خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۴۴ - بر تخت نشستن خسرو به مدائن بار دوم

نظامی
چو سر بر کرد ماه از برج ماهی مه پرویز شد در برج شاهی
ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس سعادت داده از تثلیث و تسدیس
ز پرگار حمل خورشید منظور بدلو اندر فکنده بر زحل نور
عطارد کرده ز اول خط جوزا سوی مریخ شیرافکن تماشا
ذنب مریخ را می کرده در کاس شده چشم زحل هم کاسه راس
بدین طالع کز او پیروز شد بخت ملک بنشست بر پیروزه گون تخت
بر آورد از سپیدی تا سیاهی ز مغرب تا به مشرق نام شاهی
چو شد کار ممالک برقرارش قوی تر گشت روز از روزگارش
کشید از خاک تختی بر ثریا درو گوهر به کشتی در به دریا
چنان کز بس گهرهای جهان تاب به شب تابنده تر بودی ز مهتاب
بر آن تخت مبارک شد چو شیران مبارک باد گفتندش دلیران
جهان خرم شد از نقش نگینش فرو خواند آفرینش آفرینش
ز عکس آنچنان روشن جنابی خراسان را در افزود آفتابی
شد آواز نشاط و شادکامی ز مرو شاهجان تا بلخ بامی
چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج در آمد غمزه شیرین به تاراج
نه آن غم را ز دل شایست راندن نه غم پرداز را شایست خواندن
به حکم آنکه مریم را نگه داشت کز او بر اوج عیسی پایگه داشت
اگر چه پادشاهی بود و گنجش ز بی یاری پیاپی بود رنجش
نمی گویم طرب حاصل نمی کرد طرب می کرد لیک از دل نمی کرد
گهی قصد نبید خام کردی گهی از گریه می در جام کردی
گهی گفتی به دل کای دل چه خواهی ز عالم عاشقی یا پادشاهی
که عشق و مملکت ناید بهم راست ازین هر دو یکی می بایدت خواست
چه خوش گفتند شیران با پلنگان که خر کره کند یا راه زنگان
مرا با مملکت گر یار بودی دلم زین ملک برخوردار بودی
به خرم گر فرو شد بخت بیدار به صد ملک ختن یک موی دلدار
شبی در باغ بودم خفته با یار به بالین بر نشسته بخت بیدار
چو بختم خفت و من بیدار گشتم بدینسان بی دل و بی یار گشتم
کجا آن نوبه نو مجلس نهادن بهشت عاشقان را در گشادن
نشستن با پریرویان چون نوش شهنشاه پریرویان در آغوش
کجا شیرین و آن شیرین زبانی به شیرینی چو آب زندگانی
کجا آن عیش و آن شبها نخفتن همه شب تا سحر افسانه گفتن
کجا آن تازه گلبرگ شکربار شکر چیدن ز گلبرگش به خروار
عروسی را بدان روئین حصاری ز بازو ساختن سیمین عماری
گهش چون گل نهادن روی بر روی گهش بستن چو سنبل موی بر موی
گهی مستی شکستن بر خمارش گهی پنهان کشیدن در کنارش
گهی خوردن میی چون خون بدخواه گهی تکیه زدن بر مسند ماه
سخن هائی که گفتم یا شنیدم خیالی بود یا خوابی که دیدم
مرا گویند خندان شو چو خورشید که انده بر نتابد جای جمشید
دهن پر خنده خوش چون توان کرد درو یا خنده گنجد یا دم سرد
کرا جویم کرا خوانم به فریاد بهاری بود و بربودش ز من باد
خیال از ناجوانمردی همه روز به عشوه می فزاید بر دلم سوز
ز بی خصمی گر افزون گشت گنجم ز بی یاری در افزود است رنجم
من آن مرغم که افتادم به ناکام ز پشمین خانه در ابریشمین دام
چو من سوی گلستان رای دارم چه سود ار بند زر بر پای دارم
نه بند از پای می شاید بریدن نه با این بند می شاید پریدن
غم یک تن مرا خود ناتوان کرد غم چندین کس آخر چون توان خورد
مرا باید که صد غمخوار باشد چون من صد غم خورم دشوار باشد
ز خر برگیرم و بر خود نهم بار خران را خنده می آید بدین کار
مه و خورشید را بر فرش خاکی ز جمعیت رسید این تابناکی
براکنده دلم بی نور از آنم نیم مجموع دل رنجور از آنم
ستاره نیز هم ریحان باغند پراکندند از آن ناقص چراغند
شراره زان ندارد پرتو شمع که این نور پراکنده است و آن جمع
نه خواهد دل که تاج و تخت گیرم نه خواهم من که با دل سخت گیرم
دل تاریک روزم را شب آمد تن بیمار خیزم را تب آمد
نمی شد موش در سوراخ کژدم بیاری جایروبی بست بردم
سیاهک بود زنگی خود به دیدار به سرخی می زند چون گشت بیمار
دگر ره بانگ زد بر خود به تندی که با دولت نشاید کرد کندی
چو دولت هست بخت آرام گیرد ز دولت با تو جانان جام گیرد
سر از دولت کشیدن سروری نیست که با دولت کسی را داوری نیست
کس از بی دولتی کامی نیابد به از دولت فلک نامی نیابد
به دولت یافتن شاید همه کام چو دانه هست مرغ آید فرا دام
تو گندم کار تا هستی برآرد گیا خود در میان دستی برآرد
به هر کاری در از دولت بود نور که باد از کار ما بی دولتی دور
بسی بر خواند ازین افسانه با دل چو عشق آمد کجا صبر و کجا دل
صبوری کرد با غم های دوری هم آخر شادمان شد زان صبوری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه با ترسیم فضایی حماسی و کیهانی، صعود یک پادشاه به جایگاه قدرت و تثبیت اقتدار او را با استفاده از باورهای کهن نجومی به تصویر می‌کشد. شاعر ابتدا با توصیف همنشینی ستارگان و طالع مسعود، شکوه و رفاه گسترده قلمرو او را از خراسان تا بلخ و مرو شرح می‌دهد و از جهانی می‌گوید که تحت سایه نگین پادشاه، به آرامش و آبادانی رسیده است.

در بخش دوم، فضا کاملاً دگرگون شده و به درونی‌ترین لایه‌های روحِ پادشاه می‌پردازد. اینجا قدرت و پادشاهی به زندانی زرین تشبیه شده است. تضاد میان «شکوه بیرونی» و «اندوه درونی» محور اصلی این بخش است؛ پادشاه در می‌یابد که تخت و تاج نمی‌تواند جای خالی یار و لذت‌های زلالِ عاشقانه را پر کند و این اسارت در قدرت، او را از زندگیِ حقیقی دور کرده است.

معنای روان

چو سر بر کرد ماه از برج ماهی مه پرویز شد در برج شاهی

هنگامی که ماه در برج ماهی (حوت) طلوع کرد، شکوه و اقبال پادشاه در برج سلطنت اوج گرفت.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح نجومی برج حوت که در طالع‌بینی قدما نشانه اقبال است.

ز ثورش زهره وز خرچنگ برجیس سعادت داده از تثلیث و تسدیس

ستارگان ثور، زهره، خرچنگ و برجیس با همنشینی‌های سعد (تثلیث و تسدیس)، برای او سعادت و خوشبختی رقم زدند.

نکته ادبی: تثلیث و تسدیس از اصطلاحات نجومی برای فواصل میان ستارگان است که نشانه نیک‌بختی است.

ز پرگار حمل خورشید منظور بدلو اندر فکنده بر زحل نور

خورشید از جایگاه برج حمل به نظاره نشست و از برج دلو نوری بر زحل افکند.

نکته ادبی: ترکیب استعاری پرگار حمل به معنای مسیر دایره‌وار خورشید در منطقه البروج است.

عطارد کرده ز اول خط جوزا سوی مریخ شیرافکن تماشا

عطارد در آغاز برج جوزا قرار گرفت و به سمت مریخِ جنگ‌آور نگاهی افکند.

نکته ادبی: مریخ به عنوان سیاره‌ای که در تنجیم نماد دلیری و جنگ است، شیر‌افکن خوانده شده.

ذنب مریخ را می کرده در کاس شده چشم زحل هم کاسه راس

در حالی که مریخ در موقعیت ذنب قرار داشت، چشم زحل نیز با راس هم‌تراز شد.

نکته ادبی: ذنب و راس در نجوم کهن نقاطی در مدار قمر هستند که در طالع‌بینی اهمیت ویژه دارند.

بدین طالع کز او پیروز شد بخت ملک بنشست بر پیروزه گون تخت

به دلیل چنین طالع فرخنده‌ای که بخت پادشاه را بلند کرد، او بر تخت پادشاهی تکیه زد.

نکته ادبی: پیروزه گون تخت اشاره به تخت‌های گران‌بها و مرصع شاهان قدیم است.

بر آورد از سپیدی تا سیاهی ز مغرب تا به مشرق نام شاهی

نام و آوازه پادشاهی او از مغرب تا مشرق، از سفیدی صبح تا سیاهی شب، طنین‌انداز شد.

نکته ادبی: کنایه از فراگیری قدرت و شهرت در تمامی جهان.

چو شد کار ممالک برقرارش قوی تر گشت روز از روزگارش

وقتی کار ممالک تحت فرمان او قرار گرفت، روزگارش روز به روز شکوه و قدرت بیشتری یافت.

نکته ادبی: کار ممالک برقرارش به معنای ثبات سیاسی و نظامی است.

کشید از خاک تختی بر ثریا درو گوهر به کشتی در به دریا

او از خاک، جایگاهی رفیع (تخت) تا نزدیکی ثریا برافراشت و در کشتی‌هایش گوهرهای دریایی انباشت.

نکته ادبی: مبالغه در توصیف ثروت و عظمت ساخت و سازهای پادشاهی.

چنان کز بس گهرهای جهان تاب به شب تابنده تر بودی ز مهتاب

چنان جواهر و گوهرهای درخشان در خزانه داشت که شب‌ها نور آن‌ها از نور مهتاب نیز بیشتر بود.

نکته ادبی: اغراق ادبی برای بیان حجم عظیم ثروت.

بر آن تخت مبارک شد چو شیران مبارک باد گفتندش دلیران

وقتی آن پادشاهِ شیردل بر تخت مبارک نشست، پهلوانان و دلاوران لشکر، پادشاهی‌اش را تبریک گفتند.

نکته ادبی: شیران نماد دلاوران و شجاعان دربار است.

جهان خرم شد از نقش نگینش فرو خواند آفرینش آفرینش

جهان به خاطر نقش مهر و انگشتر او خرم شد و تمام آفرینش زبان به ستایش او گشودند.

نکته ادبی: نقش نگین نماد امضای پادشاه و نفوذ اراده اوست.

ز عکس آنچنان روشن جنابی خراسان را در افزود آفتابی

از انعکاس شکوه آن پادشاهِ والا‌مقام، گویی خورشیدی تازه بر سرزمین خراسان تابیده بود.

نکته ادبی: تشبیه شکوه شاه به تابش خورشید.

شد آواز نشاط و شادکامی ز مرو شاهجان تا بلخ بامی

آوای شادی و عیش و نوش از مرو تا شهر بلخ در تمام سرزمین‌ها طنین افکند.

نکته ادبی: اشاره به گستره جغرافیایی قلمرو شاه.

چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاج در آمد غمزه شیرین به تاراج

وقتی تاج و تخت برای او فرخنده و مبارک شد، ناگهان غمِ دوری از شیرین به سراغش آمد.

نکته ادبی: غمزه در اینجا استعاره از غمِ جانکاه دوری معشوق است.

نه آن غم را ز دل شایست راندن نه غم پرداز را شایست خواندن

نه این غمِ بزرگ از دلش بیرون می‌رفت و نه شایسته بود که کسی را برای رفع غم نزد خود بخواند.

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ شاه در میان شکوه دربار.

به حکم آنکه مریم را نگه داشت کز او بر اوج عیسی پایگه داشت

همان‌طور که خداوند مریم را حفظ کرد و عیسی را به مقام والا رساند، او نیز در تقدیر خود گره‌ای داشت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان مریم و عیسی (ع) برای بیان تقدیر الهی.

اگر چه پادشاهی بود و گنجش ز بی یاری پیاپی بود رنجش

اگرچه پادشاهی و ثروت فراوان داشت، اما از نداشتنِ همدم و یار، پیوسته در رنج بود.

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان قدرت ظاهری و فقر عاطفی.

نمی گویم طرب حاصل نمی کرد طرب می کرد لیک از دل نمی کرد

نمی‌گویم که شادمانی نداشت، اما شادی‌اش واقعی و از عمق جان نبود.

نکته ادبی: تضاد میان ظاهرِ خندان و باطنِ گریان.

گهی قصد نبید خام کردی گهی از گریه می در جام کردی

گاهی به میِ ناب روی می‌آورد و گاهی از شدت اندوه، اشک در جام شراب می‌ریخت.

نکته ادبی: ترکیب استعاری می و اشک نشان‌دهنده امتزاج شادی و غم است.

گهی گفتی به دل کای دل چه خواهی ز عالم عاشقی یا پادشاهی

گاهی با دل خود زمزمه می‌کرد که ای دل، چه می‌خواهی؟ عشق می‌خواهی یا پادشاهی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادن دغدغه درونی شاه.

که عشق و مملکت ناید بهم راست ازین هر دو یکی می بایدت خواست

زیرا عشق و پادشاهی با هم سازگار نیستند و تو ناچار باید یکی را برگزینی.

نکته ادبی: بیان پارادوکس کلاسیک میان وظیفه سیاسی و نیاز عاطفی.

چه خوش گفتند شیران با پلنگان که خر کره کند یا راه زنگان

چه زیبا گفتند پهلوانان که انسان نمی‌تواند همزمان کارهای متضاد را با هم انجام دهد.

نکته ادبی: استفاده از ضرب‌المثل برای تأکید بر محال بودن جمع میان دو امر متناقض.

مرا با مملکت گر یار بودی دلم زین ملک برخوردار بودی

اگر در کنار پادشاهی، یار و دلداری داشتم، آنگاه از این ملک و پادشاهی بهره‌مند می‌شدم.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه لذت دنیا بدون حضور یار کامل نیست.

به خرم گر فرو شد بخت بیدار به صد ملک ختن یک موی دلدار

اگر بخت بلندم در پادشاهی به اوج رسیده، اما یک تار مویِ دلدار برای من از صدها ملک ختن ارزشمندتر است.

نکته ادبی: اغراق در ارزش معشوق نسبت به تمام جهان.

شبی در باغ بودم خفته با یار به بالین بر نشسته بخت بیدار

شبی در باغ با یار خفته بودم و بخت بلندم بر بالینم بیدار بود.

نکته ادبی: بخت بیدار استعاره از اقبال نیک و لحظات خوشِ گذشته است.

چو بختم خفت و من بیدار گشتم بدینسان بی دل و بی یار گشتم

اما وقتی بختم به خواب رفت و من بیدار شدم، این‌گونه بی دل و بی یار ماندم.

نکته ادبی: تضاد میان خواب و بیداری برای توصیف از دست رفتنِ لحظات خوش.

کجا آن نوبه نو مجلس نهادن بهشت عاشقان را در گشادن

کجایند آن بزم‌های شبانه که با طراوت و تازگی، درِ بهشت عاشقان را به رویم می‌گشودند؟

نکته ادبی: استفاده از کلمه کجا برای حسرت و دریغ.

نشستن با پریرویان چون نوش شهنشاه پریرویان در آغوش

کجایند آن لحظات نشستن با زیبارویانِ خوش‌نوش و در آغوش گرفتنِ شاهِ زیبارویان؟

نکته ادبی: توصیفِ حسرت‌آلودِ خلوت‌های عاشقانه.

کجا شیرین و آن شیرین زبانی به شیرینی چو آب زندگانی

کجاست شیرین و آن شیرین‌زبانی‌اش که همچون آبِ حیات، گوارا بود؟

نکته ادبی: شیرین استعاره از معشوق و آب زندگانی استعاره از آرامش‌بخشی او.

کجا آن عیش و آن شبها نخفتن همه شب تا سحر افسانه گفتن

کجایند آن شب‌زنده‌داری‌ها و قصه‌گویی‌های عاشقانه تا سپیده‌دم؟

نکته ادبی: افسانه گفتن کنایه از نجواهای شبانه عاشقانه است.

کجا آن تازه گلبرگ شکربار شکر چیدن ز گلبرگش به خروار

کجاست آن معشوق که همچون گلبرگی شکرریز بود و از لب‌هایش به فراوانی شیرینی می‌چیدم؟

نکته ادبی: استعاره شکر چیدن برای بوسه یا کلامِ شیرین معشوق.

عروسی را بدان روئین حصاری ز بازو ساختن سیمین عماری

عروسی را در آن حصار مستحکم و با بازوان سیمین، چون تخت‌روانی زیبا می‌ساختم.

نکته ادبی: تشبیه اندام معشوق به سیمین عماری (تخت‌روان نقره‌ای).

گهش چون گل نهادن روی بر روی گهش بستن چو سنبل موی بر موی

گاهی گونه بر گونه‌اش می‌نهادم و گاهی زلف بر زلفش گره می‌زدم.

نکته ادبی: سنبل نماد مویِ تاب‌دار و سیاه است.

گهی مستی شکستن بر خمارش گهی پنهان کشیدن در کنارش

گاهی با مستی، خمارِ چشمش را می‌شکستم و گاهی پنهانی او را در آغوش می‌کشیدم.

نکته ادبی: خمار کنایه از حالت مستیِ چشم معشوق.

گهی خوردن میی چون خون بدخواه گهی تکیه زدن بر مسند ماه

گاهی شرابِ سرخِ تند می‌نوشیدم و گاهی بر تختِ بلند تکیه می‌زدم.

نکته ادبی: می چون خونِ بدخواه، استعاره از شرابِ ناب و قوی.

سخن هائی که گفتم یا شنیدم خیالی بود یا خوابی که دیدم

سخنانی که گفتم یا شنیدم، آیا واقعیت بود یا خیالی که در خواب دیدم؟

نکته ادبی: تردید در واقعیتِ گذشته برای نشان دادن عمقِ اندوه.

مرا گویند خندان شو چو خورشید که انده بر نتابد جای جمشید

به من می‌گویند چون خورشید خندان باش، اما اندوه، جایگاهی برای شادمانیِ شاهانه باقی نگذاشته است.

نکته ادبی: تضاد میان دستورِ اطرافیان به شادی و واقعیتِ اندوهگینِ درونی.

دهن پر خنده خوش چون توان کرد درو یا خنده گنجد یا دم سرد

چگونه می‌توان لبخند زد در حالی که دهان یا جایگاه خنده است یا جایگاهِ آه و دم سرد؟

نکته ادبی: ایهامِ کلمه دهان در جایگاه خنده و آه.

کرا جویم کرا خوانم به فریاد بهاری بود و بربودش ز من باد

چه کسی را جستجو کنم و چه کسی را به دادخواهی بخوانم؟ بهارِ عمرم بود و بادِ حوادث آن را از من ربود.

نکته ادبی: استعاره از بهار به معنای جوانی و خوشبختی.

خیال از ناجوانمردی همه روز به عشوه می فزاید بر دلم سوز

خیالِ معشوق با ناجوانمردی، هر روز با وسوسه، آتشِ حسرت را در دلم شعله‌ورتر می‌کند.

نکته ادبی: عشوه استعاره از ترفندهای ذهنی برای یادآوری گذشته.

ز بی خصمی گر افزون گشت گنجم ز بی یاری در افزود است رنجم

اگرچه ثروتم به خاطرِ نبودِ دشمن افزون شده، اما رنجم به خاطرِ نبودِ یار افزایش یافته است.

نکته ادبی: تکرار واژه بی یاری برای تأکید بر تنهاییِ شاه.

من آن مرغم که افتادم به ناکام ز پشمین خانه در ابریشمین دام

من آن پرنده‌ای هستم که با بی‌میلی از خانه ساده پشمین به دامِ ابریشمی (قصرِ پادشاهی) افتادم.

نکته ادبی: استعاره از خانه پشمین به عنوان زندگیِ ساده و ابریشمی به عنوان پادشاهیِ اسیرکننده.

چو من سوی گلستان رای دارم چه سود ار بند زر بر پای دارم

وقتی مشتاقِ گلستان و آزادی هستم، چه سود که بندِ زرین بر پای دارم؟

نکته ادبی: بندِ زرین استعاره از ثروت و قدرتِ بازدارنده.

نه بند از پای می شاید بریدن نه با این بند می شاید پریدن

نه می‌توان این زنجیرِ گرانبها را برید و نه با وجودِ این زنجیر می‌توان پرواز کرد.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ پارادوکسیکالِ قدرت.

غم یک تن مرا خود ناتوان کرد غم چندین کس آخر چون توان خورد

غمِ تنهاییِ خودم مرا از پا درآورده است، پس چگونه می‌توانم غمِ دیگران را نیز به دوش بکشم؟

نکته ادبی: بیان سنگینیِ وظایفِ پادشاهی در کنارِ رنجِ شخصی.

مرا باید که صد غمخوار باشد چون من صد غم خورم دشوار باشد

من نیاز دارم که صد غمخوار داشته باشم، زیرا به دوش کشیدنِ این همه غم، برای یک نفر دشوار است.

نکته ادبی: تعبیرِ شاعرانه از استیصال.

ز خر برگیرم و بر خود نهم بار خران را خنده می آید بدین کار

بارِ غم را از دوشِ خر برمی‌دارم و بر دوش خود می‌نهم؛ و این کارِ عجیبی است که مایه خنده دیگران می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به طنزِ تلخِ وضعیتِ پادشاه که بارِ جهان را به دوش دارد.

مه و خورشید را بر فرش خاکی ز جمعیت رسید این تابناکی

ماه و خورشیدِ این قلمرو، به واسطه جمعیت و آبادانی، چنین درخشان و تابناک شده‌اند.

نکته ادبی: جمعیت در اینجا به معنایِ آبادانی و رفاهِ عمومی است.

براکنده دلم بی نور از آنم نیم مجموع دل رنجور از آنم

اما من به خاطر پراکندگیِ دلم، بی‌نور مانده‌ام و از رنجِ دلِ بیمارم، دل‌شکسته‌ام.

نکته ادبی: مجموع دل استعاره از آرامش و تمرکز حواس است.

ستاره نیز هم ریحان باغند پراکندند از آن ناقص چراغند

ستارگان در آسمان مانند گل‌های خوشبو در باغ هستند، اما نور آن‌ها در مقایسه با روشنایی‌های متمرکز، ناکامل و پراکنده است.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه برای بیان کیفیت نور ستارگان.

شراره زان ندارد پرتو شمع که این نور پراکنده است و آن جمع

دلیل اینکه شعله شمع قدرت و روشنی بیشتری دارد، این است که نور آن متمرکز است، در حالی که نور ستارگان پراکنده و ضعیف است.

نکته ادبی: تقابل میان تجمع و پراکندگی نور به عنوان تمثیلی از قدرت و ضعف.

نه خواهد دل که تاج و تخت گیرم نه خواهم من که با دل سخت گیرم

من خواهانِ رسیدن به قدرت دنیوی (تاج و تخت) نیستم و نمی‌خواهم که با داشتن قلبی سخت و سنگدل زندگی کنم.

نکته ادبی: اعلام برائت از جاه‌طلبی و قساوت قلب با زبانی ساده.

دل تاریک روزم را شب آمد تن بیمار خیزم را تب آمد

روزگار من به خاطر غم و اندوه تاریک شده و مانند شب گشته است، و تن نحیف و بیمار من دچار تب شده است.

نکته ادبی: استفاده از استعاره‌های 'شب' برای تاریکی روزگار و 'تب' برای رنج جسمانی.

نمی شد موش در سوراخ کژدم بیاری جایروبی بست بردم

در شرایط عادی موش جرئت نمی‌کند به سوراخ عقرب برود، اما با کمک ابزاری (جارو)، این کار میسر شد.

نکته ادبی: تمثیل برای بیان انجام کار غیرممکن با واسطه و کمک.

سیاهک بود زنگی خود به دیدار به سرخی می زند چون گشت بیمار

آن موجود ذاتاً سیاه بود، اما وقتی بیمار شد، رنگش به سرخی گرایید.

نکته ادبی: توصیف دگرگونی احوال ظاهری بر اثر بیماری.

دگر ره بانگ زد بر خود به تندی که با دولت نشاید کرد کندی

او بار دیگر با تندی به خودش نهیب زد که در برابر فرصت‌ها و بخت نیک، نباید سستی و کوتاهی کرد.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم هوشیاری هنگام رسیدن فرصت‌های طلایی (دولت).

چو دولت هست بخت آرام گیرد ز دولت با تو جانان جام گیرد

وقتی بخت و اقبال یار باشد، آرامش به سراغ انسان می‌آید و به واسطه این بخت، معشوق نیز جامِ وصل را به دست تو می‌دهد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت نیک و زمینه‌ساز وصال است.

سر از دولت کشیدن سروری نیست که با دولت کسی را داوری نیست

مخالفت با بخت نیک نشانه‌ بزرگی نیست، زیرا در برابر تقدیر و خوش‌اقبالی، هیچ‌کس نمی‌تواند مقاومت کند یا پیروز شود.

نکته ادبی: اشاره به لزوم تسلیم در برابر تقدیر الهی یا بخت.

کس از بی دولتی کامی نیابد به از دولت فلک نامی نیابد

هیچ‌کس بدون داشتن بخت و اقبال به آرزوهایش نمی‌رسد و در جهان هستی، هیچ نامی بالاتر از نام کسی که بخت با او یار است، وجود ندارد.

نکته ادبی: اهمیت بنیادین خوش‌اقبالی در موفقیت‌های انسانی.

به دولت یافتن شاید همه کام چو دانه هست مرغ آید فرا دام

وقتی بخت و اقبال مساعد باشد، رسیدن به هر خواسته‌ای ممکن است؛ همان‌طور که وقتی دانه باشد، مرغ خود به سوی دام می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه رسیدن به آرزوها به آمدن مرغ به سوی دانه (جذب طبیعی موفقیت).

تو گندم کار تا هستی برآرد گیا خود در میان دستی برآرد

تو بذر نیکی و تلاش (گندم) بکار، بقیه امور خود به خود اصلاح می‌شوند؛ همان‌طور که گیاه ناخواسته در میان کشتزار می‌روید.

نکته ادبی: تأکید بر انجام وظیفه و سپردن نتیجه به تقدیر.

به هر کاری در از دولت بود نور که باد از کار ما بی دولتی دور

در هر کاری که موفقیتی هست، نشانه‌ای از بخت نیک وجود دارد؛ پس امیدواریم که بی‌ایمانی و بدبختی از کار ما دور باشد.

نکته ادبی: دعا برای دور ماندن از شکست و بدبیاری (بی‌دولتی).

بسی بر خواند ازین افسانه با دل چو عشق آمد کجا صبر و کجا دل

او در دلِ خود، بسیار این حکایت را با خویش مرور کرد، اما وقتی سیل عشق جاری شد، صبر و عقل دیگر معنایی نداشت.

نکته ادبی: اشاره به غلبه عشق بر عقل و خویشتن‌داری.

صبوری کرد با غم های دوری هم آخر شادمان شد زان صبوری

او در برابر دردهای دوری از معشوق صبوری کرد و سرانجام به خاطر همان پایداری و صبر، به شادی و وصال رسید.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری اخلاقی مبنی بر اینکه صبر پایان خوشی دارد.