خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۴۶ - وصیت کردن مهین بانو شیرین را

نظامی
مهین بانو دلش دادی شب و روز بدان تا نشکند ماه دل افروز
یکی روزش به خلوت پیش خود خواند که عمرش آستین بر دولت افشاند
کلید گنجها دادش که بر گیر که پیشت مرد خواهد مادر پیر
در آمد کار اندامش به سستی به بیماری کشید از تن درستی
چو روزی چند بروی رنج شد چیر تن از جان سیر شد جان از جهان سیر
جهان از جان شیرینش جدا کرد به شیرین هم جهان هم جان رها کرد
فرو شد آفتابش در سیاهی بنه در خاک برد از تخت شاهی
چنین است آفرینش را ولایت که باشد هر بهاری را نهایت
نیامد شیشه ای از سنگ در دست که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست
فغان زین چرخ کز نیرنگ سازی گهی شیشه کند گه شیشه بازی
به اول عهد زنبور انگبین کرد به آخر عهد باز آن انگبین خورد
بدین قالب که بادش در کلاهست مشو غره که مشتی خاک را هست
ز بادی کو کلاه از سر کند دور گیاه آسوده باشد سرو رنجور
بدین خان کو بنا بر باد دارد مشو غره که بد بنیاد دارد
چه می پیچی درین دام گلو پیچ که جوزی پوده بینی در میان هیچ
چو روباهان و خرگوشان منه گوش به روبه بازی این خواب خرگوش
بسا شیر شکار و گرگ جنگی که شد در زیر این روبه پلنگی
نظر کردم ز روی تجربت هست خوشیهای جهان چون خارش دست
به اول دست را خارش خوش افتد به آخر دست بر دست آتش افتد
همیدون جام گیتی خوشگوار است به اول مستی و آخر خمار است
رها کن غم که دنیا غم نیرزد مکن شادی که شادی هم نیرزد
اگر خواهی جهان در پیش کردن شکم واری نخواهی بیش خوردن
گرت صد گنج هست ار یکدرم نیست نصیبت زین جهان جز یک شکم نیست
همی تا پای دارد تندرستی ز سختی ها نگیرد طبع سستی
چو برگردد مزاج از استقامت به دشواری به دست آید سلامت
دهان چندان نماید نوش خندی که یابد در طبیعت نوشمندی
چو گیرد ناامیدی مرد را گوش کند راه رهائی را فراموش
جهان تلخ است خوی تلخناکش به کم خوردن توان رست از هلاکش
مشو پر خواره چون کرمان در این گور به کم خوردن کمر دربند چون مور
ز کم خوردن کسی را تب نگیرد ز پر خوردن به روزی صد بمیرد
حرام آمد علف تاراج کردن به دارو طبع را محتاج کردن
چو باشد خوردن نان گلشکروار نباشد طبع را با گلشکر کار
چو گلبن هر چه بگذاری بخندد چو خوردی گر شکر باشد بگندد
چو دنیا را نخواهی چند جوئی بدو پوئی بد او چند گوئی
غم دنیا کسی در دل ندارد که در دنیا چو ما منزل ندارد
درین صحرا کسی کو جای گیر است ز مشتی آب و نانش ناگزیر است
مکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگ که بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ
جهان از نام آنکس ننگ دارد که از بهر جهان دلتنگ دارد
غم روزی مخور تا روز ماند که خود روزی رسان روزی رساند
فلک با این همه ناموس و نیرنگ شب و روز ابلقی دارد کهن لنگ
بر این ابلق که آمد شد گزیند چو این آمد فرود آن بر نشیند
در این سیلاب غم کز ما پدر برد پسر چون زنده ماند چون پدر مرد
کسی کو خون هندوئی بریزد چو وارث باشد آن خون برنخیزد
چه فرزندی تو با این ترکتازی که هندوی پدرکش را نوازی
بزن تیری بدین کوژ کمان پشت که چندین پشت بر پشت ترا کشت
فلک را تا کمان بی زه نگردد شکار کس در او فربه نگردد
گوزنی را که ره بر شیر باشد گیا در زیر پی شمشیر باشد
تو ایمن چون شدی بر ماندن خویش که داری باد در پس چاه در پیش
مباش ایمن که این دریای خاموش نکرد است آدمی خوردن فراموش
کدامین ربع را بینی ربیعی کزان بقعه برون ناید بقیعی
جهان آن به که دانا تلخ گیرد که شیرین زندگانی تلخ میرد
کسی کز زندگی با درد و داغ است به وقت مرگ خندان چون چراغ است
سرانی کز چنین سر پرفسوسند چون گل گردن زنان را دست بوسند
اگر واعظ بود گوید که چون کاه تو بفکن تامنش بر دارم از راه
و گر زاهد بود صد مرده کوشد که تو بیرون کنی تا او بپوشد
چو نامد در جهان پاینده چیزی همه ملک جهان نرزد پشیزی
ره آورد عدم ره توشه خاک سرشت صافی آمد گوهر پاک
چنین گفتند دانایان هشیار که نیک و بد به مرگ آید پدیدار
بسا زن نام کانجان مرد یابی بسا مردا که رویش زرد یابی
خداوندا چو آید پای بر سنگ فتد کشتی در آن گردابه تنگ
نظامی را به آسایش رسانی ببخشی و ببخشایش رسانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات مجموعه‌ای از پندهای اخلاقی و عرفانی در بستر روایتی داستانی است که ابتدا با مرگ «مهین‌بانو» آغاز می‌شود و بازتاب‌دهنده فرجام ناگزیر حیات و گذر عمر است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های متداوم، خواننده را به درک ناپایداری دنیا و بیهودگی دلبستگی‌های مادی فرا می‌خواند و بر گذرا بودن لذت‌های زودگذر تأکید می‌کند.

در بخش‌های میانی و پایانی، کلام شاعر رنگی حکیمانه به خود می‌گیرد و به نکوهش حرص و طمع، توصیه به میانه‌روی در خوردن و آشامیدن، و پذیرش تقدیر می‌پردازد. او جهان را گردونه‌ای می‌بیند که پیوسته در حال تغییر است و از این رو، هرگونه تکیه بر اسباب دنیوی را برای انسانِ خردمند، غفلت می‌شمارد و دعوت به آرامش و قناعت می‌کند.

معنای روان

مهین بانو دلش دادی شب و روز بدان تا نشکند ماه دل افروز

مهین‌بانو شب و روز با دلسوزی و مهر از او مراقبت می‌کرد تا مبادا این ماهِ درخشان (شیرین) دچار غم و شکست شود.

نکته ادبی: مهین‌بانو، نامی خاص برای بانوی بزرگ؛ «دل‌افروز» صفتی برای شیرین که زیبایی‌اش چون ماه است.

یکی روزش به خلوت پیش خود خواند که عمرش آستین بر دولت افشاند

روزی او را به خلوت فراخواند، زیرا زمان مرگش رسیده بود و عمرش به پایان خود نزدیک می‌شد.

نکته ادبی: آستین بر دولت افشاندن کنایه از بدرود گفتن با دنیا و ترک حشمت و جلال است.

کلید گنجها دادش که بر گیر که پیشت مرد خواهد مادر پیر

کلید گنجینه‌ها را به او سپرد و گفت این‌ها را برگیر، که به‌زودی مادرت (من) در خاک خفته و دیگر نخواهی بود.

نکته ادبی: اشاره به وصیت‌نامه‌خوانی و سپردن امانت‌ها پیش از مرگ.

در آمد کار اندامش به سستی به بیماری کشید از تن درستی

اندام او رو به ناتوانی نهاد و سلامتی بدنش جای خود را به بیماری داد.

نکته ادبی: کار اندام به سستی کشیدن کنایه از ضعف پیری و بیماری است.

چو روزی چند بروی رنج شد چیر تن از جان سیر شد جان از جهان سیر

چون چند روزی رنج بیماری بر او غالب شد، جان از جسم خسته و جسم از دنیای فانی بیزار گردید.

نکته ادبی: چیر شدن به معنای غلبه یافتن است.

جهان از جان شیرینش جدا کرد به شیرین هم جهان هم جان رها کرد

سرانجام مرگ، جان شیرین او را از قالب تن جدا کرد و او هم جان و هم دنیا را پشت سر گذاشت.

نکته ادبی: ایهام در واژه شیرین که هم نام شخصیت است و هم به معنای جان عزیز.

فرو شد آفتابش در سیاهی بنه در خاک برد از تخت شاهی

خورشیدِ حیات او غروب کرد و تیره شد و او تخت شاهی و قدرت خود را رها کرده و به خاک سپرده شد.

نکته ادبی: غروب خورشید استعاره از مرگ و زوال پادشاهی است.

چنین است آفرینش را ولایت که باشد هر بهاری را نهایت

سنت آفرینش چنین است که هر بهاری سرانجام به پایانی می‌رسد و هیچ سبزی و نشاطی جاویدان نیست.

نکته ادبی: ولایت در اینجا به معنای قانون و سنت است.

نیامد شیشه ای از سنگ در دست که باز آن شیشه را هم سنگ نشکست

هیچ شیشه‌ای (عمر/انسان) در این جهان نیست که سنگ حوادث به آن نخورد و خرد نشود.

نکته ادبی: تشبیه زندگی به شیشه و مرگ یا حوادث به سنگ.

فغان زین چرخ کز نیرنگ سازی گهی شیشه کند گه شیشه بازی

افسوس از این چرخِ گردون که با مکر و حیله، گاه انسان را چون شیشه می‌سازد و گاه آن را بازیچه و خرد می‌کند.

نکته ادبی: شیشه‌بازی به معنای شعبده‌بازی و فریب‌کاری روزگار است.

به اول عهد زنبور انگبین کرد به آخر عهد باز آن انگبین خورد

روزگار در آغاز برای کسی شهد و انگبین فراهم می‌کند، اما در پایان همان انگبین را از او می‌گیرد (و کامش را تلخ می‌کند).

نکته ادبی: اشاره به دو رویی و تغییر ناگهانی احوال روزگار.

بدین قالب که بادش در کلاهست مشو غره که مشتی خاک را هست

به این تن و قالبی که اکنون چون بادی در کلاه پرباد و مغرور است، دل مبند؛ که این چیزی جز مشتی خاک نیست.

نکته ادبی: باد در کلاه داشتن کنایه از غرور و خودبزرگ‌بینی است.

ز بادی کو کلاه از سر کند دور گیاه آسوده باشد سرو رنجور

در برابر بادی که کلاه از سر می‌برد، گیاه که نرم است آسوده می‌ماند، اما سرو که مغرور و سفت است، درهم می‌شکند.

نکته ادبی: تضاد میان گیاه و سرو برای نشان دادن تسلیم در برابر تقدیر.

بدین خان کو بنا بر باد دارد مشو غره که بد بنیاد دارد

به این خانه (دنیا) که بنای آن بر باد و ناپایداری است، مغرور مشو که پایه‌ای سست و بی‌بنیاد دارد.

نکته ادبی: بنا بر باد داشتن استعاره از عدم پایداری جهان است.

چه می پیچی درین دام گلو پیچ که جوزی پوده بینی در میان هیچ

چرا خود را در این دامِ گلوگیر (دنیا) گرفتار می‌کنی، در حالی که در میان این همه هیاهو، جز گردویی پوچ چیزی نمی‌یابی؟

نکته ادبی: جوز پوده استعاره از متاع بی‌ارزش دنیوی.

چو روباهان و خرگوشان منه گوش به روبه بازی این خواب خرگوش

مانند روباهان و خرگوشان (که بزدل و فریب‌خورده‌اند) گوش فرا مده؛ در دام این خواب خرگوشی و مکر روزگار نیفت.

نکته ادبی: خواب خرگوش کنایه از غفلت و زودباوری است.

بسا شیر شکار و گرگ جنگی که شد در زیر این روبه پلنگی

چه بسیار شیران شکارچی و گرگان جنگی که در برابر این دنیای روباه‌صفت، زبون و خوار شدند.

نکته ادبی: پلنگی در اینجا به معنای فریبندگی و تغییر شکل ظاهری است.

نظر کردم ز روی تجربت هست خوشیهای جهان چون خارش دست

از روی تجربه دریافتم که لذت‌های جهان مانند خاراندن دست است که ابتدا خوشایند است.

نکته ادبی: تشبیه خوشی‌های دنیا به خارش دست که شروعش لذت و پایانش درد است.

به اول دست را خارش خوش افتد به آخر دست بر دست آتش افتد

در ابتدا خاراندن دست لذت‌بخش است، اما در نهایت دست زخمی شده و به آتش (درد) می‌افتد.

نکته ادبی: تفسیرِ استعاره بیت قبل.

همیدون جام گیتی خوشگوار است به اول مستی و آخر خمار است

جامِ شرابِ هستی نیز چنین است؛ در ابتدا خوش‌گوار و مست‌کننده است و در پایان خمار و پشیمانی به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تمثیل جام شراب برای نمایش لذت‌های فانی.

رها کن غم که دنیا غم نیرزد مکن شادی که شادی هم نیرزد

غم دنیا را رها کن که ارزش غصه خوردن ندارد؛ شادمانی‌هایش نیز ارزش دل بستن و شاد شدن ندارد.

نکته ادبی: دعوت به بی‌اعتنایی و وارستگی.

اگر خواهی جهان در پیش کردن شکم واری نخواهی بیش خوردن

اگر می‌خواهی جهان را تحت فرمان خود بگیری، راهش این است که به حد یک شکم غذا قانع باشی و بیش از آن نخواهی.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت قناعت در تسلط بر نفس.

گرت صد گنج هست ار یکدرم نیست نصیبت زین جهان جز یک شکم نیست

حتی اگر صد گنج داشته باشی، اما یک درهم در اختیارت نباشد، نصیب تو از این جهان تنها به اندازه یک شکم غذاست.

نکته ادبی: تأکید بر ناچیزیِ بهره انسان از ثروت‌های انبوه.

همی تا پای دارد تندرستی ز سختی ها نگیرد طبع سستی

تا زمانی که تندرستی برقرار است، طبع انسان در برابر سختی‌ها سست نمی‌شود و مقاومت می‌کند.

نکته ادبی: ارزش سلامتی به عنوان ابزار مقابله با سختی‌ها.

چو برگردد مزاج از استقامت به دشواری به دست آید سلامت

هنگامی که مزاج و سلامتی انسان از تعادل خارج شود، به دست آوردن دوباره تندرستی بسیار دشوار است.

نکته ادبی: استقامت در اینجا به معنای اعتدال در مزاج است.

دهان چندان نماید نوش خندی که یابد در طبیعت نوشمندی

دهان انسان تنها زمانی با خنده و نوشخندی باز می‌شود که در وجودش سلامتی و توانایی باشد.

نکته ادبی: نوش‌مندی به معنای تندرستی و سرزندگی است.

چو گیرد ناامیدی مرد را گوش کند راه رهائی را فراموش

هنگامی که ناامیدی بر وجود مرد چیره شود، راه رهایی و چاره‌جویی را از یاد می‌برد.

نکته ادبی: تشخیصِ ناامیدی به عنوان عاملی که گوشِ شنوای عقل را می‌گیرد.

جهان تلخ است خوی تلخناکش به کم خوردن توان رست از هلاکش

جهان ذاتاً تلخ و بدخیم است؛ با کم‌خوری و قناعت می‌توان از هلاکت و آسیب‌های آن در امان ماند.

نکته ادبی: اشاره به ریشه‌ی بسیاری از بیماری‌ها در پرخوری.

مشو پر خواره چون کرمان در این گور به کم خوردن کمر دربند چون مور

مانند کرم‌ها در گور پرخور مباش؛ بلکه چون مورچه با کم‌خوری و صرفه‌جویی، کمر همت ببند.

نکته ادبی: مورچه به عنوان نماد قناعت و سخت‌کوشی.

ز کم خوردن کسی را تب نگیرد ز پر خوردن به روزی صد بمیرد

کم‌خوری باعث تب و بیماری نمی‌شود، اما پرخوری می‌تواند در یک روز صدها آسیب و مرگ به بار آورد.

نکته ادبی: تأکید بر خطرات افراط در خوردن.

حرام آمد علف تاراج کردن به دارو طبع را محتاج کردن

ناپسند است که با پرخوریِ بی‌رویه، سلامتی خود را تاراج کنی و ناچار شوی به دارو و طبیب محتاج شوی.

نکته ادبی: علف به معنای خوردنی‌ها و خوراک است.

چو باشد خوردن نان گلشکروار نباشد طبع را با گلشکر کار

وقتی نان و غذای ساده برایت چون گل‌شکر (شیرین و دلپذیر) باشد، دیگر نیازی به گل‌شکر و تجملات برای طبعت نخواهی داشت.

نکته ادبی: تأکید بر قناعت در خوراک.

چو گلبن هر چه بگذاری بخندد چو خوردی گر شکر باشد بگندد

طبیعت انسان مانند درخت گل است؛ اگر آن را رها کنی و به آن آسیب نزنی، می‌خندد و شاداب است، اما اگر در آن افراط کنی (حتی با شکر)، فاسد می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه طبع انسان به گلبن که با افراطِ در تغذیه، می‌گندد.

چو دنیا را نخواهی چند جوئی بدو پوئی بد او چند گوئی

وقتی دنیا را نمی‌خواهی و طالب آن نیستی، چرا این‌چنین به دنبالش می‌دوی و چرا مدام از آن سخن می‌گویی؟

نکته ادبی: نقدِ تضاد میان گفتار (بی‌اعتنایی) و رفتار (حرص).

غم دنیا کسی در دل ندارد که در دنیا چو ما منزل ندارد

کسی که مانند ما خود را مسافر می‌داند و به دنیا به چشم منزل دائم نگاه نمی‌کند، غم دنیا را در دل ندارد.

نکته ادبی: اشاره به نگرش عرفانی که دنیا را اقامتگاه ابدی نمی‌داند.

درین صحرا کسی کو جای گیر است ز مشتی آب و نانش ناگزیر است

هرکس که در این بیابان (دنیا) جای گرفته و زندگی می‌کند، ناچار به تأمین آب و نانی برای زنده ماندن است.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت‌های حداقلی زندگی.

مکن دلتنگی ای شخصت گلی تنگ که بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ

ای کسی که در تنگنای مادی قرار داری، دلتنگ مباش؛ چرا که دلِ تنگ داشتن و در فضای بسته بودن، هردو ناپسند و بد است.

نکته ادبی: ایهام در واژه «تنگ» به معنای ضیقِ مادی و تنگیِ خلق.

جهان از نام آنکس ننگ دارد که از بهر جهان دلتنگ دارد

جهان از نامِ کسی که برای دنیا غصه می‌خورد، شرمگین است و او را کوچک می‌شمارد.

نکته ادبی: نکوهش دلبستگی به دنیا.

غم روزی مخور تا روز ماند که خود روزی رسان روزی رساند

تا وقتی زنده هستی، نگران روزی مباش؛ چرا که خدایی که روزی‌رسان است، خود رزق و روزی بنده‌اش را می‌رساند.

نکته ادبی: توکل و اعتماد به رزاقیت الهی.

فلک با این همه ناموس و نیرنگ شب و روز ابلقی دارد کهن لنگ

فلک با تمام شکوه و نیرنگ‌هایش، همچون اسبی ابلق (دو رنگ) و لنگ است که شب و روز در حرکت است.

نکته ادبی: ابلقی در اینجا استعاره از گردش ایام و تغییر مداوم شب و روز است.

بر این ابلق که آمد شد گزیند چو این آمد فرود آن بر نشیند

بر این اسبِ چموشِ روزگار که پیوسته در آمد و رفت است، هر کس که پایین می‌آید، دیگری سوار می‌شود (جایگزینی نسل‌ها).

نکته ادبی: اشاره به چرخه حیات و مرگ نسل‌ها.

در این سیلاب غم کز ما پدر برد پسر چون زنده ماند چون پدر مرد

در این دریای غم که پدر را با خود برد، چطور می‌توان انتظار داشت پسر بماند و از مرگ در امان باشد؟

نکته ادبی: سیلاب غم استعاره از اجل است.

کسی کو خون هندوئی بریزد چو وارث باشد آن خون برنخیزد

اگر کسی خون هندویی (بی‌گناه یا غریبه) را بریزد، وقتی وارثی ندارد، قصاصی هم برای آن صورت نمی‌گیرد.

نکته ادبی: هندو در ادبیات کهن گاه به معنای شخص غریب و بی‌کس است.

چه فرزندی تو با این ترکتازی که هندوی پدرکش را نوازی

تو چه فرزندی هستی که با این تاخت و تازِ دنیوی، قاتلِ پدرت را گرامی می‌داری و با او دوستی می‌کنی؟

نکته ادبی: توبیخ انسان که با غفلت، با مرگ (قاتل پدران) دوست شده است.

بزن تیری بدین کوژ کمان پشت که چندین پشت بر پشت ترا کشت

تیری به سمت این آسمان که چون کمانی خمیده (کوژ) است پرتاب کن، که همین آسمان پدرانِ بسیاری را پیش از تو کشته است.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به کمانی که تیرِ حوادث را پرتاب می‌کند.

فلک را تا کمان بی زه نگردد شکار کس در او فربه نگردد

تا زمانی که کمان فلک زه نداشته باشد و تیر نیندازد، شکار در این جهان فربه و آسوده نخواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه حوادث مرگبار همواره در کمین هستند.

گوزنی را که ره بر شیر باشد گیا در زیر پی شمشیر باشد

گوزنی که در راهش با شیر مواجه است، گیاهی که زیر پایش است در واقع برایش تیغِ شمشیر است (از ترس نمی‌تواند از آن لذت ببرد).

نکته ادبی: تصویرسازی از اضطراب مرگ.

تو ایمن چون شدی بر ماندن خویش که داری باد در پس چاه در پیش

تو چطور به ماندن خود در این جهان ایمن هستی، در حالی که چون کسی هستی که بادی در پشت سر دارد و چاهی در پیش رو؟

نکته ادبی: هشدار نسبت به نزدیکیِ خطرِ زوال.

مباش ایمن که این دریای خاموش نکرد است آدمی خوردن فراموش

هرگز ایمن مباش که این دریای ساکتِ مرگ، هرگز خوردن و نابود کردنِ انسان‌ها را فراموش نکرده است.

نکته ادبی: دریای خاموش استعاره از مرگ و اجل است.

کدامین ربع را بینی ربیعی کزان بقعه برون ناید بقیعی

در کدام بخش از این زمین، بهاری را می‌بینی که از آن بقعه، سرانجام خزانی (بقیعی) برون نیاید؟

نکته ادبی: ایهام و جناس میان ربیع (بهار) و بقیع (مکان مردگان/خزان)، نشان‌دهنده ناپایداری.

جهان آن به که دانا تلخ گیرد که شیرین زندگانی تلخ میرد

برای انسان خردمند بهتر است که در دنیا سختی بکشد و زاهدانه زندگی کند، زیرا کسی که به خوشی‌های دنیوی دل ببندد، مرگ او را در حالی که از لذت‌ها کام‌رواست، با تلخی و اندوهِ جدا شدن از دنیا مواجه می‌کند.

نکته ادبی: ترکیب تلخ گرفتن به معنای پیش‌گرفتن روشی سخت‌گیرانه و زاهدانه است.

کسی کز زندگی با درد و داغ است به وقت مرگ خندان چون چراغ است

کسی که در طول زندگی خود با سختی‌ها و رنج‌ها دست و پنجه نرم کرده و دل به دنیا نبسته است، هنگام مرگ ترس و هراسی ندارد و همچون چراغی که شعله‌اش نورانی است، با چهره‌ای گشاده و آرام از این جهان می‌رود.

نکته ادبی: تشبیه مرگ به لحظه درخشش چراغ برای نشان دادن آرامش و آگاهی.

سرانی کز چنین سر پرفسوسند چون گل گردن زنان را دست بوسند

کسانی که به خاطر دلبستگی به دنیا همواره در اندوه و حسرت هستند، سرانجام ناچار خواهند شد که تسلیم مرگ (گردن‌زن) شوند و در برابر آن کرنش کنند.

نکته ادبی: گردن‌زنان استعاره از مرگ و اجل است که گریزی از آن نیست.

اگر واعظ بود گوید که چون کاه تو بفکن تامنش بر دارم از راه

اگر واعظی نزد تو آمد، به تو می‌گوید که دارایی‌ات را مانند کاهی بی‌ارزش بدان و آن را رها کن، اما هدف واقعی‌اش این است که تو آن را رها کنی تا او خودش آن را بردارد و تصاحب کند.

نکته ادبی: نقد اجتماعی و کنایه از ریاکاری واعظان طماع.

و گر زاهد بود صد مرده کوشد که تو بیرون کنی تا او بپوشد

و اگر زاهدی (ظاهری) نزد تو آمد، با تظاهر به زهد و دعا، تلاش می‌کند تا تو را قانع کند که دارایی‌هایت را دور بریزی و از دنیا دست بشویی، تا خودش آن را تصاحب کند و بپوشد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد رفتار ظاهری زاهد با نیت باطنی او برای طنز کنایی.

چو نامد در جهان پاینده چیزی همه ملک جهان نرزد پشیزی

از آنجایی که هیچ چیز در این جهان جاودانه و ماندگار نیست، پس تمام ثروت و پادشاهی این دنیا حتی به اندازه یک سکه کم‌ارزش هم نمی‌ارزد.

نکته ادبی: پشیزی واحد پولی بسیار کم‌ارزش است که برای تحقیر دنیا استفاده شده است.

ره آورد عدم ره توشه خاک سرشت صافی آمد گوهر پاک

ما از هیچ (عدم) به این جهان آمده‌ایم و توشه‌ای که در نهایت با خود به گور می‌بریم، تنها خاک است، اما ذات اصلی و گوهر وجودی انسان، پاک و صافی است.

نکته ادبی: اشاره به منشأ آفرینش و بازگشت انسان به خاک.

چنین گفتند دانایان هشیار که نیک و بد به مرگ آید پدیدار

دانایانِ آگاه چنین گفته‌اند که حقیقتِ نیکوکار بودن یا بدکار بودنِ هر انسان، تنها در لحظه مرگ و هنگام رویارویی با حقیقت آشکار می‌شود.

نکته ادبی: بهره‌گیری از حکمت پیشینیان برای تأکید بر اهمیت پایان زندگی.

بسا زن نام کانجان مرد یابی بسا مردا که رویش زرد یابی

چه بسیار زنانی که از نظر شجاعت و مروت، مردِ میدان عمل هستند و چه بسیار مردانی که از نظر ترس و ضعف، روی زرد و ناتوان دارند.

نکته ادبی: نقد کلیشه‌های جنسیتی و تأکید بر برتری گوهر انسانی بر جنسیت.

خداوندا چو آید پای بر سنگ فتد کشتی در آن گردابه تنگ

خداوندا، هنگامی که زندگی با سختی‌ها و موانع روبه‌رو می‌شود و کشتی عمر انسان در گرداب‌های تنگِ مشکلات گرفتار می‌گردد، تنها تو پناه ما هستی.

نکته ادبی: استعاره از کشتی برای زندگی و گرداب برای مشکلات عمیق.

نظامی را به آسایش رسانی ببخشی و ببخشایش رسانی

خدایا، نظامی را به آرامش و آسایش برسان و گناهان او را ببخش و مشمول رحمت بی‌کران خود بگردان.

نکته ادبی: تخلص شاعر در پایان اثر به همراه مناجات.