خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۴۵ - نالیدن شیرین در جدائی خسرو

نظامی
چنین در دفتر آورد آن سخن سنج که برد از اوستادی در سخن رنج
که چون شیرین ز خسرو باز پس ماند دلش دربند و جانش در هوس ماند
ز بادام تر آب گل برانگیخت گلابی بر گل بادام می ریخت
بسان گوسپند کشته بر جای فرو افتاد و می زد دست بر پای
تن از بی طاقتی پرداخته زور دل از تنگی شده چون دیده مور
هوی بر باد داده خرمنش را گرفته خون دیده دامنش را
چو زلف خویش بی آرام گشته چو مرغی پای بند دام گشته
شده ز اندیشه هجران یارش ز بحر دیده پر گوهر کنارش
گهی از پای میافتاد چون مست گه از بیداد می زد دست بر دست
دلش حراقه آتش زنی داشت بدان آتش سر دودافکنی داشت
مگر دودش رود زان سو که دل بود که افتد بر سر پوشیده ها دود
گشاده رشته گوهر ز دیده مژه چون رشته در گوهر کشیده
ز خواب ایمن هوسهای دماغش ز بیخوابی شده چشم و چراغش
دهن خشک و لب از گفتار بسته ز دیده بر سر گوهر نشسته
سهی سروش چو برگ بید لرزان شده زو نافه کاسد نیفه ارزان
زمانی بر زمین غلطید غمناک ز مشگین جعد مشگ افشاند بر خاک
چو نسرین بر گشاده ناخنی چند به نسرین برگ گل از لاله می کند
گهی بر شکر از بادام زد آب گهی خائید فندق را به عناب
گهی چون کوی هر سو می دویدی گهی بر جای چون چوگان خمیدی
نمک در دیده بی خواب می کرد ز نرگس لاله را سیراب می کرد
درختی بر شده چون گنبد نور گدازان گشت چون در آب کافور
بهاری تازه چون رخشنده مهتاب ز هم بگسست چون بر خاک سیماب
شبیخون غم آمد بر ره دل شکست افتاد بر لشگرگه دل
کمین سازان محنت بر نشستند یزک داران طاقت را شکستند
ز بنگاه جگر تا قلب سینه به غارت شد خزینه بر خزینه
به صد جهد ازمیان سلطان جان رست ولیک آنگه که خدمت را میان بست
گهی دل را به نفرین یاد کردی ز دل چون بیدلان فریاد کردی
گهی با بخت گفتی کای ستمکار نکردی تا توئی زین زشت تر کار
مرادی را که دل به روی نهادی بدست آوردی و از دست دادی
فرو شد ناگهان پایت به گنجی ز دست افشاندیش بی پای رنجی
بهاری را که در بروی گشادی ربودی گل به دل خارش نهادی
چراغی کز جهانش برگزیدی ترا دادند و بادش در دمیدی
به آب زندگانی دست کردی نهان شد لاجرم کز وی نخوردی
ز مطبخ بهره جز آتش نبودت وز آن آتش نشاط خوش نبودت
از آن آتش بر آمد دودت اکنون پشیمانی ندارد سودت اکنون
گهی فرخ سروش آسمانی دلش دادی که یابی کامرانی
گهی دیو هوس می بردش از راه که می بایست رفتن بر پی شاه
چو بسیاری درین محنت بسر برد هم آخر زان میان کشتی بدر برد
به صد زاری ز خاک راه برخاست ز بس خواری شده با خاک ره راست
به درگاه مهین بانو گذر کرد ز کار شاه بانو را خبر کرد
دل بانو موافق شد درین کار نصیحت کرد و پندش داد بسیار
که صابر شو درین غم روزکی چند نماند هیچ کس جاوید در یند
نباید تیز دولت بود چون گل که آب تیز رو زود افکند پل
چو گوی افتادن و خیزان به بود کار که هرکس که اوفتد خیزد دگر بار
نروید هیچ تخمی تا نگندد نه کاری بر گشاید تا نبندد
مراد آن به که دیر آید فرادست که هرکس زود خور شد زود شد مست
نباید راه رو کو زود راند که هر کو زود راند زود ماند
خری کوشست من بر گیرد آسان ز شست و پنج من نبود هراسان
نه بینی ابر کو تندی نماید بگرید سخت و آنگه بر گشاید
بباید ساختن با سختی اکنون که داند کار فردا چون بود چون
بسی در کار خسرو رنج دیدی بسی خواری و دشواری کشیدی
اگر سودی نخوردی زو زیان نیست بود ناخورده یخنی باک از آن نیست
کنون وقت شکیبائیست مشتاب که بر بالا به دشواری رود آب
چو وقت آید که آب آید فرا زیر نماند دولتت در کارها دیر
بد از نیک آنگهی آید پدیدت که قفل از کار بگشاید کلیدت
بسا دیبا که یابی سرخ و زردش کبود و ازرق آید در نوردش
بسا در جا که بینی کرد فرسای بود یاقوت یا پیروزه را جای
چو بانو زین سخن لختی فرو گفت بت بی صبر شد با صابری جفت
وزین در نیز شاپور خردمند بکار آورد با او نکته ای چند
دلش را در صبوری بند کردند به یاد خسروش خسرند کردند
شکیبا شد در این غم روزگاری نه در تن دل نه در دولت قراری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، به تصویرسازی شورانگیز و غم‌بارِ حالاتِ روانی «شیرین» پس از دوری از خسرو می‌پردازد. شاعر در ابیات آغازین، آشفتگیِ درونی و زوالِ توانِ جسمی معشوق را با استعاراتی ظریف به نمایش می‌گذارد و اضطرابِ عمیق و بی‌پناهیِ او را در بندِ عشق ترسیم می‌کند.

در ادامه، فضای شعر از روایتِ اندوه به سوی حکمت و پندآموزی تغییر جهت می‌دهد. «مهین‌بانو» به عنوان شخصیتی خردمند و باتجربه، با استفاده از تمثیلاتِ طبیعت‌گرایانه، شیرین را به شکیبایی دعوت می‌کند و این آموزه را گوشزد می‌کند که سختی‌ها مقدمه‌ی گشایش‌اند و هر کس که در طریقِ عشق یا زندگی، شتاب‌زده عمل کند، به مقصود نخواهد رسید.

معنای روان

چنین در دفتر آورد آن سخن سنج که برد از اوستادی در سخن رنج

آن سخن‌شناس (شاعر) در کتاب خود چنین نوشت که در راه استادی و سرودن این داستان، رنج بسیاری کشید.

نکته ادبی: سخن‌سنج استعاره از شاعر است و رنج کشیدن، کنایه از تلاشِ هنری.

که چون شیرین ز خسرو باز پس ماند دلش دربند و جانش در هوس ماند

هنگامی که شیرین پس از خسرو تنها ماند، جان و دلش در بندِ دوری و هوسِ دیدارِ دوباره او گرفتار شد.

نکته ادبی: بند و هوس در اینجا نمادِ اسارتِ عاطفی است.

ز بادام تر آب گل برانگیخت گلابی بر گل بادام می ریخت

از چشمانِ بادامی‌شکلش اشک جاری کرد و صورتِ گلگونش را با اشک شست.

نکته ادبی: بادام استعاره از چشم و گل استعاره از چهره زیباست.

بسان گوسپند کشته بر جای فرو افتاد و می زد دست بر پای

مانند گوسفندِ قربانی شده، بی‌اختیار بر زمین افتاد و دست و پا زد.

نکته ادبی: تشبیه به گوسفند کشته، نمایانگرِ شدتِ استیصال و بی‌جان شدن است.

تن از بی طاقتی پرداخته زور دل از تنگی شده چون دیده مور

توانِ جسمش به دلیلِ بی‌طاقتی از دست رفت و دلش از شدتِ اندوه به اندازه چشمِ مورچه‌ای تنگ شد.

نکته ادبی: تنگ شدن دل به چشم مور، مبالغه‌ای برای نشان دادن شدت فشار روحی است.

هوی بر باد داده خرمنش را گرفته خون دیده دامنش را

آوارگی تمامِ هستی‌اش را بر باد داد و دامنِ لباسش به خونِ چشمانش (اشکِ خونین) آلوده شد.

نکته ادبی: هوی بر باد دادن کنایه از نابودیِ دارایی‌های روحی است.

چو زلف خویش بی آرام گشته چو مرغی پای بند دام گشته

مانند زلفِ خویش بی‌قرار شد و چون مرغی در دامِ عشق گرفتار گشت.

نکته ادبی: تشبیهاتِ پیاپی برای نشان دادن اضطراب و اسارت.

شده ز اندیشه هجران یارش ز بحر دیده پر گوهر کنارش

از شدتِ فکرِ جدایی از یار، چشمانش مانند دریایی از مروارید (اشک) پر شد.

نکته ادبی: گوهر کنایه از اشکِ شفاف و گرانبهاست.

گهی از پای میافتاد چون مست گه از بیداد می زد دست بر دست

گاهی مانند مست‌ها از پا می‌افتاد و گاهی از بیدادِ روزگار دست بر دست می‌سایید.

نکته ادبی: دست بر دست زدن کنایه از حسرت و پشیمانی است.

دلش حراقه آتش زنی داشت بدان آتش سر دودافکنی داشت

دلش همچون دستگاهِ آتش‌زنه بود که شعله‌های عشق از آن زبانه می‌کشید.

نکته ادبی: حراقه ابزاری آتشین در جنگ‌های قدیم بوده که استعاره از سوزِ دل است.

مگر دودش رود زان سو که دل بود که افتد بر سر پوشیده ها دود

شاید دودِ این آتش از همان راهی بیرون رود که دل قرار دارد، زیرا دود از جای پنهان سر بر می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به رابطه مستقیمِ سوزِ دل و بروزِ آشکارِ اندوه.

گشاده رشته گوهر ز دیده مژه چون رشته در گوهر کشیده

اشک‌هایش مانند دانه‌های مروارید از چشمانش جاری شد و مژه‌هایش همچون نخی بود که این مرواریدها را به هم پیوند می‌داد.

نکته ادبی: تشبیه اشک به مروارید و مژه به رشته.

ز خواب ایمن هوسهای دماغش ز بیخوابی شده چشم و چراغش

آرزوهای ذهنِ او امنیت را از خوابش ربود و بی‌خوابی، چشمانش را مانند چراغی کم‌نور کرد.

نکته ادبی: چشم و چراغ کنایه از حیات و روشناییِ صورت است.

دهن خشک و لب از گفتار بسته ز دیده بر سر گوهر نشسته

دهانش خشک و لبش از گفتن بسته ماند و اشکش بر صورتش جاری بود.

نکته ادبی: اشاره به حالتی که فرد از شدت غم قادر به تکلم نیست.

سهی سروش چو برگ بید لرزان شده زو نافه کاسد نیفه ارزان

قامتِ سروگونه‌اش مانند برگ بید می‌لرزید و شکوه و زیبایی‌اش رو به زوال رفت.

نکته ادبی: نافه و نیفه استعاره از زیبایی و طراوت است که در حال از دست رفتن است.

زمانی بر زمین غلطید غمناک ز مشگین جعد مشگ افشاند بر خاک

گاهی با اندوه بر زمین می‌غلتید و موهای مشکینش را بر خاک می‌پراکند.

نکته ادبی: جعد مشگین استعاره از گیسوی معطر و سیاه است.

چو نسرین بر گشاده ناخنی چند به نسرین برگ گل از لاله می کند

با ناخن‌هایش که چون گلِ نسرین بود، صورتش را خراش می‌انداخت و خون از آن جاری می‌کرد.

نکته ادبی: گل کندن کنایه از مجروح کردن صورت در اوج غم است.

گهی بر شکر از بادام زد آب گهی خائید فندق را به عناب

گاهی با ناخن‌های بادامی‌شکل بر لب‌های شکرینش زخم می‌زد.

نکته ادبی: فندق و عناب استعاره از اعضای چهره در تقابل با دردِ خودزنی است.

گهی چون کوی هر سو می دویدی گهی بر جای چون چوگان خمیدی

گاهی مانند گوی بی‌هدف می‌دوید و گاهی مثل چوگان خمیده و بی‌توان می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه به گوی و چوگان برای نمایش سرگردانی و شکستگی بدن.

نمک در دیده بی خواب می کرد ز نرگس لاله را سیراب می کرد

در چشمانِ بی‌خوابش نمک می‌پاشید (با گریه زیاد) و گونه‌هایش را با اشکِ گلگون سیراب می‌کرد.

نکته ادبی: نمک در دیده کردن کنایه از بیدار ماندن و گریستن مداوم است.

درختی بر شده چون گنبد نور گدازان گشت چون در آب کافور

قامتِ راستش که چون گنبدِ نور بود، از شدتِ غم مانند کافور در آب ذوب شد.

نکته ادبی: ذوب شدن کافور نمادِ تحلیل رفتن جسم است.

بهاری تازه چون رخشنده مهتاب ز هم بگسست چون بر خاک سیماب

طراوتِ بهاری‌اش همچون مهتاب می‌درخشید، اما اکنون مانند سیماب (جیوه) بر خاک از هم پاشیده است.

نکته ادبی: پاشیدگی سیماب کنایه از بیقراری و از دست رفتنِ یکپارچگیِ وجود است.

شبیخون غم آمد بر ره دل شکست افتاد بر لشگرگه دل

غم مانند شبیخون به دلش حمله کرد و سپاهِ صبرش را در هم شکست.

نکته ادبی: تشبیه غم به دشمن و دل به لشگرگاه.

کمین سازان محنت بر نشستند یزک داران طاقت را شکستند

اندوه، کمین‌گاه ساخت و نیرویِ طاقت و شکیباییِ او را از بین برد.

نکته ادبی: یزک داران در قدیم به معنی پیش‌قراولانِ لشگر است.

ز بنگاه جگر تا قلب سینه به غارت شد خزینه بر خزینه

از عمقِ وجودش تا مرکزِ قلبش، غارت شد و تمامِ گنجینه‌های وجودش به تاراج رفت.

نکته ادبی: خزینه نمادِ ارزش‌های درونی و جان است.

به صد جهد ازمیان سلطان جان رست ولیک آنگه که خدمت را میان بست

با سختیِ فراوان جانش نجات یافت، اما همان لحظه‌ای که خواست خدمتِ عشق را بکند، کمرش شکست.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از تصمیم به انجام کاری بزرگ است.

گهی دل را به نفرین یاد کردی ز دل چون بیدلان فریاد کردی

گاهی به دلش نفرین می‌کرد و مانند دلباختگانِ بی‌پناه، از دستِ خودش فریاد می‌کشید.

نکته ادبی: بیدلان استعاره از عاشقانِ شوریده است.

گهی با بخت گفتی کای ستمکار نکردی تا توئی زین زشت تر کار

گاهی با سرنوشت می‌گفت: ای ستمکار، هیچ‌کس کاری زشت‌تر از کارِ تو نکرد.

نکته ادبی: بخت در اینجا نمادِ تقدیرِ ناخوشایند است.

مرادی را که دل به روی نهادی بدست آوردی و از دست دادی

به آن آرزویی که دلت به آن بسته بود، رسیدی اما به آسانی آن را از دست دادی.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ وصال.

فرو شد ناگهان پایت به گنجی ز دست افشاندیش بی پای رنجی

ناگهان پایت به گنجی رسید، اما بدونِ رنج، آن را از کف دادی.

نکته ادبی: گنج استعاره از فرصتِ وصال است.

بهاری را که در بروی گشادی ربودی گل به دل خارش نهادی

بهاری را که در برابرش باز کردی، گلش را چیدی اما خارِ آن را در دل کاشتی.

نکته ادبی: خار در دل کاشتن کنایه از باقی ماندنِ غم پس از شادیِ زودگذر است.

چراغی کز جهانش برگزیدی ترا دادند و بادش در دمیدی

چراغی را که در میانِ جهان برگزیدی، به تو دادند اما با بی‌تدبیری بادش را در آن دمیدی و خاموش شد.

نکته ادبی: باد در آن دمیدن کنایه از نابود کردنِ فرصت با بی‌خردی است.

به آب زندگانی دست کردی نهان شد لاجرم کز وی نخوردی

به آبِ زندگانی دست یافت، اما پنهان شد و ناچار شد که از آن ننوشد.

نکته ادبی: آب زندگانی استعاره از فرصتِ طلاییِ زندگی است.

ز مطبخ بهره جز آتش نبودت وز آن آتش نشاط خوش نبودت

از مطبخِ تقدیر، جز آتشِ سوزان نصیب تو نشد و در آن آتش هم شادی نیافتی.

نکته ادبی: مطبخ کنایه از روزگار و تقدیر است.

از آن آتش بر آمد دودت اکنون پشیمانی ندارد سودت اکنون

اکنون از آن آتش، دودِ حسرت برآمده است و پشیمانی دیگر سودی برایت ندارد.

نکته ادبی: دود از آتش برآمدن کنایه از آشکار شدنِ پیامدِ اعمال است.

گهی فرخ سروش آسمانی دلش دادی که یابی کامرانی

گاهی فرشته‌ای آسمانی به دلش امید می‌داد که به کامروایی خواهی رسید.

نکته ادبی: فرخ سروش کنایه از الهامِ قلبی و امید است.

گهی دیو هوس می بردش از راه که می بایست رفتن بر پی شاه

گاهی دیوِ هوای نفس او را گمراه می‌کرد که باید به دنبالِ شاه (خسرو) بروی.

نکته ادبی: دیو هوس نمادِ نفسِ اماره است.

چو بسیاری درین محنت بسر برد هم آخر زان میان کشتی بدر برد

اگرچه بسیاری از این رنج را تحمل کرد، اما سرانجام کشتیِ خود را به ساحلِ نجات رساند.

نکته ادبی: کشتی به در بردن کنایه از رهایی از سختی‌هاست.

به صد زاری ز خاک راه برخاست ز بس خواری شده با خاک ره راست

با صدها زاری از خاکِ راه بلند شد؛ از شدتِ خاری و ذلت، با خاکِ زمین یکسان شده بود.

نکته ادبی: با خاک راه راست شدن کنایه از نهایتِ فروتنی یا شکست است.

به درگاه مهین بانو گذر کرد ز کار شاه بانو را خبر کرد

به درگاهِ بانوی بزرگ (مهین‌بانو) رفت و او را از ماجرای خسرو آگاه کرد.

نکته ادبی: مهین‌بانو نمادِ خرد و سیاست است.

دل بانو موافق شد درین کار نصیحت کرد و پندش داد بسیار

دلِ بانو با او موافق شد و او را بسیار نصیحت و راهنمایی کرد.

نکته ادبی: موافق شدن کنایه از همدلی و همراهی است.

که صابر شو درین غم روزکی چند نماند هیچ کس جاوید در یند

گفت: در این غم کمی شکیبا باش، زیرا هیچ‌کس تا ابد در بندِ رنج نمی‌ماند.

نکته ادبی: پندِ حکیمانه بر گذرایِ سختی‌ها.

نباید تیز دولت بود چون گل که آب تیز رو زود افکند پل

نباید در دولت و خوشبختی شتاب‌زده بود، همان‌طور که جریانِ آبِ تند، پل را به سرعت ویران می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه شتاب‌زدگی به آبِ تند.

چو گوی افتادن و خیزان به بود کار که هرکس که اوفتد خیزد دگر بار

مثلِ گوی افتادن و برخاستن، کارِ درست است؛ چرا که هر کس زمین می‌خورد، دوباره برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ انسان به گویِ چوگان.

نروید هیچ تخمی تا نگندد نه کاری بر گشاید تا نبندد

هیچ بذری رشد نمی‌کند مگر اینکه در خاک بگندد، و هیچ کاری به نتیجه نمی‌رسد مگر اینکه مراحلش را طی کند.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ طبیعیِ رشد و تکامل.

مراد آن به که دیر آید فرادست که هرکس زود خور شد زود شد مست

بهتر است که مراد و آرزو دیر به دست آید، زیرا کسی که زود به همه چیز می‌رسد، زود هم دچارِ غرور می‌شود.

نکته ادبی: هشداری درباره ارزشِ صبر.

نباید راه رو کو زود راند که هر کو زود راند زود ماند

نباید رهرویی که شتاب‌زده حرکت می‌کند را ستود، زیرا هر کس تند برود، زود هم خسته می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از استمرار در کار.

خری کوشست من بر گیرد آسان ز شست و پنج من نبود هراسان

خری که بارِ مرا بر می‌دارد، شصت و پنج من بار برایش آسان است و نمی‌ترسد.

نکته ادبی: تمثیلی عامیانه برای بیانِ ظرفیتِ تحملِ مشکلات.

نه بینی ابر کو تندی نماید بگرید سخت و آنگه بر گشاید

آیا ابر را نمی‌بینی که ابتدا با خشم می‌غرد و می‌بارد، و سپس آسمان را باز و روشن می‌کند؟

نکته ادبی: تشبیه مشکلات به ابرِ باران‌زا که نویدِ گشایش می‌دهد.

بباید ساختن با سختی اکنون که داند کار فردا چون بود چون

اکنون باید با سختی‌ها ساخت، زیرا چه کسی می‌داند که کارِ فردا چگونه خواهد بود؟

نکته ادبی: پایانی امیدوارانه و دعوت به تسلیم در برابر مصلحت.

بسی در کار خسرو رنج دیدی بسی خواری و دشواری کشیدی

در مسیرِ رسیدن به خسرو، رنج‌های فراوانی را متحمل شدی و سختی‌ها و خواری‌های بسیاری را تاب آوردی.

نکته ادبی: افعال «دیدی» و «کشیدی» به صورت دوم شخص مفرد و خطاب به معشوق است.

اگر سودی نخوردی زو زیان نیست بود ناخورده یخنی باک از آن نیست

اگر تا به حال از این رنج سودی نبرده‌ای، زیانی هم ندیده‌ای؛ پس از بابت اینکه هنوز به وصال نرسیده‌ای و بهره‌ای نبرده‌ای، نگرانی به دل راه مده.

نکته ادبی: «یخنی» در ادبیات کلاسیک به معنای نوعی خوراک یا آبگوشت است که در اینجا استعاره از بهره و نتیجه است.

کنون وقت شکیبائیست مشتاب که بر بالا به دشواری رود آب

اکنون زمان صبر کردن است، پس عجله نکن؛ همان‌طور که آب با دشواری به سمت بالا می‌رود، کار تو نیز در آغاز دشوار است.

نکته ادبی: «بر بالا رفتن آب» اشاره به دشواریِ انتقال آب به ارتفاع دارد که نشان‌دهنده سختیِ آغازینِ یک کار است.

چو وقت آید که آب آید فرا زیر نماند دولتت در کارها دیر

اما زمانی که وقتش برسد و آب به سمت پایین روان شود، دولت و کامیابی تو در کارها به سرعت فرا خواهد رسید.

نکته ادبی: این بیت در ادامه تصویرسازی بیت قبل است و به سهولتِ کار در زمان مناسب اشاره دارد.

بد از نیک آنگهی آید پدیدت که قفل از کار بگشاید کلیدت

زمانی که کلیدِ حلِ مشکلات به دستت برسد، نیکی‌ها جای بدی‌ها را خواهند گرفت و وضعیت بهبود می‌یابد.

نکته ادبی: «قفل» و «کلید» استعاره از موانع و راه‌حل‌های رسیدن به وصال هستند.

بسا دیبا که یابی سرخ و زردش کبود و ازرق آید در نوردش

بسیار پارچه‌های زربفت گران‌بهایی هستند که در ظاهر زرد و سرخ به نظر می‌رسند، اما در لایه‌های پنهان خود رنگ‌های دیگری دارند.

نکته ادبی: «دیبا» پارچه‌ای ابریشمی و نفیس است و «اندر نورد» به معنای در بطن یا درون آن است.

بسا در جا که بینی کرد فرسای بود یاقوت یا پیروزه را جای

چه بسیار مکان‌هایی که در ظاهر غبارآلود و کم‌ارزش به نظر می‌رسند، اما در حقیقت جایگاهِ سنگ‌های گران‌بهایی مانند یاقوت و فیروزه هستند.

نکته ادبی: «کرد فرسای» به معنای گرد و غبارآلود و کهنه است.

چو بانو زین سخن لختی فرو گفت بت بی صبر شد با صابری جفت

هنگامی که بانو (شیرین) پس از این سخنان سکوت کرد، آن زیبارویِ بی‌قرار، آرام گرفت و تن به صبر داد.

نکته ادبی: «بت» در اینجا استعاره از معشوق زیباروی (شیرین) است.

وزین در نیز شاپور خردمند بکار آورد با او نکته ای چند

شاپورِ خردمند نیز از این فرصت استفاده کرد و نکته‌های حکمت‌آمیز دیگری را برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: «بکار آوردن نکته» به معنای مطرح کردن و به کار بستنِ سخنان راهگشا است.

دلش را در صبوری بند کردند به یاد خسروش خسرند کردند

آن‌ها قلبِ شیرین را به صبر و شکیبایی بستند و با یادآوری نام و یاد خسرو، او را به صبر دعوت کردند.

نکته ادبی: «خسرند» ترکیبی است که در اینجا به معنای یادآوریِ خسرو برای ایجاد آرامش یا وابستگی قلبی به کار رفته است.

شکیبا شد در این غم روزگاری نه در تن دل نه در دولت قراری

شیرین در این غم و دوری، روزگاری شکیبایی پیشه کرد، اگرچه در جسم و جانش هیچ‌گونه قرار و آرامشی نداشت.

نکته ادبی: تضاد میان «صبر» در ظاهر و «بی‌قراری» در باطن، عمقِ رنجِ عاشق را نشان می‌دهد.