود خسرو به دور باشد.

نکته ادبی: واژه رنجور در متون کلاسیک علاوه بر معنای بیمار، به معنایِ دردمند و غصه‌دار نیز به کار رفته است.

چو بر شاپور خواند این داستان را سبک بوسید شاپور آستان را

هنگامی که این حکایت برای شاپور روایت شد، او با چالاکی و سرعتی که نشان از احترامِ فراوان داشت، آستانه را بوسید.

نکته ادبی: بوسیدن آستانه کنایه از نهایتِ ادب و تواضع در برابر بزرگان یا صاحبانِ سخن است.

که از تدبیر ما رای تو بیش است همه گفتار تو بر جای خویش است

شاپور در پاسخ گفت: تواناییِ اندیشیدن و قدرتِ تحلیلِ تو از تدبیرِ من فراتر است و تمامیِ حرف‌هایی که می‌زنی بجا و شایسته است.

نکته ادبی: در اینجا رای به معنای نظر، اندیشه و تدبیر است که برتریِ فکریِ مخاطب را نشان می‌دهد.

وزان پس گر دلش اندیشه سفتی سخن با او نسنجیده نگفتی

پس از آن، هرگاه اندیشه‌ای به ذهن او خطور می‌کرد، هرگز بدونِ تأمل و سنجشِ دقیق، آن را بر زبان نمی‌آورد.

نکته ادبی: سفتن در اصل به معنای سوراخ کردن مروارید است که استعاره از برانگیخته شدن یا شکل گرفتنِ اندیشه در ذهن می‌باشد.

سخن باید بدانش درج کردن چو زر سنجیدان آنگه خرج کردن

سخن گفتن باید آمیخته به دانش و خرد باشد، همان‌طور که طلا را پیش از خرج کردن وزن می‌کنند تا مبادا از ارزشِ آن کاسته شود.

نکته ادبی: درج کردن در اینجا به معنایِ قرار دادن و نشاندنِ سخن در جایگاهِ درستِ خویش است.