خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۴۰ - افسانه‌سرائی ده دختر

نظامی
فرنگیس اولین مرکب روان کرد که دولت در زمین گنجی نهان کرد
از آن دولت فریدونی خبر داشت زمین را باز کرد آن گنج برداشت
سهیل سیمتن گفتا تذروی به بازی بود در پائین سروی
فرود آمد یکی شاهین به شبگیر تذرو نازنین را کرد نخجیر
عجب نوش شکر پاسخ چنین گفت که عنبر بو گلی در باغ بشگفت
بهشتی مرغی آمد سوی گلزار ربود آن عنبرین گل را به منقار
از آن به داستانی زد فلکناز که ما را بود یک چشم از جهان باز
به ما چشمی دگر کرد آشنائی دو به بیند ز چشمی روشنائی
همیلا گفت آبی بود روشن روان گشته میان سبز گلشن
جوان شیری بر آمد تشنه از راه بدان چشمه دهان تر کرد ناگاه
همایون گفت لعلی بود کانی ز غارتگاه بیاعان نهانی
در آمد دولت شاهی به تاراج نهاد آن لعل را بر گوشه تاج
سمن ترک سمن بر گفت یکروز جدا گشت از صدف دری شب افروز
فلک در عقد شاهی بند کردش به یاقوتی دگر پیوند کردش
پریزاد پریرخ گفت ماهی به بازی بود در نخجیر گاهی
بر آمد آفتابی ز آسمان بیش کشید آن ماه را در چنبر خویش
ختن خاتون چنین گفت از سر هوش که تنها بود شمشادی قصب پوش
به دو پیوست ناگه سروی آزاد که خوش باشد به یکجا سرو و شمشاد
زبان بگشاد گوهر ملک دلبند که زهره نیز تنها بود یک چند
سعادت بر گشاد اقبال را دست قران مشتری در زهره پیوست
چو آمد در سخن نوبت به شاپور سخن را تازه کرد از عشق منشور
که شیرین انگبینی بود در جام شهنشه روغن او شد سرانجام
به رنگ آمیزی صنعت من آنم که در حلوای ایشان زعفرانم
پس آنگه کردشان در پهلوی یاد که احسنت ای جهان پهلو دو همزاد
جهان را هر دو چون روشن درخشید ز یکدیگر مبرید و ملخشید
سخن چون بر لب شیرین گذر کرد هوا پر مشک و صحرا پر شکر کرد
ز شرم اندر زمین می دید و می گفت که دل بی عشق بود و یار بی جفت
چو شاپور آمد اندر چاره کار دلم را پاره کرد آن پاره کار
قضای عشق اگرچه سر نبشته است مرا این سر نبشت او در نبشت است
چو سر رشته سوی این نقش زیباست ز سرخی نقش رویم نقش دیباست
مراکز دست خسرو نقل و جام است نه کیخسرو پنا خسرو غلام است
سرم از سایه او تاجور باد ندیمش بخت و دولت راهبر باد
چو دور آمد به خسرو گفت باری سیه شیری بد اندر مرغزاری
گوزنی بر ره شیر آشیان کرد رسن در گردن شیر ژیان کرد
من آن شیرم که شیرینم به نخجیر به گردن بر نهاد از زلف زنجیر
اگر شیرین نباشد دستگیرم چو شمع از سوزش بادی بمیرم
و گر شیر ژیان آید به حربم چو شیرین سوی من باشد به چربم
حریفان جنس و یاران اهل بودند به هر حرفی که می شد دست سودند
دل محرم بود چون تخته خاک بر او دستی زنی حالی شود پاک
دگر ره طبع شیرین گرم تر گشت دلش در کار خسرو نرم تر گشت
قدح پر باده کرد و لعل پر نوش به خسرو داد کاین را نوش کن نوش
بخور کین جام شیرین نوش بادت به جز شیرین همه فرموش بادت
ملک چون گل شدی هر دم شکفته از آن لعل نسفته لعل سفته
گهی گفت ای قدح شب رخت بندد تو بگری تلخ تا شیرین بخندند
گهی گفت ای سحر منمای دندان مخند آفاق را بر من مخندان
بدست آن بتان مجلس افروز سپهر انگشتری می باخت تا روز
ببرد انگشتری چون صبح برخاست که بر بانگ خروس انگشتری خواست
بتان چون یافتند از خرمی بهر شدند از ساحت صحرا سوی شهر
جهان خوردند و یک جو غم نخوردند ز شادی کاه برگی کم نکردند
چو آمد شیشه خورشید بر سنگ جهان بر خلق شد چون شیشه تنگ
دگر ره شیشه می بر گرفتند چو شیشه باده ها بر سر گرفتند
بر آن شیشه دلان از ترکتازی فلک را پیشه گشته شیشه بازی
به می خوردن طرب را تازه کردند به عشرت جان شب را تازه کردند
همان افسانه دوشینه گفتند همان لعل پرندوشینه سفتند
دل خسرو ز عشق یار پرجوش به یاد نوش لب می کرد می نوش
می رنگین زهی طاوس بی مار لب شیرین زهی خرمای بیخار
نهاده بر یکی کف ساغرمل گرفته بر دگر کف دسته گل
از آن می خورد و زان گل بوی برداشت پی دل جستن دلجوی برداشت
شراب تلخ در جانش اثر کرد به شیرینی سوی شیرین نظر کرد
به غمزه گفت با او نکته ای چند که بود از بوسه لبها را زبانبند
هم از راه اشارت های فرخ حدیث خویشتن را یافت پاسخ
سخنها در کرشمه می نهفتند به نوک غمزه گفتند آنچه گفتند
همه شب پاسبانی پیشه کردند بسی شب را درین اندیشه کردند
ز گرمی روی خسرو خوی گرفته صبوح خرمی را پی گرفته
که شیرین را چگونه مست یابد بر آن تنگ شکر چون دست یابد
نمی افتاد فرصت در میانه که تیر خسرو افتد بر نشانه
دل شادش به دیدار دل افروز طرب می کرد و خوش می بود تا روز
چو بر شبدیز شب گلگون خورشید ستام افکند چون گلبرگ بربید
مه و خورشید دل در صید بستند به شبدیز و به گلگون برنشستند
شدند از مرز موقان سوی شهرود بنا کردند شهری از می و رود
گهی بر گرد شط بستند زنجیر ز مرغ و ماهی افکندند نخجیر
گهی بر فرضه نوشاب شهرود جهان پر نوش کردند از می و رود
گهی راندند سوی دشت مندور تهی کردنددشت از آهو و گور
بدینسان روزها تدبیر کردند گهی عشرت گهی نخجیر کردند
عروس شب چو نقش افکند بر دست به شهرآرائی انجم کله بربست
عروس شاه نیز از حجله برخاست به روی خویشتن مجلس بیاراست
عروسان دگر با او شده یار همه مجلس عروس و شاه بیکار
شکر بسیار و بادام اندکی بود کبوتر بی حد و شاهین یکی بود
همه بر یاد خسرو می گرفتند پیاپی خوشدلی را بی گرفتند
شبی بی رود و رامشگر نبودند زمانی بی می و ساغر نبودند
می و معشوق و گلزار و جوانی ازین خوشتر نباشد زندگانی
تماشای گل و گلزار کردن می لعل از کف دلدار خوردن
حمایل دستها در گردن یار درخت نارون پیچیده بر نار
به دستی دامن جانان گرفتن به دیگر دست نبض جان گرفتن
گهی جستن به غمزه چاره سازی گهی کردن به بوسه نرد بازی
گه آوردن بهارتر در آغوش گهی بستن بنفشه بر بناگوش
گهی در گوش دلبر راز گفتن گهی غم های دل پرداز گفتن
جهان اینست و این خود در جهان نیست و گر هست ای عجب جز یک زمان نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات روایتگر یک بزم ادبی و عاشقانه در فضایی درباری و اشرافی است که در آن یاران و ندیمان با بهره‌گیری از تمثیل‌ها و استعاره‌های بدیع، به بیان حال درونی و دلبستگی‌های پنهان خود می‌پردازند. این محفل که سرشار از هوشمندی و ذوق است، بستری برای بروز عشق و سرسپردگی فراهم می‌کند و هر کس با زبانی نمادین، حکایت جست‌وجو و یافتن معشوق را روایت می‌کند.

فضا آکنده از نشاط، سرخوشی و بازی‌های کلامی است که با مهارتِ شخصیت‌هایی چون شاپور و در نهایت ابراز محبت و صمیمیت خسرو و شیرین، به اوج می‌رسد. پایان این بزم با طلوع خورشید و سر آمدنِ مهلتِ شبانه، گویای گذر عمر و ناپایداری لحظات خوش در کنار یکدیگر است.

معنای روان

فرنگیس اولین مرکب روان کرد که دولت در زمین گنجی نهان کرد

فرنگیس نخستین کسی بود که سخن را آغاز کرد؛ سخنی که مانند گنجی پنهان در زمین، ارزشمند و کشف‌شدنی بود.

نکته ادبی: مرکب روان کردن کنایه از آغاز سخن گفتن است.

از آن دولت فریدونی خبر داشت زمین را باز کرد آن گنج برداشت

او از آن گنجِ عشق که در دوران فریدون وجود داشت آگاه بود و با گشودنِ این راز، آن گنج (عشق) را به دست آورد.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به دوران اساطیری فریدون برای قدمت و اصالت عشق.

سهیل سیمتن گفتا تذروی به بازی بود در پائین سروی

سهیل که سیم‌تن (سپیداندام) بود، گفت: پرنده‌ای (تذرو) بود که در کنار درختی مشغول بازی بود.

نکته ادبی: سیم‌تن توصیفی است برای زیبایی و سپیدی پوست.

فرود آمد یکی شاهین به شبگیر تذرو نازنین را کرد نخجیر

در وقت سحر، شاهینی فرود آمد و آن پرنده زیبا (تذرو) را شکار کرد.

نکته ادبی: شاهین استعاره از عاشق یا کسی است که معشوق را صید می‌کند.

عجب نوش شکر پاسخ چنین گفت که عنبر بو گلی در باغ بشگفت

نوشِ شکر (شخصیت حاضر در مجلس) با زیبایی پاسخ داد که گلی با عطر عنبر در باغ شکوفا شد.

نکته ادبی: عنبربو توصیف رایحه خوش برای معشوق.

بهشتی مرغی آمد سوی گلزار ربود آن عنبرین گل را به منقار

پرنده‌ای بهشتی به سوی گلزار آمد و آن گلِ معطر را با منقار خود ربود.

نکته ادبی: مرغ بهشتی استعاره از معشوق یا موهبتی الهی است.

از آن به داستانی زد فلکناز که ما را بود یک چشم از جهان باز

فلک‌ناز بر اساس این ماجرا داستانی گفت که ما در این جهان تنها یک چشم بینا (برای دیدن عشق) داشتیم.

نکته ادبی: فلک‌ناز نام شخصیتی است؛ استعاره از بینش عاشقانه.

به ما چشمی دگر کرد آشنائی دو به بیند ز چشمی روشنائی

خداوند چشمی دیگر به ما عطا کرد تا با دو چشم، روشناییِ حقیقت را ببینیم.

نکته ادبی: اشاره به بیناییِ بصیرت که با عشق کامل می‌شود.

همیلا گفت آبی بود روشن روان گشته میان سبز گلشن

همیلا گفت: چشمه‌ای زلال در میان باغی سرسبز جاری بود.

نکته ادبی: آبِ روشن استعاره از شفافیتِ جان و روح است.

جوان شیری بر آمد تشنه از راه بدان چشمه دهان تر کرد ناگاه

شیر جوانی که تشنه بود از راه رسید و ناگهان دهان خود را در آن چشمه تَر کرد.

نکته ادبی: شیر استعاره از جوانی پرشور و تشنه کام است.

همایون گفت لعلی بود کانی ز غارتگاه بیاعان نهانی

همایون گفت: لعل گران‌بهایی بود که از غارتگاهِ (معدن) پنهانی به دست آمده بود.

نکته ادبی: لعل کانی استعاره از معشوقی اصیل و نایاب.

در آمد دولت شاهی به تاراج نهاد آن لعل را بر گوشه تاج

پادشاهی آن دولت را به تاراج برد و آن لعل گران‌بها را بر گوشه تاج خویش نشاند.

نکته ادبی: تاجِ پادشاهی استعاره از جایگاهِ رفیعِ معشوق در قلب است.

سمن ترک سمن بر گفت یکروز جدا گشت از صدف دری شب افروز

سمن‌بر (کسی که سینه‌ای چون گل یاسمن دارد) گفت: روزی مرواریدی از صدف خود جدا شد و شب را روشن کرد.

نکته ادبی: دُرِّ شب‌افروز استعاره از معشوقی درخشان در تاریکی است.

فلک در عقد شاهی بند کردش به یاقوتی دگر پیوند کردش

فلک (روزگار) او را در عقدِ پادشاه درآورد و با یاقوتی دیگر پیوند داد.

نکته ادبی: عقدِ شاهی کنایه از وصلت و پیوندِ فرخنده است.

پریزاد پریرخ گفت ماهی به بازی بود در نخجیر گاهی

پریزاد (زیبارو) گفت: ماهی در شکارگاه مشغول بازی بود.

نکته ادبی: ماه استعاره‌ای کلاسیک برای معشوقِ زیبا.

بر آمد آفتابی ز آسمان بیش کشید آن ماه را در چنبر خویش

خورشیدی از آسمان طلوع کرد و آن ماه را در کمندِ خود گرفتار ساخت.

نکته ادبی: چنبر خویش کنایه از کمند یا آغوشِ معشوق است.

ختن خاتون چنین گفت از سر هوش که تنها بود شمشادی قصب پوش

ختن‌خاتون با هوشمندی گفت: شمشادی (قد بلند) بود که تنها لباس پوشیده بود.

نکته ادبی: قصب‌پوش کنایه از کسی که لباسی ظریف و لطیف بر تن دارد.

به دو پیوست ناگه سروی آزاد که خوش باشد به یکجا سرو و شمشاد

ناگهان سروِ آزادی به او پیوست، چرا که همنشینی سرو و شمشاد زیبا و خوشایند است.

نکته ادبی: سرو و شمشاد استعاره از تناسبِ قامتِ دو عاشق.

زبان بگشاد گوهر ملک دلبند که زهره نیز تنها بود یک چند

آن گوهرِ دلبند زبان گشود و گفت که زهره (سیاره ناهید) نیز مدتی تنها بود.

نکته ادبی: زهره در ادبیات نمادِ زیبایی و موسیقی و عشق است.

سعادت بر گشاد اقبال را دست قران مشتری در زهره پیوست

سعادت و اقبال دست به کار شدند و پیوندِ مشتری و زهره را رقم زدند.

نکته ادبی: قرآنِ مشتری و زهره در نجوم کهن نمادِ خوش‌یمنی و وصال است.

چو آمد در سخن نوبت به شاپور سخن را تازه کرد از عشق منشور

وقتی نوبت سخن به شاپور رسید، او با سخنِ عشق، کلام را تازه کرد.

نکته ادبی: منشورِ عشق استعاره از فرمان یا گستره‌ی عشق است.

که شیرین انگبینی بود در جام شهنشه روغن او شد سرانجام

گفت: شیرین همچون انگبینی در جام بود و پادشاه (خسرو) در نهایت روغن (مصلح) او شد.

نکته ادبی: شیرین‌انگبین استعاره از شیرینیِ معشوق.

به رنگ آمیزی صنعت من آنم که در حلوای ایشان زعفرانم

من در این هنرنمایی چنانم که در حلوای (شیرینیِ) آنان، زعفرانم (عاملِ رنگ و عطر).

نکته ادبی: شاعر به نقشِ واسطه‌گری و هنرمندی خود در این عشق اشاره دارد.

پس آنگه کردشان در پهلوی یاد که احسنت ای جهان پهلو دو همزاد

سپس آن‌ها را در کنار هم یاد کرد و گفت: آفرین بر شما دو همزاد که مانند جهان پهلوانانید.

نکته ادبی: جهان‌پهلو استعاره از بزرگی و سرآمد بودن است.

جهان را هر دو چون روشن درخشید ز یکدیگر مبرید و ملخشید

هر دو چون نوری در جهان درخشیدید، پس از یکدیگر جدا نشوید و دل از هم برنکنید.

نکته ادبی: درخشیدن استعاره از جلوه‌ی زیبایی و ابهت است.

سخن چون بر لب شیرین گذر کرد هوا پر مشک و صحرا پر شکر کرد

وقتی سخن بر لب شیرین جاری شد، هوا از عطر مشک و زمین از شیرینیِ شکر پر شد.

نکته ادبی: استعاره‌ی حسی که بیانگر تأثیرِ کلامِ شیرین بر محیط است.

ز شرم اندر زمین می دید و می گفت که دل بی عشق بود و یار بی جفت

شیرین از شرم به زمین نگاه می‌کرد و می‌گفت: دل بدون عشق، و یار بدون جفت، ناقص است.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت وجود معشوق برای کمالِ روح.

چو شاپور آمد اندر چاره کار دلم را پاره کرد آن پاره کار

چون شاپور در چاره‌جویی برای این کار آمد، آن ترفندهای او دلم را پاره‌ پاره کرد.

نکته ادبی: پاره‌کار کنایه از کسی است که کارها را با زیرکی قطعه‌قطعه کرده و پیش می‌برد.

قضای عشق اگرچه سر نبشته است مرا این سر نبشت او در نبشت است

اگرچه سرنوشتِ عشق از ازل نوشته شده است، اما او این تقدیر را برای من رقم زد.

نکته ادبی: سرنوشت و درنوشت بازی زبانی با واژه‌ی نوشت است.

چو سر رشته سوی این نقش زیباست ز سرخی نقش رویم نقش دیباست

چون رشته‌ی کار به سوی این نقشِ زیبا (شیرین) است، سرخیِ چهره‌ی من از خجالت یا اشتیاق، همچون دیبا (پارچه‌ی گران‌بها) رنگین است.

نکته ادبی: نقشِ دیبا استعاره از زیبایی و رنگین بودنِ چهره است.

مراکز دست خسرو نقل و جام است نه کیخسرو پنا خسرو غلام است

مرا که دستِ خسرو جام و نقلِ مجلس است، نه کیخسرو و نه پادشاهان دیگر، بلکه خسرو غلامِ من است.

نکته ادبی: خسرو در اینجا به معنای معشوق (خسرو پرویز) است.

سرم از سایه او تاجور باد ندیمش بخت و دولت راهبر باد

سرم از سایه‌ی او بلند و پادشاه‌گونه باد و بخت و اقبال راهنمایِ همدم او باشد.

نکته ادبی: تاجور بودن استعاره از عزت و سربلندی است.

چو دور آمد به خسرو گفت باری سیه شیری بد اندر مرغزاری

چون نوبت به خسرو رسید، گفت: شیری سیاه در مرغزاری بود.

نکته ادبی: شیر سیاه استعاره از قدرت و ابهتِ عاشقانه.

گوزنی بر ره شیر آشیان کرد رسن در گردن شیر ژیان کرد

گوزنی بر سرِ راهِ شیر آمد و آن شیرِ ژیان را با زنجیری در گردن گرفتار کرد.

نکته ادبی: رسن در گردن شیر کنایه از اسیر شدنِ عاشق به دستِ معشوق است.

من آن شیرم که شیرینم به نخجیر به گردن بر نهاد از زلف زنجیر

من همان شیرم که شیرین مرا شکار کرده و با زنجیرِ زلفش به گردنم بسته است.

نکته ادبی: زنجیرِ زلف استعاره از افسون و گیراییِ مویِ معشوق.

اگر شیرین نباشد دستگیرم چو شمع از سوزش بادی بمیرم

اگر شیرین یاور و دستگیرِ من نباشد، همچون شمعی در برابر باد خواهم مرد.

نکته ادبی: شمع و باد تقابلی برای بیانِ آسیب‌پذیری عاشق.

و گر شیر ژیان آید به حربم چو شیرین سوی من باشد به چربم

و اگر شیری قدرتمند هم به جنگِ من بیاید، به خاطرِ شیرین، من با او به نرمی رفتار می‌کنم.

نکته ادبی: به چربم کنایه از نرمی و مدارا کردن در برابر دشواری‌ها.

حریفان جنس و یاران اهل بودند به هر حرفی که می شد دست سودند

یارانِ حاضر در مجلس هم‌جنس و اهلِ دل بودند و با هر سخنی که گفته می‌شد، دستِ تأیید می‌زدند.

نکته ادبی: دست سودن کنایه از تحسین و تأیید است.

دل محرم بود چون تخته خاک بر او دستی زنی حالی شود پاک

دلِ پاک، همچون تخته‌سنگی صاف یا لوحی از خاک است که هر نقشی بر آن بزنی، به‌زودی پاک می‌شود (یا اثر می‌پذیرد).

نکته ادبی: تخته‌خاک نمادِ پذیرندگیِ دل است.

دگر ره طبع شیرین گرم تر گشت دلش در کار خسرو نرم تر گشت

بار دیگر طبعِ شیرین گرم‌تر شد و دلش در برابرِ خواسته‌ی خسرو نرم‌تر گشت.

نکته ادبی: گرم شدنِ طبع کنایه از اوج گرفتنِ احساسات است.

قدح پر باده کرد و لعل پر نوش به خسرو داد کاین را نوش کن نوش

جام را پر از باده کرد و لعلِ لبش را پر از نوش، و به خسرو گفت این را بنوش.

نکته ادبی: لعل کنایه از لبِ سرخِ معشوق.

بخور کین جام شیرین نوش بادت به جز شیرین همه فرموش بادت

بخور که این جامِ شیرین برایت گوارا باشد و جز شیرین، همه چیز را فراموش کنی.

نکته ادبی: فراموشی در عشق، کنایه از محو شدنِ جهان در حضور معشوق است.

ملک چون گل شدی هر دم شکفته از آن لعل نسفته لعل سفته

پادشاه با دیدنِ لب‌های شیرین، هر لحظه چون گل شکوفا می‌شد.

نکته ادبی: لعل نسفته و سفته استعاره از لبِ زیبا و بوسیده شده.

گهی گفت ای قدح شب رخت بندد تو بگری تلخ تا شیرین بخندند

گاهی می‌گفت: ای جام، شب را کوتاه کن تا شیرین بخندد و ما از غمِ تلخی‌ها رها شویم.

نکته ادبی: تلخ و شیرین تضادِ بینِ غم و شادی است.

گهی گفت ای سحر منمای دندان مخند آفاق را بر من مخندان

گاهی می‌گفت: ای سپیده‌دم، دندان‌هایت را (نورِ صبح) نشان مده و به من مخند که زمانِ جدایی می‌رسد.

نکته ادبی: خندیدنِ صبح کنایه از طلوع خورشید و پایانِ بزمِ شبانه است.

بدست آن بتان مجلس افروز سپهر انگشتری می باخت تا روز

آن زیبارویانِ مجلس‌افروز، با انگشتری تا صبح بازی می‌کردند.

نکته ادبی: انگشتر باختن، نوعی بازی یا سرگرمی درباری است.

ببرد انگشتری چون صبح برخاست که بر بانگ خروس انگشتری خواست

وقتی صبح دمید، کسی که انگشتر را برده بود، با بانگِ خروس آن را پس گرفت.

نکته ادبی: بانگِ خروس کنایه از پایانِ شب و شروعِ صبح است.

بتان چون یافتند از خرمی بهر شدند از ساحت صحرا سوی شهر

زیبارویان چون از این شادی بهره‌مند شدند، از صحرا به سمت شهر بازگشتند.

نکته ادبی: ساحتِ صحرا محلِ بزم و تفریحِ شاهانه است.

جهان خوردند و یک جو غم نخوردند ز شادی کاه برگی کم نکردند

آن‌ها از مواهبِ جهان بهره بردند و ذره‌ای غم به دل راه ندادند و شادمانیِ خود را کم نکردند.

نکته ادبی: یک جو غم نخوردن کنایه از غرق در شادی بودن است.

چو آمد شیشه خورشید بر سنگ جهان بر خلق شد چون شیشه تنگ

وقتی شیشه‌ی خورشید بر سنگِ کوه خورد (طلوع کرد)، جهان بر مردم تنگ و کوچک شد (پایان یافتن بزم).

نکته ادبی: شکستنِ شیشه‌ی خورشید بر سنگ، استعاره‌ای بدیع برای طلوع خورشید است.

دگر ره شیشه می بر گرفتند چو شیشه باده ها بر سر گرفتند

دوباره جام‌های شراب را برگرفتند و باده نوشیدند؛ و چنان در خوردن پیش رفتند که گویی خود همچون جام‌های پر از شراب شده بودند.

بر آن شیشه دلان از ترکتازی فلک را پیشه گشته شیشه بازی

برای این عاشقان که دلی لطیف و شکننده همچون شیشه داشتند، گردش روزگار و بازی‌های فلک، به جای همراهی، به بازی با شیشه و شکستن آن تبدیل شده بود (اشاره به تضاد لطافت عشق و بی‌رحمی سرنوشت).

به می خوردن طرب را تازه کردند به عشرت جان شب را تازه کردند

با نوشیدن باده، شادی و نشاط خود را تازه کردند و تاریکی شب را با عیش و نوش به روشناییِ سرور تبدیل کردند.

همان افسانه دوشینه گفتند همان لعل پرندوشینه سفتند

همان قصه‌ها و گفتگوهای شب پیشین را تکرار کردند و همان کلام شیرین و یاد لب‌های معشوق را بر زبان جاری ساختند.

دل خسرو ز عشق یار پرجوش به یاد نوش لب می کرد می نوش

دل خسرو از عشق شیرین در تپش بود و به یاد لب‌های شیرینِ او، شراب ناب می‌نوشید.

می رنگین زهی طاوس بی مار لب شیرین زهی خرمای بیخار

شراب رنگین همچون طاووسی است که زهری ندارد (زیبا و فریبنده است اما آسیب نمی‌رساند) و لب‌های شیرین معشوق همچون خرمایی است که خار ندارد (شیرینیِ خالص و بی‌دغدغه).

نهاده بر یکی کف ساغرمل گرفته بر دگر کف دسته گل

در یک دست جام شراب گرفته بود و در دست دیگر دسته‌ای گل داشت.

از آن می خورد و زان گل بوی برداشت پی دل جستن دلجوی برداشت

از آن شراب نوشید و از بوی آن گل بهره برد تا دلِ دلجویِ شیرین را به دست آورد.

شراب تلخ در جانش اثر کرد به شیرینی سوی شیرین نظر کرد

شراب تلخ در وجودش اثر کرد و او با نگاهی سرشار از مهر و شیرینی، به شیرین نگریست.

به غمزه گفت با او نکته ای چند که بود از بوسه لبها را زبانبند

با غمزه و اشاره چشم، نکته‌هایی به او گفت که آن‌قدر عمیق و شیرین بود که لب‌ها برای بوسیدنِ یکدیگر فرصتی نیافتند (سخن گفتن با چشم، مانع بوسه شد).

هم از راه اشارت های فرخ حدیث خویشتن را یافت پاسخ

خسرو نیز از طریق همان اشاره‌های محبت‌آمیز، پاسخ سخن خود را از شیرین دریافت کرد.

سخنها در کرشمه می نهفتند به نوک غمزه گفتند آنچه گفتند

سخن‌های ناگفته را در کُرشمه و ناز پنهان می‌کردند و با زبانِ غمزه، آنچه در دل داشتند را بیان می‌نمودند.

همه شب پاسبانی پیشه کردند بسی شب را درین اندیشه کردند

تمام شب را به پاسداری از این عشق گذراندند و در این اندیشه بودند که چگونه این خوشی را تداوم بخشند.

ز گرمی روی خسرو خوی گرفته صبوح خرمی را پی گرفته

از شدت گرما و هیجانِ عشق، چهره خسرو عرق کرده بود و برای رسیدن به بامدادی شادمان، لحظه‌شماری می‌کرد.

که شیرین را چگونه مست یابد بر آن تنگ شکر چون دست یابد

خسرو در اندیشه بود که چگونه می‌تواند شیرین را مست و مدهوش کند و به آن لب‌های شکرگون دست یابد.

نمی افتاد فرصت در میانه که تیر خسرو افتد بر نشانه

فرصت مناسبی پیش نمی‌آمد تا تیر نگاه و آرزوی خسرو به هدف بنشیند و به وصال کامل برسد.

دل شادش به دیدار دل افروز طرب می کرد و خوش می بود تا روز

دل شادمانِ خسرو از دیدن رویِ دل‌افروزِ شیرین، تا صبح به شادی و خوشی گذراند.

چو بر شبدیز شب گلگون خورشید ستام افکند چون گلبرگ بربید

هنگامی که خورشیدِ سرخ‌فام (گلگون) همچون گلبرگی بر شاخه بید بر شبدیزِ شب سوار شد (طلوع کرد).

مه و خورشید دل در صید بستند به شبدیز و به گلگون برنشستند

خورشید و ماه (نماد خسرو و شیرین) دل در گروِ یکدیگر بستند و بر اسب‌های خود، شبدیز و گلگون، سوار شدند.

شدند از مرز موقان سوی شهرود بنا کردند شهری از می و رود

از مرز موقان به سوی شهرود حرکت کردند و در آنجا شهری از می و موسیقی بنا کردند (مجازی از برپایی بساط عیش).

گهی بر گرد شط بستند زنجیر ز مرغ و ماهی افکندند نخجیر

گاهی کنار رودخانه زنجیره‌ای از عیش ساختند و از شکار پرندگان و ماهی‌ها، بساط ضیافت فراهم کردند.

گهی بر فرضه نوشاب شهرود جهان پر نوش کردند از می و رود

گاهی در کنار رودخانه شهرود، دنیا را با نوشیدن باده و شنیدن موسیقی پر از شور کردند.

گهی راندند سوی دشت مندور تهی کردنددشت از آهو و گور

گاهی به دشت مندور رفتند و آنجا را با شکار آهو و گورخر، از این حیوانات خالی کردند.

بدینسان روزها تدبیر کردند گهی عشرت گهی نخجیر کردند

بدین گونه روزهای خود را تدبیر کردند و زمان را میان عشرت و شکار تقسیم نمودند.

عروس شب چو نقش افکند بر دست به شهرآرائی انجم کله بربست

شب که مانند عروسی نقش و نگار بر دستان خود داشت، با آراستن ستاره‌ها (انجم) کلاه بر سر گذاشت (شب پر از ستاره شد).

عروس شاه نیز از حجله برخاست به روی خویشتن مجلس بیاراست

عروسِ شاه (شیرین) نیز از حجله بیرون آمد و با چهره‌ی زیبای خود، مجلس را تماشایی کرد.

عروسان دگر با او شده یار همه مجلس عروس و شاه بیکار

سایرِ ندیمان و زنان نیز با او همراه شدند و مجلس از وجود عروس و شاه پرشور شد.

شکر بسیار و بادام اندکی بود کبوتر بی حد و شاهین یکی بود

شیرینی (شکر) فراوان بود و بادام (کنایه از طعام یا زیبایی) اندک؛ کبوترانِ مجلس (ندیمان) بسیار و شاهین (شاه) تنها یکی بود.

همه بر یاد خسرو می گرفتند پیاپی خوشدلی را بی گرفتند

همه به یاد خسرو باده می‌نوشیدند و پی‌درپی برای خوشدلی و شادی تلاش می‌کردند.

شبی بی رود و رامشگر نبودند زمانی بی می و ساغر نبودند

شبی نبود که بدون موسیقی و نوازنده سپری شود و لحظه‌ای نبود که بدون می و جام شراب بگذرد.

می و معشوق و گلزار و جوانی ازین خوشتر نباشد زندگانی

می، معشوق، گلزار و جوانی؛ از این‌ها خوش‌تر در زندگانی چیزی وجود ندارد.

تماشای گل و گلزار کردن می لعل از کف دلدار خوردن

تماشای گل و باغ، و نوشیدن شراب سرخ از دست معشوق، بهترین لذت‌هاست.

حمایل دستها در گردن یار درخت نارون پیچیده بر نار

دست‌ها را به گردن معشوق حمایل کردن، همچون پیچیدن شاخه‌های درخت نارون به دور درخت نار (تصویر در آغوش گرفتن).

به دستی دامن جانان گرفتن به دیگر دست نبض جان گرفتن

با یک دست دامن معشوق را گرفتن و با دست دیگر نبض او را لمس کردن (درکِ زنده بودنِ لحظه عشق).

گهی جستن به غمزه چاره سازی گهی کردن به بوسه نرد بازی

گاهی با غمزه چاره‌جویی کردن و گاهی با بوسه، همچون بازی نرد، بازی کردن (تلاش برای وصال).

گه آوردن بهارتر در آغوش گهی بستن بنفشه بر بناگوش

گاهی جوانی شاداب را در آغوش کشیدن و گاهی گل بنفشه را به عنوان زینت بر بناگوش او نهادن.

گهی در گوش دلبر راز گفتن گهی غم های دل پرداز گفتن

گاهی در گوش معشوق راز گفتن و گاهی غم‌های دل را برای او بیان کردن.

جهان اینست و این خود در جهان نیست و گر هست ای عجب جز یک زمان نیست

دنیا همین است و جز این نیست، و اگر هم باشد، شگفت‌انگیز است که تنها یک لحظه دوام دارد (اشاره به ناپایداری لذات دنیوی).