خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۴۳ - جنگ خسرو با بهرام و گریختن بهرام

نظامی
چو روزی چند شاه آنجا طرب کرد به یاری خواستن لشگر طلب کرد
سپاهی داد قیصر بی شمارش به زر چون زر مهیا کرد کارش
ز بس لشگر که بر خسرو شد انبوه روان شد روی هامون کوه در کوه
چو کوه آهنین از جای جنبید زمین گفتی که سر تا پای جنبید
چهل پنجه هزاران مرد کاری گزین کرد از یلان کار زاری
شبیخون کرد و آمد سوی بهرام زره را جامه کرد و خود را جام
چو آگه گشت بهرام جهانگیر به جنگ آمد چو شیر آید به نخجیر
ولی چون بخت روباهی نمودش ز شیری و جهانگیری چه سودش
دو لشگر روبرو خنجر کشیدند جناح و قلب را صف بر کشیدند
ترنک تیر و چاکا چاک شمشیر دریده مغز پیل و زهره شیر
غریو کوس داده مرده را گوش دماغ زندگان را برده از هوش
جنیبت های زرین نعل بسته ز خون بر گستوانها لعل بسته
صهیل تازیان آتشین جوش زمین را ریخته سیماب درگوش
سواران تیغ برق افشان کشیده هژبران سربسر دندان کشیده
اجل بر جان کمین سازی نموده قیامت را یکی بازی نموده
سنان بر سینه ها سر تیز کرده جهان را روز رستاخیز کرده
ز بس نیزه که بر سر بیشه بسته هزیمت را ره اندیشه بسته
در آن بیشه نه گور از شیر می رست نه شیر از خوردن شمشیر می رست
چنان می شد به زیر درع ها تیر که زیر پرده گل باد شبگیر
عقابان خدنگ خون سرشته برات کرکسان بر پر نبشته
زره برهای از زهر آب داده زره پوشان کین را خواب داده
ز موج خون که بر می شد به عیوق پر از خون گشته طاسکهای منجوق
به سوک نیزه های سر فتاده صبا گیسوی پرچم ها گشاده
به مرگ سروران سر بریده زمین جیب آسمان دامن دریده
حمایل ها فکنده هر کسی زیر یکی شمشیر و دیگر زخم شمشیر
فرو بسته در آن غوغای ترکان زبانک نای ترکی نای ترکان
حریر سرخ بیرق ها گشاده نیستانی بد آتش در فتاده
نه چندان تیغ شد بر خون شتابان که باشد ریگ و سنگ اندر بیابان
نه چندان تیر شد بر ترک ریزان که ریزد برگ وقت برگ ریزان
نهاده تخت شه بر پشت پیلی کشیده تیغ گرداگرد میلی
بزرگ امید پیش پیل سرمست به ساعت سنجی اصطرلاب در دست
نظر می کرد و آن فرصت همی جست که بازار مخالف کی شود سست
چو وقت آمد ملک را گفت بشتاب مبارک طالع است این لحظه دریاب
به نطع کینه بر چون پی فشردی در افکن پیل و شه رخ زن که بردی
ملک در جنبش آمد بر سر پیل سوی بهرام شد جوشنده چون نیل
بر او زد پیل پای خویشتن را به پای پیل برد آن پیل تن را
شکست افتاد بر خصم جهانسوز به فرخ فال خسرو گشت پیروز
ز خون چندان روان شد جوی در جوی که خون می رفت و سر می برد چون گوی
کمند رومیان بر شکل زنجیر چو موی زنگیان گشته گره گیر
به هندی تیغ هرکس را که دیدند سرش چون طره هندو بریدند
دماغ آشفته شد بهرامیان را چنانک از روشنی سرسامیان را
ز چندانی خلایق کس نرسته مگر بهرام و بهری چند خسته
ز شیری کردن بهرام و زورش جهان افکند چون بهرام گورش
هر آن صورت که خود را چشم زد یافت ز چشم نیک دیدن چشم بد یافت
ندیدم کس که خود را دید و نشکست درست آن ماند کو از چشم خود رست
چو از خسرو عنان پیچید بهرام به کام دشمنان شد کام و ناکام
جهان خرمن بسی داند چنین سوخت مشعبد را نباید بازی آموخت
کدامین سرو را داد او بلندی که بازش خم نداد از دردمندی
کدامین سرخ گل را کو بپرورد ندادش عاقبت رنگ گل زرد
همه لقمه شکر نتوان فرو برد گهی صافی توان خوردن گهی درد
چو شادی را و غم را جای روبند به جائی سر به جائی پای کوبند
به جائی ساز مطرب بر کشد ساز به جائی مویه گر بر دارد آواز
هر آوازی که هست از ساز و از سوز درین گنبد که می بینی به یک روز
تنوری سخت گرمست این علف خوار تو خواهی پر گلش کن خواه پر خار
جهان بر ابلقی توسن سوار است لگد خوردن ازو هم در شمار است
فلک بر سبز خنگی تندخیز است ز راهش عقل را جای گریز است
نشاید بر کسی کرد استواری که ننموده است با کس سازگاری
چو بر بهرام چوبین تند شد بخت به خسرو ماند هم شمشیر و هم تخت
سوی چین شد بر ابرو چین سرشته اذا جاء القضا بر سر نوشته
ستم تنها نه بر چون او کسی رفت درین پرده چنین بازی بسی رفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر روایتی حماسی و در عین حال عبرت‌آموز از یک نبرد بزرگ است که با شکوهِ جنگ‌آرایی آغاز می‌شود و به فرجامی تلخ و ناپایدار می‌رسد. در بخش‌های نخستین، شاعر با توصیفِ انبوهیِ لشکر، تجهیزات و غوغای نبرد، تصویری دهشتناک از خشونتِ جنگ ترسیم می‌کند که در آن زمین و آسمان در کامِ مرگ فرو رفته‌اند.

در بخش پایانی، نگاهِ حماسی به دیدگاهی فلسفی تغییر می‌یابد. شاعر یادآور می‌شود که دنیا همواره در حالِ دگرگونی است و غرورِ آدمی در برابرِ تقدیر، بی‌بنیاد است. این چرخش از نمایشِ اقتدارِ شاهانه به سویِ فروتنیِ ناگزیر در برابرِ روزگار، پیامی عمیق درباره‌ی ناپایداریِ دنیا و بطلانِ خودبزرگ‌بینی دارد.

معنای روان

چو روزی چند شاه آنجا طرب کرد به یاری خواستن لشگر طلب کرد

وقتی شاه چند روزی در آنجا به عیش و نوش پرداخت، برای یاری خواستن، درخواستِ سپاه کرد.

نکته ادبی: واژه طرب در اینجا به معنای شادی و خوش‌گذرانی است.

سپاهی داد قیصر بی شمارش به زر چون زر مهیا کرد کارش

قیصر سپاهی بی‌شمار در اختیار او گذاشت و او با بذل طلا و ثروت، کارها را برای خود مهیا کرد.

نکته ادبی: اشاره به توان مالی پادشاه در مدیریت امور نظامی.

ز بس لشگر که بر خسرو شد انبوه روان شد روی هامون کوه در کوه

به دلیل لشکرِ بسیار زیادی که به سوی خسرو آمد، دشت‌ها و کوه‌ها پر از جمعیت شد.

نکته ادبی: توصیفِ کثرت سپاه با اغراق ادبی.

چو کوه آهنین از جای جنبید زمین گفتی که سر تا پای جنبید

وقتی آن لشکرِ انبوه مانند کوهی از آهن حرکت کرد، گویی زمین از شدتِ سنگینی، از سر تا پا به لرزه درآمد.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به کوه آهن برای نشان دادن قدرت و هیبت.

چهل پنجه هزاران مرد کاری گزین کرد از یلان کار زاری

او چهل و پنج هزار مرد جنگی و زبده را از میانِ مبارزانِ میدان نبرد انتخاب کرد.

نکته ادبی: واژه یلان جمع یل به معنای پهلوانان و دلاوران است.

شبیخون کرد و آمد سوی بهرام زره را جامه کرد و خود را جام

شبیخون زد و به سمت بهرام آمد؛ زره را همچون لباس روزمره پوشید و کلاه‌خود را بر سر نهاد.

نکته ادبی: کنایه از آماده‌باش کامل برای جنگ.

چو آگه گشت بهرام جهانگیر به جنگ آمد چو شیر آید به نخجیر

وقتی بهرامِ جهان‌گیر از این ماجرا آگاه شد، همچون شیری که برای شکار می‌رود، به سمت میدان جنگ شتافت.

نکته ادبی: تشبیه بهرام به شیر برای نشان دادن دلیری او.

ولی چون بخت روباهی نمودش ز شیری و جهانگیری چه سودش

اما چون بخت و اقبالِ او همچون روباهی (ضعیف و مکار) عمل کرد، دلیری و جهان‌گیری‌اش چه سودی برایش داشت؟

نکته ادبی: تضاد میان شیر (قدرت) و روباه (مکر و شکست) برای نشان دادن بداقبالی.

دو لشگر روبرو خنجر کشیدند جناح و قلب را صف بر کشیدند

دو لشکر رو در روی هم قرار گرفتند، شمشیر کشیدند و آرایش نظامی خود را در جناحین و قلبِ سپاه تنظیم کردند.

نکته ادبی: اصطلاح نظامیِ صف‌آرایی که در متون حماسی رایج است.

ترنک تیر و چاکا چاک شمشیر دریده مغز پیل و زهره شیر

صدای برخورد تیرها و ضرباتِ خردکننده شمشیرها، چنان مهیب بود که گویی مغزِ فیل‌ها و زهره‌ی شیرها دریده می‌شد.

نکته ادبی: اغراق در نشان دادن شدتِ صدای نبرد.

غریو کوس داده مرده را گوش دماغ زندگان را برده از هوش

فریادِ طبل‌های جنگی چنان بلند بود که گویی به گوشِ مردگان رسیده و عقلِ زندگان را از سرشان پرانده است.

نکته ادبی: کنایه از هولناک بودن صدای کوس جنگی.

جنیبت های زرین نعل بسته ز خون بر گستوانها لعل بسته

اسب‌هایِ تندرو با نعل‌های زرین تجهیز شده بودند و بر زره‌هایشان، از خونِ دشمنان، لکه‌های سرخ رنگی همچون لعل نقش بسته بود.

نکته ادبی: جنیبت اسبی است که در رکاب پادشاه باشد.

صهیل تازیان آتشین جوش زمین را ریخته سیماب درگوش

صدای شیهه‌ی اسب‌های تازی که از هیجانِ جنگ پرشور بودند، گویی زمین را چنان لرزاند که گویی سیماب در گوشِ آن ریخته باشند.

نکته ادبی: استعاره از لرزش زمین و بی‌قراری اسب‌ها.

سواران تیغ برق افشان کشیده هژبران سربسر دندان کشیده

سواران شمشیرهای درخشان خود را برهنه کردند و دلیرانِ میدان، همچون شیرانِ خشمگین دندان بر هم می‌فشردند.

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر و نماد شجاعت است.

اجل بر جان کمین سازی نموده قیامت را یکی بازی نموده

مرگ برای گرفتن جان‌ها کمین کرده بود و صحنه‌ی نبرد گویی میدانِ بازی و شوخیِ قیامت بود.

نکته ادبی: تشبیه نبرد به قیامت نشان‌دهنده ابعاد ویرانگر جنگ است.

سنان بر سینه ها سر تیز کرده جهان را روز رستاخیز کرده

نوکِ نیزه‌ها را به سمت سینه‌ها تیز کردند و صحنه را به روز رستاخیز و محشر تبدیل کردند.

نکته ادبی: سنان به معنای نوکِ نیزه است.

ز بس نیزه که بر سر بیشه بسته هزیمت را ره اندیشه بسته

به دلیلِ کثرتِ نیزه‌ها که سرتاسرِ میدان را پوشانده بود، راهِ گریز و چاره‌اندیشی برای سپاهیان بسته شده بود.

نکته ادبی: اغراق در تراکمِ نیزه‌ها.

در آن بیشه نه گور از شیر می رست نه شیر از خوردن شمشیر می رست

در آن میدانِ نبرد، نه گورخر از دستِ شیر می‌رهید و نه شیر از خوردن ضرباتِ شمشیر جان به در می‌برد.

نکته ادبی: استعاره از بی‌رحمی و درگیری همه‌جانبه در جنگ.

چنان می شد به زیر درع ها تیر که زیر پرده گل باد شبگیر

تیرها چنان زیرِ زره‌ها نفوذ می‌کردند که گویی بادِ شبانگاهی در میانِ گلبرگ‌های گل می‌وزد و آن‌ها را می‌پراکند.

نکته ادبی: تضادِ ظریفِ مرگبار بودن تیر با لطافتِ باد و گل.

عقابان خدنگ خون سرشته برات کرکسان بر پر نبشته

تیرهای عقاب‌مانند که آغشته به خون بودند، گویی حکمِ مرگِ کرکس‌ها را بر پرهای خود نوشته بودند.

نکته ادبی: تشبیه تیر به عقاب شکاری.

زره برهای از زهر آب داده زره پوشان کین را خواب داده

زره‌های زهرآگینِ آب‌داده، رزمندگانی را که کینه در دل داشتند، به خوابِ ابدی فرو بردند.

نکته ادبی: زهرآب دادن کنایه از سخت و برنده کردن سلاح.

ز موج خون که بر می شد به عیوق پر از خون گشته طاسکهای منجوق

از موجِ خونی که تا اوجِ آسمان (عیوق) بالا می‌رفت، کاسه‌های منجنیق‌ها پر از خون شده بود.

نکته ادبی: اغراق در کثرتِ خونریزی تا جایی که به آسمان رسیده است.

به سوک نیزه های سر فتاده صبا گیسوی پرچم ها گشاده

در اثرِ افتادنِ نیزه‌ها، بادِ صبا گیسویِ پرچم‌ها را در هم ریخت و آشفته کرد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ مرگ و شکست در میدان.

به مرگ سروران سر بریده زمین جیب آسمان دامن دریده

از کشته شدنِ سران و فرماندهان، زمین مانند کسی که عزادار باشد، دامنِ آسمان را درید.

نکته ادبی: تشبیه زمین به انسانِ سوگوار.

حمایل ها فکنده هر کسی زیر یکی شمشیر و دیگر زخم شمشیر

هر کسی خود را زیرِ بارِ سلاح‌ها انداخته بود؛ یکی شمشیر می‌زد و دیگری زخمِ شمشیر می‌خورد.

نکته ادبی: توصیف آشوبِ نبرد.

فرو بسته در آن غوغای ترکان زبانک نای ترکی نای ترکان

در میانِ غوغایِ ترکان، صدایِ نی‌های جنگیِ آن‌ها در میانِ همهمه گم شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ فضای صوتیِ میدان جنگ.

حریر سرخ بیرق ها گشاده نیستانی بد آتش در فتاده

بیرق‌هایِ سرخِ حریری برافراشته شده بودند، گویی نی‌زاری بود که آتش به جانش افتاده باشد.

نکته ادبی: تشبیه بیرق‌های سرخ به شعله‌های آتش.

نه چندان تیغ شد بر خون شتابان که باشد ریگ و سنگ اندر بیابان

تعدادِ شمشیرهایِ آغشته به خون، آن‌قدر زیاد بود که گویی از تعدادِ سنگ‌ریزه‌های بیابان هم بیشتر بود.

نکته ادبی: اغراق در توصیف کثرت سلاح‌ها.

نه چندان تیر شد بر ترک ریزان که ریزد برگ وقت برگ ریزان

تعداد تیرهایِ پرتاب شده به سمتِ دشمن، آن‌قدر زیاد بود که گویی برگ‌هایِ درختان در فصلِ پاییز فرو می‌ریزد.

نکته ادبی: تشبیه بارشِ تیر به ریزشِ برگ‌های پاییزی.

نهاده تخت شه بر پشت پیلی کشیده تیغ گرداگرد میلی

شاه تختِ خود را بر پشتِ فیل نهاده بود و شمشیرِ خود را برای محافظت از خود آماده نگه داشته بود.

نکته ادبی: توصیفِ نحوه استقرار شاه در میدان جنگ.

بزرگ امید پیش پیل سرمست به ساعت سنجی اصطرلاب در دست

بزرگ‌امید در کنارِ فیلِ شاه ایستاده بود و با اصطرلابی که در دست داشت، زمانِ مناسب را محاسبه می‌کرد.

نکته ادبی: بزرگ‌امید نام حکیم و مشاور معروف در ادبیات فارسی است.

نظر می کرد و آن فرصت همی جست که بازار مخالف کی شود سست

او با دقت نگاه می‌کرد تا آن فرصتِ طلایی را بیابد که کِی بازارِ دشمن سست و ضعیف می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از بازار برای نشان دادنِ روندِ پیروزی و شکست.

چو وقت آمد ملک را گفت بشتاب مبارک طالع است این لحظه دریاب

وقتی زمانِ مناسب فرارسید، به پادشاه گفت که بشتاب، چرا که این لحظه، طالعی مبارک دارد و باید از آن استفاده کرد.

نکته ادبی: تکیه بر باورهای نجومی در تعیین سرنوشت.

به نطع کینه بر چون پی فشردی در افکن پیل و شه رخ زن که بردی

بر صفحه شطرنجِ کینه قدم بگذار، پیلِ دشمن را از میان بردار و شاهِ حریف را مات کن تا پیروز شوی.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات شطرنج (نطع، پیل، شاه) برای توصیف استراتژی جنگی.

ملک در جنبش آمد بر سر پیل سوی بهرام شد جوشنده چون نیل

شاه با شنیدن این سخن، بر پشتِ فیل به حرکت درآمد و همچون رودِ نیل، با خشم به سوی بهرام یورش برد.

نکته ادبی: تشبیه حرکت شاه به رود نیل برای نشان دادن سرعت و قدرت.

بر او زد پیل پای خویشتن را به پای پیل برد آن پیل تن را

فیلِ شاه بر دشمن تاخت و او را زیر پایِ فیلِ خود نابود کرد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ فیلِ جنگی.

شکست افتاد بر خصم جهانسوز به فرخ فال خسرو گشت پیروز

شکست بر دشمنِ ستمگر افتاد و به فالِ نیکِ شاه، پیروزی حاصل شد.

نکته ادبی: اشاره به سرانجام کار که پیروزی خسرو است.

ز خون چندان روان شد جوی در جوی که خون می رفت و سر می برد چون گوی

خون چنان در جوی‌ها روان بود که سرهای بریده مانند گوی در آن غلت می‌خوردند.

نکته ادبی: توصیفِ وحشتناکِ میدان نبرد.

کمند رومیان بر شکل زنجیر چو موی زنگیان گشته گره گیر

کمندهایِ رومیان که مانند زنجیر بودند، همانند موهای سیاه و گره‌خورده‌ی زنگیان در هم پیچیده بود.

نکته ادبی: تشبیه به موی زنگیان برای تأکید بر سیاهی و گره‌خوردگی.

به هندی تیغ هرکس را که دیدند سرش چون طره هندو بریدند

هرکس را که با شمشیرِ هندی می‌زدند، سرش مانند زلفِ هندو بریده می‌شد.

نکته ادبی: ایهام در واژه هندی (نوع شمشیر و ملیت) و طره هندو (زلف سیاه).

دماغ آشفته شد بهرامیان را چنانک از روشنی سرسامیان را

ذهنِ سپاهیانِ بهرام چنان آشفته شد که گویی دچارِ بیماری سرسام شده‌اند.

نکته ادبی: سرسام به معنای بیماریِ مغزی یا دیوانگی ناشی از شدتِ فشار.

ز چندانی خلایق کس نرسته مگر بهرام و بهری چند خسته

از آن‌همه جمعیت، کسی جان سالم به در نبرد، مگر بهرام و عده‌ی کمی که زخمی بودند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده ابعادِ فاجعه‌آمیزِ شکست.

ز شیری کردن بهرام و زورش جهان افکند چون بهرام گورش

بهرام با آن همه دلیری و زور بازو، جهان را به چنگ آورد، اما سرانجام خود گرفتارِ سرنوشت شد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بهرام گور که در نهایت در برابر تقدیر شکست خورد.

هر آن صورت که خود را چشم زد یافت ز چشم نیک دیدن چشم بد یافت

هر کس که خودخواهانه به خود نگریست، در نهایت نگاهش به حقیقتِ اشیاء کور شد و به خطا رفت.

نکته ادبی: حکمتِ نهفته در نکوهشِ خودبینی.

ندیدم کس که خود را دید و نشکست درست آن ماند کو از چشم خود رست

کسی را ندیدم که خود را (در آینه غرور) ببیند و شکست نخورد؛ فقط کسی رستگار ماند که از خودپرستی فاصله گرفت.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ فروتنی و دوری از خودشیفتگی.

چو از خسرو عنان پیچید بهرام به کام دشمنان شد کام و ناکام

هنگامی که بهرام از خسرو روی گرداند و تسلیم شد، هم کامِ دشمنان برآورده شد و هم او به خواسته‌اش نرسید.

نکته ادبی: ایهام در کلمه کام (دهان/آرزو).

جهان خرمن بسی داند چنین سوخت مشعبد را نباید بازی آموخت

روزگار بارها چنین خرمن‌هایی را سوزانده است؛ نباید به شعبده‌باز بازی یاد داد (کنایه از اینکه دنیا خود استادِ نیرنگ است).

نکته ادبی: اشاره به بی‌وفایی دنیا.

کدامین سرو را داد او بلندی که بازش خم نداد از دردمندی

کدام سرو را دیده‌ای که بلند باشد اما روزگار از رویِ دردمندی و حسادت، کمرش را خم نکرده باشد؟

نکته ادبی: استعاره از سرو برای انسان‌های بلندمرتبه.

کدامین سرخ گل را کو بپرورد ندادش عاقبت رنگ گل زرد

کدام گلِ سرخی را دیده‌ای که بپرورد و عاقبت روزگار رنگِ زردِ خزان را به او ندهد؟

نکته ادبی: تمثیلِ فناپذیری زیبایی و جوانی.

همه لقمه شکر نتوان فرو برد گهی صافی توان خوردن گهی درد

انسان نمی‌تواند همیشه در رفاه و خوشی باشد و فقط شکر بخورد؛ گاهی باید تلخی و سختی (دُرد) را نیز تحمل کرد.

نکته ادبی: صافی و دُرد استعاره از خوشی و ناخوشی زندگی است.

چو شادی را و غم را جای روبند به جائی سر به جائی پای کوبند

در این جهان، جایگاه شادی و غم همواره در کنار یکدیگر است؛ به طوری که در یک جا مردم شادی می‌کنند و در جای دیگر مشغولِ سوگواری و غم‌خواری هستند.

نکته ادبی: تضاد میان شادی و غم و همچنین فعلِ پای کوبیدن و سر به جای نهادن (در این سیاق، کنایه از تضاد در احوالات انسانی است).

به جائی ساز مطرب بر کشد ساز به جائی مویه گر بر دارد آواز

در جایی صدای ساز و آوازِ مطرب بلند است و در جایی دیگر، مویه‌گر و نوحه‌خوان فریادِ ماتم سر داده است.

نکته ادبی: تقابلِ میان ساز (نمادِ طرب) و مویه (نمادِ حزن) برای ترسیمِ ناپایداری حالِ عالمیان.

هر آوازی که هست از ساز و از سوز درین گنبد که می بینی به یک روز

هر صدایی که از سازِ شادی یا از سوزِ درونی برمی‌آید، در این گنبدِ آسمان، همگی در طولِ تنها یک روز رخ می‌دهند و عمرِ کوتاهشان به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: گنبد کنایه از آسمان است. اشاره به کثرت و سرعتِ حوادث در زمان.

تنوری سخت گرمست این علف خوار تو خواهی پر گلش کن خواه پر خار

این دنیا مانند تنوری بسیار داغ و موجودی است که همه چیز را می‌بلعد؛ تو خود مختاری که در آن گل‌های خوشبو (نیک‌نامی) بکاری یا خار (بدنامی)؛ چرا که دنیا به عملِ تو پاسخ می‌دهد.

نکته ادبی: علف‌خوار بودنِ دنیا استعاره از بلعیده شدنِ همه چیز توسط زمان است.

جهان بر ابلقی توسن سوار است لگد خوردن ازو هم در شمار است

دنیا همانند اسبی وحشی و چموش است که بر آن سوار شده‌ایم؛ پس اینکه گاهی از آن لگد بخوریم و دچارِ رنج شویم، امری طبیعی است.

نکته ادبی: توسن به معنای اسبِ سرکش و وحشی است.

فلک بر سبز خنگی تندخیز است ز راهش عقل را جای گریز است

آسمان نیز مانند اسبی سبز‌رنگ و تندخو است که چنان با شتاب و غیرقابل‌پیش‌بینی می‌تازد که خردِ انسانی نیز از مسیرِ آن در امان نیست و آرزوی گریز از آن را دارد.

نکته ادبی: سبز در ادبیات کلاسیک اشاره به رنگِ آسمان است.

نشاید بر کسی کرد استواری که ننموده است با کس سازگاری

شایسته نیست که بر دوستی یا قولِ کسی تکیه کرد و دل بست، زیرا این جهان و اهلش هرگز با هیچ‌کس سرِ سازگاری و وفاداری نداشته‌اند.

نکته ادبی: استواری کردن به معنای تکیه کردن و اعتمادِ قطعی است.

چو بر بهرام چوبین تند شد بخت به خسرو ماند هم شمشیر و هم تخت

زمانی که بخت و اقبال به «بهرام چوبین» پشت کرد، شمشیر و تاج و تختِ پادشاهی او به «خسرو» رسید.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به جنگ‌های میان بهرام چوبین و خسرو پرویز.

سوی چین شد بر ابرو چین سرشته اذا جاء القضا بر سر نوشته

او (بهرام) در حالی که با خشم و اندوه به سمت چین می‌رفت، سرنوشتی که برایش رقم خورده بود، از پیش بر پیشانی‌اش نوشته شده بود.

نکته ادبی: ایهام در واژه چین (کشور چین و چینِ ابرو) و اشاره به تقدیرِ الهی.

ستم تنها نه بر چون او کسی رفت درین پرده چنین بازی بسی رفت

این ستم و جفای روزگار تنها در حقِ او نبود؛ در این صحنه نمایشِ عالم، چنین بازی‌های تلخ و تغییراتِ ناگهانیِ بسیاری برای دیگران نیز رخ داده است.

نکته ادبی: پرده در اینجا استعاره از صحنه نمایشِ دنیاست.