خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۴۸ - آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین

نظامی
چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ سپاه روم زد بر لشگر زنگ
بر آمد یوسفی نارنج در دست ترنج مه زلیخا وار بشکست
شد از چشم فلک نیرنگ سازی گشاد ابرویها در دلنوازی
در پیروزه گون گنبد گشادند به پیروزی جهان را مژده دادند
زمانه ایمن از غوغا و فریاد زمین آسوده از تشنیع و بیداد
به فال فرخ و پیرایه نو نهاده خسروانی تخت خسرو
سراپرده به سدره سر کشیده سماطینی به گردون بر کشیده
ستاده قیصر و خاقان و فغفور یک آماج از بساط پیشکه دور
به هر گوشه مهیا کرده جائی برو زانو زده کشور خدائی
طرفداران که صف در صف کشیدند ز هیبت پشت پای خویش دیدند
کسی کش در دل آمد سر بریدن نیارست از سیاست باز دیدن
ز بس گوهر کمرهای شب افروز در گستاخ بینی بسته بر روز
قبا بسته کمرداران چون پیل کمربندی زده مقدار ده میل
در آن صف کاتش از بیم آب گشتی سخن گر زر بدی سیماب گشتی
نشسته خسرو پرویز بر تخت جوان فرو جوان طبع و جوان بخت
در رویه کرد تخت پادشائیش کشیده صف غلامان سرائیش
ز خاموشی در آن زرینه پرگار شده نقش غلامان نقش دیوار
زمین را زیر تخت آرام داده به رسم خاص بار عام داده
به فتح الباب دولت بامدادان ز در پیکی در آمد سخت شادان
زمین بوسید و گفتا شادمان باش همیشه در جهان شاه جهان باش
تو زرین بهره باش از تخت زرین که چوبین بهره شد بهرام چوبین
نشاط از خانه چوبین برون تاخت که چوبین خانه از دشمن به پرداخت
شهنشاه از دل سنگین ایام مثل زد بر تن چوبین بهرام
که تا بر ما زمانه چوب زن بود فلک چوبک زن چوبینه تن بود
چو چوب دولت ما شد برآور مه چوبینه چوبین شد به خاور
نه این بهرام اگر بهرام گور است سرانجام از جهانش بهره گور است
اگر بهرام گوری رفت ازین دام بیا تا بنگری صد گور بهرام
اگر بهرام گوری رفت ازین دام بیا تا بنگری صد گور بهرام
جهان تا در جهان یاریش می کرد تمنای جهانداریش می کرد
کجا آن شیر کز شمشیر گیری چو مستان کرد با ما شیر گیری
کجا آن تیغ کاتش در جهان زد تپانچه بر درفش کاویان زد
بسا فرزانه را کو شیرزاد است فریب خاکیان بر باد داد است
بسا گرگ جوان کز روبه پیر به افسون بسته شد در دام نخجیر
از آن بر گرگ روبه راست شاهی که روبه دام بیند گرگ ماهی
بسا شه کز فریب یافه گویان خصومت را شود بی وقت جویان
سرانجام از شتاب خام تدبیر به جای پرنیان بر دل نهد تیر
ز مغروری کلاه از سر شود دور مبادا کس به زور خویش مغرور
چراغ ارچه ز روغن نور گیرد بسا باشد که از روغن بمیرد
خورش ها را نمک رو تازه دارد نمک باید که نیز اندازه دارد
مخور چندان که خرما خار گردد گوارش در دهن مردار گردد
چنان خور کز ضرورتهای حالت حرام دیگران باشد حلالت
مقیمی را که این دروازه باید غم و شادیش را اندازه باید
مجو بالاتر از دوران خود جای مکش بیش از گلیم خویشتن پای
چو دریا بر مزن موجی که داری مپر بالاتر از اوجی که داری
به قدر شغل خود باید زدن لاف که زر دوزی نداند بوریا باف
چه نیکو داستانی زد هنرمند هلیله با هلیله قند با قند
نه فرخ شد نهاد نو نهادن ره و رسم کهن بر باد دادن
به قندیل قدیمان در زدن سنگ به کالای یتیمان بر زدن چنگ
هر آنکو کشت تخمی کشته بر داد نه من گفتم که دانه زو خبر داد
نه هر تخمی درختی راست روید نه هر رودی سرودی راست گوید
به سرهنگی حمایل کردن تیغ بسا مه را که پوشد چهره در میغ
تو خونریزی مبین کو شیر گیرد که خونش گیرد ارچه دیر گیرد
از این ابلق سوار نیم زنگی که در زیر ابلقی دارد دو رنگی
مباش ایمن که باخوی پلنگ است کجا یکدل شود آخر دو رنگ است
ستم در مذهب دولت روا نیست که دولت با ستمگار آشنا نیست
خری در کاهدان افتاد ناگاه نگویم وای بر خر وای بر کاه
مگس بر خوان حلوا کی کند پشت به انجیری غرابی چون توان کشت
به سیم دیگران زرین مکن کاخ کزین دین رخنه گردد کیسه سوراخ
نگه دار اندرین آشفته بازار کدین گازر از نارج عطار
مشو خامش چو کار افتد به زاری که باشد خامشی نوعی ز خواری
شنیدستم که در زنجیر عامان یکی بود است ازین آشفته نامان
چو با او سختی نابالغی جنگ به بالغ تر کسی برداشتی سنگ
بپرسیدند کز طفلان خوری خار ز پیران کین کشی چون باشد این کار
بخنده گفت اگر پیران نخندند کجا طفلان ستمکاری پسندند
چو دست از پای ناخشنود باشد به جرم پای سر مأخوذ باشد
به جباری مبین در هیچ درویش که او هم محتشم باشد بر خویش
ز عیب نیک مردم دیده بر دوز هنر دیدن ز چشم بد میاموز
هنر بیند چو عیب این چشم جاسوس تو چشم زاغ بین نه پای طاوس
ترا حرفی به صد تزویر در مشت منه بر حرف کس بیهوده انگشت
به عیب خویش یک دیده نمائی؟ به عیب دیگران صد صد گشائی ؟
نه کم ز آیینه ای در عیب جوئی به آیینه رها کن سخت روئی
حفاظ آینه این یک هنر بس که پیش کس نگوید غیبت کس
چو سایه رو سیاه آنکس نشیند که واپس گوید آنچ از پیش بیند
نشاید دید خصم خویش را خرد که نرد از خام دستان کم توان برد
مشو غره بر آن خرگوش زرفام که بر خنجر نگارد مرد رسام
که چون شیران بدان خنجر ستیزند بدو خون بسی خرگوش ریزند
در آب نرم رو منگر به خواری که تند آید گه زنهار خواری
بر آتش دل منه کو رخ فروزد که وقت آید که صد خرمن بسوزد
به گستاخی مبین در خنده شیر که نه دندان نماید بلکه شمشیر
هر آنکس کو زند لاف دلیری ز جنگ شیر یابد نام شیری
چو کین خواهی ز خسرو کرد بهرام ز کین خسروان خسرو شدش نام
به ارباکم ز خود خود را نسنجی کز افکندن وز افتادن برنجی
ستیزه با بزرگان به توان برد که از همدستی خردان شوی خرد
نهنگ آن به که در دریا ستیزد کز آب خرد ماهی خرد خیزد
چو خسرو گفت بسیاری درین باب بزرگان ریختند از دیدگان آب
فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ روان کرده ز نرگس آب گلرنگ
سه روز اندوه خورد از بهر بهرام نه با تخت آشنا می شد و نه با جام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات مجموعه‌ای از ابیات تعلیمی و حماسی است که با توصیفی درخشان از طلوع صبح و شکوهِ دربار پادشاهی آغاز می‌شود و به تأملاتی عمیق در باب ناپایداری قدرت و حکمتِ اعتدال ختم می‌گردد. شاعر در این بخش، ضمن به تصویر کشیدنِ جلال و جبروتِ خسرو پرویز و شکستِ رقیبِ او، بهرام چوبین، بساطِ فخر و غرور را برمی‌چیند و خواننده را به درکِ واقعیتِ هستی دعوت می‌کند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تقابل میانِ «ظواهرِ فریبنده‌ی قدرت» و «حقیقتِ ناپایدارِ دنیا» است. شاعر با استفاده از داستانِ تاریخی بهرام چوبین، به کنایه می‌گوید که هر که در طلبِ جایگاهِ والاتر از حد و اندازه‌ی خود باشد و در دامِ غرور بیفتد، سرانجامی جز شکست و فراموشی نخواهد داشت. همچنین، توصیه‌های اخلاقیِ پایانی، دعوت به خویشتنداری، قناعت، و حفظِ اصالت‌هاست تا آدمی از مسیرِ درستِ زیستن منحرف نشود.

معنای روان

چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ سپاه روم زد بر لشگر زنگ

با طلوع خورشید که پادشاهِ آسمان است، سپاهِ نور بر تاریکیِ شب پیروز شد.

نکته ادبی: شاهنشاه صبح استعاره از خورشید، و سپاه روم و زنگ استعاره از نور و ظلمت است.

بر آمد یوسفی نارنج در دست ترنج مه زلیخا وار بشکست

خورشید همچون یوسفِ زیبایی نمایان شد و شب (مانند زلیخا که تابِ جمالِ یوسف را نداشت) در برابرِ تابشِ آن درهم شکست.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف و زلیخا و نمادپردازی برای زیبایی و تسلیم شدنِ شب در برابر روز.

شد از چشم فلک نیرنگ سازی گشاد ابرویها در دلنوازی

آسمان شروع به جلوه‌گری کرد و با گشودنِ ابروهایش (اشاره به باز شدنِ افق)، نوازشگریِ خود را آغاز کرد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به آسمان و ابروها.

در پیروزه گون گنبد گشادند به پیروزی جهان را مژده دادند

دریچه‌های آسمان گشوده شد و مژده‌ی پیروزی و بهروزی را به جهانیان دادند.

نکته ادبی: پیروزه گون گنبد کنایه از آسمان است.

زمانه ایمن از غوغا و فریاد زمین آسوده از تشنیع و بیداد

روزگار از هیاهو و فریاد در امان ماند و زمین از ظلم و بیداد آسوده گشت.

نکته ادبی: تشنیع در اینجا به معنای عیب‌جویی و تندی است.

به فال فرخ و پیرایه نو نهاده خسروانی تخت خسرو

در روزی مبارک و با شکوهی تازه، پادشاه بر تختِ پادشاهیِ خود تکیه زد.

نکته ادبی: پیرایه به معنی آرایش و زینت است.

سراپرده به سدره سر کشیده سماطینی به گردون بر کشیده

خیمه‌های بزرگ تا آسمان کشیده شد و سفره‌های رنگین (خوان‌های گسترده) تا نزدیکی آسمان بالا رفت.

نکته ادبی: سراپرده و سماطین (جمع سماط) نماد شکوهِ مهمانی و دربار است.

ستاده قیصر و خاقان و فغفور یک آماج از بساط پیشکه دور

شاهان بزرگ مانند قیصر، خاقان و فغفور همه در برابرِ او حاضر بودند و تنها به اندازه‌ی یک تیراندازی از تختِ او فاصله داشتند.

نکته ادبی: آماج به معنی هدفِ تیر است و فاصله را نشان می‌دهد.

به هر گوشه مهیا کرده جائی برو زانو زده کشور خدائی

در هر گوشه‌ی مجلس جایی برای کسی مهیا بود و پادشاهانِ هر سرزمین در برابر او زانو زده بودند.

نکته ادبی: کشورخدائی کنایه از حاکمان و پادشاهان است.

طرفداران که صف در صف کشیدند ز هیبت پشت پای خویش دیدند

درباریانی که صف در صف ایستاده بودند، از شدتِ هیبتِ مجلس، چنان ترسیده بودند که گویی پشتِ پای خود را می‌دیدند (کنایه از فروتنی و هراس).

نکته ادبی: کنایه از نهایت ادب و ترس و کرنش.

کسی کش در دل آمد سر بریدن نیارست از سیاست باز دیدن

کسی که در دل قصدِ دشمنی یا خطایی داشت، از ترسِ سیاست و اقتدارِ شاه جرأتِ نگاه کردن نداشت.

نکته ادبی: سیاست در اینجا به معنای مجازات و تدبیرِ حکومتی است.

ز بس گوهر کمرهای شب افروز در گستاخ بینی بسته بر روز

آنقدر جواهرات در کمرها و زیورآلاتِ درباریان درخشان بود که گویی به روز جسارت می‌کردند و آن را حقیر می‌شمردند.

نکته ادبی: شب افروز استعاره از جواهراتی است که در شب می‌درخشند.

قبا بسته کمرداران چون پیل کمربندی زده مقدار ده میل

کمردرانِ دربار چنان قبا بسته بودند و کمرِ خود را محکم کرده بودند (مانند پیل قوی) که کمرشان به اندازه‌ی ده میل جلوه داشت.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ شکوه و استحکامِ کمرِ درباریان.

در آن صف کاتش از بیم آب گشتی سخن گر زر بدی سیماب گشتی

در آن صف چنان هراسی حاکم بود که آتش از ترس، آب می‌شد و اگر کسی می‌خواست سخن بگوید، کلماتش از شدتِ اضطراب سست می‌شد.

نکته ادبی: کنایه از سکوتِ مرگبار و ترسناکِ مجلس.

نشسته خسرو پرویز بر تخت جوان فرو جوان طبع و جوان بخت

خسرو پرویز بر تخت نشسته بود؛ جوانی که هم در ظاهر جوان بود، هم در طبع و هم در اقبال و بخت.

نکته ادبی: تکرار واژه جوان برای تاکید بر شادابی و اقبالِ پادشاه.

در رویه کرد تخت پادشائیش کشیده صف غلامان سرائیش

تختِ پادشاهی او چنان شکوهی داشت که غلامانِ دربار در مقابلش صف کشیده بودند.

نکته ادبی: رویه کنایه از ظاهر و جلوه‌ی تخت است.

ز خاموشی در آن زرینه پرگار شده نقش غلامان نقش دیوار

از شدتِ سکوت در آن مجلسِ زرین، غلامان چنان بی‌حرکت بودند که گویی نقشِ دیوارند.

نکته ادبی: تشبیه غلامان به نقشِ دیوار برای توصیفِ نظم و سکوت.

زمین را زیر تخت آرام داده به رسم خاص بار عام داده

شاه زمین را زیر تخت آرام کرد و طبقِ رسمِ دربار، به مردم اجازه‌ی ملاقاتِ عمومی داد.

نکته ادبی: بار عام اصطلاحی درباری برای اجازه ملاقات دادن به عموم است.

به فتح الباب دولت بامدادان ز در پیکی در آمد سخت شادان

صبحگاهان، همزمان با گشایشِ درهای دربار، پیکی شادمان وارد شد.

نکته ادبی: فتح الباب کنایه از آغازِ فعالیت‌های حکومتی در صبح است.

زمین بوسید و گفتا شادمان باش همیشه در جهان شاه جهان باش

او زمین را بوسید و گفت: شاد باش و همیشه در جهان پادشاه بمان.

نکته ادبی: زمین بوسیدن نشانه‌ی نهایتِ احترام و بندگی است.

تو زرین بهره باش از تخت زرین که چوبین بهره شد بهرام چوبین

تو بهره‌مند از تختِ زرین باش، که بهره‌ی بهرامِ چوبین، تختِ چوبین (و بی‌ارزش/تابوت) بود.

نکته ادبی: تضاد میان زرین و چوبین و ایهامِ چوبین (کنایه از حقارت).

نشاط از خانه چوبین برون تاخت که چوبین خانه از دشمن به پرداخت

خوشحالی از آنِ خانه‌ی چوبینِ بهرام رخت بربست، چرا که آن خانه توسطِ دشمن ویران شد.

نکته ادبی: کنایه از شکست خوردن و نابودیِ بهرام چوبین.

شهنشاه از دل سنگین ایام مثل زد بر تن چوبین بهرام

پادشاه از سختیِ روزگار، مثالی به بدنِ چوبینِ بهرام زد.

نکته ادبی: دل سنگین ایام استعاره از بی‌رحمی و سختیِ روزگار.

که تا بر ما زمانه چوب زن بود فلک چوبک زن چوبینه تن بود

گفت تا زمانی که فلک (روزگار) با ما به ستیز برخاسته بود، فلک مانندِ چوب‌زن، به تنِ چوبینِ بهرام می‌زد.

نکته ادبی: بازی با کلمه‌ی چوب و چوبین برای تحقیرِ دشمن.

چو چوب دولت ما شد برآور مه چوبینه چوبین شد به خاور

وقتی که چوبِ دولت و اقتدارِ ما بلند شد، نامِ بهرامِ چوبین در خاور (شرق) بی‌آبرو شد.

نکته ادبی: ایهام در واژه‌ی چوبین (هم نام او و هم به معنای بی‌ارزش).

نه این بهرام اگر بهرام گور است سرانجام از جهانش بهره گور است

اگر این بهرام همان بهرامِ گور (پادشاه افسانه‌ای) هم باشد، عاقبتِ کارش چیزی جز گور نیست.

نکته ادبی: ایهام در گور (هم بخشی از نام بهرام گور و هم به معنای قبر).

اگر بهرام گوری رفت ازین دام بیا تا بنگری صد گور بهرام

اگر بهرام گور از این دنیای فانی رفت، بیا تا ببینی که صدها گور برای بهرام‌ها وجود دارد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر فناپذیریِ قدرت.

اگر بهرام گوری رفت ازین دام بیا تا بنگری صد گور بهرام

اگر بهرام گور از این جهان رخت بربست، بیا و بنگر که بهرام‌های بسیاری در گور خفته‌اند.

نکته ادبی: این بیت تکرارِ مضمونِ بیت قبل است برای تأکیدِ بیشتر.

جهان تا در جهان یاریش می کرد تمنای جهانداریش می کرد

جهان تا زمانی که با او یاری می‌کرد، او تمنّای پادشاهی داشت.

نکته ادبی: اشاره به فریبندگیِ روزگار.

کجا آن شیر کز شمشیر گیری چو مستان کرد با ما شیر گیری

کجاست آن شیرِ میدان که با شمشیرزنی، مانندِ مست‌ها با ما رجزخوانی می‌کرد؟

نکته ادبی: استعاره از شجاعتِ کاذبِ بهرام چوبین.

کجا آن تیغ کاتش در جهان زد تپانچه بر درفش کاویان زد

کجاست آن تیغی که در جهان آتش به پا می‌کرد و سیلی به صورتِ درفشِ کاویانی می‌زد؟

نکته ادبی: درفش کاویان نمادِ ملیت و اقتدارِ ایران است.

بسا فرزانه را کو شیرزاد است فریب خاکیان بر باد داد است

بسیاری از خردمندان که فرزندِ شیر (شجاع) هستند، فریبِ این خاکِ (دنیا) را خورده و بر باد رفته‌اند.

نکته ادبی: شیرزاد کنایه از زاده‌ی شیر، شجاع و قدرتمند.

بسا گرگ جوان کز روبه پیر به افسون بسته شد در دام نخجیر

بسیاری از گرگ‌های جوان که با مکرِ روباهِ پیر، با افسون در دامِ شکار گرفتار شدند.

نکته ادبی: تمثیل گرگ و روباه برای نشان دادنِ برتریِ حیله بر زور.

از آن بر گرگ روبه راست شاهی که روبه دام بیند گرگ ماهی

روباه به این دلیل بر گرگ شاهی می‌کند که روباه، دام را می‌بیند و گرگ، ماهی (لقمه‌ی بزرگ) را می‌بیند.

نکته ادبی: تقابلِ دوراندیشی (روباه) و طمع (گرگ).

بسا شه کز فریب یافه گویان خصومت را شود بی وقت جویان

بسیاری از شاهان که به فریبِ افرادِ بی‌خرد، بی‌موقع به دنبالِ دشمنی و جنگ می‌روند.

نکته ادبی: یافه گویان به معنی سخنانِ پوچ و بی‌هوده.

سرانجام از شتاب خام تدبیر به جای پرنیان بر دل نهد تیر

سرانجام از رویِ شتاب‌زدگی و تدبیرِ خام، به جایِ پوشیدنِ پرنیان (لباس شاهی)، تیر بر دلشان می‌نشیند.

نکته ادبی: کنایه از عاقبتِ شومِ عجله و حماقت.

ز مغروری کلاه از سر شود دور مبادا کس به زور خویش مغرور

از روی غرور، تاج از سرِ آدمی می‌افتد؛ پس مبادا کسی به قدرتِ خویش مغرور شود.

نکته ادبی: کلاه کنایه از جاه و مقام و عزت است.

چراغ ارچه ز روغن نور گیرد بسا باشد که از روغن بمیرد

چراغ اگرچه از روغن نور می‌گیرد، بسیار پیش می‌آید که از زیادتیِ روغن خاموش می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ اعتدال (زیاده‌رویِ در هر کاری موجبِ نابودی است).

خورش ها را نمک رو تازه دارد نمک باید که نیز اندازه دارد

نمک، غذاها را تازه و خوشمزه می‌کند، اما نمک هم باید به اندازه‌ی کافی باشد.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ اندازه‌نگهداری در هر چیز.

مخور چندان که خرما خار گردد گوارش در دهن مردار گردد

آنقدر نخور که خرما در گلویت خار شود و آنچه گوارا بود، در دهانت مانندِ مردار تلخ گردد.

نکته ادبی: کنایه از زیاده‌روی که لذت را به زحمت تبدیل می‌کند.

چنان خور کز ضرورتهای حالت حرام دیگران باشد حلالت

چنان زندگی کن که از ضروریاتِ زندگی، آنچه برای دیگران حرام است، برای تو حلال باشد.

نکته ادبی: توصیه به قناعت و قناعتِ مشروع.

مقیمی را که این دروازه باید غم و شادیش را اندازه باید

کسی که در این دنیای فانی (دروازه) اقامت دارد، باید برای غم و شادی‌اش اندازه‌ای بشناسد.

نکته ادبی: مقیمی کنایه از انسانِ رهگذر در دنیا.

مجو بالاتر از دوران خود جای مکش بیش از گلیم خویشتن پای

جایی فراتر از حدِ خود نخواه و پای خود را بیشتر از گلیمت دراز نکن.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ معروفِ پای را از گلیم درازتر کردن.

چو دریا بر مزن موجی که داری مپر بالاتر از اوجی که داری

مانندِ دریا موجی که نداری (قدرتِ پوشالی) بر خود ایجاد نکن و بالاتر از حدِ توان و جایگاهت پرواز نکن.

نکته ادبی: توصیه به خودشناسی و واقع‌بینی.

به قدر شغل خود باید زدن لاف که زر دوزی نداند بوریا باف

به اندازه‌ی کار و تخصصِ خود ادعا داشته باش، چرا که بوریا‌باف، کارِ زردوزی بلد نیست.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ تخصص‌گرایی و ادعا نکردنِ بیش از توانایی.

چه نیکو داستانی زد هنرمند هلیله با هلیله قند با قند

چه داستانِ خوبی گفت آن هنرمند که هر چیزی را باید با هم‌جنسِ خودش مقایسه کرد (هلیله با هلیله و قند با قند).

نکته ادبی: اشاره به تناسب و نظم در کارها.

نه فرخ شد نهاد نو نهادن ره و رسم کهن بر باد دادن

بنیاد نهادنِ روش‌های نو، آن هم با بر باد دادنِ سنت‌های کهن، کارِ پسندیده‌ای نیست.

نکته ادبی: تأکید بر ارزشِ سنت‌ها و آدابِ دیرین.

به قندیل قدیمان در زدن سنگ به کالای یتیمان بر زدن چنگ

به قندیل‌های کهن سنگ زدن و به اموالِ یتیمان دست‌درازی کردن، ناپسند است.

نکته ادبی: کنایه از هتکِ حرمتِ ارزش‌ها و بی‌عدالتی.

هر آنکو کشت تخمی کشته بر داد نه من گفتم که دانه زو خبر داد

هر کس هر چه بکارد همان را درو می‌کند؛ این سخنِ من نیست، بلکه خودِ دانه است که خبر از نتیجه می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ علت و معلول (کارما).

نه هر تخمی درختی راست روید نه هر رودی سرودی راست گوید

هر بذری به درختی راست تبدیل نمی‌شود و هر رودی (کلامی) سرودی درست و حقیقت‌گو نیست.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ تشخیص و تمیزِ سره از ناسره.

به سرهنگی حمایل کردن تیغ بسا مه را که پوشد چهره در میغ

جنگاوری و سپهسالاری با خطرات بسیاری همراه است، چنان‌که بسیاری از ماهرویان و بزرگان، زیبایی و شکوهشان در پشتِ ابرهای تیره‌ی حوادث پنهان می‌شود و از میان می‌رود.

نکته ادبی: سرهنگی به معنای فرماندهی نظامی؛ میغ واژه‌ای کهن به معنای ابر است.

تو خونریزی مبین کو شیر گیرد که خونش گیرد ارچه دیر گیرد

شخصی را که خون می‌ریزد تنها به این دلیل که توانایی شکار کردن (مانند شیر) دارد، تحسین نکن؛ زیرا سرانجام، خونِ ریخته‌شده دامن او را خواهد گرفت، اگرچه ممکن است این تقاص، دیر صورت پذیرد.

نکته ادبی: اشاره به مکافات عمل و قانون کارما در ادبیات اخلاقی.

از این ابلق سوار نیم زنگی که در زیر ابلقی دارد دو رنگی

به آن اسبِ ابلق (دورنگ) و سوارِ نیمه‌زنگی‌اش اعتماد مکن؛ چرا که در زیر این ظاهرِ دو‌رنگ، باطنی متغیر و ناپایدار پنهان است.

نکته ادبی: ابلق به معنای دورنگ (سیاه و سفید)؛ نیم‌زنگی نماد دورویی و عدم صداقت است.

مباش ایمن که باخوی پلنگ است کجا یکدل شود آخر دو رنگ است

هرگز از کسی که خوی پلنگ (درندگی و ناپایداری) دارد، ایمن مباش؛ کسی که باطنی دو‌رنگ دارد، هرگز نمی‌تواند یک‌دل و صادق باشد.

نکته ادبی: پلنگ در ادبیات استعاره از درندگی و بی‌وفایی است.

ستم در مذهب دولت روا نیست که دولت با ستمگار آشنا نیست

ستم‌گری در آیین کشورداری جایگاهی ندارد، زیرا حکومت و قدرت با ظلم و ستم‌کاری هم‌خوانی و دوامی ندارد و پایدار نمی‌ماند.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای دولت و ملک‌داری است.

خری در کاهدان افتاد ناگاه نگویم وای بر خر وای بر کاه

اگر خری ناگهان در کاهدان افتاد، نباید بی‌تابی کرد و ناله سر داد؛ زیرا این خسارتِ ناچیز ارزشِ غصه خوردن ندارد.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت ندادن به زیان‌های اندک و ناچیز دنیوی.

مگس بر خوان حلوا کی کند پشت به انجیری غرابی چون توان کشت

مگس هرگز از خوانِ حلوا دست برنمی‌دارد (به‌راحتی نمی‌توان آن را دور کرد)؛ همان‌طور که نمی‌توان با ابزاری حقیر و ضعیف (مانند انجیر)، کلاغی را کشت.

نکته ادبی: اشاره به تناسب ابزار و هدف؛ نباید برای کارهای کوچک یا بزرگ، ابزار نامناسب به کار برد.

به سیم دیگران زرین مکن کاخ کزین دین رخنه گردد کیسه سوراخ

کاخِ زندگیِ خود را با پول و مالِ دیگران بنا مکن (به دست آوردنِ ثروت از راه نامشروع)؛ زیرا این کار باعث می‌شود کیسه دین و ایمان تو سوراخ شود و برکت از زندگی‌ات برود.

نکته ادبی: کنایه از اینکه مالِ حرام، خیر و برکت زندگی را از بین می‌برد.

نگه دار اندرین آشفته بازار کدین گازر از نارج عطار

در این بازارِ آشفته و پرهیاهوی دنیا، مراقبِ اموال و داشته‌های خود باش تا به یغما نرود.

نکته ادبی: آشفته‌بازار کنایه از دنیا و بی‌نظمی‌های آن.

مشو خامش چو کار افتد به زاری که باشد خامشی نوعی ز خواری

وقتی کار به رنج و سختی کشید، سکوت مکن؛ زیرا خاموشی در چنین موقعیتی، نشانه‌ای از زبونی و خواریِ توست.

نکته ادبی: تأکید بر دفاع از حق در هنگام ناملایمات.

شنیدستم که در زنجیر عامان یکی بود است ازین آشفته نامان

شنیده‌ام که در میانِ زنجیریان و مردمِ عادی، شخصی با نام و آوازه‌ای آشفته وجود داشت.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌پردازی کلاسیک؛ آشفته‌نامان کنایه از کسانی است که شهرت بدی دارند.

چو با او سختی نابالغی جنگ به بالغ تر کسی برداشتی سنگ

هنگامی که آن شخصِ نابالغ (کم‌خرد) با کسی درگیر شد، فردی بالغ‌تر و پخته‌تر به سوی او سنگ پرتاب کرد (به او حمله کرد).

نکته ادبی: نابالغ استعاره از کم‌خرد و بی‌تجربه.

بپرسیدند کز طفلان خوری خار ز پیران کین کشی چون باشد این کار

از او پرسیدند که چرا با کودکان درگیر می‌شوی؟ و اینکه کینه‌توزی از پیران در برابرِ کودکان چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: اعتراض به رفتار نابه‌جای بزرگسالان در برابر خردسالان.

بخنده گفت اگر پیران نخندند کجا طفلان ستمکاری پسندند

او خندید و گفت: اگر پیران و بزرگ‌ترها در برابرِ اشتباهاتِ کودکان بی‌تفاوت باشند، پس کودکان کجا ادب را بیاموزند و ستم‌کاری را زشت بشمارند؟

نکته ادبی: توجیهِ تربیتیِ سخت‌گیری بر کودکان برای اصلاح آن‌ها.

چو دست از پای ناخشنود باشد به جرم پای سر مأخوذ باشد

وقتی دست از عملکردِ پا ناراضی باشد، کلِ پیکره (سر) به خاطرِ آن جریمه می‌شود؛ یعنی اعضای بدنِ جامعه به هم پیوسته‌اند.

نکته ادبی: تمثیل وحدتِ ارگانیکِ جامعه.

به جباری مبین در هیچ درویش که او هم محتشم باشد بر خویش

به هیچ درویش و فقیری با دیده‌ی حقارت نگاه مکن، زیرا همان درویش هم در عالمِ خویش، پادشاه و محتشم است.

نکته ادبی: محتشم به معنای دارای حشمت و شوکت.

ز عیب نیک مردم دیده بر دوز هنر دیدن ز چشم بد میاموز

چشمت را بر عیب‌های دیگران ببند و به جایِ آن، به عیب‌های خودت بنگر؛ هنرِ دیدنِ عیبِ مردم را از چشمِ بد نیاموز.

نکته ادبی: دعوت به خودشناسی و پرهیز از عیب‌جویی.

هنر بیند چو عیب این چشم جاسوس تو چشم زاغ بین نه پای طاوس

این چشمِ جاسوس، بیش از آنکه هنر ببیند، عیب‌ها را می‌بیند؛ تو مانندِ زاغ که فقط زشتی‌ها را می‌بیند مباش، بلکه زیبایی‌ها (مانند پای طاووس) را ببین.

نکته ادبی: تمثیلِ زاغ (عیب‌جو) و طاووس (زیبایی‌بین).

ترا حرفی به صد تزویر در مشت منه بر حرف کس بیهوده انگشت

اگر در مشتِ خود حرف و سخنی پر از تزویر داری، آن را بر ضدِ کسی به کار مبر و بیهوده قضاوت نکن.

نکته ادبی: اشاره به پرهیز از تهمت و قضاوت عجولانه.

به عیب خویش یک دیده نمائی؟ به عیب دیگران صد صد گشائی ؟

آیا در برابرِ دیدنِ عیب‌های خودت، تنها یک چشم داری (کم‌بینا هستی)، اما برای دیدنِ عیب‌های دیگران، صدها چشم می‌گشایی؟

نکته ادبی: انتقاد از دوگانگی در نگریستن به عیبِ خود و دیگران.

نه کم ز آیینه ای در عیب جوئی به آیینه رها کن سخت روئی

در عیب‌جویی، از آیینه کمتر نیستی (پس مثل آیینه باش)؛ آیینه هرگز عیب‌جویی نمی‌کند و سخت‌رویی را کنار بگذار.

نکته ادبی: آیینه به عنوان نمادِ بی‌آزاری و صراحتِ بی‌قضاوت.

حفاظ آینه این یک هنر بس که پیش کس نگوید غیبت کس

همین یک هنر برای آینه کافی است که در حضورِ هیچ‌کس، غیبتِ دیگری را نمی‌کند.

نکته ادبی: توصیفِ ویژگیِ اخلاقیِ آینه.

چو سایه رو سیاه آنکس نشیند که واپس گوید آنچ از پیش بیند

کسی که پشتِ سرِ دیگران سخن می‌گوید، مانندِ سایه‌ای سیاه، رو‌سیاه و حقیر است.

نکته ادبی: تشبیه غیبت‌کننده به سایه که همیشه در پی است.

نشاید دید خصم خویش را خرد که نرد از خام دستان کم توان برد

دشمنِ خود را هرگز کوچک و ناچیز مشمار، زیرا افرادِ بی‌تجربه و خام، نمی‌توانند در نبرد پیروز شوند.

نکته ادبی: تأکید بر جدیت در برابرِ خصم.

مشو غره بر آن خرگوش زرفام که بر خنجر نگارد مرد رسام

بر آن تصویرِ خرگوشِ طلایی‌رنگ که نقاش بر دسته‌ی خنجر کشیده است، مغرور مباش.

نکته ادبی: استعاره از فریب خوردن توسطِ ظواهرِ زیبا.

که چون شیران بدان خنجر ستیزند بدو خون بسی خرگوش ریزند

زیرا وقتی شیران (جنگجویان واقعی) با آن خنجر می‌جنگند، با آن خونِ بسیاری از دشمنان (مانند خرگوش) را می‌ریزند.

نکته ادبی: تأکید بر کاربردِ اصلیِ ابزار، نه ظاهرِ آن.

در آب نرم رو منگر به خواری که تند آید گه زنهار خواری

به جریانِ آرامِ آب، با دیده‌ی حقارت منگر؛ زیرا گاهی همین آب‌های آرام، در زمانِ طغیان بسیار خطرناک می‌شوند.

نکته ادبی: تمثیل از ظاهرِ آرامِ امور که باطنِ طوفانی دارند.

بر آتش دل منه کو رخ فروزد که وقت آید که صد خرمن بسوزد

بر آتشِ کوچکِ دل، هیزم نریز تا شعله‌ور شود؛ زیرا ممکن است زمانی فرابرسد که همین آتش، خرمنِ هستی‌ات را به خاکستر تبدیل کند.

نکته ادبی: هشدار درباره خشم و عواقبِ کوچک شمردنِ کینه‌ها.

به گستاخی مبین در خنده شیر که نه دندان نماید بلکه شمشیر

خنده‌ی شیر را با گستاخی و بی‌توجهی نبین؛ زیرا او دندان‌هایش را برای خندیدن نشان نمی‌دهد، بلکه سلاحش (شمشیر) را به رخ می‌کشد.

نکته ادبی: تمثیلِ خطرِ پنهان در ظاهرِ دوستانه.

هر آنکس کو زند لاف دلیری ز جنگ شیر یابد نام شیری

هرکسی که ادعای دلیری و شجاعت دارد، باید با جنگیدن با شیر (مردان بزرگ)، نامِ شیر را به دست آورد.

نکته ادبی: اثباتِ شجاعت در میدانِ عمل و با حریفانِ بزرگ.

چو کین خواهی ز خسرو کرد بهرام ز کین خسروان خسرو شدش نام

هنگامی که بهرام از خسرو کینه‌خواهی کرد، به واسطه‌ی این کین‌خواهی از پادشاهان، خودش نیز شایسته‌ی نامِ خسرو (پادشاه) شد.

نکته ادبی: ارجاع به داستان‌های حماسیِ بهرام و خسرو.

به ارباکم ز خود خود را نسنجی کز افکندن وز افتادن برنجی

خود را با دیگران مقایسه مکن و خویشتن را نسنج؛ زیرا از افتادن و برخاستنِ دیگران، خودت دچارِ رنج و اضطراب می‌شوی.

نکته ادبی: دعوت به تمرکز بر توانایی‌های فردی.

ستیزه با بزرگان به توان برد که از همدستی خردان شوی خرد

ستیزه و نبرد با بزرگان بهتر است (چون رشد می‌آوری)، اما اگر با افرادِ خُرد و ناچیز همراه شوی، خودت نیز حقیر و خُرد می‌شوی.

نکته ادبی: تأکید بر انتخابِ هم‌نشین و حریفِ هم‌تراز.

نهنگ آن به که در دریا ستیزد کز آب خرد ماهی خرد خیزد

نهنگ شایسته است که در دریا بجنگد؛ زیرا از آبِ کوچک (گودال)، جز ماهیِ کوچک و بی‌ارزش، چیزی برنمی‌خیزد.

نکته ادبی: تمثیلِ لزومِ همتِ بلند برای افرادِ بزرگ.

چو خسرو گفت بسیاری درین باب بزرگان ریختند از دیدگان آب

چون خسرو در این باب سخنانِ بسیاری گفت، بزرگانِ حاضر از شنیدنِ این حکمت‌ها تحتِ تأثیر قرار گرفتند و اشک ریختند.

نکته ادبی: تأثیر کلامِ حق بر مخاطبانِ خردمند.

فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ روان کرده ز نرگس آب گلرنگ

آن پادشاه در آن روز از تخت پایین آمد، در حالی که اندوهگین بود و از چشمانِ زیبایش، اشکِ خونین (گلرنگ) جاری می‌شد.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم؛ آبِ گلرنگ کنایه از اشکِ خونین و عمیق.

سه روز اندوه خورد از بهر بهرام نه با تخت آشنا می شد و نه با جام

او سه روز از بابتِ (دوری یا وضعیتِ) بهرام اندوهگین بود و دیگر به تختِ پادشاهی و شرابِ نشاط‌آور توجهی نداشت.

نکته ادبی: نمایشِ عمیقِ سوگ و اندوهِ یک حاکم.