خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او

نظامی
شبی از جمله شبهای بهاری سعادت رخ نمود و بخت یاری
شده شب روشن از مهتاب چون روز قدح برداشته ماه شب افروز
در آن مهتاب روشنتر ز خورشید شده باده روان در سایه بید
صفیر مرغ و نوشانوش ساقی ز دلها برده اندوه فراقی
شمامه با شمایل راز می گفت صبا تفسیر آیت باز می گفت
سهی سروی روان بر هر کناری زهر سروی شکفته نوبهاری
یکی بر جای ساغر دف گرفته یکی گلاب دان بر کف گرفته
چو دوری چند رفت از جام نوشین گران شد هر سری از خواب دوشین
حریفان از نشستن مست گشتند به رفتن با ملک همدست گشتند
خمار ساقیان افتاده در تاب دماغ مطربان پیچیده در خواب
مهیا مجلسی بی گرد اغیار بنا می زد گلی بی زحمت خار
شه از راه شکیبائی گذر کرد شکار آرزو را تنگ تر کرد
سر زلف گره گیر دلارام بدست آورد و رست از دست ایام
لبش بوسید و گفت ای من غلامت بده دانه که مرغ آمد به دامت
هر آنچ از عمر پیشین رفت گو رو کنون روز از نوست و روزی از نو
من و تو جز من و تو کیست اینجا حذر کردن نگوئی چیست اینجا
یکی ساعت من دلسوز را باش اگر روزی بدی امروز را باش
بسان میوه دار نابرومند امید ما و تقصیر تو تا چند
اگر خود پولی از سنگ کبود است چوبی آبست پل زان سوی رود است
سگ قصاب را در پهلوی میش جگر باشد و لیک از پهلوی خویش
بسا ابرا که بندد گله مشک به عشوه باغ دهقان را کند خشک
بسا شوره زمین کز آبناکی دهان تشنگان را کرد خاکی
چه باید زهر در جامی نهادن ز شیرینی بر او نامی نهادن
به ترک لولوتر چون توان گفت که لولو را به تری به توان سفت
بره در شیر مستی خورد باید که چون پخته شود گرگش رباید
کبوتر بچه چون آید به پرواز ز چنگ شه فتد در چنگل باز
به سر پنجه مشو چون شیر سرمست که ما را پنجه شیرافکنی هست
گوزن کوه اگر گردن فراز است کمند چاره را بازو دراز است
گر آهوی بیابان گرم خیز است سکان شاه را تک تیز نیز است
مزن چندین گره بر زلف و خالت زکاتی ده قضا گردان مالت
چو بازرگان صد خروار قندی چه باشد گر به تنگی در نبندی
چو نیل خویش را یابی خریدار اگر در نیل باشی باز کن بار
شکر پاسخ به لطف آواز دادش جوابی چون طبرزد باز دادش
که فرخ ناید از چون من غباری که هم تختی کند با تاجداری
خر خود را چنان چابک نه بینم که با تازی سواری برنشینم
نیم چندان شگرف اندر سواری که آرم پای با شیر شکاری
اگر نازی کنم مقصودم آنست که در گرمی شکر خوردن زیانست
چو زین گرمی برآسائیم یک چند مرا شکر مبارک شاه را قند
وزین پس بر عقیق الماس می داشت زمرد را به افعی پاس می داشت
سرش گر سرکشی را رهنمون بود تقاضای دلش یارب که چون بود
شده از سرخ روئی تیز چون خار خوشا خاری که آرد سرخ گل بار
بهر موئی که تندی داشت چون شیر هزاران موی قاقم داشت در زیر
کمان ابرویش گر شد گره گیر کرشمه بر هدف می راند چون تیر
سنان در غمزه کامد نوبت جنگ به هر جنگی درش صد آشتی رنگ
نمک در خنده کین لب را مکن ریش بهر لفظ مکن در صد آشتی رنگ
قصب بر رخ که گر نوشم نهانست بنا گوشم به خرده در میانست
ازین سو حلقه لب کرده خاموش ز دیگر سو نهاده حلقه در گوش
به چشمی ناز بی اندازه می کرد به دیگر چشم عذری تازه می کرد
چو سر پیچید گیسو مجلس آراست چو رخ گرداند گردن عذر آن خواست
چو خسرو را به خواهش گرم دل یافت مروت را در آن بازی خجل یافت
نمود اندر هزیمت شاه را پشت به گوگرد سفید آتش همی کشت
بدان پشتی چو پشتش ماند واپس که روی شاه پشتیوان من بس
غلط گفتم نمودش تخته عاج که شه را نیز باید تخت با تاج
حساب دیگر آن بودش در این کوی که پشتم نیز محرابست چون روی
دگر وجه آنکه گر وجهی شد از دست از آن روشنترم وجهی دگر هست
چه خوش نازیست ناز خوبرویان ز دیده رانده را در دیده جویان
به چشمی طیرگی کردن که برخیز به دیگر چشم دلدان که مگریز
به صد جان ارزد آن رغبت که جانان نخواهم گوید و خواهد به صد جان
چو خسرو دید کان ماه نیازی نخواهد کردن او را چاره سازی
به گستاخی در آمد کی دلارام گواژه چند خواهی زد بیارام
چو می خوردی و می دادی به من بار چرا باید که من مستم تو هشیار
به هشیاری مشو با من که مستی چو من بی دل نه ای؟ حقا که هستی
ترا این کبک بشکستن چه سوداست که باز عشق کبکت را ربود است
و گر خواهی که در دل راز پوشی شکیبت باد تا با دل بکوشی
تو نیز اندر هزیمت بوق می زن ز چاهی خمیه بر عیوق می زن
درین سودا که با شمشیر تیز است صلاح گردن افرازان گریز است
تو خود دانی که در شمشیر بازی هلاک سر بود گردن فرازی
دلت گرچه به دلداری نکوشد بگو تا عشوه رنگی می فروشد
بگوید دوستم ور خود نباشد مرا نیک افتد او را بد نباشد
بسی فال از سر بازیچه برخاست چو اختر می گذشت آن فال شد راست
چه نیکو فال زد صاحب معانی که خود را فال نیکو زن چو دانی
بد آید فال چون باشی بداندیش چو گفتی نیک نیک آید فراپیش
مرا از لعل تو بوسی تمامست حلالم کن که آن نیزم حرامست
و گر خواهی که لب زین نیز دوزم بدین گرمی نه کان گاهی بسوزم
از آن ترسم که فردا رخ خراشی که چون من عاشقی را کشته باشی
ترا هم خون من دامن بگیرد که خون عاشقان هرگز نمیرد
گرفتم رای دمسازی نداری ببوسی هم سر بازی نداری
ندارم زهره بوس لبانت چه بوسم؟ آستین یا آستانت
نگویم بوسه را میری به من ده لبت را چاشنی گیری به من ده
بده یک بوسه تا ده واستانی ازین به چون بود بازارگانی
چو بازرگان صد خروار قندی به ار با من به قندی در نبندی
چو بگشائی گشاید بند بر تو فرو بندی فرو بندند بر تو
چو سقا آب چشمه بیش ریزد ز چشمه کاب خیزد بیش خیزد
در آغوشت کشم چون آب در میغ مرا جانی تو با جان چون زنم تیغ
سر زلف تو چون هندوی ناپاک بروز پاک رختم را برد پاک
به دزدی هندویت را گر نگیرم چو هندو دزد نافرمان پذیرم
اگر چه دزد با صد دهره باشد چو بانگش بر زنی بی زهره باشد
نبرد دزد هندو را کسی دست که با دزدی جوانمردیش هم هست
کمند زلف خود در گردنم بند به صید لاغر امشب باش خرسند
تو دل خر باش تا من جان فروشم تو ساقی باش تا من باده نوشم
شب وصلت لبی پرخنده دارم چراغ آشنائی زنده دارم
حساب حلقه خواهد کرد گوشم تو می خر بنده تا من می فروشم
شمار بوسه خواهد بود کارم تو می ده بوسه تا من می شمارم
بیا تا از در دولت در آئیم چو دولت خوش بر آمد خوش برآئیم
یک امشب تازه داریم این نفس را که بر فردا ولایت نیست کس را
به نقد امشب چو با هم سازگاریم نظر بر نسیه فردا چه داریم
مکن بازی بدان زلف شکن گیر به من بازی کن امشب دست من گیر
به جان آمد دلم درمان من ساز کنار خود حصار جان من ساز
ز جان شیرین تری ای چشمه نوش سزد گر گیرمت چون جان در آغوش
چو شکر گر لبت بوسم و گر پای همه شیرین تر آید جایت از جای
همه تن در تو شیرینی نهفتند به کم کاری ترا شیرین نگفتند
درین شادی به ار غمگین نباشی نه شیرین باشی ار شیرین نباشی
شکر لب گفت از این زنهار خواری پشیمان شو مکن بی زینهاری
که شه را بد بود زنهار خوردن بد آمد در جهان بد کار کردن
مجوی آبی که آبم را بریزد مخواه آن کام کز من برنخیزد
کزین مقصود بی مقصود گردم تو آتش گشته ای من عود گردم
مرا بی عشق دل خود مهربان بود چو عشق آمد فسرده چون توان بود
گر از بازار عشق اندازه گیرم بتو هر دم نشاطی تازه گیرم
ولیکن نرد با خود باخت نتوان همیشه با خوشی در ساخت نتوان
جهان نیمی ز بهر شادکامی است دگر نیمه ز بهر نیک نامی است
چه باید طبع را بدرام کردن دو نیکو نام را بدنام کردن
همان بهتر که از خود شرم داریم بدین شرم از خدا آزرم داریم
زن افکندن نباشد مرد رائی خود افکن باش اگر مردی نمائی
کسی کافکند خود را بر سر آمد خود افکن با همه عالم بر آمد
من آن شیرین درخت آبدارم که هم حلوا و هم جلاب دارم
نخست از من قناعت کن به جلاب که حلوا هم تو خواهی خورد مشتاب
به اول شربت از حلوا میندیش که حلوا پس بود جلاب در پیش
چو ما را قند و شکر در دهان هست به خوزستان چه باید در زدن دست
زلال آب چندانی بود خوش کز او بتوان نشاند آشوب آتش
چو آب از سرگذشت آید زیانی و گر خود باشد آب زندگانی
گر این دل چون تو جانان را نخواهد دلی باشد که او جان را نخواهد
ولی تب کرده را حلوا چشیدن نیرزد سالها صفرا کشیدن
بسا بیمار کز بسیار خواری بماند سال و مه در رنج و زاری
اگر چه طبع جوید میوه تر اگر چه میل دارد دل به شکر
ملک چون دید کو در کار خام است زبانش توسن است و طبع رام است
به لابه گفت کای ماه جهان تاب عتاب دوستان نازست بر تاب
صواب آید روا داری پسندی که وقت دستگیری دست بندی
دویدم تا به تو دستی در آرم به دست آرم تو را دستی برآرم
چو می بینم کنون زلفت مرا بست تو در دست آمدی من رفتم از دست
نگویم در وفا سوگند بشکن خمارم را به بوسی چند بشکن
اسیری را به وعده شاد می کن مبارک مرده ای آزاد می کن
ز باغ وصل پر گل کن کنارم چو دانی کز فراقت بر چه خارم
مگر زان گل گلاب آلود گردم به بوی از گلستان خشنود گردم
تو سرمست و سر زلف تو در دست اگر خوشدل نشینم جان آن هست
چو با تو می خورم چون کش نباشم تو را بینم چرا دلخوش نباشم
کمر زرین بود چون با تو بندم دهن شیرین شود چون با تو خندم
گر از من می بری چون مهره از مار من از گل باز می مانم تو از خار
گر از درد سر من می شوی فرد من از سر دور می مانم تو از درد
جگر خور کز تو به یاری ندارم ز تو خوشتر جگر خواری ندارم
مرا گر روی تو دلکش نباشد دلم باشد ولیکن خوش باشد
اگر دیده شود بر تو بدل گیر بود در دیده خس لیکن به تصغیر
و گر جان گردد از رویت عنان تاب بود جان را عروسی لیک در خواب
عتابی گر بود ما را ازین پس میانجی در میانه موی تو بس
فلک چون جام یاقوتین روان کرد ز جرعه خاک را یاقوت سان کرد
ملک برخاست جام باده در دست هنوز از باده دوشینه سرمست
همان سودا گرفته دامنش را همان آتش رسیده خرمنش را
هوای گرم بود و آتش تیز نمی کرد از گیاه خشک پرهیز
گرفت آن نار پستان را چنان سخت که دیبا را فرو بندند بر تخت
بسی کوشید شیرین تا به صد زور قضای شیر گشت از پهلوی گور
ملک را گرم دید از بیقراری مکن گفتا بدینسان گرم کاری
چه باید خویشتن را گرم کردن مرا در روی خود بی شرم کردن
چو تو گرمی کنی نیکو نباشد گلی کو گرم شد خوشبو نباشد
چو باشد گفتگوی خواجه بسیار به گستاخی پدید آید پرستار
به گفتن با پرستاران چه کوشی سیاست باید اینجا یا خموشی
ستور پادشاهی تا بود لنگ به دشواری مراد آید فرا چنگ
چو روز بینوائی بر سر آید مرادت خود به زور از در درآید
نباشد هیچ هشیاری در آن مست که غل بر پای دارد جام در دست
تو دولت جو که من خود هستم اینک به دست آر آن که من در دستم اینک
نخواهم نقش بی دولت نمودن من و دولت به هم خواهیم بودن
ز دولت دوستی جان بر تو ریزم نیم دشمن که از دولت گریزم
طرب کن چون در دولت گشادی مخور غم چون به روز نیک زادی
نخست اقبال وانگه کام جستن نشاید گنج بی آرام جستن
به صبری می توان کامی خریدن به آرامی دلارامی خریدن
زبان آنگه سخن چشم آنگهی نور نخست انگور و آنگه آب انگور
به گرمی کار عاقل به نگردد بتک دانی که بز فربه نگردد
درین آوارگی ناید برومند که سازم با مراد شاه پیوند
اگر با تو بیاری سر در آرم من آن یارم که از کارت بر آرم
تو ملک پادشاهی را بدست آر که من باشم اگر دولت بود یار
گرت با من خوش آید آشنائی همی ترسم که از شاهی برآئی
و گر خواهی به شاهی باز پیوست دریغا من که باشم رفته از دست
جهان در نسل تو ملکی قدیم است بدست دیگران عیبی عظیم است
جهان آنکس برد کو بر شتابد جهانگیری توقف بر نتابد
همه چیزی ز روی کدخدائی سکون بر تابد الا پادشائی
اگر در پادشاهی بنگری تیز سبق برده است از عزم سبک خیز
جوانی داری و شیری و شاهی سری و با سری صاحب کلاهی
ولایت را ز فتنه پای بگشای یکی ره دستبرد خویش بنمای
بدین هندو که رختت راگرفته است به ترکی تاج و تختت را گرفته است
به تیغ آزرده کن ترکیب جسمش مگر باطل کنی ساز طلسمش
که دست خسروان در جستن کام گهی با تیغ باید گاه با جام
ز تو یک تیغ تنها بر گرفتن ز شش حد جهان لشگر گرفتن
کمر بندد فلک در جنگ با تو در اندازد به دشمن سنگ با تو
مرا نیز ار بود دستی نمایم وگرنه در دعا دستی گشایم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شبی از جمله شبهای بهاری سعادت رخ نمود و بخت یاری

در شبی از شب‌های دل‌انگیز بهاری، بخت و اقبال روی خوش نشان داد و لحظات سعادت‌باری فرا رسید.

نکته ادبی: سعدی یا پیروان سبک او اغلب از «سعادت» به عنوان استعاره‌ای برای رسیدن به کامِ دل استفاده می‌کنند.

شده شب روشن از مهتاب چون روز قدح برداشته ماه شب افروز

شب چنان به واسطه نور مهتاب روشن شده بود که گویی روز است و معشوق که مانند ماهِ شب‌افروز بود، جامی در دست داشت.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به ماه، یکی از پرکاربردترین استعارات در ادبیات غنایی فارسی است.

در آن مهتاب روشنتر ز خورشید شده باده روان در سایه بید

در آن مهتابی که حتی از نور خورشید هم روشن‌تر به نظر می‌رسید، باده و شراب در زیر سایه درخت بید جریان داشت.

نکته ادبی: ایهام در روشنیِ مهتاب نسبت به خورشید، نوعی اغراق شاعرانه برای تأکید بر فضای رمانتیک است.

صفیر مرغ و نوشانوش ساقی ز دلها برده اندوه فراقی

صدای آواز پرندگان و نوشیدن شراب توسط ساقی، اندوه جدایی را از دل‌های عاشقان پاک کرده بود.

نکته ادبی: صفیر به معنای آواز پرنده و در اینجا اشاره به موسیقیِ طبیعی مجلس دارد.

شمامه با شمایل راز می گفت صبا تفسیر آیت باز می گفت

نسیم صبحگاهی با شمایل و صورتِ معشوق راز می‌گفت و باد صبا، آیاتِ زیبایی او را تفسیر می‌کرد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به باد صبا و شمامه که در ادبیات کلاسیک پیام‌رسان عاشقان است.

سهی سروی روان بر هر کناری زهر سروی شکفته نوبهاری

سروهای بلند قامتی در هر گوشه مجلس حرکت می‌کردند و از وجود هر کدام، نوبهار و زیبایی تازه‌ای شکوفا می‌شد.

نکته ادبی: سرو نماد زیبایی و بلندقامتی محبوبان و ساقیان است.

یکی بر جای ساغر دف گرفته یکی گلاب دان بر کف گرفته

یکی از حاضران دف می‌نواخت و دیگری گلاب‌دان در دست داشت تا عطر و شادی را پراکنده کند.

نکته ادبی: اشاره به آداب بزم‌های قدیمی که موسیقی و عطر بخش جدایی‌ناپذیر آن بوده است.

چو دوری چند رفت از جام نوشین گران شد هر سری از خواب دوشین

پس از گذشت چند دور از نوشیدن جام‌های شراب، سرِ همه افراد به دلیل خوابِ دیشب سنگین شد.

نکته ادبی: خواب دوشین به معنای خواب دیشب است؛ اشاره به سنگینی پلک‌ها در اثر بیداری و شراب.

حریفان از نشستن مست گشتند به رفتن با ملک همدست گشتند

حریفان و مهمانان از نشستن زیاد، مست شدند و برای ترک مجلس با پادشاه همراه شدند (مجلس خلوت شد).

نکته ادبی: حریف در متون کهن به معنای هم‌نشین و هم‌پیاله است.

خمار ساقیان افتاده در تاب دماغ مطربان پیچیده در خواب

ساقیان مست شده بودند و مطربان و نوازندگان نیز به خواب رفته بودند.

نکته ادبی: اشاره به سکوت حاکم بر مجلس پس از رفتن مهمانان.

مهیا مجلسی بی گرد اغیار بنا می زد گلی بی زحمت خار

مجلسی فراهم شد که هیچ مزاحم یا دشمنی در آن نبود و گلی (معشوق) بدون دردسرِ خار (رقیبان) شکوفا شد.

نکته ادبی: استعاره خار برای رقیبان یا موانع عشقی است.

شه از راه شکیبائی گذر کرد شکار آرزو را تنگ تر کرد

پادشاه دیگر شکیبایی را کنار گذاشت و تلاش خود را برای رسیدن به مقصودِ دلش بیشتر کرد.

نکته ادبی: تنگ‌تر کردنِ شکار آرزو، کنایه از پیگیری جدی‌تر و نزدیک شدن به هدف است.

سر زلف گره گیر دلارام بدست آورد و رست از دست ایام

او موهای گره‌گشای محبوب را به دست آورد و از قید و بند روزگار رهایی یافت.

نکته ادبی: زلف گره‌گیر استعاره از زیبایی فریبنده و گیرای معشوق است.

لبش بوسید و گفت ای من غلامت بده دانه که مرغ آمد به دامت

لب‌های او را بوسید و گفت ای که من غلام تو هستم؛ دانه عشق را بده که این مرغِ دل به دام تو افتاده است.

نکته ادبی: استعاره دام و دانه برای صید کردن دل عاشق.

هر آنچ از عمر پیشین رفت گو رو کنون روز از نوست و روزی از نو

هر چه از عمر گذشته رفته است، رهایش کن؛ امروز روزِ تازه‌ای است و فرصتی نو برای ماست.

نکته ادبی: اشاره به غنیمت شمردن لحظه حال.

من و تو جز من و تو کیست اینجا حذر کردن نگوئی چیست اینجا

وقتی من و تو اینجا تنها هستیم، دیگر حذر کردن و دوری گزیدن چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: تأکید بر خلوت بودن فضا برای از بین بردن ترسِ معشوق.

یکی ساعت من دلسوز را باش اگر روزی بدی امروز را باش

حداقل برای این یک ساعت با منِ دلسوز مهربان باش، اگر قرار نیست همیشه با من باشی، لااقل امروز را باش.

نکته ادبی: درخواستِ فرصتِ کوتاه برای تسلیِ خاطر.

بسان میوه دار نابرومند امید ما و تقصیر تو تا چند

مانند درختِ بی‌ثمر، من و تو تا کی باید امید داشته باشیم و تو کوتاهی کنی؟

نکته ادبی: استعاره درختِ بی‌ثمر برای عشقِ نافرجام و بی‌پاسخ.

اگر خود پولی از سنگ کبود است چوبی آبست پل زان سوی رود است

اگر پلِ عبور از سنگی سخت هم باشد، باز هم صرفاً وسیله‌ای برای گذشتن از رودخانه است (موانع تو فقط بهانه‌اند).

نکته ادبی: تمثیل برای بی‌اهمیت جلوه دادنِ بهانه‌های معشوق.

سگ قصاب را در پهلوی میش جگر باشد و لیک از پهلوی خویش

سگِ قصاب ممکن است کنار گوسفند باشد، اما گوشتِ آن سهم او نیست؛ مراقب باش که جایگاه خود را بدانی.

نکته ادبی: تمثیل کنایی برای بیان مرز میان مالکیت و مجاورت.

بسا ابرا که بندد گله مشک به عشوه باغ دهقان را کند خشک

بسیار ابرها هستند که با وعده باران (مشک) فریب می‌دهند، اما باغِ کشاورز را تشنه و خشک رها می‌کنند.

نکته ادبی: انتقاد از وعده‌های دروغین و فریبنده.

بسا شوره زمین کز آبناکی دهان تشنگان را کرد خاکی

بسیار زمین‌های شوره‌زاری هستند که با وجود آب‌نما بودن، دهانِ تشنه را به جای سیراب کردن، با خاک پر می‌کنند.

نکته ادبی: کنایه از فریب خوردن توسط ظواهرِ دروغین.

چه باید زهر در جامی نهادن ز شیرینی بر او نامی نهادن

چه لزومی دارد که زهر را در جام بریزند و روی آن نامِ شیرینی بگذارند؟ (چرا با دروغ فریب می‌دهی؟)

نکته ادبی: ایهام تضاد بین زهر و شیرینی در بیانِ دوگانگیِ رفتار معشوق.

به ترک لولوتر چون توان گفت که لولو را به تری به توان سفت

چگونه می‌توانم از صیدِ مروارید دست بکشم، وقتی که مروارید را تنها با تری و رطوبت می‌توان سوراخ کرد و به کار برد؟

نکته ادبی: ایهام در واژه لولو (مروارید) و نحوه به دست آوردن آن، استعاره‌ای برای وصال.

بره در شیر مستی خورد باید که چون پخته شود گرگش رباید

بره باید در شیرِ مستی (جوانی) باشد، چرا که وقتی بزرگ شود گرگ او را می‌رباید.

نکته ادبی: تمثیل برای غنیمت شمردن ایام جوانی و زیبایی.

کبوتر بچه چون آید به پرواز ز چنگ شه فتد در چنگل باز

بچه کبوتر وقتی پرواز را یاد می‌گیرد، ممکن است از چنگ پادشاه به چنگال باز شکاری بیفتد.

نکته ادبی: تمثیل از خطراتِ محیطی برای بی‌تجربگی.

به سر پنجه مشو چون شیر سرمست که ما را پنجه شیرافکنی هست

مثل شیرِ مست، مغرور نباش، چرا که ما هم پنجه‌ای برای شکستن شیر داریم.

نکته ادبی: هشدار عاشق به معشوق در موردِ قدرت و غرورِ جوانی.

گوزن کوه اگر گردن فراز است کمند چاره را بازو دراز است

اگر گوزن کوهی گردن‌فرازی می‌کند، بازوی شکارچی هم برای انداختن کمندِ چاره، دراز و تواناست.

نکته ادبی: نمادپردازیِ قدرتِ اراده در برابرِ غرور.

گر آهوی بیابان گرم خیز است سکان شاه را تک تیز نیز است

اگر آهوی بیابان تندرو است، سگ‌های شکاریِ پادشاه نیز در سرعت بی‌نظیر هستند.

نکته ادبی: ادامه تمثیل‌های شکار برای توصیف پیگیریِ عاشق.

مزن چندین گره بر زلف و خالت زکاتی ده قضا گردان مالت

این‌قدر به زلف و خال خود نناز، کمی زکات بده و با مهربانی قضایِ بد را از مال و جان خود دور کن.

نکته ادبی: کنایه از اینکه غرور، آسیب‌زا است و مهربانی باعث دفع بلا می‌شود.

چو بازرگان صد خروار قندی چه باشد گر به تنگی در نبندی

مانند بازرگانی که صد خروار قند دارد، چه می‌شود اگر درِ کیسه را محکم نبندی؟ (سخاوت نشان بده).

نکته ادبی: استعاره قند برای زیبایی یا لطفِ معشوق.

چو نیل خویش را یابی خریدار اگر در نیل باشی باز کن بار

وقتی خود را خریدارِ نیل می‌یابی، حتی اگر در نیل باشی، بارت را باز کن (به کار خود برس).

نکته ادبی: ضرب‌المثلی قدیمی در تجارت که کنایه از وقت‌شناسی است.

شکر پاسخ به لطف آواز دادش جوابی چون طبرزد باز دادش

شکر (معشوق) با لحنی لطیف پاسخ داد و جوابی شیرین مانند نبات (طبرزد) به او داد.

نکته ادبی: شکر در اینجا نام یا صفتی برای معشوق است.

که فرخ ناید از چون من غباری که هم تختی کند با تاجداری

گفت شایسته نیست که غباری چون من، با پادشاه هم‌تختی و هم‌نشینی کند.

نکته ادبی: فروتنیِ ظاهری معشوق برای ردِ درخواستِ پادشاه.

خر خود را چنان چابک نه بینم که با تازی سواری برنشینم

من الاغ (مرکب) خود را آن‌قدر تندرو نمی‌بینم که بتوانم با تازیِ سواریِ پادشاه همراه شوم.

نکته ادبی: استعاره‌ی تحقیرِ خود برای دوری از طمعِ پادشاه.

نیم چندان شگرف اندر سواری که آرم پای با شیر شکاری

من آن‌قدر در سواری ماهر نیستم که بتوانم در کنارِ شیرِ شکاری حرکت کنم.

نکته ادبی: کنایه از تفاوتِ جایگاه اجتماعی.

اگر نازی کنم مقصودم آنست که در گرمی شکر خوردن زیانست

اگر ناز می‌کنم، مقصودم این است که خوردنِ شکر در گرمایِ زیاد، زیان‌آور است.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ زیرکانه: یعنی الان وقتِ وصال نیست چون حواشیِ آن زیاد است.

چو زین گرمی برآسائیم یک چند مرا شکر مبارک شاه را قند

وقتی از این گرما (التهاب) راحت شدیم، آنگاه شکر برای من مبارک و برای پادشاه قند است.

نکته ادبی: وعده دادنِ غیرمستقیم برای آینده.

وزین پس بر عقیق الماس می داشت زمرد را به افعی پاس می داشت

از آن پس، بر لبِ عقیقی‌اش الماس می‌نهاد و زمرد را در برابرِ افعیِ نگاهش محافظت می‌کرد.

نکته ادبی: توصیفات استعاری برای زیبایی لب و چشم و مراقبتِ عاشق.

سرش گر سرکشی را رهنمون بود تقاضای دلش یارب که چون بود

اگر سرش به سرکشی و غرور راهنمایی می‌کرد، خدا می‌داند تقاضای دلش واقعاً چه بود.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ ظاهرِ مغرور و باطنِ مشتاقِ معشوق.

شده از سرخ روئی تیز چون خار خوشا خاری که آرد سرخ گل بار

از شدتِ سرخ‌رویی مانند خار تیز شده بود؛ خوشا خاری که گلِ سرخ به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تضاد خار و گل برای توصیف شرم و زیبایی معشوق.

بهر موئی که تندی داشت چون شیر هزاران موی قاقم داشت در زیر

برای هر تار مویی که مثل شیر تندی داشت، هزاران تار موی نرم (قاقم) در زیر داشت.

نکته ادبی: توصیف لطافت در کنار هیبت.

کمان ابرویش گر شد گره گیر کرشمه بر هدف می راند چون تیر

کمان ابرویش اگر گره خورد، کرشمه‌هایش مثل تیر به هدف می‌نشست.

نکته ادبی: استعاره نظامی (کمان و تیر) برای توصیف چهره معشوق.

سنان در غمزه کامد نوبت جنگ به هر جنگی درش صد آشتی رنگ

سنان (نیزه) نگاهش وقتی به وقتِ جنگ می‌رسید، در هر جنگی صدها آشتی‌کنان در پی داشت.

نکته ادبی: پارادوکسِ جنگ و آشتی در نگاهِ معشوق.

نمک در خنده کین لب را مکن ریش بهر لفظ مکن در صد آشتی رنگ

نمک در خنده نریز که این لب را زخمی می‌کنی؛ برای هر حرفی صد نوع آشتی‌کنان به پا نکن.

نکته ادبی: تأکید بر ظرافت و شیرینیِ کلام معشوق.

قصب بر رخ که گر نوشم نهانست بنا گوشم به خرده در میانست

پارچه قصب بر رخ کشیده بود که اگر لبش پنهان است، بناگوشش با جزئیات پیداست.

نکته ادبی: توصیف جزئیات چهره که از زیر نقاب پیداست.

ازین سو حلقه لب کرده خاموش ز دیگر سو نهاده حلقه در گوش

از یک سو حلقه لب‌هایش را خاموش کرده بود و از سوی دیگر حلقه گوشواره‌اش را (به نشانه توجه) در گوش نهاده بود.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ رفتارِ معشوق.

به چشمی ناز بی اندازه می کرد به دیگر چشم عذری تازه می کرد

با یک چشم ناز بی‌اندازه می‌کرد و با چشم دیگر عذرخواهیِ تازه‌ای می‌آورد.

نکته ادبی: توصیفِ مهارتِ معشوق در بازی با چشم‌ها.

چو سر پیچید گیسو مجلس آراست چو رخ گرداند گردن عذر آن خواست

چون گیسو را تاب می‌داد مجلس را می‌آراست و چون رخ گرداند، گردنش عذرخواهی آن بود.

نکته ادبی: استفاده از حرکات بدن برای توصیف زیبایی.

چو خسرو را به خواهش گرم دل یافت مروت را در آن بازی خجل یافت

چون پادشاه را در خواهشِ خود گرم و مشتاق یافت، مروت و جوانمردی را در آن بازی، شرمگین و خجل دید.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری از صحنه که عشق و مروت با هم در آمیخته‌اند.

نمود اندر هزیمت شاه را پشت به گوگرد سفید آتش همی کشت

در بازی شطرنج، وقتی شاه ناچار به عقب‌نشینی می‌شود، آن مهره (رخ) با حرکتی آتشین و کوبنده، حریف را از پا درمی‌آورد.

نکته ادبی: هزیمت به معنای شکست و عقب‌نشینی در جنگ است که اینجا در استعاره‌ای شطرنجی به کار رفته است.

بدان پشتی چو پشتش ماند واپس که روی شاه پشتیوان من بس

اگر شاه (معشوق) برای دفاع به پشتیبان نیاز دارد، من بهترین و تنها پشتیبان تو هستم.

نکته ادبی: پشتیوان به معنای حامی و پشتیبان است.

غلط گفتم نمودش تخته عاج که شه را نیز باید تخت با تاج

به اشتباه گفتم که او عقب‌نشینی کرد؛ در واقع او چون تخته عاجی گران‌بهاست که شایسته نشستن بر تخت پادشاهی است.

نکته ادبی: تخته عاج کنایه از زیبایی و ارزشمندی معشوق است.

حساب دیگر آن بودش در این کوی که پشتم نیز محرابست چون روی

در این کوی عشق، منطق من این است که همان‌طور که چهره تو محراب من است، پشت تو نیز برایم مقدس و قبله‌گاه است.

نکته ادبی: محراب استعاره از جایگاه عبادت و توجه است.

دگر وجه آنکه گر وجهی شد از دست از آن روشنترم وجهی دگر هست

دیگر اینکه اگر در این بازی یک وجه و موقعیت را از دست بدهم، چهره‌ای روشن‌تر و فرصتی بهتر نزد من باقی است.

نکته ادبی: ایهام در واژه وجه (هم به معنای صورت و هم به معنای فرصت و سرمایه).

چه خوش نازیست ناز خوبرویان ز دیده رانده را در دیده جویان

چه ناز زیبایی دارند خوبرویان؛ با چشمانشان ما را می‌رانند، اما همان چشمان در جستجوی ماست.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ رفتارِ نازآلود معشوق.

به چشمی طیرگی کردن که برخیز به دیگر چشم دلدان که مگریز

با یک چشم می‌گوید برخیز و برو، و با چشم دیگر التماس می‌کند که نرو و بمان.

نکته ادبی: دلدان به معنای دلسوز و مهربان.

به صد جان ارزد آن رغبت که جانان نخواهم گوید و خواهد به صد جان

آن رغبتی که جانان با زبان می‌گوید «نمی‌خواهم» ولی در دل با صد جان می‌خواهد، ارزش بسیار بالایی دارد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده تضاد میان کلام و میل درونی معشوق.

چو خسرو دید کان ماه نیازی نخواهد کردن او را چاره سازی

وقتی خسرو دید که آن ماهِ زیبا قرار نیست به این آسانی با او سازگاری کند و کوتاه بیاید.

نکته ادبی: ماه استعاره از معشوق زیباست.

به گستاخی در آمد کی دلارام گواژه چند خواهی زد بیارام

با گستاخی گفت ای دلارام، تا کی می‌خواهی این سرزنش‌ها را بر من روا داری؟ آرام باش.

نکته ادبی: گواژه به معنای سرزنش، طعنه و زخم‌زبان است.

چو می خوردی و می دادی به من بار چرا باید که من مستم تو هشیار

وقتی با هم باده نوشیدیم و تو به من بارِ حضور دادی، چرا باید من مست باشم و تو هشیار بماند؟

نکته ادبی: اشاره به لزوم هم‌رنگی در مستیِ عشق.

به هشیاری مشو با من که مستی چو من بی دل نه ای؟ حقا که هستی

با من هشیار نباش، چون تو هم مثل من دل‌باخته‌ای؛ قسم به حقیقت که هستی.

نکته ادبی: بی‌دل به معنای عاشق است که دل از دست داده.

ترا این کبک بشکستن چه سوداست که باز عشق کبکت را ربود است

این کبک‌بازی و تکبر تو چه فایده‌ای دارد، وقتی که بازِ تیزپرواز عشق، کبکِ وجودت را شکار کرده است؟

نکته ادبی: کبک استعاره از معشوق خرامان و باز استعاره از عشق است.

و گر خواهی که در دل راز پوشی شکیبت باد تا با دل بکوشی

اگر می‌خواهی راز عشقت را در دل پنهان کنی، باید صبر داشته باشی و با دلت بجنگی.

نکته ادبی: استقامت در برابر فشارِ پنهان کردنِ عشق.

تو نیز اندر هزیمت بوق می زن ز چاهی خمیه بر عیوق می زن

تو هم در این عقب‌نشینی‌ات بوقِ جنگ بزن و از چاهِ عمیق، خیمه‌ات را به ستاره عیوق برسان (ادعای بزرگ کن).

نکته ادبی: عیوق ستاره‌ای بسیار دور است؛ کنایه از بلندپروازی و ادعای بیهوده.

درین سودا که با شمشیر تیز است صلاح گردن افرازان گریز است

در این میدان که با شمشیرِ تیزِ عشق می‌جنگیم، عقل حکم می‌کند که گردن‌کشان فرار کنند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه در برابر عشق، سرکشی کارساز نیست.

تو خود دانی که در شمشیر بازی هلاک سر بود گردن فرازی

خودت بهتر می‌دانی که در شمشیربازیِ عشق، گردن‌فرازی و غرور باعث نابودی سر می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم فروتنی در برابر معشوق.

دلت گرچه به دلداری نکوشد بگو تا عشوه رنگی می فروشد

اگر دلت هم نمی‌خواهد دلبری کنی، باز هم بگو تا رنگ و لعابی از عاشقی به ما بفروشی (تظاهر به عشق کن).

نکته ادبی: عشوه رنگی فروختن کنایه از تظاهر به دلبری است.

بگوید دوستم ور خود نباشد مرا نیک افتد او را بد نباشد

حتی اگر دوستم نیستی، بگو که دوستم هستی؛ این دروغ برای من نیکو است و برای تو هم بدی ندارد.

نکته ادبی: پذیرش تظاهر برای آرامشِ خاطر عاشق.

بسی فال از سر بازیچه برخاست چو اختر می گذشت آن فال شد راست

بسیاری از فال‌های نیک از روی بازی و شوخی برخاستند، اما وقتی اخترِ بخت گذر کرد، آن فال شوخی به واقعیت تبدیل شد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ کلام و نیت بر سرنوشت.

چه نیکو فال زد صاحب معانی که خود را فال نیکو زن چو دانی

چه زیبا گفت آن صاحب‌معنی که اگر می‌دانی فال چیست، خودت آن را به نیکی بزن.

نکته ادبی: صاحب‌معنی به معنای عارف و دانای اسرار است.

بد آید فال چون باشی بداندیش چو گفتی نیک نیک آید فراپیش

وقتی بداندیش باشی فال هم بد می‌شود، اما اگر نیک‌سخن باشی، نیکی پیش روی تو می‌آید.

نکته ادبی: تأکید بر نقش تفکر مثبت در جذب رویدادها.

مرا از لعل تو بوسی تمامست حلالم کن که آن نیزم حرامست

از لعل لب تو یک بوسه برایم کافی است، اما آن را بر من حلال کن که حتی آن یک بوسه هم برایم حرام است.

نکته ادبی: لعل استعاره از لب سرخ و گرانبها.

و گر خواهی که لب زین نیز دوزم بدین گرمی نه کان گاهی بسوزم

اگر می‌خواهی لب‌هایم را بدوزم (ساکت شوم)، دیگر با این گرمی و حرارت با من برخورد نکن که می‌سوزم.

نکته ادبی: اشاره به آتشِ اشتیاقِ ناشی از نزدیکی.

از آن ترسم که فردا رخ خراشی که چون من عاشقی را کشته باشی

می‌ترسم که فردا از غمِ کشتن عاشقی چون من، صورتت را خراش دهی و پشیمان شوی.

نکته ادبی: رخ خراشیدن کنایه از سوگواری و پشیمانی است.

ترا هم خون من دامن بگیرد که خون عاشقان هرگز نمیرد

خونِ من دامنت را خواهد گرفت، چرا که خون عاشقان پایمال نمی‌شود و همیشه زنده است.

نکته ادبی: اعتقاد به اینکه آهِ عاشق دامن معشوق را می‌گیرد.

گرفتم رای دمسازی نداری ببوسی هم سر بازی نداری

اگر می‌بینم رأی و تمایلی به همراهی نداری، حداقل بوسه‌ای هم در کار نیست؟

نکته ادبی: دمسازی به معنای هم‌نفسی و همراهی صمیمانه.

ندارم زهره بوس لبانت چه بوسم؟ آستین یا آستانت

جرأت بوسیدن لبانت را ندارم؛ پس چه را ببوسم؟ آستین یا آستانه درت را؟

نکته ادبی: زهره به معنای جرأت و جسارت.

نگویم بوسه را میری به من ده لبت را چاشنی گیری به من ده

نمی‌گویم بوسه شاهانه به من ببخش، فقط چاشنی و طعم لبت را به من بچشان.

نکته ادبی: چاشنی‌گیری استعاره از یک بوسه کوتاه و کوچک.

بده یک بوسه تا ده واستانی ازین به چون بود بازارگانی

یک بوسه بده و ده تا پس بگیر؛ چه تجارتی بهتر از این معامله؟

نکته ادبی: استعاره از بازارِ عشق و دادوستدِ عواطف.

چو بازرگان صد خروار قندی به ار با من به قندی در نبندی

مثل تاجری که صد خروار قند دارد، بهتر است که با من پیمانِ دوستی نبندی.

نکته ادبی: کنایه از شیرینیِ معشوق که نباید آن را ارزان فروخت.

چو بگشائی گشاید بند بر تو فرو بندی فرو بندند بر تو

اگر گره از کار بگشایی، همه چیز به رویت گشوده می‌شود و اگر ببندی، بر تو می‌بندند.

نکته ادبی: قانونِ عمل و عکس‌العمل در عشق.

چو سقا آب چشمه بیش ریزد ز چشمه کاب خیزد بیش خیزد

مانند سقایی که آب از چشمه برمی‌دارد، هرچه بیشتر بریزی، آب بیشتری از چشمه می‌جوشد.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگی که باعث فزونی می‌شود.

در آغوشت کشم چون آب در میغ مرا جانی تو با جان چون زنم تیغ

تو را در آغوش می‌گیرم مثل آبی در میان ابر؛ تو جانِ منی، چگونه با جانم به جنگِ شمشیر بروم؟

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است.

سر زلف تو چون هندوی ناپاک بروز پاک رختم را برد پاک

زلفِ سیاهت مثل هندوی ناپاک، دار و ندار مرا در روز روشن به یغما برد.

نکته ادبی: هندو در ادبیات کهن نماد سیاهی و دزدی است؛ استعاره از موی سیاه.

به دزدی هندویت را گر نگیرم چو هندو دزد نافرمان پذیرم

اگر دزدِ زلف تو را نگیرم، من هم مثل همان دزدِ نافرمان، تسلیم می‌شوم.

نکته ادبی: پذیرشِ شکست در برابر زیبایی زلف.

اگر چه دزد با صد دهره باشد چو بانگش بر زنی بی زهره باشد

حتی اگر دزد صد سلاح داشته باشد، وقتی بر سرش فریاد بزنی، دل و جرأتش را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: دهره به معنای داس یا سلاح است.

نبرد دزد هندو را کسی دست که با دزدی جوانمردیش هم هست

کسی نمی‌تواند دست به دزدِ زلف تو ببرد، چون در کنار دزدی، جوانمردی هم دارد.

نکته ادبی: اشاره به جذابیتِ توأمانِ زیبایی و قدرت در زلف.

کمند زلف خود در گردنم بند به صید لاغر امشب باش خرسند

کمندِ زلفت را به گردنم بینداز؛ امشب به صیدِ منِ لاغر و ضعیف راضی باش.

نکته ادبی: کمند زلف کنایه از اسیر شدن عاشق در بند موی یار.

تو دل خر باش تا من جان فروشم تو ساقی باش تا من باده نوشم

تو فقط «خر» باش (به معنای خریدار و مشتاق) تا من جانم را بفروشم؛ تو ساقی باش تا من باده بنوشم.

نکته ادبی: خر در اینجا به معنای خریدار و خواهان است.

شب وصلت لبی پرخنده دارم چراغ آشنائی زنده دارم

در شبِ وصال، لبانی پرخنده دارم و چراغِ آشنایی را در دلم روشن نگه داشته‌ام.

نکته ادبی: زنده نگه داشتن چراغ استعاره از حفظِ رابطه است.

حساب حلقه خواهد کرد گوشم تو می خر بنده تا من می فروشم

گوشِ من حلقه زلف تو را حساب می‌کند؛ تو بنده را بخر که من باده می‌فروشم.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی حلقه زلف.

شمار بوسه خواهد بود کارم تو می ده بوسه تا من می شمارم

کار من شمردن بوسه‌های توست؛ تو بوسه بده و من مدام بشمارم.

نکته ادبی: تصویرسازی از تکرارِ لحظات عاشقانه.

بیا تا از در دولت در آئیم چو دولت خوش بر آمد خوش برآئیم

بیا تا از درِ دولت و سعادت وارد شویم؛ همان‌طور که خوش و زیبا آمدیم، خوش هم برویم.

نکته ادبی: دولت به معنای بخت و اقبال بلند.

یک امشب تازه داریم این نفس را که بر فردا ولایت نیست کس را

امشب را غنیمت بشماریم، چرا که هیچ‌کس بر فردا تسلطی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به غنیمت شمردن دم (خیام‌وار).

به نقد امشب چو با هم سازگاریم نظر بر نسیه فردا چه داریم

حالا که امشب با هم سازگاریم، چرا نگرانِ آینده باشیم؟

نکته ادبی: نقد و نسیه استعاره از حال و آینده.

مکن بازی بدان زلف شکن گیر به من بازی کن امشب دست من گیر

با آن زلفِ پر پیچ و خم بازی نکن؛ امشب با من بازی کن و دستم را بگیر.

نکته ادبی: دعوت به صمیمیت و کنار گذاشتن ناز.

به جان آمد دلم درمان من ساز کنار خود حصار جان من ساز

دلم به جان آمده، درمانم کن و آغوشت را حصارِ جانِ من قرار ده.

نکته ادبی: به جان آمدن کنایه از بی‌تابی و دلتنگی شدید.

ز جان شیرین تری ای چشمه نوش سزد گر گیرمت چون جان در آغوش

ای چشمه نوش! تو از جانِ شیرین هم شیرین‌تری؛ سزاوار است که مثل جان در آغوشم بگیری.

نکته ادبی: نوش به معنای عسل و شهد و کنایه از زیبایی و حلاوت است.

چو شکر گر لبت بوسم و گر پای همه شیرین تر آید جایت از جای

چه لبت را ببوسم چه پایت را، همه جا برای من از جای دیگر شیرین‌تر است.

نکته ادبی: نشان‌دهنده کمالِ شیفتگی عاشق.

همه تن در تو شیرینی نهفتند به کم کاری ترا شیرین نگفتند

همه وجود تو سرشار از زیبایی و ملاحت است، اما به دلیل سستی و کم‌کاری‌ات، کسی تو را با صفت «شیرین» خطاب نکرده است.

نکته ادبی: اشاره به ایهام تناسب بین نام شیرین و صفت شیرینی و نقدِ بی‌تحرکی.

درین شادی به ار غمگین نباشی نه شیرین باشی ار شیرین نباشی

در این بزمِ شادی، شایسته نیست که غمگین باشی؛ چرا که اگر از شادی بهره نبری، دیگر شایسته نام «شیرین» نخواهی بود.

نکته ادبی: استفاده از ساختار شرطی برای تأکید بر لزوم سرور.

شکر لب گفت از این زنهار خواری پشیمان شو مکن بی زینهاری

شیرین با لب‌هایی شکرگون گفت: از این بی‌احترامی و خوار شمردن بپرهیز و پشیمان باش، کاری نکن که حرمت و پیمان میان ما شکسته شود.

نکته ادبی: واژه «زنهار» به معنای امان و پیمانِ حفظِ حرمت است.

که شه را بد بود زنهار خوردن بد آمد در جهان بد کار کردن

زیرا برای پادشاه زشت است که پیمان‌شکنی کند؛ همان‌طور که انجامِ کارهای ناپسند در جهانِ هستی، عملی زشت محسوب می‌شود.

نکته ادبی: بد به معنای زشت و نکوهیده است.

مجوی آبی که آبم را بریزد مخواه آن کام کز من برنخیزد

به دنبال آن لذتی نباش که باعث رسوایی و ریختنِ آبروی من شود؛ خواسته‌ای را از من طلب نکن که از جانب من اجابت نشود.

نکته ادبی: آبِ کسی را بردن کنایه از بی‌اعتبار کردن است.

کزین مقصود بی مقصود گردم تو آتش گشته ای من عود گردم

زیرا با این کارِ تو، هدفِ ما بی‌حاصل می‌شود؛ تو همچون آتشِ تندخویی شده‌ای و من در برابرِ تو همچون عود (که می‌سوزد) شده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه به آتش و عود برای نمایش تضاد میان اشتیاقِ سوزان و سوختنِ معشوق.

مرا بی عشق دل خود مهربان بود چو عشق آمد فسرده چون توان بود

دلِ من پیش از آمدنِ عشق، خودش مهربان بود، اما اکنون که عشق آمده است، چگونه می‌توانم بی‌تفاوت و سرد باشم؟

نکته ادبی: تضاد میان دلِ مهربانِ طبیعی و دلی که تحت تأثیر عشق دگرگون شده است.

گر از بازار عشق اندازه گیرم بتو هر دم نشاطی تازه گیرم

اگر از بازارِ عشق سهمی بگیرم و اندازه‌ای تعیین کنم، آنگاه با هر نگاه تو، نشاطی تازه در من زنده می‌شود.

نکته ادبی: بازارِ عشق استعاره از فضای تبادلِ احساسات است.

ولیکن نرد با خود باخت نتوان همیشه با خوشی در ساخت نتوان

اما نمی‌توان همیشه با خود (یا در بازی عشق) نرد باخت و همواره با خوش‌گذرانی و بی‌خیالی زندگی کرد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل بازی نرد، کنایه از اینکه همیشه نمی‌توان بازی را به نفع خود تمام کرد.

جهان نیمی ز بهر شادکامی است دگر نیمه ز بهر نیک نامی است

زندگی نیمی برای شادی و لذت است و نیمه دیگر برای کسب نیک‌نامی و حفظ اعتبار.

نکته ادبی: نگاه فلسفی به تعادل میان خوش‌گذرانی و آبرو.

چه باید طبع را بدرام کردن دو نیکو نام را بدنام کردن

چه لزومی دارد که طبعِ آرامِ خود را ناآرام و بدخلق کنیم و دو انسانِ نیک‌نام را به بدنامی بکشانیم؟

نکته ادبی: درام کردن به معنای ناآرام و برانگیخته کردن است.

همان بهتر که از خود شرم داریم بدین شرم از خدا آزرم داریم

بهتر آن است که از خودمان شرم داشته باشیم و با این شرم، از خداوند نیز پروا و آزرم داشته باشیم.

نکته ادبی: اشاره به رابطه اخلاق فردی با تقوای الهی.

زن افکندن نباشد مرد رائی خود افکن باش اگر مردی نمائی

اگر ادعای مردانگی داری، فقط نباید به دنبال تسخیر زن باشی؛ اگر راست می‌گویی، بر نفسِ خودت مسلط باش.

نکته ادبی: نقدِ شهوت‌رانی در مقابلِ خودسازی.

کسی کافکند خود را بر سر آمد خود افکن با همه عالم بر آمد

کسی که بر نفسِ خود پیروز شود، به بزرگی می‌رسد و آن‌کس که خود را مهار کند، بر همه عالم غلبه می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر پیروزی بر نفس به عنوان برترین پیروزی.

من آن شیرین درخت آبدارم که هم حلوا و هم جلاب دارم

من آن درختِ شیرین و پرثمرم که هم حلوا (لذت‌های نهایی) دارم و هم جلاب (نوشیدنی گوارا و مقدمه).

نکته ادبی: تشبیه خود به درخت برای بیانِ مراتبِ لذت.

نخست از من قناعت کن به جلاب که حلوا هم تو خواهی خورد مشتاب

در آغاز به جلاب (نوشیدنی گوارا) از جانب من قانع باش، که به حلوا هم خواهی رسید، شتاب نکن.

نکته ادبی: استعاره از صبر در وصال.

به اول شربت از حلوا میندیش که حلوا پس بود جلاب در پیش

ابتدا به فکرِ حلوا نباش، زیرا حلوا پاداشِ نهایی است و جلاب باید پیش از آن باشد.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم تدریجی بودنِ لذت‌ها.

چو ما را قند و شکر در دهان هست به خوزستان چه باید در زدن دست

وقتی خودمان در دهان (وجودمان) قند و شکر داریم، چه نیازی است که به خوزستان (سرزمینِ شکر) دست‌درازی کنیم؟

نکته ادبی: کنایه از اینکه آنچه نیاز داری پیشِ خودت است، زیاده‌خواهی نکن.

زلال آب چندانی بود خوش کز او بتوان نشاند آشوب آتش

آبِ زلال تا اندازه‌ای خوش و گواراست که بتواند آتشِ عطش را خاموش کند.

نکته ادبی: استعاره از نیازِ واقعی در مقابل نیازِ افراطی.

چو آب از سرگذشت آید زیانی و گر خود باشد آب زندگانی

چون آب از حد بگذرد، حتی اگر آبِ حیات هم باشد، زیان‌بار است.

نکته ادبی: حکمتِ اعتدال در هر چیز، حتی در خیرِ مطلق.

گر این دل چون تو جانان را نخواهد دلی باشد که او جان را نخواهد

اگر این دل، جانانی مانند تو را نخواهد، اصلاً دلی نیست که ارزشِ جان را درک کند.

نکته ادبی: مبالغه در ارزشمندیِ معشوق.

ولی تب کرده را حلوا چشیدن نیرزد سالها صفرا کشیدن

اما برای کسی که تب دارد و بیمار است، خوردنِ حلوا (شیرینی) ارزشِ آن را ندارد که سال‌ها در رنج و بیماری بماند.

نکته ادبی: تمثیل بیمار، کنایه از کسی است که در موقعیتِ نامناسب، به دنبالِ لذتِ زودگذر است.

بسا بیمار کز بسیار خواری بماند سال و مه در رنج و زاری

بسیارند بیمارانی که به خاطر پرخوری و نادانی، ماه‌ها و سال‌ها در درد و زاری گرفتار شده‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر پیامدهایِ ناگوارِ زیاده‌روی.

اگر چه طبع جوید میوه تر اگر چه میل دارد دل به شکر

اگرچه میل و طبعِ انسان میوه تازه و شکر می‌طلبد، (اما باید جلوی آن را گرفت).

نکته ادبی: اشاره به تضاد میان میلِ باطنی و مصلحتِ عقلی.

ملک چون دید کو در کار خام است زبانش توسن است و طبع رام است

وقتی پادشاه دید که او (شیرین) در عشق خام و ناپخته است (یا مقاومت می‌کند)، با اینکه زبانش تند و تیز است، طبعش آرام و مطیع بود.

نکته ادبی: توسن به معنای اسبِ چموش و رام به معنای مطیع.

به لابه گفت کای ماه جهان تاب عتاب دوستان نازست بر تاب

خسرو به نرمی و التماس گفت: ای ماهِ جهان‌تاب، ناز و عتابِ دوستان، خود نوعی شیرینی و ناز است.

نکته ادبی: توجیهِ رفتارهای معشوق به عنوان بخشی از آیینِ عشق‌ورزی.

صواب آید روا داری پسندی که وقت دستگیری دست بندی

آیا شایسته و پسندیده است که در زمانِ دستگیری و وصال، دستِ معشوق را ببندی و مانع شوی؟

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ متضاد برای دعوت به گشایشِ کار.

دویدم تا به تو دستی در آرم به دست آرم تو را دستی برآرم

تمام تلاشم را کردم تا به تو دست پیدا کنم، و حالا که به تو رسیدم، می‌خواهم دستِ نوازشی بر تو بکشم.

نکته ادبی: بازی با کلماتِ دست یافتن و دست کشیدن.

چو می بینم کنون زلفت مرا بست تو در دست آمدی من رفتم از دست

اکنون که می‌بینم زلفِ تو مرا اسیر کرده، تو در دستِ منی، اما من در برابرِ زیباییِ تو از خود بی‌خود شده‌ام.

نکته ادبی: پارادوکسِ اسیر شدنِ عاشق در عینِ به دست آوردنِ معشوق.

نگویم در وفا سوگند بشکن خمارم را به بوسی چند بشکن

از تو نمی‌خواهم که سوگندِ وفاداری‌ات را بشکنی، فقط با چند بوسه، خستگی و خمارِ عشقِ مرا برطرف کن.

نکته ادبی: خمار در اینجا کنایه از عطشِ شدیدِ عاشق است.

اسیری را به وعده شاد می کن مبارک مرده ای آزاد می کن

این اسیرِ عشق را با یک وعده‌ی دیدار شاد کن و این مرده‌ی راهِ عشق را با وصال آزاد کن.

نکته ادبی: استفاده از صفاتِ اسیر و مرده برای نمایشِ شدتِ اشتیاق.

ز باغ وصل پر گل کن کنارم چو دانی کز فراقت بر چه خارم

از باغِ وصالِ خود، دامنم را پر از گل کن، چرا که می‌دانی از دوریِ تو چگونه خار در چشم دارم.

نکته ادبی: تضادِ گل و خار برای نشان دادنِ تفاوتِ فراق و وصال.

مگر زان گل گلاب آلود گردم به بوی از گلستان خشنود گردم

شاید از آن گل‌ها، عطر و گلابی حاصل شود و من تنها با بویِ آن گلستان، خشنود گردم.

نکته ادبی: اشاره به رضایتِ عاشق حتی به حداقل‌ها.

تو سرمست و سر زلف تو در دست اگر خوشدل نشینم جان آن هست

تو سرمست هستی و سرِ زلفِ تو در دستِ من است، اگر در این حال خوشحال نباشم، پس جان چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: تصویرسازیِ فضایِ وصال و لذتِ لحظه‌ای.

چو با تو می خورم چون کش نباشم تو را بینم چرا دلخوش نباشم

وقتی با تو در حالِ لذت‌جویی هستم، چگونه ممکن است غمگین باشم؟ وقتی تو را می‌بینم، چرا نباید شاد باشم؟

نکته ادبی: استفاده از استفهامِ انکاری برای اثباتِ شادیِ عمیق.

کمر زرین بود چون با تو بندم دهن شیرین شود چون با تو خندم

کمربندم زرین می‌شود (از افتخار) وقتی تو را در آغوش می‌گیرم و دهانم شیرین می‌شود وقتی تو را خندان می‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ حضورِ معشوق بر حالِ عاشق.

گر از من می بری چون مهره از مار من از گل باز می مانم تو از خار

اگر مرا از خود دور می‌کنی (مانند جدا کردنِ مهره از مار)، من از گل (زیبایی) دور می‌مانم و تو از خار (آزار).

نکته ادبی: اشاره به اینکه دوری، هر دو را دچار محرومیت می‌کند.

گر از درد سر من می شوی فرد من از سر دور می مانم تو از درد

اگر از دردِ سرِ من (مزاحمتم) دوری می‌کنی، من از سر (وصال) دور می‌مانم و تو از درد (رنجی که می‌کشم).

نکته ادبی: بازی با واژه‌ی سر و درد برای ایجاد موازنه.

جگر خور کز تو به یاری ندارم ز تو خوشتر جگر خواری ندارم

جگرِ مرا بخور (عذابم بده)، چون یاری بهتر از تو ندارم و هیچ‌کس را به اندازه تو دوست ندارم که جگرخواری‌اش را تحمل کنم.

نکته ادبی: جگرخواری کنایه از رنج دادنِ عاشق توسط معشوق است.

مرا گر روی تو دلکش نباشد دلم باشد ولیکن خوش باشد

اگر دیدنِ روی تو برای دلم دلکش نباشد، باز هم دلم هست، اما حداقل خوشحال است (حتی بدونِ دلرباییِ کامل).

نکته ادبی: نکته‌ای در بابِ تسکینِ دل با دیدنِ معشوق.

اگر دیده شود بر تو بدل گیر بود در دیده خس لیکن به تصغیر

اگر چشمِ بد به تو بیفتد، آن خس (چشمِ بد) در برابرِ زیباییِ تو بسیار ناچیز و کوچک است.

نکته ادبی: تحقیرِ حسود یا چشمِ بد در برابرِ عظمتِ معشوق.

و گر جان گردد از رویت عنان تاب بود جان را عروسی لیک در خواب

و اگر جان از دیدارِ روی تو سرگردان شود، این جان دادن همچون عروسی در خواب است (لذت‌بخش است).

نکته ادبی: استعاره از فدا شدن در راهِ عشق.

عتابی گر بود ما را ازین پس میانجی در میانه موی تو بس

اگر از این پس عتاب و قهر و آشتی‌ای میان ما بود، کافی است که موی تو میانجی و داور باشد.

نکته ادبی: مو نمادِ پیچیدگی و دلبری است که میانجیِ صلح می‌شود.

فلک چون جام یاقوتین روان کرد ز جرعه خاک را یاقوت سان کرد

وقتی آسمان (فلک) جامِ یاقوت‌گونِ خورشید را روان کرد، از بازتابِ آن، خاکِ زمین را نیز چون یاقوت سرخ کرد.

نکته ادبی: توصیفِ طلوع یا غروب و تأثیرِ نور بر طبیعت.

ملک برخاست جام باده در دست هنوز از باده دوشینه سرمست

پادشاه در حالی که جامِ باده در دست داشت و هنوز از مستیِ شبِ گذشته سرمست بود، برخاست.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ خسرو که میانِ مستی و اشتیاق گرفتار است.

همان سودا گرفته دامنش را همان آتش رسیده خرمنش را

همان میل و سودا دامن‌گیرش بود و همان آتشِ عشق، خرمنِ وجودش را می‌سوزاند.

نکته ادبی: استعاره‌ی آتش و خرمن برای توصیفِ اشتعالِ عشق.

هوای گرم بود و آتش تیز نمی کرد از گیاه خشک پرهیز

هوا گرم بود و آتشِ عشق هم تیز، و (عشق) از هیچ گیاه خشکی پرهیز نمی‌کرد (همه چیز را می‌سوزاند).

نکته ادبی: تشبیه عشق به آتشِ سوزان که همه چیز را نابود می‌کند.

گرفت آن نار پستان را چنان سخت که دیبا را فرو بندند بر تخت

آن پستانِ انارگون را چنان محکم در آغوش گرفت که گویی پارچه‌ی دیبا را بر تخت محکم می‌بندند.

نکته ادبی: تشبیه به دیبا و تخت برای توصیفِ شدتِ در آغوش گرفتن.

بسی کوشید شیرین تا به صد زور قضای شیر گشت از پهلوی گور

شیرین بسیار تلاش کرد و با صد زور مقاومت کرد، اما تقدیر چنان بود که شیر در کنارِ گور قرار گرفت.

نکته ادبی: کنایه از نزدیکیِ مرگ و زندگی یا استعاره‌ای برای درهم‌تنیدگیِ نهایی.

ملک را گرم دید از بیقراری مکن گفتا بدینسان گرم کاری

وقتی پادشاه او را در حالِ بی‌قراری و تب و تاب دید، گفت: این‌قدر گرم و تندخو نباش.

چه باید خویشتن را گرم کردن مرا در روی خود بی شرم کردن

چرا بی‌دلیل خود را به زحمت و تکاپوی بیهوده می‌اندازی و مرا وادار می‌کنی که در برابرت بی‌شرم و گستاخ شوم؟

نکته ادبی: گرم کردن در اینجا کنایه از تلاش‌های شتاب‌زده و بی‌حاصل است.

چو تو گرمی کنی نیکو نباشد گلی کو گرم شد خوشبو نباشد

هرگاه تو با شتاب‌زدگی و بی‌تدبیری رفتار کنی، شایسته نیست؛ همان‌طور که گلی که بیش از حدِ طبیعی حرارت ببیند و تند و تیز شود، عطر و بوی خوش خود را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: تشبیه «گلِ گرم‌شُده» به رفتارهای شتاب‌زده؛ اشاره به اعتدال در رفتار.

چو باشد گفتگوی خواجه بسیار به گستاخی پدید آید پرستار

هرگاه پادشاه با خدمتکاران زیاد سخن بگوید و پرحرفی کند، آن‌ها جسور شده و از حد و حدود خود فراتر می‌روند.

نکته ادبی: خواجه در اینجا به معنای ارباب یا پادشاه است.

به گفتن با پرستاران چه کوشی سیاست باید اینجا یا خموشی

چرا اصرار داری با خدمتکاران وارد گفتگو شوی؟ در برخورد با آن‌ها یا باید با قاطعیت و سیاست برخورد کرد یا سکوت پیشه نمود.

نکته ادبی: سیاست در ادبیات کهن به معنای تنبیه، مجازات و تدبیرِ مبتنی بر قدرت است.

ستور پادشاهی تا بود لنگ به دشواری مراد آید فرا چنگ

تا زمانی که مرکبِ حکومت پادشاه (امور و ابزارهای قدرت) دچار لنگی و ناتوانی باشد، رسیدن به هدف و پیروزی بسیار دشوار است.

نکته ادبی: استعاره از لنگ بودن ستور (اسب) به ضعف در مدیریت کشور.

چو روز بینوائی بر سر آید مرادت خود به زور از در درآید

اما هنگامی که دوران فقر و بی‌نوایی به پایان برسد و بخت بازگردد، مقصود تو خودبه‌خود و با قدرت از در وارد می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان دوران بینوایی و دوره اقبال.

نباشد هیچ هشیاری در آن مست که غل بر پای دارد جام در دست

هیچ خردمندی در مستی و بی‌خبری نیست که همزمان هم زنجیر بر پا داشته باشد و هم جام شراب در دست؛ یعنی نمی‌توان هم اسیرِ شهوات بود و هم در پی پادشاهی.

نکته ادبی: غل به معنای زنجیر و بند است.

تو دولت جو که من خود هستم اینک به دست آر آن که من در دستم اینک

تو در پیِ دولت و سعادت باش، زیرا من هم‌اکنون حضور دارم؛ آنچه را که من در دست دارم (دولت و فرصت)، تصاحب کن.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای اقبال و پادشاهی است.

نخواهم نقش بی دولت نمودن من و دولت به هم خواهیم بودن

من نمی‌خواهم شخصیتی بی‌دولت و ناکام به نظر بیایم؛ من و اقبال و دولت باید همیشه همراه یکدیگر باشیم.

نکته ادبی: نقش به معنای صورت، ظاهر و نشان است.

ز دولت دوستی جان بر تو ریزم نیم دشمن که از دولت گریزم

به خاطر دوستی با دولت و پادشاهی، حاضرم جانم را نثار کنم؛ من دشمنِ دولت نیستم که بخواهم از آن فرار کنم.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداری به مفهوم دولت به عنوان سعادتِ موروثی.

طرب کن چون در دولت گشادی مخور غم چون به روز نیک زادی

زمانی که درهای سعادت به رویت گشوده شد، شادی کن و چون در روزگار خوش به دنیا آمده‌ای، غمگین مباش.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشتِ نیکِ موروثی.

نخست اقبال وانگه کام جستن نشاید گنج بی آرام جستن

ابتدا باید سعادت و اقبال را به دست آورد و سپس به دنبال کامروایی بود؛ بدون آرامش و تدبیر نمی‌توان گنجی یافت.

نکته ادبی: ترتیب منطقی در رسیدن به اهداف بزرگ.

به صبری می توان کامی خریدن به آرامی دلارامی خریدن

با صبر و شکیبایی می‌توان به خواسته‌ها دست یافت و با آرامش می‌توان محبوب را به دست آورد.

نکته ادبی: دلارامی استعاره از معشوق یا هدفِ والایِ زندگی است.

زبان آنگه سخن چشم آنگهی نور نخست انگور و آنگه آب انگور

زبان باید در وقتِ مناسب سخن بگوید و چشم در وقتِ مناسب بینا باشد، همان‌طور که ابتدا باید انگور وجود داشته باشد تا بتوان از آن آب انگور (شراب) گرفت.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ ضرورت و زمان‌مندی امور (علیت).

به گرمی کار عاقل به نگردد بتک دانی که بز فربه نگردد

کار عاقل با عجله و شتاب‌زدگی پیش نمی‌رود؛ همان‌طور که می‌دانی بز با دویدن و جست‌وخیز فربه نمی‌شود (بلکه با آرامش و خوردنِ علف چاق می‌شود).

نکته ادبی: بتک (بدو) فعلی امری از دویدن است که در اینجا برای نکوهشِ شتاب به کار رفته.

درین آوارگی ناید برومند که سازم با مراد شاه پیوند

در این حالتِ آوارگی و بی‌وطنی، شایسته نیست که بخواهم به هر قیمتی با میل و اراده شاه پیوند برقرار کنم.

نکته ادبی: اشاره به عزت‌نفس در عینِ سختی.

اگر با تو بیاری سر در آرم من آن یارم که از کارت بر آرم

اگر من با تو متحد شوم، آن یاری خواهم بود که مشکلات تو را برطرف می‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداری و کارآمدیِ مشاور یا همراه.

تو ملک پادشاهی را بدست آر که من باشم اگر دولت بود یار

تو ملک و پادشاهی را تصاحب کن؛ اگر اقبال و دولت یار و همراه ما باشد، من نیز در کنار تو خواهم بود.

نکته ادبی: مشروط کردنِ حضور به وجودِ اقبال.

گرت با من خوش آید آشنائی همی ترسم که از شاهی برآئی

اگر دوستی من با تو دلپذیر باشد، می‌ترسم که این دوستی باعث شود از پادشاهی باز بمانی و وقتت تلف شود.

نکته ادبی: اشاره به اولویتِ وظیفه (پادشاهی) بر دوستی.

و گر خواهی به شاهی باز پیوست دریغا من که باشم رفته از دست

و اگر می‌خواهی دوباره به پادشاهی برگردی و در آن مسیر قرار بگیری، دریغا که من دیگر آن فردِ سابق نخواهم بود که بتوانم تو را یاری کنم.

نکته ادبی: بیانِ از دست رفتن فرصت‌ها.

جهان در نسل تو ملکی قدیم است بدست دیگران عیبی عظیم است

این جهان ملک موروثی و قدیمی خاندان توست و اینکه در دست دیگران باشد، ننگی بزرگ محسوب می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به حقِ تاریخی و موروثی بر حکومت.

جهان آنکس برد کو بر شتابد جهانگیری توقف بر نتابد

جهان را کسی تصاحب می‌کند که در اقدام شتاب کند، چرا که جهان‌داری و کشورگشایی تأمل و درنگ را برنمی‌تابد.

نکته ادبی: اشاره به قاطعیت در سیاست.

همه چیزی ز روی کدخدائی سکون بر تابد الا پادشائی

هر کاری در روی زمین با آرامش و سکون سازگار است، مگر پادشاهی که نیازمند تحرک و اقتدار است.

نکته ادبی: تضاد میان سکون و پادشاهی.

اگر در پادشاهی بنگری تیز سبق برده است از عزم سبک خیز

اگر با دقت به پادشاهی نگاه کنی، می‌بینی که کسی که با عزمی چابک و سریع اقدام می‌کند، از دیگران پیشی می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ سرعتِ عمل در سیاست.

جوانی داری و شیری و شاهی سری و با سری صاحب کلاهی

تو جوانی، دلیری (شیری) و شاهی داری؛ هم سروری و هم شایستگیِ تاج‌گذاری را داری.

نکته ادبی: استعاره شیر برای دلیری.

ولایت را ز فتنه پای بگشای یکی ره دستبرد خویش بنمای

سرزمینت را از فتنه و آشوب رها کن و یک‌بار قدرت و توانایی خود را در عمل نشان بده.

نکته ادبی: اشاره به عملِ نظامی.

بدین هندو که رختت راگرفته است به ترکی تاج و تختت را گرفته است

با این دشمنِ پلید (هندو) که ثروت و اموالت را گرفته است، با همان سیاست‌های مکارانه و زیرکانه (ترکی) بجنگ و تاج و تختت را باز پس‌گیر.

نکته ادبی: هندو در ادبیات کهن اغلب نمادِ سیاهی، دوری و دشمنی است و ترک نمادِ چیره‌دستی و گاه بی‌رحمی.

به تیغ آزرده کن ترکیب جسمش مگر باطل کنی ساز طلسمش

با شمشیرت جسم او را زخمی کن، شاید بتوانی ساز و کار طلسم و قدرت او را باطل کنی.

نکته ادبی: استعاره از طلسم برای قدرتِ جادویی یا ناحقِ دشمن.

که دست خسروان در جستن کام گهی با تیغ باید گاه با جام

چرا که دست پادشاهان در رسیدن به مقصود، گاهی باید به شمشیر آخته باشد و گاهی به جام باده (تدبیر و لذت).

نکته ادبی: تقابل میان تیغ (جنگ) و جام (سیاست و دیپلماسی).

ز تو یک تیغ تنها بر گرفتن ز شش حد جهان لشگر گرفتن

تنها با استفاده از یک شمشیر از جانب تو، می‌توانی لشکری از هر شش جهت جهان برای خود فراهم کنی.

نکته ادبی: اشاره به اقتدارِ فردی پادشاه در جذبِ نیرو.

کمر بندد فلک در جنگ با تو در اندازد به دشمن سنگ با تو

اگر در جنگ با تو باشم، فلک نیز کمر به یاری تو می‌بندد و دشمنان تو را سنگسار می‌کند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به فلک و همراهی کائنات با پادشاه حق‌طلب.

مرا نیز ار بود دستی نمایم وگرنه در دعا دستی گشایم

اگر من نیز توانایی و قدرتی داشته باشم، آن را در راه تو به کار می‌گیرم و اگر نداشته باشم، دستانم را در دعا برای تو می‌گشایم.

نکته ادبی: اعلام وفاداریِ کامل؛ چه در عمل و چه در دعا.