خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۳۱ - آگاهی خسرو از مرگ پدر

نظامی
نشسته شاه روزی نیم هشیار به امیدی که گردد بخت بیدار
در آمد قاصدی از ره به تعجیل ز هندوستان حکایت کرد با پیل
مژه چون کاس چینی نم گرفته میان چون موی زنگی خم گرفته
به خط چین و زنگ آورد منشور که شاه چین و زنگ از تخت شد دور
گشاد این ترک خو چرخ کیانی ز هندوی دو چشمش پاسبانی
دو مرواریدش از مینا بریدند به جای رشته در سوزن کشیدند
دو لعبت باز رابی پرده کردند ره سرمه به میل آزرده کردند
چو یوسف گم شد از دیوان دادش زمانه داغ یعقوبی نهادش
جهان چشم جهان بینش ترا داد بجای نیزه در دستش عصا داد
چو سالار جهان چشم از جهان بست به سالاری ترا باید میان بست
ز نزدیکان تخت خسروانی نبشته هر یکی حرفی نهانی
که زنهار آمدن را کار فرمای جهان از دست شد تعجیل بنمای
گرت سر در گلست آنجا مشویش و گر لب بر سخن با کس مگویش
چو خسرو دید که ایام آن عمل کرد کمند افزود و شادروان بدل کرد
درستش شد که این دوران بد عهد بقم با نیل دارد سر که با شهد
هوای خانه خاکی چنین است گهی زنبور و گاهی انگبین است
عمل با عزل دارد مهربا کین ترش تلخیست با هر چرب و شیرین
ز ریگش نیست ایمن هیچ جوئی مسلم نیست از سنگش سبوئی
چو دربند وجودی راه غم گیر فراغت بایدت راه عدم گیر
بنه چون جان به باد پاک بربند در زندان سرای خاک بربند
جهان هندوست تا رختت نگیرد مگیرش سست تا سختت نگیرد
در این دکان نیابی رشته تائی که نبود سوز نیش اندر قفائی
که آشامد کدوئی آب ازو سرد کز استسقا نگردد چون کدو زرد
درخت آنگه برون آرد بهاری که بشکافد سر هر شاخساری
فلک تا نشکند پشت دوتائی بکس ندهد یکی جو مومیائی
چو بی مردن کفن در کس نپوشند به ار مردم چو کرم اطلس نپوشند
چو باید شد بدان گلگونه محتاج که گردد بر در گرمابه تاراج
لباسی پوش چون خورشید و چون ماه که باشد تا تو باشی با تو همراه
برافشان دامن از هر خوان که داری قناعت کن بدین یک نان که داری
جهانا چند ازین بیداد کردن مرا غمگین و خود را شاد کردن
غمین داری مرا شادت نخواهم خرابم خواهی آبادت نخواهم
تو آن گندم نمای جو فروشی که در گندم جو پرسیده پوشی
چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو جوی ناخورده گندم خردم از تو
تو را بس باد ازین گندم نمائی مرا زین دعوی سنگ آسیائی
همان بهتر که شب تا شب درین چاه به قرصی جو گشایم روزه چون ماه
نظامی چون مسیحا شو طرفدار جهان بگذار بر مشتی علف خوار
علف خواری کنی و خر سواری پس آنگه غزل عیسی چشم داری
چو خر تازنده باشی بار می کش که باشد گوشت خر در زندگی خوش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در قالب یک حکایت تمثیلی و فلسفی، ناپایداری قدرت و بی‌اعتباری دنیا را به تصویر می‌کشد. در آغاز، با ورود قاصدی که خبر از زوال پادشاهان و فروپاشی قدرت می‌دهد، فضای تعلیق و اندوه بر متن حاکم می‌شود و شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که چرخ گردون، همواره در حال دگرگونی است و هیچ‌کس از گزندِ تغییراتِ روزگار در امان نیست.

در بخش‌های میانی و پایانی، نگاه شاعر از روایت داستانی فراتر رفته و به اندرزنامه‌ای اخلاقی تبدیل می‌شود. او دنیا را به بازاری پرفریب و دکانی فریبنده تشبیه می‌کند که در آن هر لذتی با دردی همراه است. سرانجامِ کلام، دعوت به قناعت، زهد، و دل بریدن از تعلقات دنیوی است تا انسان بتواند در این سرای ناپایدار، به آرامش و حقیقت دست یابد و از بازی‌های کودکانه و فریبنده جهان رهایی یابد.

معنای روان

نشسته شاه روزی نیم هشیار به امیدی که گردد بخت بیدار

پادشاه در حالی که نیمه‌هشیار بود نشسته بود و امید داشت که اقبال و بختِ برگشته‌اش دوباره بیدار و مساعد شود.

نکته ادبی: نیم‌هشیار اشاره به حالتی میان خواب و بیداری دارد؛ بخت بیدار استعاره از موفقیت و کامیابی است.

در آمد قاصدی از ره به تعجیل ز هندوستان حکایت کرد با پیل

ناگهان قاصدی با شتاب از راه رسید و حکایتی تلخ درباره از دست رفتنِ قدرت یا مهره‌های بازیِ شاه (پیل) از هندوستان گزارش داد.

نکته ادبی: پیل در اینجا می‌تواند استعاره‌ای از دولت یا مهره‌ای کلیدی در بازی شطرنجِ قدرت باشد.

مژه چون کاس چینی نم گرفته میان چون موی زنگی خم گرفته

مژه‌های آن قاصد از شدتِ گریه مانند کاسه چینی خیس بود و کمرش از غمِ مصیبت، مانند موی زنگی خمیده شده بود.

نکته ادبی: کاسه چینی استعاره از چشمِ گریان است؛ موی زنگی کنایه از پیچیدگی و خمیدگی است.

به خط چین و زنگ آورد منشور که شاه چین و زنگ از تخت شد دور

او حکمی آورد که نشان می‌داد پادشاهان چین و زنگ از تخت و جایگاه خود برکنار شده‌اند.

نکته ادبی: منشور به معنای فرمان و حکم است؛ تخت نماد قدرت و سلطنت است.

گشاد این ترک خو چرخ کیانی ز هندوی دو چشمش پاسبانی

این چرخِ روزگار که به ترکِ بی‌رحم تشبیه شده، این واقعه را رقم زد و چشمانِ آن پادشاه که نگهبانِ او بودند، کارایی خود را از دست دادند.

نکته ادبی: ترکِ خو (خوی) استعاره از چرخِ فلک است که بی‌مهر و خشن توصیف شده است.

دو مرواریدش از مینا بریدند به جای رشته در سوزن کشیدند

چشمانِ او را که مانند مروارید در کاسه سر قرار داشت، از جای درآوردند و مانند نخی که از سوزن می‌گذرد، آن را جراحی کردند.

نکته ادبی: مینا در اینجا کنایه از کاسه چشم یا استخوان پیرامون چشم است.

دو لعبت باز رابی پرده کردند ره سرمه به میل آزرده کردند

دو چشم او را که همچون عروسکی زیبا بودند، بدون پرده (آشکارا) با میلِ جراحی آزرده و کور کردند.

نکته ادبی: لعبت به معنای عروسک و کنایه از زیبایی چشم است؛ میل آزرده اشاره به عمل میل کشیدن در چشم برای نابینایی است.

چو یوسف گم شد از دیوان دادش زمانه داغ یعقوبی نهادش

وقتی بینایی‌اش مانند یوسف گم شد، زمانه داغِ هجران و اندوهِ یعقوب را بر دلش نهاد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و یعقوب که نماد فراق و نابینایی از شدت غم است.

جهان چشم جهان بینش ترا داد بجای نیزه در دستش عصا داد

روزگارِ دنیا بینایی را از تو گرفت و به جای آن که در دستت نیزه (نماد قدرت) باشد، عصا (نماد پیری و ضعف) داد.

نکته ادبی: تضاد میان نیزه و عصا، نشان‌دهنده گذار از جوانی و قدرت به پیری و ناتوانی است.

چو سالار جهان چشم از جهان بست به سالاری ترا باید میان بست

وقتی پادشاه جهان (یا پادشاهِ پیشین) چشم از دنیا بست و درگذشت، تو باید مسئولیت را بر عهده بگیری.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کار و پذیرش مسئولیت است.

ز نزدیکان تخت خسروانی نبشته هر یکی حرفی نهانی

نزدیکانِ دربارِ پادشاه، هر کدام پیامی پنهانی برای تو نوشته‌اند.

نکته ادبی: خسروانی صفتِ منسوب به خسرو (پادشاه) است.

که زنهار آمدن را کار فرمای جهان از دست شد تعجیل بنمای

آن‌ها پیام دادند که کارِ پادشاهی را رها کن و به امنیت و حفظ جان بپرداز، چرا که دنیا از دست رفته و باید با شتاب اقدامی کنی.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پناه گرفتن است.

گرت سر در گلست آنجا مشویش و گر لب بر سخن با کس مگویش

اگر در این ماجرا سری در خاک داری (ناراحتی و شکست)، آن را فاش مکن و اگر حرفی برای گفتن داری، با کسی در میان مگذار.

نکته ادبی: سر در گل بودن کنایه از گرفتاری و استیصال است.

چو خسرو دید که ایام آن عمل کرد کمند افزود و شادروان بدل کرد

وقتی پادشاه دید که روزگار کارش را انجام داده و دگرگونی ایجاد کرده است، اسبابِ قدرت و جایگاهش را تغییر داد.

نکته ادبی: کمند و شادروان استعاره از اسبابِ قدرت و تجملات پادشاهی است.

درستش شد که این دوران بد عهد بقم با نیل دارد سر که با شهد

برای او روشن شد که این روزگارِ بدعهد، هم رنگِ سیاه (بقم و نیل - نماد غم و نیستی) دارد و هم شیرینی (شهد - نماد لذت)؛ یعنی همه‌چیز متغیر است.

نکته ادبی: بقم و نیل گیاهانی برای رنگرزی سیاه و آبی هستند که استعاره از غم و ناخوشی‌اند.

هوای خانه خاکی چنین است گهی زنبور و گاهی انگبین است

ماهیتِ این دنیای خاکی چنین است که گاهی گزنده است (زنبور) و گاهی شیرین (انگبین).

نکته ادبی: تضاد میان زنبور و انگبین برای بیان ماهیت دوگانه و فریبنده دنیا.

عمل با عزل دارد مهربا کین ترش تلخیست با هر چرب و شیرین

روزگارِ دنیا، مسئولیت و عزل، مهربانی و کینه‌توزی را با هم می‌آمیزد و هر لذتی را با تلخی همراه می‌کند.

نکته ادبی: ترش و تلخ در برابر چرب و شیرین قرار گرفته تا تقابل احوال دنیا را نشان دهد.

ز ریگش نیست ایمن هیچ جوئی مسلم نیست از سنگش سبوئی

هیچ‌کس در این دنیای بی‌ثبات از سنگ‌اندازی‌های سرنوشت در امان نیست؛ هیچ جایگاهی مسلم و پایدار نیست.

نکته ادبی: سبو کنایه از هستیِ شکننده انسان است.

چو دربند وجودی راه غم گیر فراغت بایدت راه عدم گیر

چون درگیرِ بندِ وجود و دلبستگی‌ها هستی، به دنبال رهایی و نیستی (بی‌تعلق بودن) باش تا غم به سراغت نیاید.

نکته ادبی: وجود و عدم در اینجا اصطلاحی عرفانی است: وجودِ دنیوی اسارت است و عدم، رهایی از تعلقات.

بنه چون جان به باد پاک بربند در زندان سرای خاک بربند

جان خود را به دستِ بادِ رهایی (خداوند یا حقیقت) بسپار و خود را از زندانِ این دنیای خاکی نجات بده.

نکته ادبی: باد پاک استعاره از عالمِ روحانی و غیرمادی است.

جهان هندوست تا رختت نگیرد مگیرش سست تا سختت نگیرد

دنیا مانند یک هندو (راهزنِ ماهر) است؛ پیش از آنکه تو را اسیر کند، دل به آن مبند و با آن سست برخورد کن تا تو را سخت گرفتار نکند.

نکته ادبی: هندو در ادبیات کهن گاهی به معنای راهزن یا شخص حیله‌گر به کار می‌رفته است.

در این دکان نیابی رشته تائی که نبود سوز نیش اندر قفائی

در این دکانِ دنیا هیچ نعمتی پیدا نمی‌کنی که در پسِ آن، نیشِ آزاری نهفته نباشد.

نکته ادبی: دکان استعاره از دنیا به عنوان محل داد و ستد و فریب است.

که آشامد کدوئی آب ازو سرد کز استسقا نگردد چون کدو زرد

چه کسی می‌تواند با کدویِ دنیا آبِ خنک بنوشد، بی‌آنکه از بیماریِ استسقایِ حرص و طمع، زرد و بیمار نشود؟

نکته ادبی: کدو کنایه از جسم و ظرفِ وجود انسان است؛ استسقا نماد عطشِ سیری‌ناپذیر دنیوی است.

درخت آنگه برون آرد بهاری که بشکافد سر هر شاخساری

درخت تنها زمانی بهار و شکوفه می‌آورد که شاخه‌هایش شکافته شوند (سختی بکشند).

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن اینکه کمال و زیبایی نیازمند تحمل سختی و شکستنِ خویشتن است.

فلک تا نشکند پشت دوتائی بکس ندهد یکی جو مومیائی

فلک تا پشتِ کسی را خم نکند و او را به تواضع و شکستن وا ندارد، هیچ پاداش و خیری به او نمی‌دهد.

نکته ادبی: مومیایی دارویِ ارزشمندی بوده که کنایه از پاداشِ نهایی یا شفاست.

چو بی مردن کفن در کس نپوشند به ار مردم چو کرم اطلس نپوشند

تا کسی نمیرد، کفنی بر تنش نمی‌کنند؛ پس انتظار نداشته باش که بدون رنج و سختی، به مقامات عالی و لباس‌های فاخر برسی.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ تناسبِ میان رنج و پاداش در دنیا.

چو باید شد بدان گلگونه محتاج که گردد بر در گرمابه تاراج

باید از این زیبایی‌هایِ ظاهری که مانند گلگونه (آرایش) در حمام عمومی زود از بین می‌رود، دست شست.

نکته ادبی: گلگونه به معنای سرخاب و نمادِ زینتِ موقتی است.

لباسی پوش چون خورشید و چون ماه که باشد تا تو باشی با تو همراه

لباسی از فضیلت و معنویت بپوش که همچون خورشید و ماه همیشگی باشد و تا تو هستی، همراهت بماند.

نکته ادبی: لباسِ خورشید و ماه کنایه از نیکی و نورِ ابدیِ روح است.

برافشان دامن از هر خوان که داری قناعت کن بدین یک نان که داری

از هر سفره‌ای که داری، دامن برچین و دل ببر و به همان تکه نانی که داری قانع باش.

نکته ادبی: دامن افشاندن کنایه از ترک و اعراض است.

جهانا چند ازین بیداد کردن مرا غمگین و خود را شاد کردن

ای دنیا، تا کی می‌خواهی این بی‌عدالتی را ادامه دهی که مرا غمگین کنی و خودت شاد باشی؟

نکته ادبی: خطابِ شاعر به جهان (تشخیص) برای بیان شکایت از سرنوشت.

غمین داری مرا شادت نخواهم خرابم خواهی آبادت نخواهم

تو که مرا غمگین نگه می‌داری، من هم دیگر شادی تو را نمی‌خواهم؛ اگر می‌خواهی خرابم کنی، من هم آبادیِ تو را آرزو ندارم.

نکته ادبی: تضاد میان غم و شادی، خرابی و آبادی برای نشان دادن قطعِ امید از دنیا.

تو آن گندم نمای جو فروشی که در گندم جو پرسیده پوشی

تو همان فروشنده‌ی متقلبی هستی که در ظاهر گندم می‌فروشد اما در باطن جو است؛ یعنی ظاهرِ فریبنده و باطنِ بی‌ارزش داری.

نکته ادبی: گندم‌نمایِ جوفروش ضرب‌المثلی برای افراد فریبکار است.

چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو جوی ناخورده گندم خردم از تو

من به خاطر تو هم مانند گندم خمیده شدم و هم مانند جو زرد گشتم؛ با وجودِ نداری، سختی‌های بسیاری از تو کشیدم.

نکته ادبی: استعاره‌ی گندم و جو برای توصیف پیری و رنج.

تو را بس باد ازین گندم نمائی مرا زین دعوی سنگ آسیائی

همین گندم‌نماییِ تو برایم کافی است؛ این ادعاهایِ تو برای من چنان سنگین است که مانند سنگِ آسیاب بر سرم فشار می‌آورد.

نکته ادبی: سنگ آسیاب نماد فشار و مصیبتِ طاقت‌فرساست.

همان بهتر که شب تا شب درین چاه به قرصی جو گشایم روزه چون ماه

بهتر است که شب‌هنگام در این چاهِ دنیا، با قرصِ نانِ جویی، روزه‌ام را باز کنم و مانند ماه، در عزلت بمانم.

نکته ادبی: ماه نماد تنهایی و روشنایی در تاریکی است.

نظامی چون مسیحا شو طرفدار جهان بگذار بر مشتی علف خوار

ای نظامی، مانند حضرت عیسی باش و این دنیا را برای کسانی بگذار که مثل چهارپایان فقط به فکرِ علف خوردن هستند.

نکته ادبی: عیسی نمادِ زهد و دوری از دنیاست؛ علف‌خوار کنایه از انسان‌های مادی‌گرا و پست‌فطرت است.

علف خواری کنی و خر سواری پس آنگه غزل عیسی چشم داری

اگر خودت به دنبالِ شکم‌پرستی و سواری‌گرفتن از دیگران هستی، دیگر ادعای داشتنِ سخنانِ عیسی‌وار و معنوی نداشته باش.

نکته ادبی: تضادِ عملکردِ حیوانی با ادعایِ معنوی.

چو خر تازنده باشی بار می کش که باشد گوشت خر در زندگی خوش

چون خر در این دنیا بارکشِ سختی‌ها باش و دم فرو بند، چرا که برای اهلِ دنیا، همین زندگیِ خفت‌بارِ حیوانی خوش‌آیند است.

نکته ادبی: اشاره تلخ به سرنوشتِ انسان‌های وابسته به دنیا که مانند حیوان بارکشِ روزگارند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح چو یوسف گم شد از دیوان دادش / زمانه داغ یعقوبی نهادش

اشاره به داستان حضرت یوسف و یعقوب برای به تصویر کشیدن رنجِ فراق و نابینایی.

استعاره و تمثیل دکانِ دنیا

تشبیه دنیا به دکان برای بیان اینکه در آن هر چیزی بهایی دارد و پر از فریب و مکر است.

تضاد زنبور و انگبین

تقابلِ نیشِ زنبور (درد و رنج) و انگبین (لذت) برای نشان دادن ماهیتِ دوگانه و ناپایدارِ لذت‌های دنیوی.

کنایه گندم‌نمای جوفروش

کنایه از ظاهرِ فریبنده و باطنِ بی‌ارزش و تقلب.

تشخیص جهانا چند ازین بیداد کردن

خطاب قرار دادن جهان به عنوان موجودی صاحب اختیار و فاعل که باعثِ غمِ انسان می‌شود.