خمسه - خسرو و شیرین

نظامی

بخش ۳۰ - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین

نظامی
خوشا ملکا که ملک زندگانی است بها روزا که آن روز جوانی است
نه هست از زندگی خوشتر شماری نه از روز جوانی روزگاری
جهان خسرو که سالار جهان بود جوان بود و عجب خوشدل جوان بود
نخوردی بی غنا یک جرعه باده نه بی مطرب شدی طبعش گشاده
مغنی را که پارنجی ندادی به هر دستان کم از گنجی ندادی
به عشرت بود روزی باده در دست مهین بانو در آمد شاد و بنشست
ملک تشریف خاص خویش دادش ز دیگر وقتها دل بیش دادش
چو آمد وقت خوان دارای عالم ز موبد خواست رسم باج برسم
به هر خوردی که خسرو دستگه داشت حدیث باج برسم را نگه داشت
حساب باج برسم آنچنان است که او بر چاشنی گیری نشان است
اجازت باشد از فرمان موبد خورشها را که این نیک است و آن بد
به می خوردن نشاند آن گه مهان را همان فرخنده بانوی جهان را
به جام خاص می می خورد با او سخن از هر دری می کرد با او
چو از جام نبید تلخ شد مست حکایت را به شیرین باز پیوست
ز شیرین قصه آوارگی کرد به دل شادی به لب غمخوارگی کرد
که بانو را برادر زاده ای بود چو گل خندان چو سرو آزاده ای بود
شنیدم کادهم توسن کشیدش چو عنقا کرد از اینجا ناپدیدش
مرا از خانه پیکی آمد امروز خبر آورد از آن ماه دل افروز
گر اینجا یک دو هفته باز مانم بر آن عزمم که جایش باز دانم
فرستم قاصدی تا بازش آرد بسان مرغ در پروازش آرد
مهین بانو چو کرد این قصه را گوش فرو ماند از سخن بی صبر و بیهوش
به خدمت بر زمین غلطید چون خاک خروشی بر کشید از دل شغبناک
که آن در کو که گر بینم به خوابش نه در دامن که در دریای آبش
به نوک چشمش از دریا برآرم به جان بسپارمش پس جان سپارم
پس آنگه بوسه زد بر مسند شاه که مسند بوس بادت زهره و ماه
ز ماهی تا به ماه افسر پرستت ز مشرق تا به مغرب زیر دستت
من آنگه گفتم او آید فرادست که اقبال ملک در بنده پیوست
چو اقبال تو با ما سر در آرد چنین بسیار صید از در درآرد
اگر قاصد فرستد سوی او شاه مرا باید ز قاصد کردن آگاه
به حکم آنکه گلگون سبک خیز بدو بخشم ز همزادان شبدیز
که با شبدیز کس هم تک نباشد جز این گلگون اگر بدرک نباشد
اگر شبدیز با ماه تمامست به همراهیش گلگون تیز گامست
و گر شبدیز نبود مانده بر جای به جز گلگون که دارد زیر او پای
ملک فرمود تا آن رخش منظور برند از آخور او سوی شاپور
وز آنجا یک تنه شاپور برخاست دو اسبه راه رفتن را بیاراست
سوی ملک مداین رفت پویان گرامی ماه را یک ماه جویان
به مشگو در نبود آن ماه رخسار مع القصه به قصر آمد دگر بار
در قصر نگارین زد زمانی کس آمد دادش از خسرو نشانی
درون بردندش از در شادمانه به خلوتگاه آن شمع زمانه
چو سر در قصر شیرین کرد شاپور عقوبت باره ای دید از جهان دور
نشسته گوهری در بیضه سنگ بهشتی پیکری در دوزخ تنگ
رخش چون لعل شد زان گوهر پاک نمازش بر دو رخ مالید بر خاک
ثناها کرد بر روی چو ماهش بپرسید از غم و تیمار راهش
که چون بودی و چون رستی ز بیداد که از بندت نبود این بنده آزاد
امیدم هست کاین سختی پسین است دلم زین پس به شادی بر یقین است
یقین میدان که گر سختی کشیدی از آن سختی به آسانی رسیدی
چه جایست اینکه بس دلگیر جایست که زد رایت که بس شوریده رایست
در این ظلمت ولایت چون دهد نور بدین دوزخ قناعت چون کند حور
مگر یک عذر هست آن نیز هم لنگ که تو لعلی و باشد لعل در سنگ
چو نقش چین در آن نقاش چین دید کلید کام خود در آستین دید
نهاد از شرمناکی دست بر رخ سپاسش برد و بازش داد پاسخ
که گر غمهای دیده بر تو خوانم ستم های کشیده بر تو رانم
نه در گفت آید و نه در شنیدن قلم باید به حرفش در کشیدن
بدان مشگو که فرمودی رسیدم در او مشتی ملالت دیده دیدم
بهم کرده کنیزی چند جماش غلام وقت خود کای خواجه خوشباش
چو زهره بر گشاده دست و بازو بهای خویش دیده در ترازو
چو من بودم عروسی پارسائی از آن مشتی جلب جستم جدائی
دل خود بر جدائی راست کردم وز ایشان کوشکی درخواست کردم
دلم از رشک پر خوناب کردند بدین عبرت گهم پرتاب کردند
صبور آباد من گشت این سیه سنگ که از تلخی چو صبر آمد سیه رنگ
چو کردند اختیار این جای دلگیر ضرورت ساخت می باید چه تدبیر
پس آنگه گفت شاپورش که برخیز که فرمان این چنین داد است پرویز
وز آن گلخن بر آن گلگون نشاندش به گلزار مراد شاه راندش
چو زین بر پشت گلگون بست شیرین به پویه دستبرد از ماه و پروین
بدان پرندگی زیرش همائی پری می بست در هر زیر پائی
وز آن سو خسرو اندر کار مانده دلش در انتظار یار مانده
اگر چه آفت عمر انتظار است چو سر با وصل دارد سهل کار است
چو خوشتر زانکه بعد از انتظاری به امیدی رسد امید واری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، دوران پرشور و جوانی خسرو پرویز را به تصویر می‌کشد که در آن نشاط، عیش و نوش و آیین‌های درباری با شکوه تمام برقرار است. در این فضا، خسرو به عنوان پادشاهی جوان و کامیاب در پیوند با موبدان و درباریان، زندگی را به کام خود می‌بیند. اما این خوشی، دیری نمی‌پاید و با یادآوری داستان شیرین و پیگیری سرنوشت دخترِ برادرزاده‌ی مهین‌بانو، فضای داستان از عیش و طرب به سوی جست‌وجو و تلاش برای رهاییِ یک انسانِ دربند تغییر می‌کند.

در نهایت، شاپور به عنوان پیک و نقاش هنرمند، مأمور یافتن آن «ماه» گمشده می‌شود. او در جست‌وجوی خود به سرزمینی ویران و زندان‌گونه می‌رسد و آنجا در تضادی آشکار، گوهری (شیرین) را در میان سنگ‌های سخت و محیطی دوزخ‌مانند می‌یابد. این بخش گذار از آسودگیِ شاهانه به تعهدِ عاشقانه و نجات‌بخشی را روایت می‌کند که نشان‌دهنده وفاداری و پایداری در عشق است.

معنای روان

خوشا ملکا که ملک زندگانی است بها روزا که آن روز جوانی است

ستوده باد سرزمینی که در آن زندگی جریان دارد و فرخنده باد روزگاری که ایام جوانی است.

نکته ادبی: خوشا (اسم صوت) برای تحسین؛ ملک در مصراع اول به معنای سرزمین و مملکت است.

نه هست از زندگی خوشتر شماری نه از روز جوانی روزگاری

هیچ چیزی از زندگی خوش‌تر نیست و هیچ روزگاری بهتر از دوران جوانی وجود ندارد.

نکته ادبی: شماری در اینجا به معنای چیزی درخور اعتنا یا بهتر است.

جهان خسرو که سالار جهان بود جوان بود و عجب خوشدل جوان بود

خسرو که فرمانروای جهان بود، در آن هنگام جوانی بود که بسیار خوش‌دل و شادمان می‌زیست.

نکته ادبی: خسرو در اینجا نام خاص پادشاه (خسرو پرویز) است.

نخوردی بی غنا یک جرعه باده نه بی مطرب شدی طبعش گشاده

بدون ثروت و وسایل عیش، جرعه‌ای شراب نمی‌نوشید و بدون حضور موسیقی‌دان، طبعش شاد و شکفته نمی‌شد.

نکته ادبی: غنا در اینجا به معنای ثروت و دارایی است؛ مطرب به معنای موسیقی‌دان.

مغنی را که پارنجی ندادی به هر دستان کم از گنجی ندادی

به نوازنده‌ای که پاداشی شایسته نمی‌داد، در ازای هیچ نغمه‌ای، گنجی ارزانی نمی‌کرد.

نکته ادبی: پارنج در اینجا به معنای پاداش و مزد است؛ دستان به معنای نغمه و آهنگ.

به عشرت بود روزی باده در دست مهین بانو در آمد شاد و بنشست

روزی در حال خوشگذرانی و نوشیدن شراب بود که مهین‌بانو (ملکه) شادمان وارد شد و نشست.

نکته ادبی: مهین‌بانو نام خاص حاکم ارمنستان است.

ملک تشریف خاص خویش دادش ز دیگر وقتها دل بیش دادش

خسرو به او احترام ویژه‌ای گذاشت و بیش از همیشه به او توجه و محبت نشان داد.

نکته ادبی: تشریف در اینجا به معنای هدیه یا احترام خاص است.

چو آمد وقت خوان دارای عالم ز موبد خواست رسم باج برسم

هنگامی که وقتِ خوردن غذا رسید، پادشاهِ جهان از موبد خواست تا آیینِ چشیدن غذا را اجرا کند.

نکته ادبی: باج برسم، آیین کهن زرتشتی برای تقدیس و امتحان خوراکی‌هاست.

به هر خوردی که خسرو دستگه داشت حدیث باج برسم را نگه داشت

هر غذایی که در سفره خسرو بود، طبق همان آیینِ چشیدن غذا (باج برسم) بررسی می‌شد.

نکته ادبی: دستگه در اینجا به معنای سفره و تشکیلات پذیرایی است.

حساب باج برسم آنچنان است که او بر چاشنی گیری نشان است

آیین چشیدن غذا به این صورت است که موبد بر روی کیفیت خوراکی‌ها علامت یا نشانی می‌گذارد.

نکته ادبی: چاشنی‌گیری اصطلاحی برای اطمینان از سلامت غذاست.

اجازت باشد از فرمان موبد خورشها را که این نیک است و آن بد

تنها با اجازه موبد مشخص می‌شد که کدام غذا خوب است و کدام یک نباید خورده شود.

نکته ادبی: اشاره به نظارت دینی/بهداشتی بر خوراکی‌ها.

به می خوردن نشاند آن گه مهان را همان فرخنده بانوی جهان را

سپس خسرو بزرگان و آن بانوی گرامی (مهین‌بانو) را برای نوشیدن شراب به بزم نشاند.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و اشراف است.

به جام خاص می می خورد با او سخن از هر دری می کرد با او

خسرو با جامِ مخصوصِ خویش با او شراب می‌نوشید و از هر دری سخن می‌گفت.

نکته ادبی: جام خاص به معنای ظرف ویژه‌ای است که پادشاه در آن می‌نوشید.

چو از جام نبید تلخ شد مست حکایت را به شیرین باز پیوست

وقتی از شراب تلخ مست شد، دوباره گفتگو را به سمت شیرین کشاند.

نکته ادبی: نبید به معنای شراب است؛ شیرین نام محبوب خسرو است.

ز شیرین قصه آوارگی کرد به دل شادی به لب غمخوارگی کرد

داستانِ آوارگی شیرین را بازگو کرد، در حالی که در دل شاد بود اما بر زبان غمخواری می‌کرد.

نکته ادبی: تضاد میان دل و زبان شاعرانه است.

که بانو را برادر زاده ای بود چو گل خندان چو سرو آزاده ای بود

او گفت که بانو (شیرین) برادرزاده‌ای داشت که همچون گل خندان و همچون سرو، آزاده و زیبا بود.

نکته ادبی: سرو نماد آزادگی و قامت بلند است.

شنیدم کادهم توسن کشیدش چو عنقا کرد از اینجا ناپدیدش

شنیدم که اسبش را هی کرد و چون سیمرغ (عنقا) از این دیار ناپدید شد.

نکته ادبی: توسن به معنای اسب چموش؛ عنقا نماد چیزی است که در دسترس نیست.

مرا از خانه پیکی آمد امروز خبر آورد از آن ماه دل افروز

امروز پیکی از خانه به سوی من آمد و از آن ماهِ دل‌افروز (شیرین) خبری آورد.

نکته ادبی: ماه دل‌افروز استعاره از معشوق زیباست.

گر اینجا یک دو هفته باز مانم بر آن عزمم که جایش باز دانم

اگر اینجا یکی دو هفته دیگر بمانم، قصد دارم جایگاه او را پیدا کنم.

نکته ادبی: باز دانستن به معنای شناختن و فهمیدن مکان است.

فرستم قاصدی تا بازش آرد بسان مرغ در پروازش آرد

قاصدی می‌فرستم تا او را بازگرداند، همچون مرغی که پرواز کنان به سوی آشیانه برمی‌گردد.

نکته ادبی: تشبیه حرکت سریع به پرواز پرنده.

مهین بانو چو کرد این قصه را گوش فرو ماند از سخن بی صبر و بیهوش

مهین‌بانو چون این خبر را شنید، از شدت هیجان و حیرت، مبهوت و بی‌صبر ماند.

نکته ادبی: فرو ماندن به معنای حیرت‌زده شدن است.

به خدمت بر زمین غلطید چون خاک خروشی بر کشید از دل شغبناک

به نشانه خدمت‌گزاری همچون خاک بر زمین افتاد و فریادی پر از آشوب از دل برآورد.

نکته ادبی: شغبناک به معنای پر از غوغا و هیجان است.

که آن در کو که گر بینم به خوابش نه در دامن که در دریای آبش

گفت: آن دختری که اگر در خواب هم او را ببینم، نه در دامانم بلکه در دریای اشکم جای می‌گیرد.

نکته ادبی: مبالغه شاعرانه برای نشان دادن ارزش والای شیرین.

به نوک چشمش از دریا برآرم به جان بسپارمش پس جان سپارم

با نوک مژگانم او را از میان دریا (اشک) بیرون می‌آورم و با جان و دل از او مراقبت می‌کنم و سپس جان می‌سپارم.

نکته ادبی: اشاره به گریه زیاد.

پس آنگه بوسه زد بر مسند شاه که مسند بوس بادت زهره و ماه

سپس بر مسندِ پادشاه بوسه زد و گفت: امیدوارم زهره و ماه، همیشه بوسه‌زنِ تخت تو باشند.

نکته ادبی: اشاره به شکوه پادشاهی.

ز ماهی تا به ماه افسر پرستت ز مشرق تا به مغرب زیر دستت

از زیر دریا (ماهی) تا آسمان (ماه)، همه در پی پرستشِ شکوه تو هستند و شرق تا غرب در زیر دست توست.

نکته ادبی: مبالغه برای جهان‌گشایی پادشاه.

من آنگه گفتم او آید فرادست که اقبال ملک در بنده پیوست

من آن زمان گفتم او به دست می‌آید که اقبال و بختِ پادشاه با این بنده (من) گره بخورد.

نکته ادبی: فرادست آمدن به معنای در دسترس قرار گرفتن است.

چو اقبال تو با ما سر در آرد چنین بسیار صید از در درآرد

هرگاه اقبالِ تو با ما همراه شود، چنین صیدهای ارزشمندی را نصیب ما می‌کند.

نکته ادبی: صید استعاره از شیرین است.

اگر قاصد فرستد سوی او شاه مرا باید ز قاصد کردن آگاه

اگر شاه بخواهد قاصدی سوی او بفرستد، باید مرا از فرستادنِ آن قاصد آگاه کند.

نکته ادبی: ضرورت هماهنگی برای انجام مأموریت.

به حکم آنکه گلگون سبک خیز بدو بخشم ز همزادان شبدیز

به حکمِ آنکه اسبِ گلگون سریع‌السیری دارم، آن را به قاصد می‌بخشم؛ اسبی که هم‌نژادِ شبدیز است.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب معروف خسرو است.

که با شبدیز کس هم تک نباشد جز این گلگون اگر بدرک نباشد

که با اسب شبدیز کسی هم‌قدم نیست، مگر همین گلگون که در سرعت با او برابری می‌کند.

نکته ادبی: هم‌تک بودن به معنای هم‌سرعت بودن است.

اگر شبدیز با ماه تمامست به همراهیش گلگون تیز گامست

اگر شبدیز برای شاهی کامل و تمام است، برای همراهی با او، گلگونِ تیزگام مناسب است.

نکته ادبی: ماه تمام استعاره از کمال و عظمت.

و گر شبدیز نبود مانده بر جای به جز گلگون که دارد زیر او پای

و اگر شبدیز در دسترس نباشد، به جز این گلگون چه کسی را می‌توان زیر پای داشت؟

نکته ادبی: اشاره به اهمیت مرکب راهوار.

ملک فرمود تا آن رخش منظور برند از آخور او سوی شاپور

شاه دستور داد تا آن اسبِ زیبا (گلگون) را از آخور به سوی شاپور ببرند.

نکته ادبی: رخش در اینجا معنای کلی اسبِ زیبا و ارزشمند دارد؛ منظور اسبِ گلگون است.

وز آنجا یک تنه شاپور برخاست دو اسبه راه رفتن را بیاراست

شاپور از آنجا به تنهایی راهی شد و خود را برای سفری که نیاز به دو اسب داشت، آماده کرد.

نکته ادبی: دو اسبه رفتن کنایه از شتاب و سرعت بسیار است.

سوی ملک مداین رفت پویان گرامی ماه را یک ماه جویان

سوی پادشاه مداین (خسرو) به سرعت رفت، در حالی که یک ماه به دنبال آن ماهِ گرامی می‌گشت.

نکته ادبی: ماه جویان کنایه از جست‌وجوی محبوب.

به مشگو در نبود آن ماه رخسار مع القصه به قصر آمد دگر بار

آن ماه رخسار در جایگاه همیشگی‌اش نبود، پس شاپور دوباره به قصر بازگشت.

نکته ادبی: مشگو به معنای محل اقامت زنان است.

در قصر نگارین زد زمانی کس آمد دادش از خسرو نشانی

شاپور مدتی در آن قصر نگارین ماند تا کسی آمد و از خسرو نشانی برای او آورد.

نکته ادبی: قصر نگارین وصف قصر زیباست.

درون بردندش از در شادمانه به خلوتگاه آن شمع زمانه

او را شادمان به درون بردند، به خلوتگاهی که آن شمعِ زمانه (شیرین) در آن بود.

نکته ادبی: شمع زمانه استعاره از محبوبِ درخشان و زیباست.

چو سر در قصر شیرین کرد شاپور عقوبت باره ای دید از جهان دور

وقتی شاپور وارد قصرِ شیرین شد، دید که او در مکانی دور از جهان و در عذابی گرفتار است.

نکته ادبی: عقوبت‌باره به معنای جایگاه عذاب و زندان است.

نشسته گوهری در بیضه سنگ بهشتی پیکری در دوزخ تنگ

گوهری (شیرین) در میان سنگ‌های سخت زندانی شده بود؛ پیکری بهشتی در دوزخی تنگ گرفتار بود.

نکته ادبی: تضاد لعل (گوهر) و سنگ، و بهشت و دوزخ برای تأکید بر مظلومیت شیرین.

رخش چون لعل شد زان گوهر پاک نمازش بر دو رخ مالید بر خاک

چهره شاپور از دیدن آن گوهرِ پاک، سرخ شد و از شدت تواضع صورت بر خاک مالید.

نکته ادبی: رخش چون لعل شد کنایه از شرم یا هیجان.

ثناها کرد بر روی چو ماهش بپرسید از غم و تیمار راهش

او بر چهره‌ی ماهِ او ستایش‌ها کرد و از غم‌ها و رنج‌های راهش پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم و اندوه و مراقبت است.

که چون بودی و چون رستی ز بیداد که از بندت نبود این بنده آزاد

پرسید: چطور بودی و چگونه از این بیداد رستی؟ که من از بندِ تو آزاد نبودم.

نکته ادبی: شاپور خود را در بندِ غمِ شیرین می‌بیند.

امیدم هست کاین سختی پسین است دلم زین پس به شادی بر یقین است

امیدوارم که این سختی، آخرین رنج باشد و دلم از این پس به شادی تو یقین دارد.

نکته ادبی: سختی پسین کنایه از پایان رنج‌ها.

یقین میدان که گر سختی کشیدی از آن سختی به آسانی رسیدی

مطمئن باش که اگر رنج کشیدی، اکنون به آسانی و راحتی خواهی رسید.

نکته ادبی: پاداشِ رنج در ادبیات کلاسیک همواره آسانی است.

چه جایست اینکه بس دلگیر جایست که زد رایت که بس شوریده رایست

این چه جای بدی است که این‌قدر دلگیر است؟ چه کسی این ساختمان را ساخته که این‌قدر ویران و بدمنظر است؟

نکته ادبی: رایت به معنای بنا و ساختمان؛ شوریده رای به معنای بدسلیقه.

در این ظلمت ولایت چون دهد نور بدین دوزخ قناعت چون کند حور

چگونه در این ظلمت‌کده نوری می‌تابد و چگونه یک حورِ بهشتی به این دوزخ راضی شده است؟

نکته ادبی: حور استعاره از شیرین که زیبایی‌اش به بهشت تعلق دارد.

مگر یک عذر هست آن نیز هم لنگ که تو لعلی و باشد لعل در سنگ

مگر یک توجیه وجود دارد که آن هم ضعیف است؛ آنکه تو لعل هستی و لعل باید در میان سنگ باشد.

نکته ادبی: لعل در سنگ استعاره‌ای برای ارزش بالای انسان در محیط نامناسب.

چو نقش چین در آن نقاش چین دید کلید کام خود در آستین دید

وقتی آن نقاشِ ماهر (شاپور) این صحنه را دید، کلیدِ رسیدن به خواسته‌اش را در دست خود یافت.

نکته ادبی: نقاش چین کنایه از شاپور است که نقاشِ چیره‌دستی بود.

نهاد از شرمناکی دست بر رخ سپاسش برد و بازش داد پاسخ

شیرین از سرِ شرم و حیا دست بر چهره نهاد؛ سپس از شاپور سپاسگزاری کرد و پاسخی درخور به او داد.

نکته ادبی: شرمناکی در اینجا به معنای حیا و آزرم است؛ عبارت «دست بر رخ نهادن» کنایه از حیا و پوشاندن چهره است.

که گر غمهای دیده بر تو خوانم ستم های کشیده بر تو رانم

شیرین گفت: اگر بخواهم غم‌هایی را که دیده‌ام برای تو بازگو کنم و از ستم‌هایی که بر من رفته سخن بگویم...

نکته ادبی: «رانم» در اینجا از ریشه راندن به معنای جاری کردن کلام و گفتن به کار رفته است.

نه در گفت آید و نه در شنیدن قلم باید به حرفش در کشیدن

بیانش نه در گفتار می‌گنجد و نه در شنیدن؛ باید قلم به دست گرفت و آن را به رشته تحریر درآورد.

نکته ادبی: «قلم در کشیدن» کنایه از نوشتن و ثبت کردن است.

بدان مشگو که فرمودی رسیدم در او مشتی ملالت دیده دیدم

بدان که به آنجایی که دستور داده بودی رسیدم، اما در آنجا جز گروهی از افراد رنج‌دیده و بدخواه چیزی ندیدم.

نکته ادبی: «مشتی ملالت‌دیده» به معنای گروهی از افراد غمگین و افسرده‌خاطر است.

بهم کرده کنیزی چند جماش غلام وقت خود کای خواجه خوشباش

جماعتی از کنیزان بی‌ادب و غلامانی که تنها به فکر خوش‌گذرانی و وقت‌گذرانی خود بودند، آنجا گرد آمده بودند.

نکته ادبی: «جماش» صفتی است که به افراد گستاخ، بی‌حیا یا چشم‌چران اطلاق می‌شود.

چو زهره بر گشاده دست و بازو بهای خویش دیده در ترازو

کنیزانی که مانند زهره (ستاره درخشان) دست و بازویشان باز و عریان بود و دائم به فکر قیمت و ارزش خود در ترازو بودند (مادی‌گرا بودند).

نکته ادبی: «زهره» نماد زیبایی و جلوه‌گری است؛ ترازو استعاره از محاسبه‌گری و سودجویی است.

چو من بودم عروسی پارسائی از آن مشتی جلب جستم جدائی

من که زنی پاکدامن و پارسا بودم، از هم‌نشینی با آن گروه پست و جلف، بیزاری جسته و تصمیم به جدایی گرفتم.

نکته ادبی: «جلب» در اینجا تحقیرآمیز و به معنای افراد بی‌مقدار و ناچیز است.

دل خود بر جدائی راست کردم وز ایشان کوشکی درخواست کردم

خود را برای تنهایی و جدایی آماده کردم و از آن‌ها خواستم که جایگاهی جداگانه برای من فراهم کنند.

نکته ادبی: «کوشک» به معنای کاخ یا بنایی مجلل است که در اینجا برای نشان دادن جدایی مکانی استفاده شده است.

دلم از رشک پر خوناب کردند بدین عبرت گهم پرتاب کردند

آنان از روی حسادت، دلم را پر از خون (اندوه) کردند و مرا به این تبعیدگاه و محل عبرت انداختند.

نکته ادبی: «خوناب» کنایه از اندوه فراوان و زجر روحی است.

صبور آباد من گشت این سیه سنگ که از تلخی چو صبر آمد سیه رنگ

این سنگ‌های تیره و سخت، به محلِ صبر و تحمل من تبدیل شد؛ سنگی که خود به تلخی گیاه «صبر» (صبر زرد) است.

نکته ادبی: ایهام بین «صبر» به معنای شکیبایی و «صبر» به معنای گیاهی دارویی با طعم بسیار تلخ.

چو کردند اختیار این جای دلگیر ضرورت ساخت می باید چه تدبیر

چون ناچار شدیم این جایگاه غم‌انگیز را برگزینیم، چاره‌ای نبود جز آنکه بسازیم و تحمل کنیم.

نکته ادبی: «ضرورت» نشان‌دهنده نبودِ اختیار و تسلیم در برابر شرایط تحمیلی است.

پس آنگه گفت شاپورش که برخیز که فرمان این چنین داد است پرویز

پس از آن، شاپور به شیرین گفت که برخیز و آماده شو، چرا که خسرو پرویز این‌چنین فرمان داده است.

نکته ادبی: «پرویز» لقب خسرو دوم ساسانی است.

وز آن گلخن بر آن گلگون نشاندش به گلزار مراد شاه راندش

او را از آن جایگاه ناخوشایند (گلخن) بر اسب سرخ‌فام (گلگون) نشاند و به سوی باغِ آرزوهای شاه حرکت داد.

نکته ادبی: «گلخن» محل سوختن هیزم حمام است؛ استعاره از مکانی پست و گرم و ناخوشایند. «گلگون» نام اسب معروف خسرو است.

چو زین بر پشت گلگون بست شیرین به پویه دستبرد از ماه و پروین

هنگامی که شیرین بر پشت اسب گلگون سوار شد، اسب با چنان سرعتی دوید که گویی از ماه و ستارگان پیشی گرفت.

نکته ادبی: «ماه و پروین» برای نشان دادن سرعت فوق‌العاده اسب به کار رفته است.

بدان پرندگی زیرش همائی پری می بست در هر زیر پائی

آن اسب چنان تندرو بود که گویی زیر پای او پرنده‌ای افسانه‌ای (هما) پرواز می‌کرد و در هر گام، گویی زمین را طی می‌کرد.

نکته ادبی: «هما» پرنده سعادت در اساطیر ایرانی است که نشان‌دهنده فرّ و شکوهِ حرکت است.

وز آن سو خسرو اندر کار مانده دلش در انتظار یار مانده

در آن سو، خسرو پرویز در حالِ انتظار و نگرانی برای دیدارِ یار، لحظه‌ها را سپری می‌کرد.

نکته ادبی: «کار ماندن» کنایه از درگیری ذهنی و انتظارِ مضطربانه است.

اگر چه آفت عمر انتظار است چو سر با وصل دارد سهل کار است

اگرچه انتظار کشیدن، جان را فرسوده می‌کند، اما چون امید به وصل در پایان آن نهفته است، دشواری‌اش آسان می‌گردد.

نکته ادبی: «آفت عمر» اضافه تشبیهی است؛ انتظار به آفت یا بیماری تشبیه شده که عمر را تباه می‌کند.

چو خوشتر زانکه بعد از انتظاری به امیدی رسد امید واری

چه چیزی از این خوش‌تر که پس از رنجِ انتظار، انسان به امیدِ قلبی خود دست یابد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (رنجِ انتظار و لذتِ امید) برای برجسته کردن ارزش وصال.